صبح روز بعد با نوازش های عفت از خواب بیدار شدم ( عفت زن میانسالی بود که هفته ای یک بار  برای نظافت به خونمون میومد )

عفت: نگار خانم سرهنگ با شما کار دارن

از جا پریدم یاد دیشب افتادم یعنی چیکارم داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با وجود  اینکه نمیخواستم ریختشو ببینم ولی مجبور بودم که برم 

-با من کاری داشتید؟

- بشین

- راحتم

- گفتم بشین

- گفتم راحتم

دستم و کشید و من و نشوند

- ببین نگار خودت میدونی نمیتونی رو  حرف من حرف بزنی تیمسار رو هم که میشناسی به هر چی بواد میرسه حتی اگر بهروزم منصرف بشه تیمسار کوتاه نمیاد این ازدواج برای هر دو خانواده لازمه ( پس بابا برای من نقشه کشیده بود که ازم سوء استفاده کنه)

- ولی پدر من نمیتونم با مردی که به اون علاقه ندارم ازدواج کنم 

پدر من و سهراب عشق..... هنوز حرفم تموم نشده بود که پدر کار دیشب و تکرار کرد 

دیگه طاقت نیوووردم و زدم زیر گریه 

پدر من و به اغوش کشید ولی خودمو ازش جدا کردم  

ازش متنفر بودم ولی میترسیدم به زبون بیارم 

- ببین نگار حتی اگه خودتم بکشی این ازدواج سر میگیره شیر فهم شد؟؟

(از اون روز به بعد دیگه هیچ وقت سهراب و ندیدم پدرم حتی نذاشت اون و خاله شمسی و برای اخرین بار ببینم )

یک هفته گذشت پدرم بر خلاف مخالفت های التماس ای من قرار خواستگاریو با  تیمسار یا همون کفتار گذاشت .

اون روز عفت انم برای کمک به من اومد خونمون پدرم یه دست لباس سفید با به عالمه گل وو منگل اویزون ککه خیلییییییییی مسخره بود خرید

ولی من قصد اشتم امشب و شب عروسی لباسم سیاه باشه 

اول بابا خیلییییییی مخالفت کرد ولی بعد گفت شب عروسی  باید لباسم سفید باشه 

منم که چاره ای جز قبول کردن حرف بابا نداشتم  

برخلاف همه ی دختر ها که شب ها عروسیشون کلی شوق و ذوق دارن 

اون شب یکی از تلخ ترین شب های زندگیم بود

کفتار پیر(تیمسار) که عین برج زهرمار نشسته بود و با بابا مشغول بحث بود

( اون شب تنها نقطه ی مشترک من و بهروز این بود که هر دواز نعمت مادر محروم بودیم )

با دیدن بهروز انگار جوونی کفتار پیر رو میدیدم یه پسر خشک و خشن یه سرگرد بیرحم ارتش

وقتی فهمیدم قراره بعد از عروسی برم خونه ی کفتار پیر و یه عمر در کنار خودشو و پسر عزیزش زندگی کنم انگار دنیا رو سرم خراب شد