چشمام و باز کردم 

یه اتاق سرد و تاریک 

با صدای جیغییییییییی که از اطراف میومد ترسیدم

دائم با خودم زمزمه میکردم

من کجام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجا کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا من اینجا چیکار میکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سیاوش ... سیاوش  پسرم کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با اسم سیاوش همه چیز یادم اومد من بین مردم بودم که با یه ضربه..

وایییییییییییییییییییییی

نکنه من ..... من .... 

با یاداوری اسم ساواک تمام تنم لرزید

ولی من نباید میترسیدم پدرم و پدر شوهرم و شوهرم همه تو ارتش بودن 

من نباید میترسیدم

در باز شد نوری که از بیرون میومد چشمم و اذیت میکرد 

بیا بیرون

با صدای مرد تمام تنم لرزید

نکنه میخواد منو شکنجه کنه 

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

با خودم گفتم اگه خواست کاری کنه بهش میگم که من همسر و دختر دو تا از بهترین نیرو های ارتشم

وقتی رفتم سمتش چشمامو با یه چشبند بست و بعد من و دنبال خودش کشوند

احساس کردم وارد یه اتاق شدیم

- بشین

بعد من و روی یه صندلی نشوند

صدایی اشنا گفت: چشماشو باز کن

با دیدن بهروز برای اولین بار حس کردم واقعنننننننننننننننننن

بهش احتیاج دارم

بهروز به اون مردی که همرام بود گفت: تو میتونی بری

بهروز: خوب خانم نگار خانم بالاخره به هم رسیدیم

منظورشو نفهمیدم گفتم بهروز من ... من ..... بین جمعییت بودم من....

هیچی نگو 

بذار من حرف بزنم 

به این کار ندارم که تو الان اینجایی و لای مردم معترض بودی 

به این کاردارم که تو با اومدنت زندگی و  ارامش منو خراب کردی

منظورشو  نمیفهمیدم گفتم

منظورت چیه داری از چی حرف میزنی

ببین نگار من میدونم که بابات گفته من عاشقتم و ........

ولی این و بدون من نه تنها تو رو دوست ندارم بلکه از تو متنفرم 

پدرم من و مجبور کد که با تو ازدواج کنم 

این یه قرار کاری بین پدر من و پدر تو بود که من قربانیییییییی 

این قرار شدم 

باورم نمیشد یعنیییییییییی همه ی حرف ها دروغ بوده

خونم به جوش اومده بود این داشت میگفت قربانی شدههههههههههه

پس خبر نداشت 

- ببین نگار من عاشق بودم عاشق دختریییییییییی که به خاطر وضع بد پدر و مادرش همیشه از یه زندگی خوب محروم بوده بابا با اینکه مخالف بود ولی کم کم داشت راضی میشد تا اینکه اون قرارو با پدر  تو گذاشت و زندگی من وخراب کرد

اونا من و مجبور کردن با دختری ازدواج کنم مه هیچ وقت بهش علاقه ای نداشتم و ندارم

میدونم که تو تو خوابتم نمیدیدی که شوهری مثل من گیرت بیاد

زندگیمو داغون کردی حالاهم وقت تلافیه

وقتی باباتو تیمسار بفهمن که تو بهشون خیانت کردی برای همیشه شرت از زندگی من کنده میشه

دیگه طاقت نیوووردم  داد زدم:

اهای اقای عاشق اینو بدون که من نه تنها دوستت ندارم بلکه ازت متنفرم متنفرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

تو فکر کردی فقط خوتی مکه میتونی عاشق باشی نه اشتباه فکر کردی

سرگرررررررررررد من از بچگی عاشق بودم عاشق پسریییییییییی

که به نظرم تو دنیا نظیر نداره 

همه چیز خوب بود تا سروکله ی بابای کفتارت تو زندگی من پیدا شددددددد

پدرم تو روی من وایساد برای اولین بار رو من دست بلند کرد

فقططططططططططط به خاطر توووووووووووووووووووووووووووو

حالا هم دیر نشده از هم جدا میشیم بدون نقشه و ..............

نذاشت حرفموتموم کنم

پس ت هم عاشق بودی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خانم عاشق پس چرا لال مونی گرفته بودیییییی و حرف نمیزدییییی

من حتی به پدرتم گفتم که تورو نمیخوام 

ولی تو چییییی؟؟؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

-هه نخیر اقای سرگرد من به خاط عشقم جلوی پدرم ایستادم درسته که برام پدری نکرد ولی هرچی بود پدرم بود

گفتم که هنوزم دیرررررر نشده از هم جدا میشیییییم