نگار من 8
باورم نمیشه ..... باورم نمیشهه مامان
یعنیییییی چیی که دیگه حق ندارم نگارو ببینم
تو که میدونی من بدون نگار میمیرم
مامان( خاله شمسی) : سهراب نگار داره عروس میشه میدونی شوهرش کیه سرگرد بهروز....
بس کن مامان من تا نگارو نبینم باور نمیکنم که گفته من و دوست نداره
مامان: میخواهی بکن میخواهی نکن پدرش نمیذاره از چهار فرصخشیییییش رد بشی اون وقت تو میخواهی بری ببینیش و از ش بپرسی که دوستت داره یا نهههههه
سهراب به خدا قسم اگر بری پیش نگار شیرم و حلالت نمیکنم اون دختر داره ازدواج میکنه دست از سرش بردار
حرف های مادر رو باور نمیکنم من و نگار از بچگی عاشق بودیم
نههههههه من حرف مامان رو باور نمیکنم
ولییییییی اگر راست باشه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر نگار من و نخواد چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایاااااااااااااااا دارم دیوونه میشم
من بدون نگار میمیرم
یک هفته از اون روز گذشت خیلییییی سعی کردم نگارو ببینم ولی نشد
تا اینکه مادرم ااومد و گفت: سهراب حاضر شو باید بریم
- کجا
- زود باش من و پدرت منتظریم
حاضر شدم و رفتم پایین
- بریم
توی راه بودیم احساس کردم مسیرش اشناست اره یادم اومد یکی از بهترین مکان ها یی بود که برای مراسم عروسی تیمسار ها استفاده میشد
نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی ... باورم نمیشه اونا من و میبرن عروسیه نگار
مادر میشه بپرسم برای چی این کار و با من میکنید
مامان: سهراب تو باید نگار و تو لباس عروس ببینی تا باورت بشه
جلو نمیریم فقط از دور تماشاش کن باید باورت بشه که نگار تورو نمیخواد
با دیدن نگار تو لباس عروس که با شوهرش از از باغ میومدن بیرون
بی اختیار اشک از چشمام جاری شد
باور نمیکردم
من و نگار از بچگی عاشق هم بودیم
چطوری دلش اومد با احساسات من بازی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلیییییییییییی بیرحمه
وقتی رسیدیم خونه تصمیم خودمو گرفتم هر چی قرص بود با یه لیوان دادم بالا
بعد دیگه چیزی نفهمیدم..............