بهروز بعد از اینکه کارای ازدیمو انجام داد با توافق هم برای طلاق اماده شدیم

حضانت سیاوش رو هم به من داد 

اخه میخواست یه زندگی جدیدی رو شروع کنه بدون من بدون سیاوششش

بعد از جدایی از بهروز دیگه نمیخواستم پدرمو ببینم 

میدونستم اونم مایل دیدن من نیست 

با پولی که به عنوان مهریه گرفته بودم و لباس هایی که میدوختم 

تونستم یه خونه اجاره کنم و خرج خودمو سیاوش و بدم

از عرش به فرش رسیده بودم

ولی من این فرش و از عرش بیش تر دوست داشتم

روز ها و سالها مثل برق و باد میگذشت سیاوش 7 ساله شده بود 

یه پسر باهوش و زیبا 

تمام تلاشم رو میکردم هیچ کم و کسری تو زندگیش نباشه 

بعد از انقلاب دیگه خبری از بهروز و تیمسار و پدر نداشتم 

دیگه برام مهم نبودن فقط به خوشبخت شدن سیاوش فکر میکردم

کم کم سیاوش بزرگ و بزرگ تر میشد 

اون روز قرار بود بره و نتایج کنکور رو بگیره 

من مطمئن بودم که قبول میشه 

همون طور هم شدو سیاوش به اون چیزی که میخواست رسید

بعد از تموم شدن درسش هم با فرخنده دختر یکی از استاد هاش ازدواج کرد زندگی خوبشون با  به دنیا اومدن جمشید خوب تر و زیبا تر هم شد 

اما این خوشی 4 سال بیشتر دووم نداشت 

( بچه ها من ستایشم ببخشید پریدم وسط داستان الان نگار داره با جمشید حرف میزنه زمان ححالیم)

حرفمو قطع کردم جمشید رو دیدم که با چشمای پر از اشک به من نگاه میکنه 

دیگه ادامه ندادم

از زیور خواستم براش اب بیاره 

جمشید حق داشت از 4 سالگی پدر و مادرش رو از دست داده بود

جمشید: مادرجون من خوبم میگفتید

- همه ی زندگیه من همین بود پسرم

جمشید: پس سهراب چی  سر گذشت اون چی بود

- جمشید جان بعد از ازدواج با پدربزرگت دیگه هیچ وقت سهرابو ندیدم