نمیدونم خاله چی گفت که مامان گل از گلش شکفت و با لبخند گفت:
شوخی میکنی؟؟؟؟؟پس اوناهم میان؟؟چه قدر خوشحال شدم مینو
...........
اره بابا...من خیلی دوستش دارم...دختر خیلی خوبیه...
..........
قربونت بشم ....
..
بابا دستاشو رو هوا چرخوند و گفت:
از دست شما زنا بابا قرار بود زنگ بزنی بپرسی که اشکال نداره اکان بیاد یا نه؟؟
مامان زد زیر خنده و دوباره به خاله گفت:
ای وای مینو جان شرمنده...ببخشید اصلا من برای یه چیز دیگه مزاحم شدم
........
نه بابا میخواستم بگم..
صدای حمید مانع از ادامه حرف مامان شد
من دارم میرم.
مامان دستشو گذاشت رو دهنی گوشی و رو به حمید گفت:
یه چند لحظه وایستا بزار ببینم خالت چی میگه
و بعد دوباره گفت:
اره ببخشید داشتم چی میگفتم...اها راستش زنگ زدم بگم اشکال نداره یه مهمون بیاریم با خودمون؟؟؟؟؟؟
............
غریبه...غریبه که هست...ولی دوست حمید...راستش امروز میخواستیم با ماشینش بیایم پیش شما گفتیم حالا که داریم ماشینو ازش میگیریم خودش هم با ما بیاد که زشت نباشه...
....
نه خواهر پسر خوبی به نظر میاد...
....
باشه پس....
....
چشم کی راه میافتید؟؟؟؟
...
پس ما کم کم حاضر شیم نه؟؟؟؟؟؟
.....
باشه میبینمت بای.
 
 
 
 
 
 
 
رو به بابا گفتم:
بابا میشه برام یه لیوان شیر بریزین...
و بعد لیوان و به سمت بابا گرفتم و رو به مامان پرسیدم:
خاله چی میگفت؟؟؟؟؟؟
مامان بدون اینکه جوابمو بده رو به حمید گفت:
خواستی برو یه نیم ساعت دیگه بیا دنبالمون
حمید یکم به مامان نگاه کرد و گفت:
مطمئن باشم تا نیم ساعت دیگه اماده این؟؟؟؟؟؟؟؟نمیخوام اکان رو منتظر بزارین..
در حالی که داشتم لیوان شیر رو از بابا میگرفتم تا یه نفس سر بکشم گفتم:
اوهههههههه خوبه تو هم......یه ماشین میخوای قرض بگیری...نمیخوای بگی که خرجمونو بده ...
مامان پرید تو حرفمو گفت:
باشه تو برو ما زود اماده میشیم.
حمید سری تکون داد و رفت.لیوان شیر و برداشتم و یه نفس شیر و سر کشیدم.اما هنوز کامل شیر و نخورده بودم که مامان در حالی که از سر جاش بلند میشد رو به بابا گفت:
راستی خانواده صولتی هم میان...
شیر چنان پرید تو گلوم که صورتم از درد گلو منقبض شد...
بابا و مامان به سمتم اومدن و با غرغر یواش و اروم به کمرم ضربه میزدند
مامان:
اخه دختر تو چرا این چد وقته اینجوری شدی...
باب
ا هم گفت:
از بس هولش میکنین مینا خانوم جون..
مامان:
رضا حالا وقت این حرفا نیست....
و بعد سرش و اورد جلو گوشم و گفت:
چی شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟
در حالی که سرفه هام تموم شده بود و با دستم گلوم رو ماساژ میدادم رو به مامان اروم گفتم:
شما گفتی کی میاد؟؟؟؟؟؟؟
مامان خندید و گفت:
خانواده صولتی...وای حنانه تو نمیدونی من چه قدر خوشحالم دختر...
دستمو از رو گلوم بر داشتم و از ته دلم با خوش حالی گفتم:
وای مینا جونی چه قدر خوش حالم که دوباره شمیم و میبینم...دل براش تنگ شده بود.
بابا دستشو زد به کمرشو گفت:
خانوما زود برید اماده شید تا اکان و حمید تو خیابون سبز نشدن.
من و مامان زدیم زیر خنده و به سمت اتاقامون رفتیم تا حاضر شیم.
از کمد لباسام که با سلیقه خاصی چینده بودمش یه مانتوی بنفش تیره رنگ رو که روی بازوهاش پر از بند های رفت و برگشت داشت و همچنین از کمر به تن میرفت و زیپ میخورد رو انتخاب کردم و پوشیدم.
موهام رو هر کاری کردم نتونستم با کش معمولی ببندم واسه همین بافتمشون.چون بلندای موهام تا به کمرم بود با بافتنشون اندازشون بلند تر به نظر میرسید واسه همین موهای خیلی لختم رو با دو دور تاب دادن دور کش روی سرم به حالت گل درست کردم و شال مشکی رنگمو به سرم کردم و خودم و جلوی اینه نگاه کردم...
صورتم کمی بی حال به نظر میرسید برا همین رژ گونه طلاییم رو برداشتم و با قلم موش اروم رو گونه هام کشیدم...گونه هام برق میزد.واسه اینکه زیاد تابلو نباشه و تو ذوق نزنه یکم با دستم رو گونه هام کشیدم و اجازه دادم که رژگونه رو گونه ام پخش شه....
با نگاهی خریدرانه به خودم تو اینه به سمت کمد رفتم و ساپورت مشکی رنگم رو از تو کمد در اوردم و به پام کردم و دوباره به جلوی اینه قدی رفتم....
تیپم بد نشده بود....
چند ضربه به در خورد و و بعد در توسط بابا که داشت تو اتاق سرک میکشید
وارد شد.
با خنده بهش زل زدم و گفتم:
اینجا چیزی میخوای؟؟؟؟؟؟
نگاهشو به من دوخت و گفت:
به به خانوم بادمجون
و بعد هر هر زد زیر خنده
 
 
 
 
 
 
 
با حرص رو به بابا گفتم:
شما مثل اینکه حالتون خوب نیست...میشه بپرسم به چی دارین میخندین؟؟؟؟؟؟
بابا همونجور که داشت میخندید گفت:
وای حنانه باور کن منظوری نداشتم ولی تیپی که تو زدی یه لحظه منو یاد بادمجون انداخت...وای خدا
و بعد دوباره دستشو به دلش گرفت و زد زیر خنده.
از صدای خنده های بابا مامان هم وارد اتاق شد و رو به من و بابا گفت:
ای خدا چتونه پدر و دختر...
و بعد به من که ساکت و صامت داشتم بابا رو نگاه میکردم خیره شد...
بابا که همینطور داشت میخندید...
رو به مامان گفتم:
اخه اینم بابا من دارم؟؟؟؟؟؟
خنده بابا قطع شد و به من زل زد و گفت:
یعنی چی؟؟؟؟
با حرص گفتم:
یعنی چی؟؟؟؟؟؟
و بعد در حالی که شیطنت تو صدام موج میزد رو به مامان گفتم:
بابا به من میگه که من شبیه مینا جونش شدم.
مامان یه کم با بهت نگاهم کرد و گفت:
شبیه منی؟؟؟؟؟یعنی چی؟؟؟؟
بابا اومد حرف بزنه که می
ون حرفش پریدم و رو به مامان گفتم:
بله به من میگه که شبیه بادمجون شدم.....وقتی بهش میگم چرا میگه اینو برو از مادرت بپرس که شبیهشی...
و بعد با خنده به بابا زل زدم که دهنش باز مونده بود و نمیتونست حرفی بزنه..
یه چشمک براش زدم که همون موقع صدای زنگ در اومد....با سرعت از کنارشون رد شدم و گفتم:
فکر میکنم تو اینوجور مواقع باید زن و شوهر و تنها بزارم
و بعد با خنده از کنار
مامان که عصبی بود و و بعد از کنار بابا که داشت از ترس سکته میکرد رد شدم و از راه پله اومدم پایین و به سمت در رفتم و کفشای راحتی مشکیم رو پوشیدم که ورنی بود وکمی کثیف.هنوز اینقدر وقت نکرده بودیم که واکس هم بگیریم برا همین خواستم با استینم تمیزش کنم که صدای حمید از پشت سرم اومد و گفت:
حنا داری چکار میکنی...
به سمتش برگشتم که دیدم با اکان جلوی در وایستاده...نگاهم رو اکان ثابت مونده بود
یه لباس استین کوتاه یشمی تنش بود با یه شلوار شیش جیب یشمی به همراه کتونی های سفید.دست از انالیز کردنش برداشتم و با خودم فکر کرم که صد سال سیاه هیچ پسری به پای علی عطای من نمیرسه...
با این فکر شراره هایی از گرما تو رگام جوشید و این امید و به من داد که با وجود شمیم و ریحانه و حمید و مهمتر از همه علی عطا چه قدر قراره به من خوش بگذره..
 
 
 
 
 
 
 
صدای حمید باز منو از حالت منگی و فکر کشوند بیرون.نگاهم و به حمید دوختم و گفتم:
چی گفتی؟؟؟؟
چند قدم اومد جلو و به من گفت:
حالت خوبه؟؟؟؟؟کجایی تو...میگم مامان و بابا کجان؟؟؟؟
بعد اروم تر پرسید:
مگه نگفتم زود حاضر شید دوست ندارم اکان منتظر بزارم؟؟؟؟؟
به اکان نگاه کردم....سرش پایین بود و داشت با نوک کفشش به زمین ضربه میزد نگامو ازش گرفتم و گفتم:
دارن میان
و بعد بدون هیچ حرفی از کنارش رد شدم و به کنار اکان رفتم و گفتم:
سلام..
با تعجب سرش رو اورد بالا و به من خیره شد و گفت:
علیک سلام.
همونجور که بهش خیره بودم گفتم:
شما الان منتظرید؟؟؟؟؟
چشماش از تعجب اندازه توپ بیسبال شد و گفت:
ببخشید منظورتونو نمیفهمم
با اخم گفتم:
چطور متوجه نمیشید وقتی دارم واضح صحبت میکنم ....
دستش رو به گردنش کشید و گفت:
عذر میخوام حالا میشه یه بار دیگه بگید چی گفتید؟؟؟؟
همون موقع صدای بلند بابا که رو به اکان میومد نزاشت حرفمو ادام بدم
به به سلام جناب دکتر خوبی؟؟؟؟
اکان لبخندی زد و به بابام که دستشو برا صمیمیت بیشتر به جلو گرفته بود دست داد و گ
فت:
سلام تشکر...شما خوب هستید؟؟؟؟
بابا دست اکان و بیشتر فشار داد و گفت:
شما پدرته پسرجون
!!!!!!!!من رضام.
اکان خندید
که همون موقع مامان از تو خونه اومد بیرون و رو به اکان گفت:
سلام اکان جان خوبی؟؟؟؟
اکان روش کرد سمت مامان و گفت:
سلام خوب هستید؟؟؟؟؟؟
مامان با دسته کلیدی که حمی
د بهش داده بود داشت در خونه رو قفل میکرد.بعد از قفل کردن لبخندی زد و همونجور که به سمت در میومد به اکان گفت:
مرسی.
همه با هم از در خونه خارج شدیم و بعد از بستن در به سمت ماشین اکان که جلودر خونه پارک شده بود رفیتم.بابا به حمید گفت:
تو جلو بشین
حمید هم همراه اکان روی صندلی های جلو و من و مامان و بابا به ترتیب رو صندلی های عقب نشستیم.
اکان ماشین و روشن کرد و به سمت سرخه حصار راه افتاد.
از بابا پرسیدم:
بابا شما تا به حال سرخه حصار رفتین؟؟؟
بابا لبخندی زد گفت:
دختر بابا من یادم نمیاد دیشب شام چی خوردم بعد تو از من سو
الای صد و پنجاه سال پیش و میپرسی؟؟؟؟؟؟؟
 
 
 
 
 
 
حمید خندید و گفت:
همچین واسه صد سال قبل هم نبودا...فکر کنم مال حدودا ۲۰ یا ۳۰ سال پیش میشه بابا..
بابا یه نفس عمیق کشید و گفت:
اصلا یه سوالی پرسیدی که کل خاطرات خودمو مینا برام زده شد...
و بعد دست مامان رو گرفت و گفت:
میدونی چیه اکان جان....من و
مینا تو تولدش عاشق هم شدیم و حالا در کنار هم هستیم...
اکان لبخندی زد و گفت:
خدا برا هم نگهتون داره تا هزار سال دیگه....
بابا لبخندی زد و گفت:
مرسی اکان جان...اره خلاصه که داشتم میگفتم من اصلا قرار نبود به اون مهمونی برم ولی خب یه جوری الکی الکی برنامه ها جور شد و دلم خواست برم.
حمید وسط حرف بابا پرید و گفت:
بابا کامل توضیح بده بگو که چرا نرفتی و نمیخواستی بری
بابا خندید و گفت:
بیخیال بابا
حمید گفت:
نه بزار بهش بگم داستان بیشتر جذاب میشه...
و بعد زیر خنده و گفت:
اکان بابای من اون موقع یه جورایی نقش حالای این دیجی هارو داشته...درواقع تنبک زن و سنتور زن مجالس بوده...
اکان لبخند زیبایی زد و رو به بابا از تو اینه گفت:
شوخی میکنین نه؟؟؟؟؟؟؟اقا رضا حمید راست میگه؟؟؟؟
بابا مثلا خجالت کشید و گفت:
تروخدا خجالتم ندید ....
حمید زد رو بازوی اکان و گفت:
دستت درد نکنه حالا من شدم دروغگو؟؟؟؟
اکان دوباره خندید و گفت:
نه دیوونه شوخی کردم
بابا ادامه داد و گفت:
ای بابا من داشتم داستان زندگیم و میگفت
م چرا شما دو تا دارین حرف میزنید میون کلام من....اصلا من دیگه نمیگم...
مامان از دست لوس بازیهای بابا خندید و گفت:
رضا زشته نکن این کارا رو
بابا خندید و گفت:
خانوم من کجام زشته؟؟؟؟چرا توهین میکنی؟؟
مامان خندید و گفت:
ای وای از دست تو...الان اکان فکر میکنه که تو شیرین عقلی؟؟؟
لبخندی زدم و گفت
م:
خدا کنه تا همین الان فکر نکرده باشه بابا...
اکان از تو اینه نگاهم کرد و گفت:
نه اتفاقا پدرتون خیلی مرد خوب و دوستداشتنی هستن...
بابا گل از گلش شکفت و گفت:
اکان جان فقط تو قدر منو میدونی پسرم .....خوب و دوستداشتنی هم واسه یه دقیقمه...
با این حرف همه خندیدیم که اکان گفت:
خب اقا رضا ادامه اشناییتون رو با خانومتون نمیگین؟؟؟
بابا تکیه اش رو از رو صندلی برداشت و مثله بچه ها مثل بچه ها ذوق زده شد و با شوق زیاد گوشه های صندلی حمید که جلو نشسته بود رو گرفت و گفت:
تروخدا بگین کی پخشش میکنین تا من ادامشو بگم؟
و بعد لبخندی زد و گفت:
جونم برات بگه که اره خلاصه من چون مادر و پدرم و تو سن پایین تر از دست دادم و تک فرزند بودم بیشتر وقتا دپرس بودم..
کلا حال زندگی کردن و نداشتم تا اینکه بعد از دوسال تازه از خارج برگشته بودم که بعد از مدتهای زیاد دوست صمیمیم ارش رو دیدم
بعد از اینکه کلی حال و احوال کرد و فهمید که من دپرسم و از این حرفا به من گفت
که تولد نامزدشه منم باهاش برم...اولش فکر میکردم باید براشون اهنگ بزنم واسه همین نه و نو اوردم ولی غافل از اینکه دوستمون مذهبیه و اهل این کارا هم نیست.
نمیدونم چرا ولی راضی شدم که برم.وقتی وارد مجلس شدم از حالت تولد متعجب شدم...
کلا مجلس خانوادگی و دوستانه نبود...شاید میشه گفت بیشتر جنبه ی ی
ک مهمونی ساده رو داشت نه جشن تولد.
به دوستم که ارش بود و در حال حاضر الان باجناقمه گف
تم:
بهتر نیست من از مجلستون برم؟؟؟
با تعجب از من پرسید:
چرا
گفتم:
چون من انگار تو جمعتون یه جوریم...
خندید و گفت:
لااله الله اله مگه تو چه جورییی؟؟؟؟؟
با بی میلی گفتم:
والا نمیدونم...یه جوریه دیگه...مثلا من تو..
همون موقع یهو یه نفر بهم خورد و من پخش زمین شدم و اون یه نفر هم رو بنده افتاد...
بابا اینجای ماجرا که رسید بلند زد زیر خنده و گفت:
شرمنده ولی چون اینجاش کمی صحنه داره از ادامه گفتن داستان خودداری میکنم...
اکان خندید و گفت:
اقا رضا اذیت نکنید داشتم تو داستان گم میشدم شما مثله مامور نیرو انتظامی من و پیدا کردی....بگو رفته بودم تو داستان
بابا خندید و گفت:
اره جونم برات بگه که سرم واوردم بالا که دیدم یه دختر خانوم خوشگل وپِرِتی افتاده رو قفسه سینه بنده و داره موهاش و از رو صورتش کنار میزنه.اول به من نگاه کرد که بهش زل زده بودم و بعد وقتی دید که همه دارن ما دو تا رو نگاه میکن سریع از رو من بلند شد و بدون اینکه معذرت بخواد بدو از سالن رفت بیرون
من که خودم داشتم از خجالت میمردم واسه همین سریع و بدون فوت وقت از خونه ارش اینا بدون خدافظی زدم بیرون....
اما مدام تصویر یه دختر خوشگل و ملوس٬ یه دختر ۱۸ ۱۹ ساله که چهره ی زیبایی داشت روبه روم بود که افتاده رو قفسه سینه ام و به جای معذرت داره با سرتقی تمام موهاش رو از صورتش کنار میزنه...

 

 

 

 

بابا دوباره خندید و گفت:
اره خلاصه این هم از ماجرای من و مینا
اکان معترض گفت:
اِه قا رضا شما چرا من و هی میزاری تو خماری..ادامه داستان و چرا میپیچونی؟؟
حمید خندید و گفت:
این بابای من عادتشه اکان جان سر جای حساس میزارتت تو خماری.
اکان گفت:
خب اقا رضا من منتظر ادامه داستان هستم ها
بابا خیلی جدی گفت:
ادامه زندگی من که الان تو ماشین تو نشستن
من و حمید و اکان چند دقیقه رفتیم تو فکر و بعد با هم زدیم زیر خنده...
مامان هم که داشت اروم میخندید رو به بابا گفت:
رضا جان بس کن تروخدا بچه ها صبح اول صبح حالشون بد میشه دل درد میگیرن خدایی نکرده
بابا رو به مامان گفت:
مینا جونم شما دیگه چرا خانومی....کجای خنده بده و مریضی میاره؟؟؟در ضمن پس این اقای دکتر و برای چی با خودمون اوردیم...
برا اینکه دل درد نگیریم.
دوباره همه زدیم زیر خنده که بالاخره اکان جلوی یه راه سنگی وایستاد و گفت:
از همین درش باید برم تو دیگه؟؟؟
بابا سرشو تکون داد و گفت:
اره دکتر جون از همین راه باید بری
اکان هم از مسیری که روبه روش بود حرکت کرد.
شیشه ماشین رو کشیدم پایین. نسیم خنکی به صورتم میخورد که اجازه نفس کشیدن به من نمیداد.چشمامو تنگ کردم تا باد چشمامو اذیت نکنه بوی چمن خیس خورده و بوی اب به دلم نشست.کم کم داشت شال از روی سرم می افتاد تا اینکه با یه دستم گرفتمش و یاد سری قبل افتادم که با علی عطا برای رفتن به امامزاده همچین بلایی سرم اومده بود و وقتی به اینه نگاه کردم دو تا چشم سبز دیدم که داره منو نگاه میکنه.
ناخوداگاه چشمامو به سمت اینه کشوندم ولی این بار چیزی ندیدم....
خوشحال از اینکه فقط دو تا چشم منو تو این حالت دیده شیشه رو کشیدم بالا و شالم رو روی سرم درست کردم.
بالاخره اکان بعد از 15 دقیقه رانندگی تو محوطه سرخه حصار به فرمان بابا که گفت:
اوناهاشن اونجا نشستن
ایستاد.
چشمامو به جستجو کردن مشغول کردم تا از بین اون همه ادم علی عطا رو ببینه ولی نبود که نبود...با ترس و اضطراب به اطراف نگاه کردم ولی نبود.بغض داشت خفه ام میکرد.اشکم داشت در میومد....
 
 
 
 
 
چشمم به شمیم افتاد که دورتر از خانواده روی یک کنده درخت کنار ریحانه نشسته بود. روسری سبز رنگی رو به حالت زیبایی روی سرش بسته بود و چادر عربی به سر داشت سرش پایین بود.ریحانه هم روسری سفید رنگ به سرش داشت و داشت با شمیم صحبت میکرد.
همه از ماشین پیاده شدیم و شروع کردیم به سلام و حال و احوال پرسی.
به سمت مادر جون رفتم و گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
سلام مادر جون خوب و عزیزم..
مادر جون هم متقابلا صورتم رو بوسید و گفت:
سلام به روی ماهت دختر نازم...
با لحنی غمگین دم گوش مادر جون گفتم:
علی عطا نیومده؟؟؟
رنگ از صورت مادر جون پرید و خواست حرفی بزنه که صدای تنها بهونه زندگیم از بین اون همه صدا تو دل طبیعت به گوشم خورد.
سلام به همگی..
با حیرت به پشتم برگشتم و به علی عطای خودم زل زدم...علی عطای عزیزم.
یه لباس خاکستری تنش بود همراه با یه شلوار جین مشکی.موهاش خیس به نظر میرسید که با دقت بیشتری فهمیدم با اب خیسشون کرده.یه تسبیح هم دور گردنش بود.بی ارده و ناخوداگاه به زنجیری که تو گردنم بود دست کشیدم.خنکی پلاک حسین رو تو دستم حس کردم ودستمو ازش جدا کردم.به سمتش رفتم و خیلی اروم و نا محسوس گفتم:
سلام بی معرفت....خوبی؟؟؟؟
اما اون صدای اروم رو شنید و به سمتم برگشت و با چشمای جنگلیش به من زل زد و اروم گفت:
سلام خانوم با معرفت...من که خوبم امیدوارم تو هم خوب باشی...
سرمو تکون دادم و به خاطر اینکه علی عطا بیشتر از این معذب نباشه ازش فاصله گرفتم و به سمت خاله رفتم که کنار خانوم صولتی نشسته بود.با جفتشون سلام و احوال پرسی کردم و به سمت شمیم رفتم.ریحانه نبود.حدس زدم که رفته باشه به حمید سلام کنه.
شمیم با دیدنم به سمتم اومد و خیلی صمیمانه منو بغل کرد و گفت:
وای حنانه عزیزم بی نهایت دلم برات تنگ شده بود عزیزم.
لبخندی زدم و گفتم:
منم همینطور مهربونم....شمیم ترو خدا از شمال برگرد و بیا تهران زندگی کن.
شمیم خندید و منو از خودش جدا کرد و گفت:
دختر خوب مگه تو نمیدونستی ما هم شمال خونه داریم هم تهران.منتها شمال برای تفریحاتمونه و در اصل ما تهران زندگی میکنیم.
با خوشحالی دستامو از دورش جدا کردم و با خوشحالی بهم زدمشون و گفتم:
وای چه عالی...پس من دیکه ولت نمیکنم....
خندید و دستامو گرفت و گفت:
منم ولت نمیکنم...
 
 
 
 
 
 
یکم بهش خیره شدم وگفتم:
وای شمیم چه قدر زیبا شدی...این مدل روسری با طرز بستتنش خیلی بهت میاد.
لبخندش از روی صورتش محو شد و گفت:
ممنونم عزیزم ....
با دلواپسی ازش پرسیدم :
شمیم چیزی شده؟؟چرا اینقدر دپرس شدی؟؟؟
چشماش ناراحت شد...با همون چشمای ناراحتش بهم زل زد و گفت:
هیچی نشده...
دستامو به بازوهاش گرفتم و گفتم:
خواهش میکنم بهم بگو....از اینکه بهت گفتم زیبا شدی ناراحت شدی؟؟
سرشو تکون داد و گفت:
نه ...من امروز منتظر این بودم که به غیر تو نگاه یه ادم دیگه رو هم به خودم خخیره کنم که نشد...
با تعجب پرسیدم
کیو میگی؟؟؟؟
شمیم یه دفعه از من جدا شد و گفت:
هیچی....هیچکس..
دوباره بازوهاشو گرفتم و گفتم:
جون من بگو...
یکم با ناراحتی به من زل زد و گفت:
تو نمیشناسیش...
بهش زل زدم و گفتم:
داری دروغ میگی میدونی چرا؟؟؟
سرشو تکون داد و گفت:
چرا؟؟؟؟؟
با ناراحتی گفتم:
چون تو گفتی میخواستی اون هم تو و زیباییت رو ببیننه...
سرشو با بهت تکون داد و گفت:
خب اما این..
 
 
 
 
 
 
 
میون حرفش پریدم و گفتم:
خب این که معلومه اونی که تو میخوای نگاهت کنه کیه و من میشناسمش...
و بعد دستم از روی بازوهای شمیم و همچنین اشکم از رو گونه سرازیر شد...
با بغض گفتم:
تو هم دوستش داری شمیم؟؟؟
شمیم هم مثل من اشکاش رو گونه هاش جاری بود...
با دستش اشکم و پاک کرد و گفت:
الهی بمیرم که اشکتو در اوردم...ترو خدا ببخش حنانه....به خدا...به خدا..
هق هق گریه های اروم و معصومانه اش تو فضا پیچید...
دستمو به کمرش گذاشتم و بغلش کردم و اجازه دادم سرشو بزاره رو شونه ام.
همونطور که گریه میکرد گفت:
حنانه به خدا نمیخواستم این کا رو کنم...باور کن من علی رو از نوجوونیم از سن 17 سالگی دوستش داشتم اما از بیان کردنش واهمه داشتم...واهمه...
هر روز بزرگ و بزرگتر میشد ولی اون اصلا کاری با من نداشت....حتی یه نگاه خشک و خالی....تنها حرفی که بین منو اون رد و بدل میشد سلام و خدافظ خانوم صولتی بود.
اما من به همین دل خوش بودم تا اینکه چند سال گذشت و تو اومدی...
علی عطا دیگه محلم نمیزاشت...یعنی نه اینکه قبلا میزاشت ولی قبلا سلام میکرد...ولی از وقتی که تو اومدی نمیدونم چی شد که اینجوری شد..
باور کن نمیدونم...
تا اینکه تو اونروز تو رستوران به من گفتی علی رو دوست داری...به خدا تصمیم گرفتم همه چی رو زیر پاهام بزارم و تمومش کنم...ولی نشد...ولی نشد...به خدا نشد...نشد که این کارو کنم...
و بعد دوباره زد زیر گریه...
دوباره ادامه داد:
باور کن خواستم پامو از همه چی عقب بکشم ولی پاهام به این عشق چسبیده بود.مدام به خ
ودم میگفتم لابد ...لابد علی تو رو دوست داره...
تو ماشن که داشتی گریه میکردی از علاقه زیادت به علی به همه چی پی بردم...
از همه چی...
میدونی بیشتر از همه به به این فکر میکردم که شاید به خاطر تو بوده که علی دیگه حتی به من سلام هم نمیکنه..
برای همین بیخیال شدم اما باز هم خیال تو و علی ذهن درگیرم و پر کرد...
حنانه منو ببخش...من نمیخواستم که ...
سریع تو حرفش پریدم و گفتم:
هیییس هیچی نگو....
درکت میکنم.....باور کن درکت میکنم...بهت هم خورده نمیگیرم..حرفی نمیزنم چون من هم عاشقش شدم...میدونم چی میگی...برای منم سخته که الان با دونستن علاقه ی تو به علی عطا عقب بکشم و بگم بیا و
این عشقمو بگیر...نمیتونم بی رحم باشم...نمیتونم بگم بیخیالش...چون....چون...
اشکام سرازیر شد و گفتم:
چون به اندازه همون خدایی که بالا سرمونه دوسش دارم و نمیتونم ازش دل بکنم فقط ازت خواهش میکن
م تا پایان راه کنارم باشی...
شمیم از من جدا شد و با بهت به من خیره شد
به چشمای خیسش نگاه کردم و گفتم:
چیه را اینجوری منو نگاه میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟
با دستاش اشکاشو که مثل مروارید از رو گونه هاش سر میخورد رو پاک کرد و گفت:
حنانه تو خوبی؟؟؟؟چی میگی؟؟؟
جفتمون عاشق یه نفریم جفتمون یه نفر به اندازه خالقش دوست داریم...تو میخوای که رقیبت بمونه اما من نمیخوام....یعنی هرکی دیگه هم جای من بود اینو نمیخواست که فرد دیگه ای مونث دیگه ای بیاد و از رقیبش بخواد تا انتهای عاشقیش پاش بمونه..
با لبخندی کمرنگ گفتم:
اما من اینو نخواس
تم...من....من...
صدام میلرزید...اما باز هم مقاومت کردم تا بغضم از ته دل نشکنه....اخه این چه مصیبتی بود من داشتم...
دوباره نفسی عمیق کشیدم تا بغض لعنتیم که مثل یه خرچنگ گلوم رو تو چنگالاش گرفته بود رو قورتش بدم اما انگار بدتر میشد...انگار با نفس های عمیقم به بغضم ادامه میدادم تا اروم اروم چنگالش و تو گلوم فرو کنه و من و از درد زیاد به گریه بندازه...
دستمو گذاشتم رو گلوم و به شمیم خیره شدم و گفتم:
اما میخوام بمونی....پا به پای من ...کمکم کنی...
کمک کنی یا بهش برسم یا فراموشش کنم..
دهن شمیم باز موند و به من خیره شد و گفت:
چی میگی حنانه احساس میکنم حالت خوب نیست....بیا رو این تنه درخت بشین.
و بعد منو به سمت تنه درخت حرکت داد و من هم بی مقاومت رو تنه درخت نشستم و دوباره گلوم رو فشار دادم تا بغضم نترکه...
این بار به جای نگاه به شمییم به روبه رو خیره شدم که علی عطا داشت با حمید و ریحانه و اکان پیشمون میومدن.
سریع ب
ه شمیم گفتم:
شمیم میتونی فردا بیای خونمون؟؟؟؟؟؟
شمیم یکم منو با نگرانی نگاه کرد و گفت:
اره....ولی...
پریدم وسط حرفش و گفتم
ولی اما و اگه نداره...
خواست حرفی بزنه که صدای ریحانه مانع از حرف زدنش شد.
سلام حنانه......چرا منو تحویل نمیگیری؟؟؟؟؟؟
سریع دست رو چشمام کشیدم و رو از سر جام بلند شدم و به سمت ریحانه رفتم و در اغوش کشیدمش و گفتم:
سلام خانوم خوشگله...
شرمنده دیدم تو حواست پی نامزدته دیگه نیومدم سراغت.

 

 

 

 

گونم و بوسید و گفت:
دلم برات تنگ شده بود خانومی.
از خودم جداش کردم و گفتم
من بیشتر.
حمید گفت:
بسه دیگه از اغوش هم بیاین بیرون و به من کمک کنید
خب دوستان به نظرتون گروهمون چه کار کنه خوش میگذره؟؟؟؟؟؟
علی عطا دستشو گذاشت رو شونه حمید و گفت:
پسر خوب بزار ۱۰ دقیقه از اومدنت بگذره بعد
حمید لبخندی زد و گفت:
نه کیفش به همینه...
شمیم گفت:
ببخشید ولی من پیشنهاد میدم شما اقایون برا خودتون یه برنامه بزارید.در عوض ما دخترا هم میریم برای خودمون یه برنامه میریزیم
حمید گفت:
نه خیر نمیشه شمیم خانوم همه باید نظر بدن تا همه با هم باشیم...
و بعد به ریحانه نگاه کرد.در گوش ریحانه گفتم:
ترجمه نگاه حمید یعنی اینکه من میخوام با خانوم ایندم امروز خوش بگذرونم لطفا ما دو تا رو به خاطر مسائل های پیش افتاده از هم جدا نکنید.
ریحانه خندش گرفت و گفت:
چه نگاه عمیقی...
زدم زیر خنده و گفتم:
نگاه داداشمه دیگه...پر از حرفای ناگفتشه...
اکان گفت:
خب من میگم اگه توپ دارید بیارین تا والیبال بازی کنیم
حمید خندید و گفت:
نمیشه....
علی عطا رو به حمید گفت:
چرا نمیشه؟؟؟؟؟؟؟
حمید یکم به ما نگاه کرد و گفت:
راستش یکم خانوما براشون سخته با چادرشون بازی کنن.
و بعد دوباره به ما خیره شد
علی عطا لبخندی زد و گفت:
اتفاقا برعکس ریحانه که با چادر هم میتون
ه بازی کنه....حنانه خانوم هم که مشکلی نداره...
تو حرفا
ش اسمی از شمیم نبرد.به شمیم نگاه کردم که با حالتی غمگین زل زده بود به من....
دستشو گرفتم و با فشار انگشتام و انگشتاش سعی کردم اروم کنمش.

 

 

 

 

شمیم گفت:
شرمنده دوستان ولی من ن
میتونم بازی کنم میرم میشینم بازیتون رو نگاه میکنم.
دستشو خواست از دستم در بیاره که دستشو گرفتم و گفتم:
ای بابا والیبال و میخواین چه کار...بریم یکم پیاده روی؟؟؟؟
اکان گفت:
ولی به نظر من والیبال یه چیز دیگه است.
بهش خیره شدم.عجب ادم یکدنده ای بود.از این کارش بدم اومد.با حرص گفتم:
باشه پس یکی از اقایون باید از بازی بره بیرون تا سطحمون یکی شه.
شمیم از کنارم به سمت تنه در
خته رفت و روش نشست
حمید خندید و گفت:
پسرا دعوا نکنید من
بیرون نمیرم
علی عطا هم خندید و گفت:
من از بازی میرم بیرون.
سریع پریدم میون حرفش و گفتم:
اما من میخوام با شما بازی کنم ببینم چند مرده حلاجی...
و بعدا اخرش و با بی میلی گفتم:
پسر خاله.
ریحانه گفت:
اشکال نداره حنانه بزار اینا ۳ تا باشن و ما دو تا .درعوض ما چند تا امتیاز و به اضافه توپ ازشون میگیریم.چطوره؟
متوجه منظورش نشدم ولی با این حال قبول کردم.
حمید رفت توپ و بیاره و علی عطا و اکان هم رفتن طناب اوردن و به دو تا درخت بستن.با پام به زمین کوبیدم.زمینش کمی مسطح بود ولی بیشترین چیزی که به نظرم میتونست مشکل بسازه سنگایی بود که زیر پاهامون به صورت ریز و درشت بود.به زمین های اطراف نگاه کردم که دیدم با اینکه چمن هست ولی درختا از بس بلند و به هم چسبیدن که توپ با بالا رفتن و پایین رفتن بین شاخه ها گیر میکنه و نمیشد رو اون زمینا بازی کرد.
بدون توجه به بقیه شال و دور سرم طوری پیچیدم که موقع پرش به بالا و پایین اذیتم نکنه.اگه به خودم بود که شال و از سرم بر میداشتم ولی به خاطر علی عطا و بعد به خاطر خانواده شمیم اینا از رو سرم برش نداشتم.
ریحانه هم اماده برای بازی با همون چادرش شده بود رو به علی عطا گفت:
خب چند تا امتیاز میدین؟
حمید گفت:
۶ تا چطوره؟؟؟؟؟؟
به ریحانه نگاه کردم که داشت به من نگاه میکرد.
نگاهمو از روش برداشتم و به سمت شمیم سوق دادمش.سرش پایین بود و داشت یه نقطه رو نگاه میکرد.
اکان گفت:
پس توپ دست شما.
توپ و پرت کرد که من گرفتمش و گفتم:
اینجا سنگ ریزه زیاد داره.دورنندازین تا مجبور شیم بریم عقب.
و بعد به عقب رفتم و اولین سرویس و کوبیدم رو زمینشون که حمید به زیر توپ رفت و نتونست توپ و بگیره.
ریحانه گفت:
۷صفر به نفع ما.
سرویس بعدی رو دقیقا بالا سر علی عطا فرستادم و دیگه بازی شروع شد.
منو ریحانه جامون خیلی بد بود مدام به هم میخوردیم و میخواستیم که نیفتیم مدام پاهامون و رو زمین میکشیدیم.

 

 

 

 

بیشتر سعی میکردیم نزاریم از بین ما دو تا کسی بیفته همه جوره هوا همو داشتیم.ریحانه چون چادر هم سرش بود نمیتونست بپره و من هم اسپک میزدم هم سرویس هم بیشترِ پاسا رو خودم جواب میدادم.متوجه نشدم کی زد زیر توپ توپ داشت میومد سمتم که ریحانه اومد جلوم و خواست با ساعد بزنه که توپ یکم عقب تر امد و محکم خورد تو صورتم و پخش زمین شدم.همون موقع سرم خورد به یه سنگ.نفسم داشت بند میومد.دستم و با بیحالی گذاشتم رو پشونیم و جلو چشمام گرفتم و با ناله گفت:
وای خدا جون
حمید و ریحانه و به سمتم اومدن و سعی کردن دستمو از رو صورتم بردارن.احساس میکردم دارم خون بالا میارم ولی فقط یه احساس بود....اشکم سرازیر شد.فقط دستمو رو صورتم فشار میدادم تا کسی اشکامو نبینه.علی عطا و به همراه اکان کنارم اومدن.اکان دستاشو به دستم زد و گفت:
حنانه خانوم اجازه بدین صورتتونو معاین
ه کنم.
صدای علی عطا با حالتی وحشتناک از کنار گوشم بلند شد.
لازم نکرده.....شما لطف کن دستت و بکش کنار.
دستم رو صورتم بود و نمیتونستم حالت چهره هاشون رو تشخیص بدم.
شمیم انگار تازه رسید کنارمون گفت:
یا امام زمون
چی شد؟؟؟؟
ریحانه گفت:
هیچی توپ علی عطا رو میخواستم بزنم که به من ن
رسید و رسید به حنانه.نمیدونست پاس خیلی بلنده واسه همین بی حرکت وایستاه بود که توپ محکم خورد تو صورتش.
تو دلم گفتم:
پس علی عطا زد.
کاش فقط توپ میخورد تو صورتم.سرم با برخورد به زمین له شد.
اشکم صورتمو خیس کرده بود.اکان رو به علی عطا گفت:
من دکترم.
دستمو از رو صورتم برداشت و فت:
کجای صورتت درد میکنه.
بدون جواب دادن به اکان به چهره ی سرخ و رگ بیرون زده ی علی عطا نگاهم خیره شد.
مدام دستشو یا تو موهاش فرو میکرد یا دستشو به ریشش میکشید.
حدس میزدم که چشمام قرمز شده باشه.
اکان با دیدن صورتم رو به حمید گفت:
حمید بدو برو یه کم روغن نباتی یا روغن مایع بیار.بدو
حمید با سرعت رفت.
اکان رو به شمیم و ریحانه هم گفت:
بیزحمت شما هم یه دستمال سفید بیارید.
وای خدا انگار میخواد عمل جراحی کنه...
با دستم خواستم رو صورتمو بگیرم که دستمو رو هوا گرفت و گفت:
دستت و
نزن به صورتت.
علی عطا به صورتم خیره شده بود.برق اشک تو چشماش مشهود بود.شمیم داد زد :
ریحانه یه لحظه بیا.
ریحانه شونه
هامو ول کرد و گفت:
وایسا ببینم چی میگه من زود میام.
و از کنارم رفت.
فقط موند علی عطا و اکان.
اکان دستشو گذاشت زیر سرم و گفت:
اروم رو زمین بخواب.
احساس کردم علی عطا دلش میخواد اکان و بزنه.واسه همین گفت:
دستتو بکش.خودم کمکش میکنم.
حالا تو این هیری ویری و درد من این دو تا دارن دعوا میکنن.........

 

 

 

 

 

علی عطا اومد کنارم نشست و با دستش زیر سرم و گرفت و و اروم گذاشت رو زمین.اکان از کنارم بلند شد و رفت.نور خورشید تو چشمام میخورد ولی علی عطا با دستش برای چشمام سایه بون گرفت و در حالی که به چشمای خیس از اشکم خیره شده بود اروم گفت:
ببخشید بانو
لبخندی از روی مهربونی به علی عطا زدم و اروم گفتم:
اشکال نداره ضربه ای که تو زدی درد نداشت.
با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:
پس الکی به این وضع افتادی؟؟؟؟؟؟
دستمو رو صورتم خواستم بکشم که احساس کردم دو نفر مچ دستمو گرفتن.
با تعجب به دستم نگاه کردم که اول دست شمیم و دیدم دوم دست علی عطا.اما هم علی عطا و هم شمیم خشکشون زد و همونجوری مچ دستمو نگاه میکردند.
همون موقع حمید و اکان با یه ظرف اومدن کنارم.اکان نشست کنارم.حمید بالا سرم وایستاد و گفت:
حنانه بهتری.
سرمو خیلی نامحسوس تکون دادم و گفتم:
اره بهترم.
همون موقع ریحانه اومد و چند تا دستمال کاغذی رو به اکان داد و گفت:
ببخشید ولی پارچه نداشتیم.
بعد رو به حمید گفت:
اقا حمید من فق به خاله مینا گفتم.
حمید سرشو کون داد و گفت:
اشکال نداره.
اکان دستمال کاغذی رو برداشت و داخل کاسه فرو برد و خواست دستمال و بزاره رو صورتم ک هعلی عطا در حالی که دندوناش رو هم فشارمیداد رو به اکان خیلی اروم طوری که فقط منو و اکان که کنارش رو زمین بودیم بشنویم گفت:
فقط امیدوارم دستت حتی اندازه یه سر سوزن بهش نخوره.
اکان یکم به علی عطا نگاه کرد و بعد دستمال رو برداشت و به صورتم زد.از درد صورتم گز گز میکرد.
اکان اروم گفت:
دارم روغن میزنم تا صورتت کبود نشه...
احساس میکردم خیلی مواظبه تا دستش به صورتم نخوره.دستشو نامحسوس و اروم روی صورتم میکشید.من اینو از حرکت دستمال توسط دست اکان روی صورتم حس میکردم.بعد از اینکه کاملا سمت چپ صورتم و روغن زد گفت:
یه چند دقیقه همینجا بخواب و دستتو به صورت نزن و اروم باش.
و بعد از سر جاش بلند شد.
همون موقع بابا و و مامان و خاله و خانوم صولتی اومدن پیشمون
خاله گفت:
ای وای خدا مرگم بده. دختر چی شدی؟؟؟؟
با اومدن خاله فکر میکردم علی عطا از کنارم بلند شه ولی علی عطا همونجور که کنارم نشسته بود دستشو هم مثل سایه بون بالا ی چشمام نگه داشته بود.تو دلم ازش تشکر کردم بابت اینکه مثل یه بزدل با دیدن مادرش ترکم نکرده.