از در ورودی رفتم بیرون.چه هوای خنکی...چه بوی بارون و خاک نم خورده ای..... دمپایی هامو پام کردم وبه سمت ماشین حرکت کردم.....از دور قامت علی عطا رو دیدم که داره با تمام تلاش یه خانوم فوق العاده چاق و بلند میکنه تا بزارتش رو ویلچر.....بمیرم براش فکر کنم کمرش شکست. رفتم جلو و گفتم: سلام. خاله و ریحانه جوابمو دادن علی عطا هم اروم جوابمو داد و خانومه که فکر کنم عزیز خانوم اسمش بود و گذاشت رو ویلچر. عزیز جون: سلام بروی ماهت خانوم.....مینو جون معرفی نمیکنی خانومی؟؟؟ خاله در حالی که اخرین کیسه رو از ماشین در میاورد و در صندوق عقب ماشین و میبست گفت: چرا که نه عزیز خانوم این خانوم خوشگل دختر مینا حنانه هستشش ریحانه گفت: حنانه جان اینا رو میاری؟؟؟ سرمو تکون دادمو یکی از ساک ها رو برداشتم و راه افتادم به سمت خونه. صدای چرخ های ویلچر روی سنگ ها صدای قشنگی بود که باعث شده بود حس کنم مردی که عاشقشم اونو حرکت میده.با این فکر به زنجیری نگاه کردم که تو گردنم بود.از وجودش دور گردنم غرق لذت شدم و ملیح لبخند زدم. ***************************************** خانوما اقایون بفرمایید شام حاضره با صدای من صدای همهمه صحبت ها خوابید و همه تعارف کنان بلند شدند و به سمت میز ناهارخوری حرکت کردند..... برگشتم تو اشپز خونه و گفتم: خاله؟؟؟؟؟؟؟؟ داشت دوغ میریخت تو پارچ که سرشو برگردوند و بهم نگاه کردو گفت: جان خاله؟؟؟؟؟؟ لیوانا رو برداشتم و گفتم: خدا کنه از دستپخت من خوششون بیاد؟؟؟؟ ووای نگو حنانه من که عاشق غذای ظهر شدم....به نظر من واسه یه دختر به سن و سال تو این دستپخت عالیه لبخند زدم و گفتم: ممنونم و از اشپزخونه رفتم بیرون و لیوانا رو گذاشتم رو میز و گفتم: چیزی نیاز ندارید؟؟؟؟؟؟ بابا گفت: نه دخترم بیا بشین همه چی هست حمید گفت: نه اول برو دستمال کاغذی رو بیار بعد بیا بشین.... اخ که چه قدر دوست داشتم جوابشو بدم ولی خب بیخیال شدم و رفتم دستمال کاغذی رو اوردم و گذاشتم رو میز و کنار مامان و حمید نشستم.علی عطا و ریحانه هم کنار مادر جون روبروی ما نشسته بودند.کفگیرو برداشتم که نگاهم به مامان افتاد.مامان داشت خیلی وسواسی غذا میریخت تو ظرفش که به من گفت: حنانه کفگیر و از برنج پر کردم و گفتم: هوم چنگالشو زد تو سالادشو گفت: یه چیز بپرسم اره بپرس یه قاشق گذاشت تو دهنش و گفت: هووووووووووم خیلی وشمزه شده...افرین..خودت درست کردی دیگه؟؟مینو کمکت نکرد؟؟؟؟؟ یه قاشق گذاشتم تو دهنم و گفتم: جدی؟؟؟؟؟نه خاله مینو کمکم نکرد.خودم درست کردم......خب حالا سوالتو بپرس که گشنگیم یادم رفت و کنجکاوم کردی.... یکم مکث کرد و گفت: این حمید پدر سوخته دلش پیش این ریحانه گیر کرده؟؟؟؟؟؟؟؟ لقممو جوویدم و تو دلم گفتم بیچاره مامان و بابا که خبر ندارن هر 4 تای ما عاشق هم شدیم..... اهی کشیدم و در حالی که لیوانمو از دوغ پر میکردم گفتم: حالا بخور بعد برات میگم مینا خانوم جونم خاله گفت: مادر و دختر چی میگین به هم بلند بگین ماهم فیض ببریم... مامان خندید و گفت:
هیچی مینو جان داشتیم ار تقلب صحبت میکردیم.....
 
 
 
  خاله خندید و گفت:
  مینا تو که میدونی من اصلا اهل تقلب نبودم و نیستم.... مامان دوغ شو سر کشید و گفت: اره یادمه سر اون امتحان عربی چه اشکی از من در اوردی .... خاله یکم چشماشو تنگ کرد و بعد یکدفعه قرمز شد و اروم زد زیر خنده...مامان منم خندش گرفت و گفت: خیلی بدجنسی بابا با دهن پر گفت: مینا خانوم این و برا من تعریف نکردی بگو تا منم مثل تو اینقدر خوشگل بخندم.... حمید سرشو برد پایین و گفت: دوباره شروع شد اروم زدم به پاش و گفتم: چی دوباره شروع شد؟؟؟؟؟؟ یکم نگاهم کرد و گفت: حرفای عاشقانه این دو تا کفتر و میگم....دوباره شروع شد که مامان بگه و بابا قربون صدقه خنده های مامان شه و از خنده بیهوده و مسخره اش نوشیدنیشو بریزه رو شلوارشو مامان هم بگه اوه عزیزم چی شد و بعد هم که خودت میدونی من و تو باید بریم تو اتاقامون....... از خنده داشتم منفجر میشدم....یه دستمال برداشتم و گرفتم جلو دهنم و گفتم: وای حمید خدا نکشتت مردم از خنده..... حمید سرشو با تاسف تکون داد و گفت: تو هم مثل اونا خلی و به هر چیز الکی میخندی...... و بعد گفت: ایدیت بیخیال به حمید به مامان نگاه کردم که داشت با لحن بامزه ای خاطرشو تعریف میکرد... وای رضا نمیدونی...امتحان های میان ترم ثلث اول بود امتحان عربی داشتیم من تو این درس میلنگیدم اما مینو از بر بودش....شب قبلش من و مینو تو اتاق خوابمون بودیم.مینو درس میخوند و من هم رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم با ناخن هام ور میرفتم که مکعب شکل در بیارمشون.نمیدونم چه کرمی داشتم که سر این جور امتحانا کلا از درس خوندن خودمو کنار میکشیدم مخصوصا درسی مثل عربی که جون به جونم میکردن 10 بالاترین نمره ام بود...خدایی درسم خوب بود ولی خب هم بازیگوش بودمهم از این درس بیزار بودم........کل سال و نمیخوندم و شب امتحانی بودم...ولی اونشب اصلا حس خوندن درس مسخره ای مثل عربی و نداشتم...اصلا نمیدونستم چرا باید عربی بخونیم در حالی که نمره ادبیاتم نمره اش رو 15 مونده بود.....دیدم نمیتونم درس بخونم به مینو گفتم بلند تر بخونه و تکرار کنه تا شاید حس درس خوندنم بیدار شه و درس بخونه.... خلاصه مینو هم هر چی که خودش میخوند و تو کتابش مهم زده بود و بلند بلند تکرار میکرد تا مثلا من هم بفهمم....اما نمیدونم چی شد که خوابم برد و حسم به جای بیداری خوابید.. انگار که مینو داشت واسم داستان میگفت تا من بخوابم.... یکم دوغ خورد و ادامه داد: اره رضا جون چشمامو که باز کردم دیدم ساعت 7 صبحه...اول فکر کردم چشمام اشتباه میبینه ولی بعد که چشمامو مالوندم مطمئن شدم که واقعیته و منم درس نخوندم...حالا امتحان و کی داشتیم زنگ اخر... خوشحال و شاد و خندان از اینکه دو زنگ فرصت داریم و زنگ اول هم ورزش داریم لباسامو پوشیدمو و رفتم بیرون که دیدم مینو اماده دم درچادر به سر وایستاده و کتابش تو دستشه داره عربی میخونه..... با حرص گفتم: اینقدر که تو درس میخونی معلمه نمیخونه که به ما عین ادمیراد درس یاد بده..... و بعد رفتم جلو در و کتونی های قرمز رنگمو پوشیدمو منتظر سرویس بودییم تا که بالاخره بعد 5 دقیقه اومد.خلاصه رفتیم سوار سرویس شدیم رفتیم تو مدرسه.....مینو رفت پیش دوستای خودشو منم رفتم پیش امانتا... امانتا رو یادت که میاد؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا سرشو تکون داد و گفت اره خانومی همون دختر تپله ی اون که دم بوفه وای میستاد و هر کی که ساندویچ میخرید از سانویچش گاز میزد و تو هم واسه رو کم کنی قبل از اینکه بزاری اون بهش گاز بزنه گاز اولو میزنی...اونم چون دهنی دوست نداشته دیگه از ساندویچت گاز نمیزنه مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ علی عطا و عمو ارش داشتن میخندیدن ولی ریحانه سرخ شده بود..خاله مینو هم در حالی که داشت به عزیز میرسید لبخندی زدد و سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت: مینا پشت سر اون بنده خدا صحبت نکن...بنده خدا زمین گیر شده.... مامان با دستمال دهنشو گاک کرد و رو به من گفت: دستت درد نکنه حنانه عالی بود بعد مامان همه از من تشکر کردن ولی بیشتر از همه از تشکر علی عطا و مادر جون خوشم اومد که گفت: حنانه خانوم ممنون ایشاالله بیایم خونتون شام عروس شدنتونو بخوریم بابا گفت: علی جان راستش تا جایی که من یادمه دخترا بعد از خواستگاری دیگه اشپز خونه رو نمیشناسن.....میشناسن ارش جون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عمو ارش لبخندی زد و گفت: نمیشناسن پیرمرد...تو بشقاب دومتو بکش مادر جون گفت:
حنانه این ماهی که درست کردی خیلی خوشمزه بود...باور کن یه لحظه فکر کردم رستوران خاله ایمیلی هستم
 
 
  مامان گفت:
  اره حنانه مادر جون راست میگه ماهیت خیلی خوشمزه بودریحانه گفت:ای بابا خاله مینا داشتین خاطره تونو تعریف میکردینا...مامانم خندید و گفت:اره خلاصه امانتا که ارمنی بود گوشه دیوار دم بوفه وایستاده بود تا منو دید گفت:مینا پول داری؟؟؟؟؟پوفی کردم وگفتم ای کارد به اون شیکمت بخوره بزار برسی یه نفسی تازه کنی بعد از من پول بگیر بابا...سرشو انداخت پایین و گفت:ای بابا چرا همه همین فکر و میکنن....بخدا پول نمیخوام که برم چیزی بگیرم بخورم...پس میخوای چکار؟؟؟؟؟؟؟میخوام واسه تقلبچی؟؟؟؟بابا میخوام رو پول چند تا از سوال های عربی و بنویسم تا یادم نره...باشه و دستمو کردم تو جیبم و یه 100 در اوردم و گفتم:بیااز من گرفت و گفت:تو درس خوندی؟؟؟؟؟نه ولی میخونمخسته نباشی دیگه کی؟؟؟؟؟؟؟دوتا زنگ داریم تا زنگ عربیزد تو سرم و گفت:خاک بر سرت واسه همین الان اینجا عین ماست وایستادی؟؟؟؟؟؟؟؟دختر خوب مگه نشنیدی اونروز گفت به خاطر غیبت خانوم فلانی امتحان افتاده زنگ اول؟؟؟؟؟؟
دو دستی زدم تو سر خودم و از امانتا جدا شدم و خواستم برم سمت مینو که زنگ و زدن...... داشتم قبضه روح میشدم که هیچی نخوندم وقرار بود صفر بشم.....یاد این افتادم که من و مینو تو یه کلاس پشت هم میشینیم...خیالم راحت شد ولی دوباره وقتی یاد این که مینو اصلا تقلب کردن و رسوندن بلد نیست دوباره استرس به جونم انداخت....قبل از اینکه برم تو کلاس کتاب عربی و برداشتمو گذاشتم تو لباسم و به سرعت نور رفتم تو کلاسی که باید امتحان میدادم.هنوز مراقب نیومده بود...مینو هم نشسته بود سر جاش..من میز جلوی مینو میشستم....سریع کتابو از تو لباسم و در اوردم و گذاشتم تو جامیز مینو و گفتم:میدونی که یه لغت هم نخوندم....اینو میزاری تو جامیزت هر وقت بهت گفتم بهم میدیش....خب چرا تو جامیز خودت نمیزاری؟؟؟؟؟؟؟چون که جامیز من تو چشمه معلمه دقیقا از طرفی به من مشکوکن ولی به تو نیستن.مراقب اومد و دیگه باید برمیگشتم....اتفاقا مراقبه هم معلم خل وضعی بود و میشد سرشو کلاه بزاریم....یکم جلوی کلاس بود ولی بعد رفت ته کلاس منم که برگم سفید و خالی سریع به مینو علامت دادم که کتاب و بهم بده...اولش نمیفهمید ده بار سرمو خاروندم...دو بار برگشتم واسش شکلک در اوردم یه بار ئاشو که گذاشته بود لبه میز له کردم نفهمید که نفهمید...مراقبه داشت برمیگشت....دیدم که اخرین شانسه اروم گفتم:مینو به خدا اگه کتاب و ندی خفت میکنم....اینجاش که رسید مامانم بلند زد زیر خنده....من و ریحانه وسایلا رو جمع کرده بودیم و داشتیم از تو اشپرخونه به حرفای مامانم گوش میکردیم...نمیتونستم قیافه کسی رو ببینم خنده مامان تموم شد و گفت:وای رضا نمیدونی من تا اینو گفتم دیدم داره از تو جامیز مینو صداهای وحشتناکی میاد مراقبه نزدیکمون بود که یکدفعه دیدم مینو کتاب و تو دستش گرفته و اورده رو شونم و میگه:بیا اینم کتابت....اینقدر حواسم و پرت نکن دارم امتحان میدم...صدای شلیک خنده کل سالن و گرفت....عمو ارش که تا به حال صدای بلند خندشو نشنیده بودم همچین قهقهه میزد که دوساعت داشتم فکر میکردم این صدای کیه...صدای خنده علی عطا و بابا و مادر جون و حمید میومد..به کنارم نگاه کردم که دیدم حنانه به کابینت تکیه داده و داره میخنده...منم به جمع اونا پیوستم و زدم زیر خنده...*********************************حنانه ببین من خوب شدم؟؟؟؟؟؟؟نگاهش کردم و گفتم:وای چقدر عنابی بهت میادلبخندی زد و گفت:دست خاله درد نکنه چی برام سوغات اورده.....به خودم تو اینه نگاه کردم.یه پیراهن ابی اسمونی که مادر جون برام اورده بود تنم کرده بودم و منتظر ریحانه بودم تا لباسشو عوض کنه تا برا سال تحویل بریم دور سفره جمع شیم....به گردنبندم خیره شدم...خیلی پر ابهت بود.....با دستم لمسش کردم و دوباره مثل قبل ناخوداگاه بوسیدمش...
خب بریم من حاضرم
 
 
  به ریحانه نگاه کردم و گفتم:
  اوه مای گاد چه کردی....میخوای داداش منو سکته بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا اینو گفتم سرشو انداخت پایین و قرمز شد بعد سرخابی شد بعد بنفش شد....... خندیدمو دستشو کشیدم و گفتم: خدایا باز این رقص نورشو زد به برق.... ***************************** سر سفره نشسته بودم و داشتم به بقیه غکر میکردم. عزیز جون که یه کتاب گنده دستش بود و ریحانه هم همراه خاله داشتن تو پذیرایی نماز میخوندن...حمید داشت تو اتاقش چرت میزد.بابا حموم بود و مامان و مادر جون هم مثل من به تلویزیون نگاه میکردند و گاهی باهم حرف میزدند..عمو ارش هم داشت قران میخوند این وسط نمیدونستم علی عطا کجاست و خودمم بیکار بودم.دلم بهم میگفت که علی عطا زیر همون درخت همیشگی رو چمن های باغچه که تازه کاشته شده بود نشسته و داره دعا میخونه...از این فکر خوشحال شدم و رفتم تو باغ...اروم اروم به سمت درخت همیشگیمون راه افتادم....با دستام کمی پیراهنم بالا کشیدم تا پایین لباسم رو سنگها کشیده نشه.... از دور علی عطا رو دیدم که به درخت تکیه داده و به اسمون نگاه میکنه...رفتم سمتش و گفتم: اجازه هست تو خلوتت بیام؟؟؟؟؟؟؟ با تعجب برگشت سمت منو گفت: تویی؟؟؟؟؟ کنارش وایستادم و گفتم: اووووهوم...حالا اجازه میدی بشینم؟؟؟؟؟؟؟ یکم نگاهم کرد و گفت: ناراحت میشی بگم نه؟؟؟؟ با بهت نگاهش کردم و گفتم: ناراحت نمیشم ولی چرا؟؟؟؟؟؟؟ فکشو سفت کرد و گفت: به خاطره فاصله ها....... و بعد خوند اگه فاصله افتاده اگه من با خودم سردم تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمیکردم           نمیدونم ولی فکر میکنم تو بدونی منظورم چیه؟؟ با گیجی نگاهش کردم و گفتم:ولی من واقعا منظورتو نمیفهمم_حنانه نمیخوای بگی که این فاصله ها رو نمیبینی؟؟؟؟؟بهش زل زدم و گفتم:چرا میبینمشون ولی تا چند لحظه پیش فکر میکردم کسی پیدا شده که میتونم روش حساب کنم و این فاصله هارو کم کنم.....اما حالا...دستشو به ریشش کشید و گفت:اما حالا چی؟؟؟؟؟؟تو چشماش خیره شدم و گفتم:اما حالا فکر میکنم که اشتباه کردم......بر شیطون لعنت...حنانه به خدا اون جوری که تو فکر میکنی نیست...ولی الان اینجا...خانواده هامون....فاصله بینمون زیاده....تو نمیتونی کاری کنی.باید بزاری من اولین قدمو بردارم و بتونم سد و بشکونم تا تو هم بیای سمت من......اشک تو چشمام جمع شد و گفتم:تا کی؟؟؟؟؟زل زد بهم و گفت:چی تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟نگاهمو به چشمای مهربونش دوختم و گفتم:تا کی منتظر باشم تا تو این سد و بشکونی؟؟؟؟؟دستشو رو پاش گذاشت و گفت:خودمم نمیدونم.....اشکم از رو گونم سر خورد و گفتم:پس من منتظرت میمونم تا تو بیای و بهم بگی که میتونم باهات تو مسیر سرنوشت قدم بزنم.....بلند شد و ایستاد و یک شاخه گل از تو گلای باغچه کند و باهاش اشکم پاک کذد و گفت:هیچ وقت اشک نریز...بزار باور کنم که دختر محکمی مثل توقراره روزی همقدم و هم مسیر و همسرم بشه......سرمو تکون دادم و گفتم:باشه....قول میدم...تو هم قول بده که این سد و میشکونی و .......من و تو ....شاخه گلو به صورتم کشید و با نوازش گفت: قول میدم..... حالا برو تو خونه تا متوجع غیبتمون نشدن....             چشمامو بستم و گفتم: خدایا هیچی ازت نمیخوام فقط عیدی امسالم از طرف تو به من سلامتی و تندرستی و یه قلب عاشق باشه.....امین. صدای توپ در اومد که ترکید ومجری تلویزیون گفت: اغاز سال نو مبارکباد. چشمامو باز کردم و به دو تا چشم سبز نگاهم گره زدم و تو دلم گفتم:عیدت مبارک عشقم. همه به هم تبریک گفتیم و بعد از روبوسی و دادن عیدی مامان و بابا اعلام کردن که میریم خونه خودمون.خاله اینا کلی اصرار کردن که یه شب بیشتر بیشتر بمونیم ولی مامان و بابا نپذیرفتن و من و حمید چون از قبل چمدونامونو برده بودیم فقط کیفامونو برداشتیم....منتظر شدم حمید از اتاق بره بیرون تا رفت دفترچه خاطرات علی رو از تو کیفم در اوردم و داخلش نوشتم: اگردرياي دل آبي ست،تويي فانوس زيبايش اگرآينه يك دنياست تويي معناي دنيايش اگرهرگزنمي خوابند دوچشم سرخ ونمناكم اگردرفكرچشمانت شكسته قلب غمناكم ولي يادم نخواهد رفت كه يادتو هنوز اينجاست ميان سايه روشن ها دل شيدايم پيداست اگريك آسمان دل را به قصد عشق بردارم ميان عشق وزيبايي تورامن دوست ميدارم به يادت تا سحرگاهان نگاهم سرخ وبارانيست تو تا از دور برگردي به هجران تو زندانيست اشکم و از گونه هام پاک کردم ودفتر و برداشتم از اتاق اومدم بیرون.باورم نمیشد که دارم از خونه ای میرم که یکماه توش زندگی کردم و قلبم و توش جا گذاشتم....باورم نمیشد ایتقدر تند و اتشین عاشق مردی از جنس جنگل بشم......باورم نمیشد که دیگه نمیتونستم به این خونه راحت نفوذ کنم و شبها بدون عزر لباس علی بخوابم.وارد اتاق علی شدم و بدون اینکه چراغ روشن کنم در کمدشو باز کردم و یکی از لباساشو برداشتم گذاشتم تو کیفم و دفتر خاطراتشو رو تختش گذاشتم و از در رفتم بیرون.مامان اینا به اژانس زنگ زده بودند.مادر جون هم خونه خاله میموند.تو پذیرایی نشسته بودیم و همه داشتن صحبت میکردند که عمو ارش گفت: توجه توجه.... همه به دهنش نگاه کردیم که ببینیم چی شده که جای عمو بابای من ادامه داد: منو ارش تصمیم گرفتیم واسه عید با خانواده محترم بریم شمال ویلای ارش جون ولی یک هفته مهمون من.چطوره؟؟؟؟؟ مامانم با خوشحالی کف زد و گفت: پرفکت....براوووو براووو ایده ی خوبیه من که موافقم شدید... ریحانه و مادر جونو خاله هم اعلام رضایت کردند. حمید هم گفت: خیلی خوبه ولی همه اش یک هفته؟؟؟؟؟؟ بابا گفت: پسر جان چته...بزار حالا ما بریم....حالا ببینیم چی میشه...بعد تصمیم میگیریم یه هفته باشیم یا یک ماه و بعد زد زیر خنده علی عطا هم گفت: من تابع جمع هستم و بعد به من نگاه کرد....فقط من نظر نداده بودم که بابا گفت: خب حنانه بابا تو چی میگی؟؟؟؟؟؟ با خنده گفتم: یه جوری میگید چی میگم انگار که الان بگم نه من نمیام میگید نمیریم.... بابا جدی شد و گفت: چی فکر کردی....به جون خودت که برام عزیزی اگه همین الان بگی نریم میگم چشم...مگه بیکارم پولمو واسه شیکم این ارش بریزم تو جوق اب....هه هنو منو نشناختی.... مامان یکدفعه گفت: رضااااااااااااا بابام هم با لحن خیلی بامزه ای گفت: جون رضا؟؟؟ دوقلو بزا. هویج بخور بعد غذا.میری بیرون کلاه بزار.اینجا نزار اونجا بزار صدای خنده جمع بلند شد...مامانم بیشتر از همه میخندید..... صدای زنگ خنده رو از لب همه دور کرد و همه بلند شدیم ...چون به غیر اژانس کسی این موقع شب زنگ خونه مردمو نمیزد.... بابام رو به عمو ارش گفت:فردا باهات هماهنگ میکنم.ولی در هر صورت سفر سر جاشه... خاله رو بوسیدم و گفتم: خاله جون تو این یه ماه اگه دختر بدی بودم منو ببخشید... خاله هم پیشونیمو بوسید و گفت: این چه حرفیه تو خیلی هم گلی خانومی... ریحانه رو هم بوسیدم و گفتم: خیلی خانوم و مهربونی.....از خواهر برام کمتر نیستی که بیشتری... منو بوسید و گفت: تو عزیز منی..با اینکه جای دوری نیستین و فردا پس فردا همو میبینیم ولی خدایی از همین الان دلم واست تنگ شد.... لبخندی زدم و از عزیز خانوم و عمو ارش هم خداحافطی کردم و رسیدم به علی عطا....کسی حواسش به ما دو تا نبود فقط زیر لب گفتم: یادت نره قول دادی من منتطرت میمونم تا تو بیای و منو با خودت ببری تو مسیر عشق...خداحافظ....داشت گریم میگرفت سریع مسیر باغ و تا دم در طی کردم و سواار ماشین شدم تا مامان و بابا بیان.حمید دم در وایستاده بود....راننده یه مرد جوان بود که اهنگ دستش رو فرمون بود و به در خونه خاله اینا نگاه میکرد..خواننده با سوز میخوند چشمای تو دلبری کرد و دل من رفت طفلی هنوز دنبال یه سنگ صبوره تقصیره اون نیست نگو تقدیر نگو قسمت قصه ی بی وفایی از خدا به دوره خدا به دوره مامان اینا هم اومدند سوار ماشین شدند...علی عطا تا دم در اومد...تو شب هم چشمای سبزشو میدیدم......و به این تیکه شعر فکر کردم که خواننده از دل من خوند و گفت چشمای تو دلبری کرد و دل من رفت طفلی هنوز دنبال یه سنگ صبوره ماشین حرکت کرد و اشکای من از رو گونه هام سر میخورد......به اسمون نگاه کردم و گفتم:کاشکی تو هم یه ستاره بودی تا هروقت دلم برات تنگ میشد به اسمون نگاه میکردم و تورو میدیدم......             فصل نهم _حنانه بابا قربونت بشه یه سوال... در حالی که نفس نفس میزد و روی مبل میشست به من نگاه کرد و گفت:_راستشو میگی... کوسن مبل رو تو بغلم فشار دادم و تو خواب بیداری سرمو تکون دادم و گفتم: _اره اره میگم...صدای مامان اومد:_ای بابا حنانه پاشو مامانی پاشو که الان خاله ات اینا میان و ما هنو اماده نیستیم....لای چشمامو به زور باز کردم و گفتم:_بزار بخوابم اومدن به بابا بگو کولم کنه.... صدای بابام بلند شد: _ تورو خدا تعارف نکنیا...اتفاقا میخواستم اینو ازت بپرسم حنانه جان تو اون چمدونت چی گذاشته بودی که از کت و کول افتادم....مامان خندید و گفت:_رضا جون حالا خر بیار و باقالی بار کن......میخواد تو کولش هم کنی....صدای جیغ مامان خواب از سرم پروند.._وای رضا ولم کن...منو بزار زمین به خدا کمر تو که میشکنه هیچ من هم میوفتم میشکنم..._نترس خانوم من که نمی افتم....تازشم..._لباشو غنچه کرد و گفت:_تو که طرف نیستی بشکنی....و بعد جفتشون زدن زیر خنده...دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم:_وای از دست شما دو تا.بابا مینا خانوم به خدا من خوابم و قلبم هم هنوز امادگی جیغای بنفش شمارو نداره......صدای حمید اومد که گفت:_خب من اومدم.._با خواب الودگی نگاهش کردم...لباس قرمز پوشیده بود با یه شلوار مشکی.....چه داداشی داشتم و خودم نمیدونستم.....جیگرشو_تو که هنو عین خرس خوابیدی....پاشو دختر الان خاله اینا میان.چشمامو دوباره بستم و گفتم: _من خوابم میاد دیشب و نتونستم بخوابم...هر وقت خاله اینا اومدن منو صدا کنید. بعد از اون شب که اومدیم خونه اروم قرار ندارم...تو این دو روز شبها تا صبح بیدرم و صبحها تا شب میخوابم....مدام به اونی فکر میکنم که نمیدونم به من فکر میکرد یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟به کسی که واسم دنیایی ارزش داشت ولی نمیدونستم من هم براش ارزش دارم یا نه.... مامان و باب از خونه بینهایت خوششون اومد...ولی من بی حس و حال بودم....نمیدونم ولی از وقتی که بوی عطر تنش و نمیتونستم به مشام بکشم روانی شده بودم با اینکه یکی از لباساشو اورده بودم ولی راضیم نمیکرد....پر توقع شده بودم....با یک لباس که کم بو هم بود راضی نمیشدم...دلم میخواست برم تو کمد لباساش بست بشینم و مثل شبایی که همه تو خواب بودن و من هم تنها با یاد اون گریه میکردم بر میگشتم... حمید هم کاری با کسی نداشت....جدیدا یه دوست جدید پیدا کرده بود... قرار شمال واسه امروز که دوشنبه بود ریخته شده بود و تا جمعه هم ادامه داشت.شب قبلش نتونستم خوب بخوابم....دفتر خاطراتمو برداشته بودم و تمام صفحه هاشو از دلتنگیهام و خاطراتم سیاه کردم.... صدای زنگ در اومد...مامانم گفت:_فکر کنم اومدن_حمید:من رفتم دم در وسایل ها رو بزارم تو ماشین اقا ارش.مامان دوباره گفت:_منم برم مانتوم رو بپوشم..و بعد صدای دمپایی هاش که رو پله ها تلق تلوق میشد اومدمنم که کلا حال نداشتم بلند شم واسه همین همونجور که رو کاناپه خوابیده بودم خودمو به خواب زدم...               احساس کردم دستی دور کمرم و پام حلقه شد و منو بغل کرد.بابا اروم سرمو بوسید و گفت: قربونت برم که حتی وقتی خودتو به خواب میزنی جیگر منی.... بدون اینکه چشمامو باز کنم لبخند زدم و گفتم: تو بیشتر رضا جون اما نه تو خواب...بلکه همیشه... از پله ها پایین رفت و از تو حیاط رد شد...خونه ما بر عکس خونه عمو ارش اینا حیاط کوچیکی داشت ولی فضای خونه ما مثل خونه خاله اینا بود. سلام ارش جون چطوری مرد؟؟؟عیدت مبارک و بعد هر هر زد زیر خنده سلام اقا رضا....عید که گذشت مرد بگو تعطیلات به خیر... بابا زد زیر خخنده و گفت: باشه بابا همونی که تو میگی... چشمام بسته بود نمیدونستم کی به کیه... خب من این دخملمو کجا بزارم؟؟؟؟؟؟؟؟ صدای خنده حمید و شنیدم که گفت: بابا 50 قدم اونطرفتر سطل زباله اونجاست. و بعد زد زیر خنده.تو خواب حرصی شده بودم.دلم میخواست خفه اش کنم پسره ی بیشعور.....خودشو جای من میزنه احمق...داشتم تو دلم خود خوری میکردم که صدای علی عطا اومد که گفت: سلام اقا رضا.. سلام علی جون .خوبی؟؟؟ ممنونم.علی جون جوونا با تو میان دیگه؟؟؟ علی بعد مکث بلندی گفت: بله....فکر میکنم قراره همینجوری بشینیم. بابا منو تو دستاش جا به جا کرد و بعد هم شروع کرد به راه افتادن.بعد چند لحظه احساس کردم منو روی صندلی گذاشت و سرمو بوسیدو در ماشین و باز گذاشت و رفت. خواهر زن....سلام مادر جون.ریحانه خانوم سلام صدای مامانم اومد که بعد سلام با همه گفت: رضا بیا اینو بزار طاقچه عقب ماشین بچه ها گشنشون شد ور دارن بخورن....فقط بذار تو افتاب یکم کاکائوش ابکی شه بیشتر بهشون مزه بده. عمو ارش گفت:                 اقا رضا میای اینجا یک دقیقه.چشم.علی جان اینو بگیر.بزار رو طاقچه عقب ماشینت.بعد چند لحظه احساس کردم بوی علی عطا کل ماشین و فرا گرفته....با خوشحالی بوی عطر تنشو به مشام کشیدم چشمامو باز کردم.روم یه سایه افتاده بود.کمی چشمامو ریز کردم که دیدم علی عطا بالا سرم روم خم شده و داره یه جعبه رو جاسازی میکنه.به صورتش زل زدم که ریششو مرتب زده بود. نور افتاب به چشمای سبزش که مثل جنگل بود تابیده شده بود و مردمک چشمشو بیشتر به رخ میکشید...انگار از سنگینی نگاهم متوجهم شد و بهم نگاه کرد.اما تا چشمامو باز دید و خودشو اینقدر نزدیک من دید اومد بره عقب که سرش خورد به طاق ماشین..صدای اخش با الهی بمیرم من در امیخته شد...پس سرشو چسبید و گفت:سلاماز سر جام بلند شدم و گفتم:سلام.....سرت خیلی درد گرفت؟؟؟؟؟؟با لبخند نگاهم کرد و گفت:دختر ترسیدم چه وضعه بیدار شدنه...ببخشید..خواهش میکنم و بعد رفت....از شیشه پشت بهش نگاه کردم.چون در صندوق عقب باز بود زیاد معلوم نبودش.به سختی نگاهش کردم.یه لباس طوسی تنگ و شلوار مشکی تنش بود و داشت چمدون منو بلند میکرد.صداش اومد که گفت:اقا رضا من و حمید چمدوناتونو جابه جا کردیم....بعد چمدون من و هم گذاشت عقب ماشین.اینو از تکون ماشین فهمیدم.دیگه چیزی ندارید؟؟؟؟بابا گفت:نه دستت درد نکنه چیز دیگه ای نمونده.همونجوری نشسته بودم و منتظر بودم که علی در صندوق رو ببنده تا از چهرش بفهمم سرش درد گرفته یا نه.تا در صندوق بست نور افتاد تو چشممو نتونستم خوب ببینمش.دستمو حائل چشمام کردم و نگاهش کردم.زل زده بود به منو داشت نگاهم میکرد.لبخند زدم و سرمو برگردوندم...من طاقت نداشتم زیر نگاهش بمونم.خیلی خب همه برین سوار ماشین ها شید.اولین توقف جاده پلور.ریحانه دست مادر جونو گرفته بود و به سمت ماشین می اورد.سریع پیاده شدم و من هم اون یکی دستشو گرفتم و گفتم:سلام مادر جون           مادر جون بهم لبخند زد و گفت: سلام به روی مه نشستتریحانه هم با لبخند گفت:سلام خواب الو....و بعد ناخوداگاه خمیازه کشید.با لبخند گفتم:اره دیگه یکی من خواب الو ام یکی تو!!!!!!!!!!!!!!مادر جون گفت:حنانه مادر تو اونطرف بشین من میخوام وسط بشینم.سرمو تکون دادم و رفتم اونور نشستم و ریحانه هم سمت چپ مادر جون نشست.حمید هم اومد داخل ماشین نشست و گفت:مادر جون من چطوره؟؟؟؟؟؟؟مادر جون هم سری تکون داد و گفت:ادم هر چهار تا نوه اش پیشش باشه و ناراحت باشه؟؟؟؟؟لبخندی زدم و به روبروم خیره شدم.علی عطا داشت با یه دستمال شیشه جلو رو تمیز میکرد.بعد از کلی دستمال کشیدن اومد سوار ماشین شد و اروم گفت بسم الله االرحمن الرحیمو بعد ماشین و به حرکت در اورد.***********************نه اقا حمید علی عطا اینجوری نیست.پس ببخشید ریحانه خانوم علی عطا چجوریه؟؟؟؟؟مادر جون پا در میونی کرد و گفت:ای بابا حمید من که میدونم علی عطا هم اینجوری نیست...اخمامو کردم تو هم و اول از اینه یه نگاه به علی عطا که یه لبخند کج رو لبش بود کردمو وبعد رو به مادر جون گفتم:نه خیرم مادر جون علی عطا همونجوریه که حمید میگه...علی عطا گفت:ااااا من چه جوریم حنانه خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟شونه هامو بالا انداختم و دوباره از تو اینه به چشماش که گاهی منو نگاه میکرد و گاهی به جاده گفتم:همونجوری که حمید میگه....مادر جون گفت:عطا مادر تو جرزنی کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه مادر جون من و جرزنی به من میاد؟؟؟؟؟؟حمید گفت:اره اقا چرا نیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا بیاد؟؟؟؟؟؟چون وسط بازی بحث و منحرف کردی تا خودت نسوزی....ولی من کبابت میکنم....خب مگه تقصیره منه....من میخواستم اسم و بگم که بابا اومد سمت ماشین و من هم شروع کردم به بحث کردن سر اینکه نزدیک ویلا هستیم من برم سمت ویلا تا اونا هم برن واسه ناهار نوشابه و دوغ بخرن که یادشون رفته و این مورد و از قلم انداختن...حالا که جر زدی میبریمت کبابت میکنیم وتو ویلا هم میخوریمت تا مامانو بابات نیستناقا حمید خواهرش که هست.....شما هم مارو همراهی کنید ریحانه خانوم...ریحانه گفت:ولی خدایی بازی جالبی بودا....بیاین یه دور دیگه بازی کنیم به من که خیلی خوش گذشت...حمید خندید و گفت:نمیشه بازی کرد ریحانه خانوم چون اون موقع دیگه م علی عطا رو خوردیم و شما بدون یار هستید...اون وقت میبازید....داشت سوتی میداد پسره ی دیوونه...میدونستم میخواد چی بگه میخواست بگه اون وقت مجبور میشیم شما رو بخوریم...مادر جون هم انگار فهمید و بحث و عوض کرد و گفت:راست میگه یه دور دیگه بازی کیند من هم دوست دارم بیام تو بازیتون               و بعد خندید و گفت: _حاج محمود کجایی که ببینی خانومت بچه شده میخواد با نوه هات هم بازی شه و بعد دوباره خندید. علی عطا سرعت ماشین و کم کرد و گفت: _حالا اندازه صد قدم دیگه به باغ میرسیم.شب بازی میکنیم مادر جون. و بعد یه فرعی که سر پایین بود و رفت داخل.صدای سنگ ها که زیر چرخ ماشین لیز میخوردن و با جون دل گوش کردم.... از همون موقع که سوار ماشین شدیم تا همین الان داشتیم میخندیدیم و بازی میکردیم.....مادر جون هم به عنوان بزرگتر جمع هم بهمون کمک میکرد تو بازی و بهمون میرسوند.از بین بازی های یه مرغ دارم و حب و بیست سوالی بیست سوالی رو بیشتراز همه دوست داشتم.....نوبت علی عطا و ریحانه بود ولی نتونستن حدس بزنن.10 ثانیه فرصت داشتن تا اخرین حدس و بزنن که علی عطا جوابو نداد و بازی رو خراب کرد....ماشین جلویه یه در بلند ویلایی قرمز رنگ نگه داشت. گفت: _خب دختر خانوما و اقا حمید پیاده شید که رسیدیم. گفتم: _مادر جون چی؟؟؟؟؟؟ داشت کمربندشو باز میکرد که نگاهشو بهم دوخت و گفت: _مادر جون چی یعنی چی؟؟؟؟ میدونستم که بالا سرم یه علامت سوال بزرگ سبز شده.....گفتم: _هیچی و از ماشین پیاده شدم. وای که چه هوای پاکی....چشمامو بستم و دستامو از دو طرف باز کردمو یه نفس عمیق کشیدم که صدای حمید ارامشمو بهم زد: _اوهو...باد نبرتت حنایی خندم گرفت ولی واسه اینکه پررو نشه گفتم: _نه منو باد نمیبره تو مواظب خودت باش...به قول بابا از تو سایه رد شو..... چشمامو باز کردم و رفتم از تو ماشین چمدون خودم بردارم که دیدم علی عطا داره میارتش.... _اا بدید به من سنگینه..... نگاهم کرد و گفت: _سنگینی که واقعا هم سنگینه...ولی خودم میارمش.شما هم برید با ریحانه داخل. نگاهمو دوختم به چشمای مهربونش و گفتم: _خیلی ممنونم.... و بعد با چشمم به دنبال ریحانه بودم و دوباره پرسیدم: _دریا خیلی از اینجا دوره؟؟؟؟؟؟ چمدونو بلند کرد و راه افتاد و گفت: _اره تقریبا.تا اونجا 25 دقیقه پیاده راهه و10 دقیقه با ماشین. سرمو انداختم پایین و رفتم تو ویلا....چه جای باحالی بود....ریحانه داشت چادرشو عوض میکرد.بهش گفتم: _ریحانه یکم اینجا رو به من نشون میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خندید و گفت: _چند دقیقه است که رسیدی ها....باشه همون موقع حمید و علی عطا کنار مادر جون اومدند تو خونه و کمک کردن که مادر جون بره تو اتاقش.... _خب بریم دستمو گرفت و گفت _بریم چمدونا رو بزاریم تو اتاقا و از همونجا هم توضیح میدم... چمدون سنگینم و برداشتم و گفتم: _کجا بزارمش؟ _با من بیا بر خلاف تصورم که فکر میکردم ویلای شمال خاله اینا مثل خونه ویلایی خودمون تو لندنه ولی اصلا اینطور نبود....یه خونه ویلایی ساده که چهار تا اتاق گوشه هاشو پر کرده بود و یه اشپز خونه اپن داشت که سبک چوبی ساخته شده بود....ویه سالن خیلی بزرگ که با مبل تلویزیون میز ناهار خوری و یک وسیله بازی که نمیدونستم چی بود... _ریحانه؟؟؟؟؟ _هوم؟؟؟؟؟ _اون وسیله چیه؟؟ برگشت سمتمو گفت: _کدوم؟؟؟؟ _اون دیگه....همون که گوشه دیواره... _اها...اسمش فوتبال دستیه.....تا حالا از اینا ندیدی؟؟؟؟؟؟؟_راست میگی؟؟چرا دیدم ولی خیلی پیشرفتشو...اونی که من دیدم زمینش چمن داره و جای بازیکناش هم ادمکای بامزه ای هست...._خب فرقش با مال ما فقط تو زمین چمنه.._نه خیرم به غیر اون مال ما ادمکای بامزه و با حالی داره....ولی مال شما یه نوع ادمک پلاستیکی...صدای خاله و مامان که داشتن با علی عطا حرف میزدند اومد..._ریحانه؟؟؟؟؟نگاهم کرد و گفت:_جانم؟؟_این جا که چهار تا اتاق داره ....خب یکی واسه مامان و بابای تو و یکی هم برای مامان و بابای من...._خب؟؟؟؟؟؟؟؟_بعد منو تو هم با مادر جون و عزیز تو یه اتاق و علی و حمید هم تو یه اتاق؟؟؟؟؟؟؟؟لبخندی زد و گفت:_اره مگه اشکالی داره خانومی؟؟؟؟؟؟؟_نه.....من کی گفتم اشکال دارهولی واقعا خودم میدونستم اشکال داره....میتونستم بگم که تو این چند روز واقعا قرار بود دق کنم.....رفتم تو اتاق گوشه سالن که ریحانه گفته بود و روی تخت نشستم و به این فکر کردم که کاشکی یه روزی بشه من و علی با هم ازدواج کنیم و ریحانه هم با حمید.....اونوقت چقدر بهمون خوش میگذره.....*********************داشتم با ریحانه ظرفای ناهار رو میشستم که خاله اومد تو اشپزخونه و گفت:_بچه ها دستتون درد نکنه.من و مینا داریم میریم میخوابیم.مادر جونو عزیز هم داریم میبریم که برن بخوابن....باباهاتون هم که اینجا ولو شدن دارن تلویزیون میبینن. اوناهم کم کم خوابشون میبره..دیگه خودتون مواظب باشید...._چشم مامان...خاله از اشپزخونه رفت بیرون.... رومو کرم به ریحانه و گفتم:_ریحانه ما باید مواظب چی باشیم؟؟؟؟؟یکم نگاهم کرد و گفت:_مواظب اعمالمون..._اعمالمون؟؟؟مگه میخوایم چکار کنیم؟؟؟دستکش هارو از دستش در اورد و گفت:_یعنی الان همه خوابن ما هم شیطنت نکنیم...._یعنی چی؟؟؟_همونطور که پیشبند و از دورش باز میکرد گفت:_حنانه جان یکم فکر کن گلم....خانومی مامان گفت که همه خوابن.....شیر اب و بستم و گفتم:_خب؟؟؟؟؟_به جز....یکم فکر کردم و گفتم:_حمید و علی عطا....خب_خب گل من ما بیداریم و اونا....تا تهش بگیر و برو....خدایا چرا من نمیفهمیدم منظورش چیه...مگه تو روز روشن میشد کاری کرد....داشت از اشپزخونه میرفت بیرون که گفتم:_ولی ما که کاری نمیخوایم بکنیم..._حنانه عزیزم من کی گفتم ما قراره کاری کنیم....مامان تذکر داد که حواسمون باشه...نمیدونم چم شد ولی یکم بهم برخورد....توقع نداشتم که از این حرفا بشنوم....واسه همین یکم اخمام و کردم تو هم و گفتم:_باشه....و از اشپزخونه زدم بیرون.علی عطا و حمید داشتن فوتبال دستی بازی میکردند بی توجه به اونا رفتم تو باغ نشستم.....رو زمین نشستم و چشمامو بستم.....دلم میخواست یه دوش بگیرم...ولی حسشو نداشتم...اصلا نمیدونم چرا تو این یه ماه که اومدم ایران یه ادم دیگه شدم....تمام رفتار و کردار و اخلاقم عوض شده.....عاشق شدم....یه نفس عمیق کشیدم....واقعا من عاشق شدم ...دستمو روی پلاکی که گردنم بود کشیدم و یه نفس عمیق کشیدم و با خودم زمزمه کردم......چقدر سخته که تو تنهایی باید این مسیرو طی کنی و من فقط انتظار بکشم تا تو بیای.....صدای زنگ در ویلا باعث شد به خودم بیام. قبل از اینکه کسی از خواب بیدار شه رفتم در و باز کردم....وقتی در باز شد دختر چادری روبروم ددیم که به من زل زده بود..............
 
 
 
  چه چشمای خوشگلی داشت...انگار تو چشماش اشک جمع شده بود.....چشماش مثل شب سیاه و براق بود...اینقدر براق که دلم میخواست تو براقی نگاهش قرار بگیرم....یه بینی قلمی باریک و یه لبانی کوچیک و زیبا.....چونه ظریف و استخوانی و گونه هایی قرمز و تراش خورده....
  خانوم...
  دستشو جلوم تکون داد و گفت:
  خانوم حالتون خوبه؟؟
  سرمو تکون دادم و گفتم:
  ببخشید داشتم به زیبایی شما فکر میکردم...در واقع انالیزتون میکردم....
  لبخند محوی زد و گفت:
  خب چطور بودم؟؟؟؟؟؟
  عالی...شما خیلی زیبا هستی عزیزم....
  ممنونم....شما هم کم زیبا نیستید...
  مرسی
  ببخشید...شرمنده اومده بودم بگم که به خانوم خطیری بگید که مادرم سلام رسوندن و گفتن که شب اگه اشکال نداره مزاحم میشن....
  باشه چشمم...ولی بگم شما کی هستید؟؟؟
  لپاش مثل ریحانه گلگون شد و گفت:
  من شمیم هستم.
  براووو چه اسم زیبایی...دست مامان و بابات درد نکنه برای انتخاب اسمت عزیزم.چشم خبر میدم ولی چه ساعتی؟؟؟
  بعد اذان....با اجازه..
  به سلامت...خداحافظ
  خداحافظ...
  در و بستم و رفتم تو فکر...چه اسم خوشگلی داشت...چقدر برازندش بود این اسم...به اسم خودم فکر کردم...حنانه؟؟؟
  *******************************
  رفتم داخل دیدم علی و حمید دارن خیلی هیجانی فوتبال دستی بازی میکنن....عمو ارش و بابای من هم گوشه ی سالن دراز کشیدن و روشون یه ملحفه انداخته شده....رفتم کنار علی و حمید نشستم و به بازیشون خیره شدم....جفتشون دیوونه بودن...حالا خوب بود بازی واقعی نبود...داشتن با چهار تا ادمک بازی میکردن...همچین دسته های فوتبال دستی رو تکون میدادن که با خودم گفتم الانه که به جای فوتبال با هم کشتی کج بگیرن....دیدم خیلی دارن داد و بیداد میکنن گفتم:
  بچه ها اروم تر الان همه رو بیدار میکنین
  حمید چشمش به بازی بود همونجوری گفت:
  وای نمیدونی دختر چه کیفی میده این بازی...
  کجاش کیف میده....چهار تا دسته رو به هوای دفاع اینور و اونور کردن که هیجان نمیشه....
  علی عطا گفت:
  درسته ولی کیف این بازی به اینه که خودتی و حریف و کسی هم قضاوت نمیکنه و تو هم میتونی با کمی قدرت طرف مقابلو.....اها
  علی عطا خوشحال از زدن یه گل دیگه به حمید گفت:
  اینجوری ببریش
  حمید با اعتراض رو به من گفت:
  اصلا تو اینجا چکار میکنی؟؟حواس من و پرت کردی....پاشو ببینم پاشو...
  علی عطا خندید و گفت:
  حمید جان از قدیم گفتن عروس بلد نیست برقصه میگه زمین کجه...اینم وصف حال تو....بابا به دختر خاله من چکار داری؟؟؟؟هان؟؟؟؟این بنده خدا که چیزی نگفت...
  بله دیگه....منم اگر یک گل میزدم.از حواس پرتی طرف مقابل استفاده میکردم و کلی از طرف دختر خالم تشویق میشدم این بلبل زبونی هارو میکردم....
  خوبه خوبه...من آنم که رستم بود پهلوان....
  نتونستم خندمو مهار کنم و زدم زیر خنده...جفتشون بهم زل زدن.خندمو قورت دادم و گفتم:
  ببخشید ولی این حرف علی عطا خیلی خنده دار بود...
  علی عطا دستشو گذاشت رو دهنش و گفت:
  خب ادامه بازی..
  حمید هم گفت:
  نچ من دیگه نمیام...تو جرزنی!!!!!!!!!!
  امروز دوبار به من این حرفو زدی ها...حواستو جمع کن...
  تو جرزنی میخوای بهت ثابت کنم؟؟؟؟
  علی عطا خندید و گفت
  اره خیلی مشتاقم ببینم میتونی بهم ثابت کنی یا نه!!!!!!!!!
  حمید اول به من نگاه کرد و بعد رو به علی عطا گفت:
با حنانه بازی کن تا اونم به نتیجه ای که من رسیدم برسه....
 
 
 
  من و علی عطا بهم نگاه کردیم...من با خوشحالی و علی عطا با بهت و تعجب....
  من با کی بازی کنم؟؟؟؟؟
  با حنانه....
  و بعد از پشت فوتبال دستی بلند شد و گفت:
  تا من میرم دستشویی و بر میگردم حق ندارین بازی و شروع کنید ها...گفته باشم
  و بعد رفت سمت دستشویی
  یکم تو سکوت همو نگاه کردیم تا اینکه گفت:
  خب
  خب
  تو بلدی بازی کنی؟؟
  زل زدم تو چشماشو گفتم:
  اره چطور مگه؟؟؟؟؟
  سرشو انداخت پایین و گفت:
  لااله الله اله..
  چی شد؟؟
  سرشو انداخت پایین ترو با صدایی که از ته چاه در میومد گفت:
چشماتچشمام چی؟؟؟؟؟؟چشمات خیلی زیبان حنانه خندم گرفت ولی به رویخودم نیاوردم و منتظر حمید شدم تا از دستشویی بیاد...میدونستم بازی با علی عطا پر از هیجان و انرژیه.....
  خب اقا من اومدم شروع کنید
  دستامو گذاشتم رو دسته ها و شروع کردم به بازی....تا چند دست علی عطا مدام من و میبرد...داشت لجم در میومد که اولین گل و زدم...اما همین یه دونه گل باعث شد کلی انرژی بگیرمو بتونم با علی عطا خودمو مساوی کنم....حمید گفت:
  بچه ها هرکی این گل اخر رو بزنه برنده است و جایزه داره...منم دارم میرم بخوابم.....فعلا.
  حمید رفت تو اتاق تا بخوابه.من و علی عطا در حال هیجان بازی بودیم که توپ به سمت پوشه زمین من رفت.هر کاری میکردم نتونستم توپ و در بیارم...علی عطا مدام دستشو میچرخوند تا بلکه پای ادمکش به توپ برسه..در حال تلاش بودم که توپ و ازگوشه بیارم بیرون که علی عطا یکدفعه جعبه فوتبال دستی و یکم اورد بالا و توپ رفت توی دروازه ی من...
  با حرص نگاهش کردم و گفتم:
  ولی این گل و تو با جرزنی زدی....
  یه لبخند محکم و اطمینان بخش زد و گفت:
  تو هم مثل حمید 2 بار این حرفو زدی...یادت باشه...
  با حرص از جام بلند شدم و گفتم:
  حرفم که یادم میمونه هیچ....
  یکم به چشمش زل زدم و ادامه دادم
  قول و این جرزنی تو رو فراموش نمیکنم
  و بعد رفتم سمت اشپزخونه...با اینکه میدونستم به نامردی برده ولی خوشحال بودم که با جرزنی منو شکست داده...یعنی واقعی نبودش....دلم یه نوشیدنی داغ میخواست...ولی نمیدونستم تو بند و بساط خاله مینو قهوه پیدا میشد یا نه...بیخیال قهوه شدم و به سمت کتری رفتم.داشتم واسه خودم چای میریختم کتری رو برداشتم که اب جوش بریزم که صداش اومد:
  قهری؟؟؟
  برگشتم و به نگاه سبزش چشم دوختم و گفتم:
  نه مگه بچه ام؟؟؟؟؟؟
  و بعد کتری و گذاشتم سر جاش و خواستم برم بیرون از اشپزخونه که اومد جلوم و یه نگاه بامزه بهم انداخت و گفت:
  دستت درد نکنه
  و بعد لیوان و از دستم گرفت.
  همونجور که بهش نگاه میکردم گفتم
  بفرمایید چای..
  دم در اشپزخونه وایستاد و گفت:
  فرماییدم..
  یه لیوان دیگه برداشتم و همنجور که داشتم واسه خودم چای میریختم گفتم:
  خب اگه چای میخواستی بهم میگفتی برات میریختم...
  مزه اش به این بود که بهت نگم تو برام بریزی
  علی عطا چرا دم در وایستادی؟؟؟؟؟
  داشتم ابجوش میرختم تو لیوان که صدای خاله هولم کرد و ابجوش رو ریختم رو خودم
  وای وای سوختم....
  خاله و علی عطا جفتشون باهم گفتن
  چی شد؟؟               و سمت من اومدند.علی عطا لیوان و کتری رو از دستم گرفت.ابجوش رو ریخته بودم رو انگشتای پام...نشستم رو زمین و دستم و گذاشتم رو انگشتای پام..خاله دوید و رفت از وسیله هاش خمیر دندون و اورد و گفت: خاله بیا بزن روش کمی خنک شی ... خمیر دندون و داد به من و بلند شد و گفت: من برم پماد سوختگی رو پیدا کنم الان میام..تو فعلا اون خمیر دندون و بزن... تا خاله رفت علی عطا گفت: الهی بمیرم...همه اش تقصیره من بود...در خمیر دندون و برداشتم و گفتم: خدا نکنه....تقصیره تو نبود....تا صدای خاله اومد هول کردم... خمیر دندون مالیدم به جای سوختگی که سوزش پام بیشتر شد....خمیر دندون انداختم کنار و گفتم: وای خدا جون میسوزه وایییی علی عطا خم شد و خمیر دندون و برداشت و گفت دستتو بردار تا من برات بزنم.. دستامو برداشتم و گذاشتم کنار پام.علی عطا شروع کردن به زدن خمیر دندون که از سوزش زیاد اخ م بلند شد و بازوشو چسبیدم....نگاهش به دستای من افتاد....دستاشو ول کردم و گفتم: ببخشید درد داشتم...ناخوداگاه بود. شنیدم زیر لب گفت: لااله الله اله دستشو پس زدم و گفتم: بسه نمیخوام دیگه بزنی.... دوباره دستشو اورد خمیر دندون بزنه که باز دستشو پس زدم و گفتم: گفتم که نمیخوام جاش میمونه.. اخم کردم و گفتم: به درک چرا اینجوری میکنی؟؟؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: حرفت منو سوزوند.... حرفم؟؟؟؟؟؟مگه من چی گفتم؟؟؟ خاله اومد تو اشپزخونه و گفت: خمیر دندون و زدی خاله؟؟؟ علی عطا از سر جاش بلند شد و گفت: اره.مامان پماد و پیدا نکردی؟؟؟؟؟؟؟ خاله ناراحت شد و گفت: نه مادر نمیدونم چرا این یه دونه رو نیاوردم...اصلا به عقلم نرسید پماد و وردارم بیارم.... پس من حنانه خانوم و میبرمش دکتر....یه وقت سوختگی پاش خطرناک نباشه.. بزار من برم لباس بپوشم بیام.. دلم میخواست با علی تنها باشم واسه همین یه دفعه گفت: خاله یه خانومی اومد دم در و گفت که شب با خانوادش میان خدمتتون...کارتون داشتن...شما بمونید که اگه اومدن باشید... خاله گفت: خانوم صولتی نبود؟ نمیدونم فامیلیشو نگفت فقط گفت که اسمش شمیم.. نمیدونم چی شد که خاله لبخند زد و گفت: جدی میگی؟؟؟؟باشه علی عطا تو حنانه رو ببر من خونه میمونم تا خانوم و اقای صولتی بیان... به علی عطا نگاه کردم که دیدم رنگش پریده و به دهن مامانش زل زده... خاله گفت: پس چرا نشستی حنانه جان بعد اومد دستمو گرفت و منو بلند کرد و گفت: برید زودتر بیاین که خانواده صولتی اومدند شما اینجا باشید.علی تو هم برو حاضر شو مادر و بعد بهم کمک کرد تا دم ماشین برم....کفشمو بهم داد و در عقب و باز کرد و گفت: خاله اینجا بشین و پاتو دراز کن....پاتو نزاری تو کفشا..چرک میکنه... چشم خاله وبعد پامو دراز کردم. خاله در ماشین و بست.علی عطا لباسشو عوض کرده بود.اومد سوار ماشین شد.خاله در باغ و برامون باز کرد و ماشین از باغ اومد بیرون...به پام نگاه کردم....قشنگ رو تمام انگشتام ابجوش ریخته بود...انگشتای پام همه قرمز شده بودند....