داشتم به چشمای علی عطا نگاه میکردم که دوباره دیدم رو دست بابم.مثل همیشه منو مثل یه گونی رو هوا بلند کرده بود.
همونجوری که داشت به سمت حصیر منو میبرد گفت:
من نمیدونم این دختر چرا اینقدر علاقه داره که تن و بدنه منو بندری برقصونه.
صدای خنده حمید اومد.همونجور که میخندید گفت:
دختر باباشه دیگه
بابا سرجاش وایستاد رو به حمید دهن کجی کرد و گفت:
تو هم پسر مامانتی
وبعد دوباره راه افتاد و منو گذاشت رو حصیر.
مچ دستشو گرفتم و خودم نشوندم.به بابا نگاه کردم و گفتم:
میشه یه چی بگم؟؟؟؟
بابا خندید و گفت:
بله شما امر بفرمایید
خندیدم و گفتم:
میشه یه بار دیگه منو کول کنی و تو اینجا بگردونیم؟؟؟؟؟
بابا خندید و اروم و یواش زد رو گونمو گفت:
پدر سوخته میخوای منو با عشوه شتری هات خر کنی ازم بیگاری بکشی؟؟؟؟
خندیدم و به دورم نگاه کردم که دیدم همه خانوما دارن نگامون میکنن.نه از پسرا خبری بود نه از اقایون.فقط بابای من اونجا بود.سر همین خندید و گفت:
مثل اینکه من باید برم پیش دوستام چون
دارن صدام میزنن.
با خنده از سر جاش بلند شد و رفت
همزمان با بلند شدنش ریحانه و شمیم اومدن و کنارم نشستن.
ریحانه
خندید و گفت:
خوبی؟؟؟؟؟؟؟
خندیدم و دستمو به صورتم کشیدم و گفتم:
من که خوبم؟؟؟؟؟شما چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟صورتم خوبه؟؟؟؟؟؟
شمیم ملیح لبخند زد و گفت:
صورتت؟؟؟؟؟؟
عالیه دختر......شاید باورت نشه ولی از ضربه ای که با توپ خوردی گونه هات قرمز رنگ شده.تو چشمات هم برق اشکه...اینقدر خوشگل شدی که نگو....راستش اگه یه داداش داشتم تو رو همین الان براش خواستگاری میکردم...
با این حرف شمیم دلم خواست بزنم تو دهنش.....
چرا این حرف و زد؟؟؟؟؟

مگه نمیدونست که من عاشق علی عطام؟؟؟؟؟
من که همین چند لحظه پیش بهش گفته بودم؟؟؟؟؟

 

 

 

 

از ناراحتی زیاد لبمو گزیدم و با لبخندی که بیشتر شبیه فحش بود بهش خیره شدم و گفتم:
پس خدا رو شکر داداش نداری شمیم...
بعد از اون بود که احساس کردم دیگه حال و حوصله برای هیچ کاری رو ندارم.
تا نزدیک ظهر تو صرخه حصار بودیم ولی نمیدونم چرا دیگه خوش حال نبودم...یه احساس بدی داشتم..دوست نداشتم که بروی خودم بیارم ولی مجبور بودم به خودم بقبولونم
ازاینکه به شمیم اجازه دادم پا به پای من علی رو دوست داشته باشه کلافه و سردرگم
نمیتونستم فکرمو منسجم کنم....در اخر بدون حواس درست و حسابی نمیدونم چه جوری با بقیه خدافظی کردم و سوار ماشین اک
ان به خونه برگشتیم....
فقط میتونم بگم اونقدر تو فکر فرو رفتم که حتی از اکان نه خدافظی کردم نه تشکر ...
با کرختی خودمو رو تختم انداختم و به صدای بارون گوش کردم که قبل از اومدنمون شروع به باریدن گرفت و مجبورمون کرد از هم جدا شیم و به خونه هامون برگردیم...
دستمو به سمت ام پی فورم در
از کردم که طبق معمول زیر بالشم میزاشتمش و هندزفری رو روی گوشام گذاشتم و از سر جام بلند شدم و به سمت پنجره اتاقم که رو به خیابون رفتم وایستادم و تا ته صدای اهنگ رو بردم بالا و به اهنگ گوش داد
دل من حالش خوشه
اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه
گاهی میترسم بمیره
اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه
باز حیاط خلوتش سینه مو جارو میزنه
میگمش تا کی میخوای عاشق باشی و بشکنی
به روی خودش نمیاره
میپرسه با منی؟؟
به اسمون نگاه کردم و یه لبخند زدم
اشکام یه جورایی دیگه راه خودشونو بلد شده بودن...
اسمون تیره تیره شده بود و بارون به صورت رگبار تند شده بود و میبارید
با کیم با تو یه عاشق پیشه ی سر به هوا
با توی دیوونه ی در به دره بی سر و پا
با تو که هر چی دارم میکشم از دست تو
با تو که هرجا میرم مسیر دربست تو
با حرص پوست خشک شده لبمو کندم و اجازه دادم شوری خون با بذاق دهنم یکی شه...
کی میخوای دست از سر ابروی من برداری
کی میخوای عقلی رو که دزدیدی سر جاش بزاری
کی میخوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات
سر به راه بشی و دنیا رو نزاری زیر پات
دل من حالش خوشه
اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره
داشتم با خواننده قسمت دوم شعر رو زمزمه میکردم که دستی رو شونه ام قرار گرفت.سرم که برگردودنم حمید و دیدم که کنارم ایستاده.
تو دلم ازش ممنون شدم که ب
عد از اون همه بد رفتاری حالا خوب و مهربون شده بود.
سرمو گذاشتم رو سینه اش و به اسمون خیره شدم که مثل دل من و شمیم گرفته بود...
 
 
 
 
 
 
 
 
فصل سیزدهم....

با خوشحالی در خونه رو نبستم تا مامان که پشت سرم بود بتونه بیاد تو و داد زدم:
حمییییییییییییییییییییییی ییییییییییید!
و بعد به سمت راه پله پرواز کردم و همونجور که داشتم میدوئیدم تا خودم و به حمید برسونم دوبار فریادی از شادی کشیدم و گفتم:
واااااااااااااااااااااااا اااااای حممممممممممممممممممممید کجایی داداش بیا یه خبر خو..
هنوز جملم تموم نشده بود و تازه به سر اولین پله رسیدم که محکم خوردم به یکی و رو زمین و هوا معلق شدم.
پله ها رو داشتم با ضربه های ممتد به کمر و باسن و شکم و سرم فرود میومدم که یکی دستمو گرفت و مانع از افتادنم رو کف پله شد.
تمام تنم درد میکرد.به کسی که کمکم کرده بود خیره شدم
اکان درحالی که نفس نفس میزد با دست راستش دست من و با دست چپش نرده ها رو سفت چسبیده بود.شیار یه مایع غلیظ و داغ رو گوشه کنار صورتم حس میکردم.در حالی که نفس نفس میزدم دست کوفتمو از تو دستش کشوندم بیرون و با استین مانتوم خون گوشه لبمو که داشت با سرخوردنش به سمت چونم قلقلکم میداد و پاک کردم.
اکان بعد یه نفس عمیق گفت:
حالتون خوبه؟؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
معلوم نیست؟؟؟
و بعد به قیافم اشاره کردم.
همون موقع حمید از پله ها پایین اومد و به چهره ی من و اکان خیره شد و با بهت به کنارم اومد و گفت:
چی شده حنانه؟؟با کی دعوا کردی؟؟؟؟چرا این شکلی شدی؟؟؟؟
بعد به اکان خیره شد و گفت:
چرا اینجایی مگه تو نمیخواستی بری خونت؟؟پس چرا حالا تو راه پله اینجوری نشستی؟؟؟؟؟
به طرز نشستن اکان خیره شدم.میخواست خندم بگیره ولی با هزار تا فحش به خودم خندمو مهار کردم.
اکان در حالی که یه پاش رو به صورت قائم رو پله گذاشته بود اون یکی پاش رو هوا مونده بود و هنوز دستش به نرده بود.
تیشرتی که تنش بود به خاطر خم شدنش رفته بود بالا و کمرش کاملا معلوم بود...
اکان دهن باز کرد و گفت:
داشتم میرفتم که..
صدای مامان مانع از ادامه حرفش شد:
حنانه حمید جشن گرفتین مگه نه؟؟؟؟؟
با این حرف مامان یاد خوشحالیم افتادم و با خنده بدون توجه به خونی که از
کنار سرم میومد گفتم:
حمید......
یه خبر خوب برات دارم اگه گفتی؟؟؟؟؟؟
حمید یخمک دستمو گرفت و از سر جام بلندم کرد و گفت:
اول بگو این چه سرو وضعیه بعد خبر خوب و بگو؟؟؟؟؟؟؟؟
اکان یکم نگاهم رد و گفت:
حمید جان من باید برم خیلی دیرم شده
و بعد مردونه با حمید دست داد و از من هم خدافظی کرد و از پله ها پایین رفت.فقط خدا خدا کردم که مامانم نخواد مثل من
از پله ها اونجوری بیاد بالا
 
 
 
 
 
 
از این حرفم یه لبخند بزرگ رو لبم نشست و ناخوداگاه حمید و بغل کردم و با ذوق گفتم:
مبارکت باشه دادشی....اول واسه اینکه تونستیم از مادر جون وخاله اجازه یه چیزخوب و بگیریم!!!!!!!!!
حمید نو از خودش جدا کردو گفت:
شوخی میکنی!!!!!!!!!رضایت دادن حنانه؟؟؟؟؟؟؟؟اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟
خندیدم و گفتم:
اره
منو بغل کرد و تو هوا چرخوند و گفت:
واااااااااااااااااااااااا اااای حنانه مرسی
واااااااااااااااای ریحانه مرسی دختر دیوونتم...
داشت سرم گیج میرفت.با خنده گفتم:
خیلی خب حمید ولم کن الان جفتمون میافتیم.
با این حرفم سخت خودش و کنترل کرد و بعد از یکم گیج زدن روی زمین گذاشت و گفت:
وای حنانه خیلی خوشحالم.
خندیدم و گفتم
من بیشتر.
صورت حمید و بوسیدم و رفتم به سمت اتاقم تا یه دوش بگیرم.
شال طوسی رنگ و از سرم روی سرم کشیدم و مانتوم رو از تنم کندم و
از تو کمدم لباسام رو برداشتم و سوت زنون به سمت حموم که بیرون از اتاقم بود رفتم و دوش رو باز کردم.جلوی اینه وایستادم به صورتم نگاه کردم.هیچ چیزی نمیتونست خوشحالی امروز منو تبدیل کنه به ناراحتی...
با خوشحالی شامپو رو روی سرم خالی کردم و همونطور که در حال شامپو زدن رو موهای لختم بودم به امروز
و اتفاقاش فکر کردم.
امروز با مامان رفته بودیم خونه خاله واسه صحبت کردن.از روز ۱۳ بدر که یه هفته ازش میگذشت حمید و مامان و بابا رو مغز خاله اینا رژه رفته بودن که نامزدی نگیریم و فقط یه عروسی کافیه.
خاله قبول نمیکرد و میخواست که حمید و ریحانه بیشتر نامزد باشن تا همو بشناسن.
بالاخره بعد از یک هفته رفتن و اومدن ریحانه در جواب مامانم که گفت:
خواهش میکنم نامزدی رو نگیرین
گفت:
خاله میشه دلیلشو بدونم.
به چشمای ریحانه نگاه کردم و گفتم:
چون داداشم طاقت دوری عروسشو نداره
و بعد خندیدم
ریحانه لپاش قرمز شد.مامان ادامه داد:
خاله جان من میخوام یه مراسم بگیریم تا بتونم بگم دوستام بیان
اخه اگه بخوام نامزدی بگیریم نمیتونم بگم از اونجا بیان و دوباره برای عروسی هم بیان.
بالاخره بعد از چند دقیقه حرف زدن و اوردن دلیل ریحانه گفت:
اگه خانواده مشکلی نداشته باشن من موافقم که فقط عروسی رو بگیریم.
از اونورم خاله بعد از کمی پشت چشم نازک کردن رو به مامان گفت:
حالا بزارین با حاجی هم صحبت کنم.
 
 
 
 
 
 
مامان لبخندی زد و گفت:
مینو فکر نمیکردم باز هم مثل گذشته رفتارت راکد بمونه
در هر صورت ما میریم ولی لطفا منتظرمون نزار
مادر جون میون حرف مامانم و خاله پرید و گفت:
حالا زیاد عجله نکنید.
بعد رو به خاله مینو گفت:
مینو جان من هم با حرف خواهرت موافقم.بهتره که عروسی و عقد و نامزدی رو با هم یکی بگیرین....
و بعد یک نگاهی هم به من کرد.
نمیدونم چی شد که خاله تغییر حالت داد و گفت:
من که چیزی نگفتم مادر جون.من گفتم به حاجی میگم.
بعد یه جوری که نشون بده زیاد هم مایل نیست گفت:
حاجی هم حرف مادر جونو بشنوه صد در صد قبول میکنه
مامان خوشحال و لبخند زنون بلند شد و منو هم از سر جام بلند کرد و گفت:
مرسی مینو جان.مادر جون از شما هم ممنونم.
و بعد به سمت در ورودی منو هدایت کرد و ادامه داد:
ما دیگه میریم کلی کار داریم.
خاله هم دنبالمون اومد و گفت:
حالا وایم
یستادی ناهاری چیزی...
مامان کفشاشو پوشید و گفت:
نه مینو جان حمید و رضا تو خونه تنهان
و بعد صورت خاله رو بوس کرد و با یه خدافظی سریع منتظر خدافظی من شد.
منم خدافظی کردم و با مامان از باغ رد شدیم و به دم در که رسیدیم ماشین علی عطا رو دیدیم که داشت وارد باغ میشد.
مامان وایستاد تا سلام کنه.
علی تا ما رو دید از ماشین پیاده شد.
تو دلم قربون صدقه قد و بالاش میرفتم.
یه لباس مردونه یاسی به همراه یه شلوار مردونه طوسی تنش بود که کاملا رسمیش کرده بود.موهاش و به صورت خیلی قشنگی بالای سرش یک وری کرده بود.
همینجوری میخش شده بودم و داشتم نگاهش میکردم که مامانم تکونم داد و گفت:
حنانه جان علی با شماست!
چشمامو از رو قد و بالاش ت
کون دادم و به صورتش که به سمت پایین بود نگاه کردم و گفتم:
ببخشید حواسم نبود.چیزی گفتی؟؟؟؟؟
علی سرشو تا نیمه اورد بالا و گفت:
خوبین؟؟؟؟؟؟

ای خدا این هنوزم منو با این ضمیر جمع فارسی صدا میزنه.اگه خارجی میخواست منو صدا بزنه چی میشد..


با حرص گفتم:
اسم من هیچ ادامه ای نداره.
اب دهنشو قورت داد و با صدای دورگه گفت:
چرا جلوی در ایستادین خاله جون.بفرمایید داخل زشته دم در...
مامان خندید و گفت:
نه علی جان مرسی.باید بریم.تا بعد خدافظ.
و بعد از ما دو تا دور شد و با فاصله کمی کنار ماشین علی ایستاد و به من زل زد
با ناراحتی گفتم:

علی عطا من یه نفرم.میتونی منو حنانه صدا بزنی.....
پیشونیش گل انداخت.انگار به جای اینکه خون به گونه هاش هجوم بیاره به سرش و مغزش فشار اورد.دستاشو مشت کرد و گفت:
بله حنانه خانوم.
مامان داشت نگاهمون میکرد بدون توجه به مامانم گفتم:
حنانه خانوم نه حنانه.....
ازاین کارش ناراحت شدم و با ناراحتی گفتم:
یعنی اینقدر سخته که اسم منو کامل بگی علی عطا؟؟؟؟؟؟؟خیلی بدی
و بعد به حالت قهر سرم و برگردوندم و به سمت مامانم رفتم.زیاد ازش دور نشده بودم که با صدای ارومی گفت:
حنانه..
با شوق
خندیدم و دستمو رو قلب اروم شدم گذاشتم و بعد سرعت قدمامو زیاد کردم و به سمت ته خیابون رفتیم و با تاکسی خودمونو ر
سوندیم خونه.خیلی خوشحال بودم.بالاخره منو صدا زد.....منو...مشتامو پر از اب کردم و تو هوا ریختم وگفتم:
لی لی لی لی
از کارم خندم گرفت و بیشتر حس درونم مشتاق شد تا بچه بازی کنم.
اب سرد و باز کردم ورفتم زیرش
خوشحال بودم که حمید و ریح
انه بهم میرسیدن...
اما کاش...
من و علی عطا هم مال هم میشدیم...
کاش...
از زیر دوش بیرون اومدم
و از حمام اومدم بیرون
با حوله داشتم موهام و خشک میکردم
که مامان همون موقع صدام زد و گفت:
حنانه بیا پایین میخوایم ناه
ار بخوریم.
حوله رو از روی سرم برداشتم و و با یک نگاه تو اینه به سمت پله ها حرکت کردم.وسط پله ها چشمم به یه چیز براق افتاد.کنارش نشستم و بهش خیره شدم.یه زنجیرخیلی نازک کنار نرده ها افتاده بود.برش داشتم.حرف انگلیسی A روش بود.
برش داشتم و به این فکر کردم که گردنبند اکانه یا نه؟؟؟؟
با این فکر ناخوداگاه دستمو به زنجیری که تو گردنم بود کشیدم.وقتی از ب
ودنش تو گردنم مطمئن شدم لبخندی از ته دلم زدم و زنجیر و تو مشتم فشردم و به سمت میز ناهار خوری حرکت کردم

 

 

 

 

سر میز بابا و حمید نشسته بودن
مامان تو اشپزخونه بود.منم رفتم کنارش.بابا داشت با قاشق رو میز میزد که تا منو دید شروع کرد:
ما همه پیروِ قاشق چنگالیم.
حمید هم پشت بند بابا میگفت :
هی
بر سر سفره ها حمله میبریم.
هیکو غذا
کو غذا
کو غذای ما

هینیست غذا
نیست غذا
نیست غذا
نیست غذای ما

هیریتمشو تند کرد و در حالی که یه دستی بشکن میزد و با یه دسته دیگش هم قاشق رو رو میز میکوبوند ادامه داد:
دلمون ضعف رفت
حوصلمون سر رفت....
دلمون ضعف
رفت حوصلمون سر رفت...
و بعد دستش و مشت کرد و گفت:
مرگ بر بادمجون درود بر فسنجون....
مرگ بر بادمجون
درود بر فسنجون

منو مامان غش کرده بودیم از خنده..بابا از سر جاش بلند شد و دوتا تعظیم کرد و گفت:
مرسی مرسی من متعلق به خودتونم
بااین حرفش حمید هم زد زیر خنده.مامان بشقاب خورشت فسنجون و بهم داد و با خنده گفت:
خدا کنه خوشمزه شده باهش.پدرم در اومد.امروز این و ازمادرجون تلفنی پرسیدم.
خندیدم و گفتم:
خوشمزه شده....
مامان یکی از ابروهاشو جمع کرد و گفت:
چطور؟؟؟؟؟؟
درحالی که اثار خنده هنوز رو صورتم بود گفتم:
از اونجایی که شما یه ایرانی هستی مینا خانوم جان

 

 

 

 

مامان خندید و گفت:
ای زبون باز.
همه سر میز نشستیم.حمید خواست کفگیر و برداره که بابا با دستش زد رو دست حمید.
قبل از اینکه حمید حرفی بزنه گفت:
اول دعا بعد مثل یه خرس بیافت به جون غذا...
و بعد مثل این زنای غرغرو زیر لبش گفت:
انگار نه انگار که میخواد زن بیره...
با این حرف بابا خندیدم که بابا نگاهم کرد و گفت:
هه هه هه...دختر یکم سرسنگین باش....
در حالی که کفگیر و برکمیداشت رو به مامان گفت:
مینو جانیادت میاد...خواهرای خودمو میگم....همشون ته قلدری و جذبه بودن....
یادت میاد
مامان ظرف سالاد رو به من گرفت و گفت:
خواهرشوهر؟؟؟؟؟؟؟؟اونم خواهر تو؟؟؟؟؟؟؟
و بعد خندید و گفت:
بزار یکم در موردش فکر کنم...با این حرف چهارتامون زدیم زیر خنده.بعد از صرف ناهار
به اتاقم برگشتم و تمام اتفاقات رو وارد دفتر خاطراتم کردم.کم کم داشت تموم میشد.یه چند برگ بیشتر نمونده بود.باید ادامه خاطراتمو تو یه دفتر دیگه مینوشتم.
به اولین صفحه از دفتر خاطراتم نگاه کردم.سه نقطه گذاشته بودمو ادامه اش رو نوشته بودم عشق
...
بار دیگه رو تختم دراز کشیدم و تو رویا خودمو غرق کردم.

 

 

 

 

فصل چهاردهم....


بار دیگه خودمو تو اینه نگاه کردم.موهامو فر کرده بودم و یه تل پراز مروارید های سفید روی سرم به صورت یک وری گذاشته بودم.
به لباسی که تنم کرده بودم نگاهی دیگه انداختم.دکلته بود اما یه کت کوتاه به درخواست مامان و ریحانه و شمیم روش پوشیده بودم که از جنس تور بود.
لباسم به رنگ یشمی بود.رو کل لباس فقط مروارید بود.اینقدر لباس زیبایی بود که وقتی تو فروشگاه دیدمش خریدمش.
صندل های پاشنه ۷ سانتی پام بود با بندهایی که به دور پام بسته میشد .هنگام راه رفتن پای سمت چپم از لا به لای چاک دامنم پیدا میشد و بند کفشم معلوم میشد.
صدای ارایشگر منو به خودم اورد
_عروس به این خوشگلی دیده بودین؟؟؟؟؟؟؟
به چهره ی زیبای ریحانه خیره شدم که موهاش و به رنگ نسکافه ای در اورده بود و به صورت خیلی زیبایی بالای سرش جمع شده بود و ادامه موهای بلندش رو با بیگودی به حالت فر روی صورتش ریخته
شده بود.
نیم تاج خیلی زیبایی که به صورت خوشه های انگور بود روی سرش دیده میشد
ارایش بسیار کم و ملیح که با رژ لب قرمز رنگش خیلی خودنمایی میکرد صورتش و دو چندان زیباتر کرده بود.
نتونستم اروم سر جام بشینم و به سمتش رفتم و از رو گونه اش اروم بوسه ی ظریفی گرفتم و گفتم:
زیبای من ازدواجت با حمید و تبریک میگم
خندید و گفت:
بابا کتاب ادبیات
خندیدم و گفتم:
تروخدا تکون نخور بزار یکم دیگه نگاهت کنم که دیگه امشب نمیتونم کامل ببینمت.
همون موقع صدای زنگ گوشیم از تو کیف دستی کوچیکم که روی میز ارایش ارایشگاه گذاشته بودم در اومد.
شماره غریبه بود.جواب دادم:
بله؟؟؟؟؟؟؟
صدای حمید خنده کنون اومد و گف
ت:
بابا چرا جوابمو نمیدی حنا!!!!!!!!!بیام؟؟؟؟؟؟
خندیدم و گفتم:
تا تو باشی دیگه اینقدر وسط کا
رمون زنگ نزنی.باور کن یه بار دیگه زنگ میزدی گوشی رو خاموش میکردم
با خنده ادامه دادم:
حاضریم زود بیا
و بعد گوشی رو قطع کردم.نگاهم به ریحانه افتاد که دیدم چشماشو بسته و دستای خوشگلشو که ناخن های مصنوعی زینت دهندشون شده بود و به هم فشرده و داره زیر لب یه چیزی برا خودش میگه

 

 

 

 

رفتم پشت صندلی وایستادم و بازوهاش و از پشت گرفتم و گفتم:
ریحانه هر چی که داری زیر لب میگی برای من هم از خدا بخواه...
سرشو تکون داد و دوباره زیر لب یه چیزی زمزمه کرد.همون موقع صدای زنگ اومد.ارایشگر خنده کنون هیکل باریک و باربیشو تکون داد و در و زد و به سمت ریحانه اومد و از سر جاش بلندش کرد و بار دیگه تور رو روی سرش درست کرد.با خنده به سمت مانتوم رفتم و پوشیدمش و روسری ساتن سفیدم وبه سر کردم و شنل ریحانه رو از تو جعبه لباسش در اوردم و به دست ارایشگر دادم.ارایشگر هم شنل و خیلی اروم رو سر و بدن ریحانه انداخت.
این شنل سلیقه خودم بود.ریحانه میخواست چادر بندازه رو سرش ولی با کلی خواهش و تمنا راضی شد که شنل بپوشه.
ریحانه رو بار دیگه نگاه کردم که با شنل و تور روی صورتش به هیچ جایی دید نداشت و بعد به سمت در رفتم و در و باز کردم.حمید پشت در با دسته گلی از رزهای سفید ایستاده بود.به روش خندیدم.یه کت و شلوار سفید با لباس دودی تنش بود.کراوات نزده بود بلکه فقط دکمه اولش باز بود.حمید هم به درخواست علی عطا از زدن کروات خودداری کرده بود.
از جلو در رفتم کنار و حمید داخل شد.اول یه مقدار شیرینی به ارایشگر داد که داشت با ذوق به عروس و داماد نگاه میکرد.
فیلمبردار و عکاس پشت در وایستاده بودن و از حمید خواستن که عروس و ببره بیرون.
حمید هم دست ریحانه رو اروم گرفت و به بیرون برد.جلوی در ارایشگاه که چوبی بود وایستادن.فیلمبردار گفت:
اقا دوماد دست عروس خانوم و بگیر تو دستتو و وانمود کن که داری دستشو میبوسی.
با این حرف ریحانه سریع از زیر شنل گفت:
ولی من دوست ندارم اینجوری عکس بندازیم.بزارین برای اتلیه...
و بعد کلافه به سمتی که حمید ایستاده بود نگاه
کرد.
حمید با شنیدن حرف ریحانه به فیلمبردار گفت:
هرچی خانومم بگن.
وبعد دسته گل رو به ریحانه داد.
در جلوی پرادویی که از یه نمایشگاه کرایه کرده بود رو باز کرد و به ریحانه کمک کرد تا سوار شه.من هم خواستم برم سوار شم که حمید بعد از بستن درب سمت ریحانه گفت:
کجا کجا؟؟؟؟؟؟
لبخندی زدم و گفتم:
دارم سوار ماشین میشم مگه معلوم نیست.
خندید و گفت:
چند لحظه صبر کن الان ماشینی که باید تورو ببره میاد.
با حرص به حمید نگاه کردم و گفتم:
حالا مگه فرقی داره من با شما بیام....
سوار ماشین شد و گفت:
متاسفم خواهر کوچولو
و بعد در ماشینو بست و با یه لبخند رو به ریحانه ماشین و روشن کرد و از من دورشد.ماشین فیلمبردار هم پشت سرشون رفت.با اون ریخت و قیافم مثل این بدبختا که هیچ کسی رو نداره وایستاده بودم وسط کوچه و داشتم به مسیر ماشین حمید نگاه میکردم.


همینجور که داشتم به مسیری که ماشین حمید رفته بود نگاه میکردم با صدای بوق از جام پریدم
دستمو گذاشتم رو قلبم و به راننده نگاه کردم.اکان بود.کت و شلوار دودی تنش بود و خوشتیپ تر از روزای قبل با عینک دودی روی چشمش داشت منو نگاه میکرد.به سمت شیشه ماشین رفتم.شیشه ماشین و کشید پایین و گفت:
سلام
نیشخندی زدم و در و جلو رو باز کردم و نشستم گفتم:
میشه بدونم شما چند سالتونه؟؟؟؟؟؟؟؟
کیف دستیمو رو پام گذاشتم و روسریم رو روی سرم با نگاه به اینه بغلیم تنظیمش کردم و منتظر جواب اکان شدم که گفت:
چطور؟؟؟؟؟؟
ماشین رو راه انداخت.گفتم:
نمیدونم به نظرم میاد شما قیافتون غلط اندازه...مثلا الان باید بدونین رانندگی شما اصلا صحیح نیست...
دستمو گذاشتم رو کیفمو ادامه دادم:
درواقع فکر کنم برای شما رانندگی زوده....
پوزخندی زد و گفت:
فکر نمیکنم سنم خیلی بدردتون بخوره...
دستامو تو هم قفل کردم و گفتم:
بله درسته زیاد برام مهم نیست.
لعنت به حمید.اعصابمو خورد کرد.....حیف که...
با منحرف کردن فکرم سمت علی عطا از اتیش حرصم نسبت به علی عطا کاسته شد.دلم برای دیدنش ضعف میرفت.نمیدونم چرا اون نیومد دنبالم.کاش علی میومد....
از فکر علی عطا تو دلم جشن به پا شد.
بعد از چند دقیقه
ماشین اکان جلوی تالار پذیرایی نگه داشت ماشین عروس هنوز نیومده بود مسلما رفته بودن اتلیه.بدون تشکر از ماشین پیاده شدم و به سمت قسمت زنونه رفتم.خوشحال از پله ها داشتم بالا میرفتم که مامان و خاله رو کنار هم دیدم.مامانم یه لباس ماکسی مشکی تنش بود که پر از منجوق کاری بود و خاله لباس پوشیده زرشکی رنگ که خیلی هم ساده بود تنش بود.
به جفتشون سلام کردم و گفتم:
علی عطا کجاست؟؟؟؟؟؟
خاله قرمز شد و گفت:
واسه چی خاله؟؟؟؟؟؟؟
درحالی که مانتوم رو در میاوردم بی اراده گفتم:
دلم براش تنگ شده!!!!!!
همون موقع صدای یاالله گفتن علی عطا اومد.
با عجله خودم و رسوندم سمت در پیش علی عطا.
نفسم,عشقم, سرش پایین بود و داشت به کف زمین نگاه میکرد.انگار فهمید منم که اول خواست نگاهم کنه ولی بعد دوباره سرسشو انداخت پایین و گفت:
حنانه برو تو
پررو تر از ان حرفا بودم که بگم باشه....وایستادم و به سر تا پای جذابش نگاه کردم و گفتم:
حالا وایستا چد دقیقه دیگه میرم.
کت و شلوار مشکی پوشیده بود با یه لباس سفید.تو دست راستش یه انگشتر و تو دست چپش هم تو انگشت وسط یه انگشتر داشت.
ساعت مچیش تو دستش برق میزد.کفشای مردونه و واکس خورده اش برق میزد
موهای لخت و خوش حالتش
رو خیلی زیبا اراسته بود.صورتش رو خیلی زیبا اصلاح کرده بود ولی با همه این حرفا باز هم ریش داشت
کاش میشد میپریدم بغلش و بوسش میکردم....
اما همون موقع خاله مزاحم فکر کردنم شد و گفت:
حنانه خاله جلو در زشته بیا برو تو سالن...

 

 

 

با ناراحتی گفتم:
خاله هنوز کسی نیومده من برم کجا.
و بعد با نارحتی یه بار دیگه به علی عطا نگاه کردم و از کنارشون کنار رفتم
مامان داشت وسایل روی میزها رو درست میکرد که تا رسیدم کنارش گفتم:
مامان چرا تا من در مورد علی عطا حرف میزنم خاله عصبی میشه؟؟؟؟
مامان نگاه متعجبشو بهم دوخت و گفت:
خب واسه اینکه رو پسرش تعصبیه.
بعد اومد کنارم و موهامو رو شونم درست کرد و گفت:
ببین حنانه جان خانواده خاله اینا خانواده مذهبی هستن...اینقدر زیاد که این که تو هنوز نیومدی تو سالن ازش میپرسی علی عط
ا کجاست رو بد میدونن.
از این به بعد باید خیلی حواستو تو حرف زدن جمع کنی...باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
باشه
دسته اول مهمونا وارد شدم.نمیشناختمشون فقط مامان و خاله باهاشون سلام و علیک کردن.کم کم مادر جون همراه عزیز خانوم همراه با زن عمو های ریحانه وارد سالن شدن.مامان صدام کرد و گفت که برم به عزیز خانوم سلام کنم.
جلو رفتم و عزیز خانوم
و که دیدم گفتم:
سلام عزیز خانوم خوش اومدید.
عزیز خانوم لبخندی زد و در حالی که روی ویلچر نشسته بود گفت:
سلام به روی ماهت خانوم.
خاله با یه چادر خیلی زیبا از دم در سالن اومد و از عزیز جون پرسید:
عزیز جون علی عطا بعد از اینکه شما رو رسوند کجا رفت؟؟؟؟؟
عزیز جون دستی به عینکش زد و گفت:
نمیدونم والا نفهمیدم.
عزیز خانم همراه عروساش به سمت اتاق لباس رفتن تا لباسشون رو عوض کنن.نگاهمو به خاله دوختم که همه اش داشت با دکمه های گوشیش ور میرفت
اما بعد از کلی ور رفتن انگار تماس برقرار شد چون سریع گفت:
_الو علی سلام کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟
_......
_خب سریع کارتو که انجام دادی برو سمت خونه خانم صولتی
گوشام تیز شد.نگاهم رو خاله یخ زد و سر خورد.
کاشکی علی عطا میگفت نمیتونه
خاله گفت:
_نمیدنم مادر همین الان بابات صدام زد و گفت که یکی رو بفرستم عقب اقای صولتی
_............
_نه مادر نمیدونم واسه چی.
_............
_خدا خیرت بده مادر....
_..............
_حالا کارتو میزاشتی واسه یه موقع دیگه.بنده خداها منتظرن.
_............
_خب علی جان لابد یه چیزی بوده که زنگ نزدن به اژانس....
_....
_قربون پسر خوبم...
_........
_با
شه برو تا جریمه ات نکردن.خدافظ.
_....
قلبم تند تند میزد.حسادت تو رگهام قل قل میکرد.نمیتونستم اروم بشینم.من دم ارایشگاه کسی نبود تا بیاد دنبالم جز اکان ولی الان علی عطا میرفت دنبال شمیم.
دسته صندلی کناریم و گرفتم تا نیافتم.

 

 

 

 

اخه چرا من اینقدر بدبخت بودم.از روز ۱۳ بدر که شمیم بهم قول داد بیاد خونمون هنوز نیومده بود تا درمورد خواستم باهاش حرف بزنم.نمیونستم چه جوری علی عطام رو ازش بگیرم...
خسته شده بودم از بس تا میومدم خوشحال باشم یکی حالم و میگرفت....
کلافه روی صندلی که دستشو گرفته بودم نشستم و به این فکر کردم که چه قدربیچاره ام.....
من علی عطا رو میخواستم اما همه از من میخواستن بگیرنش.
کلافه و خسته منتظر شدم تا ریحانه بیاد تا با دیدنش کمی از غصه هام کم شه.
خواستم زیاد طول نکشید و همه با صدای هلهله ی بلند مادر جون و مامان و خاله که از اتاق عقد می اومد از سر جاشون بلند شدن و به سمت اتاق عقد رفتن
خدا رو شکر که خاله با دست زدن مخالفت نداشت.اهنگ و که کلا بیخیال شده بودیم چون خاله به مامان و حمید و بابا تذکر داد که با اهنگ مخالفن.
مامان هم قبول کرد چون خواهرشو خوب میشناخت.
مانتوم رو برداشتم و روسریم رو هم برداشتم به سمت اتاق عقد راه افتادم.
تو اتاق عقد خیلی شلوغ بود با بدبختی خودمو کشوندم سمت عروس و دوماد.با دیدن جفتشون که کنار هم نشسته بودن خنده روی لبم اومد.ریحانه هنوز هم تور روی صورتش بود اما باز هم صورتش معلوم بود.لپاش از روی خجالت سرخ سرخ شده بود.
حمید هم لبخند به لب به من خ
یره شده بود.دستشو گرفتم و گفتم:
باز هم تبریک میگم.
وبعد در گوشش گفتم:
علی عطا پایین نبود؟؟؟؟
جوابمو میدونستم اما میخواستم باز هم مطمئن شم.
حمید گفت:
نه پایین دم در ندیدمش.
با ناراحتی گفتم:
نمیدونی کجاست؟؟؟؟؟؟؟
دم گوشم گفت:
نمیدونم فکر کنم رفته دنبال شمیم و خانوادش.
صدای صلوات منو حمید رو از گفتگو خصوصی کشوند بیرون
صدای یه اقا که فکر کنم حاج اقا بود از گوشه سالن که به اینور دید نداشت
اومد
مامان و خاله با زن عموهای ریحانه بالا سر حمید و ریحانه ایستاده بودن و داشتم دو تا مخروط رو روی هم میکشیدن.
برام جالب شد.دوربینم و از تو کیف دستیم در اوردم و شروع کردم به فیلم گرفتن.
حاج اقا گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم.
النکاح و سنتی فمن رغب عن سنتی فلیس منی......
دوشییزه خانوم ریحانه... فرزند ارش... به شماره شناسنامه ....ایا به بنده وکالت میدهید شما رو به عقد دائم حمید....
فرزند رضا... به شماره شناسنامه به صداق معلوم یک جلد کلام و الله مجید یک دست اینه و شمعدان و همچینین ۱۴ سکه بهار ازادی در اورم.بنده وکیلم.
همینجوری که دوربین رو رو حاج اقا گرفته بودم صدای خاله رو شنیدم که با خنده گفت:
عروس رفته گل بچینه.
لبخندی رو لبهام نشست.
حاج اقا دوبار حرفش رو تکرار کرد و این بار مادر جون
گفت:
عروس رفته گلاب بیاره.
برام مراسمشون جالب بود.خندم گرفته بود حاج اقا با طنز گفت:
خب عروس خانوم زودتر تشریف بیارین که
هم بنده کار دارم هم اقا دوماد دل تو دلشون نیست.
همه خندیدن که دوباره حاج اقا حرفشو تکرار کرد.دوربین و به سمت ریحانه و حمید گرفتم که قران رو جلوشون باز کرده بودن.ریحان
ه با صدایی اروم و با لرزش گفت:
با اجازه بزرگترا و پ
در و مادرم بله

 

 

 

صدای هلهله ی خاله و مامان و مادر جون و یه تعداد خانوم پرده گوشم رو به درد اورد.
همچین با ذوق کل میکشیدن که خدا میدونه.
با لبخند به حمید نگاه کردم که خاله در گوشش اروم یه چیزی گفت و حمید هم خندون سرشو تکون داد روش رو کرد به سمت ریحانه و خیلی اروم تور رو از روی صورت ریحانه برداشت.
دوباره صدای هلهله همراه شاباش های که خاله و مامان سر عروس و داماد میریختن کل اتاق عقد رو در بر گرفت.
دوربین رو به سمت بقیه مهمونا گرفتم که هیچ کسی در حالت عادی نبود.هر کسی خوشحال با لبی خندون مشغول به کاری بود.
همینجور که داشتم دوربین و رو همه میچرخوندم علی عطا رو تو مانیتور دوربین دیدم.بدون جلب توجه با دوربین روش زوم کردم اینقدر زوم که اگه کسی پشت سرم ایستاده بود کاملا منظورمو میفهمید.
علی عطا رفت کنار ستون ایستاد و به یه خانومی ببخشید گفت و از پشت ستون رفت سمت اقای
ون.
از سفره دور شدم و اروم اروم به سمت علی رفتم و دوربین و روش زوم کردم.
علی عطا بعد از سلام و احوال پرسی با بابا وحاج اقا و
بقیه نگاهش خیلی اروم و نامحسوس به اطرافش چرخوند ولی بعد انگار از نگاه کردن پشیمون شه سرشو انداخت پایین و دیگه به جایی نگاه نکرد.
دوربین و اروم اروم رو اجزای صورتش گرفتم.اول رو موهای خوش حالتش. که بینهایت قشنگ درست شده بود و بعد دوربین و اوردم پایین رو پیشونیه صاف و بلندش و بعد رو ابروهای مشکی و معمولیش که وقتی اخم یا تعجب میکرد هلالی میشد.دوربین و با وسواس رو چشماش بردم و سعی کردم جوری ازش فیلم بگیرم تا جنگل چشماش تو فیلم ذخیره شه

وای خدا چه چشمایی
....
به اط
رافم نگاه کردم.کسی حواسش به من نبود و همه داشتن به هدایای اورده شده نگاه میکردن.
خیلی اروم دوربین و رو بینی و خط لبش سوق دادم.قسمت کمی از ته ریشش هم تو کادر افتاد.ب
ا استرس دوربین و رو لبای علی عطا زوم کردم.وای خدا یعنی میشد فقط یه بار طعم لباش رو حس کنم...
باورم میشد که روزی بشه همچین چیزی رو بخوام ولی نمیتونستم باور کنم تا همین امروز که عاشق علی بود
م تا به حال برای چند لحظه نه تو اغوشش بوده باشم نه لباشو حس کرده باشم
برعکس دوستانی که اونور داشتم هر روز که میشد میومدن و برای منی که هیچ وقت با پسرای اونجا صمیمی نبودم میگفتن که دوست پسرشون یا همون عشقشون ده ها بار بوسیدنشون یا بغلشون کردن.من هم با پسرها دوست بودم ولی نه به اون شدت.
بیشترمیشد گفت یه دوست اجتماعی...ولی حالا فرق میکرد.
من عاشق علی عطا بودم دلم میخواست یه بار از من خواهش کنه تا منم پذیرای خواستش میشدم و تو اغوشش گم میشدم....
دوربین همینجور روی لبای علی زوم بود که دستی رو شونم خورد از ترسم هول شدم و در دوربین و بستم.
_سلام حنانه.
به صورت شمیم که خیس از قطرات بارون بود خیره شدم و همراه با یه لبخند که حاکی از ترسم بود گفتم:
سلام شمیم خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه چادر ابی سرش کرده بود و روش رو گرفته بود و همونطور که چشماش و تنگ کرده بود و داشت با شک نگاهم میکرد گفت:
_مرسی حنانه جان
بعد با احتیاط و اروم پرسید:
_حنانه داشتی از کی فیلم میگرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟
با ارامش و خونسردی گفتم:
_ازاقایون

لبخند کجی زد و گفت:
_فقط از
اقایون؟؟؟؟؟
دستشو گرفتم و درحالی که میبردش سمت ریحانه اینا گفتم:
_ازاقایون.......... ولی بیشتر از علی عطا.
دستش سرد شد.تازه متوجه شدم شمیم با علی عطا اومده واسه همین دستش ناخوداگاه از دستم ول شد.

 

 

 

 

احساس بدی داشتم نمیتونستم خودمو اروم کنم.....نمیتونستم تحملش کنم
ازش پرسیدم:
شمیم با ماشین خودتون اومدین؟؟؟؟؟؟
انگار از همه جا بیخبر بود که گفت:
نه ما وسط راه بودیم که ماشین داغ کرد و جوش اورد ....چند لحظه دیر تر پیاده میشدیم با ماشین منفجر میشدیم...ولی خب اقاجون وارد بود و سریع شیشه اب هایی که تو صندوق عقب بود رو در اورد و باعث شد ماشین اتیش نگیره...
با تعجب گفتم:
مگه ماشینتون خیلی قدیمیه؟؟؟؟؟؟
با بهت بهم نگاه کرد و گفت:
ربطی نداره.....ماشین ما پاتروله...نه خیلی قدیمی هم نیست ولی خب ماشین وقتی جوش بیاره جوش میاره دیگه ربطی به جدید و کهنه اش نداره...
خسته از جواب طولانیش گفتم:
باشه.....نمیخوای بری به ریحانه و حمید سلام کنی؟؟؟؟؟؟؟
شمیم گفت:
سلاممم و کردم..ما خیلی وقته اومدیم...
خیره نگاهش کردم..ولی علی عطا که تازه اومد...
نکنه....
یعنی میشه علی عطا نرفته باشه دنبالشون.....خواستم ازش سوالمو بپرسم که مامان اومد کنارم و گفت:
حنانه بیا میخوایم عکس بگیریم...
بعد یه دفعه انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت:
راستی حنانه تو کادوت رو ندادی؟؟؟؟؟؟؟
با دستم زدم تو سرم و گفتم:
ای وای....یادم رفت....اومدم اومدم...
و بعد از تو کیف دستیم که رو شونم بود جعبه ای رو دراوردم...
به سمت ریحانه و حمید رفتم که هر جفتشون گرمشون شده بود....
حمید که صورتش قرمز شده بود.
مامان با صدای بلند رو به فیلمبردار گفت:
یه هدیه دیگه مونده
فیلمبردار سرشو تکون داد
مامان نگاهی به دوربین کرد و گفت:
هدیه اخر از طرف خواهر اقا دوماد
من رفتم جلو و بعد از اینکه ص
ورت هر دوشون رو بوسیدم جعبه رو باز کردم و از داخلش زنجیر طلایی که اسم حمید روش حک شده بود رو به گردن ریحانه و گردنبند طلایی هم که اسم ریحانه روش حک شده بود رو به گردن حمید انداختم.
حمید و ریحانه از من تشکر کردن.دوربین رو من گرفته شده بود.لبخندی زدم و خواستم برگردم که خوردم به یه نفر و افتادم تو اغوشش.سرمو که اوردم بالا تنها چیزی که دیدم چشمای ساقی دلم بود....