نگار من 4
همه چی تو عروسی با شکوه بود از خدمه تا سالن حتی قاشق و چنگالم بی نظیر بود ولی چه فایده!!!!
شنیده بودم دختر های فامیل بهروز براش سر و دست میشکوندن ولی باچشم ندیده بودم که اون شب دیدم همه قورتش میدادن
(چه ادم های احمقییییییییی)
تها کسی که تو ی این عروسی غیر طبیعی به نظر میومد من بودم
یه عروس خشن و بد اخلاق که حتی حاضر نشد برقصه
بعد از تموم شدن مراسم برای جمع کردن وسایل و خداحافظی با پدر به خونه رفتم
پدر اومد کنارم و گفت: امیدوارم خوشبخت شی دخترم
- امیدوار نباشید پدر هیچ پدری کاری که شما با من انجام دادید رو در حق بچ انجام نمیده
پدر با فریاد گفت: به درک اصلا برو بمیر
- مردن از این زندگی اجباری خیلیییییییییی بهتر
بعد در رو محکم به هم کوبوندم و سوار ماشین بهروز شدم
تو راه اصلا با هم حرف نزدیم
بهروز خیلیییییییی خشک و خشن بود
ولی برای من فرقی نمیکرد من عاشق یکی دیگه بودم
وارد عمارت کفتار پیر شدیم صد رحمت به زندان ساواک
بهروز بدون توجه به من به اتاقش رفت ( اتاق ها تو خونه ی کفتار پیر از هم جدا بود)
منم با راهنمایی خدمه به اتاقم رفتم عکس مادرم رو از ساکم در اوردم
خیلیییی دلم میخواست الان زنده بود و نمیذاشت این ازدواج سر بگیره
صبح روز بعدبا صدای خدمتکارا از خواب بیدار شدم
- خانم صبحانه پایین حاضه
-تیمسار و سرگرد هم هستن
- نه اونا صبح زود رفتن
- خیلی خوب الان میام
وقتی میز صبحانرو دیدم دهن باز مون
اب پرتقال - اب البالو - اب انار - اب سیب - اب هویج - چایی - قهوه تر ک - کره و مربا و عسل و پنیر و گردو و خیار و گوجه اونقدر خوردم که دلم باد کرده بود
تصمیم گرفتم برم تو باغ و قدم بزنم
با اینکه از عمارت کفتار و پسرش متنفر بودم ولی باغشو خیلی دوست داشتم انواع و اقسام گل هارو اشتن
با دیدن گل نرگس یاد سهراب افتادم سهراب عاشق گل نرگس بود بی اختیار اشک از چشمام جاری شد
یعنی سهراب الان کجاست؟؟؟؟؟ داره چیکار میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی دلم میخواست دوباره سهرابو ببینم.
شب تو اتاقم مشغول مطالعه بودم که یکی از خدمتکارا صدام زد
- نگار خانم تیمسار با شما کار دارن
- تو دلم گفتم یعنیییییی کفتار پیر چیکارم داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- باشه الان میام