با چشمای خمارم بهش زل زدم و گفتم:
من خوبم....ولی فقط خوابم میاد...
و بعد دوباره خواستم دهن دره کنم که با نگاه مادر جون دهن دره ام رو قورت دادم و گفتم:
ببخشید
خندید و گفت:
از دست تو حنانه....
یه لبخند ملیح زدم و سرم و برگردوندم تا یه دستمال ازجعبه دستمال رو طاقچه ماشین بردارم که یه جعبه دیدم
برش داشتم و به ریحانه گفتم
اینجارو
در جعبه رو برداشتم.چشمام به پیراشکی هایی که تو جعبه بود خشک شد
مادر جون و ریحانه هم به جعبه نگاه کردن که ریحانه گفت
اِه این از اونروز تا حالا تو ماشینه؟؟؟؟؟؟؟
با این حرفش حمید کنجکاوانه به عقب نگاه کرد و با لبخند گفت
ای بابا..... همچین میگین از اونروز تا حالا...بابا به خدا ۵ روز گذشته
ریحانه گونه هاش سرخ شد و گفت:
اخه برام جالبه که از اون روز تا حالا این پشت بوده و ما ندیدیمش...
علی عطا گفت:
تقصیره من شد.من بد جا گذاشتمش .....
مادر جون گفت:
ماشین که همش تو افتاب بوده...فکر کنم خراب شده...
حمید رو صندلیش جا به جا شد و گفت:
ای بابا....چی چی و خراب شده....
بعد یه دونه پیراشکی برداشت و گفت:
اه اه...بفرما.....
یه گاز زد رو پیراشکی و با دهن پر گفت:
به همین راحتی....
نگاهمو اول به مادر جون دوختم که
داشت دهن حمید و نگاه میکرد که در حال جویدن پیراشکی بود....
وقتی دیدم حمید خورد خیلی عادی یک پیراشکی هم برا خودم برداشتم و قبل از هر حرفی یه گاز گنده روش زدم..
یکم سفت و خشک شده بود...ولی شکم گشنه من هیچی حالیش نمیشد...
همونجوری که داشتم پیراشکی میخوردم جعبه رو سمت ریحانه گرفتم و گفتم:
تو هم بخور ریحانه خیلی خوبه
خندید و گفت:
در خوب بودنش که شکی نیست ولی الان اشتها ندارم.
جعبه رو به سمت مادر جون گرفتم و گفتم
مادر جون شما چی؟؟
مادر جون هم گفت:
بعدا میخورم الان اشتها ندارم...
اخرین گاز و به پیراشکی زدم و زدم زیر خنده و گفتم:
شماها چرا میترسین....مگه من دارم چی میخورم که همتون از خوردنش پرهیز میکنید؟؟؟
علی عطا گفت:
حنانه خانوم به من تعارف نکردی....چرا گناه من و میشوری....
جعبه پیراشکی رو به سمتش گرفتم و با شیطنت گفتم:
اما من چیزی نشستم...اصلا من از کارای خونه بدم میاد. مخصوصا لباس شستن...
علی عطا همونجور که در حال رانندگی بود یه پیراشکی برداشت و از تو اینه یه نگاه به من کرد.من هم بدون توجه به نگاهش ادامه دادم:
دلم میخواد وقتی شوهر کردم خدمتکار داشته باشم تا تمام کارامو انجام بده....از قبیل ظرف شستن و غذا پختن و نظافت خونه و غیره...
مادر جون زد زیر خنده و گفت:
خب اون بنده خدایی که میخواد بیاد تورو ببره مگه مغزشو خر گاز گرفته؟؟؟
همه زدن زیر خنده الا علی عطا
با غیظ با مادر جون گفتم:
مادر جون.....از شما انتظار نداشتم...
علی یه گاز به پیراشکی زد و گفت:
 
 
 
 
 
مادر جون چرا اون طرف برا خواستگاری حنانه خانوم دچار این سانحه شده؟؟؟
مادر جون خندید و گفت:
خب این که معلومه....طرف با هزار تا ارزو پاشه بیاد خاستگاری اونوقت دختر ما چیزی بلد نباشه و خدمتکار بخواد؟؟؟؟خب چه کاریه مرده بره خاستگاری یه خدمتکار...
با این حرف مادر جون هممون زدیم زیر خنده
تا رسیدنمون به تهران مادر جون همینجور ما رو میخندوند و ازمون خواست که مثل اومدنیمون که بیست سوالی بازی کردیم این بار هم با بودن خودش تو بازی و داوری صحیح بازی کنیم...
**************************
از درد به خودم میپیچیدم....نفسم بالا نمیومد...حالت تهوع امونم رو بریده بود....صدای تلویزیون و خنده ی مامان و بابا از طبقه پایین میومد ولی حسشو نداشتم برم پیششون.فکر کنم داشتن ناهار میخوردن.از وقتی که رسیدیم خونه و من از ماشین پیاده شدم همین حالت رو داشتم...مامان برا خوردن ناهار صدام زد ولی من اشتهایی با این درد مسخره و ناگهانی نداشتم...
حمید هم که گفت میره پیش دوستش و ناهار هم با دوستش میخوره....
بابا با اینکه هیچ وقت به حمید شک نمیکرد ولی این بار با ناراحتی گفت:
حمید این دوستت که دختر نیست؟؟؟؟؟؟؟
حمید هم بهت زده بهشون نگاه کرد و هیچی نگفت...
مامان و بابا هم وقتی دیدن حمید چیزی برای گفتن نداره بیخیال شدن...
بعد از رفتن مامان و بابا برا تعویض لباس حمید سری برا من تکون داد و گفت:
تو چی فکر میکنی؟؟
شونه هام و بالا انداختم و گفتم:
همین قدر میدونم که تو تک پری...
خندید و گفت:
افرین
و بعد از خونه خارج شد.
از رو تخت با سختی بلند شدم و رفتم جلو اینه.....صورتم از درد منقبض شده بود..میدونستم که مشکلی ندارم و تو هفته های بعد هم وقتش نبود.....ولی نمیدونم مشکل از چی بود....
همونجور که یه دستم به شکمم بود و داشتم خودم و تو اینه نگاه میکردم یه درد مثل برق 320 ولت تو تنم پیچید.از درد زیاد بی حس شدم و افتادم رو زمین....اشکام رو صورتم رو خیس کرده بود....قبلا تو یه سریال دیده بودم که وقتی یه زن میخواد بچه به دنیا بیاره به این حالت دچار میشه...همونجور که گریه میکردم از فکری که تو سرم پیچید خندم گرفت...
ما بین درد و اشک زدم زیر خنده و بلند به خودم گفتم:
ای حنانه بمیری که افکارت اینقدر منحرفه که الان فکر کردی حضرت مریمی....
دوباره زدم زیر خنده ولی شدت درد بعدی اینقدر زیاد بود که احساس کردم دل و رودم داره میاد تو حلقم واسه همین با جون کندن خودم و از رو زمین جدا کردم و به سمت دستشویی یورش بردم و تا میتونستم محتویات معدم رو بالا اوردم...
صورتم رو شستم ودر توالت فرنگی رو گذاشتم و روش نشستم و با دستمال صورتم رو پاک کردم....
از سر جام بلند شدم و خواستم برم بیرون که باز احساس حالت تهوع به من دست داد.
دیگه داشتم روده هام رو هم بالا میاوردم...
با بیحالی از تو دستشویی اومدم بیرون و به سمت اتاقم در حال حرکت بودم که از شدت درد بعدی که تو تنم پیچید بیحال شدم و رو زمین افتام....احساس میکردم داغ داغم....تمام تنم زیر اواری از درد له شده بود...گلوم میسوخت...مریض شده بودم یا نه رو نمیدونستم اما میدونستم اگه مامان و بابا نیان بالا و من و تو این شکل نبینن حتما از درد میمردم...
 
 
 
 
 
 
داشتم از درد به خودم میپیچیدم که بابا از پایین صدام زد:
حنــــــانــــه؟؟؟؟؟؟
میخواستم جوابشو حتی با ناله بدم که درد امونم نداد...نمیتونستم حتی با صدای اروم حرف بزنم....تمام دل و کمرم از درد زیاد سر شده بود احساس میکردم دیگه جونی تو بدنم ندارم...صدای بابا دوباره اومد:
حنــــــانــــه؟؟؟؟؟؟باب چرا جواب نمیدی؟؟؟؟؟؟خوابیدی؟؟؟؟؟؟؟ ؟
نمیتونستم.....نفسام تند تند شده بود...احساس حالت تهوع داشتم.....دستم و گذاشتم رو دهنم و به خودم فشار اوردم که بالا نیارم ولی مگه میشد این حس خفقان اور رو از خودم دور کنم.....صدای قدم های بابا رو که داشت از پله ها میومد بالا رو شنیدم ...خوشحال از اینکه بابا داره میاد تا کمکم کنه دستمو بیشتر رو دهنم فشار دادم تا مشکلی پیش نیاد.
بابا وقتی به سر پله رسید و من و به حالت دمر که صورتم روبه رو پله بود دید به سمتم اومد و گفت:
حنانه بابا چی شده دخترم؟؟؟؟؟؟؟؟
و بعد با نگرانی دستاشو دور پاهام و کمرم حلقه کرد و با داد گفت:
میــــــــــــنا زود باش بیا بالا که حنانه حالش بد شده...
و بعد من و که داشتم بالا میاوردم به سمت دستشویی برد انگار که فهمید حالم زیاد خوش نیست.....من ورو زمین گذاشت و کمک کرد تا بتونم دم دست شویی وایستم.....از طرفی کمرم رو ماساژ میداد.
دل و رودم با هم یکی شده بود...نفسم به سختی میرفت و میومد...
مامان اومد دم دستشویی و گفت:
ای وای خدا مرگم بده چی شده رضا؟؟؟؟؟؟؟
دست و صورتم و شستم و به بابا نگاه کردم که داشت با نگرانی نگاهم میکرد
لبخند بیرمقی زدم که بابا با لحن مهربونی گفت:
قربونت رم که وقتی حالت خوب نیست هم نیشت بازه...
خندم گرفت ولی نمیتونستم بخندم....
بابا کمک کرد از دستشویی من و برد بیرونن و رو کاناپه خوابوندم.
مامان هم اومد د دستای من و که یه تیکه یخ بود و گرفت و گفت:
حنا چی شدی؟؟؟؟؟؟
بابا به سمت میز تلفن رفت و گفت:
خانوم الان وقت دکتر بازی و پلیس بازی نیست...مواظبش باش تا به حمید زنگ بزنم ببینم کجاست بیاد کمک این بچه رو ببریم دکتر...
با بی حالی به بابا زل زدم و گفتم:
گوشیش رو برده؟؟؟؟؟؟؟
مامانم دستامو فشار داد وگفت:
اره
بابا شماره حمید و گرفت و رو به مامان گفت:
خداکنه جواب بده
بعد از چند دقیقه بابا تلفن رو قطع کرد و گفت
لعنتی...میگه در دسترس نیست.....
مامان نگرانیش و با فشار دادن دست من نشون داد و رو به بابا گفت:
یه بار دیگه بگیر رضا....
بابا دوباره شماره حمید و گرفت و منتظر شد که از طبقه پایین صدای حمید اومد...
بابا...مامان...
بابا تلفن قطع کرد و رفت دم نرده پله ها و داد زد:
حمید هممون بالاییم.بیا بالا..
حمید با ریختی اشفته از پله ها اومد بالا.
بابا با نگاه بهش گفت:
حمید چرا این شکلی شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کجا بودی تا حالا؟؟؟؟؟؟؟
حمید نگاهش به من افتاد که بیحال و بیرمق رو کاناپه ولو شده بودم و رو به بابا گفت:
درمانگاه بودم....
بعد اومد سمت منو گفت:
دوستم پایین منتظره تا بیاد حنانه رو معاینه کنه...
مامان با تعجب گفت:
دوستت؟؟؟؟مگه دکتره؟؟؟؟؟اون از کجا میدونه حنانه مریضه؟؟؟؟؟؟مگه تو میدونستی؟؟؟؟؟؟؟
حمید رو به مامان گفت:
ای خدا چقدر سوال میپرسین.بعدا براتون میگم
و بعد به لب پله ها رفت و داد زد:
اکان بیا بالا
 
 
 
 
 
و بعد اومد کنارم رو زمین نشست و گفت:
میدونی چرا اینجوری شدیم؟؟؟
با بی حالی گفتم:
حدس میزنم
خندید و گفت:
بیچاره علی عطا...
با اوردن اسم علی عطا رنگ از رخم پرید......وای خدا جون علی هم از همون پیراشکی خورده...بیتابش شدم....حمید هم انگار فهمید و گفت:
نترس چیزی نشده...قبل از اینکه بیایم اینجا به خاله زنگ زدم و گفتم مواظب علی عطا باشه چون پیراشکی فاسد شده خورده...
مامان و بابا با تعجب بهمون نگاه میکردن....بابا گفت:
منظورت چیه حمید؟؟؟کدوم پیراشکی...
همون موقع یکی گفت
سلام.
به چهره اش خیره شدم..اکان دوست حمید بود..... پسر بیبی فیسی بود(صورتش بچه گونه بود)....طوری که بهش میخورد ۱۹ سالش باشه....چشمای درشت قهوه ای سوخته با بینی متناسب چهره و دهنی کوچیک با پوستی گندمی.....قدش بلند بود و هیکلی نرمال و خوب داشت.یه لباس مردونه چهار خونه به رنگ صورتی سفید تنش بود که بهش میومد همراه با یه شلوار جین مشکی...یک کیف هم دستش بود که فکر کنم کیف پزشکیش بود...
مامان و بابا بهش سلام کردن که اکان بدون معطلی اومد سمتم و رو به حمید گفت:
حمید جان بلند میشی من خواهرت و معاینه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حمید از رو زمین بلند شد و اکان نشست رو زمین.فکر کنم از اون موقع که اومده بود نگاهمم نکرده بود.....
داشت گوشی پزشکیش و از تو کیفش در میاورد که مامان اروم به حمید گفت:
منظور تو همون پیراشکی هاست که داشتیم میرفتیم دادم به علی عطا بزاره پشت ماشین؟؟؟؟؟؟
حمید داشت جریان و برا مامان و بابا تعریف میکرد که اکان سرش رو اورد بالا تا گوشی رو بزاره روگوشش که چشماش تو چشمام قفل شد....
یکم خیره نگاهم کرد و بعد شروع کرد به معاینم....
بعد از معاینم چشمام رو هم معاینه کرد و رو به حمید گفت:
حمید خواهرت شانس اورده...
حمید از کنار مامان و بابا اومد اینور و گفت:
واسه چی؟؟؟؟؟؟؟
اکان رو کرد به من و گفت:
احساس حالت تهوع بهت دست نداده؟؟
بابا خندید و گفت:
چرا پسرم بهش که دست داده هیچ تازه باهاش روبوسی هم کرده...
اکان لبخندی زد و منتظر جوابم شد.
سرمو تکون دادمو گفتم:
چرا دو سه باری هم بالا اوردم....
بابا دوباره گفت:
دختر یه گلاب به روت بگو خب....
بعد رو به اکان ادامه داد:
اقای دکتر گلاب به روتون بالا که هیچ من که خودم فکر کردم داره اجزای بدنشو تشریح میکنه جان شما......همچین گلاب به روتون بالا اورد که من هم رودشو دیدیم هم معده و هم اغراق نکرده باشم قلبشو
اکان دیگه نتونست نخنده زد زیر خنده.مامان که سرخ شده بود از بس خندیده بود...در واقع مامان به بیمزه ترین حرفای بابم میخندید...
حمید هم که همونجوری ساکت ایستاده بود...
 
 
 
 
 
 
 
اکان بعد از اینکه خندش تموم شد رو به حمید گفت:
حال خواهرت خوبه ولی باز هم باید تا ۲۴ ساعت چیزی جزمایعات نخوره...
کیفشو جمع کرد و گفت:
دفترچه بیمه داره؟؟؟؟؟؟
بابا گفت:
نه پسرم
اکان سرش و تکون داد و گفت:
باشه پس حمید جان باید بری و این چیزایی که برات مینویسم و از داروخونه بگیری.
حمید سرشو تکون داد و گفت:
باشه تو بنویس...
اکان کیفشو برداشت و گفت:
بیا با هم میریم تو با ماشین من برو من هم میرم خونه خیلی خسته ام میخوام استراحت کنم
بابا میان حرف اکان رفت و گفت:
دکترجون من که نمیزارم اینجوری از خونمون بری.....بشین یه چایی یه میوه ای....
اکان دستشو پشت پدرم گذاشت و گفت:
شرمنده من باید برم چون امروز ۲ تا عمل داشتم...واقعا خسته ام....معذرت میخوام ایشاالله دفعه ی بعد....
مامان گفت:
اینجوری که بد میشه دکتر جان...
اکان سر خم کرد و گفت:
این چه حرفیه خانوم...با اجازه...
موقع رفتن یه نیم نگاه به من کرد و همراه مامان و بابا و حمید از پله ها پایین رفت.
چشمام و بستم و به علی عطا فکر کردم....تمام زندگیه من حالش بد بود...نمیدونستم حالش خوبه یا نه...
فکری تو ذهنم جرقه زد....از سر جام بلند شدم و اروم به سمت میز تلفن رفتم و تلفن رو برداشتم و شماره خونه خاله رو گرفتم.
بعد از چند تا بوق صدای خاله تو گوشی پیچید:
بله بفرمایید
درد دوباره تو تنم پیچید.اما با این حال خیلی عادی گفتم:
سلام خاله.حنانه ام...
خاله صداش مهربون تر شد و گفت:
سلام عزیز خاله خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟بهتری؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟ریحانه گفت که تو حمید و علی پیراشکی خوردین و همتون مسموم شدین...
دستم رو روی شکمم گذاشتم و گفتم:
بهترم خاله.....اگه میدونستم پیراشکی ها فاسده اصلا بهش دست نمیزدم...
خاله گفت:
اشتباه کردی خاله جون..باید به حرف مادر جون گوش میکردین..
با صدای ارومی گفتم:
خاله مادر جون هست؟؟؟؟
خاله بعد از مکث کوتاهی گفت:
اره خاله گوشی دستت تا ببینم مادر جون کجاست...گوشی دستت.
خدا کنه مادر جون جوابمو بده...تنها امیدم به مادر جون بود تا من و از حال علی عطا با خبر کنه
حالم خیلی بد بود.همونجور که گوشی تو دستم بود به سمت کاناپه رفتم و روش ولو شدم..
خدا خدا میکردم که مادر جون جوابم و بده.میخواستم از خاله حال علی رو بپرسم ولی ترسیدم تاراحتش کنم...
صدای مادر جون من و از هر فکری جدا کرد
الو
دستم و گذاشتم رو گلوم و گفتم:
سلام مادر جون
سلام حنانه جان خوبی؟؟
بد نیستم مادرجون...
نرفتی دکتر؟؟؟
مثل اینکه سوالاش تمومی نداشت...با صورتی از درد مچاله شده گفتم:
مادر جون علی هست؟؟
مادر جون گفت:
نه مادر نیست
با بهت گفتم:
مادر جون علی که حالش خوب نبود....با حال خرابش کجا رفته؟؟
مادر جون ساکت شد......بعد از سکوتی طولانی گفتم:
الو مادر جون هنوز تلفن دستتونه؟؟؟؟جوابمو نمیدین؟؟؟؟
صدای مادر جون خیلی اروم و گرفته اومد
هنوز گوشی دستمه.....علی بیمارستانه حنانه جان
صدام همراه ناله از دهنم خارج شد
نــــــــــه مادر جون.یعنی حالش اینقدر بد بود که بیمارستان رفت؟؟
اشکام رو گونه هام شروع به باریدن گرفت......من نمیتونستم ببینم که علی عطا تو بیمارستانه...خدایا همه اش تقصیره منه...کاش دستام قلم میشد و بهش تعارف نمیکردم تا پیراشکی بخوره...
با بغض گفتم:
مادر جون......کدوم بیمارستان...علی کدوم بیمارستانه؟؟؟؟؟؟
مادر جون با یه نفس عمیق گفت:
حالش خوبه حنانه....
با گریه گفتم:
مادر جون خواهش میکنم بهم ادرس بیمارستان و بدید
مادر جون گفت:
حنانه جان باور کن حال علی عطا خوبه....اگه حالش بد بود که خاله مینوت هم باهاش میرفت....
همونجور که اشک میریختم گفتم:
الان کی پیششه؟
مادر جون گفت:
دخترم گریه نکن...الان عمو ارش و ریحانه همراهش رفتن.
مادر جون لطفا ادرس و بهم بدید...خواهش میکنم
مادر جون گفت:
بیمارستان شهید باهنر...
اسم بیمارستان رو گوشه ای از ذهنم حفظ کردم و سریع گفتم:
مادر جون کاری ندارین؟
مادر جون سریع گفت:
حنانه مادر نمیخواد بری ها...
با سیل اشک که رو گونه هام روون بود گفتم:
مادر جون خدافظ
و بعد گوشی رو قطع کردم...و دستام و گذاشتم رو صورتم و بلند بلند گریه کردم....
اخه من چه غلطی کردم که نفسم تموم هستیم...تموم زندگیم...تموم داراییم حالا تو بیمارستانه...کاش میمردم و این حرف و از مادر جون نمیشنیدم که علی عطا تو بیمارستانه..
از سر جام با حالتی درب و داغون بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم و سریع یه مانتوی سبز رنگ و یه شلوار جین با یه شال سرم کردم
 
 
 
 
 
با اون حال خرابم از اتاقم اومد بیرون ونرده های راه پله رو گرفتم و از پله ها رفتم پایین.
همون موقع مامان از تو اشپزخونه با یه لیوان ابمیوه اومد بیرون.وقتی من و لباس پوشیده با اون حال دید هول کرد و گفت:
حنا .....کجا داری میری با این حالت؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا لباس بیرون تنت کردی؟؟؟؟؟؟؟؟چرا از سر جات بلند شدی دختر خوب؟؟؟؟؟؟؟
بابا با سر و صدای مامان از پذیرایی اومد بیرون و به من که لباس پوشیده روبروی مامان که ابمیوه دستش بود نگاه کرد و گفت:
حنانه؟؟؟؟؟؟؟کجا به سلامتی؟؟؟؟؟؟؟لااقل بزار ده دقیقه از رفتن دکتر بگذره بعد شال و کلاه کن برو بیرون
با بی حوصلگی گفتم:
بابا الان حس شوخی رو ندارم.....
مامان لیوان ابمیوه رو گذاشت رو میز و گفت:
خدا خیرت بده...من و بابات هم همینومیگیم.......
بابا گفت:
مینا جان ما دقیقا چی میگیم؟؟؟؟؟؟
مامان خندید و گفت:
داریم میگیم حنانه جان شما الان حوصله هیچی رو نداری پس چرا الان داری میری بیرون...
از کنارشون رد شدم و به سمت در رفتم و گفتم:
زوده زود میام...تروخدا بزارین برم باور کنین زود بر میگردم...
بابا با اخم نگاهم کرد و گفت:
کجا بزارم بری؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو که حالت خوب نبود...اگه الان دکتر نبود رو دستای من بیهوش میشدی دختر خوب
باز اشکام از صورتم چکید.با انگشتم پاکشون کردم و گفتم:
قول میدم زود برگردم
برو ولی اگه بلایی سرت اومد چی؟؟؟؟؟
مواظب خودم هستم قول میدم
و بعد بدون اینکه منتظر جوابی از طرفشون باشم از در زدم بیرون و کتونی هام و پام کردم و از خونه خارج شدم...
اما به محض خارج شدن محکم خوردم به یکی....
افتادم رو زمین...سرم گیج میرفت....با بی حالی و صورتی که از اشک خیس شده بود سرم رو اوردم بالا و به اونی که بهش خورده بودم خیره شدم...
حمید بود که داشت با بهت به من نگاه میکرد...کنارش هم اکان ایستاده بود...نمیدونم به کدومشون خورده بودم
از رو زمین بلند شدم و شکمم و که هر چند دقیقه یه بار درد توش میپیچید با دست گرفتم....
حمید با صدای متعجب پرسید:
حنانه تو بیرون....دم در....با لباس بیرون...با حال بد.....چکار میکنی؟؟؟؟؟؟مگه تو حالت خوب شده که از سر جات بلند شدی؟؟؟؟؟
اشکام از رو گونه هام سر خورد...
اکان رو به حمید گفت:
حمید جان من میرم...این سوئیچ ماشین هم دستت باشه...شاید لازمت شه...
و بعد سوپئیچ ماشین به سمت حمید گرفت.حمید هم لبخندی زد و گفت:
دستت درد نکنه دکتر
خواهش میکنم.....تا بعد خدافظ
وبعد به من یک نگاهی کرد و رفت اونور کوچه و بعد از رد کردن چهار تا خونه به سمت جلو٬جلو یه در طوسی رنگ ایستاد و کلیدشو به در زد و داخل خونه شد
 
 
 
 
 
 
 

بعد از اینکه رفت داخل خونه به حمید نگاه کردم که کیسه به دست زل زده بود به من....
نگلاه بارونیم و ازش گرفتم و گفتم:
میشه از سر راهم بری کنار من برم حمید؟؟؟؟؟؟
صداش خشک و جدی اومد که:
نه خیر نمیشه....
صورتم و کج کردم رو شونم و با بغض گفتم:
ترو خدا بزار برم...خواهش میکنم....
با نگرانی اومد جلو و گفت:
حنانه اخه چرا گریه میکنی؟؟؟؟؟؟؟تو با گریه هات پاری روانیم میکنی....
گریه ام شدت گرفت و گفتم:حمید ترو خدا داره دیر میشه..اگه زود نرم میره...شاید دیگه نتونم تا اخر تعطیلات ببینمش...
با اخم گفت:
پس تو برای اونی که دوسش داری داری این اشکا رو میریزی؟؟؟؟؟؟؟
اون نمیدونه که تو حالت خوش نیست؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا نمیشه.
بعد بازوم رو گرفت و من و کشوند به سمت در و گفت:
حالا که دیگه اینو گفتی اصلا نمیزارم که بری...
دستمو گذاشتم رو بازوشو پاهام و رو زمین کشیدم تا منو با خودش به زور نبره داخل....همونجوری با گریه گفتم:
التماست میکنم...حمید خواهش میکنم بزار برم...باور کن اگگه بره خونه دیگه تا پایان تعطیلات نمیبینمش.....
سر جاش وایستاد و یکم فکر کرد و. گفت:
پس خودمم باهات کیام
با گریه و بغض مظلوم بهش نگاه کردم و گفتم:
باشه...
قفل در ماشین و زد و با سر به پراید اشاره کرد و گفت:
بشین بریم...
با بیحالی خودم و تا دم در ماشین کشوندم و سوار شدم.
حمید هم تو ماشین نشست و ماشین روشن کرد...به محض استارت صدای موزیک تو ماشین پیچید....
حمید میدونست که من منتظر یه اشارم تا باهاش زار بزنم واسه همین پخش و خاموش کرد و گفت:
حالا کجا برم؟؟؟؟؟؟
بینیم رو بالا کشیدم و گفتم:
بیمارستان
با بهت بهم نگاه کرد و گفت:
بیمارستان؟؟؟؟بیماره یا نه تو بیماری میخوای خودتوبهش نشون بدی؟؟؟؟؟؟
با حرص بهش نگاه کردم و فتم:
تو راهتو برو....بعدن خودت میفهمی...
دنده رو با حرص عوض کرد و گفت:
حالا مدوم بیمارستان...
اشکام و پاک کردم و گفتم:
باهنر
تارسیدن به سمت بیمارستان دیگه حرفی با هم نزدیم...
 
 
 
 
 
 
حمید خیلی جاها رو بلد نبود که باید از کجا بره....در واقع میشه گفت همه خیابونا رو بلد نبود بره.....مدام ماشین و کنار یه عابر نگه میداشت و ازش میپرسید که بیمارستان از کدوم وره....دیگه داشت گریه ام میگرفت حالم اصلا خوب نبود...مدام احساس حالت تهوع داشتم...دلم مدام پیچ میخورد...ولی باز هم با این حالم دل نگران علی عطا بودم........
1 ساعتی تو خیابونا چرخیدیم تا بالاخره حمید بیمارستان و پیدا کرد.جلوی در بیمارستان قبل از پیاده شدن مچ دستم و گرفت و گفت:
فامیلشی رو میدونی؟؟؟
سرم و به نشونه مثبت تکون دادم و گفت:
باشه پس وایسا من برم ماشین و یه جا پارک کنم زود میام تا با هم بریم...
با بغض تو چشماش خیره شدم که گفت:
حنانه...تو منتظر من میمونی....
ازماشین اومدم بیرون.حمید سریع به سمت انتهای خیابون رفت تا ماشین و پارک کنه....
فقط دعا دعا میکردم که زود تر بیاد تا یک وقت علی عطا رو نبرده باشن خونه...
به مچ دستم نگاه کردم که دیدم ساعتم و نبستم...حالم زیاد خوب نبود.سرم گیج میرفت..
حمید و دیدم که داره با سرعت از ته خیابون میدوه و به سمت من میاد....دیگه منتظر نموندم به من برسه تا با هم وارد شیم...خودم زود دویدم سمت ایستگاه پرستاری و با چشمای خیس از اشکم به پرستاری که داشت با تلفن حرف میزد خیره شدم و گفتم:
سلام خانوم مری..
نزاشت ادامه حرفمو بزنم دستش رو اورد بالا و گفت:
چند لحظه
همون موقع حمید وارد بیمارستان شد.
داشت دنبال من میگشت که براش دستم و تکون دادم که بیاد سمتم.همون موقع پرستاره تلفن رو قطع کرد و پرسید
حالا بفرمایید
با تشویش گفتم:
مریضی به نام علی عطا خطیری اینجا به خطر مسمومیت بستریه؟؟
همزمان با بردن اسم علی عطا حمید به کنارم رسید و با شنیدن اسم علی عطا ناله ای خفیف از گلوش خارج شد...
به حمید نگاه کردم که حلقه اشک تو چشماش نشسته بود...
روم رو کردم سمت پرستاره که داشت تو کامپیوتر اسم علی رو پیدا میکرد.
بعد از چند لحظه گفت:
بله طبقه دوم اتاق 256
با بی حالی به سمت راه پله رفتم و از پله ها بالا رفتم که حمید بازوم رو گرفت و من رو به سمت خودش برگردوند...
بهم نگاهشو دوخت و گفت:
تو هم....تو هم عاشق شدی...عاشق علی عطا؟درسته؟علی عطای خودمون؟؟؟؟؟
با گریه زل زدم بهش و گفتم:
اره....علی عطای خودمون.....حالا ولم کن بزار برم ببینمش ...
از پله ها بالا رفتم و بعد از گشتن چند تا اتاق به اتاق در بسته ای رسیدم...یعنی علی عطا اینجا بود...
در اتاق و باز کردم که دیدم علی عطا اروم رو تخت خوابیده و چشماش بستس و سرم هم به دستشه.
اشکام مثل سیل روون شده بود......
من طاقت دیدنش رو تو این حالت نداشتم....
من ضعیف بودم...نمیتونستم اروم بگیرم وقتی که علی برای من نبود.
به کنارش که رسیدم کنار تختش نشستم و سرم و گذاشتم رو دستش و اروم گریه کردم...
دستش زیر سرم تکون خورد....
سرم و اوردم بالا و بهش خیره شدم.
وای برمن که دیوونه چشمایی به این زیبایی شده بودم......داشتم خونه خراب میشدم...
لبخند کمرنگی زد و گفت:
مگه عزیزت مرده که داری مثل ابر بهار گریه میکنی؟؟؟
سرعت اشکام بیشتر شد.با صدای نامفهومی گفتم:
زبونت رو گاز بگیر.....من یه عزیز بیشتر ندارم......علی من و ببخش ...من باعث شدم که تو الان اینجا بشی...
دستشو گذاشت رو بینیش و گفت:
هیسسسسسسس....هیچی نگو....
و بعد با چشم به اینور و اونورش اشاره کرد و گفت:
گریه نکن....نامحرم اینجاست...دوست ندارم نگاهت کنن....
به دور و برم نگاه کردم که دیدم چند تا مریض به غیر علی عطا رو تخت هاشون خوابیدن...
سرم و برگردوندم و به علی خیره شدم و گفتم:
عمو ارش و ریحانه کجان؟؟
دست راستش و کامل گذاشت زیر سرش و گفت:
ریحانه که خسته بود رفت خونه...بابا هم رفت دارو هام رو بگیره...
با ناراحتی گفتم:
عمو ارش منو اینجا ببینه دعوام میکنه؟؟؟؟
بلند زد زیر خنده و گفت:
نمیدونم...من اطلاع ندارم....
با اخم سرم و برگردوندم که حالت تهوعم شروع شد.....نمیتونستم نفس راحت بکشم...واسه همین دستم وگذاشتم رو دهنم...نمیدونستم باید کجا برم تا بتونم راحت باشم.....
علی عطا انگار فهمید و گفت:
از در که رفتی بیرون دو تا اتاق اونورترم نوشته دستشویی...
با سرعت از اتاق خارج شدم و خودم و انداختم تو دستشویی....
یعنی فکر کنم دیگه هیچی از دل و رودم باقی نمونده بود...

با خستگی دست و صورتم و شستم و به سمت اتاق برگشتم که دیدم عمو ارش و حمید تو اتاق هستن....وارد اتاق شدم

 

 

 

 

وارد اتاق شدم و به کنارشون که رسیدم سلام کردم.
عمو ارش که کنار تخت وایستاده بود بهم نگاهی انداخت و گفت:
سلام دخترم.

بهتری؟؟؟؟؟؟؟
به چشمای پرسشگر علی عطا خیره شدم و بعد نگاهمو از چشماش گرفتم و رو به عمو ارش که داشت به بسته دارو ها نگاه میکرد گفتم:
بد نیستم....
حمید رو به علی عطا گفت:
نگفتن تا کی باید تو بیمارستان باشی؟؟؟؟؟؟
عمو ارش گفت:
الان کهاز پرستاره بخش پرسیدم گفت که سرمش تموم شد میتونیم بریم...
به سرم علی عطا نگاه کردم...هنوز یه عالمش مونده بود...کاشکی میشد تا اخرین قطره اش پیشش میموندم...
به حمید نگاه کردم که دیدم داره به من نگاه میکنه...با نگاهم ازش خواهش کردم که عمو ارش و بکشونه بیرون تا بتونم ازعلی خدافظی کنم.....میتونستم راحت باشم ولی میترسیدم عمو دعوام کنه...
حمید بلا تکلیف به من نگاه کرد ....انگار نمیدونست که باید چکار کنه
به چشمای علی عطا خیره شدم....نگاهش به من بود ولی بعد سرش و انداخت پایین و نگاهشو از من دزدید...با ناراحتی از این کارش بر خلاف میل و خواسته ام رو به حمید گفتم:
حمید بریم؟؟؟؟؟
حمید با تعجب بهم زل زد و بعد که دید عمو ارش داره نگاهش میکنه گفت:
باشه بریم.
چند قدم عقب رفتم و با بغض رو به علی عطا در حالی که سرم پایین بود و بهش نگاه نمیکردم گفتم:
امیدوارم زود خوب شی
و بعد به عمو ارش گفتم:
خدافظ عمو ارش...
بدون اینکه منتظر جوابی از طرف عمو باشم بدون حرف از اتاق خارج شدم و اجازه دادم اشکام از چشمام بریزه....
اخه چرا نگاهش و از من میگرفت....اون که تا چند لحظه پیش داشت نگاهم میکرد...تا چند لحظه پیش داشت میخندید....داشت با من حرف میزد...اما چرا یکدفعه سرش و انداخت پایین....یعنی به خاطر عمو ارش بود؟؟؟؟؟؟؟؟دستمو مشت کردم و با بغض و درد کوبیدمش به دیوار.....
حمید از پشت شونم و گرفت و گفت:
چی شد؟؟؟؟؟؟چرا اینجوری میکنی؟؟؟؟؟؟؟
با صورتی خیس از اشک به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم و گفتم:
فقط خوش به حالت که تونستی نگاه ریحانه رو برا خودت داشته باشی.....خوش به حالت حمید
و بعد سرم و گذاشتم رو سینه حمید و توی فضای سرد و بغض اور بیمارستان زار زار گریه کردم..
***********

 

 

 

 

با صدای زنگ ساعت مثل فشنگ از رو تخت پریدم....وای باورم نمیشه امروز میخوام ببینمش...اصلا یه حالی داشتم تو این مدت که امروز تازه میفهمیدم معتادا چی میکشن.....باورم نمیشد که دقیق یک هفته تمام ندیده بودمش....
از بعد اون روز که تو بیمارستان دیده بودمش تا همین حالا ......
تا همین دقیقه....
تا همین ثانیه...
از دیشب تا حالا مثل چی خوشحال بودم که بالاخره میبینمش....
علی عطای خودمو ....
دیشب بعد از یه هفته حوصله سر رفتن تو خونه با بابا مشغول شطرنج بازی بودم که خاله زنگ زد و گفت که برای فردا که سیزده به دره میخوایم بریم واسه هواخوری....
اینقدر دیشب ذوق زده شدم که بابام رو کیش و مات کردم و زود پریدم تو اتاقم و از خوشحالی گریه کردم که بعد از اون روز که چشماشو رو من بست حالا قراره ببینمش...
سریع پریدم تو حمام و دوش اب سردی گرفتم تا تمام عضلاتم سر کیف بیاد.بعد از گرفتن دوش و پوشیدن لباس از اتاق زدم بیرون.
همه جا اروم بود و این نشون دهنده این بود که همه خوابن و من بیدارم...
از پله ها سریع رفتم پایین و رفتم تو اشپزخونه برای خودم یه قهوه درست کردم و نشستم رو کاناپه و همونجور که داشتم قهوه رو مزه مزه میکردم به فکر فرو رفتم...
حالا وقتی دیدمش باهاش چه جوری رفتار کنم؟؟؟؟؟
سخته.....اگه بخوام بی محل باشم خودم داغون میشم.....
داشتم دیوونه میشدم...
از دیروز تا حالا این فکر تو سرم بود.....واقعا سوالی شده بود برای خودش...حالا چه میکردم؟؟؟؟
اصلا نمیدونستم اگه منو میدید جواب نگاهمو میداد؟؟؟؟؟
خشمگین نگاهش کنم یا نه مهربون....
وای خدا کلافه شدم...
با ناراحتی لیوانمو رو میز خواستم بزارم که صدای بابا منو به خودم اورد...
بفرمایید تنهایی قهوه تلخ
نیشمو باز کردم و به بابا نگاه کردم که یک شلوارک مشکی پاش بود که پاهای برنز عضله ایش رو به نمایش گذاشته بود.همراه شلوارکش یه سویشرت سفید تنش بود و کلاهشو انداخته بود رو سرش...نفس نفس میزد...
با خنده گفتم:
سلام بر ددی ورزشکار خودم
به سمتم اومد و لیوان قهوه رو از دستم گرفت و در حالی که به محتویات داخلش نگاه میکرد گفت:
سلام بر دختر شکموم که یه قطره برای باباش قهوه نزاشت...
با خنده از سر جام بلند شدم و گفتم:
الان یه چای خوشمزه میارم...
خواستم برم سمت اشپزخونه که فنجون رو گذاشت رو میز و منو مثل پر کاه بلند کرد و گفت:
ای بیشرف حقه باز....من چایی تو قهوه هان؟؟؟؟؟
دل و رودم داشت میومد تو حلقم رو به بابا گفتم:
رضا جون....ترو خدا منو بزار پایین الان همه قهوه ها رو بر میگردونم...
خندید و گفت:
پس فکر کردی من برا چی بغلت کردم...
با خنده زل زدم بهش...
بابا تا قیافه متعجبم و دید منو گذاشت رو زمین و بلند و مردونه زد زیر خنده....

 

 

 

 

با حرص دستمو به کمرم زدم و گفتم:
میشه بدونم داری به چی میخندی مستر رضا؟؟؟؟؟؟
خواست جوابمو بده که مامان از راه پله اومد پایین.یه حوله بسته بود دور موهاش و یه لباس حوله ایه بلند صدفی رنگ هم تنش بود...
بابا تا مامان و دید به سمتش رفت و همونجور که میخندید گونه مامانمو بوسید و گفت:
عافیت باشه بانوی من...
مامان خندید و گفت:
مرسی عزیزم...
بعد رو به من کرد و گفت:
صبحت بخیر...
با ناراحتی گفتم:
صبح شما هم بخیر....
با لبخند گفت:
باز چه کار کردی که بابات داره از خنده رو دل میکنه؟؟؟؟؟؟
روصندلی های بلند پایه ی کنار اپن نشستم و گفتم:
تقصیره خودشه...خودش میگه خودش هم میخنده....
مامان به سمت اشپزخونه رفت و گفت:
نمیخوام بپرسم چی شده چون پدر و دختر دعواتون میشه.فقط زودتر بیاین صبحونتون رو بخورید که مینو زنگ بزنه باید حاضر و اماده باشیم بریم دم در
باب لبخند زنون وارد اشپزخونه شد و گفت:
چشم بانو...
و بعد در یخچال و باز کرد و شیشه شیر و اورد بیرون و بدون هیچ حرفی سر کشید...
صدای حمید باعث شد به سمتش برگردم..
سلام بر همگی
بابا شیشه شیر و از رو دهنش برداشت و گفت:
سلام بر پسر باادبم
مامان هم در حال ریختن چای گفت:
سلام پسرم بیا بشین صبحونه که باید زود حاضر باشیم...
حمید به من نگاه کرد و گفت:
زبون نداری یا سلام کردن بلد نیستی؟؟؟؟
لبخند زدم و زبونم و براش در اوردم و گفتم:
دیدی زبون دارم؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

پشت میز نشست و گفت:
_بله اونو که دارم میبینم...
مامان برا هممون یه لیوان قهوه گذاشت و بعد هم خودش نشست و رو به بابا گفت:
اینجوری نمیشه باید یه ماشین بخریم...
بابا قاشق و برداشت تا باهاش شکر چایشو هم بزنه.همونجور گفت:
اره خانومی...اینجوری نمیشه...ما هر دفعه واسه بیرون رفتنمون باید با یکی بریم...
حمید یک قلوپ ازقهوه اش رو خورد و گفت:
میگم میخواین برم ماشین اکان و بگیرم؟؟؟؟
به حمید نگاه کردم وگفتم:
شاید خودش بخواد باهاش جایی بره؟؟؟؟؟
بابا گفت:
حنانه راست میگه شاید خودش ماشینشو بخواد
حمید یه قلوپ دیگه خورد و گفت:
نه میدونم امروز جایی نداره بره...
خانوادش هم که اینجا نیستن و اصفهانن...
بابا گفت:
اما باز هم این کار درست نیست مگر اینکه....
بعد به حمید زل زد...
حمید فنجون به دست به بابا خیره شد و گفت:
مگر چی؟؟؟؟؟؟
خب به اکان هم بگی خودش بیاد تا هم کنارمون باشه و تنها نمونه روز ۱۳ بدری هم اینکه دور هم خوش میگذره هم اینکه بابت اونروز که اومد خونمونو و نموندش میتونیم جبران کنیم.
حمید لبخندی زد و گفت:
اره خوبه...موافقم
مامان خندید و گفت:
تو که همیشه با پیشنهادهای بابت که به نفعته موافقی حمید جان
حمید از سر جاش بلند شد و لپ مامان و بوسید و گفت:
پس من میرم بهش خبر بدم
و بعد بدون مکث به سمت اتاقش رفت.
بابا رو به مامان گفت:
میگما میخوای قبل از رفتن حمید به مینو زنگ بزنی و بگی که داریم با خودمون اکان رو هم میبریم؟؟؟؟
مامان سرش و تکون داد و گفت:
اره اینجوری بهتره....
و بعد بلند شد و رفت و تلفن و اورد و شماره خاله مینو رو گرفت و بعد از چند لحظه گفت:
_سلام ریحانه جان خوبی خاله؟؟؟؟
_.....
_قربونت سلا میرسونن.هنوز راه نیافتادین؟؟؟؟؟
_....
_اِه جدی میگی؟؟؟؟؟؟گوشی رو بده به مینو ببینم قضیه چیه؟؟؟؟؟
فنجونم و برداشتم و شروع کردم به خوردن قهوه که انگار خاله گوشی رو برداشت و مامانم گفت:
_سلام مینو چطوری؟؟؟؟
_.......
_قربانت همه خوبن...ارش و بچه ها ...مادر جون و عزیز خانوم خوبن؟؟؟؟
خب خدارو شکر...کی راه میافتین؟؟؟
_...........
_.......چطور؟؟
_................
_شوخی میکنی؟؟؟؟؟