- سلام مامان صبح بخیر !
- سلام عزیزم ف بیا صبحانه بخور. راستی بنظر توچیزی بر ندارم؟
لیوان شیر را لا جرعه سرکشیدم
- نه مامان جان، فرزاد گفت حتی یه چوب کبرریت هم برندارید!فقط وسایل شخصی .گفت همه چیز اونجا هست.
- باشه، پس فقط یه کمی میوه و تنقلات برای بین راه برمی دارم .تو هم بجای اینکه به من زل بزنی برو ببین همه وسایل رو برداشتی
بوسه صدا داری از گونه اش گرفتم .
- چشم مامان خانوم! هرچی شما بگید!
به اتاقم که برگشتم متوجه شدم شایان هم بیدار شده است .وسواس بیش از حد مادر مرا هم به فکر انداخت .برای اطمینان یکبار دیگر وسایلم را چک کردم و در آخرین لحظه دوربین فیلمبرداری و دیوان حافظم را نیز برداشتم .وسایلم را به حیاط انتقال دادم و به پدر که مشغول جاسازی چمدانها در ماشین بود، سلام کردم .
- سلام دختر خوشگلم .صبح قشنگ تابستونی ات بخیر. پس تو چرا هنوز آماده نیستی؟ برو به شایان هم بگو بیاد کارش دارم .
- چشم همین الان لباس می پوشم و شایان رو هم صدا می کنم .
بلافاصله حاضر شدم .پس از صدا کردن شایان و مادر و اطمینان از امنیت خانه، همگی به راه افتادیم .قرار بر این بود که جلوی منزل آقای پناهی ، یکدیگر را ملاقات کنیم .آفتاب اولین اشعه های طلایی اش را زینت بخش چهره زمین میکرد که به منزل آنها رسیدیم .با دیدن الهام، بلافاصله پیاده شدم و یکدیگر را سخت در آغوش کشیدیم .مهتاب خانم با سرخوشی گفت:
- ای بابا ولی کنید همدیگه رو!هر کی ندونه فکر می کنه چند ساله همدیگه رو ندیدید! شما که همین دیروز از هم جدا شدید!
همه به خنده افتادند .الهام بسمت شوهر و مادرشوهرش رفت و من، مهتاب خانم را هم در آغوش گرفتم و بوسیدم .همگی به اتفاق آمدن فرهاد خان و سیامک و نرگس بودیم
به ماشین تکیه زده بودم و به صحبتهای پدر و آقای پناهی و گاهی خانمها گوش میکردم که اتومبیل فرزاد را دیدم .سیامک و نرگس هم با آنها بودند .به محض آمدنشان بسمت نرگس رفتم و مشتاقانه صورت یکدیگر را بوسیدیم .با فرهاد خان و پسرها احوالپرسی کردم . از اینکه می دیدم همه جوانهای جمع؛ حسابی به ظاهر خود رسیده اند، خنده ام گرفت .
با آمدن آنها دیگر ماندن جایز نبود و به راه افتادیم .باز هم جاده های زیبا و محسور کننده چالوس پذیرای نگاه مشتاق و حریص من شد شایان تمام حواس و دقتش به رانندگی بود و من و مادر یکریز حرف می زدیم .اتومبیل فرزاد جلوتر از همه حرکت میکرد و آقای پناهی از پشت سر، ما را مشایعت میکرد.
پس از چند ساعت حرکت بی وقفه ، فرزاد در کنار رستورانی نگه داشت و همه را برای خوردن ناهار به آنجا دعوت نمود .بمحض خارج شدم از اتومبیل؛ بسمت نرگس رفتم و دستش را فشردم.
- خب خانم، خوش می گذره؟!
- وای شیدا عالیه،عالی! من عاشق مسافرتم ، خصوصا که مقصد شمال باشه .با این مناظر جادویی و زیبا!
- چه تفاهمی عزیزم . منم همینطور!
دستش را رها کردم و به مسیر رودخانه که با فاصله ای معین از ساختمان لوکس و زیبای رستوران قرار داشت ، و امواج خروشانش را به رخ می کشید اشاره کردم .
- نرگس موافقی تا اونجا مسابقه بدیم؟!
پیش از آنکه جوابی بدهد و خندید و شروع به دویدن کرد .جیغی کشیدم و به دنبالش دویدم
- صبر کن جر زن !من که هنوز شلیک نکردم !
ولی او می خندید و می دوید .با تمام تلاشی که به خرج دادم .او زودتر از من به رودخانه رسید .هر دو نفس زنان بر روی تخته سنگی رها شدیم . انگشتم را به نشانه تهدید برایش تکان دادم:
- ای جرزن!
- ای تنبل !
- ای کلک!
- ای.........
- ای بلا!خوب دوتایی اینجا نشستید و دل می دید و سیخ جگر تحویل می گیرید!
هر دو با شنیدن صدای سیامک سربرگرداندیم.نرگس لبخندی تحویلش داد:
- حسودیت می شه به ما حسابی داره خوش می گذره؟!
- نخیر خانم، ما بیجا می کنیم حسودی کنیم!شما خوش باشید انگار که ما خوشیم!بد می گم شیدا؟
لبخندی زدم و پیش از آنکه جوابی بدهم ، صدای فرهاد خان که ما را برای صرف ناهار فرا میخواند، بلند شد .در حین صرف غذا ، فرهاد خان به آرامی پرسید:
- فرزاد جان می ریم ویلای خودمون دیگه؟
- نه پدر، اگه اجازه بدید بریم ویلای من!
نگاه خندان و پرشیطنتش را به من دوخت و ادامه داد:
- من یه قولی به یه نفر دادم که باید بهش عمل کنم!
از بی توجهی فرهاد خان و دیگران سوء استفاده کردم و با چشم و ابرو پرسیدم که موضوع از چه قرار است. ولی او با بدجنسی فقط خندید و پاسخی به سوالم نداد. پس از صرف ناهار و استراحتی کوتاه، مجددا به راه افتادیم .این بار فرهاد خان و پدر خودشان پشت رل نشستند و اجازه بازیگوشی را از جوانترها سلب کردند .پس از طی مسافتی که اتومبیل فرزاد را دنبال کردیم .بالاخره جلوی در بزرگ ویلایی بی نهایت زیبا و باشکوه متوقف شدیم .آنقدر مجذوب محیط بودم که به سوالهای شایان پاسخی نمی دادم .بمحض توقف اتومبیلها، در محوطه سرسبز ویلا بسرعت پیاده شدم و با نفسی عمیق، بوی سبزه و گیاه باران خورده را که فقط مخصوص محیط شمال بود ، یک نفس بلعیدم .صدای امواج آرام دریا، در آن بعدازظهر تابستانی ، احساسات کودکانه ام را قلقلک می داد.
همگی با سر و صدا از ماشینها خارج شدند و با باز کردن در ویلا، وسایل را به داخل انتقال دادند .با صدای شایان، بسمتش رفتم و چمدان دستی ام را برداشتم.اکثر وسایل توسط آقایان حمل می شد و خانمها کمترین خستگی را متحمل می شدند. با صدای رسایی که « سلام» میکرد، سربرگرداندم و از دیدن آقا حیدر در فاصله چند قدمی ام چنان شوکه شدم که چمدان از دستم رها شد! و اینجا چه میکرد؟! با همان لبخند کریه و چندش آور که همیشه روی لبش خودنمایی میکرد، خم شد و چمدانم را برداشت .با دیگران هم احوالپرسی کرد و بسمت ساختمان به راه افتاد .از همان لحظه حدس زدم که با حضور او ، تمام مسافرتم خراب خواهد شد .
ناباورانه به فرزاد نگاه کردم .آنقدر از دستش دلگیر و عصبانی شدم که با گامهای بلند خود را به او رساندم و آرام غریدم:
- این اینجا چکار می کنه؟!
مثل همیشه با آرامش دیوانه کننده اش لبخندی نثارم کرد .
- کی عزیزم؟
- آقا حیدر!
با تعجب نگاهی به چهره برافروخته ام انداخت.
- زودتر فرستادمش که اینجا آماده حضور پرنسس های عزیز ما بکنه! حالا مگه چه اتفاقی افتاده ؟تو ناراحتی؟
مشتم را گره کردم و نالیدم:
- کاش نمی آوردیمش ، یعنی نباید می اومد!
با عصبانیت بسمت ویلا رفتم . بچه با سر و صدا وسایل را کف ویلا انباشته بودند و با لودگی از فرزاد میخواستند تا تکلیف آنها را مشخص کند .با ورود او، هرکس گوشه ای نشست و برای رفع خستگی ، کش و قوسی به بدنش داد .فرزاد مستقیما به سمتم آمد وگفت:
- می شه چند لحظه با من بیای؟ میخوام یه چیزی رو نشونت بدم!
هنوز تشویش و عصبانیتم فروکش نکرده بود .چهره ام را از تصویر پنجره گرفتم و با بی تفاوتی نگاهش کردم.ملتمسانه ادامه داد:
- خواهش می کنم چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه!
نگاهی به جمع انداختم .هرکس مشغول انجام کاری بود. مادر با چشم و ابرو اشاره کرد که همراهی اش کنم .به ناچار به دنبالش روان شدم .چند پله را پشت سر گذاشتیم و به قسمت فوقانی ویلا وارد شدیم .هردو در سکوت به دنبال منظم کردن افکار خود بودیم .فرزاد هرازگاهی به عقب برمی گشت و نگاهی به من می انداخت .بالاخره جلوی در اتاقی ایستاد و در را به آرامی باز کرد و اشاره کرد وارد شوم . با تردید قدم به داخل اتاق وسیع و نیمه تاریکی با دکوراسیون سبز رنگ گذاشتم . وسایل لوکس و بی نهایت زیبای اتاق، توجه ام را جلب کرد. او هم داخل شد و به آرامی بسمت پنجره بزرگ اتاق رفت
- بیا اینجا عزیزم!
طاقت از کف دادم و با لحنی کلافه پرسیدم:
- می شه بگی اینجا چه خبره؟!
- بیا کنار من تا بگم!
لبخندی زد و پرده ها را کنار زد و اجازه داد تا نور خورشید سخاوتمندانه به داخل اتاق بدود!مردد جلو رفتم و به چشم انداز خیره شدم .آه، خدای من! چه می دیدم ؟ همان منظره ای که نرگس طراحی کرده و به دیوار منزل فرهاد خان آویخته بود و من در یک نگاه شیفته اش شده بودم . چنان از دیدن آن صحنه به وجد آمدم که با شادی کودکانه ای دستهایم را بهم کوبیدم:
- وای خدایا!چقدر قشنگه، خارق العاده اس!
نگاهی به فرزاد انداختم که با دستهای گره شده بر روی سینه و لبخندی عمیق، حرکات مرا می پایید
- می شه برم بیرون؟ خواهش می کنم!
در را باز کرد و خود کنار رفت .بی درنگ بیرون آمدم و دستهایم را بطرفین باز کردم و چرخی به دور خود زدم . با نفسی عمیق و نگاهی حریص، منظره را از نظر گذراندم، منظره ای پوشیده از انبوه درختان و گلهای رویایی و رنگارنگ که در انتها به دریای نیلگون ختم می شد .همان تصویری که فرزاد قول داده بود مرا به دیدنش بیاور و چه زود به عهدش وفا کرده بود! به عقب برگشتم تا از او تشکر کنم ولی او اتاق را ترک کرده بود .خدای بزرگ، چقدر بزرگوار بود این پسر!حس زیبایی که به وجودم تزریق شد، افکار آلوده و حضور منحوس آقا حیدر را به کلی از ذهنم تخلیه کرد .
با خوشحالی مضاعفی از اتاق خارج شدم .هنگامیکه که به طبقه پایین رسیدم وسایل جابجا شده و هرکس در مکانی مستقر شده بود .تشکر بلند بالایی از فرزاد کردم و خواهش کردم تا اجازه دهد ما در همان اتاق بمانیم .با توافق او همه دخترها، همان اتاق و پسرها به اتاق روبرویی نقل مکان کردند و پدر و مادرها هرکدام در اتاقی مجزا اسکان یافتند . نرگس و الهام بمحض آمدن به اتاق، با دهان باز به یکدیگر نگاه کردند .الهام ناباورانه پرسید:
- شیدا مطمئنی خود فرزاد گفت بیاییم اینجا؟!
- خب آره، چطور مگه؟
- آخه اینجا اتاق خودشه ، به هیچکس هم اجازه نمی داد بیاد اینجا . واقعا که از کارهاش سر در نمی یارم!
نرگس نگاه پرشیطنتش را به من دوخت و لبخند معنی داری زد.
- خب بله دیگه ؛ مگه میشه شیدا خانم خواهش بکنن و آقا فرزاد سر تسلیم فرود نیارن؟!من که فکر می کنم اگه شیدا همین الان بگه نمونه کمیاب گل مخصوصی رو از پشت کوههای آلپ میخوام، فرزاد شال و کلاه می کنه و دو سوته می ره دنبالش !
هر دو به قهقهه افتادند و من برای فرار از زیر شلاق نگاه مرموزشان، با چهره ای آغشته به شرمی دخترانه ، راه حمام را پیش گرفتم و گفتم :
- نخیر نرگس خانم، بیخودی تهمت نزن!فرزاد فقط برای من احترام قائله چون خواهر شوهر الهامم،همین!
منتظر نماندم تا آنها باز به شوخی هایشان ادامه دهند و بسرعت از آنجا گریختم!
پس از جابجایی وسایلم ، به اتفاق دخترها به مادر و مهتاب خانم که مشغول تهیه شام بودند، ملحق شدیم ولی چون کار بخصوصی نداشتند به بچه ها پیشنهاد دادم که گشتی در اطراف بزنیم .آقایان، البته غیر از فرهاد خان ، برای خرید مایحتاج چند روز اقامت در ویلا از خانه خارج شدند .هوا رو به تاریکی بود و فرصت چندانی نداشتیم ، به همین دلیل مستقیما به سمت دریا رفتیم . الهام گفت که قبلا یکی دوبار به این ویلا آمده بود، نرگس هم اضافه کرد که به پیشنهاد فرزاد دوبار به اینجا آمده است . یکبار در دوران عقد و یکبار در ماه عسلشان به اتفاق سیامک.
دقایقی را در ساحل قدم زدیم و مجددا به ویلا بازگشتیم .از آنجایی که شب قبل هم کمی دچار بیخوابی شده بودم و بشدت احساس خستگی میکردم؛ از خانمها عذرخواهی کردم و محیط شلوغ و پرهیاهوی آشپزخانه را برای استراحتی کوتاه ترک کردم .تختخواب دونفره و بزرگ اتاق که بسیار ننرم و زیبا بود، پذیرای تن خسته و خواب آلودم شد .باز هم از اینکه فرزاد تختخوابی دونفره داشت، تعجب کردم ولی انتخاب رنگ آبی آسمانی و سبز برای دکوراسیون اتاقهایش مرا به این فکر وا داشت که او شخصیتی آرام و صلح طلب دارد چرا که آبی و سبز ، رنگهای آرامش به حساب می آمدند .پیش از آنکه بتوانم بیشتر از آن به فرزاد و شخصیت عجیب و رمز آلودش بیاندیشم ؛ خواب چشمهایم را ربود.
************************************
صبح طبق عادت همیشگی زودتر از همه خواب برخاستم .تخت خواب به قدری بزرگ بود که الهام و نرگس هم در طرفینم آرمیده بودند!تازه بخاطر آوردم که شب پیش آنقدر خواب آلود بودم که حتی برای خوردن شام هم بیدار نشده بودم! احساس گرسنگی ام شدت گرفت . سعی کردم با کمترین سر و صدای ممکن، صبحانه را آماده کنم . سپس به آرامی از ویلا خارج شدم. همه چیز در آن صبح دلپذیر تابستانی، بی نهایت زیبا و شورانگیز بود. بوی معطر گلها و درختان به شبنم نشسته، لذت و هیجان ناشناخته ای را در وجودم به جوشش در آورد .هنوز فاصله چندانی با ویلا نداشتم که از دور قامت مرد سفید پوشی را مشاهده کردم که به سمتم می آمد .از همان فاصله هم اندام ورزیده و شانه های ستبر فرزاد را می شناختم . از تصور اینکه تا بی نهایت دوستش دارم و او هم احساسی مشابه نسبت به من دارد، لبخندی بی اراده بر لبهایم شکفت .لبخندی که هرگاه فرزاد را با آن چهره جذاب و مهربان می دیدم، بی دعوت مهمان صورتم می شد .نزدیکش که رسیدم، دستم را تا نزدیک ابرو بالا آوردم و با حالت خبردار نظامی ، بلند گفتم:
- سلام به سحرخیزترین رئیس دنیا! صبح بخیر.
از تاثیر شیطنتی که به خرج دادم به قهقهه خندید .
- سلام از بنده اس، دوست داشتنی ترین کارمند دینا! صبح تو هم بخیر.
لباس ورزشی یکدست سفید ، قامتش را در برگرفته بود و از تاثیر رطوبت هوا موهایش نمناک و آشفته بهر سویی می رفت . قدمهایم را با او همگام کردم و پرسیدم:
- تو چقدر زود بیدار شدی، من فکر کردم حالا حالاها میخوابی!
دستی به موهایش کشید و نگاهی به جانبم انداخت.
- من به کم خوابی عادت دارم .تو چرا اینقدر زود بیدار شدی خانم؟ هنوز آفتاب سر نزده!
بعد ناگهان ایستاد و با ابروهای گره کرده و حالت تهاجمی گفت:
- راستی یادم افتاد! چرا دیشب برای شام بیدار نشدی؟ می دونی چقدر الهام و نرگس صدات کردن!
- بابا ترسوندی منو!آخه خیلی خوابم می اومد .شب قبل هم مهمونی بودیم و دیر خوابیدم .حالا مگه چی شده؟
- حتما مهمونی خونه دایی ات خیلی طول نکشید و مهران هم اون شب نبود! اگه من می فهمیدم تو چرا اینقدر روی اون حساسی خیلی خوب می شد! در ضمن عمدا که با معده خالی نخوابیدم.
- شیدا ، من که نپرسیدم کی اونجا بود وکی نبود!روی مهران هم حساسیت بخصوصی ندارم ، اتفاقا خیلی هم اونو دوست دارم .ولی از حالت نگاهش به تو خوشم نمیاد
- وا، مگه چطوری نگاه می کنه طفلک؟!
- نمی دونم، نمی دونم! ولی احساس می کنم خیلی به تو علاقه داره ، علاقه ای فراتر از علاقه یه پسر دایی به دختر عمه اش ! من دوست ندارم کسی تو رو اینطور با شیفتگی برانداز کنه ! میفهمی چه میخوام بگم؟!
- اگه بگم نه ، دعوام می کنی؟!
به حالت مظلومانه من لبخند زد
- نه کوچولو !فهمیدن حرفهای من به زمان احتیاج داره!
- من کوچولو نیستم این صدبار ! اگه سر از حرفهای تو در نمی یارم به این خاطره که تو خیلی مرموز و مبهم حرف می زنی ! حالا بجای این بحثها برو دست و صورتت رو بشور و بیا تا من یه قهوه خوشمزه درست کنم، چطوره؟!
با نگاهی خیره و نامفهوم براندازم کرد .پس از چند لحظه بدون گفتن کلامی از من دور شد و بلافاصله به ویلا رفت. با تعجب به جای خالی اش نگاه کردم و چون از رفتارش چیزی دستگیرم نشد به داخل رفتم .
با حالتی کلافه در کابینتها را باز کردم و نگاه جستجو گرم داخل آنها را کاوید . فنجانها را نمی یافتم .
- ای بابا! من گیج شدم یا واقعا فنجونی در کار نیست؟
به عقب کر برگشتم فرزاد را با سر ووضعی مرتب و لباسی دیگر، جلوی در دیدم که مرا نگاه میکرد.با لبخندی، عصبانیتم را پنهان کردم .
- فرزاد این فنجونها رو کجا گذاشتی؟
- توی همون کابینت روبرویی بود همیشه!
- ای وای، تعجب می کنم چطور اونها رو ندیدم!حالا چرا نمی شینی؟
در حالیکه تمام حرکاتم را زیر ذره بین قرار داده بود نشست و من ، قهوه را جلوی رویش گذاشتم .خودم نیز پشت میز قرار گرفتم و گفتم:
- خب اینم قهوه! شروع کن که می دونم گرسنه ای .وای من که دارم از گرسنگی ضعف می کنم .
بسرعت لقمه ای آماده کردم و بلعیدم .هنگامی که چای را برداشتم.متوجه شدم بدون اینکه به فنجانش دست بزند هنوز همانطور خیره نگاهم میکند . از آن سکوت و نگاه نافذ دستپاچه شدم و لقمه را نجویده بلعیدم .با تعجب پرسیدم:
- تو حالت خوبه؟!
- آره خوبم؛ هیچ وقت توی زندگیم اینقدر خوب نبودم!
- ولی من اینطور فکر نمی کنم! انگار تو عالم هپروتی !
نگاهی به چهره خندان من کرد و با نفسی عمیق، دستی میان موهایش فرو برد .حالتی کلافه و سردرگم داشت .باز به چشمهایم خیره شد و بدون مقدمه گفت:
- شیدا باور نمی کنی اگه بگم گاهی حس مالکیت خفه ام می کنه، ولی فکر می کنم حالا دیگه وقتش باشه، دیگه تحملم تموم شده!میخوام در مورد یه مسئله ای باهات صحبت کنم!
نگاهش را تاب نیاوردم و سر به زیر انداختم
- چه مساله ای ؟
- اول باید سرت رو بلند کنی تا بگم
قلبم بشدت به تلاطم افتاد. دلم گواهی می داد که بالاخره زمان گفتن حقایق و بیان احساسات فرا رسیده است .فنجان قهوه ای را برداشت و با آرامش شروع به خوردن کرد .او جرعه جرعه قهوه اش را می نوشید و من اضطرابم را! کم کم داشتم طاقت از کف می دادم که به حرف آمد:
- یه کمی سخته ولی باید بگم.یعنی می دونی.........اینجا توی ایران و با یه دختر شرقی حرف زدن یه کمی سخته.با تو حرف زدن که از همه کارهای دنیا سخت تره! چون من با یه دختر سرکش و لجباز ولی در عین حال حساس و محجوب طرفم ! می دونی شیدا، من مدتهاست که..........
- به به؛ سلام به جوانهای سحرخیز !خوب خلوت کردید دوتایی!
با شنیدن صدای پدر، هر دو ایستادیم .فرزاد آنقدر دستپاچه شد که خنده ام گرفت . هر دو همزمان سلام کردیم
- علیک سلام .آفرین به شما که از همه زرنگتر بودید. از قدیم گفتن سحرخیز باش تا کامروا باشی!
در حین ریختن چای برای پدر، توضیح دادم که چه موقع بیدار شدم .بلافاصله مادر و متعاقب آن آقای پناهی و شایان و الهام و دیگران هم بیدار شدند و آشپزخانه را با همهمه و سر و صدا روی سرشان گذاشتند .از اینکه صحبتهای فرزاد نیمه تمام ماند ، عصبی شدم .این همان لحظه نابی بود که من نیز مدتها انتظارش را کشیده بودم، ولی به راحتی از دست رفت!
نگاهم روی چهره اش ثابت ماند .به شیطنتهای سیامک و شایان که مدام سر به سرش می گذاشتند ، می خندید .هنگامیکه متوجه نگاه خیره ام شد به سمتم آمد و آرامی نجوا کرد:
- بابت صبحانه ممنون.این بهترین قهوه ای بود که در تمام عمرم خوردم! تو چیزی نخوردی .برو صبحانه ات رو بخور.
لبخندی زدم
- نوش جانتون، قابل شما رو نداشت!منم می رم میخورم ولی......حرفات.......
- باشه توی یه فرصت دیگه، فعلا که نشد!
به این ترتیب او بازهم نتوانست پرده از راز احساسمان بردارد. حالا که زمان آن فرا رسیده بود تا تکلیف هردو نفرمان روشن شود، باز دست تقدیر صفحه دیگری از بازیهایش را برایمان رقم زدو
پس از صرف صبحانه ، فرزاد درکمال ناباوری اعلام کرد که اسب من و آرام را هم آورده است .ظاهرا زمانی که آقا حیدر را به اینجا فرستاده ، ترتیب آنها را هم داده بود .از شنیدن این خبر، بی نهایت شادمان شدم .بلافاصله اسبها را از اصطبل خارج کردیم و به اتفاق فرزاد ، کمی در ساحل سوارکاری کردیم .حتی نرگس و سیامک هم نتوانستند حیرتشان را از مهارتم پنهان کنند و لب به تحسین گشودند .
به پیشنهاد بزرگترها قرار شد ناهار را در جنگل که فاصله چندانی هم با ویلا نداشت صرف کنیم .همه اعلام رضایت کردند و پسرها با بردن وسایل زودتر، حرکت کردند تا همه چیز را پیش از رفتن ما مهیا کنند .کنار پنجره ایستادم ونمای چشم نواز بیرون را از نظر گذراندم که حضور شخصی را در کنار خود حس کردم .فرهاد خان با همان لحن سرشار از عطوفت و مهربانی گفت:
- دختر گلم چطوره؟!
- عالی آقای متین، عالی!اینجا فوق العاده اس و بی نهایت زیبا و رویایی! من واقعا عاشق این مکان شدم
- موافقم .اینجا خیلی قشنگه ! به همین خاطره که فرزاد عاشق اینجاس.شما دونفر وجهه اشتراک جالبی دارید!
و با لحن شیطنت آمیزی اضافه کرد:
- من به پسرم بخاطر این انتخاب نمونه تبریک می گم!
با تعجب نگاهش کردم .
- منظورتون مکان زیبای اینجاست؟
با صدای بلند خندید و من با خود اندیشیدم که چقدر پر ابهت و شیک است .
- نه دخترم، منظور اون یکی انتخابش بود!
با دو انگشت فشار ظریفی بر روی بینی ام وارد کرد و ادامه داد:
- چشمهای زیبا همه چیز رو زیبا می بینه .درست مثل تو که همه اطرافت رو در نهایت قشنگی می بینی. حالا اگه آماده ای بیا بریم که الان صدای همه در میاد!
با احترام سری تکان دادم و دوشادوش او از در خارج شدم و این در حالی بود که از خود سوال میکردم فرهاد خان از کدام انتخاب فرزاد صحبت میکرد؟!
مکانی که پسرها انتخاب کرده بودند، جایی دنج و بی نهایت زیبا در دل جنگل سرسبز بود .تا رسیدن ما همه کارها را انجام داده بودند .حتی آتش را هم به پا کرده و کبابها را به سیخ کشیده بودند .چون هنوز فرصتی تا ناهار باقی مانده بود ، همگی به اتفاق مشغول بازی والیبال شدیم .فقط مادر و مهتاب خانم بودند که وارد بازی نشدند و ترجیح دادند به صحبتهایشان بپردازدند و البته در حین بازی هم از ما فیلم برداری کنند!
خیلی سریع تور بسته شدو به دو گروه تقسیم شدیم .من و فرزاد و پدر و آقای پناهی در کنار هم و بقیه حریف مقابل ما بودند .بازی با گروه ما که یک یار کمتر داشت شروع شد و با ضربه سرویس فرزاد که کوبنده و غیرقابل کنترل در زمین حریف فرو آمد ، جلو افتادیم .بقدری شور و هیجان داشتیم و سروصدا میکردیم که اصلا متوجه گذر زمان نشدیم .رقابت بسیار تنگاتنگ بود و هر دو گروه تمام تلاش خود را بکار گرفته بودند .در پایان بازی نتیجه مساوی بود .آخرین سرویس سرنوشت ساز را باز هم فرزاد با مهارت تمام زد و سیامک به سختی آن را کنترل کرد و به جلوی تور هدایت کرد .شایان و الهام همزمان با هم فریاد زدند:«منم» و بسمت توپ پریدند .ولی پیش از آنکه دستشان به توپ برسد ، بدون اینکه کسی متوجه شود چه اتفاقی رخ داد محکم بهم خوردند و نقش زمین شدند !سراسیمه بسمتشان دویدیم.خوشبختانه آسیبی به هیچکدام نرسیده بود ولی کمی شوکه شده و قادر به صحبت کردن نبود .آقای پناهی با دلواپسی پرسید:
- چرا دوتایی یورش بردید؟ خدا خیلی رحم کرد!
من گفتم :
- آره خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاد .چرا خوردید بهم؟
شایان که حالش کمی جا آمده بود بسمت الهام رفت و دستهایش را گرفت و با دلواپسی نگاهش کرد .هنگامی که خیالش آسوده شد خندید و گفت:
- خدا بگم چه کارت کند دختر!نزدیک بود سرهردومون یه بلایی بیاری!
الهام بغض کرده و ناباور پرسیدر:
- به من چه ربطی داره؟!
لبخند شایان عمیقتر شد.
- مثلا اومدم توپ رو بزنم ولی وسط زمین و آسمون نگام افتاد به تو. نمی دونم چی توی اون چشمات بود که حواسم پرت شد و تا اومدم به خودم بیام . خوردم بهت!
همگی ابتدا با دهانی باز به او نگاه کردیم و بعد شلیک خنده مان به هوا رفت .آنقدر خندیدیم که اشک به چهره مان آمد .فرزاد دست هر دو را گرفت و از روی زمین بلندشان کرد و رو به شایان زمزمه کرد:
- بی جنبه ، خسته نباشی!
شایان هم سردرگوشش فرو برد جمله ای را زمزمه کرد که شلیک خنده فرازد به هوا رفت و به من خیره شد .در همین حین مادر و مهتاب خانم که حسابی سرگرم گفتگو بودند و اصلا متوجه نشدند همزمان پرسیدند:
- چه خبره اونجا جمع شدید؟
آقای پناهی با خنده گفت:
- موضوعت چراغونی پارساله، شما ادامه بدید!
باز همگی به خنده افتادیم و به این ترتیب بازی والیبال با نتیجه مساوی به اتمام رسید .بلافاصله فرزاد و پدر و سیامک مشغول تهیه غذا شدند و بقیه به استراحت و خوردن میوه مشغول شدند .من هم که عاشق این سبک غذا درست کردن بودم، کنار پدر ایستادم و در حین فیلم برداری از فعالیتشان ، نهایت لذت را بردم. پس از صرف غذا که در میان خنده و هیاهوی جوانترها به اتمام رسید، نرگس از سیامک خواست که برایمان گیتار بزند .اوهم که منتظر شیطنت و شلوغ بازی بود، بلافاصله گیتارش را آورد و ریتم شادی را نواخت .همگی به وسط ریختند و همزمان با همخوانی آهنگ او، می رقصیدند، البته سیامک صدای بسیار گرم و دلنشینی داشت .من به بهانه فیلم برادری و فرزاد به بهانه صرف قهوه خود را کنار کشیدیم و از پایکوبی در آن جمع پر هیاهو امتناع ورزیدیم .وقتی حسابی خسته شدند، بزرگترها باز به دور هم حلقه زدند و جوانترها هرکدام به گوشه ای رفتند .نرگس بوم نقاشی اش را برداشت و شروع به کشیدن طرحی از سیامک در میان مناظر جنگل کرد .شایان دست همسرش را گرفت و قدم زنان از جلوی جمع ناپدید شدند .بزرگترها مشغول گفتگو شدند و من هم با برداشتن دیوان حافظم،گوشه ای دورتر از جمع را انتخاب کردم و با تفال و سیری در اشعار حضرت، خود را سرگرم کردم. غرق در افکارم بودم که صدای فرزاد را شنیدم:
- اجازه می دید توی خلوتتون سرک بکشم؟
به لحن شیطنت آمیزش خندیدم
- اختیار دارید!چرا ایستادی؟ بیا بشین
- نه، اگه دوست داشته باشی یه جایی رو نشونت بدم که فکر می کنم از دیدنش خوشحال بشی
- چرا که نه؟ فقط اجازه بده کلاهم رو بیارم .
کتاب را به دست مادر سپردم و به او اطلاع دادم که به همراه فرزاد دوری در اطراف بزنم .لبخندی از سر رضایت زد و من به فرزاد پیوستم .از میان جنگل، راهی را در پیش گرفت که بسمت بالا هدایت می شد .در این فاصله هم در مورد نحوه ساختن ویلا و اینکه تا چه حد به آن علاقه دارد صحبت کرد. پس از طی مسافتی که به دلیل سربالابودن، نفس مرا بریده بود، بالاخره به انتهای راه و مقصد مورد نظر رسیدیم .جنگل به یکباره به انتها رسید و فضای سبز و دلبازی در پیش چشممان گسترده شد که از انبوه گلهای وحشی رنگارنگ پوشیده بود .
دیدن آن صحنه چشمنواز ، مرا به وجد آورد، خواستم از فرزاد فاصله بگیرم اما نگاه زیبای فرزاد این اجازه را به من نداد .
- بهتره زیاد از من دور نشی ، اینجا خیلی خطرناکه!
این را گفت و مرا از میان انبوه گلها و چمنهایی که تقریبا تا ساق پاهایمان را در بر گرفته بودند، جلوتر برد .ناگهان به لبه پرتگاهی رسیدیم . در باورم نمی گنجید ؛ ما درست بالای یک کوه قرار داشتیم .با ترس، نگاهی به پایین انداختم.ارتفاع کوه تا دره شاید به صدها متر می رسید! وحشتزده دست فرزاد را فشردم و کمی به عقب رفتم .
- خدای من!اینجا چقدر فریبنده اس!
لبخندی زد و مرا به عقب راهنمایی کرد.
- بله عزیزم ؛ اینجا آدم رو گول می زنه و اگه مواظب نباشی ممکنه از وسط گلها یه دفعه سر از ته در بیاری!
مرا زیر سایه تنها درختی که در آن حوالی قرار داشت، نشاند و خودش هم در کنارم جای گرفت .منظره ای بدیع و بی نهایت روح نواز، روبروی ما قرار داشت .از پایین کوه انبوه درختان سر به فلک کشیده خودنمایی میکردند و در انتها ، آبی بیکران دریا نمایان بود .بر روی بستر دریا، تعدادی قایق به چشم میخورد که در رفت و آمد بودند . صدایش از عالم رویا خارجم کرد:
- من عاشق اینجام .وقتی داشتم این ویلا رو می ساختم .این مکان رو کشف کردم .آرامش روحی و جسمی که اینجا به من می ده با هیچ آرامشی قابل مقایسه نیست .بنظر تو اینجا قشنگه؟
از کنارم گل وحشی زرد رنگی را چیدم و نگاهش کردم.
- آره خیلی، یعنی فوق العاده اس!
- بله فوق العاده اس ، ولی خطرناکه!بهر حال باید خیلی مراقب بود چون این گلها و علفهای بلند، آدم رو به اشتباه می اندازه ، تازه اینجا خیلی هم رمز آلوده!
خندیدم و نگاهم بر روی نیمرخ جذابش ثابت ماند.
- آره درست مثل تو!
با تعجب نگاهم کرد:
- مثل من؟!
- بله، آخه تو هم خیلی مشکوک و مرموزی!مثل طبیعت اینجا.با این فرق که طبیعت رو می شه خوند ولی تو رو نه!
- چه جالب!
- چی جالبه؟
- آخه یه خانم دیگه هم قبلا به من گفته بود که « تو خیلی مرموزی»!
هرچقدر تلاش کردم بی تفاوت باشم ، نشد. کاملا بسمتش چرخیدم و با اخمی بی اراده گفتم:
- اگه بپرسم اون خانم کی بود، ایرادی نداره؟!
نگاهی به چهره ام انداخت و زد زیر خنده:
- تو رو بخدا اینطوری نگام نکن! بلند می شم خودمو از این کوه پرت می کنم پایین ها!
- بهتره بگی اون خانم کی بود تا خودم اینکارو نکردم!
به لحن نیمه شوخی و نیمه جدی ام خندید .ایستاد و دوباره به راه افتاد.
- اون خانم یه استاد پنجاه ساله!استاد یکی از دروس اختصاصی من توی دانشگاه آکسفورد!من ساکت ترین و در عین حال فعالترین عضو کلاس بودم .یه بار هم اون این جمله رو گفت!
ناگهان سکوت کرد و به عقب برگشت .خورشید در حال افول بود .با صدایی که بطرز دیوانه کننده ای غمگین بنظر می رسید، ادامه داد:
- ولی من معتقدم مثل یه کتاب باز می مونم .خوندن من خیلی ساده اس! اونقدر ساده که بین سختی ها و تردیدهای افکار تو گم شدم!
دستش را در جیبش فرو کرد و با سری به زیر افتاده، راه بازگشت را در پیش گرفت .دیدن آن چهره محزون و غمگین با همان هاله آشنای غم در نگاه ، جگرم را به آتش کشید. فرصت فکر کردن در عمق گفته هایش را نداشتم.بسرعت خود را به او رساندم در حال قدم زدن در کنارش، گفتم:
- قبول دارم که فکر من انباشته از تردید و فکرهای مسموم و آزار دهنده اس.و برام خیلی جالبه که می بینم تو اونها رو لمس می کنی! ولی فرزاد من، تو رو گم نکردم؛ منظورم اینه که شاید نتونم به درستی تو رو بشناسم ولی به این معنا نیست که از درک رفتار و شخصیت تو عاجز باشم ، فقط بخاطر اینه که تو رو توی هاله ای از ابهام می بینم ، باور کن که تو خیلی مرموزی!
- ولی من هنوز هم اعتقاد دارم هیچ ابهامی در کار نیست .عزیزم تو خودت سعی می کنی به مسائل ، خیلی پیچیده نگاه کنی .گاهی هم خیلی راحت به عمق معنای یه مساله پی می بری ولی از بس به خودت تلقین کردی، به همه چیز یه رنگ خاکستری می پاشی! شیدا، زندگی سبزه عزیزم!عشق آبیه! خوشبختی سفیده! اگه این عینک بد بینی نسبت به آدمهای اطراف رو از چشمت برداری ، اونوقت می بینی که چقدر همه چیز زیباست!
- من الان هم همه چیز رو زیبا می بینم!
روبرویم ایستاد و یک ابرویش را بالا برد.
- بله زیبا می بینی ولی در سایه ای از ترس و تردید!نگو اینطور نیست چون می دونم که میخوای از بروز احساست جلوگیری کنی.عزیزم حداقل با خودت روراست باش. اگه فقط یه کمی خوش بین باشی می بینی که من فصل فصل در اختیار تو بودم ، یک کتاب قابل دسترس!
لبخند زدم و با خود اندیشیدم :« من فقط اینو می دونم که توی بازی عشق تو، کتاب عواطف خفته ام ورق ورق شد!»
هنگامیکه متوجه نگاه کاونده و نافذش شدم .باز به راه افتادم و گفتم:
- خیلی خب؛ اونطوری نگام نکن! قول می دم خوشبین باشم .در ضمن از نصایح ارزنده تون ممنون!
با من همگام شد و با خنده ای در صدایش گفت:
- خواهش می کنم خانم، قابل شما رو نداشت!
به جمع خانواده که نزدیک شدیم به آرامی گفت:
- تو برو پیش نرگس و سیامک ، منم می رم دوتا چایی می ریزم و می یام .
- تو چرا زحمت می کشی ؟برو، خودم می آم از همه پذیرایی می کنم
- وقتی می گم برو، یعنی باید اطاعت کنی .حرف هم نباشه! در ضمن زحمتی نیست
این را گفت و بسمت محفل گرم پدر و مادرها رفت .از جمله دستوری اش خنده ام گرفت .بسمت سیامک که دورتر از بقیه نشسته بود رفتم .با شنیدن صدای پایم به عقب برگشت.
- بالاخره اومدین؟ کجا رفتین شما؟ پس فرزاد کو؟
کنار نرگس که روبرویش نشسته بود، جا گرفتم و جواب دادم:
- الان می یاد ، داره چایی می آره..... جای خاصی نبودیم، برای هواخوری رفتیم همین اطراف
نگاهی به نرگس کردم و گفتم:
- همون جا که شما رفتید و ما رو نبردید!
هر دو با صدای بلند خندیدند و نرگس با شیطنت پرسید:
- حالا چکار میکردید؟!
لحنش به گونه ای بود که ناخودآگاه تا بناگوش قرمز شدم . ضربه محکمی به پایش زدم و سر به زیر انداختم.سیامک به قهقهه خندید و من خجالتزده تر از قبل، در خود فرو رفتم .با صدای خنده آنها، همه نگاهها بسمت ما چرخید .شایان و الهام به ما پیوستند و با رسیدن فرزاد باز هم شوخی ها از سر گرفته شد .چند قدم دورتر، نقاشی نرگس قرار داشت .به آرامی تابلو را برداشتم و سرجایم نشستم .هنوز خیس بود .مثل همیشه فوق العاده طرح زده بود ! آنقدر از هنر دستهای توانایش تعریف و تمجید کردم که صدایش در آمد .
- ای بابا! اونقدرها هم که تو می گی خوب نشده .راستش من همیشه یه طرحی رو می کشم ولی بعد می فهمم که خیلی هم موفق نبودم ، چون شکل طبیعی خیلی قشنگتره ، درست مثل طرحی که از تو کشیدم!
ناگهان سکوت کرد و گویی که حرف نابجایی زده باشد ، دستش را جلوی دهانش گرفت و نگاه درمانده اش را به فرزاد دوخت.هاج و واج مانده بودم .رنگ فرزاد پریده بود و شایان و الهام هم دستپاچه بنظر می رسیدند با تعجب پرسیدم:
- تو کی از من طرح کشیدی؟!
فرزاد زیر لب غرید:
- خراب کردی نرگس!
ولی پیش از آنکه پاسخی بدهد، همگی با فریاد « وای یه عنکبوت بزرگ» الهام متفرق شدیم .دخترها جیغ کشیدند و هرکس بسمتی دوید .شایان هم با لگد، ضربه های محکمی به زمین زد .ولی من هرچقدر نگاه کردم عنکبوتی ندیدم!چشمکی که بین الهام و فرزاد رد و بدل شد و از نگاه تیز بین من دور نماند، دریافتم ماجرایی هست که از آن بی خبرم !هنوز در فکر بودم که دستی کلاهم را مقابل صورتم گرفت .ظاهرا هنگام فرار از سرم افتاده بود .به عقب برگشتم و به نگاه خیره فرزاد لبخند زدم
- ممنونم
تا خواستم کلاه را بگیرم دستش را پس کشید.
- یادت باشه قول دادی دقیق و خوشبینانه به مسائل نگاه کنی!
کلاه را به سمتم گرفت .با حرص گفتم:
- یادم می مونه !تو هم یادت باشه که خوب فرار کردی ، من تا سر از ماجرا در نیارم دست بردار نیستم!
باز تا خواستم کلاه را بگیرم، دستش را پس کشید.
- من کی فرار کردم؟ حالا چی رو میخوای بفهمی؟
این بار خم شدم و کلاه را از دستش بیرون کشیدم .قدمی جلوتر رفتم و خیره در نگاهش ، زمزمه کردم:
- فکر کردی خیلی زرنگی؟ جریان تابلو را می گم
- عصبانی نشو عزیزم ، کدوم تابلو؟
- لازم نیست از من پنهان کنی .اونقدر بچه نیستم که نفهمم نرگس از چی حرف می زد!
لبخندی بر لب نشاند
- ولی تو همیشه یه خانم کوچولویی که گاهی اشتباه می کنه!
آنقدر حرصم گرفت که با سماجت یک پایم را محکم روی زمین کوبیدم! خنده اش عمیق تر شد.
- اولا که کوچولو خودتی!دوما من مطمئنم یه خبری هست و تو از پنهان می کنی!
- بچه ها دعوا نکنید! آدما اول زندگی که اینقدر سر به سر هم نمی ذارن!
هر دو با شنیدن صدای فرهاد خان سربرگرداندیم .پس تمام این مدت متوجه مشاجره ما شده بود .شرمزده سر به زیر انداختم و نجوا کردم:
- ببخشید ولی همه اش تقصیر فرزاده!
به قهقهه خندید و به پسرش نگاه کرد.
- صد البته که تقصیر فرزاده!تو به چه حقی دختر گل من و اذیت می کنی فرزاد؟ اصلا شیدا جان میخوای یه کتک مفصل بهش بزنم؟!
به فرزاد که حالت پسر بچه شرور و بازیگوشی را به خود گرفته بود و ساکت نگاهم میکرد خیره شدم و به آهستگی گفتم:
- نه گناه داره بچه! توی روحیه اش تاثیر منفی می گذاره!!
از حاضر جوابی و شیطنتم ، فرهاد خان به قهقهه خندید و فرزاد لبخند عمیقی زد .نگاه تهدید آمیزی به جانبش انداختم و بلافاصله از آنجا گریختم .
بمحض رسیدن به ویلا دوش آب سردی گرفتم و بدین وسیله التهابم را کاهش دادم .بعد هم خستگی و سردرد را بهانه قرار دادم و خود را به خواب زدم .حتی برای صرف شام هم حاضر نشدم ولی الهام غذایم را به اتاق آورد و اصرار داشت که حتما بخورم .می دانستم که اگر اطاعت نکنم نمی توانم جواب اخم و تخم فرزاد را بدهم، پس به ناچار چند لقمه ای فرو دادم .
با آمدن دخترها برای خواب، با اینکه بیدار بودم ، خود را به خواب زدم ولی پس از چند ساعت کشمکش فرسایشی واقعا به یکی از همان بی خوابیهای عجیب شبانه مبتلا شدم .ساعتها بود که تمامی چراغهای ویلا خاموش شده و همه به خوابی ژرف و عمیق فرو رفته بودند .لباس مناسبی به تن کردم و به آرامی از اتاق خارج شدم .وارد آشپزخانه که شدم لیوانی آبمیوه ریختم و از ویلا بیرون آمدم. در زیر انوار نقره فام مهتاب راه دریا را در پیش گرفتم .دریا در آنشب مهتابی، آرام و زیبا جلوه میکرد .صدای جیر جیرکها و موجهای آرام آن که با طنین مرغان دریایی مخلوط شده بود. خلسه ای شیرین را برایم به ارمغان می آورد .بر روی شنهای نرم ساحل نشستم و خنکهای نسیم را با تمام وجود در آغوش کشیدم .آبمیوه را با ولع بلعیدم و پاهایم را دراز کرده و به دستهایم تکیه زدم . چه آرامش عجیبی وجودم را احاطه کرده بود .پس از ساعتها فکر کردن به مسائل اخیر، نقاط تیره و مخدوش ذهنم کم کم روشن و شفاف شد .احساس میکردم روح خسته ام که بین جدال با واقعیات و توهمات گذشته فرسوده شده است .نیاز مبرمی به آرامش و سکون دارد . یک بار شکست تلخ و مرگ آور آن هم درست در لحظه بلوغ احساس و تبلور عاطفه، برای من ضربه ای مهلک تلقی می شد . هر چند که معصومیت نگاه فرزاد و علاقه شدید قلبی ام به او بر روی تمام تردیدها خط بطلان می کشید ولی هنوز سایه ای مبهم از ترس بر روی افکارم گسترده بود.ترس از آینده ای هولناک و غیر قابل پیش بینی !
هنگامی به خود آمدم که ماه رفته بود و بی ادعا جای خود را به اولین پرتوهای خورشید می سپرد .اکنون افکارم شکل منسجم تری به خود گرفته بود .تصمیم داشتم ترس را کنار نهاده و در اولین فرصت با فرزاد صحبت کنم . باید پس از شنیدن سخنان او راز چندین ماهه ام را فاش میکردم. راز شیرین قلبم را! باید می گفتم چقدر دوستش دارم و خواهم داشت نفس عمیقی کشیدم و برخاستم .بدنم بر اثر ساکن نشستن بر روی شنها، کوفته شده بود و کمی درد میکرد. کش و قوسی به آن دادم و با قدمهایی راسخ و استوار به ویلا بازگشتم.غافل از اینکه چشمهای تبدار و ملتمس عاشقی شبگرد ، تمام حرکاتم را زیر نظر داشت!
- پاشو دیگه تنبل خانم، لنگ ظهره! صدای همه در اومد!
- وای نرگس، تو رو خدا بذار بخوابم، فقط یه ثانیه!
- پاشو ببینم ، حتی یه لحظه هم نمی ذارم
بالش را بلند کردم و روی صورتم گذاشتم
- الهام تو یه چیزی بهش بگو !
- الهام هم وساطت کنه نمی تونی بخوابی! بلند شو دیوونه، میخوایم بریم دنبال فرزاد بگردیم، از دیشب تا حالا غیبش زده!
همچون فنر از جا پریدم ! چیزی در دلم فرو ریخت .ناباورانه پرسیدم:
- یعنی چی غیبش زده؟ کجا رفته؟!
نرگس نگاهی به الهام انداخت و هر دو زدند زیر خنده! الهام به سمتم آمد:
- نرگس خیلی بدجنسی! چرا خواهر شوهر منو اذیت می کنی؟
گونه ام را بوسید و مهربانانه ادامه داد:
-
فرزاد هیچ جا نرفته!از صبح تا حالا هزار بار سراغ تو رو گرفته .نگران بود
که نکنه کارمند سحرخیزش مریض شده که اینقدر میخوابه! حالا پاشو که میخوایم
بریم بیرون؛ فقط منتظر تو هستیم.
با عصبانیت ، بالش را بسمت نرگس
پرت کردم و به این ترتیب بازی پر سر و صدا و خنده های بی امانمان شروع شد
.هرکس هرچیزی که نزدیک دستش بود، بسمت دیگری پرت میکرد .بالاخره خسته شدیم و
من بلافاصله آماده شدم و به راه افتادیم .با این تفاوت که این بار با دو
اتومبیل رفتیم .جوانها با اتومبیل فرزاد و بزرگترها با اتومبیل ما. تا پاسی
از شب مشغول گشت و گذار بودیم بقدری به همه خوش گذشت که متوجه گذر زمان
نشدیم .
روز سوم اقامت ما در شمال ، فصلی تازه از کتاب زندگی را برایم رقم زد فصلی هولناک اما خاطره انگیز!
بعدازظهر
پدر و فرهاد خان مشغول بازی شطرنج شدند و قرار بود هرکس که بازی را واگذار
کرد، همه را به شام مهمان کند .بازی با هیجان زیاد و تشویق تماشاچی ها
آغاز شد و پس از ساعتها تفکر و کشمکش ، بالاخره پدر ، کیش و مات شد .همه
هورا کشیدند و بنا شد برای رفتن آماده شویم که نرگس و سیامک خود را از این
گردش معاف کردند . با گفتن این حرف ، شایان و الهام نیز اعلام مخالفت کردند
و من هم از خدا خواسته کنار آنها ماندم .به این ترتیب فرزاد هم ماندگار شد
و پدر و مادرها با خنده و شوخی به تنهایی عازم گشت و گذار شدند .
بلافاصله پس ا زخروج آنهاف شایان دستهایش را بهم کوبید .
- خب حالا چکار کنیم؟
بسمت آشپزخانه رفتن و با صدای بلند گفتم:
- من چند تا قهوه درست می کنم و با هر تصمیمی که جمع بگیره موافقم!
پس
از صرف قهوه، فرزاد پیشنهاد کرد که به ساحل برویم و لحظات را کنار دریای
نیلگون و زیبا سپری کنیم .همه موافقت خود را اعلام کردند و هرکس برای
برداشتن وسایل مورد نیاز به گوشه ای رفت .بلافاصله به اتاق برگشتم و بلوز
لیمویی رنگ و دامن بلند و پرچین نارنجی رنگم را به تن کردم و کلاهی همرنگ
دامنم، موهایم را در بر داشت. دوربین فیلمبرداری و توپ والیبال را برداشتم و
نگاهی به تصویر خود در آینه کردم .همه چیز مرتب بود .زیر لب گفتم :« امروز
بهترین فرصت برای حرف زدنه ، دیگه وقتشه که.........»
با صدای فرزاد، ادامه جمله در دهانم ماسید.
- شیدا بیا دیگه، همه رفتند
با
عجله دستی به لباسم کشیدم و خارج شدم و با همان شتاب، پله ها را پشت سر
گذاشتم .جلوی در به فرزاد که زیر انداز و فلاسک چای را به دست داشت برخوردم
.
- وای ببخشید که منتظر شدیف داشتم دنبال دوربین می گشتم
در را بستم و کنارش ایستادم ولی او همچنان خیره و بی حرکت نگاهم میکرد خنده ام گرفت
- چیه میخوای دعوام کنی؟!
- خیلی خوشگل شدی!
این
را گفت و بسرعت به راه افتاد . لبخندی زدم و با خود گفتم:« پسره دیوونه!
ولی خدا رو شکر ، چون اگه شایان بود تا حالا صد تا غر زده بود!»
دویدم
و با عجله خود را به او رساندم .هر دو در سکوت کنار هم قدم زدیم و اجازه
دادیم تا پرستوهای مهاجر خیالمان در اسمانها پرواز کنند .فرزاد نیم نگاهی
به جانبم انداخت و پرسید:
- چی توی اون ذهن قشنگت می گذره که لبخند می زنی؟!
خم شد و دوربین و توپ را از دستم گرفت .نگاه حاکی از قدرشناسی ام را حواله چهره اش کردم.
- می دونی فرزاد؛ داشتم فکر میکردم کاش برم یه جایی!
چینی به پیشانی انداخت.
- مثلا کجا؟!
با حالتی مالیخولیایی دستهایم را درهم قلاب کردم و با آب و تاب گفتم:
-
نمی دونم، نمی دونم! یه جای خیلی دور؛ یه جایی که تنهای تنها
باشم و دست کسی بهم نرسه!مثلا توی یه کلبه بی انتها و دور افتاده! یه جای
خاص!
- یعنی منظورت اینه که تنها باشی؟
- آره ، دیگه تنهای تنها!
ایستاد و خیره نگاهم کرد
- باز شروع کردی شیدا؟ از اینکه دائما تن و بدن منو با این حرفها بلرزونی، چه لذتی می بری؟
-
نه فرزاد باور کن چنین قصدی نداشتم و نخواهم داشت! تو پرسیدی به
چی فکر میکردی، منم برات گفتم، می دونی روحم خسته است .یه جورایی احساس
اسارت و خفگی می کنم دلم میخواد این پوسته سخت و عذاب آور رو که دست و پام
رو بسته بشکافم و بپرم! مثل مسافرهای در به در که از این شهر به اون شهر می
رن و دائما به کوچ فکر می کنن!
وحشتزده قدمی نزدیکتر آمد و مقابلم ایستاد .
-
این حرفها یعنی چی؟! سفر، کوچ کردن ، پاره کردن قفل و زنجیر چه
معنی می ده؟ تو که از این حرفها نمی زدی!مگه کسی تو رو زندانی کرده که
احساس خفگی می کنی؟! شیدا پس آدمهای اطرافت چی؟ اونهایی که تو رو دوست
دارن، اونهایی که بوجود تو احتیاج دارن؟
- خب اونهایی که منو دوست دارن به خواسته های منم احترام می ذارن .تازه کسی اونقدر به من وابسته نیست که دوری من آزارش بده!
با
دلخوری نگاهش را از چهره ام گرفت .به عادت همیشگی ، چنگی به موهایش زد و
با حالتی کلافه نگاهش را به بیکران آسمان دوخت .پس از لحظاتی به ناگاه
چشمهای ملتمس خود را که همچون برکه ای غم انگیز و طوفانی شده بود ، به
صورتم دوخت و با لحن مرموزی گفت:
- نمیخواد بگی که از
احساس من خبر نداری! نمی دونم چقدر لازمه که غرورم رو بشکنم .نمی دونم تاکی
باید زجر بکشم ! ولی اگه اون زمان تا ابدیت باشه این کار رو می کنم .فقط
بخاطر اینکه بدونی احساس من چقدر عمیق و پاکه!
گویا در شروع صحبت ،
کمی تند رفته بودم .گفتگو آنطور که دلم میخواست پیش نمی رفت .به هیچ وجه
تمایل نداشتم او را اینچنین مغموم و سر درگم ببینم .بلافاصله لبخندی زدم و
گفتم:
- بابا گفتم میخوام برم، ولی نه حالا!
مظلومانه نگاهم کرد و باز پرسید:
- شیدا جدا میخوای بری؟میخوای تنهام بذاری؟ میخوای برام یه خاطره بشی؟ یه آرزوی دست نیافتنی؟!
چیزی
نمانده بود اشکم سرازیر شود .شاید فرزاد هم چنین حالتی داشت چرا که
بلافاصله به راه افتاد .این شروع غم انگیز، ابدا هدف من نبود .نگاهی به او
که با شانه های خمیده آرام آرام گام بر می داشت کردم .نباید می گذاشتم به
همین حالت بماند .گوشه دامنم را گرفتم و دویدم .نزدیکش که رسیدم فرزاد
ناگهان ایستاد و به عقب برگشت و من محکم با او برخورد کردم .لبخندی زد و من
را هم به خنده انداخت.
- چیه ؟ چرا می دویی؟!
-
فرزاد من.........من اصلا.......اصلا از گفتن اون حرفها منظوری
نداشتم .فقط افکارم رو به زبون آوردم .مطمئن باش اونقدر تعلقات فکری و
عاطفی دارم که حتی یه لحظه هم نمی تونم از اینجا دور بشم. متوجه منظورم می
شی؟
سرش را تکان داد و لبخند محزونی بر لب آورد .آنقدر محزون که نه تنها خوشحالم نکرد ، بلکه بغضم را نیز بیشتر کرد !
با نوک انگشت ضربه ای روی بینی ام زد و نجوا کرد:
- کاش می تونستم تو رو هم مثل سولیا بندازم توی قفس!اینجوری دیگه هوس پرواز کردن به سرت نمی زد!
خندیدم
و در کنارش به راه افتادم .واقعا که چقدر جالب می شد اگر فرزاد مرا در قفس
زندانی میکرد! به واقع از او بعید نبود چنین کاری بکند! هرچند که من هم
اکنون نیز خود را زندانی می دیدم.محبوس شده ای در قفس طلایی عشق او!
با
رسیدن ما به کنار ساحل ، زیر انداز پهن شد و مدتی را به صرف کیک و چای
گذراندیم .چند نفری در ساحل به چشم میخوردند که عده ای همچون ما مسافر و
عده ای از اهالی بومی منطقه بودند .به پیشنهاد شایان همگی به دور هم حلقه
زدیم و دقایقی را مشغول بازی هیجان انگیز و مفرح والیبال شدیم .سپس خسته و
عرق ریزان بر روی فرش ولو شدیم .نرگس در حالیکه میوه ها را با دقت و وسواس
داخل ظرف می چید گفت:
- وای کع چقدر دلم برای بچه ها تنگ
شده .انگاز صد ساله که ندیدمشون! هرچند که خانم توکلی و آقا رضا بخوبی از
عهده همه کارها بر می آن ولی بازم نگرانم!
هلوی درشتی را به دندان کشیدم .
- تو که روزی صد بار زنگ می زنی و همه چیز رو کنترل می کنی، دیگه نگران چی هستی؟
لبخندی زد و شانه اش را بالا انداخت .نگاهم را به انتهای آبی نیلگون دریا که گویی در آسمان حل می شد دوختم و گفتم :
- البته حق داری .منم دلم براشون تنگ شده!
این
را گفتم و ساکت شدم .همگی به دور هم حلقه زدیم و با کمک شایان و سیامک
آتش زیبا و محسور کننده ای برپا شد .به صحبتهایم با فرزاد می اندیشیدم
.هنوز هم نتوانسته بودم حرفهای اصلی را بازگو کنم و دلم در تب و تاب بود
.تصور میکردم زمان را بطرز وحشتناکی از دست می دهم و این مسئله شدیدا
نگرانم میکرد .باید هرچه زودتر به این قائله خاتمه می دادم .من باید حرفهای
نیمه تمام آنروز فرزاد را کامل میکردم و پرده از این راز آتشین بر می
داشتم .آنقدر مغروق در دریای افکار نابسامانم بودم که متوجه اطراف نشدم .با
ضربه ای که شایان به بازویم زد بسمتش برگشتم .
- معلوم هست حواست کجاست؟ دیگه کم کم دارم نگرانت می شم ، نکنه خل و چل شدی؟!
خندیدم و با شیطنت موهایش را بهم ریختم .
- دیوونه داشتم فکر میکردم ، همون کاری که تو اصلا نمی کنی ! بد نمی شه اگه یه کمی به سلولهای خاکستری مغزت زحمت بدی!
الهام جلوی بروز حملات بعدی را گرفت و گفت:
- خیلی خب بچه ها، من می گم چطوره مشاعره کنیم؟
این را گفت و خودش اولین شعر را خواند.
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
- «ش» بده!
صدای خندان سیامک بود .من گفتم:
شبهای درازیست که در خلوت دل بیدارم در بزم غریبانه ای از عشق تو دعوت دارم
نگاهم با چهره فرزاد که روبرویم نشسته بود، گره خورد. خیره در چشمهایم گفت:
من و دل در شب هجرش همه شب بیداریم دل پی شکوه او، من پی دلداری دل!
نوبت نرگس بود
لحظه هجوم غربت ، لحظه ای بود که تو رفتی سیل غم زندگیم و برد، وقتی که پل و شکستی
سیامک جوابش را این چنین داد:
یا رب! این نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشن حسود چمنش
نوبت شایان بود ولی هرچه فکر شعری که با حرف «ش» شروع شود به یاد نیاورد، بنابراین با ناراحتی گفت:
- آقا قبول نیست من خودم یه شعر دیگه میخونم:
بلای عشق را جز عاشق شیدا نمی داند به دریا رفته می داند مصیبتهای طوفان را
دستش را پشت کمر فرزاد زد و با خنده گفت :
- بله آقا فرزاد!
همه
به شیطنت و تقلب او خندیدند و فرزاد در حالیکه از لا به لای شعله های
رقصان آتش ، نگاه بیقرار و مخملی اش را پیشکش چشمهای مشتاقم میکرد، زمزمه
وار گفت:
آنکه سودا زده چشم تو بوده است ، منم آنکه از هر مژه صد چشم گشوده است ، منم
آن جفا دیده، گرفتار، وفا پیشه که چشم بسته از غیر تو، تا بر تو گشوده است ، منم
آنکه در خاطره اش حرف وفا نیست تویی! و آنکه آکنده زمهر تو، دل اوست منم
آنکه در وادی عشق تو، سر تسلیمش رایگان، بر کف اخلاص چنان کوفت منم
هر
مصراع از شعرش بند دلم را پاره میکرد .چنان با سوز و حسرت آن ادبیات را
میخواند که بی اراده بغض کردم .در زیر اشعه های آتشین و سوزان نگاهش، قطره
قطره ذوب می شدم .کلمات بمحض خارج شدن از حنجره اش ، همچون نیشتری بر قلبم
می نشست .سکوت سنگینی همه را در خود فرو برد .فرزاد به آرامی از جمع خارج
شد و پشت ما ، رو به دریا ایستاد . احساس تلخ و کشنده ای پیدا کرده بود.
صدای به ظاهر سرخوش شایان بهت جمع را شکست.
- وای بچه ها سیب زمینی ها جزغاله شد !
با
این حرف همه به خنده افتادند و سیامک سیب زمینی هایی را که در زیر آتش
پنهان کرده بودیم یکی یکی خارج کرد و به دست همه داد .نرگس فرزاد را هم
فراخواند و او سر به زیر و سنگین کنار من نشست .
احساس غریبی داشتم
.نوعی لذت شعله ور شدن در عشقی آتشین و تلخی حزن و اندوهی لایتناهی ! سیامک
دوربین را برداشته و با لودگی سر به سر همه می گذاشت .هنوز همانطور سر به
زیر و مغموم با سیب زمینی ام بازی میکردم که دوربین را نزدیک صورتم گرفت .
- احوال شیدا خانم؟!
به لحن پر از شیطنتش لبخند متواضعانه ای زدم .
- ممنون سیامک بر حالم خوبه!
دست بردار نبود .با سماجت پرسید:
- شیدا اگه گفتی یه نقطه آبی روی دیوار سفید چی می تونه باشه؟
به دوربین خیره شدم و با بی حوصلگی شانه ای بالا انداختم .با خنده ای پر صدا گفت:
- خوب یه مورچه است که شلوار لی پوشیده
همه به خنده افتادند و او باز پرسید:
- حالا اگه گفتی چه جوری می شه شایان رو تا ابد سرکار گذاشت؟!
- سیامک برو دیگه حوصله ندارم، چه می دونم آخه!
دوربین را به صورتم نزدیکتر کرد.
- حوصله ندارم یعنی چه؟ کاری نداره که ، روی دو طرف یه کاغذ می نویسی « صفحه بعد و بخون!»
شلیک خنده بچه ها به هوا برخاست .این بار خودم هم خنده ام گرفت .فرزاد دستش را جلوی دوربین گرفت و آن را به عقب هل داد.
- اذیتش نکن سیامک!
سیامک بلند شد و دوربین را به صورت فرزاد نزدیک کرد.
- اِ، ببخشید آقا، حواسم نبود شما بادی گارد ایشون هستید!غلط زیادی بود قربان، دیگه تکرار نمی شه!
باز همه به قهقهه خندیدند و شایان با لحنی تهدیدگرانه گفت:
- حالا دیگه من و سرکاری می ذاری آقا سیامک، آره؟!
بلند
شد و دوربین را از او گرفت و به الهام سپرد. سپس سیامک را کشان کشان بسمت
دریا برد و به آب انداخت .همه خندیدند و نرگس جیغ و داد میکرد! کمی شنا
کردند و خیس و خندان به جمع پیوستند .بلافاصله پسرها، جگرهایی را که از قبل
مهیا شده بود به سیخ کشیدند و روی آتش کباب کردند و به دستمان دادند . در
آن هوای مطبوع واقعا می چسبید! این بار شایان دوربین را بدست گرفت و گفت:
- حالا دیگه نوبتی هم که باشه، نوبت سیامک..........برو گیتارت و بیار و ما رو به دم گرمت مهمون کن!
همه
به افتخار او دست زدند و سیامک با ژستی خنده دار تعظیمی کرد و گیتار را به
دست گرفت .بمحض اینکه انگشتان هنرمند او بر روی سیمهای گیتار حرکت کرد،
همه سکوت کرده و به خلسه ای شیرین فرو رفتند . الهام سر به شانه شایان
گذاشت و دستهای مردانه و قدرتمند او، پذیرای دستهای ظریفش شد . نرگس هم به
سیامک تکیه زد .فرزاد درست روبروی من نشسته بود .چند تکه چوب به آتش اضافه
کرد و آن را شعله ورتر کرد. آفتاب غروب کرده بود و ساحل خلوت و دریا آرام و
دلفریب می نمود . سیامک قطعه ای را می نواخت که بسیار روحنواز و آرامش بخش
بود. به جمع نگاه کردم .همه در نوعی رخوت سکرآور فرو رفته بودند .از دیدن
آنها لبخندی زدم و به فرزاد نگاه کردم . او هم نگاهی به بچه ها انداخت و
چند بار سرش را بطرفین تکان داد و خندید .همزمان با پایان یافتن ریتم موزیک
صدای تشویقهای ما بلند شد .فرزاد تک سرفه ای کرد و گفت:
- سیامک حالا یک ترانه بخون!
با شیطنت چشمکی زد و ادامه داد:
- البته بشرطی که صحنه های رمانتیک راه نیاندازید .پلان عاشقانه ممنوع! بی جنبه ها خوب ما هم دل داریم !
همه به قهقهه افتادند و سیامک جواب داد:
- می خونم به افتخار آقا فرزاد!
مجددا
همه تشویقش کردند و او شروع به نواختن کرد .این بار ریتم غمگینی را زد که
حالم را منقلب کرد .باز همه در حسی زیبا فرو رفتند .پاهایم را به داخل شکم
جمع کردم و دستهایم به دور پاها حلقه شد. نگاهم به رقص شعله های آتش که
بطرز فریبنده ای دلبری میکرد ثابت ماند . صدای گرم و پرشور سیامک بلند شد:
می میرم برات
تو نمی دونستی که من می میرم بی تو، بدون چشمات
می ری از برم
تو نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که می دونستی که من می میرم برات
می میرم برات.........
سرم
را از روی زانو بلند کردم و به فرزاد نگاه کردم .به من خیره شده بود و پیچ
و تابهای آتش ، در آن هوای دم غروب ، چهره اش را بطرز دیوانه کننده ای
زیبا جلوه می داد .انگار او بود که این شعر را زمزمه میکرد .خورشید از
آسمان رخت بر بسته بود ولی دو خورشید سوزانتر در قابی درشت ف قلبم را می
لرزاند!
التماس چشمهایش ، احساساتم را به مبارزه می طلبید . انگار
در تک تک ابیات مفهومی نهفته بود که فرزاد عاجزانه می خواست به سادگی از
کنارشون عبور نکنم .اصلا چرا نگاهش تا این حد بیتاب و دردآلود بود؟! از
زجری که در زیر شلاق نگاهش می کشیدم ، بطرز عجیبی لذت می بردم ! لذت سوختن و
خاکستر شدن در عشق ! و باز صدای سیامک:
نمی خوام بیای
نمیخوام میون تاریکی من، تو حروم بشی
نمی خوام ازت
نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تو بزرگی، میخوام که فقظ آرزوم بشی
آرزوم بشی.........
پرنده
نگاهم در هوای مه آلود چشمهایش اسیر شده بود و لحظه لحظه جان می داد .آری!
این حرفهای دل او بود ، ولی من میخواستم بمانم .بمانم و در وادی عشق او ،
دیوانه وار بسوزم و همچون شمعی نابود شوم. من نمی خواستم برای او یک خاطره و
یا آرزویی دست نیافتنی باشم! من می ماندم و در گلستان احساس او می روییدم
.کاش قادر بودم تمام این کلمات را فریاد بزنم .آرامش دریا ، صدای غمگین
سیامک، ضجه سیمهای گیتار و تصویر نگاه محزون و اغوا کننده فرزاد، همگی
تبدیل به قطره اشکی شد و از دریچه چشمهایم چکید .همزمان، قطره اشکی هم از
روی گونه های فرزاد سُر خورد و به زمین افتاد .احساس خفگی کردم .کم مانده
بود به مرز جنون برسم!من ظرفیت تحمل این غم را نداشتم . با ناباوری سرم را
تکان دادم .بسرعت ایستادم و در مقابل نگاه بهت زده دیگران، دوان دوان راه
ویلا را در پیش گرفتم . بمحض اینکه از جمع خارج شدم .بغضم را رها کرده و با
صدای بلند گریستم .کاش مرده بودم و این صحنه ها را به چشم نمی دیدم! کاش
قلبم پاره پاره می شد و نمی دیدم که مرد مغرور و دست نیافتنی رویاهایم گریه
میکند ! او همه هستی ام بود و از اقرار به این جمله واهمه ای نداشتم .
بمحض
ورود به ویلا، به اتاقم رفتم و خود را روی تخت انداختم . آنقدر نفس نفس می
زدم که صدا در گلویم به هق هق تبدیل شد.مدتی را بی وقفه گریستم و خود را
سبک کردم .سپس لیوانی آب خوردم و پشت پنجره ایستادم .از همان فاصله هم نور
اتش و بچه ها هویدا بودند . کسی به حریم تنهایی ام وارد نشد چرا که بدون شک
همه آنها از عشق بین من و فرزاد مطلع بودند . نمی دانم چقدر زمان گذشت که
صدایی از طبقه پایین بلند شد . اندکی آرومتر شده بودم؛ از تخت فاصله گرفتم و
در را باز کردم .از بالای پله ها سرک کشیدم ولی کسی را نیافتم .به آرامی
پایین رفتم ، ولی باز هم خبری نبود .بر روی میز وسط ویلا، شاخه گل رزی توجم
را جلب کرد .آن را برداشتم و بوییدم و با صدایی که از تاثیربغض و گریه، خش
دار شده بود ، گفتم:
- فرزاد !میخوام باهات صحبت کنم .فکر می کنم حالا دیگه وقتش رسیده که حرفامو بشنوی!فقط زود باش تا بچه ها نیومدن!
ناله
ای از در چوبی برخاست .نگاهم به آن سمت کشیده شد .در باز بود ولی کسی داخل
نشد .جلو رفتم و در را باز کردم .باز یک شاخه گل دیگر! از شیطنتش خنده ام
گرفت و با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- اونوقت به من می گه کوچولو!
بر
روی اولین پله ایستادم که ناگهان تمامی چراغهای حیاط ویلا روشن شد و
زیبایی خاصی را به محیط بخشید .به آرامی از پله ها سرازیر شدم و راهی را در
میان انبوه گلها و درختان در پیش گرفتم .می دانستم که فرزاد همان دور و
اطراف است ولی دلیل این گریزهایش را نمی دانستم!نگاهی به گلهای درون دستم
انداختم. آنقدر در محیط اطراف ویلا پیش رفته بودم که نمی دانستم کجا هستم!
با صدای بلند پرسیدم:
- فرزاد کجایی؟
جوابی دریافت
نکردم .راهم را کج کردم و در میان انبوه گلها و درختان، مسیر دیگری را در
پیش گرفتم ، ولی باز هم او را نیافتم .از این بازی تعقیب و گریز هم خنده ام
گرفته بود و هم خسته شده بودم .دامن بلند و پرچینم را بالا زده و از روی
نهر آبی گذشتم و به مکانی رسیدم. با کمی دقت دریافتم که در پشت ویلا قرار
دادم . آنقدر راهها پیچ پیچ و کثرت گل و درختان زیاد بود که نفهمیدم چطور
به آنجا آمده ام! دو اتاق در آنجا قرار داشت که ظاهرا منزل سرایدار ویلا
بود .باز با صدای بلند، فرزاد را فرا خواندم .هنگامیکه سکوت کردم صدای خش
خش گامهایی بع گوشم رسید که با نوای جیر جیرکها و امواج ساحل در هم می
آمیخت .چون آن قسمت تاریکتر از بقیه حیاط بود، قدمی جلوتر رفتم و گفتم:
- فرزاد ، اصلا شوخی جالبی نیست! اگه اون جایی ، یه چیزی بگو، من می ترسم!
ناگهان
از لا به لای درختها، تصویر قامت مردی را دیدم که با تمام وجود از او نفرت
داشتم و حضورش همیشه برایم مایه عذاب روحی بود! چنان جا خوردم که نزدیک
بود قالب تهی کنم!