- با من کار داشتید؟؟؟؟ 

بله . بشین 

- چشم

- نگار خانم میدونم که زندگی تو این عمارت بدون دوست و همدم برات سخته من و بهروزم که دائم باید سر کار باشیم پس بهتره تا قبل از اینکه بچه دار شی خودتو با یه هنر سرگرم کنی

کلی ذوق کردم

- خوب میخوای چیکار کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- با اجازتون کلاس خیاطی 

- بسیار خوب از فردا با جعفر اقا میری کلاس و ثبت نام میکنی

- چشم با اجازتون من میرم اتقم

- برو عزیزم

بهروزم دیدم که بدون توجه به من مشغول نوشیدن قهوه بود خیلییییی خشک و بی احساس 

به اتقم اومدم کلی ذوق کرده بودم عاشق خیاطی بودم

صبح روز بعد با جعفر اقا توی یکی از کلاس ها ثبت نام کردم مربیم یه زن میانسال و مهربون بود 

تو کلاس کلی دوست پیدا کردم که صمیمی ترینشون ثریابود 

ثریا دختر خیلیی شاد و پر انرژی بود دو سال از من بزرگتر بود و خونواده ی معمولی داشت 

همیشه به انرژی و هوشش تو خیاطی غبطه میخوردم

کمکم زندگی تو ی اون عمارت برام عادی شده بود بهروز و تیمسار که اکثر اوقات معموریت بودن و منمخودمو با خیاطی مشغول میکردم 

ولی هنوز نتونستهبودم سهرابو فراموش کنم و اینو خوب میدونستم که هیچوقت فراموشش نمیکنم 

یک سال گذشت 

پسرم سیاوش تازه  دوماهش بود 

صورتش شبیه خودم بود و این من و خوشحال میکرد 

امیدوار بودم اخلاق و شخصیتش هم شبیه خودم باشه 

از وقتی سیاوش به دنیا اومده بود اخلاق و رفتار بهروزم کمی عوض شده بود

خیلیییی کم مهربون تر شده بود 

ولی تیمسار با من و سیاوش خیلی مهربون بود هر شب قبل از خواب به اتاق سیاوش میرفت و یه دل سیر نگاش میکرد 

احساس میکردم با اومدن سیاوش زندگی بهتری خواهم داشت

یادمه دوشنبه شب بود که پدرم برای دیدن نوه ی عزیزش اومده بود عمارت 

پدرم این دو ماهی که سیاوش به دنیا اومده بود رو در یکی از معموریت هاش میگذروند 

- سلام دختر عزیزم تبریک میگم 

- سلام پدر ممنون

بعد به سمت تیمسارو بهروز رفت و با یه احوال پرسی گرم از اون ها سیاوش رو از دست تیمسار گرفت و بغلش کرد

پدر: امیدوارم این بچه راه پدر و پدر بزرگ هاش و ادامه بده 

تیمسار: این که دیگه امیدواری نداری من مطمئنم سیاوش یکی از پرنفوذ ترین تیمسار های ارتش میشه

با فکر اینکه روزی سیاوش هم مثل پدرم و تیمسار و بهروز میشه

دنیا رو سرم خراب شد

با خودم گفتم امیدوارم این ارزو رو به گورببرید

بعد از رفتن پدرم به اتاقم رفتم تا شب زود بخوابم فردا کلی کار دارم

صبح خروس خون از خواب پا شدم سیاوش هنوز خواب بود به یکی از خدمتکار ها سپردم وقتی از خواب پاشد مراقبش باشن

امروز جعفر اقا نبود رفته بود دهشون منم مجبور شدم پیاده برم

نزیک خیاطی بودم 

خیابون ها خیلی شلوغ بود تو این مدت که از خونه بیرون نرفته بودم 

تیمسار میگفت که چند وقته مردم میریزن تو خیابونا ولی تا حالا ندیده بودیم خیابونا خیلیییییییی شلوغ بود منم میون مردم گم شده بودم نمی دونستم باید چیکار کنم 

تو همین حال بودم که با یه ضربه ی محکم از هوش رفتم.........