رمان چشم هایی به رنگ عسل18
ناگهان از لا به لای درختها، تصویر قامت مردی را دیدم که با
تمام وجود از او نفرت داشتم و حضورش همیشه برایم مایه عذاب روحی بود! چنان
جا خوردم که نزدیک بود قالب تهی کنم!آقا حیدر با شاخه گل رزی در دست و
همان چهره کریه و لبخند مرموز ، قدمی جلو آمد و گفت:
- پس بالاخره اومدی؟!
بقدری
شوکه شده بودم که کلامی از حنجره ام خارج نشد .طرز بیان جمله و نگاهش به
گونه ای بود که انگار به شکارش می اندیشد!در طول این سه روز ، اصلا او را
ندیده بودم و حضورش را به کلی از یاد برده بودم .یعنی همه این بازیها از
جانب او بود؟! خدای من! چقدر حواس پرت بودم که متوجه نشدم .فرزاد که می
دانست من به چه گلی علاقه دارم! سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم تا به ترس
عمیقم پی نبرد
- شما اینجا چکار می کنید؟!
- توقع داشتی کجا باشم؟من همیشه همون جایی ام که عشقم اونجاست!
قلبم بشدت می تپید و ضربانش از روی لباس هم هویدا بود .نباید خود را می باختم .
- بسیار خب، برای من مهم نیست! همین دور و اطراف باشید تا اگه کارتون داشتیم در دسترس باشید!
این
را گفتم و به عقب برگشتم تا بلافاصله از آن مکان وهم انگیز بگریزم ، ولی
ناگهان خیزی برداشت و دستم را گرفت ! بی اراده جیغ بلندی کشیدم ؛ او بسرعت
دستش را جلوی دهانم قرار داد و مرا به دیوار چسباند! چشمهای سرخ و منفورش
را نزدیک صورتم گرفت و غرید:
- بهتره که سر و صدا نکنی و آروم باشی ، چون باهات کار دارم!
احساس
کردم هر لحظه ممکن است جان از بدنم خارج شود! و چشمهایم گرد و فراخ به او
دوخته شد .هنگامی که دید ساکت و بی حرکت ایستاده ام ، دستش را برداشت و
شاخه گل را به صورتم کشید و خندید .
- نترس عروسک خوشگل! کاری باهات ندارم ، فقط دلم میخواد به حرفهام گوش کنی، همین!
واقعا که چقدر منفور و رذل بود! با صدای لرزانی گفتم:
- حالم ازت بهم میخوره ! اون دهن کثیفت رو ببند!
بمحض
پایان یافتن جمله ام دستش را بالا برد و با قدرت تمام بر روی گونه ام فرو
آورد .برقی از چشمهایم گذشت و نفس در سینه ام گره خورد! خون گرم و غلیظی از
گوشه لبم چکید .با عصبانیت فریاد زد:
- خفه شو و فقط به
حرفهام گوش کن! تو باید بدونی که من از همون لحظه اول که دیدمت عاشقت شدم!
از همون روزی که اومدی شرکت. یعنی اگر مردی باشه که تو رو ببینه و عاشقت
نشه واقعا مرد نیست ! از منم توقع نداشته باش که از لعبتی مثل تو بگذرم !
با خودم عهد کردم هرجور شده تو رو به دست بیاورم ولی از بخت بد نفهمیدم که
فرزاد هم عاشقت شده .این رو وقتی فهمیدم که تو مریض شدی و نیومدی شرکت. اون
جلوی چشمهای من مثل مار زخمی به خودش می پیچید و من می دونستم که این یعنی
اوج علاقه ! صدبار به الهام التماس کرد که تماس بگیره خونه تون و حال تو
رو بپرسه.حتی تو خونه هم همه اش از تو حرف می زنه! ولی من ناامید نشدم.
فرزاد از وقتی چشم باز کرده همه چیز داشته! خونه، ماشین ، پول ، زندگی مرفه
، سفر خارجه......همه چیز!
اون می تونه با هر دختری ازدواج کنه ولی
نباید تو رو از من بگیره !من فقط تو رو میخوام! فقط تو! باور کن که
خوشبختت می کنم!حالا چکار می کنی ؟ قبول می کنی یا نه؟!
در باورم نمی گنجید .کم مانده بود از ترس و وحشت نقش بر زمین شوم . این چرندیات چه بود که می شنیدم ؟با التماس نالیدم:
-
این مزخرفات رو بریز دور! به چه جراتی این مهملات رو سر هم می
کنی؟ حالا اشکالی نداره .من حرفهات رونشنیده می گیرم .به فرزاد هم چیزی نمی
گم! می دونی که اگه بفهمه چه بلایی سرت می یاد؟!
میخواستم زودتر از آنجا خلاص شوم ولی او دستش را سد راهم قرار داد:
-
چرا حرفهام رو جدی نمی گیری؟ من برام مهم نیست فرزاد و یا هر
احمق دیگه ای بفهمه! من تو رو میخوام حتی اگه به قیمت زندگیم تموم بشه. می
فهمی؟!
از حالتش رعشه ای به اندامم افتاد .فریاد زدم:
- تو یه آدم پست و نمک نشناسی !چرا دست از سرم بر نمی داری روانی؟ چی از جونم میخوای؟!
در کمال تعجب قهقهه چندش آوری سر داد:
- آره من خیلی پستم ، خیلی زیاد! و غیر از به دست آوردن تو به هیچ چیز دیگه فکر نمی کنم!
چهره اش به ناگاه ملتهب و برافروخته شد .چیزی نمانده بود از ترس سکته کنم. قدمی نزدیکتر آمد که بلافاصله فریاد زدم:
- اگه یه قدم دیگه برداری جیغ می زنم و همه رو خبر می کنم!
باز خنده ای کرد و هوس آلود سر تا پایم را برانداز کرد.
- اینجا هر چقدر هم که جیغ بکشی کسی صدات رو نمی شنوه!
صدای نفسهای تند و تب آلودش در آن سکوت مرگ آور، موهای بدنم را راست میکرد! در همان حال زیر لب زمزمه کرد:
-
تا حالا کسی بهت گفته خوشگلی تو دیوونه کننده اس! من به فرزاد حق
می دم که اینقدر عاشقت باشه. ولی طفلک بیچاره!هرگز دستش به تو نمی رسه!
باید
کاری صورت می دادم .کاملا مشخص بود که در حالت طبیعی به سر نمی برد ولی
پیش از آنکه عکس العملی نشان دهم وحشیانه به سمتم حمله ور شد. خدای بزرگ!
چه برزخی! چقدر بیچاره بودم که گذشته باز تکرار می شد ! چه سرگذشت شومی و
زشتی انتظارم را می کشید! همیشه در نقطه اوج خوشبختی به یک باره به قعر
نیستی سقوط میکردم .با تمام توانم جیغ می کشیدم و سعی میکردم با ناخنهایم،
صورتش را زخمی کنم .ولی او مرا محکم به دیوار چسبانده بود .لحظه چهره کریه
محسن در نظرم ترسیم شد .به ناگاه دست برد و یقه بلوزم را تا سر شانه پاره
کرد ! بند دلم گسسته شد .با خود عهد کردم حتی اگه مجبور شدم خودم را بکشم
ولی هرگز اجازه ندهم او به امیال شیطانی اش دست یابد. تصویر چشمهای غمگین
فرزاد، بغضی را در گلویم نشاند .با ذکر نام خدا و یاد او نیروی مضاعفی
گرفتم و در حالیکه سعی میکرد تا مرا ببوسد با ناخن چشمش را زخمی کردم .بمحض
اینکه حلقه دستش شل شد او را به کناری پرتاب کردم و در حالی که جیغ های
گوشخراشم ، حنجره ام را زخمی کرد ، پا به فرار گذاشتم ! هنوز چند قدمی
بیشتر دور نشده بودم که جسم سیاه و پشمالویی را خرناسه کشان در مقابل خود
دیدم .از دیدن آن سگ زشت و بزرگ ناگهان متوقف شدم .تمام بدنم از ترس بی حس
شده بود .نگاهی به عقب انداختم .آقا حیدر ناله کنان در حالیکه دستش را روی
چشم زخمی اش قرار داده بود به سمتم می دوید .فرصت زیادی نداشتم با پارس سگ،
جیغ دیگری کشیدم و پا به فرار گذاشتم .حالا به اضافه او یک سگ پشمالو هم
به دنبالم می دوید!نمی دانستم باید از کدام راه بگریزم .با تمام توانی که
از خود سراغ داشتم فقط می دویدم و فریاد زنان کمک میخواستم! در حالیکه
قطرات درشت اشک از چشمهایم سر میخورد نالیدم:
- خدایا! خودت کمکم کن!
کفشهایم
همچون رفیقی نیمه راه پاهایم را در آن دویدن دیوانه وار تنها گذاشتند
.دامنم را تا نزدیک زانو بالاکشیده بودم .پاهای برهنه ام در برخورد با شاخ و
برگ بوته گل ها زخمی شده بود ولی سوزش آن هم متوقفم نکرد .بسرعت از روی
بوته گلی پریدم و تغییر مسیر دادم .حالا در همان راه شنی قرار داشتم که به
ورودی ویلا ختم می شد .آنقدر دویده بودم که احساس خفگی میکردم .صدای گرفته
در گلو تبدیل به هق هق شد .حتی جرات برگشتن و به پشت سر نگاه کردن را هم
نداشتم .صدای پارس سگ و دویدنهای آقا جیدر قلبم را از جا می کند .حس میکردم
که دیگر تمام نیرویم تحیلیل رفته است . در حالیکه دیگر از نفس بریده بودم و
احساس مرگ میکردم ناگهان فرزاد را با چهره ای متوحش و رنگی پریده دیدم که
به سمتم می دوید .اگر در آن لحظه تمام دنیا را یکجا را به دستم می سپردند
تا به این حد خوشحال نمی شدم .آخرین نیرویم را هم به کار گرفتم و ناله کنان
فریاد زدم :
- فر........ زاد.....سـ......گـ......
هنگامیکه
به من رسید با ناتوانی به او نزدیک شدم . در آن لحظه حتی خجالت و شرم هم
معنای حقیقی اش را برایم از دست داده بود!دلم میخواست او را در خود حل کنم
.از اینکه چند دقیقه پیش گمان میکردم او را برای همیشه از دست داده ام،
وحشت سر تا پایم را می لرزاند .فرزاد بلافاصله با صدای مرتعشی گفت:
- «سالی» ساکت باش! بشین!
پارس
سگ قطع شد و با زبانی آویزان و نفس زنان کمی عقب رفت و نشست! هیچ رمقی در
پاهایم نمانده بود .همانطورکه روی زمین نشستم صورتم را بالا آوردم . بمحض
اینکه چشمم به نگاه مهربان و دلواپس فرزاد افتاد که صورتم را می کاوید ، با
صدای بلند گریستم ، به چشمان پر اشکم نگاه کرد و پس از چند لحظه با صدایی
مبهوت و مردد گفت:
- گریه نکن عزیزم دلم، چه بلایی سرت اومده؟!
هق
هق گریه ام اجازه نمی داد تا جوابش را بدهم .بازوهایم را گرفت و مرا از
خود جدا کرد .ناگهان متوجه پارگی لباسم شد .از آنجا که پارگی زیاد بود،
دستم را روی آن گذاشتم و سر به زیر انداختم.چنان خجالت کشیدم که احساس کردم
تا مغز استخوانم از حرارت سوخت!
فرزاد ناباورانه سرم را بالا گرفت و با نوک انگشت ، خون کنار لبم را لمس کرد .به چشمهایم خیره شد و وحشتزده زمزمه کرد:
- شیدا چی شده؟!
نمی
توانستم جوابش را بدهم .با هق هق گریه به عقب برگشتم ولی اثری از آقا حیدر
نبود .دوباره نگاهش کردم .چهره اش حالتی داشت که از آن سر در نمی آوردم .
نمی دانم از نگاه ملتمس و اشک آلودم ، چه احساسی پیدا کرد .ناگهان به من نزدیک شد و من هراسان پشت او پناه گرفتم و او با بغض نالید:
- تو رو خدا حرف بزن دختر! تو که منو دیوونه کردی ، چی شده آخه؟!
کاش می شد تا ابد همانطور بمانیم. چقدر احساس امنیت میکردم .زیر لب با هق هق زمزمه کردم:
- فرزاد......اون......
نگذاشت جمله ام را تمام کنم .مرا از خود جدا کرد و پرسید:
- اون چی؟ اون کیه؟!
- آقا حیدر.....
پیش
از آنکه حرف دیگری از دهانم خارج شود مرا رها کرد و بسرعت به ته باغ دوید؛
چنان با عجله گویی او را هم دنبال کرده بودند! با رفتن او، همان سگ زشت و
پشمالو هم به دنبالش روان شد . دلم در تب و تاب بود .سعی کردم برخیزم ولی
گویی که کتک جانانه ای خورده باشم . تمام بدنم درد میکرد و قدرت حرکت
نداشتم! آن جدال سخت و طاقت فرسا تمام انرژی ام را به یغما برده بود. دامنم
را کنار زدم و به زخم های پایم که از بعضی از آنها خون جاری شده بود، نگاه
کردم . صدای قدمهایی به گوش می رسید. با وحشت سر بلند کردم و بچه ها را
دیدم که خوشحال و خندان بسمت ویلا می رفتند .دلواپس فرزاد بودم، با صدایی
که به شدت گرفته بود، فریاد زدم:
- شایان.....سیامک!
همه
نگاهها بسمتم چرخید .بلافاصله وسایلی را که در دست داشتند .رها کردند و به
سمتم دویدند . شایان جلوی پاهایم زانو زد و وحشتزده پرسید:
- چی شده شیدا؟! این چه سر و وضعیه؟!
با گریه پشت ساختمان را نشان دادم و نالیدم:
- برید اونجا.......فرزاد اونجاست!
پسرها
بسرعت دویدند و الهام با دیدنم در آن حال، جیغ کوتاهی کشید و بیهوش نقش
زمین شد ! بیچاره نرگس هاج و واج مانده بود و نمی دانست به کدامیک از ما
برسد .به جهت اینکه از بهت خارجش کنم .با گریه و زاری ، ماجرا را بطور
خلاصه برایش توضیح دادم. بلافاصله به ویلا رفت و با لیوانی آب و یک شال
حریر بازگشت. شال را به دور بدن من پیچید و به کمک الهام شتافت .با به هوش
آمدن الهام .سه تایی بنای گریه کردن را گذاشتیم .الهام و نرگس از دیدن من
در آن وضعیت اسفناک، بیشتر از خود بی تابی میکردند. البته خبر نداشتند که
من این لحظه های تلخ و شکنجه آور را یکبار دیگر نیز تجربه کرده ام!
در همین گیر و دار ، فرزاد با چهره ای بر افروخته و عصبانی بازگشت و الهام و نرگس را کنار زد و روی پاهایش مقابلم نشست
- اینجا چه خبر بود شیدا؟!
از حالت نگاهش دلم در سینه فرو ریخت .بقدری عصبانی و خشمگین بود که به وحشت افتادم .آرام پرسیدم:
- یعنی چی؟ شایان و سیامک رو دیدی؟!
با خشونت فیر قابل باوری ، شال را از روی شانه ام کشید و با انگشت ، لباس پاره ام را نشان داد:
- یعنی این! ازت پرسیدم اینجا چه اتفاقی افتاده؟!
زبانم بند آمد .می دانستم که این اتفاق رخ می دهد .حالا چطور برایش توضیح می دادم؟ همچون کودکی هراسان گفتم:
- هیچی!
دندانهایش را روی هم فشرد و سیلی محکمی به صورتم زد و دیوانه وار نعره کشید:
- شیدا حرف می زنی یا با دستهای خودم خفه ات کنم؟ اون عوضی با تو چکار کرد؟!
دستم
را بر روی گونه ام گذاشتم؛ همان جایی که او سیلی زده بود. اشک گرم و داغی
از چشمهایم روان شد . احساس کردم صدای بغض آلود و لرزانش لبریز از تمنا و
التماس است . حلقه اشکی می رفت تا در چشکهایش جاخوش کند .نگاه درمانده ام
از دستهای مرتعش فرزاد به صورت الهام و نرگس که مبهوت و ترسیده به این صحنه
نگاه میکردند، سر خورد . بسمتش بر گشتم و نالیدم:
- می
خواست همون عملی رو انجام بده که یه مرد پست و نامرد ، وقتی یه دختر جوون و
تنها رو می بینه، به سرش می زنه! ولی....... ولی من فرار کردم!
مشت گره شده اش را محکم روی پایش کوبید و با حالتی جنون آمیز زیر لب غرید:
- نمک نشناس بی لیاقت، می کشمت!
این
را گفت و بلافاصله از ما جدا شد .این دومین مرتبه ای بود که در طول امروز
سیلی جانانه ای نوش جان میکردم!یکبار از مرد هوسرانی که بشدت از او بیزار
بودم و حالا از مرد عصبانی و عاشقی که بشدت دوستش داشتم! نگاه ملتسم را به
نرگس دوختم
- تو رو خدا برو ببین چه خبره!نکنه چه بلایی سرش بیارن!
نرگس دوان دوان از ما جدا شد و الهام اشک ریزان مرا در آغوش کشید.
- خدای بزرگ ! فرزاد چه جوری دلش اومد این کار رو بکنه؟ عجب جهنمی شده ها! خدایا خودت به خیر بگذرون!
پس
از آن همه چیز بسرعت از ذهنم می گذشت .ظاهرا پسرها آقا حیدر را تا جایی که
رمق داشته، کتک زده بودند و در آخر با وساطت نرگس که گمان میکرد مردک
بیچاره زیر آنهمه مشت و لگد جان داده است ، او را در یکی از اتاقها زندانی
کردند تا به دست قانون بسپارند.
دخترها مرا به اتاق برده و لباس
مرتبی به تنم پوشاندند و زخمهای پاهایم را پانسمان کردند .تا آمدن پدر و
مادرها که پاشی از شب گذشته به ویلا رسیدند، جو حاکم در خانه اندکی آرامتر
شده بود .قرص آرامبخشی خوردم و به خواب رفتم .ظاهرا به پدر و مادرها هم
گفته بودند که سگ مرا دنبال کرده است و ترسیده ام!
فردای آنروز تا
بعد از ظهر خواب بودم .هنگامیکه بیدار شدم خانه تقریبا در سکوت فرو رفته
بود .نگاهی به بیرون انداختم .آسمان تیره و دلگرفته بود و می بارید .حمام
آبگرمی گرفتم و پس از تعویض لباس ، به پایین رفتم .احساس سرحالی بیشتری
میکردم. همه در سالن پایین گرد آمده بودند . فرهاد خان پکهای عصبی به پیپش
می زد و آقای پناهی در سکوت، به نقطه نامعلومی خیره شده بود! جوانها به دور
شومینه حلقه زده بودند و سیامک آهنگ ملایم و غمگینی را می نواخت مادر ،
مغموم و پریشان نشسته بود و پدر، سرش را بین دستهایش قرار داده بود .کاملا
هویدا بود که جو متشنجی حاکم است . با صدای « سلام» من همه نگاهها به سمتم
چرخید و صدای موسیقی قطع شد .مادر شتابان خود را به من رساند .چشمهایش سرخ و
متورم بود.
- عزیزم، چرا اومدی پایین؟!
- خب برای اینکه حالم خوبه!
بسمت بچه ها رفتم و در مقابل نگاه خیره و دلواپس همه، کنار الهام و شایان نشستم. از حالت نگاهشان خنده ام گرفت.
- چرا همه اینطوری به من نگاه می کنید؟من حالم خوبه
شایان دستهای سردم را در دست فشرد
- احساس درد نمی کنی؟ ناراحتی نداری؟
- نه عزیزم؛ خوب خوبم ، فقط تشنمه!
لبخند
آسوده ای زد .صدای گریه مادر، سکوت را شکست ، بهت زده به او و سپس به
شایان نگاه کردم و از او توضیح خواستم .با لحن غمگینی گفت:
- خدا رو شکر !ما فکر کردیم خدای نکرده مثل چند سال پیش دچار حمله عصبی شدی!
تازه
دریافتم که جریان از چه قرار است!پس همه موضوع آقا حیدر را می دانستند
.بسمت مادر رفتم و او را در آغوش کشیدم .مهربانانه مرا می بویید و می بوسید
و خدا را سپاس می گفت .پدر هم مرا در آغوش گرفت و سرم را بوسید .با پیش
آمدن این صحنه ها، لبهای همه به لبخند باز شد و سیامک بلافاصله ریتم شادی
را نواخت . به این ترتیب جو سنگین و غم زده قبلی بسرعت فراری شد .مادر
لیوانی آبمیوه به دستم داد و سپس برای تهیه شام به اتفاق مهتاب خانم که
همچون پروانه ای دورم می چرخید .به آشپزخانه رفتند . پدرها هم به دلایل
کاملا نامفهومی ، ویلا را ترک کردند و از هرکس سراغشان را می گرفتم ، پاسخ
مناسبی به من نمی داد .
باز کنار بچه ها نشستم . از نگاه کردن به
فرزاد اجتناب میکردم و بطرز محسوسی حضورش را ندیده می گرفتم . او حق نداشت
با من آن برخورد را بکند باید می فهمید که هنگام عصبانیت میتواند کمی
خوددارتر باشد! او مرا به گناه ناکرده محکوم کرده و تاوانش را با یک سیلی
از من پس گرفت! نگاهم بر روی کنده های پرحرارت داخل شومینه ثابت ماند.
- الهام از کی بارون می آد؟
- از صبح
فرزاد با لحن متفاوتی پرسید:
- بنظر من روز خیلی قشنگیه، اینطور نیست؟!
بدون آنکه نگاهش کنم، با لحن سردی جواب دادم:
- اتفاقا روز مسخره و دلگیریه!
نگاههای هرکدام از بچه ها با حالتی بخصوص به من دوخته شد .باز صدای فرزاد، بهت جمع را شکست
- تو از دست من ناراحتی؟!
بدون آنکه نگاهم را از آتش شومینه بگیرم، دستم را زیر چانه زدم و سکوت کردم .دوباره ادامه داد:
-
بسیار خب، حالا که جواب نمی دی ، همین جا در حضور همه بچه ها ازت
معذرت خواهی می کنم .باور کن دست خودم نبود .حالا اگه آقا شایان اجازه بده
میخواستم باهات صحبت کنم!
- اختیار داری فرزاد جان! اجازه ما هم دست شماست!
شایان
را چپ چپ نگاه کردم .اصلا تمایلی نداشتم که در این شرایط ، با فرزاد هم
صحبت شوم . همیشه همینطور بود.داد و فریادش را میکرد و بعد با یک معذرت
خواهی سر و ته قضیه را هم می آورد!ایستاد و منتظر ماند تا همراهی اش کنم
.شایان با چشم و ابرو اشاره کرد که به دنبالش بروم .بچه ها هرکدام خود را
بنحوی مشغول کرده بودند که مثلا ما متوجه شما نیستیم!
با نارضایتی
از جا برخاستم و پشت سرش به راه افتادم .مستقیما به اتاق ما ، در اصل اتاق
خودش وارد شد و پس از ورود من، در را بست .مدتی همان جا ایستاد و به کنار
پنجره رفت .من هم لبه تخت نشستم و سعی کردم حضورش را بی اهمیت قلمداد کنم
.با آرامش ، لبه پنجره نشست حرکات مرا نگاه کرد. وقتی کارم پایان یافت .او
هنوز خیره نگاهم میکرد .کتابی را که نرگس مطالعه میکرد ، برداشتم و بی هدف
شروع به ورق زدن کردم .کم کم داشتم عصبانی می شدم که کنارم نشست و با
لبخندی ملیح ف کتاب را از دستم بیرون کشید.
- دیگه بسه، بهتره به حرفام گوش کنی !
بازهم حرفی نزدم و او مستاصل ادامه داد:
-
ببین شیدا جان ! اگه از حرکت دیشبم ناراحتی باید بگم واقعا
متاسفم! من از حرفها و کنایه های تو تصور میکردم از اینکه با یه مستخدم
همکلام یا روبرو بشی، بدت می آد بهمین خاطر به حیدر گفته بودم جلوی چشمم
آفتابی نشه .نمی دونستم اینقدر کثیف و بوالهوس بود و تو ازش وحشت داری!
دیروز بعد از اینکه اومدی ویلا و برگشتنت طولانی شد .نگران شدم .به بچه ها
گفتم میام دنبالت، نزدیک ویلا که رسیدم متوجه شدم جیغ می زنی و کمک میخوای
.فقط خدا می دونه چه حالی شدم .نزدیک بود قلبم از جا کنده بشه! وقتی تو رو
توی اون شرایط دیدم کم مونده بود دیوونه بشم .شیدا من یه مََردَم! خودت خوب
می دونی سالها زندگی کردن توی اروپا و بین آدمهایی که چیزی از غیرت و
مردونگی نمی دونن، منو آلوده نکرده .تو باید می فهمیدی که من یه هویت گم
کرده غربزده نیستم! عکسالعمل من کاملا طبیعی بود.امیدوار بودم که منو درک
کنی!
با عصبانیت ایستادم و با صدایی بلندتر از حد معمول گفتم:
-
چرا، چرا باید تو رو درک کنم فرزاد؟ درحالیکه تو اصلا منو درک
نکردی! فکر نمی کنی منم از تو توقع دارم آقای هویت گم نکرده؟!
پوزخندی زهر آلودی زدم و مجددا ادامه دادم:
-
چقدر تظاهر می کنی ؟ تظاهر به محبت و توجه! درحالیکه عملت خلاف
این ادعات رو ثابت می کنه! تو منو به گناهی که هرگز مرتکب نشدم، متهم کردی،
متوجهی؟!
- عزیزم آروم باش !خب تو هم منو عصبانی کردی! در
ضمن من اون عمل رو انجام دادم تا وحشت تو از بین بره و به من بگی اون
دقیقا با تو چکار کرد .من مجبور شدم شیدا!
- بس کن فرزاد!
چه اجباری؟تو بدترین راه رو انتخاب کردی .من ترسیده بودم ؛ کم مونده بود
سکته کنم! چه جوری باید می گفتم اون مردک پست....اون می خواست......وای
فرزاد!اونوقت تو چکار کردی؟ زدی توی گوشم !انگار من مقصر بودم که این اتفاق
رخ داد .اصلا تو می تونی تصور کنی چه بلایی سر من اومد؟
بغض درشتی
که صدایم را می لرزاند مانع از گفتن ادامه حرفم شد .به یکباره سکوت کردم و
صدای نفسهای منقطع و خشمگینم در سکوت اتاق جاری شد .دستهایش را در جیب فرو
برد و روبرویم ایستاد.
- آره می فهمم! بهتر از هرکس دیگه ای!
از تاثیر لحن آزرده و غمگینش ، چیزی نمانده بود چشمهایم پر اشک شود .آب دهانم را بسختی بلعیدم و گفتم:
-
نخیر ، تو نمی دونی .چون از گذشته من خبر نداری.فقط بلدی حرفهای
قشنگ بزنی و ادای آدمهای خوب و مهربون رو در بیاری !شما مردها همه تون مثل
هم اید؛ طماع و سودجو!همین کارها و حوادث باعث می شه که از جنس تو بیزار
باشم .اصلا همه تون برید و دست از سرم بردارید!
- باشه
عزیزم! از من متنفر باش، ولی خواهش می کنم گناه دیگران رو به پای من ننویس،
من مثل همه مردها نیستم! اگر هم این حادثه به این شکل رخ داده به این
خاطره که تو دختر لجباز و کله شق باید خیلی وقت پیش در مورد حیدر و رفتار
مشکوک و چشمهای ناپاکش با من حرف می زدی، در ضمن نباید تنهایی می اومدی
ویلا!
صدای مرتعش و غم زده فرزاد جگرم را به آتش کشید .نمی دانم از
چه کسی و یا از چه چیزی تا به این حد دلگیر بودم که تلافی اش را سر او در
می آوردم! تقریبا با صدای بلند گفتم:
- من چندبار خواستم
موضوع رو با تو در میون بذارم ، ولی نشد .در ثانی اومدم ویلا چون داشتم
دیوونه می شدم، چون تحمل اشک ریختن تو رو نداشتم . حالا دیگه بحث کردن بی
فایده اس، من دیگه نه اعصابی دارم و نه توانی! جسم و روحم خسته اس! فعلا
برو بیرون، میخوام تنها باشم.
چشمهای عسلی او نیز طوفانی شده بود
.سر به زیر انداخت و با شانه هایی خمیده و قدمهایی سست و سنگین از اتاق
خارج شد .انگار بر روی دلم گام بر می داشت . ترس از تنهایی همچون زنجیری
آهنین به دور گلویم حلقه شد! حنجره ام به سوزش افتاد .دلم میخواست صدها بار
اسمش را تکرار کنم و عاجزانه از او بخواهم مرا ببخشد و تنهایم نگذارد!
فرزاد
رفت و سوز نگاهش نه تنها قلبم ، بلکه تمام هستی ام را به آتش کشید .در
باورم نمی گنجید که به این آسانی او را از دست داده باشم .همان جا روی زمین
نشستم و با صدای بلند به تلخی گریستم .نمی دانم چقدر از زمان گذشته بود که
در اتاق بشدت باز و چهره عصبی و برافروخته شایان نمایان شد .بدون فوت وقت،
جلویم زانو زد و نعره کشید:
- شیدا معلوم هست چته؟ تو که اینجوری نبودی! این مزخرفات از تو بعیده!
شوکه
شدم .تاکنون سابقه نداشت با این لحن با من سخن بگوید .نمی دانم چرا زبانم
الکن شده بود و کلمات بسرعت از ذهنم محو می شدند .باز طنین صدایش، سکوت
اتاق را درهم کوبید.
- چرا اینجا نشستی و آبغوره می گیری؟!
چرا بجای این بحث ها، تکلیفت رو با خودت روشن نمی کنی؟ چرا اجازه می دی
افکار پوچ و بی اساس ، ذهنت رو مسموم کنه؟ شیدا، فرزاد رو باور کن!
به زحمت حرکتی به لبهایم دادم:
- کجا رفت؟
انگار حال زار و گریه بی امانم، دلش را به رحم آورد و کمی آرامتر شد . با حالتی کلافه ، چنگی به موهایش زد و کنار پنجره ایستاد .
-
رفت بیرون، نمی دونی چقدر داغون بود!چرا نمیخوای باور کنی که اون
دوستت داره؟ چرا دائما عذابش می دی؟ تو می فهمی داری چه بلایی سر غرور اون
می یاری؟!اون داره تمام تلاشش رو برای درک کردن تو می کنه تو در عوض چکار
می کنی؟!
زهر خندی زد و سرش را بطرفین تکان داد.
-
اینجوری به هیچ نتیجه ای نمی رسی! اون حق داشت وقتی تو رو با اون وضع دید،
دیوونه بشه! عکس العملی رو نشون داد که اگه منم بودم همین کار رو میکردم
.باید می دیدی با چه جنونی حیدر رو می زد! اگه ما بلندش نمی کردیم، حتما می
کشتش !حتی از منم که برادرت بودم بیشتر عصبی بود که به در و دیوار مشت می
زد .اینا همه اش دلیل بر عشقه! سعی کن واقع بین باشی. شیدا من اجازه نمی دم
بیشتر از این احساسات اونو به بازی بگیری!
با ناامیدی زمزمه کردم:
-
ولی شایان تو نمی دونی من توی چه برزخی دست و پا می زنم .فرزاد
از گذشته من هیچ چیز نمی دونه .فکر می کنی اگه بفهمه با یه دختر نامزد کرده
که مدتی هم توی بیمارستان روانی بستری بوده، ارتباط داشته چه تصمیمی می
گیره؟ من خیلی سعی کردم نذارم این احساس پا بگیره ، ولی نشد!
-
خودت بهتر از هرکس دیگه ای می دونی که اون اهل این حرفها نیست! اون یه
مرد منطقیه ، گذشته تو اصلا براش ملاک نیست .این وجود خودته که اهمیت
داره!
- ولی من تردید دارم!
لبخندی زد و کنارم نشست.
-
بریزش دور عزیزم! در اینکه فرزاد تو رو بیشتر از هرکسی دوست
داره، شک نکن .شیدا تو نمی دونی گریه کردن یه مرد یعنی چی! تو نمی دونی ولی
من برات می گم .اون روزی که افتادی تو استخر خونه فرهاد خانه یادته؟ قبل
از اینکه من حتی بتونم عکس العملی نشون بدم ، فرزاد تو رو گرفت و از آب
کشید بیرون.تازه اون موقع بود که فهمیدم سرت شکسته .همگی از دیدن خون غلیظی
که به سرعت از سرت می رفت دستپاچه شدیم ولی اون یه دفعه زد زیر گریه!چنان
با سوز و گداز گریه میکرد که من و الهام شوکه شدیم .الهام طفلک که تا حالا
اونو توی این شرایط ندیده بود چیزی نمونده بود سکته کنه! من سرش رو بغل
کردم و ازش پرسیدم:
- چه خبرته مرد حسابی مثل بچه کوچولوها
گریه می کنی؟! می دونی چی جواب داد؟ گفت تقصیر اون بود، و اگه بلایی سر تو
اومده باشه خودش و نمی بخشه! شیدا این یعنی اوج عشق و احساس یه مرد به یه
زن! چیزی که همه خانواده اون روز فهمیدن! فرزاد چنان مغموم و دستپاچه بود
که انگار بلای آسمونی نازل شده! تمام اون شب، تا فردا بعد از ظهر جلوی در
اتاق رژه می رفت که تو بهوش بیایی! بدون اینکه حتی یه لحظه پلک روی هم
بذاره یا بشینه! یعنی همه اینها نمی تونه به تو ثابت کنه که چقدر دوستت
داره؟ اگه یادت باشه من توی انتخاب قلبی تو هیچ دخالتی نکردم ولی با تمام
وجود حاضرم فرزاد رو تضمین کنم!
گیج و مبهوت به او زل زدم .از درک گفته هایش عاجز بودم .شایان که سکوتم را دید لبخند مهربانانه ای زد و گفت:
-
حالا دیگه وقتشه که تکلیفت رو با خودت روشن کنی! می دونم که
مدتهاست فرزاد رو دوست داری .نمیخواد انکار کنی چون من عشق رو توی چشمات می
خونم! بهتره این جدال رو تمومش کنید. با این لج و لجبازی ها و دست دست
کردنها به هیچ نتیجه ای نمی رسی.
لبخند محجوبانه ای زدم و توام با آه عمیق و پردردی گفتم:
- آره ف دوستش دارم .یه عشق توام با احترام و رنج!
-
این رنج و خودت بوجود آوردی عزیزم.ولی عیبی نداره ، با توکل به
خدا همه چیز درست می شه . حالا دیگه خیالم راحت شد!پاشو برو ببین کجا رفته!
برو پیداش کن و حرفهاتون رو با همان شهامتی که به من گفتید بهم بزنید.
شیدا اونم توی بد جهنی دست و پا می زنه!اونم احتیاج داره از طرف تو تائید
بشه .پاشو دختر خوب!
اشکهایم را از روی گونه زدود و مرا در برخاستن یاری کرد .پیش از آنکه از اتاق خارج شویم، ایستادم.
- شایان واقعا ازت ممنونم . اگه توی شرایط بحرانی کمکم نکنی معلوم نیست چه بلایی سرم می یاد .
روی دوپا بلد شدم و دو طرف صورتش را بوسیدم .لبخند عمیقی زد .
-
تشکر لازم نیست فسقلی!تو همه زندگی منی! هرجا که لازم باشه حتی
از جونم برات هزینه می کنم!حالا برو تا این آقا فرزاد خوشبخت که دل خواهر
کوچولوی منو دزدیده، مثل موش آب کشیده نشده!
خنده صدا داری کردم و
بدون آنکه لباس مناسبی بردارم، به حالت دو، ویلا را ترک کردم .حتی به
فریادهای شایان برای بردن چتر هم توجهی نکردم .بیرون که آمدم یکراست به
داخل اصطبل رفتم و آرام را برداشتم .باید هرچه سریعتر او را می یافتم و همه
حرفهای نگفته را به او می زدم .نباید اجازه می دادم تردیدهایم سبب شود در
مکتب عشق او همچون شاگرد کند ذهنی در جا بزنم!مستقیما به ساحل رفتم و همه
جا را از نظر گذراندم ، ولی او را نیافتم .باران یکریز و بی وقفه می بارید و
من بی توجه به گریه پردرد اسمان، راه جنگل را در پیش گرفتم .گرمای سوزان
عشقی که در وجودم شعله می کشید و هیجان اعتراض به ناب ترین و پر احساس ترین
واژه های زندگی سبب شد که حتی سرما و باران هم متوقفم نکند. وارد جنگل که
شدم مستقیما راهی را در پیش گرفتم که آن روز با فرزاد رفته بودیم . احساس
عمیقی به من نهیب می زد که می توانم او را در آنجا بیابم.بالا رفتن از
سربالایی با آن زمین گل آلود، اندکی مشکل بنظر می رسید، ولی گویا آرام هم
مرا در رسیدن به دلدار ، مشتاقانه یاری میکرد. بهر جان کندنی بود به بالای
تپه رسیدم .علفهای خیس و باران خورده، بهمراه نسیم ملایمی که وزیدن گرفته
بود، پیچ و تاب میخوردند .ضربه ای به زیر شکم آرام زدم و همانطور که پیش می
رفتم نگاه مشتاقم در اطراف به گردش در آمد. پس از مدتی جستجو بالاخره او
را در نقطه ای دور، در حالیکه به درخت تنومندی تکیه زده بود، یافتم .لحظه
ای ایستادم .لبهای مرطوب و باران خورده ام به لبخندی از هم گشوده شد. آرام
شیهه ای بلند کشید که فرزاد را از عالم خود بیرون کشید و متوجه ما کرد.
بمحض مشاهده ما ایستاد و با دستش اشاراتی کرد که از آن سر در نیاوردم. به
دلیل فاصله زیادی که بین ما بود، صدایش همچون پژواک ضعیفی از دور دست به
گوش می رسید. از آنجا کهمتوجه حرکات و حرفهایش نشدم .بر سرعتم افزودم و به
سمتش رفتم .او هم بلا درنگ بسمت ما دوید. شوق مرموزی به زیر پوستم دویده
بود. نزدیکتر که رسیدم، طنین فریادهای هراس انگیز فرزاد واضحتر شد. حرکات
دیوانه وار و دستپاچه او زنگ خطری را در گوشم نواخت! آخرین صدایی که شنیدم
صدای فرزاد بود که فریاد زد:
- نه شیدا، خواهش می کنم!!
و پس از آن ، شیهه آرام..................
از
آن لحظه به بعد ، همه چیز همچون کابوسی دهشتناک در مهی غلیظ به وقوع
پیوست. بین من و فرزاد دره عمیقی وجود داشت که در خفای انبوه گلها و علفهای
خودرو، پنهان شده بود و بوسیله کنده درختی قطور بهم مرتبط می شد .آرام
بمحض آنکه وجود دره و خطر را حس کرد، روی دوپا بلند شد. من با تمام تلاشی
که به خرج دادم نتوانستم فاصله میان دو کوه را بپرم؛ و در آخرین لحظه، این
فرزاد بود که دست مرا، که صدای فریادم یا طنین شیهه آرام در هم امیخته بود،
میان زمین و آسمان گرفت و به این ترتیب آرام بیچاره به اعماق دره پرت شد و
به خاطره ای تلخ و ابدی پیوست!
آنچنان شوکه شده بودم که بدنم را
رعشه ای سخت در بر گرفت . یک دستم در میان دستهای پر قدرت فرزاد و دست
دیگرم به نوک تیز صخره ای گره خورد و پاهای ناتوانم در فضا معلق ماند .با
صدای متوحش و لرزان فرزاد سر بلند کردم:
- حالت خوبه؟!
قطره
اشک درشتی راه نگاهمان را که بسختی درهم گره خورده بود، سد کرد .شیب کوه
بسیار زیاد بود و فرزاد هم در وضعیتی نامتعادل روی زمین خوابیده بود.مدتی
به همان صورت ماندیم ولی او سریعتر از من خود را بازیافت.
- شیدا اصلا نگران نباش! سعی می کنم بیارمت بالا، فقط دست منو رها نکن، باشه؟
فقط
توانستم سرم را بجنبانم.با نهایت احتیاط، چند سانتی مرا بالا کشید .سعی
کردم کمترین تکان را بخورم تا مبادا تمرکزش را از دست بدهد .کاملا مشخص بود
که فشار وحشتناکی را متحمل میشود.هنوز به بالای قله نرسیده بودیم که
ناگهان پاهای فرزاد و هر دو به پایین سر خوردیم! دیگر حتی کوچکترین روزنه
امیدی هم نماند .حس مرگ همچون خون، در تمام رگهایم رخنه کرد و به قلیان
افتاد. هیچ صدایی از حنجره ام خارج نشد .چشمهای وحشتزده ام روی هم افتاد و
فقط در آن لحظه، خدا را به این دلیل که در کنار او جان می سپردم ، شکرگذار
شدم.
فرزاد جمله اش را قطع کرد و نگاه سرگردان و آشفته اش را به
من دوخت .پس از نطق غراء و عاشقانه اش ، با چشمهای از حدقه در آمده و دهان
نیمه باز مستقیما به او نگاه کردم .جملات شیرین و سخنانی که حتی در خواب هم
آنها را متصور نمی شدم، همچون نیزه ای قلب عاشقم را هدف می گرفت .لحظه ای
نگاهم کرد و ناگهان به خنده افتاد.
- نگاه کن تورو خدا!
شیدا تو باز چشات رو این شکلی کردی؟ بابا به چه زبونی بگم که تحملش رو
ندارم؟ عاشق کشی هم حدی داره دختر!
زبان خشک شده ام را روی لبهای ملتهبم کشیدم و آن را مرطوب کردم.
- ف....فرزاد.......من اصلا باورم نمی شه!
-
چرا عزیزم؟نکنه واقعا فکر کردی من آدم نیستم و می تونستم به
راحتی از تو دست بکشم؟!دیگه اونطوری واقعا به مرد بودن خودم شک میکردم!
باید خیلی بی سلیقه بودم که می ذاشتم به راحتی از دستم بری!
- نه......نه؛ منظورم این نبود!
- خیلی خب ، منظورت هرچی بود ،بماند. الان وقت اعتراضه! حالا باید دختر خوبی باشی و حرفم رو گوش کنی !
در
حین صحبتهای او، درخت چند تکان خفیف خورد و صدایی تولید کرد، ولی آنقدر
مهم نبود که ذهنم را درگیر کند .این بار خودش هم متوجه شد و با آرامش مرا
مخاطب قرار داد:
- برو بالای صخره تا آخرین اعترافم رو بشنوی، تازه بعدش نوبت توئه!
- فکر نکن با این حرفها می تونی منو گول بزنی!حتی اگه خودت رو بکشی هم من تنها بالا نمی رم!
با نگاهی شیطنت آمیز ، سرتاپایم را برانداز کرد و ادامه داد:
- بهتره دختر خوبی باشی وگرنه مجبور می شم دست به کارهای غیر اخلاقی بزنم! یادت باشه که من یه مَردم!
تپش بی امان قلبم را نادیده گرفتم ، خوب می دانستم که فقط قصد شیطنت دارد با زیرکی خود را بسوی او کشیدم و خیره در نگاهش زمزمه کردم:
- میخوای منو بترسونی؟ یادت باشه آقا پسر که من تو رو خوب شناختم و با این ترفندها گول نمیخورم!
نگاه
خیره آن چشمهای عسلی و کشیده ، قلبم را لرزاند . نفسهای گرم و پر التهابش
بر روی چهره ام بازی میکرد. همانطور که کنارم ایستاده بود، دست مصدومش را
به آرامی به دور کمرم حلقه کرد و بدن خیس و لرزانم را به خود فشرد! قلبم از
جا کنده شد؛ چنان وحشت کردم که چیزی نمانده بود فریاد بزنم! بهر حال او یک
لحظه مرد بود!
لحظه ای چشمهایش را بست و پس از بازکردنشان، به
یکباره زیر بازویم را گرفت و با حرکتی غافلگیر کننده ، مرا همچون پرکاهی
بلند کرد و روی صخره گذاشت . بسختی روی آن جا به جا شدم و با عصبانیت فریاد
زدم:
- معلوم هست چکارمیکنی دیوونه؟!
او که خیالش از بابت من آسوده شده بود، لبخند شیطنت آمیزی زد:
- این سزای دختریه که خیلی بی رحمه!
حالا
من روی صخره و بالاتر از او قرار داشتم و او هنوز روی همان شاخه نامطمئن!
مجبور شدم به صورت نیم خیز بر روی صخره بخوابم .تازه دریافتم که برای فریب
دادن من، آن حرکت را انجام داده است تا به این طریق ذهن مرا منحرف کند و به
راحتی نقشه اش را عملی سازد! زخم دستش مجددا سر باز کرده و شروع به
خونریزی کرد .بسختی قسمتی از پارچه شلوارم را پاره کردم و دست مصدومش را در
دست گرفتم .در حالیکه زخمش را می بستم ، با بغضی در صدا نالیدم:
- من بی رحمم یا تو؟ آخ فرزاد، چرا اینکار رو کردی؟
-
باید عاشق باشی تا بفهمی برای من یه هوس زودگذر و از سر جوونی
نبود.در کنار تو به یه عشق مقدس و الهی رسیدم ؛ به یه حرمت عزیز و قابل
احترام! و این چیز کمی نیست. شیدا حالا اعتراف کنم؟!
نگاهم را از
چهره اش دزدیم و با بستن پارچه به دور دستش ، خود را سرگرم نمودم .او هم
سکوت اختیار کرد .آخرین گره را هم به آرامی بستم و هنگامکیه سرم را بلند
کردم قطره اشک شفافی را در چشمهایش شناور دیدم .آرام زمزمه کرد:
- شیدا، تا ابدیت دوستت دارم!
احساس
کردم گونه هایم آتش گرفته است و در آن هوای بارانی احساس گرما می کنم
.گرمای سوزانی که از نوک انگشتان او تراوش می شد و به سرتاسر بدنم انتقال
می یافت .این جمله ای بود که گوش جانم؛ ماهها عطش شنیدنش را داشت .بمحض
آنکه دهان باز کردم تا کلامی حرف بزنم ، درخت، صدای ناهنجاری تولید کرد و
کمی به پایین متمایل شد .با وحشت، دستش را گرفتم و جیغ کشیدم:
- وای نه! فرزاد بیا بالا، درخت داره می شکنه، خواهش می کنم!
مجددا درخت صدای گوشخراش دیگری تولید کرد. این بار هر دو دستش را گرفتم و با التماس فریاد زدم:
- پس چرا معطلی دیوونه؟زود باش!
نگاهی به چهره وحشتزده و هراسانم انداخت و لبخند زد:
- این صخره نه تحمل وزن ما رو داره نه گنجایشش رو! آروم باش، همه چیز رو به راهه!
-
چی رو به راهه؟ باور کن اگه بلایی سر تو بیاد، خودمو از همین
بالا پرت می کنم پایین!وای چقدر هم سنگینی !من که زورم بهت نمی رسه!
خنده
بلندی سر داد که ناگهان شاخه به کلی شکست و به ته در ملحق شد! با کنده شدن
شاخه، قلب من نیز از جا کنده شد! یک دستش در میان دستهای لرزان من و دست
دیگرش لبه صخره را چسبیده بود! بغضم ترکید و در میان گریه نالیدم:
- فرزاد، قسمت می دم به هر چیزی که برات عزیزه، خودتو بکش بالا!
- دختر خوب ، این صخره هم ما رو تحمل نمی کنه!
- به درک !بالاخره یه اتفاقی می افته دیگه! بهت التماس می کنم بیا اینجا!
- چند بار بگم که تو فقط باید امر کنی خانم؛ امر! در ضمن یه جای پا برای خودم پیدا کردم، خیالت راحت باشه!
نباید
زمان را از دست می دادم .کاملا مشخص بود که قوایش تحلیل رفته است .بسختی
دستش را کشیدم و او را کمی بالا آوردم .نگاهم به دست دیگرش افتاد و با
ناباوری پرسیدم:
- این دستت هم که زخمی شده؛ چه بلایی سر خودن آوردی؟
خندید ولی هنگامیکه نگاهش به چهره اخم آلودم افتاد، گفت:
- خودمو تنبیه کردم! یه علامت « بعلاوه» به تلافی سیلی ای که بهت زدم!
- خدای بزرگ! با چی اینکار رو کردی؟!
- با چاقو! چند لحظه قبل از اینکه سر وکله تو پیدا بشه
قطرات اشک ، یکریز و پی در پی از گونه ام فرو می ریخت .مجددا دستش را گرفتم و خواستم او را بالاتر بکشم، که باز صدایش بلند شد:
- حالا نوبت توئه که اعتراف کنی!
ولی
من بجای گفتن کلامی ، فقط می گریستم .ضربات هولناکی که یکی پس از دیگری بر
روح و روانم وارد می شد، قدرت هر عکس العملی را از من سلب کرده بود. فرزاد
دستی را که به لبه صخره بود، رها کرد و دست مرا در دست گرفت .احساس کردم
رفتن خون زیاد از دستش ، همه توانش را تحلیل داده است .این بار به لباسش
چنگ زدم و گفتم:
- حتی اگه مجبور باشم، صد سال همینطوری نگهت می دارم!
- پس اعتراف نمی کنی؟
- نه!
- حتی اگه بگم من فقط به امید اعتراف تو زنده ام؟!
حنجره
ام به سوزش افتاد .دلم میخواست فریاد بزنم و بگویم که تک تک سلولهای بدنم
نام او را فریاد می زند و عاشقانه او را می پرستم ، ولی ناله کنان زمزمه
کردم:
- پس من هیچوقت اعتراف نمی کنم تا تو یه بهونه برای زندگی کردن داشته باشی!
خندید؛
خنده ای بی رمق و افسرده!از حالت محزون نگاهش ، دلم در سینه فرو ریخت
.زوایای صورت مرا دقیق و خیره از نظر گذراند .همچون عاشقی که می داند برای
آخرین بار به صورت محبوب خود می نگرد و خود را ملزم می داند که تمامی آن را
در ذهن خود تثبیت نماید تا شاید از این طریق، دل نا آرامش را که در سینه
پر پر می زند ، دعوت به سکوت نماید! هر دو مدتی خیره به هم نگریستیم، سپس
با لحنی غمگین پرسید:
- شیدا اگه یه سوال ازت بکنم ، صادقانه جوابم رو می دی؟ شاید این آخرین فرصت من باشه!
فقط توانستم سرم را تکان دهم .لبخند کم جانی زد:
- تو حاضر بودی با من ازدواج کنی؟
قلبم به تکاپو افتاد .در میان گریه ، لبخند زدم و گفتم:
- تو دیوونه ای فرزاد؟آخه الان چه وقت این حرفهاست؟ حالا چرا از فعل گذشته استفاده می کنی؟
-
می دونم که خیلی دیوونه ام ، این چشمهای درشت که هیچوقت معلوم
نیست چه رنگیه، دیوونه ام کرده! حالا جمله ام رو تصحیح می کنم خانم معلم!
بگو حاضری با یه عاشق دیوونه که حاضره جونش را فدات کنه ازدواج می کنی؟!
دستش را فشردم و در میان بغض و حسرت و ناله جواب دادم:
- مدتهاست که منتظر بودم این عاشق دیوونه حرف بزنه؛ بله رئیس، بله!!
لبخندش
پر رنگتر شد و مثل همیشه جذابیت چهره مردانه اش را دو چندان کرد . لبهای
او کم کم بی رنگ تر می شد و من ناتوانتر !هوا رو به تاریکی بود.زیر لب
زمزمه کردم:
- خدایا! پس چرا هیچکس به داد ما نمی رسه؟!
فرزاد
نگاهی به چشمهای مرطوبم انداخت .دست آزادش را با ناتوانی بالا آورد و
بالای مچ دست مرا گرفت .سپس به آرامی دست مصدومش را از محاصره دستهای
لرزانم خارج کرد و گفت:
- شیدا می تونی یه کمی بیای جلوتر؟
بدن
سست و لرزانم را بسمتش کشیدم .موهای پخش شده روی صورتم را کنار زد. با
محبتی ناب و زلال اشکهای بی انتهایم را از روی گونه زدود و ناله کنان گفت:
-
مگه صد دفعه نگفتم جلوی من اینطوری گریه نکن؟ مگه تو نمی دونی که
با این مرواریدها چه آتیشی به دل من می زنی ؟ باید به من قول بدی هیچوقت
گریه نکنی و هر اتفاقی که افتاد مقاوم باشی!
نمی توانستم خود را
کنترل کنم. حتی تصور یک لحظه دوری از او هم مرا به سر حد جنون می رساند .پس
چطور می توانستم آرام باشم و خود را دختر مقاومی جلوه دهم ؟!چطور می
توانستم این نگاه عاشق و ملتمس را نادیده بگیرم؟ فرزاد برای لحظاتی با
نگاهی مشتاق و دلپذیر به من خیره شد ، آنگاه به آرامی در گوشم نجوا کرد:
-
بسبه دیگه دیوونه ام کردی! شیدا، عزیز دلم ، همیشه یادت باشه که
یه مرد عاشق تا بی نهایت دوستت داشته و من حاضرم برای اثبات این ادعا ، چون
بی مقدارم رو به پات بریزم!
سرم را بر روی دستهایش گذاشتم و با صدای بلند گریستم:
- نه فرزاد؛ نه! التماس می کنم دیگه این حرف رو نزن.تو دیوونه.........
ادامه جمله در میان هق ههقم در گلو شکست ! خنده ای کرد و پرسید:
- دیوونه چی فرشته کوچولو؟ خواهش می کنم بگو من همیشه عاشق این تکیه کلامت بودم!
سرم را بلند کردم و به چشمهای طوفان زده اش خیره شدم .بجای گفتن کلامی، با مهر نگاهش کردم و او ادامه داد:
- اگه جواب ندی بازنده ای ها!
- نخیر، کی گفته؟دیوونه از خود راضی !من بدون تو به زندگی و روزگار باختم!
فرزاد
خنده ناتوانی کرد و پلکهایش را بست .ناگهان حلقه دستش شل شد ، بلافاصله با
وحشتی مرگ آور به لباسش چنگ زدم ، ولی او در آخرین لحظه، چشمهایش را گشود و
با لبخندی عاشقانه و نگاهی شیفته ، در حالیکه نامم را صدا می زد و مرا به
خالقش می سپرد ، به پایین دره پرت شد.......!
«فصل 14»
ناباورانه
به رد خون دلمه بسته روی دستهایم و جای خالی او خیره شدم .یعنی فرزاد نگاه
تبدارش را در چشمهایم جا گذاشت و رفت؟! ناگهان ضجه ای دلخراش از حنجره ام
خارج شد.
- نه خدایا! این بی رحمیه!فرزادم کجاست؟همه زندگی من کجا رفت؟ تو که می دونی من بدون اون می میرم!
این
اشک نبود که از دریچه چشمهایم بیرون می ترایو .خون دل بود که با قطرات بی
رحم باران در هم می آمیخت .گویی که در خلاء معلق بودم .هیچ حسی در بدنم
وجودنداشت. دستهایم را بغل گرفتم .بوی او را می داد .عطر وجود عاشقی فداکار
و شیدا که هرگز قدرش را ندانستم .باز ضجه زدم، آنقدر بلند و غصه دار تا
خداوند طنینش را بشنود.
- فرزاد من کجایی؟ تو ازم قول
گرفتی که هیچوقت تنهات نذارم .آخه چه جوری دلت اومد بدون من بری و تنهام
بذاری؟ تو که بی معرفت نبودی! مگه قرار نبود منم حرفام رو بزنم ؟ پس من با
کی درددلکنم؟ فرزاد برگرد! ببین که چقدر دوستت دارم ، مگه این همون اعترافی
نیست که دلت میخواد بشنوی؟حالا بیا و ببین که فریاد می زنم دوستت دارم! از
همون لحظه اول دوستت داشتم .از همون لحظه ای که چشمهای معصوم و عسلی ات
بیچاره ام کرد! بیا تا بگم به اندازه همه عمرم بهت احتیاج دارم .بیا دیوونه
من!دیوونه دوست داشتنی من! بیا و بگو که این یه شوخی مسخره اس! فرزاد من
بدون تو می میرم .بدون تو خیلی تنها می شم .تو همه زندگی من بودی ! من اصلا
بدون تو زندگی رئ نمیخوام، نمیخوام، نمیخوام........
دیگر نتوانستم
خود را کنترل کنم. سرم را با شدت به صخره می کوبیدم و دیوانه وار، جای
خالی دستهای او را می بوییدم و می بوسیدم.جای خالی اش همچون نیشتری زهر
آگین در قلبم فرو می ررفت .تصویر چشمهای ملتمس و لبریز از عشقش جگرم را صد
پاره میکرد. تمام لحظه های حضور او از آغاز آشنایی تا به آن ثانیه جلوی
چشمهایم رژه می رفت .طنین خنده های مستانه اش ، صلابت حضورش، عشق بیکران
چشمهایش، حتی بوی خوش ادوکلنش که هنوز در هوا منتشر بود، همه در نظرم مجسم
شد و به نامهربانیهایم دهن کجی کرد .ای کاش هنوز هنوز هم همچون قدیسی حضور
داشت تا من به دورش می گشتم و پرستشش میکردم! فرشته ای که برای اثبات عشقش ،
جانش را به من هدیه کرد و رفت .فرزاد رفت و همه هستی مرا هم با خودش برد!
**************************************
همه
چیز سیاهی مطلق بود؛ تلخ و تیره، درست مثل شبهای یلدای حسرت! احساس عجز و
ناتوانی، مانند عجوزه ای پیر ، تمام وجودم را در بر گرفته بود. تمام نیرویم
را بکار گرفتم و حرکتی به پلکهای ملتهبم دادم .نور سفید خیره کننده ای
چشمهایم را زد. بسرعت آنها را بستم ولی برای درک موقعیتم ، با زحمت فراوان
دوباره چشم گشودم .دلم می خواست مطمئن شوم که مرده ام! دلم میخواست هرچه
سریعتر فرزاد را ببینم و با غرور به او بگویم که دنیای فانی بدون حضور او
هیچ ارزشی برایم ندارد! با باز شدن مجدد چشمهایم،باز همان نور سفید به
سیاهی پشت پلکهایم هجوم آورد. ولی سرسختانه آن را باز و بازتر کردم .دیوار
سفیدی روبرویم قرار داشت .کم کم همه چیز برایم رنگ حقیقی گرفت .همه چیز در
اینجا با بهشتی که در نظرم ترسیم کرده بودم، تفاوت داشت.اصلا اینجا کجا
بود؟!جسمی بر روی صورتم سنگینی میکرد به پایین نگاه کردم. شبیه به ماسک
تنفسی بود که دهان و بینی ام را پوشش می داد .با وحشت پلکهایم را تا آخرین
حد ممکن گشودم و نگاه هراسانم را به اطراف چرخاندم .این تخت و این ملحفه
سفید و سرمی که خونه غلیظی را به بدنم وارد میکرد، صدای تیک تیک صدادار
دستگاه تنفس و در نهایت مادر که با ظاهری بشدت غمگین و درهم شکسته ، دانه
های تسبیح را با ذکری روحانی یکی یکی رد میکرد ، همه و همه خبر از فاجعه ای
دردآور می دادند .من زنده بودم! نه، خدایا باور نمی کنم!پس فرزادم چه شد؟
من که با رضایت و طیب خاطر خود را آغوش سرد و نفرت انگیز مرگ سپردم! پس چه
اتفاقی رخ داد؟ قطره اشکی از گوشه چشمم سرخورد و در بالش فرو رفت .با
ناتوانی لبهایم را باز و بسته کردم ولی صدایی از حنجره ام خارج نشد .باز
سعی کردم و مادر را به کمک طلبیدم. گویی معجزه ای رخ داد و صدای ضعیفم به
گوش مادر رسید.هراسان از جای خود پرید و با چشمهایی فراخ، به صورتم خیره شد
.بدون گفتن کلامی، همچون تیری که از چله کمان رها شود، از اتاق خارج شد.
در عرض چند ثانیه اتاق پر از مرد و زنهای سفید پوش شد! دلم میخواست فریاد
بزنم و همه را از آنجا دور کنم .چه تلاش مذبوحانه ای برای نجات جانم انجام
می دادند! به همان سرعت که به داخل اتاق هجوم آوردند، با همان عجله هم
چندین نفرشان آنجا را ترک کردند .همه چیز در نظرم در حالتی گنگ و نامفهوم
صورت می گرفت، صدای قدمها........گریه بی صدای چندین نفر.........برق
سرنگها......
به دنبال نگاهی آشنا، چشمهایم را به اطراف چرخاندم
.وای خدای من، چه می دید؟!شایان، برادرم همچون طفلی سرخورده و عاصی گوشه
اتاق ایستاده بود و اشک می ریخت .دستهای سست و بی حالم را حرکت دادم و
بسویش دراز کردم .بسرعت خودش را به من رساند و دست سردم را در میان کوره
آتشفشان دست خود فشرد .چه بلایی بر سرش آمده بود؟! صورتش بشدت رنجور و لاغر
شده بود و چشمهایش از فشار التهاب، به خطی سرخرنگ تغییر شکل داده بود. با
لبخندی بی رمق و صدایی دو رگه پرسید:
- چیه عزیزم؟ سعی کن حرف بزنی!
ماسک را به زحمت پایین کشیدم و با ناله ای ضعیف و خش دار گفتم:
-
آ.....خ.......شا......یان!چرا....این کار..........رو
کردین..............چرا .......منو نجات.........دادین؟ هیچ.....وقت نمی
بخشمتون!
- چرا قشنگم ؟ تو باید خوشحال باشی!
تمام وجودم آتش گرفت .این بار نتوانستم خودم را کنترل کنم .دلم میخواست فریاد بزنم ولی صدایم ناله ای بی رمق بود.
-
خو......شحال باشم؟ چه جوری؟ من دلم میخواد
بمیرم............میخوام برم پیش فرزاد..........اصلا چرا منو از اونجا
آوردین؟وای شایان، من چقدر احمق بودم ! چرا قدرش رو ندونستم ؟اصلا من لیاقت
زندگی کردن ندارم! باید بمیرم! باید بمیرم!
صدایم از ناله به
جیغهای گوشخراش تبدیل شد .با حالتی دیوانه وار، سُرم و تمام دستگاههایی را
که به بدنم وصل بود.کندم .حالت جنون آمیزی پیدا کرده بودم که فقط با مرگ به
آرامش می رسید .مرتب فریاد زدم:
- از زندگی متنفرم! از آدمها متنفرم!من میخوام برم پیش فرزاد.........من قول دادم که هیچوقت تنهاش نذارم .اون الان منتظرمه!
شایان دستهایم را با قدرت تمام گرفته بود و مرتب می گفت:
- آرم باش شیدا ، خواهش میکنم بهت قول می دم که بریم پیش فرزاد! تو فقط آروم باش.
ولی
برای من همه چیز به پایان رسیده بود.رشته پیوند من به زندگی سیاهن گسسته
بود و کوچکترین امیدی نبود .فرزاد همان رشته مقتدر و محکم بود که من با
تمام قدرت به او آویخته بودم تا در کنار محبتهای بی دریغش و تکیه بر او ،
خود را از نو بسازم و حالا او دیگر وجود نداشت .غم و حسرت همچون عقابی تیز
چنگال، بدن نحیفم را در خود می فشرد و بی رحمانه تکه و پاره میکرد. با
آنهمه ناله و فریادی که سر دادم ، اطرافم پر از صورتکهایی شد که همه شان
مرا بیاد فرزاد می انداختند؛ پدر ، آقای پناهی، مادر، الهام که از شدت
گریه، چهره اش به سرخی می زد! وای خدای من! فرهاد خان! چطور می توانستم به
صورتش نگاه کنم و بگویم پسر محبوبش ، جان مرا نجات داد و خودش از بین
رفت؟نه، من هرگز تحملش را نداشتم.باید هرچه زودتر خود را از شر این زندگی
تلخ و نکبت بار نجات می دادم .در بین فریادها و دست و پا زدنهایم، دردی
محسوس در دستم احساس کردم، چند لحظه بعد وجودم از آرامشی تلخ و مرگ آور
لبریز شد .سرم در حصار باندی سفید در در چند ناحیه تیر می کشید .با چشمهایی
مرطوب از نم اشک، زمزمه وار به شایان گفتم:
- از کسی که.......من ...............رو نجات داده متنفرم! اگر بفهمم کی بوده با دستهای خودم خفه اش می کنم!
این را گفتم و به خوابی که آمپول قوی آرامبخش برایم به ارمغان آورد، فرو رفتم .باز همه چیز سیاه و تلخ وشد.
*********************************
چقدر
سخت جان بودم که هنوز نفس می کشیدم .این مساله را با باز کردن مجدد
پلکهایم دریافتم .شاید هم تقاص پس می دادم.تقاص بی مهری هایم را! یکبار
مردن برایم کافی نبود .باید روزی هزار بار می مردم و زنده می شدم .این
تاوان تردیدها و بی توجهی هایم بود .نمی دانستم چه موقع از روز است .شایان
کنار تخت بر روی یک صندلی به خواب رفته بود.هجوم اشک ، سوزشی را به چشمم
هدیه کرد. شایان مرا بیاد تمام خاطراتی که با فرزاد داشتم می انداخت .دلم
نیامد بیدارش کنم؛ به نقطه ای نامعلوم در سقف خیره شدم و با خود اندیشیدم
که زندگی سخت و هولناکی در انتظارم خواهد بود!
- به به؛ پس بالاخره این عروسک زیبا چشمهایش را باز کرد! چطوری عزیزم؟
نگاه یخزده ام به صورت پرستار جوانی که آهسته حرف می زد ، دوخته شد. چه سوال مضحکی!
-
شرایط جسمی ات که عالیه، خدا رو شکر همه چیز مرتبه!نگران هیچ چیز
نباش .اینجا بهترین بیمارستان خصوصی شهره، همه چیز تحت کنترل ماست!
سوزنی را در رگم فرو کرد و با لبخندی بی معنی ادامه داد:
-
تو دختر خوش شانس و البته عزیزی هستی !نمی دونی از وقتی آقای
متین شما رو به اینجا آورده، چه ولوله ای توی بیمارستان افتاده! اگه ملکه
انگلیس رو هم به اینجا انتقال می دادن، هیچکس اینطور تحویلش نمی گرفت .حتی
تو رو از شوهرت هم بیشتر مراقبت کردند! حالا دیگه فکر کنم موقعشه که یه
چیزی بخوری، می رم برات غذا بیارم.
این را گفت و رفت .از حرفهای بی
سر و ته و پرت و پلایش تعجب کردم .عجب دیوانه ای بود! با صدای بسته شدن در،
شایان هم چشمهایش را گشود. وقتی متوجه شد بیدار شده ام، بسرعت کنارم آمد و
دستم را گرفتو
- سلام عزیزم خوبی ؟
چرا کسی نمی فهمید که چقدر حالم بد است؟ نگاه خیره و بی معنی دارم سبب شد که باز به حرف بیاید.
- شیدا جان، ازت میخوام آروم باشی ، همه چیز مرتبه!
پوزخند
بی روحم چند لحظه سکوت را برایمان به ارمغان آورد. بلافاصله ضربه ای به در
خورد و پرستار با میزی متحرک، مملو از غذا وارد شد. از دیدن آنها، حالت
تهوع پیدا کردم .شایان با پرستار خوش و بشی کرد و او غذاها را به شایان
سپرد و رفت .شایان تخت را کمی بالا آورد و کمک کرد تا بنشینم .سپس غذا را
نزدیک آورد و با آرامش گفت:
- حالا دیگه وقتشه که غذا بخوری، حسابی ضعیف شدی!
- بقیه کجان؟
-
مامان دیگه داشت از پا در می اومد .مهتاب خانم و الهام هم که
دیگه بدتر از اون! همه رو فرستادم خونه یه کمی استراحت کنن ، شبهای سختی به
همه گذشت؛ عین یه کابوس عذاب آور!
- من چند روزه اینجام؟
قاشقی پر از سوپ بطرفم گرفت:
- سه روزه ! حالا بیا اینو بخور.
در
باورم نمی گنجید .یعنی پس از سه روز دست و پنجه نرم کردن با مرگ، بالاخره
زنده مانده بودم؟! چه مصیبت عظیمی؟ محتوی قاشق را به زحمت فرو دادم و شایان
لبخند محزونی زد .بی اراده بیاد روزی افتادم که فرزاد همچون پدری دلسوز ،
با دست خود به من غذا می داد .بغض سمجی که راه گلویم را مسدود کرده بود .با
یادآوری آن خاطره، ناگهان ترکید.شایان که از صدای بلند گریه نابهنگامم
شوکه شده بود، ظرف غذا را به کناری کشید و بی صدا مرا در آغوش گرفت .سرم را
بر روی سینه اش فشردم و بشدت گریستم .
- شایان دیدی چه
بلایی سرم اومد؟ کاش منم با فرزاد می مردم .من تحمل این زندگی رو ندارم
.این زندگی مثل مرگ تدریجیه .حالا که همه فهمیدن ما چقدر همدیگه رو دوست
داریم .دیگه فرزادی در کار نیست!من حتی نتونستم بهش بگم چقدر دوستش دارم !
اون رفت بدون اینکه آخرین اعتراف منو بشنوه!
دیگر نتوانستم ادامه
دهم .گریه ام تبدیل به ضجه هایی آرام و غم انگیز شد .بدنم از شدت غصه و
اندوه ، همچون نهالی بی پناه که در بارش بی امان تگرگ رها شود .در آغوش
شایان می لرزید .تلاش او برای به آرامش دعوت کردن من، بی فایده بود.
زمانیکه به این حقیقت رسید ، مرا از خود جدا کرد و لحظه ای خیره نگاهم کرد
.هنگامیکه لبهایش تکان خورد، بند بند وجودم از هم گسست.
-
قرار بود صبر کنیم تا حالت کاملا خوب بشه .ولی می بینم اگه همینطوری پیش
بره روز به روز ضعیف تر و رنجورتر می شی .پس دیگه وقتشه که بگم فرازد همین
جا توی این بیمارستانه ! و شدیدا منتظره که تو حالت خوب بشه!
چند
ثانیه بدون کوچکترین عکس العملی فقط نگاهش کردم .ناگهان همچون فنر از جا
پریدم و بسمت در هجوم بردم .با شتابی که به خرج دادم. سوزن سُرم از دستم
خارج شد و به روی زمین افتاد .شایان خیزی برداشت و مرا نزدیک در گرفت .
- داری چکار می کنی دیوونه؟! گفته بودم بشرطی که حالت خوب بشه.برگرد سرجات!
لحنش رنگی از خشونت داشت .در حالیکه اشک می ریختم ، دستش را گرفتم و به التماس افتادم:
- خواهش می کنم بذار برم!من حالم خوبه، اگه دروغ نمی گی بذار برم دیگه!
بیتابانه مرا در آغوش کشید و بغض آلود گفت:
- خیلی خب کوچولوی قشنگم! گریه نکن که توی دنیا فقط اشکهای تو زجرم میده ! می برمت، فقط باید قول بدی که آروم باشی .
حتی
در انتخاب جملات هم مرا بیاد فرزاد می انداخت .قلبم به سوزش افتاد ولی
بلافاصله خواسته اش را اجابت کردم و هردو به راه افتادیم .جوی باریکی از
خون، از محل سوزن سُرم که ناشیانه از دستم خارج شده بود .روان بود .حس
مرموزی در سرم فریاد می زد که او قصد فریبم را دارد، چون نگران حالم است!
بالاخره جلوی در اتاقی متوقف شد، در را گشود و بدون آنکه نگاهم کند گفت:
- برو تو، فقط یادت باشه که خودت خواستی !باید آروم باشی!
التهابم
به اوج خود رسید. با پاهایی لرزان قدم به داخل اتاق زیبا و روح نوازی
گذاشتم . در کنار پنجره آن تنها یک تخت قرار داشت و شخصی به رویش آرمیده
بود .نگاه هراس انگیزی به شایان انداختم و او با اشاره سر فهماند که جلوتر
برم .با هرقدمی که به تخت نزدیک می شدم، تپش قلبم فزونی می گرفت . آن جسم
سفید و بی حرکت ، فرزاد من نبود! جلوی تخت که رسیدم دیگر رمقی در بدن
نداشتم . موجودی روی آن تخت آرمیده بود که تمام صورت و گردن و سینه و
دستهایش در حصار باندهای سفید مخفی بود .دستگاههای مجهز و پیشرفته ای در
اطرافش حلقه زده بودند .حتی تمام سرش هم باند پیچی بود .فقط چشمهای بسته و
لبهای بی رنگش قابل رویت بود .فکر کردم که وضعیت بحرانی روحی ام او را بشدت
نگران کرده است .تا جایی که ذهن مرا درگیر این موجود خیالی کند تا مرگ
فرزاد برایم قابل هضم تر شود. با عصبانیت رو به شایان گفتم:
- این مسخره بازیها چیه؟ اینکه فرزاد نیست!
-
بهتر بود اول صداش میکردی .درسته که خیلی باند پیچی شده ، ولی
اون یه نشونه خوب داره .البته بگم که قدرت تکلم نداره، ولی صداها رو می
شنوه و عکس العمل نشون می ده!
بی توجه به خون دلمه بسته روی دستم،
قدمی سست و ناتوان برداشتم و به سمت جسم سفید پوش خم شدم. نفسهایش آرام و
منقطع ، پوستم را نوازش میکرد. با صدای لرزانی گفتم:
- فرزاد........فرزاد، منم شیدا، صدامو می شنوی؟
هیچ
عکس العملی نشان داد. ناامیدانه چند بار دیگر صداش زدم ولی بی نتیجه بود
.اشک سرازیر شد .باید از اول حدس می زدم که این موجود خیالی،فرزاد من نیست
با سری به زیر افتاده قصد بازگشت داشتم که ناگهان احساس کردم پلکهایش لرزید
.بسرعت خم شدم و هیجان زده گفتم:
- فرزاد!اگه صدام رو می شنوی، چشمات رو باز کن ، خواهش می کنم!
پلکهای
جسم سفید پوش تکانی خورد .گویی با دردی عمیق مبارز میکرد.قلبم چنان به تپش
افتاده بود که انگار میخواست از حلقومم بیرون بزند .پلکهایش باز و بازتر
شدند و به من خیره شد.آه! پروردگار بزرگ من!خودش بود، همان چشمهای درشت
عسلی که با عشقی بی نهایت و التماسی ملموس، خیره در نگاهم مرا کشت و زنده
کرد .ناباورانه اشکهایم را پاک کردم و زمزمه وار گفتم:
- فرزاد......عزیزم...........
و همان جا در آغوش شایان از حال رفتم
***********************************
پس
از آن حادثه ، بمحض آنکه به هوش امدم ، تنها کاری که انجام دادم این بود
که ساعتها در آغوش شایان اشک ریختم و بهت زده خدا را سپاس گفتم ! از آنجا
که حال جسمی ام مساعد بود بلافاصله کار ترخیص انجام گرفت، ولی من از
بیمارستان خارج نشدم .دلم میخواست تمام ساعاتم در کنار فرزاد سپری شود.
شایان بلافاصله همه را خبر کرد .در چشم بهم زدنی من در آغوش پدر و مادر و
مهتاب خانم و الهام دست به دست شدم و همه اشک شوق ریختیم .
چون
فرهاد خان سهامدار اصلی بیمارستان بود ، به من اجازه بودن در کنار تنها
پسرش را دادند و از آنجا که راز ما از پرده بیرون افتاده بود و همه از عشق
آتشین ما آگاه شده بودند، هیچ مانعی برای ماندنم وجود نداشت . در طی همان
روزها، الهام برایم تعریف کرد که ساعتی پس از رفتن ما، از آنجایی که ریزش
باران شدت گرفته بود و ما هم بازنگشته بودیم، همه نگران شدند .شایان و
سیامک در پی یافتن ما روان شدند ولی چون هیچ کجا اثری از ما نبود ، دست
خالی به خانه برگشتند .با آمدن آنها و بی خبریشان، نگرانی به اوج رسید و
اینبار همه آقایان به اتفاق دنبال ما آمدند.پس از ساعتها تلاش بی نتیجه،
فرهاد خان آخرین محلی را که در ذهن داشت در پیش گرفت که همان تپه مرموز بود
.با آمدن به آنجا ، بسختی جای پای « آرام» را در آن هوای تاریک، بر روی
زمین گل آلود یافتند و در نهایت به ابتدای دره رسیدند و متوجه خطر و سقوط
ما شدند.چرا که دستبند طلای من هنگام سر خوردن پاره شده و بر روی زمین
افتاده بود .بلافاصله پلیس را در جریان قرار دادند و گروه امداد ، نیروی
کمکی خود را برای نجات ما روانه کرد .پس از چند ساعت تلاش بی وقفه ، جسم
نیمه جان و غرق در خون مرا روی همان صخره یافتند و بالا کشیدند .ظاهرا
فرزاد هم از خوش اقبالی، نزدیک به اعماق دره، بر روی درختی فرود آمده و
بصورتی معجزه آسا از مرگ نجات یافته بود .پس از اتمام عملیات نجات ،
بلافاصله ما را به تهران منتقل کردند و به دستور فرهاد خان در این
بیمارستان بستری شدیم .ظاهرا فرزاد هم پس از انتقال به بیمارستان، یکبار به
هوش آمده و بمحض گشودن چشمهایش ، نام مرا صدا زده و مجددا بیهوش شده بود!
گفته
های الهام در عین ناباوری، حقیقت محضی را برایم تداعی میکرد که همان «
معجزه عشق » بود .معجزه ای که من و فرزاد را تا واپسین لحظات زنده نگاه
داشت . همان عشقی که من از آن گریزان بودم و اینک بطرز جنون آمیز، خود را
مغروق در آن می دیدم .عشقی عمیق و پاک که سبب شد تمام لحظه هایم را در کنار
فرزاد، در بیمارستان سپری کنم .فقط گاه گاهی برای تعویض لباس به خانه می
آمدم و بسرعت به آنجا باز می گشتم .فرزاد به دلیل صدمات و جراحات بی شماری
که در حین سقوط دیده بود، قدرت تکلم نداشت، سر، فک، چند دنده در ناحیه سینه
و یک دست و پایش شکسته بود .در صورت و بدنش هم زخمهای عمیقی بوجود امده
بود .تا مدتی فقط چشمهای زیبایش را با طنین صدای من می گشود و با آرامش از
حضورم ، مجددا به خواب می رفت .در طول روز، هنگامیکه بیدار می شد، ساعتها
برایش حرف می زدم و گاهی کتاب می خواندم و گزارش کارهای شرکت را برایش مرور
میکردم .در نبود او، الهام و فهیمه خانم و فرشاد به راحتی از عهده تمام
کارها بر می آمدند و شرکت همچنان روند صعودی خود را طی میکرد. با وجود
فشردگی کارها، بچه های شرکت از هر فرصتی برای عیادت از فرزاد استفاده
میکردند .
روزهای نخست به دلیل مسکنهای قوی که برای تسکین دردهای
عمیقش به او تزریق می شد. بیشتر اوقاتدر خواب بسر می برد و غذایش فقط از
طریق سرم تامین می شد .ولی رفته رفته حالش رو به بهبود رفت و سوپهای رقیق
نیز مکمل آن شد. تا تمام محتویات ظرف را به خوردش نمی دادم .دست بردار
نبودم. طی این فاصله هم مدام شوخی میکردم و حتی گاهی صورتش را با آن
باندهای سفید مسخره میکردم و به خنده اش می انداختم . زمانیکه درد می کشید
با تمام وجود آن را حس میکردم، گویی قلبم بود که درد میکرد. همپای درد
کشیدن او اشک می ریختم و می دانستم که با نگاه داغ و بیمارش که پر از عشق و
تمناست ، میخواهد گریه نکنم .ولی من تا زمانیکه با تزریق مسکن به خواب نمی
رفت، آرام نمی گرفتم .وقتی می دیدم که برای غصه دار نکردن من، حتی
کوچکترین ناله ای هم نمی کند و فقط ملحفه را در مشتش می فشرد. جگرم صد پاره
می شد. شبها هم بر روی تختی که به دستور فرهاد خان به اتاق انتقال داده
بودند ، می خوابیدم و گاهی هم بر روی همان صندلی کنار تخت ، در حالیکه
ساعتها به چهره اش خیره می شدم .به خواب می رفتم .پدر و شایان و فرهاد خان و
البته سیامک، یک پایشان در بیمارستان بود و یک پایشان در محل کار خود! حتی
اقوام هم چندین بار به عیادت فرزاد آمدند.
دو ماه و نیم به همین
منوال سپری شد و حال فرزاد روز به روز بهتر می شد .صبح یکی از روزها پس از
صرف صبحانه و خوراندن داروهایش ، از انجا که به شدت احساس ضعف و خستگی
میکردم، گفتم برای استراحت کوتاهی به منزل می روم و پس از تعویض لباس ،
مجددا بر میگردم .نگاهش رنگی از دلواپسی به خود گرفت .بسمتش رفتم و بر روی
صورتش خم شدم و با شیطنت گفتم:
- نترس آدم برفی! زیاد طول نمی کشه .تا تو یه کمی استراحت کنی، اومدم!
در طی این مدت هرگاه که درد داشت و یا حوصله اش سر می رفت، او را با این لفظ به خنده می انداختم .
به
پرستار شیفت ، سفارشهای لازم را کردم و روان شدم .خانه در سکوتی عمیق و
آرامش بخش فرو رفته بود .شایان این روزها درگیر انجام مقدمات عروسی و سرش
حسابی شلوغ بود، کمتر در خانه پیدایش می شد .اواخر فصل زیبای پاییز بود و
هوا سردی محسوسی داشت .دوش آب گرمی گرفتم و بلافاصله به خوابی عمیق فرو
رفتم .هنگامیکه بیدار شدم در کمال تعجب دریافتم که بعد از ظهر است .چقدر
خوابیده بودم! با عجله برخاستم و لباسم را عوض کردم. جلوی آینه ، ضربه ای
به صورت رنگ پریده ام زدم ولی کفایت نکرد. در طی این مدت بی خوابی، خستگی و
اضطراب حسابی پژمرده و ضعیفم کرده بود .آرایش ملیحی روی صورتم پاشید و با
رضایت و کمی عجله به راه افتادم .
به بیمارستان که رسیدم، مستقیما به سمت پرستار رفتم و او بمحض دیدنم، خندید و گفت:
-
وای شما کجا رفتید خانم؟ آقای متین کوچیک، بدون شما خیلی بهونه
گیر شدن و حسابی ما رو اذیت کردن! در ضمن ناهار هم نخوردن، چون منتظر شما
بودن!
با تعجب از رفتار بی سابقه فرزاد و خندان از صحبتهای اعتراض
آمیز پرستار، از او جدا شده و به اتاقش رفتم .بمحض آنکه پشت در قرار گرفتم
، با شیطنت سرم را داخل بردم و با صدای بلند گفتم:
- نبینم آدم برفی من بهونه گیر شده باشه! یه دنیا معذرت برای..........
ادامه
جمله با دیدن فرزاد، در دهانم ماسید! جلوی پنجره ایستاده بود .تمام باندها
را از صورت و بدنش باز کرده بودند و فقط باند کوچکی به دور سرش حلقه شده و
دست راستش در حصار باند سفید به دور گردن آویزان بود.آن چهره مهتابی با آن
بلوز آبی آسمانی و دو خورشید سوزان چشمهایش تناسبی نداشت! نتوانستم به
لبخند جذابش پاسخی دهم .با حالتی متضاد ، قدم به داخل اتاق گذاشتم و آرام
به سمتش رفتم .هنگامیکه با فاصله اندکی، جلوی رویش ایستادم قلبم همانطوری
به دیواره سینه ام مشت می کوبید که او را برای نخستین بار در شرکت دیده
بودم!بارش نگاه اسمانی اش که به سویم باریدن گرفته بود، دلم را به غوغایی
کشید که از وصف آن عاجزم! آرام زمزمه کردم:
- فرزاد........
اشکهای
گرم و داغ، اجازه گفتن ادامه جمله ام را سلب کردند .بقدری از دیدن سلامتی
اش خشنود شدم که در باورم نمی گنجید .دیدن چهره اش پس از دو ماه و اندی،
شوقی مرموز را به زیر پوستم کشید .موهایش را کوتاه کرده بودند و کمی لاغرتر
از همیشه بنظر می رسید .تمام وجودش، دوچشم مخملی شده بود و طوری مرا نگاه
میکرد که گویی میخواست مرا با نگاه ببلعد! احساس کردم همه وجودم از شیرینی
نگاه عسلی اش، چسبناک شده است! بالاخره به حرف آمد:
- چقدر دیر کردی !اِ........ راستی ببخشید، سلام به قشنگترین و مهربونترین پرستار دنیا!
صدایش
با همان صلابت همیشگی ولی کم جان و ضعیف، گوشم را نوازش کرد و من در دل
اعتراف کردم این طنین، صدها هزار بار دلنشین تر از نوای زیباترین سمفونی
های بتهوون و موتزارت است!! با صدایی لرزان از شوق و گریه گفتم:
- سلام آدم برفی کوچولو!
این بار به قهقهه خندید ؛ خنده ای که صدایش تا آخر عمر در گوشم ماندگار شد .دست آزادش را به لبه پنجره تکیه گاه بدنش قرار داد و گفت:
-
به موقعش به حسابت می رسم! خوب توی این مدت شیطونی کردی و آتیش
سوزوندی!ای بابا، حالا دیگه چرا گریه می کنی؟مگه تو به من قول نداده بودی؟
به این زودی فراموش کردی؟!
بعد، با لحنی متفاوت زیر لب نجوا کرد:
- الهی فرزاد بمیره که لیاقت تو رو نداره! اشکات رو پاک کن فرشته قشنگم! چقدر لاغر و ضعیف شدی!
چقدر دلم برای شنیدن صدای گرم و مردانه اش پرپر می زد! در میان گریه لبخندی زدم و اشکهایم را زدودم.
-
خدا نکنه دیوونه!اگه بودی و می دید وقتی بهوش اومدم و دیدم که
زنده ام ، چه قشقرقی بپا کردم و با داد و فریادم، بیمارستان رو گذاشتم روی
سرم، دیگه هیچوقت از مرگ حرف نمی زدی !وای فرزاد خیلی خوشحالم!
- منم خوشحالم عزیزم و بیشتر، از این خوشحالم که تو رو دارم!
- اِ.......راستی چرا هیچکس به من نگفت که امروز تو رو از شر باندها خلاص می کنن؟ اگه می دونستم نمی رفتم!
- آخه من ازشون خواسته بودم که چیزی به تو نگن!
- چرا؟ اصلا مگه تو حرف می زدی؟!
- آره کوچولو؛ می تونستم حرف بزنم ولی نمی زدم که بتونم صدای قشنگ تو رو بیشتر بشنوم!
پیش
از آنکه کلامی بگویم، در اتاق باز شد و شایان و الهام و متعاقب آن نرگس و
سیامک وارد شدند .آنها هم با دیدن فرزاد در آن حالت ، نتوانستند تعجب خود
را پنهان کنند وپس از دقایقی با سر و صدا و شوخی و خنده هایشان، اتاق را
روی سرشان گذاشتند.
البته نباید زحمات بی دریغ و دلسوزیهای خواهرانه
و برادرانه نرگس و سیامک را هم در طی این مدت نادیده بگیرم و هرگز آنها را
فراموش نخواهم کرد .
چون فرزاد هنوز ناهار نخورده بود، بلافاصله
غذایش را آوردم و به خوردش دادم .فرهاد خان و مادر و مهتاب خانم هم به جمع
پیوستند و با ریختن اشک شوق، سلامتی اش را تبریک گفتند. هنگام رفتن ،
فرزاد، شایان را به گوشه ای کشید و بطور آهسته مشغول صحبت شد .هر چند که
کسی متوجه نشد آنها بر سرچه مساله صحبت می کنند، ولی چهره خرسند هر دو نوید
روزهای شیرین آینده را می داد!