چشمامو که باز کردم خودمو توی بیمارستان دیدم 

هیچی یادم نیومد 

یه زن وارد اتاق شد

- الهی مادر قربونت بره سهراب خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- من شمارو نمیشناسم شما کی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- سهراب من و یادت نمیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این و گفت و از اتاق  خارج شد 

بعد از چند دقیق با یه دختر جوون وارد اتاق شد 

دختره لباس سفید تنش بود فهمیدم پرستاره . چهره ی زیبایی داشت

روبه من گفت: چیزی یادت نمیاد؟

من: نه هیچی من اینجا چیکار میکنم

اون زنی که بعدا فهمیدم مادرمه گفت: سهراب هیچ چیز از دیشبو قرص هایی که خوردی یادت نمیاد 

-خانم از چی حرف میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- کدوم قرص ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- خانم پرستار چیکار کنم پسرم از دستم رفت

پرستا: خانم ارامشتون رو حفظ کنید شما  باید خوشحال باشید که اون........

من: که من چی

مادرم: هیچی سهراب هیچی

پرستار رو به مادرم گفت: میشه بریم بیرون کارتون دارم

( بچه ها من ستایشم ببخشید وسط داستان مزاحم شدم ببینید ستایش به مادر سهراب میگه اگر سهراب چیزی یادش نیاد به نفعشه با اون قضیعه ای که شما عریف کردید اگر همه چیزو فرامش کنه به نفعشه  و شمسی خانمم تایید میکنه)

بعد از چند دقیقه هر دو وارد شدند 

پرستار: خوب اقا سهراب شما تا چند روز دیگه مرخص میشید

در ضمن منم برای کمک به شما سعی میکنم هفته ای یک بار بیامو به شما سر بزنم

من: میشه اسمتونو بدونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرستار : البته من ستایشم