رمان نگارمن10
ستایش دختر شاد و پرانرژی بود زیابی خاصی داشت احساس میکردم هر روز بهش بیش تر وابسته میشم
یه روز تصمیم خودمو گرفتم رفتم پیش مامان تا باهاش درباره ی ستایش صحبت کنم
- مامان
- جانم
- راستش میخواستم درباره ی یه موضوع باهاتون صحبت کنم
- درباره ی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- ستایــــــــــــــــــــــــــــــــشششش
لبخندی روی لب مادرم نشست
- ستایش چی
- راستش من به ستایش علاقه مند شدم میخواستم باهاش حرف بزنید و نظرشو بپرسید
- چشم عزیزم فردا قراره بیاد باهاش صحبت میکنم
فردا بعد ازاینکه حرف های من و ستایش تموم شد خواست بره که مادرم صداش زد و اون و بهاتاق برد
یه ربع بعد صدای کلکله کشیدن مادر رو شنیدم کلی خوشحال شدم پس ستایش موافقه
در اتاق باز شد مادرم دیدم که با یه لبخند با ستایش از اتاق اومدن بیرون
ستایش لوپاش گل انداخته بود و سرش پایین بود
بعد از اون قرار شد با پدر و مادر برای خواستگاری بریم خونه ی ستایش
ستایش برای ازدواج تنها یه شرط داشت اونم ادامه تحصیل من
منم مخالفتی نکردم بعد از عقد کنون و یه عروسی مفصل زندگیمو با ستایش شروع کردم
ستایش تو درس ها کمکم میکرد هر دو دوست داشتیم من پزشکی قبول شم
شب قبل ازنتایج کلی استرس داشتم ولی ستایش فقط ذکر میگفت و دعا میکرد
فردا صبح قرار شد ستایش بره و روزنامه بخره
ظهر با قیافه ی نه چندان خوشحال برگشت
با دیدن ستایش وارفتم
نکنه خراب کردم
همین طور به ستایش زل زده بودم
که ستایش جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغ کشید
اقای دکتر باید شام بریم بیرون نفهمیدم چی شد هنوز تو شک بودم
عین ماست داشتم نگاه میکردم که ستایش یه پارچ اب یخ و روم خالی کرد
از شوک در اومدم اومد حسابش و برسم که ستایش یه جیغغغغغغغغغغ
بنفششششششششش کشید و در رفت
- ستایش بذار دستم بهت برسه اونوقت حالتو میگیرم
...........