نگارمن(قسمت اول)
مثل پتو زمین رو پوشانده بود خیره نگاه می
کردم زیور یه فنجون قهوه کنارم گذاشت خ-
واست بره که صداش کردم - زیور جمشید
رو صدا کن( جمشید تنها کسی بود که در
این دنیا داشتم یادگار پسرم سیاوش بود.
وقتی جمشید فقط چهار سالش بود
سیاوش و همسرش فرخنده در یک اتش -
سوزی جان خودشون رو از دست میدن
- با من کاری داشتید مادرجون - بله عزیزم
بیا بشین - بفرمایید - هفته ی پیش بهت
گفتم میخواهم خاطراتم رو برات تعریف کنم
تا اونارو یادداشت کنی و برای نسل های
بعدی به یادگار نگه داری پس خوب گوش
کن . - صبرکنید قلم و کاغذ بیارم . وقتی
جمشید برگشت با بستن چشمام همه ی
خاطرات مثل یک فیلم از جلوی چشمم
گذشت- از بچگی شروع میکنم:
یادمه از وقتی خودمو شناختم فهمیدم
نصف کم دارم مادر کم دارم اما بعد ها فهمیدم نصف دیگه ی وجودم حتی از مادری که هیچ وقت ندیدم هم ازم دورتر بود. پدرم یکی از افسر های قدرتمند ارتش پهلوی بود با اینکه از نظر مالی من و تامیین میکرد ولی از نظر عاطفی هیچ وقت .
اون زمان تنها کسی رو که جز پدرم داشتم خالم بود خالم خیلی مهربون بود جای خالی مادر رو برام پر میکردخاله شمسی پسرس داشت که تقریبا هم سن و سال من بود پسری که از بچگی بهش وابسته بودم و با بزرگ تر شدن هردومون گرمای عشق در و جود هر دومون شعله ور شد
پسر خالم سهراب.
سهراب برخلاف بچه های دیگه از همون دوران کودکی غیرتی و بامرام بود همه از پیر گرفته تا یه بچه ی یک ساله اون رو دوست داشتن . در دوران کودکی تنها هم بازیه من سهراب بود یادمه وقتی مدرسه میرفتم سهراب توی درس ها کمکم میکرد سهراب پسر باهوش و با استعدادی بود و من همیشه به هوش او غبطه میخوردم
کمکم باگذشت زمان من و سهراب روز به روز بزرگ و بزرگ تر میشدیمسهراب هرروز برای من جذاب و جذاب تر میشد خاله شمسی که از عشق بین من و سهراب باخبر شده بود یک روز من رو برای نهار دعوت کرد اون روز خاله از من و سهراب خواست که فعلا صبر کنیم تا وقتی هر دو به سن ازدواج رسیدیم من رو از پدرم برای سهراب خواستگاری میکنه . از اون روز خوش تقریبا چندسال گذشته بود من و سهراب هردو به سن ازدواج رسیده بودیم قراربود خاله وقتی که عصر پدرم برمیگرده باهاش تماس بگیره و قرار خواستگاری و بذاره.
همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه اون روز پدرم با خبری که به من داد خوشی رو برای همیشه از زندگی من بیرون کرد....
ادامه دارد