شمیم خیلی اروم گفت: چرا خودتون اول سفارش نمیدین؟؟؟؟؟ علی عطا سرش و اورد بالا و با پوزخند گفت: به دو علت اولیش مقدم بودن خانمها.....دوم اینکه شما مهمان ما هستید شمیم گونه اش سرخ شد و اروم و زیر لبی گفت: برام مهم نیست....هرچی سفارش دادید علی عطا رو به گارسون که در حال دید زدن بحث علی عطا و شمیم بود گفت: اقا یه جوجه کباب مخصوص و یه کباب برگ مخصوص به اضافه سفارشایی که دادن بیارین. گارسون موارد رو یاداشت کرد و گفت: چشم و از میزمون دور شد. به اکواریومی که پشت سر علی عطا بود نگاه کردم.دو سه تا تگزاس(اسم نوعی ماهی)تو اب در حال شیطنت بودند و دو تا پَرِت (اسم نوعی ماهی) رو اذیت میکردند. در حال دیدن ماهی ها بودم که سنگینی نگاهی روحس کردم.نگاهم و که برگردوندم دیدم که ریحانه و علی عطا نیستن و منو شمیم و حمید تنها هستیم. اومدم در گوش شمیم بپرسم ریحانه و علی عطا کجان که زود در گوشم گفت: دوسش داری؟؟؟؟؟؟ از کنار گوشش فاصله گرفتم وبا تعجب بهش زل زدم و گفتم: کی و میگی؟؟؟؟؟ سرش و انداخت پایین و گفت: یار و میگم با تعجب یکی از ابروهام و انداختم بالا و گفتم: یار؟؟؟ شمیم گفت: همونی که چند لحظه پیش به صندلی خالیش زل زده بودی؟؟؟؟ نگاهم و به جایی که چند لحظه پیش دوخته بودم سپردم .با تعجب اما اروم گفتم: علی عطا رو میگی؟؟؟ لپاش قرمز شد و گفت: اره نیشم و باز کردم و همونظور که به چشمای شمیم نگاه میکردم گفتم: اره...اونقدر زیاد که گاهی نمیدونم باید از این همه علاقه سرم و کجا بکوبم.... رنگ نگاهش کدر شد و زیر لبی گفت: پس من چی؟؟؟؟ سرش و با دستم اوردم بالا و گفتم: تو چی؟؟؟ لبخند کمرنگی زد و گفت: هیچی..... بعد اب دهنشو قورت داد و گفت: اون چی؟؟؟ یه اه از ته دلم کشیدم و گفتم: نمیدونم یه نفس عمیق کشید و گفت: مطمئنی یا نمیخوای بگی؟؟؟؟؟؟ دستامو روی میز تو هم قلاب کردم و گفتم: میدونی شمیم اگه مطمئن بودم که الان با خیال راحت کنارش یا ..... ادامه جمله تو دهنم ماسید.... شمیم دقیق روبه روی علی عطا نشسته بود....یه حس بدی پیدا کردم...ولی بیخیال شدم و حرفمو ادامه دادم: یا مثل تو روبه روش میشستم.. تا این و گفتم: شمیم گونه هاش سرخ شد و دست سردش و گذاشت رو دستام و تو چشمام زل زد و گفت: باور کن نمیخواستم اینجا بشینم.......باور کن دستشو تو دستم فشار دادم و گفتم: اشکال نداره عزیزم....مگه حالا چی شده....                   دستمو گرفت و گفت: بیا جاهامون و باهم عوض کنیم و بعد خواست از سر جاش بلند شه که دستشو گرفتم و سر جاش نشوندمش و گفتم: بشین دختر میگم که اشکال نداره...مگه چی شده.......ما هر کدوم رو صندلی نشستیم که در هر صورت باید مینشستیم....حالا چه اینور چه اونور.... ریحانه و علی عطا همراه همدیگه اومدن سر میز و روی صندلی هاشون نشستن.علی عطا از تو جبعه دستمال کاغذی روی میز دستمال برداشت و شروع کرد با حمید حرف زدن.... ریحانه هم گفت: بچه ها اینجا نماز خونه داره.من برم نماز بخونم... و بعد از سر جاش بلند شد که شمیم هم بلند شد و گفت: من و... به من نگاه کرد و گفت: تو هم میای؟؟؟؟ از سر جام بلند شدم که شمیم گفت: من و حنانه هم میایم.... و بعد دست من و گرفت و به سمت نماز خونه کشوند. جلو در نماز خونه که رسیدیم رفتیم داخل اتاق و کفشامون و تو اتاق در اوردیم.در اتاق و هم بستیم و ریحانه هم جانماز کیفیشو که همیشه همراهش بود و در اورد و شروع کرد به نماز خوندن.اما شمیم رفت کنار دیوار نشست.من هم که وایستاده بودم به کنارش رفتم و نشستم و گفتم: شمیم تو نمیخوای نماز بخونی؟؟؟؟؟؟ نگاهم کرد و هیچی نگفت....دوهزاریم افتاد و اروم طوری که ریحانه نفهمه گفتم: شمیم؟؟؟؟؟ بهم نگاه کرد و گفت: جونم میدونی.....احساس میکنم تو مهره مار داری...میدونی من با اینکه هنوز تو رو اندازه یه روز کامل نمیشناسم ولی خیلی دوست دارم....میدونی دست خودم نیست...یه احساسه عجیبیه که برای اولین بار به یه دختر پیدا کردم..... بعد به قامت ریحانه که در حال رکوع بود خیره شدم و گفتم: حتی با اینکه ریحانه دختر خالمه اینقدر برام عزیز و دوست داشتنی مثل تو نیست.....تو برام خیلی عزیزی...و من علتشو نمیدونم... دستم و گرفت و گفت: بسم الله.....به خدای بالا سرم من هم همین حسو دارم فقط هم نسبت به تو...میدونی حنانه دیروز که دیدمت واسه اولین بار در مورد یک ادم غیبت کردم... با تعجب و لحنی از خنده و تعجب گفتم: غیبت؟؟؟؟ خندید و گفت: نه از اون غیبتایی که تو فکرشو میکنی......میدونی به من یاد دادن حتی خوبی های کسی رو گفتن در صورتی که طرف خودش ندونه و راضی نباشه گناه داره و غیبت محسوب میشه... با بهت گفتم: یعنی حتی خوبی های کسی رو هم بگی میشه غیبت؟؟؟؟؟؟ سرشو تکون داد و گفت: اره خوبی ها هم اگه از کسی که گفته بشه و اون راضی نباشه غیبت محسوب میشه... ریحانه گفت: ببخشید وسط بحثتون میپرم اما لازم بود اینو به حنانه بگم که شبه سوال براش ایجاد نشه.... ببین حنانه این مسئله در مورد افرادی صدق میکنه که حتی بدشون میاد از خوبی هاشون بگی...ولی الانه کسی نیست که از تعریف و تمجید بدش بیاد..... خندیدم و گفتم: منم بدم نمیاد... شمیم خندید و گفت: خدایا شکرت به خیر گذشت با این حرفش سه تاییمون زدیم زیر خنده... ریحانه از سر جاش بلند شد و گفت: سبحان الله.....بر شیطون لعنت....دخترا میزارین من تعقیبات نماز و انجام بدم؟؟؟؟؟؟ و بعد شروع کرد به نماز خوندن... رو به شمیم گفتم: خب داشتی میگفتی.....پشت من حالا چی غیبت کردی؟؟؟؟؟ ملیح خندید و گفت: خب من که نمیشناختمت ولی تو خیالم از زیبایی و رفتار و اخلاقت پیش خودم....تعریف کردم... نیشم و دوباره باز کردم و گفتم:             تروخدا این همه هندونه زیر بغلم نزار.. تا این حرف و زدم شمیم زد زیر خنده و برای اینکه صدای خنده اش بلند نباشه دستشو گذاشت رو دهنش. خنده اش که تموم شد با لحنی که خنده درونش موج میزد گفت: وای حنانه.......دختر دیوونتم......نو ضرب والمثل های ایرانی رو بلدی و تو حرفات به کار میبری؟؟؟؟؟ خندیدم و سرم و تکون دادم و گفتم: اره...من که امروز گفتم بابا و مامان و مادر جون تو خونه همه اش از این مدل حرفا میزنن ریحانه نمازشو تموم کرد و گفت: دخترا من داشتم نماز میخوندم...شما چرا بلند نمیشین برید بیرون غذاتونو بخورین هان؟؟؟؟؟؟ شمیم گفت: چون منتظر بانوی مهربون و خانومی مثل شما بودیم... با شیطنت گفتم: شمیم جون ترو خدا زیر بغل این ریحانه رو پر نکن که بتونه تا خونه هندونه های منو بیاره. با این حرفم هر سه تامون زدیم زیر خنده و از نماز خونه خارج شدیم... گارسون داشت غذا هارو روی میز میچیند.به سر میز که رسیدیم گارسون کارش تموم شد و از میز دور شد. خواستم بشینم سر جام که شمیم زودتر از من جاشو تغییر داد و سر جای قبلی من نشست..... خواستم برم سر جای شمیم بشینم ریحانه باز هم زودتر از من نشست جای قبلی شمیم و من افتادم کنار دست علی عطا... با نشستن من صدای نفسای تند علی عطا رو که انگار دو ساعت تمام در حال دویدن بود رو حس کردم.....اومدم یه لیوان اب بریزم که اونم علی هم دستشو اورد و ناگهانی دستامون به هم خورد.اما انگار علی رو برق گرفته باشن یا مار نیشش زده باشه چنان دستشو عقب کشید که حمید نگاهش به من و علی عطا جلب شد... به علی عطا نگاهم و دوختم که سرش پایین بود و داشت زمین و نگاه میکرد و نفس نفس میزد.... از این کارش حرصم در اومد.....اخه این مدل رفتار کردنش واسه خاطر چیه؟؟؟؟مگه من یه ادم بیمارم که تا کنارش میشینم تا دستم بهش خورد اونم نه از روی عمد بلکه ناخواسته.....اینجوری میشه.... ناراحت از این رفتار زشت علی چنگالو برداشتمو تو دستم فشارش دادم.... انگار دید که اروم و زیر لبی گفت: تروخدا این کارو نکن الان دستت زخمی میشه.... با اوردن اسم خدا اونم از زبون معشوقم چنگال از دستم شل شد و افتاد رو میز....اشک تو چشمام جمع شد و زیر لبی گفتم: علی عطا دعا میکنم غذا از گلوت پایین بره.... و بعد سرمو اوردم بالا و به بقیه خیره شدم که مشغول خوردن غذاشون بودن... با این کار علی عطا خیلی حالم گرفته شد....ولی با همه این شرایط خیلی عادی کنار اومدم و شروع کردم به خوردن غذا.... داشتم غذام و میخوردم که دیدم علی عطا داره با غذاش بازی میکنه.... زیر چشمی بهش نگاه کردم.سرش پایین بود و با اینکه لقمه ای تو دهنش نبود ولی مدام و پی در پی اب دهنشو قورت میداد... سرم و اوردم بالا و شیشه اب و برداشتم و از رو لیوان های یک بار مصرفی که سر میزمون بود دوتا برداشتم و شروع کردم درونش و با اب پر کردم.... اولی رو بدون جلب توجه جلوی بشقاب علی عطا گذاشتم و بعدی رو هم پر کردم و خودم یک نفس سر کشیدم.... علی عطا با این کارم به من خیره شد.....ریحانه کنار گوشم گفت: دختر خوب ادم وسط غذا اب نمیخوره......اونم یک نفس دهنم بردم سمت گوشش و گفتم: میدونم ولی باید میخوردم وگرنه از تشنگی میمردم... در گوشم گفت: حالا که خوردی نوش جونت گوارای وجودت...ولی اینو محض اطلاعات عمومیت میگم....تا به حال هیچ بنی بشری از سر تشنگی نمرده... در گوشش گفتم: پس اما حسین چی؟؟؟ با این حرفم لقمه تو دهنش موند و ثابت به روبه روش خیره شد و گفت: حنانه....چرا همه چیزو با هم قاطی کردی دختر....امام حسین تشنه بود ولی به خاطر اسلام و پایدار بودن اسلامش به شهادت رسید...برای دفاع از خدا و قران و پیامبر و امیرالمومنین پدرش......برای مسلمونایی که حق رو دیده بودند و لمسش کرده بودند برای دینی شهید شد تا مردمی که خدایی بودن راهشو در مقابل دشمنای اسلام ادامه بدن.... بهش خیره شدم و گفتم: میدونی ریحانه درکش برام سخته...ولی قول میدم یه روزی بفهمم که منظورت چیه... سرشو تکون داد و گفت: باشه.... داشتم با چنگال یه تیکه مرغ و از استخونش جدا میکردم تا بخورمش که دیدم علی عطا داره خیلی اروم و کم کم از لیوانی که براش اب ریختم اب میخوره... زیر لبی گفتم: نوش جون....سلام بر حسینش یادت نره... علی عطا با بهت بهم خیره شد...منم ریلکس تر از قبل چنگال و وارد دهنم کردم.             ***************** از رستوران اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم.حمید خیلی ساکت شده بود....اینقدر ساکت که اصلا حضورشو کنارم حس نمیکردم.... صندلی پشت راننده نشستم و ریحانه وسط و اون سمت پشت صندلی کمک راننده هم شمیم نشسته بود... علی عطا تا ماشین و روشن کرد حمید گفت: علی میخوام یه اهنگ مجاز بزارم اشکال نداره؟؟؟ علی عینکشو زد به چشمشو و گفت: کی خونده؟؟ حمید سی دی رو گذاشت تو دستگاه و گفت: گوش بده میفهمی صدای خواننده تمام فضای ماشین و پر کرد دلم تنگه مثل ابرای تیره توی حسی مثل زندون اسیره تو از احساس من چیزی نمیدونی که داری بیخودی منو میرنجونی چشمام از تو اینه به چشما سبزی گره خورد که برق اشک تو چشماش مشخص بود....... دلم لرزید.......خواننده حرف دل من و علی رو میزد... یه امشب جای من باش جای اونی که چشماش به در خشک شد ولی عشقش نیومد یه امشب همسفر باش مثل من در به در باش جای اونکه به دنیا پشت پا زد چشمام رو اینه قفل شده بود.......نمیتونستم حالا که یکی داره حرف دلامونو میخونه نگاهم از بهونه زندگیم بگیرم.... باید کاری کنی اروم بگیرم باید یک لحظه دستاتو بگیرم باید برگردی امشب باز به این خونه باید این لحظه ها یادت بمونه با بغض گره شده به چشمای غمگینش خیره شدم که نگاهم نمیکرد.... سرمو به صندلی جلو تکیه دادم و دست چپم و اروم به سمت علی عطا بردم...نمیتونستم خودم و احساساتم و کنترل کنم...دلم میخواست میتونستم سرم و تو اغوشش فرو کنم..... میخواستم دوباره دستمو پس بکشم که جا خوردم...علی عطا دستمو گرفت...... یه امشب مال من باش مال مردی که دستاش به جز دست تو همراهی نداره بزار یادت بیارم چه جوری بیقرارم دل من غیر تو راهی نداره برای اینکه کسی اشکامو نبینه سرم و بالا نیاوردم......با دست راستم پلاک گردنم و اروم نوازش کردم.......باورم نمیشد بالاخره تونستم دستای گرمشو حس کنم..... من از تو یاد گرفتم تمام زندگی رو حالا با کی بگم این قصه ی وابستگی مو؟؟؟؟ رو دوش کی بزارم یه دنیا خستگیمو               نمیتونستم بغضمو قورت بدم...مثل سنگ شده بود....دستم هنوز هم تو دست علی عطا بود....اصلا نمیدونستم کی به کیه.....نمیدونستم حمید و شمیم و ریحانه در چه حالین....فقط از خدا میخواستم همون ثانیه عمرم تموم شه.. علس عطا دستمو سفت گرفته بود.....اینقدر سفت که من هم ناخوداگاه دستاشو میفشردم. باید کاری کنی تو که باز مثل قدیما به هم خیره بشن چشمای خیس و اشکی ما باید امشب که تنهام باید برگردی اینجا سرم همونطور پایین بود....اشکام از رو گونه هام سر میخورد و میریخت رو کف ماشین..... باید کاری کنی اروم بگیرم باید یک لحظه دستاتو بگیرم باید برگردی امشب باز به این خونه باید این لحظه ها یادت بمونه دستم تو دستش بود اما یکدفعه ول شد...... قلبم ریخت....سرم و اوردم بالا که ببینم چرا دستم و از دستش جدا کرد که نگاهم با شمیم از تو اینه گره خورد که جفتمون با صورتی خیس به یکنفر زل زده بودیم...... یه امشب مال من باش مال مردی که دستاش به جز دست تو همراهی نداره بزار یادت بیارم چه جوری بیقرارم دل من غیر تو راهی نداره......... به یه تونل رسیدیم نگاهم و از چشمای شمیم جدا کردم و شیشه ماشین و کشیدم پایین و سرم و از ماشین بیرون بردم و چشمام و بستم ......اجازه دادم باد به صورتم سیلی بزنه.... همونطور که چشمام بسته بود تو تونل شروع کردم به جیغ زدن.... نمیتونستم بغضم و تو گلوم نگه دارم...از ته دلم جیغ میزدم.....تا اینکه تاریکی تونل تموم شد و من هم سرم و اوردم داخل تو ماشین...سینی چای و برداشت و رو به من گفت: به خدا ناراحت میشم اگه پاشی قندون و بیاری تو سالن.... از رو صندلی بلند شدم و گفتم: یادته دیشب موقع شستن ظرفای شام به من چی گفتی؟؟؟؟؟ ابروهاش و برد بالا و گفت: حرف زیاد زدم....کدوم و میگی؟؟؟؟؟ با حرص گفتم: اره خب منم بودم تو این جور مواقع یادم میرفت.... خندید و گفت: نه خواهش میکنم بگو نمیدونم تو مقصودت کدوم حرفه منه... رو صندلی که نشسته بودم جابه جا شدم و گفتم: دیشب داشتیم ظرف میشستیم بهت گفتم چرا به حمید جواب مثبت ندادی که دستاتو زیر اب گرفتی و شستی.....بهت گفتم ئه کجا داری میری؟؟؟؟؟؟؟تو هم با کمال پررویی گفتی...حنانه خانوم همیشه از قدیم گفتن کار را که کرد و بعد پوزخند هم به من زدی و گفتی:و در جواب اومده انکه تمام کرد....پس بقیه ظرفا دست بوستن....و خیلی راحت از اشپزخونه رفتی بیرون..... بعد در حالی که به سوختگی روی پام که بهتر از قبل شده بود نگاه کردم و گفتم: حالا این موضوع در مورد شما صدق میکنه و بعد از سر جام بلند شدم و خواستم از در اشپزخونه برم بیرون که دوباره ادامه دادم: امیدوارم با یاد اوریش یادت اومده باشه ریحانه خانوم خانوما.... و بعد لپشو بوسیدم و از اشپزخونه بیرون اومدم.همه تو سالن نشسته بودن و داشتن با هم حرف میزدن.....قرار بود فردا صبح بریم تهران.... به سمت دو تا ازصندلی ها که گوشه سالن که خالی بود رفتم و روش نشستم.....عمو ارش داشت پاهای عزیز خانوم و ماساژ میداد.مادر جون و حمید هم داشتن با هم حرف میزدن و مامان و خله هم درحال حرف زدن بودن نگاهم بهش افتاد.علی عطا پاشو رو اون یکی پاش انداخته بود و داشت با بابام صحبت میکرد.یه لباس خاکستری تنش بود که روی سینه اش یکی از شعرای حافظ نوشته شده بود...البته من اینو وقتی فهمیدم که از بابا پرسیدم رو لباس علی چی نوشته...و بابا هم به من گفت که این یکی از شعرای حافظه و بعد شعرش رو هم برام خوند: الا یا ایها الساقی اَدر کاسا و نا دلها که عشق اسن نمود اول ولی افتد مشکلها با اینکه معنی شعر و نمیدونستم ولی از شعر خوشم اومد و بعد از دو سه بار تکرار حفظ شدمش.... یه شلوار مشکی پاش بود.باز نگاهم به جوش روی گونه سمت چپش افتاد.از دیروز تا حالا دارم به این جوش نگاه میکنم.....با اینکه صورت علی عطا با این جوش از نظر هر کسی زشت شده ولی نمیدونم چرا من استثنا شدم و احساس میکنم با این جوش خیلی بامزه تر و خواستنی تر شده اینقدر تو انالیز کردن چهره علی عطا غرق شده بودم که متوجه ریحانه که کنارم نشست نشدم... تو دستش یه ایوان چای بود.اومدم ازش بگیرم که دستشو کشید عقب و گفت: برا خودمه با عصبانیت مصنوعی گفتم: پس من چی؟؟؟؟؟؟ چشم و ابرویی اومد و گفت: مگه خودت پا یا دست نداری؟؟؟؟؟؟؟ با خنده گفتم: اینجوریاست دیگه....باشه ریحانه خانوم......هر جور مایلی و بعد از سر جام خواستم بلند شم که صدای مادر جون من و برای بلند شدن و برداشتن چای منصرف کرد بچه ها میشه چند لحظه سکوت کنید.... و بعد به عزیز خانوم نگاه کرد و گفت:
البته شرمنده عزیز خانوم.....
 
 
 
  عزیز خانوم سرشو تکون داد و گفت: اختیار دارین خانوم این چه حرفیه.دشمنتون شرمنده همه ساکت شده بودیم....مادر جون گفت: ببینید میخوام یه مسئله ای رو بگم که خیلی مهمه....در واقع مسئله یه عمر و زندگیه.....در مورد اینده ایه که با تصمیم درست و یا غلط ساخته میشه... عمو ارش گفت: مادر جون اینا که مقدمه است......برین سر اصل مطلب که من خودم شخصا منتظر اصل ماجرا هستم و بعد با نگرانی به من و علی عطا نگاه کرد... مادر جون هم متوجه نگاه عمو ارش شد و گفت: نه ارش جان پسرم....اونی که تو فکر میکنی نیست...بحث بحث یه امره خیره..... و بعد به حمید نگاه کرد... به مامان و بابا نگاه کردم....لبخند رو لبای جفتشون بود....خاله مینو و عمو ارش به دهن مادر جون چشم دوخته بودن...اما علی عطا سرش پایین بود......چرا؟؟؟؟چرا تو این لحظه علی هم مثل من قلبش از شدت هیجان نمیکوبید؟؟؟؟ دقیقا بعد از اونشب...یعنی دوشب پیش که دستمو گرفت و من هم اون جیغ و برای خالی کردن خودم زدم باهام سرد تر از قبل شده بود....نمیدونستم چرا...نمیدونستم گناهم چی بود....نمیدونستم... دوباره صدای مادر جون به گوشم رسید: ببین ارش جان...من به عنوان بزرگتر و از طرف خانواده روبه رو اومدم خواستگاری دخترت ریحانه... با این حرف مادر جون علی عطا و خاله مینو و عموارش نگاهشونو به ریحانه دوختن.من هم به ریحانه نگاه کردم لپاش دیگه داشت میشد رب گوجه فرنگی...به حدی قرمز شده بود که با خودم گفتم لابد از تو ماکروفر درش اوردن.....من خوش خیال و بگو...فکر میکردم امر خیر واسه منه....اما ریحانه؟؟؟؟؟ با ناراحتی به حمید نگاه کردم که داشت خیره روبه روشو نگاه میکرد....الهی بمیرم برات حمید.....فکر کنم داداشم داشت از ناراحتی خودخوری میکرد....مامان و بابا هم که لبخند رو لبشون بود.....من نمیدونم این دوتا چرا لبخند به لب بودن.... عمو ارش گفت: خیره ایشاالله...خب مادر جون....کو دوماد؟؟؟؟؟؟شما که میدونی من نفسم رو به دست هر تازه نفسی نمیدم... مادر جون با لبخند مطمئنی گفت: ارش پسرم تو مطمئن باش من برا هیشکی بد نمیخوام.....دیگه این که نوه ی خودمه... جمع تو سکوت بود و فقط مادر جون و گاهی هم عمو ارش با هم حرف میزدند... من جای حمید و ریحانه استرس گرفته بودم.... مادر جون ادامه داد... دنبال داماد میگردی؟؟؟؟؟؟؟ عمو ارش لبخند مصنوعی زد و گفت: مسلمه.....چون من بدون شناخت دخترمو نمیسپرم دست هر کسی...من میشناسمش؟؟؟؟ مادر جون گفت: اره پسرم تو هم میشناسیش.... خاله مینو سکوتش و شکست و گفت: مادر جون نمیخواین بگین اون مرد خوشبخت کیه که میخواد با دخترم ازدواج کنه؟؟؟؟؟؟ مادر جون اول به مامان و بابای من نگاه کرد و بعد به حمید و بعد گفت: من میخوام ریحانه رو برا پسرم حمید خواستگاری کنم ریحانه سرش پایین بود و با لیوان چای سرد شده اش ور میرفت. عمو ارش و خاله مینو هم که از خواستگاری حمید جا خورده بودن به مادر جون زل زده بودن... نگاهمو به علی عطا دوختم... لبخند کمرنگی رو لباش بود و به حمید زل زده بود..... مادر جون ادامه داد: خب پسرم ارش جان و مینو دختر گلم نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟ عمو ارش گفت: والله من چی بگم.......راستش حمید پسر خیلی خوبیه....به غیر اون تاحالا هم ندیدم که تو این یه ماه پاش کج رفته باشه....از طرفی میشه فرزند ارشد دوست صمیمیم و مهمتر از اون فرزند خواهر زنم.......اما... مادر جون خیلی عادی پرسید: اما چی؟؟؟؟ خاله مینو ادامه حرفه عمو ارش و گرفت و گفت: اما مادر جون ما و شرایطمون یک طرف خود ریحانه و حمید هم با شرایطشون یک طرف.... اجازه بدید رفتیم تهران در موردش حرف بزنیم... مادر جون خندید و گفت: مینو جان اگه الان من پیرزن تو این موقعیت از دخترت برا پسرم خواستگاری کردم دلیلش این نیست که وقت نشناسم.....برا این بود که میدونستم خانواده ها برا هم شناخته شدن..... بابا هم از سکوتش دست برداشت و گفت:                 من و مینا هم موافق نظر مادر جون هستیم.....بهتره اگه اینا با هم حرفی دارن برن بزنن و ماهم خودمون در مورد بقیه مسائل صحبت کنیم... خاله مینو گفت: اخه....همه چی داره با سرعت پیش میره...من هنوز باورم نشده که حمید داره از دختر من خوستگاری میکنه.... مادر جون خندید و گفت: هضمش برات سنگینه مینو جان؟؟؟؟ خاله مینو سرش به نشونه نه تکون داد و گفت: نه مادر جون...منظورم اینکه در مورد هر کسی فکر میکردم که یه روزی بیاد خواستگاری دخترم الا پسر خواهرم.... مادر جون خندید و گفت: حالا از امشب به بعد به این شاه داماد فکر کن.... و بعد رو به عمو ارش گفت: اجازه میدی این دو تا جوون برن با هم صحبت کنن.... صدای ریحانه همه نگاهارو سمت خودش کشید: ببخشید...خیلی عذر میخوام که دارم اظهار نظر میکنم.....ولی...من چند روز پیش به خود اقا حمید شرطم رو گفتم... همه چشماشون اندازه توپ بیسبال شد....با بهت اول به حمید و بعد به ریحانه نگاه کردن... خاله مینو گفت: مگه تو و حمید قبلا در مورد این مسئله باهم حرف زدید؟؟؟ به حمید نگاه کردم که مثل من خیلی ریلکس نشسته بود.... ریحانه جواب داد: بله...اما نه هر حرفی....شبی که رفتیم لب دریا از من پرسیدند که قصد ازدواج دارم و اگه دارم باهاشون ازدواج میکنم یا نه که من هم بهشون گفتم من یه مرد مومن و نمازخون میخوام که رو ایمانش بتونم حساب کنم... مادر جون لبخندی زد و گفت: احسنت دخترم.......افرین..... و بعد لبخند به لب دوباره از ریحانه پرسید: و جواب اقا دوماد چی بود؟؟؟؟؟ ریحانه قرمز تر از قبل شد و گفت: نمیدونم..... مادر جون سرشو برگردوند سمت حمید و یک نگاه بهش انداخت و دوباره رو به ریحانه گفت: ریحانه جان من بابت این همه حسن و کمالت لذت بردم...شیر مادرت حلالت باشه که شیرین ترین حرف و زدی...اما دخترم درسته که شوهر با ایمان برای دخترای دم بخت بهترین هدیه از طرف خداست...اما زیباتر از اون هدیه هدیه ای هست که اون دختر بتونه یه بنده خدا رو با ایمانش کنه.... ریحانه سرشو اورد بالا و به مادر جون نگاه کرد و گفت: منظورتونو متوجه نمیشم مادر جون؟؟؟؟ مادر جون گفت: مگه تو دنبال یه مرد با ایمان نمیگردی تا رو ایمانش برای خودت حساب کنی؟؟؟؟هان؟؟؟ ریحانه گفت: بله من اینو میخوام مادر جون دستشو به عصاش گرفت و گفت: خب حالا چرا حمید این حساب رو روی تو نداشته باشه؟؟؟؟؟چرا حمید نخواد که دختر مومن و معتقدی مثل تو که شرط اصلی ازدواجش ایمان به خدا هست عروس رویاهاش بشه....... میدونم الان داری با خودت میگی اما این اون چیزی نیست که تو میخوای...اما باید بدونی که حمید یه مسلمونه......اما تو جایی بزرگ شده که جایی برای اصول دینش نبوده.....یعنی کسی نبوده تا حمید هم ازموده اش بشه.... اما با ازدواجتون میتونی ایمان و سر مشق قرار بدین و اجازه بدی مرد اینده ات اونی بشه که تو میخوایش.... ریحانه به مادر جون نگاه کرد و گفت: اما....این برای منی که خودم هنوز یه فرد ناقص و تکمیل نشده هستم مشکله...من چه جوری میتونم به کسی درس ایمان بدم که خودم هنوز نیاز به یه دیوار محکم برای نلغزیدن رو پله خداشناسی دارم؟؟؟؟؟ این بار صدای علی عطا همه رو ساکت کرد: ریحانه جان چرا اجازه نمیدی که دیوار محکمی چون حمید پشتت قرار بگیره تا تو روی اون دیوار زمزمه هایی از یاد خدا رو روش ننویسی؟؟؟؟؟؟ همه با این حرف علی عطا تو سکوت فرو رفتیم...واقعا چه حرف قشنگی زد..... عمو ارش لبخندی زد و گفت: مادر جون به غیر مسئله خواستگاری من امشب تونستم ناخواسته از ذهنیت فرزندام امتحان بگیرم........به خدای بالا سرم قسم تو این ازمون پیروز شدن.....درسته که همه چیزایی که شنیدیم حرف بود ولی من براشون دعا میکنم تا حرفاشون عمل بشه.....عمل صالح.... و بعد رو به حمید گفت: من هم مثل ریحانه نخوندن نماز برام غیر قابل هضم بود...اما با حرفی که حالا شنیدم به این همه هوش و ذکاوت شما احسنت میگم               مادر جون خندید و گفت: ارش جان پسرم این برا همه ثابت شده است که از دامن زن مرد به معراج میرسه بابام خندید و گفت: مادر جون امروزه هم خانوما شلوار لی میپوشن...کو دامن... با این حرف بابا همه زدیم زیر خنده و یخ مجلس کمی اب شد... مادر جون گفت: خب ریحانه خانوم جواب چیه؟؟؟ بابام دوباره گفت: مادر جون جوابش دسته منه مادر جون گفت: جواب چی؟؟؟ بابام خندید و گفت: سکوت علامت رضاست دوباره همه زدیم زیر خنده که مادر جون رو به ریحانه گفت: مادر جون اقا رضا راست میگه؟؟؟؟؟؟؟سکوت غلامت رضایته؟؟؟؟؟ ریحانه سرش رو بالا اورد و گفت: هر چی که مادر و پدرم بگن مادر جون... خاله مینو لبخندی زد و گفت: عزیز جون من که راضیم شما چی؟؟؟؟؟ عزیز جونم گفت: هر چی قسمت باشه...ایشاالله به پای هم پیر شن.... به حمید نگاه کردم که تو نگاهش خوشحالی موج میزد.... مادر جون گفت: ارش جان پسرم شما چی میگی؟؟؟؟؟ عمو ارش تسبیح دور دستشو چرخوند و گفت: فقط امیدوارم خوشبخت عالم بشن.....خوشبختیشون مثل حضرت علی و حضرت زهرا باشه... مادر جون گفت: ایشاالله.....خب پس به سلامتی...مبارک باشه...واسه خوشبختیشون یه صلوات بفرستید.... بعد فرستادن صلوات حمید از سر جاش بلند شد و اول عمو ارش و بعد خاله و بوسید.... مامان هم از تو دستش حلقه اش رو در اورد و اومد سمت ریحانه و گفت: تروخدا ببخشید من شرمنده....به خدا نمیدونستم قراره عروس دار بشم ......فعلا این حلقه دستت باشه تا بریم تهران تا برات تهیه کنم.... خله مینو گفت: مینو جان این چه کاریه...حالا مگه چه اشکالی داشت انگشتر دست ریحانه نبود... مامان گفت: نه مینو جان شگون نداشت.....و بعد دست ریحانه رو جلو اورد و انگشترو و تو انگشت ریحانه کرد. همه دست زدن بابا بلند شد قندون و برداشت و به همه تعارف کرد و گفت: مبارک باشه بفرمایید دهنتونو شیرین کنید.....عروسم و از امروز باید بدم براش یه صندلی بسازن که تو خونه بشینه و به این حمید امر و نهی کنه... به اینجا حرفش که رسید برگشت سمت حمید و ریحانه و یه چشمک زد.... دوباره ادامه داد: از اون طرف باید بگم برام گچ و سیمان هم بیارن عمو ارش گفت: گچ و سیمان برا چیت میخوای مرد؟؟؟؟؟؟ بابا در حالی که قندونو رو میز میزاشت و به سر جاش رفت تا بشینه گفت: مگه قرار نیست حمید نقش دیوارو ایفا کنه....خب باید گچ و سیمان بیارم یکم طبیعی نشون بده.... با این حرف همه زدیم زیر خنده..... دست ریحانه رو گرفتم و گفتم: مبارکت باشه زن داداش.... قرمز شد و یه لبخند کمرنگ زد و گفت: مرسی عزیزم... از سر جام بلند شدم و به سمت حمید رفتم و صورتشو بوسیدم و گفتم: خوشبخت بشین....             متقابل صورتم و بوسید و با یه لبخند مهربون گفت: مرسی... یعنی عاشق این همه ابراز احساساتشم....... یکم دیگه دور همه نشستیم و بعد خاله گفت: خانوما و اقایون بسه دیگه پاشید بند و بساطتونو جمع کنید که فردا باید صبح اول صبح حرکت کنیم... عمو ارش بسم الاه گویان از سر جاش بلند شد و گفت: خانوم راست میگن.....زودتر پاشید که فردا تو خواب و بیداری وسایلتونو جا نزارید.. همه از سر جاشون کم کم بلند شدن و رفتن تو اتاقاشون تا بخوابن.... ریحانه بلند شد بره تو اتاق که دستشو وسط راه گرفتم و گفتم: خوابت میاد؟؟؟؟؟ چشماشو با دستاش مالید و گفت: اره حنانه خیلی زیاد...اونقدر که اگه به خودم بود وسط همین مراسم میخوابیدم... ناراحت شدم و گفتم: باشه خرس خوابالو برو بخواب که فردا زود پاشی.... ریحانه خم شد و صورتمو بوسید و گفت: شب بخیر حنانه... شب بخیر.. حمید و علی عطا هم بلند شدن که برن که خاله اومد و گفت: حنانه خاله جان پاشو برو بخواب.. به خاله نگاه کردم و گفتم: باشه چشم. خاله هم چراغ خاموش کرد و گفت: شب بخیر حنانه جان. شب بخیر خوب بخوابید... خاله وارد اتاقشون شد و در اتاق و بست.....سالن تو تاریکی فرو رفته بود..واسه اینکه کسی بیرون نیاد و من و نبینه از سر جام بلند شدم و از در سالن خارج شدم و به باغ رفتم.... صدای جیرجیرکا رو اعصابم بود...دلم میخواست خفشون کنم تا صداشون قطع شه.... رو نیمکت تو باغ نشستم و پاهامو اوردم بلا رو نیمکت و بغلشون کردم....سرمو گذاشتم رو پاهام و به اسمون خیره شدم....به ماه و چهار تا ستاره ی دور و برش... با دیدن ماه ناخوداگاه یاد شمیم افتادم....دوروزی بود ازش خبری نداشتم....دقیقا بعد از اون روز که از رستوران برگشتیم و توی ماشین چشمامون تو چشمای هم تلاقی کرد...اونروز خیلی سعی کردم اروم باشم....دقیقا بعد از اینکه شمیم و رسوندیم و به خونه رسیدیم ریحانه سمج شد تا بدونه من چرا تو ماشین گریه میکردم؟؟ در حالی که داشتم لباسام و عوض میکردم گفتم: به خاطر عشقم گریه میکردم... با تعجب پرسید: عشقت؟؟؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم: اره عشقم.. خواست از من باز هم سوال بپرسه که مادر جون وارد اتاق شد و به کل بحثمون عوض شد.... از سر جام بلند شدم و دم شیر اب رفتم و دستمو با صابونی که کنار شیر اب برای دست شستن گذاشته بودیم شستم که صدای صوت علی عطا دوباره به گوشم رسید.شیر اب و بستم و از سر جام بلند شدم و رفتم همون سمتی که صدای علی عطا میومد.... علی عطا چهار زانو روی زمین نشسته بود و قران رو جلوی روش باز کرده بود...دقیق رفتم و کنارش نشستم...پاهامو تو شکمم جمع کردم و سرم و گذاشتم رو سرم و به صورت علی خیره شدم...صورت خیسش تو نور ماه برق میزد و نشون میداد که داره گریه میکنه....علی عطا اصلا به من نگاه نمیکرد و همینجوری مشغول خوندنش بود...من هم حریصانه به صدای دلنوازش گوش سپردم.... داشت یه سوره رو با صدای قشنگش میخوند.....خیلی دوست داشتم بدونم چه سوره ای رو میخونه.. همونجور که مسخ شده صدای علی عطا شده بودم صداش قطع شد... سرمو اوردم بالا... تو چرا نخوابیدی؟؟؟؟ بهم نگاه نمیکرد....نگاهش رو صفحه قران خیره شده بود دستم و رو پاهام جا به جا کردم و گفتم: نمیدونم...خوابم نمیبرد.... کتاب قران و بست.فکر کردم که میخواد پاشه به خاطر حضور من بره که سریع گفتم: خواهش میکنم نرو... با تعجب سرش رو برگردوند سمتم و خواست نگاهم کنه که انگار منصرف شد و همونجوری که سرش و دوباره بر میگردوند سمت قران گفت: کجا نرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه من جایی میخوام برم؟؟؟؟؟؟؟؟ بغضم گرفت....خدایا مگه نگاه به من از محرمات تو به حساب میاد؟؟؟؟با صدای محزونی گفتم: اخه قران و بستی.....گفتم شاید به خاطر من.....گفتم شاید مزاحمم.... یه نفس عمیق کشید و خواست چیزی بگه که میون حرفش پریدم و گفتم: داشتی چه سوره ای رو میخوندی؟؟؟؟ انسان با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: اسم سوره انسانِ؟؟؟؟؟ اره نگاهم و کشوندم سمت چشمای ناراحتش و گفتم: میشه یه خواهشی بکنم؟؟؟با بغضی که حالا اندازه ی یه گردو شده بود گفتم:میشه باز هم بخونی؟؟؟؟؟یه نفس عمیق کشید....شاید فکر میکرد ازش درخواست دارم که دوباره دستم رو بگیره...سرش پایین بود..همونجور که داشت به قران بسته نگاه میکرد گفت:از 1 تا 114 یه عدد بگو.... سرمو خاروندم وگفتم: از کدوم سمت بگم بهتره؟؟؟؟هر جوری که خودت میخوای فقط قبلش نیت کن نیت چیه؟؟ یعنی یه چیزی رو از خدا بخواه چشمامو بستم و به گفته علی عطا از خدا خواستمو خواستم...و بعد گفتم: 24 همونطور که چشمام بسته بود از صدای خش خش برگه ها متوجه شدم که علی عطا داره دنبال سوره میگرده.... اما یکدفعه صدای ورق خوردن کاغذ ها قطع شد.منتظر شدم تا علی عطا حرفی بزنه که صداش با گرفتگی اومد از 1 تا 64 یه عدد بگو.....
چشمام و باز کردم و با نگرانی رو به علی عطا گفتم:
 
 
 
 
30 به جستجوی ایه ی سوره چند برگه رو ورق زد.دستاش رو هوا موند...اشک از گوشه چشمش روون شد رو گونش.... دیگه داشت عصابم و بهم میریخت با اشکاش.... با داد گفتم: مگه چی شده داری مثل این دخترا اشک میریزی؟؟ به جای جواب شروع کرد با صوت خوند: قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِكَ أَزْكَى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ با بغض ادامه داد وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ.... نتونست ادامه بده رو زمین سجده زد و با ناله و گریه گفت: خدایا من و ببخش.......الهی العف.... یا حسین من و ببخش... همون جور که سرم رو زانوهام بود سرم و برگردوندم به سمت پایین و شروع کردم به گریه کردن...نمیدونستم چه کار کرده که اینجوری ناله میکنه.....من طاقت اشکاشو نداشتم.....نمیتونستم اشکاشو ببینم.... صدای طلب بخشش علی عطا دلم و به لرزه انداخته بود..... همونجورکه گریه میکردم طاقت نیاوردم و گفتم: علی.... علی اقا... و بعد با بغض گفتم: پسر خاله.....تو در اومدن گریه ات من هم مقصرم؟؟؟؟ اروم گفت: میدونی معنی ایه چی بود؟؟؟؟؟میخوای بدونی چرا دلم سوخت و گریه کردم؟؟؟؟؟ سرم و از روی زانوهام برداشتم ونگاه بارونیم بهش دوختمسرش پایین بود و من این و نمیخواستم....من ..دلم میخواست تو جنگل چشماش برم و گم شم.....تا کسی نتونه من و پیدا کنه...دلم میخواست این چشمها فقط متعلق به من باشه فقط به من...ولی حالا... همونجور که به نیم رخش زل زده بودم گفتم: اره میخوام بدونم... یه نفس عمیق کشید و با بغض گفت: خدا هم بهم هشدار داد که... که... دوباره اشکاش از رو گونه هاش سر خورد... ادامه داد به خدا نمیخوام اینقدر کم و بیخود باشم...ولی در مقابل خدا نمیتونم سفت و مغرور باشم...وقتی روبه قبله سجده میزنم انگار که هیچی نیستم..انگار که قدرتی جز ناله زدن برای خواهش نمیتونم بزنم.... دستاشو به ریشش کشید و گفت: نمیدونم... یعنی میدونم...میدونم که خود کرده را تدبیر نیست ولی نمیدونم حالا که گیر افتادم چه کار کنم.. سرشو به سمتم چرخوند ولی به من نگاه نکرد.سرشو انداخت پایین و گفت: من و ببخش بانو....با حرفم خسته ات کردم... سرمو به نشون نه تکون دادم که دوباره گفت: میدونم.....کارم اشتباهه محضه.....یه جورایی واسه تو و شاید دیگران جانماز اب کشیدنه...ولی اینجوری نیست...بابا به خدا نمیتونم نگاهم و ازت بگیرم...به خدا نمیشه....ولی حالا خدا از من اینو خواست....تو این سوره از من خواست که چشمامو رو نامحرم ببندم... پریدم تو حرفش و گفتم: خودت داری میگی نامحرم...علی چرا برا خودت از مشکلا مشکل میسازی...به خدا من هم یه ادمم مثله بقیه....خدا نگفته به چیزی نگاه نکن....خدا فقط نخواسته که نگاهت ناپاک باشه... سرشو به علامت نه تکون داد و گفت: نه اشتباه میکنی.... خدا هیچ وقت در مورد کسی یا چیز خاصی حرف نزده...همه رو گفته...هم زن هم مرد هم کودک هم پیر هم جوون...هم محرم هم نامحرم...هم نگاه معمولی هم نگاه ناپاک.... دوباره تو حرفش پریدم و گفتم: مگه نگاه تو به من از روی هوسه؟؟؟؟؟؟؟؟مگه تو به من نگاه میکنی تا لذت ببری؟؟؟ با عصبانیت خواست بهم زل بزنه که باز سرشو به زحمت یه ور دیگه کرد و گفت: معلومه که اینجوری نیست.....باور کن....من اصلا تا به حال به غیر ریحانه و مامانم با هیچ دختری نه بودم نه بهشون نگاه بد و هوسناک کردم...به خدای بالا سرم قسم که من تا به حال به غیر از تو به هیچ کسی نگاهم و ندوختم...... با عصبانیت گفتم: پس حالا منظورت از این حرف ها چیه هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟             قران و بست و جلد و بوسید و گفت: من منظوری ندارم و نخواهم داشت... دستام و مشت کردم و گفتم: پس چرا با اشکات منو اتیش میزنی؟؟؟ چرا هر دقیقه گریه میکنی و از خدا طلب بخشش میکنی؟؟؟؟؟؟؟چرا با اشکات خون به دلم میکنی بی انصاف؟؟؟؟؟ و بعد سرم و گذاشتم رو پام و شروع کردم به گریه کردن و همونجور که سرم پایین و رو پاهام بود با ناله گفتم: اخه این چه دوست داشتنیه علی......این چه جورشه؟؟؟؟باور کن من عاشقایی رو ندیدم که از هم فرار کنن....هیچ عاشقی رو ندیدم که نگاهش و از معشوقش بگیره.....هیچ کسی رو ندیدم که دل معشوقش و خون کنه....به همون خدای بالاسرمون.... برای اولین خدای علی رو قسم خوردم....برای اولین بار به تنها شاهد تنهاییمون سوگند خوردم... همونجور که گریه میکردم سرمو اوردم بالا و زنجیرمو خواستم از گردنم در بیارم که انگار فهمید میخوام چه کار کنم که سریع مچ دستم و گرفت و گفت: تورو امام حسین از گردنت درش نیار.... با شنیدن اسم اما حسین انگار برق از تنم عبور کرد...بدنم یه جوری شد...مو رو تنم سیخ شد.....دستم تو دستای سردش قفل شده بود... دستم و ول کرد و گفت: به خدا تنها راهمون همینه...تنها کمک کنندمون همینه...اونو از گردنت در نیار...من فقط دلم به اون خوشه... اشکام و از رو صورتم پاک کردم و گفتم: علی من خسته شدم..... ناراحت و غمگین گفت: میگی چکار کنم؟؟وقتی که تمام خانواده جوابشون نه هست...وقتی که ازشون خواهش میکنم و برای ازدوج من و تو نه میارن.... دو زانو رو زمین مقابلش نشستم و گفتم: پس چرا برا حمید و ریحانه سختگیری نبود؟؟؟ سرش و تکون داد و گفت: باور کن نمیدونم...برا خودمم سوال شده.....ولی وقتی به این سوالم جواب نمیدن من باید چه کار کنم... سرمو انداختم پایین و گفتم: برام عجیبه... علی عطا با بغض شروع کرد به خوندن: میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده تو استراب عشق و گناه بی اراده بی عشق عمر ادم بی اعتقاد میره هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره وقتی که عشق اخر تصمیمش و بگیره کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه هرچی محال میشد با عشق داره میشه انگار داره میشه عاشق نباشه ادم حتی خدا غریبه است از لحظه های حوا حوا میمونه و بس نترس اگر دل تو از خواب کهنه پاشه شاید خدا قصه تو از نو نوشته باشه وقتی که عشق اخر تصمیمش و بگیره کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه هرچی محال میشد با عشق داره میشه انگار داره میشه یکدفعه یه نفس عمیق کشید و با بغض گفت: میترسم حنانه...میترسم از اینکه بعد از 25 سال عبادت همه چی یک شبه به باد بره......هم خدا رو از دست بدم و هم تورو....... میترسم.... اشکام و از رو گونه ام پاک کردم....شعرش پر از معنی بود....پر از خواسته و حرف که شاید منی که هیچی از ادبیات نمیدونستم فهمیدم.... نمیتونستم کنارش راحت باشم وقتی که کنارم ناراحت بودم...احساس میکردم که براش حکم یه چیز ممنوعه رو دارم....یه عشق بسته....یه عشق منجمد.... واسه همین از سر جام بلند شدم و با بغضی که میرفت تا حنجره ام رو بشکافه گفتم: شبت خوش.... به جای نگاه به من به اسمون خیره شد و گفت: شب تو هم خوش... داشتم به سمت خونه میرفتم که سر جام وایستادم و گفتم: علی عطا هیچ وقت دیگه نگو میترسم.....ترس واسه ادمی مثله منه که نمیدونه فردا اونی رو که میخواد....با کلافگی سرمو تکون دادم و دستم و به گلوم گرفتم تا بغضم و قورت بدم ولی نشد.....همونجوری با بغض ادامه دادم:از دست میده یا نه.....اما برای تویی که فعلا خدا رو داری ترس بی معنیه... با این حرفم بغضم ترکید و در حالی که دستم و جلو دهنم گذاشته بودم تا صدای ترک خوردن قلبم و کسی نشنوه به سمت اتاق حرکت کردم و بعد از اینکه تو اتاق رسیدم بالش رو برا سرکوب کردن اشکام رو دهنم فشار دادم.اما طولی نکشید که دیو خواب چنان من و با خودش به رویا برد که انگار هیچ وقت تو این دنیا وجود نداشتم....           فصل دوازدهم..... ****************** به سمت حمید رفتم و در حالی که سعی داشتم دهن دره ام رو مهار کنم گفتم: کی میرسیم تهران شاه دوماد؟؟؟؟ تا شاه دوماد از دهنم اومد بیرون با لذت تمام لبخند زد و گفت: چند دقیقه دیگه هم صبر کن.... دوباره دهن دره کردم و گفتم: ووویی دارم از بیخوابی میمیرم.... و بعد دوباره به سمت نیمکت برگشتم و روی نیمکت نشستم.... همه داشتن وسایل هاشون رو جمع میکردند....مثلا قرار بود صبح الطلوع حرکت کنیم.دستم و اوردم بالا و به ساعت مچیم خیره شدم.ساعت 9 صبح بود....یعنی نهایت صبح اول صبحی...همه صبحونه خورده بودن الا من و ریحانه... یاد دیشب افتادم...یاد بیخوابیماز دیشب تا حالا با اینکه خوابیدم بودم ولی باز هم احساس خواب میکردم دیشب همه اش تو خواب و بیداری بودم...هی سر جام غلت میزدم و مدام از این دنده به اون دنده میشدمدم دمای صبح داشت خوابم میبرد که سر وصدای بقیه که داشتن با هم سر راه افتادن به سمت تهران حرف میزدن باعث شد از سر جام بلند شم و بهشون خیره شم...ساکم رو روز قبلش بسته بودم فقط باید لباس بیرون میپوشیدم که اون هم از سر جام بلند شدم وبعد از تعویض لباس راحتی به لباس بیرونی لباس و تو چمدونم گذاشتم و به بیرون بردمش که علی عطا رو دیدم که لیوانی چای دستش بود و داشت چای میخورد و با عمو ارش صحبت میکرد و تا نگاهشو به من افتاد بحثش و قطع کرد که عمو ارش هم متوجه نگاه علی عطا شد.خیلی اروم به جفتشون سلام کردم که جوابشو هم خیلی اروم شنیدم. بالاخره بعد از جمع جور کردن وسایلشون داشتن راه میافتادن که خاله یادش افتاد چند تا کار رو نکرده....همه تو حیاط منتظر خاله بودیم که بالاخره بعد از 20 دقیقه معطلی اومد.. از رو نیمکت بلند شدم و سوار ماشین علی عطا شدم.. هم دلم ضعف میرفت و هم خوابم میومد.... با بیحالی تو ماشین وسط نشستم تا مادرجون و ریحانه راحت سوار شنمنتظر بقیه شدم تا بیان سوار ماشین شن... حمید و ریحانه سوار ماشین شدن و بعد هم علی عطا به مادر جون کمک کرد تا بشینه توماشین.. نگاهم مدام تعقیبش میکرد...نمیدونم چرا همه اش احساس میکردم بعد از رسیدن به تهران دیگه نمیبینمش..... نگاه خواب الودم رو از تو اینه بهش دوختم و همونجور که داشتم چهره اش رو انالیز میکردم به صدای قار وقور شکمم هم گوش میدادم... صورتش کمی لاغر تر از قبل شده بود...چشمای سبزش رو یک هاله ی کمرنگ قرمز پوشونده بود......فقط چشماش تو قاب اینه جا میشد.....سرم و گذاشتم رو شونه مادر جون و دهن دره کردم و به این فکر کردم که چه قدر مسافرت زود تموم شد...واقعا حیف شددوباره یه دهن دره کردم و سرم و گذاشتم رو شونه مادرجون که صداش در اومد و گفت:ای خدا از دست تو دختر......سرم و برداشتم و به صورت مهربون مادر جون نگاه کردم که در حال خمیازه کشیدن بود.....بعد از اینکه خمیازش تموم شد رو به من گفت:دختر جون چه قدر خمیازه میکشی.....مگه نمیدوی خمیازه حسوده.....دوباره دهن دره کرد و گفت:ببین من و به خمیازه انداختی...زدم زیر خنده و گفتم:خب چه کار کنم که خوابم میاد.....ریحانه گفت:مگه دیشب خوب نخوابیدی؟؟؟؟با این حرف ریحانه متوجه سنگینی نگاهی از اینه به سمت خودم شدم....اروم گفتم:خوابیدم ولی نخوابیدم...بهم زل زد و گفت:حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟