فصل اول

عاشق این بودم که پامو محکم روی پدال گاز فشار بدم و خودمو توی سرعت و صدای موتور ماشینم گم کنم... در عوض توی ماشین بابام نشسته بودم و با دهن نیمه باز به صف ماشین های رو به روم زل زده بودم... از ترافیک متنفر بودم. سرم درد گرفته بود و احساس می کردم دارم هوای مسمومی رو به ریه هام وارد می کنم. سر گیجه هم به دردهام اضافه شد... تصویر ماشین های رنگ و وارنگی که رو به روم بی حرکت وایستاده بودند و الکی بوق می زدند حالمو بدتر می کرد. یه صدا توی سرم پیچید:
"می دونم از چی شاکی هستی... از این که نمی تونی گاز بدی و این یکی ماشینم بفرستی تعمیرگاه"
پوفی کردم و وارد یکی از کوچه های فرعی شدم. راه رو از اون جا بلد نبودم ولی پرسون پرسون رفتن و به ترافیک ترجیح می دادم. کوچه ی فرعی به نسبت باریک و از ماشین های پارک شده پر بود.
" بدبخت کسایی که خونشون اینجاست... همیشه کوچه شون این شکلیه؟ "
در همین موقع چشمم به پسری افتاد که داشت وسط کوچه با سرعت راه می رفت. یه شلوار جین سرمه ای و کاپشن مشکی پوشیده بود. کیفی رو به صورت کج روی شونه ش انداخته بود. سرشو پایین انداخته بود و داشت وسط کوچه راه می رفت. اخم کردم و برایش بوق زدم. بدون این که به عقب نگاه کنه از سر راهم کنار رفت. یه لحظه راه رفتنش به دویدن تبدیل شد. پوفی کردم و خواستم سرعتمو بیشتر کنم که یه دفعه دو موتور سوار از دو طرف ماشین ازم سبقت گرفتند و به سمت پسر جوون رفتند. کسی که ترک موتور جلویی نشسته بود چنگ انداخت و کیفو از روی شونه ی پسر برداشت. پسر بدون هیچ مقاومتی اجازه داد که کیفشو ببرند ولی داد زد:
دزد! یکی بگیرتشون... دزد!
منم انگار منتظر همین فریاد بودم. بلافاصله پامو روی گاز گذاشتم. ماشین با صدای بلندی از جا کنده شد. با سرعت دنبال موتوری ها رفتم. صدای گوشخراش موتورهاشون کل کوچه رو برداشته بود. کسی که ترک موتور دوم نشسته بود قمه در اورد و به نشونه ی تهدید تو هوا چرخوند. من بیشتر گاز دادم و زیر لب گفتم:
بچه می ترسونی؟
با یه حرکت سریع موتور دومو پشت سر گذاشتم. موتور اول تازه داشت تو خیابان اصلی می پیچید. پدال گازو تا ته فشار دادم. به محض اینکه وارد خیابون اصلی شدم ترمز دستیو کشیدم. ماشین با صدای بلندی نود درجه چرخید و رو به روی موتور سوارها متوقف شد. موتور اول نتونست به موقع تغییر جهت بده. با سرعت به گلگیر سمت راننده کوبید. هر دو نفر توی هوا پرت شدند. یکی روی کاپوت ماشین فرود اومد... یه دور روی کاپوت غلت خورد و از اون طرف زمین افتاد. نفر دوم به آینه بغل سمت راننده کوبیده شد و نقش زمین شد. قلبم تو سینه فرو ریخت. ترس برم داشت. صدای توی سرم گفت:
" هر دو تاشون و کشتی"
نمی دونستم باید درو باز کنم و پیاده شم یا نه! از صدای بلند دور زدنم توجه چند نفر جلب شده بود. سه مرد که دم سوپر مارکت ایستاده بودند و سیگار می کشیدند به سمت ما دویدند. در همین موقع موتور دوم هم پیداش شد. خوشبختانه هر دو نفر که با ماشینم تصادف کرده بودند زنده بودند. با دیدن مردهایی که به سمتمون می دویدند لنگان لنگان به سمت موتورشون رفتند. سریع سوار شدند. کسی که ترک موتور نشسته بود کیفو برای همکارهای سوار بر موتور دومش انداخت. من سریع دنده عقب رفتم و ماشین و صاف کردم. به نشونه ی تهدید گاز دادم. مرد ترسید و کیفو روی زمین انداخت. هر دو موتور با سرعت به سمت انتهای خیابون رفتند. در همین موقع مردها بهم رسیدند و به شیشه ی ماشین زدند. از ماشین پیاده شدم. یکی از مردها که به خاطر دویدن نفس نفس می زد گفت:
خانوم چی کار کردی؟ شانس اوردی زنده موندن!
مرد دوم گفت:
اگه می کشتیشون چی؟
مرد سوم گفت:
دخترم اگه تازه تصدیق گرفتی... .
با عصبانیت داد زدم:
مگه شما کور بودید و ندیدید که دزد بودن؟ کیف یه آقایی رو زده بودن! رانندگی من بهتر از شماهاست... اینو مطمئن باشید. یه قرن پیشم تصدیق گرفتم.
رومو برگردوندم و به سمت خیابون رفتم . کیفو از روی زمین برداشتم و کنار ماشین ایستادم. در همین موقع اون پسر جوون هم سر و کله ش پیدا شد. دوان دوان به سمتم اومد. نفس نفس می زد و صورتش تو اون سرما عرق کرده بود. دستشو دراز کرد تا کیفو بگیره. من با اخم به صورتش نگاه کردم. چشم های خمار و کشیده ی آبی داشت. ابروهای مردونه و خوش فرم و پوست تیره داشت. موهای مشکی خوش حالتش روی پیشونیش ریخته بود. بینی و لب هایش خوش فرم بودند و به صورتش جذابیت خاصی داده بودند. برای چند ثانیه حواسم پرت شد و به اون صورت جذاب زل زدم. اگه منی که اصلا به این چیزها اهمیت نمی دادم این طور محو تماشاش شده بودم بقیه ی دخترها برایش چی کار می کردند؟ سرمو پایین انداختم و تو دلم گفتم:
این همه خوشگلی به چه درد یه پسر می خورده؟
دستشو جلو اورد و گفت:
خیلی ممنون خانوم! لطف کردید... نمی دونم چطور ازتون تشکر کنم.
کیفو دستش دادم و گفتم:
نیازی به تشکر نیست... یه کم سفت وایستید سرجاتون که چیزی ازتون نزنند.
چشم غره ای به پسر رفتم و تو دلم گفتم:
شُلَک میرزا! وایستاد تا کیفشو ببرن!
پسر چند بار پلک زد و بعد خیلی جدی گفت:
ببخشید ولی فکر می کنم کار عاقلانه ای باشه که اجازه بدید کیفو ببرن تا این که قمه بخورید.
شونه بالا انداختم و گفتم:
کلا به نظرم کار عاقلانه ای نیست که اجازه بدیم ازمون چیزی بزنن.
پسر سر تکون داد و گفت:
به خاطر دو تا شکلات توی کیف نمی ارزه که آدم خودشو ناقص کنه.
از کوره در رفتم و داد زدم:
یعنی می خوای بگی به خاطر دو تا شکلات گلگیر ماشین من داغون شد؟
پسر که محترم و مودب به نظر می رسید با تعجب نگاهم کرد. برگشت و نگاهی به ماشین انداخت. بعد آهسته پرسید:
چه اتفاقی افتاد؟
یکی از مردها در حالی که می خندید ماجرا رو برای پسر تعریف کرد. پوفی کردم و به دهن مرد زل زدم! انگار براشون خیلی جالب بود که نزدیک بود دو نفرو به کشتن بدم. مرد طوری داستانو تعریف می کرد که ماجرا به جای یه صحنه ی هیجان انگیز تعقیب و گریز شبیه به یه جوک احمقانه به نظر می رسید. بعد از تموم شدن صحبت های مرد، پسر رو بهم کرد و در حالی که یکی از ابروهاشو بالا داده بود گفت:
خانوم اگه چیزیش می شد دیه ش با شما بود... نباید... .
وسط حرفش پریدم و با بداخلاقی گفتم:
خواهش می کنم... قابلی نداشت... فدای سر شکلات های توی کیف شما!
چشم غره ای به پسر رفتم و به سمت ماشینم رفتم. صدای متعجبشو از پشتم شنیدم که می گفت:
چه عصبی!
چشم هامو بستم و نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم خودمو کنترل کنم و بیشتر از این عصبانی نشم. سوار ماشین شدم. گازشو گرفتم و با سرعت به سمت انتهای خیابون رفتم. تو دلم دنبال بهونه ای می گشتم که تحویل بابام بدم... عجب بلایی سر گلگیر اورده بودم!

بیست دقیقه طول کشید تا به خونه برسم. ماشینو توی پارکینگ پارک کردم. پیاده شدم و نگاهی به گلگیر کردم. بله! حسابی داغون شده بود. با عصبانیت لگدی به تایر زدم. دزدگیرو زدم و به سمت طبقه ی اول رفتم.
مامانم درو برایم باز کرد. چادر نماز سرش بود. برای حرف زدن معطل نشد و به سمت سجاده اش رفت تا بقیه ی نمازشو بخونه. نگاهی به ساعت کردم. دو شده بود. خمیازه ای کشیدم و با یه نگاه سریع خونه رو بررسی کردم. دنبال معین می گشتم. وقتی مطمئن شدم که خونه نیست با خیال راحت به سمت آشپزخونه رفتم. بوی خوب قرمه سبزی تو خونه پیچیده بود. روی صندلی نشستم و به خونه ی زیبامون که غرق سکوت بود خیره شدم.
کف خانه مون سرامیک بود و طبق درخواست من توی خونه فرش زیادی پهن نشده بود. یه قالی پرز بلند قرمز- مشکی توی هال بود. یک دست مبل قرمز ال توی هال بود و رو به روی اون یه میز مکعبی مشکی رنگ قرار داشت. تلویزیون 29 اینچ مون که رو به روی مبل ها بود به نسبت قدیمی به نظر می رسید. پشت مبل ها یه آباژور بزرگ و قرمز رنگ بود و بالای مبل ها یه تابلوی زیبا از گل های نارنجی رنگ قرار داشت. آشپزخونه ی اپن و بزرگ خونه بین هال و پذیرایی بود و کلیه ی لوازم اون ست سیلور بودند. یه میز و صندلی چهار نفره ی قهوه ای سوخته بیشتر فضای آشپزخونه رو اشغال کرده بود. یادم اومد زمانی که ترانه ایران بود همیشه بحث می کردیم که چرا بابام یه دست میز و صندلی شش نفره نخریده. دعا می کردیم که کار ترانه بیشتر تو دانشگاه طول بکشه و دیرتر بیاد. در غیر این صورت یا من و یا معین باید جامونو به اون می دادیم. همیشه هم من شکست می خوردم و مجبور می شدم روی کابینت بشینم و غذا بخورم... ولی حالا که ترانه برای ادامه تحصیل به کانادا رفته بود، دل همه برای اون دعواها تنگ شده بود.
هال دو پله ی کوتاه و پهن به پذیرایی می خورد. یه دست میز ناهارخوری ده نفره و یه دست مبل شیری ظریف اون جا بود. فقط یه فرش دوازده متری شیک کف سالن پهن شده بود و سرامیک براق و روشن توی بیشتر نقاط خونه در معرض دید بود. پشت مبل ها یه تابلوفرش زیبا به دیوار نصب شده بود. کنج دیوار یه مجسمه ی ظریف به شکل فرشته ی مو فرفری که یه چنگ تو دستش بود قرار داشت که کادوی عمو برای خونه ی جدیدمون بود.
به سمت اتاقم رفتم.خونه مون در کل سه اتاق خواب داشت. اتاق خواب من نورگیرترین اتاق بود. از وقتی که ترانه رفته بود، من تو اون اتاق تنها شده بودم. اتاق یه پنجره ی بزرگ داشت. تخت، میز آرایش و میز تحریر قهوه ای رنگ بودند. یه تختخواب با فاصله از پنجره قرار داشت. کنار تختخواب چند جعبه ی خالی و بزرگ زیبا که مخصوص کادو دادن بود، روی هم تلنبار شده بود. میز تحریر کنار کادوها بود که روی اون مرتب بود و وسیله ی خاصی روش دیده نمی شد. سمت دیگه ی اتاق، رو به روی میز تحریر، یه میز آرایش بود که روی اون تقریبا خالی بود. فقط دو سه مدل کرم مرطوب کننده و اسپری و مام دیده می شد. روی زمین قالی پرزبلندی پهن شده بود ولی بیشتر سرامیک اتاق لخت بود.
لباس هامو عوض کردم و یه لباس گرم و راحت پوشیدم. به سمت آشپزخونه رفتم تا ناهار بخورم. مامانم میزو چیده بود. با دیدن من گفت:
چه قدر دیر کردی!
روی صندلی نشستم و گفتم:
ترافیک بود.
مامانم ظرف سالاد و روی میز گذاشت و گفت:
ماشینتو کی می دن؟
گفتم:
دو روز دیگه... مامان... یه چیزی بگم؟
هم خنده ام گرفته بود و هم خجالت می کشیدم. مامانم نگاهی مشکوک به چشم هام کرد. انگار فهمید که باز خراب کاری کرده ام. دستی رو که برای کشیدن برنج پیش برده بود پس کشید و گفت:
باز چی کار کردی؟
سرمو پایین انداختم و در حالی که برای خودم سالاد می ریختم گفتم:
گلگیرو داغون کردم.
مامانم با صدای بلند گفت:
دوباره؟
سریع جبهه گرفتم و گفتم:
کجا دوباره؟ تا حالا گلگیر ماشینو به جایی نزده بودم.
مامانم چشم غره ای بهم رفت و گفت:
حتما هر قطعه ی ماشین و یه دور باید به یه جایی بکوبی؟ اصلا نباید ماشین دست تو داد. هر دفعه یه بلایی سر ماشین می یاری. مگه مثل آدم نمی تونی رانندگی کنی؟ حالا جواب باباتو چی بدم؟ گفته بود ماشین دستت ندم ها! گوش نکردم.
کمی برای خودم سالاد ریختم و گفتم:
خب آخه... تقصیر من نبود... تقصیر موتوریه بود... .
مامانم که مشخص بود اعصابش به هم ریخته بود گفت:
چطوری زدین به هم؟
حاضر بودم بمیرم ولی نگم که دنبال دزدها کرده بودم... اونم دزدهایی که قمه داشتند! اگر به گوش بابام می رسید خونم حلال می شد. مکثی کردم و گفتم:
پیچیدم توی خیابون اصلی یه موتوری که داشت خلاف جهت می اومد خورد به گلگیر.
مامانم که مشخص بود اشتهاش کور شده گفت:
صبر نکردی پلیس بیاد؟
نگاهی به چهره ی نگرانش کردم و گفتم:
من می خواستم صبر کنم ولی موتوریه در رفت... دیگه منم اومدم خونه.
مامانم سری تکون داد و گفت:
حالا جواب باباتو چی بدم؟
می دونستم بابام قدغن کرده بود که پشت فرمون ماشینش بشینم. اصلا به رانندگی من ایمان نداشت و فکر می کرد از بی عرضگی ماشین و این طرف و اون طرف می کوبونم. می ترسید که با این کارهام خودمو به کشتن بدم ولی این همه ی ماجرا نبود... ماجرای اصلی این بود که تصدیقم سه بار پانچ شده بود و دیگه اعتبار نداشت. در واقع بابام می ترسید من دیگرونو به کشتن بدم.
شونه بالا انداختم و گفتم:
خودم بهشون می گم.
نگاهی به چهره ی ناراحت مامانم کردم. موهای مشکی رنگش تا روی شونه هاش بود. چشم های قهوه ای روشن و پوست سفید داشت. شباهت زیادی به من نداشت. فقط لختی موهام بهش رفته بود. در عوض معین و ترانه کاملا شبیه مامانم بودند.
تو دلم گفتم:
به خاطر یه مشت شکلات! به خدا اگه دستم به پسره برسه نصفش می کنم. دیدم شل گرفته بود کیفو... نگو تو کیفش چیز خاصی نبود. اَه! عجب شانس بدی دارم من... این خانواده چرا به کارهای من عادت نمی کنند؟ این که ماشینو بزنم به یه جایی که چیز عجیبی نیست... ماهی یه بار اتفاق می افته دیگه. اوه اوه! اصلا اشتهای مامان کور شد... حالا بابا تا سه روز روزه ی سکوت می گیره و با من حرف نمی زنه...
ناهارمو که خوردم ظرفمو توی سینک گذاشتم و تشکر کردم. وقتی داشتم به سمت اتاق می رفتم صدای مامانم بلند شد:
باز خوردی و سریع رفتی تو اون اتاقت... از دست تو... من نمی دونم اون اتاق چی داره؟
تقریبا هر روز این جمله رو می شنیدم. چاره ای جز بی جواب گذاشتن این سوال نداشتم. می دونستم اگه توی هال و کنار مامانم بشینم باید انواع و اقسام سرکوفت ها رو بشنوم... یه لحظه تمام جمله های مامانم از ذهنم گذشت:
_ همه دارن ادامه تحصیل می دن. فقط تویی که نشستی توی خونه.
_ بیست و دو سالت شده هنوز یه نیمرو نمی تونی بپزی.
_ ترانه رو ببین! ببین همه ی فامیل حسرتش رو می خورن... تو چرا یه تکونی به خودت نمی دی؟
_ نه کار داری نه درس می خونی... فقط بلدی دردسر درست کنی.
_ هر کی تو رو بگیره سر هفته پست می یاره.
خنده م گرفت. عاشق این جمله ی مامانم بودم. یه صدایی توی ذهنم گفت:
" حقیقت محضه! "
با خودم فکر کردم اگه توی هال بمونم باید یه دور همه ی این صحبت ها رو بشنوم. بی خیال شدم و به سمت اتاقم رفتم... آخ که خواب ظهر چه حالی می داد!
******
چشم هامو باز کردم. دستم و دراز کردم و گوشی موبایلمو برداشتم. چشم هامو تنگ کردم و به ساعتش نگاه کردم. پنج شده بود. خمیازه ای کشیدم و غلت زدم. صدای آشنایی از هال می اومد. گوشمو تیز کردم و صدای آوا رو تشخیص دادم. آهی کشیدم. یادم رفته بود که آوا قرار بود دنبالم بیاد. قرار بود با هم به تولد نامزدش بریم. آوا تنها دوستی بود که داشتم. از دوران راهنمایی با هم بودیم. همیشه توی یه کلاس بودیم و کنار هم می شستیم. وقتی فهمیدیم که هر دو با هم مهندسی شیمی یکی از بهترین دانشگاه های تهران قبول شدیم نزدیک بود از خوشحالی بال در بیاریم. هرچند که وارد شدن به دانشگاه ما رو متوجه این موضوع کرد که چه قدر با هم فرق داریم ولی دوستیمون هیچ وقت از بین نرفت. تمام غمم این بود که آوا سه ماه دیگه عروسی می کرد... نامزدشو تا حدودی شناخته بودم. پسر خوبی بود ولی من احساس می کردم اگه آوا ازدواج کنه بینمون خیلی فاصله می افته و من از این که بهترین دوستمو از دست بدم می ترسیدم. از طرف دیگه دلم برای خودم می سوخت. یادم اومد که از وقتی وارد دانشگاه شدیم هر پنجشنبه برای آوا خواستگار می اومد. بیشتر پسرهای دانشگاه توی نخش بودند. آوا همه چیز تموم بود... خوشگل و خوش تیپ بود و اگه قدش اون قدر کوتاه نبود می شد گفت که مثل مانکن هاست. درسش توی دانشگاه خیلی خوب نبود ولی از من بهتر بود. وضع مالی پدرش که شرکت واردات قطعات کامپیوتر داشت نسبتا خوب بود... از این لحاظ تقریبا در یه سطح بودیم.
توی دانشگاه گشتن با آوا به ضرر من تموم شد. در سایه ی شوخ طبعی و روابط اجتماعی خوب آوا... و صد البته زیباییش... من دیگه به چشم نمی اومدم. دردناک ترین چیزی که از دانشگاه توی ذهنم بود این بود که از یه پسر ترم بالایی خوشم اومده بود ولی اون از آوا خوشش می اومد. هرچند که آوا به احترام دوستیمون بهش رو نداد ولی این خاطره ی تلخ تو ذهنم موند. توی دانشگاه فقط یه نفر از من خوشش می اومد که برای خواستگاری هم اومد ولی بابام به خاطر این که نه کار داشت و نه پول، ردش کرده بود. اون موقع من ترم دوم بودم و اون ترم آخر بود. پسر خوش قیافه ای بود ولی به قول بابام وسعش نمی رسید که خودشو جمع و جور کنه چه برسه به من... با یادآوری اون خاطره پوزخندی زدم. چه قدر اون موقع خوشحال بودم. فکر می کردم اگه از ترم دوم یه خواستگار سمج پیدا کردم حتما تا ترم آخر به پای آوا می رسم ولی زهی خیال باطل! همون خواستگار اولین و آخرین نفر بود.
از اتاق خارج شدم و به دستشویی رفتم. دست و صورتمو شستم و به اتاقم برگشتم. اتوی مو رو به برق زدم و توی کمدم دنبال لباسی مناسب گشتم. یه بلیز یقه اسکی مشکی با یه شلوار جین سرمه ای پوشیدم. داشتم از توی کمد بوت بدون پاشنه م و در می اوردم که صبحت های مامانم با آوا توجهمو جلب کرد.
مامانم _ به خدا این دختر خسته م کرد... نه هدفی داره ... نه انگیزه ای... نه دنبال کار می گرده ... نه قصد ادامه تحصیل داره... نمی دونم چند سال دیگه چه طوری می تونه توی روی شوهرش نگاه کنه. همه ی دختر و پسرهای فامیل ما حداقل دکترا دارن. این دختر با لیسانس چی می خواد بگه؟ والا معینم که اون قدر تنبل بود الان دیگه داره فوقشو می گیره.
معین اعتراض کرد:
مامان!
خنده م گرفت. تو دلم گفتم:
راست می گه دیگه! سه سال طول کشید تا کنکور قبول شه.
مامانم بدون توجه به اعتراض معین ادامه داد:
حداقل به کار خونه م علاقه نداره که بگم شوهر می کنه و می شینه توی خونه... به خدا من شرمنده ی اون کسی ام که اینو بگیره.
بی صدا خندیدم. می دونستم اون طرف آوا به زور جلوی خنده شو گرفته. تو دلم گفتم:
شما ببین کسی پیدا می شه یا نه بعد شرمنده ش شو... مشکل اینجاست که کسی پیدا نمی شه!
آوا _ شما درست می گید... ترلان که هنوز سنی نداره. تازه بیست و دو ساله ش شده. شاید سال دیگه کنکور داد و قبول شد. آخه مشکل اینجاست که ترلان زیاد به این رشته علاقه نداره.
بابام _ مشکل اینجاست که ترلان به هیچی علاقه نداره.
آوا _ می دونید که داره... .
تو دلم گفتم:
اوه اوه! آوا نفسش از جای گرم بلند می شه. دوباره داره بحث رانندگی رو پیش می کشه.
بابام _ به چی؟... نکنه منظورتون رانندگیه؟
آوا _ خب چه اشکالی داره؟ می تونه توی مسابقات شرکت کنه و ... .
بابام وسط حرف آوا پرید و گفت:
این دختر گواهینامه هم نداره.
آوا _ اون به خاطر شیطنتشه... نه به خاطر این که رانندگیش بده.
ترجیح دادم از اتاق خارج شم و اجازه ندم این بحث ادامه پیدا کنه. می ترسیدم بابام عصبانی بشه. وارد هال شدم و بلند سلام کردم. آوا با دیدن من از جا بلند شد و گفت:
هنوز حاضر نشدی؟
برای این که اونو از مهلکه دور کنم گفتم:
می یای کمکم؟
آوا از خدا خواسته به سمت اتاقم رفت. نگاهی به بابام کردم. با اون چشم های آبی رنگش به صفحه ی تلویزیون زل زده بود. با حرکت لب به مامانم گفتم:
بهشون گفتید؟
معین زودتر از مامانم دوزاریش افتاد و با خنده گفت:
آره بابا! شاهکارت هم دیدیدم.
و خندید. چشم غره ای بهش رفتم. با شرمندگی نگاهی به بابام کردم. اصلا تحویلم نمی گرفت. باهام قهر کرده بود. به نظرم روش بابام بیشتر آدمو شرمنده می کرد تا سرکوفت های مامانم. نگاهی بهش کردم و گفتم:
بابا! قهر کردید؟
خودم هم خنده م گرفت. بابام چشم غره ای بهم رفت و گفت:
تو آخرش خودتو به کشتن می دی.
من که منتظر اشاره ای از طرفش بودم سریع کنارش نشستم و صورت استخوونیشو بوسیدم و گفتم:
قربونتون بشم... من مراقبم... این دفعه تقصیر من نبود به خدا. باهام قهر نکنید. دیگه بی اجازه سوار ماشینتون نمی شم. دو روز دیگه ماشین خودمو می دن... .
معین وسط حرفم پرید و گفت:
اوه اوه! خدا رحم کنه. از دو روز دیگه خیابونای تهران می ریزه به هم.
داشتم از دست معین حرص می خوردم. همیشه منو اذیت می کرد. واقعا بیشتر از دو دقیقه نمی تونستم تحملش کنم. چشم غره ای بهش رفتم و رو به بابام کردم و موهای خاکستری رنگشو با دستم بهم ریختم و گفتم:
اون وقت دیگه حواسم و جمع می کنم... باشه بابایی؟
چون دیدم جواب نمی ده دوباره خواستم شروع به حرف زدن بکنم که بابام صورتمو بوسید و گفت:
من به خاطر خودت می گم دخترم... می ترسم بلایی سر خودت بیاری. حالا برو توی اتاق و دوستتو منتظر نذار.
از جا پریدم. لبخند پیروزمندانه ای زدم و به سمت اتاقم رفتم... بالاخره ته تغاری ها باید یه فرقی با بقیه داشته باشند یا نه؟ می دونستم اگر معین یا ترانه جای من بودند این ماجرا به این زودی ختم به خیر نمی شد. همون طور که انتظار داشتم تا وارد راهرو شدم مامانم صداشو پایین اورد و به بابام گفت:
تو لوسش کردی... هی لی لی به لالاش می ذاری... .
وارد اتاقم شدم و درو پشت سرم بستم. دلم به حال بابام سوخت. حالا تا چند ساعت باید سرکوفت های مامانمو تحمل می کرد. خودمو به بی خیالی زدم. آوا روی تخت نشسته بود. با دیدنش لبخند زدم و گفتم:
چه کردی! خیلی خوشگل شدی.
آوا چشم های عسلی و موهای فندقی فر داشت. ابروهای کمونی اش یه درجه روشن تر از موهاش بود. پوست گندمی داشت و در کل می شد گفت که دختر خوشگلیه. برخلاف من خیلی خوب آرایش می کرد و جذابیت صورتشو دوچندان می کرد.
آوا لبخند زد و گفت:
برعکس توی ژولیده! به خدا خجالت می کشم تو رو نشون دوستای رضا بدم.
خندیدم و روی صندلی میز آرایش نشستم. نگاهی به صورت خودم کردم. موهای قهوه ای تیره م تا روی شونه م بود. چشم های آبی روشن و پوست سفید داشتم. صورتم کاملا بی عیب و نقص بود ولی خوشگل نبودم... کاملا معمولی بودم. هرچند که به نظرم زیبایی سلیقه ای بود... خیلی کم شنیده بودم که کسی بهم خوشگل بگه. به این موضوع فکر کردم که دخترهایی که صورتشون نقص داره حداقل دلشون خوشه که با جراحی پلاستیک خوشگل می شن ولی من هیچ تغییری تو صورتم نمی تونستم ایجاد کنم.
موهامو اتو کردم و از توی کشوی میز آرایشم کیف لوازم آرایشمو بیرون اوردم. یه رژ کمرنگ صورتی به لب هام زدم و چشمامو مداد کشیدم. مژه هام و با ریمل حالت دادم... تنها وسیله ی آرایشی که ازش خوشم می اومد ریمل بود. کیف و توی کشوی میز آرایش گذاشتم و از جام بلند شدم. آوا که با دیدن این حرکتم شگفت زده شده بود گفت:
جدا؟ همین؟ ترلان مثل دخترهای دبیرستانی می مونی... نه بابا! دخترهای دبیرستانی هم از این بیشتر آرایش می کنند. مثل بچه های دبستانی می مونی.
سریع از جا بلند شدم و گفتم:
آوا اذیت نکن. راحتم این شکلی. به خدا آبروتو جلوی فامیل های شوهرت نمی برم.
آوا مات و متحیر به صورتم زل زده بود. سری به نشانه ی تاسف تکون داد و گفت:
چی بگم بهت؟
پالتوی مشکیمو تنم کردم و شال آبی سر کردم. کیفمو برداشتم و گفتم:
هیچی نگو!
ظاهرم زمین تا آسمون با آوا فرق می کرد. آوا یه بارونی شیک سفید و شلوار جین سفید پوشیده بود. روسری ابریشم سفید مشکی سر کرده بود. با دیدن دخترهایی مثل اون که این قدر شیک لباس می پوشیدند می فهمیدم که یه مقدار از مد عقب افتادم ولی هیچ وقت به خودم تکونی نمی دادم و متحول نمی شدم. دو روز بعد یادم می رفت که به چی فکر کرده بودم.
وارد هال شدم. مامانم با دیدن من گفت:
دختر ناسلامتی داری می ری مهمونی!
آوا سریع گفت:
بهش گفتم ولی قبول نکرد... گفت همین شکلی راحتم.
تو دلم گفتم:
این مامان منم موضعشو مشخص نمی کنه ها! چند سال پیش که عشق آرایش کردن داشتم نمی ذاشت راحت باشم و الان که از سرم افتاده گیر می ده.
معین برای اذیت کردن من سری به نشونه ی تاسف تکون داد ولی بابام با رضایت بهم لبخند زد. من که با دیدن لبخند بابام خوشحال شده بودم از خانه بیرون رفتم و بوتمو پوشیدم. آوا هم بوت پاشنه بلندشو پوشید و تقریبا هم قد من شد.
وارد کوچه که شدیم چشمم به اسپورتیج قرمز رضا افتاد. با خنده گفتم:
ماشین اون بدبختو برای چی اوردی؟
آوا دزدگیرو زد و گفت:
من که ماشین ندارم. بابا و مامانم رفتن با ماشینشون شمال. تو هم که ماشینت تعمیرگاه بود... نمی شد پیاده بریم خونه ی رضا که!
سوار شدم و گفتم:
خب شاید ماشینشو می خواست... مثلا امروز تولدشه ها!
آوا قفل فرمونو باز کرد و گفت:
مگه نمی شناسیش؟ دست به سیاه و سفید نمی زنه. همه ی کارها رو دوستاش کردند. ماشین می خواست چی کار؟ تو نگران اون نباش. کار خودشو راه می اندازه.
سریع کمربندمو بستم. آوا خندید و گفت:
یعنی این قدر رانندگیم بده که این طوری از جات می پری و کمربند می بندی؟
خودم هم خنده م گرفت. به آوا نگاه کردم. قد کوتاهی داشت و پشت اون ماشین با اون عظمت قیافه ی مضحکی پیدا کرده بود.در واقع جواب سوال آوا مثبت بود ولی نجابت به خرج دادم و هیچی نگفتم.
به سمت خونه ی رضا رفتیم. تازه داشتیم وارد اتوبان می شدیم که یه 206 مشکی برامون مزاحمت ایجاد کرد. آوا که زیرلب به مزاحم ها فحش می داد چشم غره ای نثار اونا کرد. دو پسری که توی ماشین بودند تیپی کاملا مطابق مد روز زده بودند. من با خودم فکر کردم که اگه آوا رژ قرمزشو پاک کنه شاید بهتر باشه. یکی از پسرها سرشو از شیشه بیرون اورد و گفت:
آخه کوچولو! تو رو چه به رانندگی کردن؟ مگه به کوچولوها هم گواهی نامه می دن؟
آوا پشت چشمی نازک کرد و گفت:
رانندگی من از هرکی بهتر نباشه از شما دو تا که بهتره.
سرمو پایین انداختم و خندیدم. یادم اومد که آوا هر وقت می خواست ماشینو پارک کنه سرشو مثل غاز دراز می کرد تا کاپوت ماشینو ببینه. با این فکر خنده م شدت گرفت. پسرها خندیدند و راننده گفت:
حریف می طلبیم.
آوا ابرو بالا انداخت و با زرنگی گفت:
من اگه بخوام که می تونم نابودت کنم... ولی اگه دوستم پشت فرمون بشینه محوت می کنه.
پسرها خندیدند. آوا با سر بهم اشاره کرد و گفت:
بیا بشین پشت فرمون!
من اخم کردم و گفتم:
آوا! خواهش می کنم! بی خیال شو!
آوا با تحکم گفت:
بیا حال این دو تا رو بگیر و عصبانیم نکن!
راننده با حالت توهین آمیزی شیشکی بست و گفت:
زن ها رو چه به رانندگی کردن؟ باید برن خونه بشینن ظرف بشورن!
یه لحظه احساس کردم که قلبم به شدت به تپش در اومد. به این جمله حساسیت داشتم. دست هامو مشت کردم. به خودم نهیب زدم:
آروم باش! دوباره شروع نکن.
ولی نمی تونستم... خون تو رگ هام با سرعت به جریان در اومده بود. لب هامو بهم فشردم و گفتم:
آوا بزن کنار!
آوا با عصبانیت گفت:
چی و چی بزن کنار؟ من دوست ندارم کم بیاریم.
با عصبانیت گفتم:
احمق جون! می خوام بشینم پشت فرمون!
آوا سر تکون داد و با خنده گفت:
آهان! ای ول!
ماشینو کنار زد. به سرعت پیاده شدم و پشت فرمون نشستم. پسرها با حالتی تحقیرآمیز برایم سوت زدند. کمربندمو بستم و به آوا هم اشاره کردم که همین کارو بکنه. فرمون و با پنجه هام فشردم... پامو روی گاز گذاشتم. صدای بلند تیک آفم توی فضا پیچید و ماشین از جایش کنده شد.

از گوشه ی چشمم 206 و دیدم که کمی از ماشین ما عقب افتاد. شتابش به ماشین ما نمی رسید. پامو بیشتر روی گاز فشار دادم. خدا رو شکر کردم که اتوبان خیلی شلوغ نبود. به حالت مماس از یه تاکسی سمند سبقت گرفتم و صدای بوق تاکسی بلند شد. رو به روی تاکسی در اومدم و شروع کردم به حرکات مارپیچی... بی اراده می روندم... حضور 206 و فراموش کرده بودم. آوا که کمی هول کرده بود رو بهم کرد و گفت:
دیوونه بازی در نیار... مارپیچی نرو!
بی اختیار پوست لبشو کند. از سمت راست یه ون سبز سبقت گرفتم. در همین موقع 206 به ما رسید. کمی از ماشینمون فاصله گرفت و گاز داد. منم سرعتمو بیشتر کردم... آوا جیغ زد:
روانی! دوربین کنترل سرعت... گواهینامه ی رضای بدبخت رو سوراخ می کنند... رضا منو می کشه... .
فقط در جوابش خندیدم. یه بار دیگه خودم شده بودم... داشتم با سرعت می روندم... نمی فهمیدم که توی کدوم اتوبانم... نمی فهمیدم که دارم به کدوم سمت می رم... ماشین های اطرافمو نمی دیدم... صدای جیغ های آوا رو درست نمی شنیدم. در همین موقع 206 گاز داد کمی از ما جلو زد... آوا جیغ زد:
بابا دوربینم داره به خدا!
داد زدم:
این قدر نگران دوربین نباش... جاشو می دونم.
206 با یه حرکت حرفه ای سبقت گرفت و جلوی ماشینمون در اومد. کمی سرعتو پایین اوردم. 206 گاز داد و من زدم روی ترمز... نوری تو فضا پیچید و دوربین از 206 عکس گرفت. از دوربین گذشتم و پشت 206 روندم. آوا با تعجب به سمت عقب برگشت ... انگار منتظر بود که دوربین از ما هم عکس بگیره. بعد دوباره صاف نشست و نگاهی متعجب به عقربه ها کرد و سرعتو چک کرد. پوزخندی زد و گفت:
بابا تو دیگه کی هستی؟
ابرو بالا انداختم و گفتم:
به خاطر روی گل رضا! کلی عقب افتادیم در عوض!
آوا پوزخندی زد و گفت:
نه تو رو خدا! می خوای دو سه تا عکس خوشگل از زوایای مختلف ازمون بگیرن که بذاریم توی آلبوم خانوادگیمون؟
206 شروع کرد به اذیت کردن... راه نمی داد... هر طرفی که می خواستم بپیچم می پیچید و راهمونو سد می کرد. به طرف چپ پیچیدم... 206 سریع به طرف چپ پیچید... سرعتشو کم کرد تا منو هم مجبور به همین کار کنه... ذهن راننده رو خوندم... تلاش آخرمو کردم... به سمت راست پیچیدم... 206 هم به سمت راست پیچید... آوا به صندلی ماشین چنگ انداخته بود و داشت خودشو کنترل می کرد که چیزی بهم نگه... می دونستم داره زیرلب بهم بد و بیراه می گه.
در یه حرکت سریع کمی به سمت راست پیچیدم و بعد سریع به سمت چپ تغییر مسیر دادم و سبقت گرفتم. گاز دادم و جلوی 206 پیچیدم... گاز دادم و جلو زدم. یه کم که جلو زدم یه دفعه محکم روی ترمز زدم. آوا جیغ زد... خودمو سفت سرجام محکم کردم. صدای ترمز 206 و از پشت سرم شنیدم. آوا بازوهاشو جلوی صورتش گرفت و ... .
برخوردی صورت نگرفت. در آخرین لحظه 206 متوقف شد. من زدم زیر خنده... گاز دادم و با سرعت روندم... می دونستم دیگه 206 شانسی برای رسیدن بهم نداره... صاف ترین مسیرها رو انتخاب می کردم و گاز می دادم... سرعتم هر لحظه بیشتر می شد. آوا که عین بید می لرزید التماس کرد:
تو رو جون هر کی دوست داری آروم تر... ترلان آروم تر... الاغ! آروم تر!
نگاهی به آینه انداختم... جدی جدی 206 محو شده بود. از ته دل خندیدم... از اتوبان خارج شدم. ماشینو یه گوشه نگه داشتم. آوا هنوز توی شک بود و می لرزید. رنگش عین گچ سفید شده بود. با دیدن ظاهر آشفته ش خندیدم... در همین موقع 206 بهمون رسید. آوا نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو جمع و جور کنه. شیشه رو پایین دادم و با خنده به راننده ی 206 که با تعجب منو برانداز می کرد گفتم:
حالا کی لیاقت داره که رانندگی کنه؟ بدو... بدو برو ظرفا رو بشور... کهنه ی بچه ها رو هم عوض کن... مردها رو چه به رانندگی کردن؟ برو پسر خوب!
راننده با عصبانیت گفت:
آره! با این ماشین بایدم بتونی ببری.
پوزخندی زدم و گفتم:
وقتی شروع کردی باید یه نگاه به ماشین می انداختی... نه حالا که باختی و ضایع شدی!
شیشه رو بالا دادم. 206 گاز داد و رفت. آوا که نفس های صدادارش کم کم داشت آروم می شد رو بهم کرد و گفت:
دختره ی روانی! داشتی سکته م می دادی! می فهمی؟ نزدیک بود منو بکشی! تو واقعا دیوونه ای!
به شوخی لب برچیدم و گفتم:
خودت مجبورم کردی! تو بودی می گفتی نباید کم بیاریم!
آوا که داغ کرده بود داد زد:
من گفتم؟ من گفتم؟؟؟ من غلط کردم! پیاده شو... بذار خودم بشینم... دیوونه ای به خدا!
من که از حرکات آوا خنده ام گرفته بود جامو باهاش عوض کردم. تو دلم گفتم:
بعد به من می گن مودی! این آوا هم آخر آدم جون دوسته ها!
آوا پشت فرمون نشست و با اعصاب به هم ریخته ای به سمت خونه ی رضا روند. ساکت بودم. می دونستم آوا یه کم ترسیده و تا یه ساعت دیگه همه چیز یادش می ره. فقط سعی می کردم بهش نخندم. سرمو مثل یه بچه ی مظلوم پایین انداخته بودم و چیزی نمی گفتم. بعد یه ربع به خونه ی رضا رسیدیم. رضا یه خونه ی صد متری توی یه آپارتمان به نسبت قدیمی داشت. دانشجوی پزشکی و انترن بود و فقط یه ماه دیگه به فارغ التحصیل شدنش مونده بود.
آوا ماشینو با مصیبت پارک کرد ... تازه اون روز بود که فهمیدم برای چی این قدر کارخونه های خودروسازی برای راننده هایی که با پارک کردن مشکل دارند تجهیزات مختلف طراحی می کنند... تو دلم گفتم:
کسی که بدون صدای بوق بوق نتونه ماشین پارک کنه رانندگی نکنه سنگین تره!
از این فکرها بیرون اومدم و دنبال آوا وارد آپارتمان شدم. خونه ی رضا طبقه ی چهارم بود. بدی اون آپارتمان این بود که آسانسور نداشت. من و آوا در حالی که به نرده ها آویزون شده بودیم چهار طبقه رو بالا رفتیم. وقتی به پاگرد طبقه ی چهارم رسیدیم نفسمون بالا نمی اومد... رضا برای استقبال دم در اومد. یه پسر چشم ابرو مشکی بود که موهای خرمایی تیره داشت. قدش متوسط بود و خوش تیپ بود.
صدای موزیک از در باز خونه بیرون می اومد... مگه من و آوا چه قدر دیر کرده بودیم؟
آوا مشتی به بازوی رضا زد و گفت:
اینم خونه ست تو گرفتی؟ نفسم بالا نمی یاد. چی بگم به تو با این سلیقه ت؟
رضا در حالی که می خندید گفت:
تو اصرار داشتی که نزدیک مامان و بابات باشی.
آوا ابرو بالا انداخت و گفت:
من گفتم؟ تقصیر من ننداز!
تو دلم گفتم:
آره عمه ی من گفته بود! قضیه ی همون 206 ست.
رضا دستشو دور کمر آوا انداخت و با هم وارد خونه شدند. با خنده گفتم:
رضا! خب یه سلام می کردی!
رضا نگاه معنی داری بهم کرد و گفت:
چشمم به خانومم افتاد همه چی یادم رفت... شرمنده! ولی ما با هم از این حرفا نداشتیم.
دست دادیم و پشت سر اون دو نفر وارد خونه شدم. اولین بار بود که خونه ی رضا رو می دیدم... در واقع داشتم خونه ی بخت آوا رو بدون جهیزیه ش می دیدم. کف خونه پارکت بود. رنگ دیوارها یه کم تیره بود و می دونستم که آوا حتما خونه رو رنگ می کنه... تحمل خونه های دلگیرو نداشت. خونه یه سالن بزرگ داشت. آشپزخونه اپن نبود ولی درش کاملا رو به هال باز می شد. یه راهروی کوچیک با در به هال باز می شد که اتاق خواب ها اونجا قرار داشتند. رضا فرش های کف خونه رو جمع کرده بود. بیشتر وسایل خونه توی یکی از اتاق ها جمع شده بود... حدس می زدم رضا وسیله ی زیادی توی خونه ش نداشته باشه. وارد یکی از اتاق های شلوغ پلوغ شدم. کاغذ دیواری کرم اتاق به نظرم قشنگ بود. اتاق پر از پالتو و کت بود که روی هم انباشته شده بودند. چند نفر دختر توی اتاق بودند که حدس می زدم هم کلاسی های رضا باشند. صورت همدیگه رو آرایش می کردند و بلند بلند می گفتند و می خندیدند. پالتو و شالمو در اوردم و روی تخت انداختم. یه دست به موهام کشیدم و از اتاق بیرون اومدم. چشمم به سالن افتاد... تعداد مهمونا از اون چیزی که فکر می کردم بیشتر بود. انگار رضا هر کی که می تونست رو دعوت کرده بود. همه ی مهمونا از جوون های فامیل و دوست های رضا بودند.
وارد هال شدم و نگاهی به دور و برم کردم. رضا داشت آوا رو به دوستاش معرفی می کرد. بعید می دونستم اون شب زیاد بتونم آوا رو ببینم. می دونستم رضا از اول تا آخر مهمونی بهش می چسبه. به سمت سالن رفتم. نگاهی به پرده ها و لوسترها کردم. قدیمی بودند. پیش خودم احتمال دادم که صاحت قبلی خونه این وسایل و روی خونه به رضا داده باشه. دور تا دور سالن صندلی چیده بودند ولی صندلی ها به تعداد افراد نبود. یه میز ناهارخوری کوچیک توی سالن بود که روش چند مدل خوراکی و تنقلات چیده شده بود.
نگاهی به مهمونا کردم. همه تیپ آدمی اونجا پیدا می شد. بعضی از دخترها روسری سر کرده بودند... بعضی ها تا می تونستند آرایش کرده بودند... خیلی ها مثل من معمولی و ساده بودند. متوجه شدم رضا هم مثل آوا روابط اجتماعی خوبی داره. با هر تیپ آدمی می تونست گرم بگیره.
روی یکی از صندلی ها نشستم. پا روی پا انداختم و به مهمونا زل زدم... حدس می زدم تا آخر شب کارم همین باشه... تو دلم گفتم:
ای کاش هنوز توی خیابون داشتم گاز می دادم...
بالاخره آوا تونست از رضا جدا شه و لباسشو عوض کنه. کنارمن نشست و در گوشم گفت:
ببینم می تونم امشب تو رو به کسی بندازم یا نه.
خندیدم و سر تکون دادم. آوا پوفی کرد و گفت:
مامانت راست می گه ها! تو دیگه زیادی بی انگیزه ای. دیگه هر دختر بیست و دو ساله ای اگه مثل تو مریض نباشه به ازدواج کردن فکر می کنه.
چشمامو تنگ کردم و گفتم:
تو همیشه طرف مامان منو می گیری! آخرش از دست شما دو تا مجبور می شم ارشدم بخونم. شوهرم که اگه پیدا بشه حرفی ندارم... صد بار بهت گفتم... مشکل اینجاست که کسی پیدا نمی شه.
آوا ابرو بالا انداخت و گفت:
اگه من کسی و بهت پیشنهاد بدم چی؟
نچی کردم و گفتم:
آوا! وسط تولد رضا جای این حرفاست؟
آوا خندید و گفت:
خب چی کار کنم؟ برم اون وسط با چاقو برقصم؟ همه دارن حرف می زنن دیگه! تو ام که خدا رو شکر هر سال مثبت تر از پارسال می شی! حرف دیگه ای به نظرت می رسه که به هم بزنیم؟
شونه بالا انداختم و خواستم چیزی بگم که یه دفعه جو مهمونی تغییر کرد. چند نفر از مهمونا رو دیدم که به سمت در برگشتند... طولی نکشید که نصف بقیه ی مهمونا هم به همون سمت برگشتند. یه سری از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارند... یه سری از دخترها زیرزیرکی می خندیدند و چیزی در گوش هم می گفتند. یه دفعه سکوت عجیبی بین مهمونا برقرار شد... صدای موزیک تنها صدایی بود که می اومد. من و آوا با تعجب به هم نگاه کردیم. از جامون بلند شدیم و یه کم جا به جا شدیم تا هال رو ببینیم. در کمال تعجب رضا رو دیدم که اشک توی چشماش جمع شده بود... قلبم توی سینه فرو ریخت... چی شده بود؟ رضا با حالت عجیبی به کسی که جلوش بود زل زده بود... آوا که دید رضا منقلب شده سریع به سمتش رفت. یه کم بیشتر جا به جا شدم. حالا دیگه می تونستم هالو کامل ببینم. چند تا از دوستای رضا که دور و برش بودند هم به مهمون تازه وارد زل زده بودند... یه سری با تعجب و شگفتی... و یه سری هم مثل رضا با چشم های اشک آلود... به دلم بد اومد... نکنه خبر مرگ کسی و اورده بودند؟
رضا لب هاش رو محکم بهم فشرد... دستهاش و جلو برد و پسر جوونی که همه بهش زل زده بودند رو توی بغلش فشرد... هیچکس حرفی نمی زد... انگار همه به احترام رضا سکوت کرده بودند. حال بعضی ها هم مثل رضا بود... داشتم از کنجکاوی می مردم... به آوا نگاه کردم... انگار دست کمی از من نداشت. با تعجب به پسری که رضا رو متاثر کرده بود نگاه می کرد... بالاخره یکی از دوستای رضا در گوش آوا چیزی گفت... ابروهای آوا بالا رفت... سرشو به نشونه ی فهمیدن تکون داد... به سمت رضا چرخید... اخم کرد و سرشو پایین انداخت... چند ثانیه بعد دست هاشم به سینه زد... فهمیدم یه چیزی اذیتش می کنه... انگار ناراحت شده بود... ولی جنس ناراحتیش با جنس ناراحتی بقیه ی مهمونا که با تعجب آمیخته بود، فرق داشت.
نگاهی به پسر قدبلند کردم که از آغوش رضا بیرون اومد. فقط می تونستم موهای خوش حالت تیره شو از پشت ببینم. یه کت اسپرت مشکی پوشیده بود. از پشت که به نظر می رسید خوش اندام باشه. درست همون موقعی که شونه بالا انداختم و توی دلم گفتم ((به من چه! بعدا می فهمم،)) پسر به سمت سالن برگشت...
اون قدر شکه شدم که قلبم توی سینه فرو ریخت... دلیل خنده های آهسته ی دخترها رو فهمیدم... نگاهی به چشم های آبی پسر کردم... یه ثانیه محو زیبایی تاثیرگذارش شدم... اون اینجا چی کار می کرد؟

اونم با دیدن من یه کم با تعجب نگاهم کرد... بعد سرشو پایین انداخت و دوباره به سمت رضا برگشت... رضا نفس عمیقی کشید... خودشو کنترل کرد و گفت:
مرسی که اومدی... خیلی برام ارزش داشت... خیلی... .
آهسته به شونه ش زد... چند نفر از دوستای رضا با پسر چشم آبی دست دادند. هیچکس به اندازه ی رضا احساساتی نشده بود. حال و هوای رضا عوض شده بود... طرز نگاه کردنش به پسر چشم آبی عجیب بود. انگار وقتی اونو می دید یه دنیای دیگه پیش چشمش جون می گرفت.
پسر با گام هایی کوتاه به سمت سالن اومد. رضا دستشو روی شونه ش گذاشت و رو به مهمونا کرد و گفت:
بچه ها حتما متوجه شدید که امشب یه مهمون ویژه داریم...
چند بار با دست روی شونه ی پسر زد و لبخند تلخی بهش زد. منتظر بودم که رضا اونو به جمع معرفی کنه ولی انگار نیاز به معرفی نداشت. انگار همه می شناختنش.
آوا با اخم و تخم به سمت من اومد. من که داشتم از کنجکاوی می مردم سریع در گوشش گفتم:
این کیه؟
آوا با عصبانیت نفسشو بیرون داد. شکلکی با صورتش در اورد و گفت:
رفیق دوران جاهلیت رضا!
با تعجب ابرو بالا انداختم و گفتم:
یعنی چی؟ رضا و دوران جاهلیت؟
آوا که داشت شدیدا حرص می خورد و پاش رو با حالتی عصبی تکون می داد گفت:
آره دیگه! دیدی که بعضی ها می یان دانشگاه جوگیر می شن؟ حالا نه این که خیلی کارهای بدی کرده باشه... فقط پارتی و اینا. به هر حال... نمی دونم چرا حالا که رضا داره متاهل می شه سر و کله ی این پسره پیدا شده.
سری تکون داد و گفتم:
همچین اشک توی چشم های رضا جمع شده بود انگار داشت معشوقش و بد صد سال می دید.
آوا پوزخندی زد و گفت:
از همین علاقه می ترسم... خوشم نمی یاد دور و بر رضا ببینمش... ای کاش بره برای همیشه گم و گور بشه... یکی دو سالی بود که رضا ازش خبر نداشت. امشب یکی از دوستای رضا خوش خدمتی کرده و دعوتش کرده.
آوا ایشی گفت و چشم غره ای به پسر چشم آبی که داشت با دوستای رضا صحبت می کرد رفت. پیش خودم اعتراف کردم که اگه این پسر با این قیافه و ظاهر توی یه پارتی بره چی می شه! نگاهی به دخترهایی کردم که توی مهمونی بودند. خیلی هاشون با هیجان اون پسرو نگاه می کردند و دور و برش به امید یه نگاه رژه می رفتند... نگاهی دقیق به نیم رخ صورتش انداختم... لب های خوش فرم و بینی کاملا متناسب با صورتش داشت... توی نگاه اول چشم های آبی تیره ش توجه ها رو جلب می کرد ولی دلیل اصلی زیبایی صورتش لب ها و بینی اش بود... انگار به موهای مشکی خوش حالتش خیلی می رسید. از همون فاصله می تونستم تشخیص بدم که موهاش حالت ابریشمی داره. به نظرم پسر بدی نمی اومد. یادم اومد که اون روز صبح چه قدر لحن صحبت کردنش با ادب و احترام همراه بود. شونه بالا انداختم... به من چه؟ حتما آوا یه چیزی می دونست که اون طوری می گفت.
آوا چنان نیشگون محکمی از بازوم گرفت که نفسم بند اومد... با صدای بلند آخی گفتم. دو سه نفر برگشتند و با تعجب نگاهمون کردند. آوا در گوشم گفت:
به خدا اگه بری تو نخش چشمتو با ناخونام در می یارم.
خواستم اذیتش کنم. برای همین گفتم:
خودت گفتی می خوای یکی رو بهم پیشنهاد بدی... فکر کردم همینه. خوبه من پسندیدم... به هم می یایم... خوشگله.
آوا پشت چشمی نازک کرد و گفت:
به قول مامانت مرد خوشگل مال دیگرونه.
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و پخ زدم زیر خنده... آوا دوباره ساکت شد... کاملا مشخص بود که توی ذوقش خورده. من که کنجکاو بودم بیشتر در مورد گذشته ی رضا ... که به زودی شوهر بهترین دوستم می شد... بدونم گفتم:
خب بگو ببینم... ماجرای رضا چیه؟ تو که بعد اون همه ایراد گذاشتن روی اون همه خواستگار نرفتی با یکی که گذشته ی خوبی نداره ازدواج کنی!
آوا روی صندلی نشست. منم کنارش نشستم. دوباره اخم کرد... پاشو با حالت عصبی تکون داد و گفت:
نه... یه چیز خیلی بد نیست... می گم فقط می رفتند پارتی... رضا توشون از همه بچه مثبت تر بود.
این تیکه رو اصلا باور نکردم. آوا ادامه داد:
نمی دونم ترلان... همیشه یه گوشه ی ذهنم بود که دارم اشتباه می کنم که به رضا اعتماد کردم... همیشه فکر می کردم یه روز رضا منو متوجه می کنه که گذشته اش توی زندگی آینده مون بی تاثیر نیست... دیدی این دخترهایی که نزدیک عروسیشونه چه قدر شک و تردید به جونشون می افته؟ بین این همه شک و تردید یه دفعه سر و کله ی این پسره هم پیدا شد...
من که کم کم داشتم به رضا شک می کردم گفتم:
وضعش که خراب نبود! بود؟
آوا چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
نه بابا! مگه نه که جواب مثبت نمی دادم... ولی شک به دلم افتاد... یعنی همین امشب... دوست دارم این پسره رو بزنم... به خدا اگه پاش به خونمون باز شه خودم قلم پاشو می شکنم.
در همین موقع رضا به سمتمون اومد. دستشو روی شونه ی آوا گذاشت و با مهربونی گفت:
می یای برقصیم؟ تا ما شروع نکنیم کسی روش باز نمی شه ها!
آوا لبخند کمرنگی به رضا زد و با هم وسط رفتند. همه ی مهمونا با دیدن این صحنه شروع کردند به دست زدند... نگاه من بی اختیار روی پسر چشم آبی چرخید... داشت نگاهم می کرد... وقتی چشم تو چشم شدیم سرشو آهسته به نشونه ی آشنایی تکون داد. منم همین کار رو کردم... با همون یه نگاه تشخیص دادم که توی صورتش یه غم بزرگه... این همون چیزی بود که توی صورت رضا هم می دیدم... خدا می دونست که چه قدر دلم می خواست از ماجرای بین اون دو نفر سر در بیارم ولی آوا خیلی عصبی بود و نمی تونستم ازش چیزی بپرسم. رضا و آوا شروع به رقصیدن کردند... اخم های آوا هنوز توی هم بود... رضا با محبت و عشق به صورت آوا زل زده بود. منم بی اختیار با نگاه کردن به اون دو تا لبخند می زدم... خیلی برام جالب بود که رضا این طور با عشق و علاقه به آوا نگاه می کرد... تجربه ی این احساس رو نداشتم... ولی وقتی بهش فکر می کردم می دیدم که ته دلم این حسو دوست دارم... مثل هر دختر دیگه ای دوست داشتم که تجربه ی عشق و عاشقی و داشته باشم... ولی بعد یاد حرف آوا افتادم... یادم افتاد که گفته بود به رضا اعتماد کرده ... در واقع چشماشو بسته بود... از آوا توقع تصمیم غیرمنطقی نداشتم... انگار راست بود که می گفتند اگه آدم به کسی علاقه داشته باشه دور عقل و منطقو خط می کشه.
چند نفر از مهمونا هم به رضا و آوا پیوستند و یه کم فضای مهمونی شادتر شد. در همین موقع از گوشه ی چشمم دیدم که پسر چشم آبی به سمتم اومد... کنارم ایستاد و با صدای به نسبت آهسته ای گفت:
فکر نمی کردم اینجا ببینمتون.
شونه بالا انداختم و جوابی ندادم. پسر گفت:
می خواستم بابت صبح تشکر کنم... راستش... نتونستم صبح بگم که... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
آره واقعا! عملیات فوق مهمی بود... نجات یه کیف پر شکلات.
خندید و چشمم به ردیف دندون های سفیدش افتاد... خدا رو شکر دندوناش روکش بود. ظاهرا حداقل یه عیب کوچولو توی ظاهرش بود. ثابت شد فرضیه ای که پیش خودم داشتم درست بود... معلوم بود به خودش می رسه. گفت:
فقط شکلات نبود... ظرف غذامم توش بود... .
سرمو پایین انداختم و آهسته خندیدم... گفتم:
یه کیفی... موبایلی... مدرکی... چیزی اون تو نبود که دلم خوش باشه؟
سرشو به نشونه ی نفی تکون داد و گفت:
نه متاسفانه... معمولا چیزهای مهمو توی جیبم نگه می دارم.
چشمم به آوا افتاد که وسط رقصیدن داشت بهم چشم غره می رفت... تو دلم گفتم:
رضا توی جوونی یه غلطی کرده آوا چشم غره هاشو به من می ره.
پسر گفت:
می تونم اسمتون و بدونم؟
گفتم:
تاجیک هستم.
یه صدایی توی سرم گفت:
خب چرا این قدر رسمی؟
اضافه کردم:
ترلان تاجیک.
دوباره همون صدا گفت:
فامیلیتو نمی گفتی بهتر بود!
من نمی دونم این کی بود که توی ذهنم مرتب نصیحتم می کرد. سرمو آهسته تکون دادم تا از فکر این شخص نصیحت گر توی ذهنم بیرون بیام... جالب این بود که حرف های این شخص شباهت عجیبی به حرف های مامانم داشت. یاد جمله های جالب مامانم افتادم و سعی کردم جلوی خنده امو بگیرم.
پسر گفت:
منم رادمان م... رادمان رحیمی.
خدا رو شکر کردم که دیگه مجبور نبودم اونو تو ذهنم (( پسره )) خطاب کنم. تو دلم گفتم:
این قدر بدم می یاد اسم عجیب غریب روی بچه هاشون می ذارن... رادمان دیگه چه کوفتیه... حالا بدم نیست.
یه فکری به ذهنم رسید... شاید می تونستم از زبون اون یه چیزهایی بیرون بکشم... دست خودم نبود. فوضولیم گل کرده بود. با لحنی عادی گفتم:
شما چطور با رضا آشنا شدید؟ ظاهرا دوست های قدیمی هستید.
همون طور که به رقصیدن مهمونا نگاه می کرد گفت:
اوهوم... دوست های قدیمی هستیم.
رسما از زیر جواب دادن در رفت. منم با پررویی بهش زل زده بودم... هنوز منتظر بودم که جواب سوالمو بده. چند ثانیه بهش زل زدم... نه بابا! انگار نه انگار! بعد چند لحظه به سمتم برگشت و گفت:
چیزی شده؟
با پررویی گفتم:
منتظر جواب سوالمم.
لبخندی زد و گفت:
اگه فکر می کردم لازمه که شما بدونید همون موقع جوابتونو می دادم!
خدا رو شکر! چه قدرم رک بود! چنان چشم غره ای بهش رفتم که توی زندگیم به هیچکس نرفته بودم. با همون لحن مودب و محترمش حالمو گرفته بود.
بعد چند دقیقه یکی از دوستای رضا به سمت رادمان اومد و با هم به سمت بقیه رفتند. تا آخر شب سعی کردم نگاهش نکنم... به نظرم یه خورده از خود راضی می اومد.
اول مهمونی فکر می کردم فرصت زیادی برای با آوا بودن ندارم ولی بهم ثابت شد که اشتباه کرده بودم... آوا که لجش گرفته بود تا تقی به توقی می خورد پیشم می اومد. رضا هم که هنوز یه جورایی توی شک بود از اول تا آخر مهمونی دور و بر رادمان می گشت.
همون طور که از رضا انتظار داشتم شامو از بیرون گرفته بود... مثل همیشه همه چیزو راحت می گرفت. از این خصوصیت اخلاقیش خوشم می اومد. برای همه همبرگر گرفته بود و اصلا خودشو توی زحمت ننداخته بود. هرچه قدر به آوا اصرار کرد که کنار هم بشینند آوا قبول نکرد. عین کنه به من چسبیده بود. تنهایی منو بهونه کرد و زیر بار نرفت. بعد چند دقیقه هم پیشمون شد... وقتی چشمش به رضا افتاد که یه گوشه نشسته و بدون این که لب به غذاش بزنه داره با رادمان حرف می زد جوش اورد و از کار خودش پشیمون شد.
یه ساعت بعد از مراسم باز کردن کادوها بیشتر مهمونا قصد رفتن کردند. یه نگاه به ساعتم کردم. یازده و نیم بود. دیگه داشت دیر می شد. آوا پالتو و شالمو از توی اتاق اورد و دستم داد. داشتیم لباسامونو می پوشیدیم که رضا و رادمان به سمتون اومدند. رادمان یه لبخند به نشونه ی آشنایی بهم زد که با چشم غره جوابش و دادم... ازش خوشم نیومده بود.
رضا به آوا گفت:
تو بمون... می خوام باهات حرف بزنم.
آوا روسریشو سر کرد و گفت:
فردا بیا ماشینتو ازم بگیر... می خوام ترلانو برسونم.
رضا خیلی جدی گفت:
برای ترلان آژانس می گیرم... ببین! من و راد باید یه چیزیو برات توضیح بدیم... .
رادمان آهسته گفت:
نگو راد!
دوتایی بهم نگاه کردند... دوباره نگاهشون رنگ غم گرفت. رضا آهی کشید... سرشو پایین انداخت و گفت:
بمون آوا... ترلان با آژانس می ره.
آوا خیلی سفت و محکم گفت:
بابای ترلانو که می شناسی... خوشش نمی یاد ترلان با آژانس جایی بره.
راست می گفت... بابام خیلی به این مسئله حساس بود.
بابام به عنوان یه قاضی اون قدر پرونده های جنایی مختلف و بررسی کرده بود که نسبت به همه چیز بدبین شده بود. مرتب بهم گوشزد می کرد که سوار ماشین های شخصی نشم. تنها دلیلی که رضایت می داد با وجود باطل شدن گواهینامه ام رانندگی کنم این بود که حتی از تاکسی ها هم می ترسید... بهم اجازه نمی داد که دیر وقت با آژانس جایی برم... نمی دونم... شاید اون این شهرو بهتر از من می شناخت.
رضا پوفی کرد و گفت:
باشه... اگه مشکلت ترلانه، راد... ببخشید... رادمان می رسونتش... بمون باهات حرف دارم.
آوا که بدجوری عصبی بود صداشو بالا برد و گفت:
می گم بابای ترلان حساسه! آژانس مطمئن تر از این آقاست.
زیرچشمی نگاهی به رادمان کردم. با خونسردی به آوا نگاه کرد و گفت:
اگه اجازه بدید رضا دقیقا می خواد در همین مورد باهاتون صحبت کنه.
من آهسته به آوا گفتم:
می خوای یه کم بیشتر بمونیم... حرفاتون که تموم شد می ریم.
رضا سریع گفت:
نه! اگه دیر کنی بابات نگران می شه... رادمان می رسونتت... .
عجب گیری داده بود! اگه گذاشت من فضولی کنم. نگاهی به آوا کردم... می دونستم به صلاح آواست که بمونه و در مورد نگرانیش با رضا حرف بزنه... سه ماه دیگه عروسیشون بود. این پسره هم که منو نمی خورد! با این که دوست نداشتم باهاش توی یه ماشین تنها بشم رو به آوا گفتم:
باشه... مسئله ای نیست. من فردا بهت زنگ می زنم.
آوا با ناامیدی نگاهم کرد... امیدش به من بود. مشخص بود که دوست نداشت توی اون شرایط با رضا حرف بزنه. می دونستم شاید این موضوع باعث ایجاد دلخوری و کدورت بشه. برای همین به آوا فرصت ندادم که پشیمونم کنه. سریع با اونو رضا خداحافظی کردم و دنبال رادمان از خونه خارج شدم.
همون طور که داشتم از پله ها پایین می اومدم با خودم فکر می کردم که جواب بابامو چی بدم... می دونستم اگه بفهمه دارم با یه پسر غریبه برمی گردم خونه ازم ناامید می شه. هرچند که می دونستم برگشتن با رادمان مسلما بهتر از برگشتن با آژانسه. به این نتیجه رسیدم که بهترین راه اینه که راستشو بگم. مسلما بابا می فهمید که توی اون شرایط بهترین انتخابم همین بود. از طرف دیگه می تونستم از این فرصت استفاده کنم و کلی بهونه گیری کنم که چرا ماشینشو بهم نمی ده و منو این طوری توی دردسر می اندازه. لبخندی از سر رضایت زدم... آره! این خوب بود!
ماشین رادمان یه کمری مشکی بود. ماشینش به طرز عجیبی کثیف بود... انگار ده سالی می شد که نشسته بودنش. سری به نشونه ی تاسف تکون دادم.
جلو رفتم و خواستم سوار بشم. یه لحظه گیج شدم. نمی دونستم باید پشت بشینم یا جلو. یه لحظه دستم به سمت دستگیره ی در جلو رفت... نه زشت بود... .
"پسره پیش خودش نمی گه این دختره چرا چای نخورده پسرخاله شده؟"
دستم به سمت دستگیره ی در عقب رفت... اینم زشت بود... .
" پسره پیش خودش فکر می کنه که من گذاشتمش به حساب راننده آژانس"
دوباره دستم به سمت دستگیره ی در جلویی رفت. صدای خنده ی دختری رو از پشت سرم شنیدم. بی اختیار به سمتش برگشتم. دختر با خنده بهم گفت:
اگه این کاره نیستی بذار من سوار شم.
چشم غره ای بهش رفتم و سوار ماشین شدم. دختره رو شناختم... تازه از خونه ی رضا بیرون اومده بود. جزو دخترهایی بود که توی مهمونی جلوی رادمان رژه می رفت.
رادمان آدرس خونه مونو پرسید و بعد به راه افتاد. بی اختیار توی نخ رانندگی کردنش رفتم... معمولی بود. نه خوب و نه بد! عادت داشتم به رانندگی کردن دیگرون دقت کنم... خدا رو شکر کسی رو هم جز خودم قبول نداشتم.
تقریبا نصف مسیرو رفته بودیم که رادمان به حرف اومد و گفت:
ظاهرا آوا زیاد از من خوشش نمی یاد.
ترجیح دادم مثل خودش رک باشم. گفتم:
نه!
رادمان سر تکون داد و گفت:
حق داره... من توی گذشته م یه سری اشتباهات داشتم... البته اینم بگم ها! رضا هر کاری کرده به اختیار خودش بوده... منم هر راهی که رفتم به اختیار خودم رفتم. من با کارهام به خودم ضرر رسوندم... دوستتون خیلی بی انصافه که اصرار داره اشتباه های رضا رو پای دخالت من بذاره... همین طوری فکر می کنه مگه نه؟
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم:
برگشتن شما باعث شده فکر کنه شاید رضا خیلی هم قابل اعتماد نباشه... برای همین می خواستید منو برسونید؟ برای این که در مورد آوا باهام صحبت کنید؟
رادمان نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت:
پس چه دلیل دیگه ای می تونست داشته باشه؟
من که هنوز حس فضولی قلقلکم می داد گفتم:
من درست نمی دونم جریان چیه... برای همین شاید نتونم کمکی بکنم.
رادمان گفت:
کاری از دست کسی برنمی یاد... من و رضا قصد نداریم برگردیم به گذشته. همه چیز به بدترین صورت تموم شد... می خوام اینو از طرف من به دوستتون بگید... بهشون بگید که من برای رضا دوست ناباب نیستم و قصدم ندارم که دوستیمو به خاطر یه سری تصورات غلط و اطلاعات ناقص خراب کنم.
سری تکون دادم و گفتم:
بهش می گم... مطمئن باشید که برایش فرقی نمی کنه... با این حرفا دلش گرم نمی شه.
رادمان شونه بالا انداخت و گفت:
فکر می کنم زدن این حرفا از سکوت کردن بهتر باشه.
من که آخرش هم نفهمیدم ماجرا چیه. یه ربع بعد به خونه رسیدیم. آهسته تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم. نگاهی به چراغ روشن اتاق مامان و بابام کردم... پوفی کردم و در حالی که به سمت خونه می رفتم خودم و برای جواب پس دادن آماده کردم.

فصل دوم:


دزدگیرو زدم و به سمت خونه ی ویلایی رفتم. نمای سفید خونه به خاطر هوای کثیف شهر کم کم خاکستری شده بود. حیاط جلوی خونه دو باغچه ی بزرگ در دو طرف ورودی خونه داشت که از علف های هرز پر شده بود. درخت های قدیمی و بلند سال ها بود که دیگه میوه نمی دادند.
از سه پله ی گلی عبور کردم و در خونه رو باز کردم. چشمم به فضای خونه که خورد اخم هام تو هم رفت. مثل همیشه ساکت... تاریک... و کثیف بود. سرامیک کف خونه جلای سابقو نداشت. یه خونه ی دوبلکس و بزرگ بود که بیشتر شبیه مخروبه ها می موند. لامپ های سوخته ی چلچراغ عوض نشده بود و کل فضای خونه فقط با ده لامپ باقیمونده روشن شده بود. سه متر جلوتر از ورودی خونه دو پله ی عریض و کم ارتفاع بود که به سالن ختم می شد. دو ردیف پله با طرح نیم دایره از دو طرف سالن به طبقه ی دوم می رسید که اتاق خواب ها اونجا قرار داشت.
فرش های روشن و شیک کف خونه کثیف شده بودند. مبل های شیری رنگ دودی به نظر می رسیدند. روی همه ی میزها شلوغ و به هم ریخته بود. هر طرف ظرف های کثیف و کاغذهای مچاله شده دیده می شد. وسایل شخصی اعضای خونه روی زمین ریخته بود.
نگاهمو از خونه ای که برام حکم دیوونه خونه رو داشت گرفتم. از دو پله بالا رفتم و وارد سالن شدم. یه دست مبل دور تا دور سالن با فاصله از هم به صورت نیم دایره چیده شده بود. تو مرکز این نیم دایره یه تلویزیون و سیستم صوتی تصویری به نسبت قدیمی قرار داشت. روی میز شیشه ای که رو به روی بزرگ ترین مبل بود، جای سوزن انداختن نبود. چند تا کتاب و یه خروار ظرف کثیف و چند تا قرص روی میز بود.
چشمم به سامان افتاد که با نگرانی نگاهم می کرد. کنترل تلویزیون رو روی مبل انداخت و گفت:
کجا بودی؟
کیفمو گوشه ی سالن انداختم و گفتم:
شیفت شبم بود.
سامان گفت:
مگه صبح مرخصی نداشتی؟
با بی حوصلگی گفتم:
صبحو مرخصی گرفتم... اگه امشبو می پیچوندم باید فردا می موندم. حسش نبود. تو مثلا داشتی درس می خوندی؟
سامان کتاب های زبانشو جمع کرد و گفت:
مثلا!
در همین موقع زنی شبه مانند از پله ها پایین اومد. چشم های قهوه ای رنگشو با تعجب به من دوخته بود. لباس خواب خاکستری رنگش به تن لاغرش زار می زد. موهای سفیدش تا روی شونه هاش می رسید. صورت شکسته اش اون زن پنجاه ساله رو حداقل شصت ساله نشون می داد. وارد سالن شد. با دهانی نیمه باز به سمتم اومد. دست های لاغرشو بالا اورد و با صدایی که از ته چاه در می اومد زیر لب گفت:
آرمان... چرا این قدر دیر کردی؟... مدرسه نیم ساعت پیش تعطیل شده بود. زنگ زدم به ناظمتون گفت که از سرویس جا موندی.
به سمتش رفتم. بوسه ای به دستش زدم. با مهربونی گفتم:
هنوز نخوابیدی؟