رمان نگار من (قسمت دوم)
اون شب وقتی پدرم برگشت مثل همیشه عصبانی و بداخلاق نبود اومد جلو و دستی رو ی صورتم کشید ولی من هیچ حسی به پدرم نداشتم . پدرم گفت : نگار باید با هم حرف بزنیم . با حرف پدر کمی نگران شدم گفتم شاید اتفاقی افتاده از طرفی خاله باید زنگ میزد .بیخیال شدم و کنار پدر نشستم - ببین نگار تو دیگه برای خودت خانمی شدی ( تو دلم گفتم خوبه که این و میدونی) راستش پسر یکی از تیمسار ها توی مهمونی هفته ی پیش تو رو دیده و حرف پدر رو قطع کردم - کدوم؟ - بهروز پسر تیمسار... -نه- چی - گفتم که نه - تو چطور جرات میکنی رو حرف پدرت حرف بزنی ؟ هان؟- پدر حتی اگر خود تیمسار هم ازم خواستگاری میکرد من قبول نمیکردم- دلیل- راستش بابا من...من با صدای زنگ تلفن حرفم رو قطع کردم خدا خدا میکردم خاله باشه پدر تلفن رو جواب داد بعد از سلام و احوال پرسی مطمئن شدم خالست تقریبا 10 دقیق گذشت پدر در جواب حرف های خاله چیزی نگفت اخر سرهم بدون خدافزی تلفن و قطع کرد بعد از قطع تلفن پدر با چهره ی عصبی به سمتم اومد - دلیلت قانعم نکرد- ولی پدر من و سهراب عاشق ... هنوز حرفم تموم نشده بود که احساس کردم یه طرف صورتم بی حس شد . با این که پدرم همیشه عصبی و بد اخلاق بود ولی تا حالا دست رو من بلند نکرده بود - خوب گوشاتو باز کن نگار تو با بهروز ازدواج میکنی چون من میخوام در ضمن دیگه حق نداری خالتو و سهرابو ببینی احترام نون و نمکی که با هم خوردیم و نگه داشتم وگرنه دنیا رو رو سرش خراب میکردم فهمیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا از جلو ی چشمم گمشو نمیخوام ریختتو ببینم با حرف های پدرم به اتاقم پناه بردم با خودم گفتم یه پدر چه قدر میتونه بیرحم باشه من عاشق سهراب بودم اون حق نداشت با من این کارو بکنه بعد از کلی کلنجار با خودم فهمیدم هیچ راهی ندارم تیمساری که بابا میگفت یکی از بی رحم ترین تیمسار های ارتش بود بهش کفتار پیر میگفتم ازش متنفر بودم . ولی من هیچ راهی نداشتم حتی اگر خودمو میکشتم پدرم من و از تو گور در میوورد و پای سفره ی عقد میشوند تو همین حال بودم که چشمم به قاب عکس مادرم افتاد بیش تر از هر زمانی بهش احتیاج داشتم قاب عکس مادرم رو بغل کردم چشم های سهراب هم رنگ چشم های مادرم بود ........
ادامه دارد