وای ماشاءالله تبارک الله و احسن الخالقین....چه ناز شدی خاله
خودمو دوباره تو اینه دیدم.با خاله و ریحانه سوار ماشین شده بودیم و اومده بودیم واسه امشب که عید بود خرید.عید نوروز بامداد بود. هواپیمای مامان و بابا و مادر جون ساعت 8 شب رو زمین ایران مینشست.دوباره به لباس تنم نگاه کردم.یه کت و دامن مغز پسته ای که فیکس تنم بود.خرید ریحانه هم یه کت و شلوار شاتوتی رنگ بود که خیلی زیباش کرده بود.در حدی که بهش گفتم باور کن اگه پسر بودم اجازه نمیدادم مال کسی بشی و بزور میومدم زن خودم میکردمت و ریحانه خیلی اروم و ملیح زد زیر خنده و گفت:
_دیووونه ای به خدا دختر
از بوتیک اومدیم بیرون.خرید لباسای امروز به بهانه عیدی بود که خاله مینو از طرف خودش به من و ریحانه داده بود.
تو مسیر برگشت به خونه خاله مدام ماشین و نگه میداشت و میرفت خرید.تو دو سه تا از خریداش من و ریحانه هم میرفتیم کمکش.اول رفتیم گل فروشی و سبزه و ماهی و گل رز و مریم و یاس خریدیم و یه گلدون بزرگ سنبل هم خریدیدم.خاله میگفت هر سال اولین روز عید میرن سر خاک اقا جون و این گلدون رو هم واسه اقا جون میبرن.مغازه های بعدی هم صرف خرید وسایل دیگه سفره هفت سین شد و شیرینی و میوه هم خریده شد.خاله واسه خونه ما هم میوه گرفته بود.البته ما وقتی داشتیم وسایل های خونه رو که تازه و نوع خریداری شده بودن و میچیدیم هم سفره هفت سین و چیندیم و هم همه جور خوراکی برای خونه خریدیم. فقط میوه مونده بود که اونم خریداری کردیم.یه هفته شده بود که علی عطا بعد همون روز که به من تبریک گفت دوباره غیبش زد.فقط خدا میدونه که چقدر اعصابم بهم ریخته بودش.نمیدونستم کجاست......دلم باهاش بود ولی خب خاله اینا ازش خبری نداشتن چه برسه به من.هر شب به بهانه بوی عطرش خودمو بیدار نگه میداشتم و تحمل میکردم همه بخوابن.وقتی ساعت 2 میشد و سکوت تموم خونه رو پز میکرد میرفتم تو اتاق علی عطا و رو تختش مینشستم و همه اش بو میکشیدم.مثل سگ نگهبانی شده بودم که مدام بو میکشیدم تا صاحبم بیاد...تا بوی اشنای من بیاد.خاله ماشین و نگه داشت و گفت:
_بچه ها بی زحمت این وسایلارم ببرید داخل.ممنونتون میشم.
_چشم خاله
لبخند زد و گفت:
_چشمت بی بلا حنانه جان.
با ریحانه کمک کردیم و بیشتر کیسه ها رو برداشتیم و راه خونه رو طی کردیم.دلم میخواست از ریحانه یه سوال بپرسم ولی شک داشتم که بپرسم یا نه...نمیدونستم چه فکری میکنه ...واسه همین بیخیالش شدم و گذاشتم واسه یه وقت بهتر.داخل خونه خاله اینا شدیم و همه وسایل هارو گذاشتیم رو اپن و رفتیم رو کاناپه ها ولو شدیم.خاله هم 10دقیقه بعد ما در حالی که دستش پر بود اومد داخل و تا من و ریحانه رو دید گفت:
_خوبه خوبه....مگه چی کار کردین اینجوری ولو شدین هان؟؟؟؟؟حالا خوبه با ماشین بودین و خودم نصف خریدارو انجام دادم
بعد چادرشو در اورد و انداخت رو صندلی های پشت اپن و رفت تو اشپزخونه گفت:
_پاشید پاشید که خیلی کار داریم....زود باشید دخترا....
بلند شدم و گفتم:
_خاله پس ناهار امروز با من و ریحانه.موافقین؟؟؟؟؟
خاله یکم فکر کرد و گفت:
_فکر نکنم از پسش بر بیاید؟؟؟؟میاید؟؟

 

 

 

اخم باریکی کرده بود که ابرو های پهن خوشگلش رفته بود تو هم.ریحانه هم مثل من اومد تو اشپزخونه و گفت:
_دستت درد نکنه مامان یعنی به من و حنانه نمیاد یه غذا درست کنیم؟؟؟
خاله ماهی تابه ای رو که دستش بود و گذاشت رو اپن گفت:
_خب مشکل منم همینه.....شما فقط میتونین یه غذا درست کنین.نمی تونین از مهمونای امشب با چند تا غذا پذیرایی کنید....
در حالی که شالمو از روی سرم برمیداشتم تا مدل عروسکی ببندم رو به خاله گفتم:
_خاله جون شما هنو دست پخت منو نخوردین....من همه جور غذا بلدم درست کنم...حالا درسته غذای شما پختش با مال ما زمین تا اسمون فرق میکنه ولی اگه بهم طرز پختش و یاد بدید مطمئن باشید خوب درست میکنم.حالا غذای امروز چیه؟؟؟؟؟
خاله خیره نگاهم کرد و گفت:
_ماهی
_خب پس چه خوب من تو طبخ ماهی استادم....ولی فقط همین؟؟؟؟؟؟
_نه ماهی که خیلی کمه.......نمیدونم...راستش دقیق یادم نیست ولی یک سوال....حنانه جان مامانت هنوزم قیمه دوست داره؟؟؟؟
سرمو با تایید چند بار تکون دادم و گفتم:
_اره.اتفاقا چون هم غذای مورد علاقه باباس هم مامان گاهی روزا تو ماه میرفتیم رستوران ایرانیا و با هم میخوردیم.اتفاقا من طرز درست کردنشو تا یه حدی بلدم.....
خاله سرشو تکون داد و گفت:
_خب اینکه خیلی خوبه...
در حالی که از پله ها میرفت بالا گفت:
_برنج سفید و سبزی پلو رو هم رییحانه درست کنه....
دویدم سمت راه پله و کفتم:

_خاله؟؟؟؟؟؟؟
برگشت و گفت:
_جانم؟؟؟؟؟
من خودم از پس همه چی بر میام ریحانه رو بفرستید دنبال یه کار دیگه..
لبخندی زد و گفت:
_باشه....
و بعد داد زد:
_ریحانه؟؟؟؟
ریحانه دوید و اومد تو راه پله و گفت:
_بله مامان؟؟؟
_ریحانه جان غذا ها با حنانه.شما بیزحمت خریدا رو جابه جا کن و یه گرد گیری کن....من میرم حمام و زودی میام.
_باشه مامان
هر کدوممون دنبال کار خودمون بودیم.ماهی های که خاله خریده بود و به صورت فوق العاده زیبایی به سیخ کشیدم و داخل تنور گذاشتم.بعد ماهی ها پناه بردم به مواد غدایی ها.....خورشت قیمه رو هم اماده کردم تا سر یه ساعت معین اماده شه.

 

 

 

کمی فکر کردم دیدم برا ناهار چیزی نداریم.در یخچال و باز کردم و به داخل نگاه کردم.چیز به درد بخوری به جز قارچ و کاهو و هویج و خیار نبود.در فریزر هم باز کردم و چند تیکه مرغ برداشتم .کرفس و تشخیص دادم وهمرو برداشتم تا خوراک اماده کنم.۱ ساعتی هم وقت درست کردن غذا کردم این غذا ی مورد علاقه حمید بود که شاید تو هفته دو بار میخوردیم.میدونستم بعضی از مواد غذایی رو نداره ولی میدونستم خاله اینا خوششون میاد.دستامو شستم و بعدش از پله ها رفتم بالا و به ساعت نگاه کردم.تقریبا 1 ساعت دیگه وقت ناهار بود.به سرعت وارد حمام شدم و رفتم زیر اب سرد!!!!!!!!
وقتی از حمام در اومدم سریع نرم کننده رو به بدنم زدم و یه دست لباس اسپرت سفید ومشکی پوشیدم که روش مارک بزرگ نایک خودنمایی میکرد.حمید دنبال کارای خونه بود و عمو ارش هم که همه اش دنبال کارای دفترش بود.میخواست اخر سالی به کاراش سر و سامون بده.و علی عطا هم که معلوم نبود کجاست....با یاداواری اسمش اشک تو چشمام دوباره حلقه زد.بعد بستن شال رو سرم که کمی از موهام بیرون زده بود ازش از اینه دل کندم و از اتاق رفتم بیرون.تو راه پله ها ریحانه نشسته بود
_چرا اینجا نشستی؟؟؟؟
سرشو برگردوند سمت منو گفت:
_هیچی همینجوری...
_مطمئنی؟؟؟؟؟؟
سرشو چند بار تکون داد و گفت:
_حنانه تو که در مورد علاقه من به داداشت چیزی نگفتی؟؟؟؟؟؟؟
چشمامو گرد کردمو گفتم:
_نه.چطور مگه؟؟؟؟؟؟؟؟شک داری؟
_نه همینطوری پرسیدم.
از بغلش رد شدم و رفتم تو اشپز خونه یه سر به قابلمه ها زدم و تو دلم خوشحال شدم که حداقل ابروم نرفت تا خاله بدش بیاد و پیش خودش بگه که من چه بی عرضه ای بودم.
_به به چه بوی خوبی میاد اینجا...از خونه بغلیه یا از خونه خودمونه؟؟؟؟
لبخند زدم و رو به خاله گفتم:
_نمیدونم والا خاله جون....شما دوست داری از کجا باشه؟؟؟؟؟
_معلومه از خونه خودمون نه از همسایه
_خب شما درست حدس زدین خاله خانوم جوون
لبخندش عمیق تر شد و گفت:
_دستت در نکنه دختر گلم
_خواهش میکنم انجام وظیفست!!!!!!!!!!
_خب حالا واسه ناهار چی بخوریم؟؟؟؟؟
با لبخند گفتم:
_فکر اونجاشم کردم
و بعد در ماهی تابه رو برداشتم و گفتم:
_بفرمایید

 

 

 

خاله با تعجب اول به من بعد به ماهی تابه نگاه کرد.ریحانه هم داخل آشئزخونه اومد و کمی بو کشید و گفت:
_میگما این بوی خوب از خونه ماست یا نه من توهم زدم و اشتباه بورو میفهمم؟؟؟؟
خاله بی توجه به حرف ریحانه اومد سمت گاز و با تعجب زل زد به ماهیتابه و گفت:
_این ناهار امروزه؟؟؟
با لبخند گفتم:
_اگه بشه اسمشو گذاشت ناهار.....امیدوارم خوشتون بیاد....
خاله یه بویی کشید و گفت:
_ بوش که عالیه...امیدوارم طعمش هم مثل بوش باشه و کلی بهمون مزه بده
ریحانه هم اومد سمتمون و مثل خاله بو کشید و گفت:
بابا چه کردی خونمون رو بوی غذا برداشت...
خندیدمو گفتم:
ای بابا
و بعد یاد ضرب المثلی که هفته پیش ریحانه بود افتادم و با خنده گفتم:وای ریحانه بیا هندونه ها رو از دستم بگیر...
ریحانه اول نگاهم کرد.تا موضوع یادش افتاد زد زیر خنده...خاله متعجب مادو تا رو نگاه میکرد که جفتمون رو زمین داشتیم از خنده ریسه میرفتیم.
به منم بگید منم بخندم خب
ریحانه که اصلا نمیتونست خودشو کنترل کنه واسه همین من با خنده همه جریان اونروز و تعریف کردم که خاله هم کلی خندید.
**************************
_وای حنانه جان عالی بود خاله دستت درد نکنه
لبخندی زدم و با دستمال دور لبم و پاک کردم و گفتم:
_خواهش میکنم خاله جون
ریحانه در حالی که شالشو رو شونش مرتب میکرد و چادرشو رو سرش میزون میکرد گفت:
_خدایی دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود.من که خیلی خوشم اومد.
حمید با لبخند اول به من نگاه کرد بعد به ریحانه و نگاهشم برنداشت.عمو ارش هم بعد الهی شکر همیشگیش بهم گفت:
_حنانه خانوم عمو دستت درد نکنه.خیلی خوش مزه بود
و بعد از سر سفره بلند شد.
خوشحال از اینکه همه از مزه غذا راضی بودند بلند شدم و همراه ریحانه ظرفا رو بردم تو اشپزخونه و تو دلم حسرت میخوردم که چرا علی عطا نبود و از غذایی که من درست کردم نخورد.
******************************
_میگما حمید امشب اینجاییم یا میریم خونه خودمون؟؟؟
یکم بهم نگاه کرد و دوباره مشغول جمع کردن چمدونش شد و گفت:
_تا همین امشب هم خیلی به خاله اینا زحمت دادیم.تو هم وای نیستا اونجا هی به صورتت نگاه کن از ریخت میافتی.پاشو وسایلتو جمع کن
باز به خودم تو اینه نگاه کردم....ای خدا جون چرا من مثل این ریحانه اینقدر خوشگل نیستم.....چرا مثل حمید قدم زیاد بلند نبود؟؟؟؟؟؟؟چرا مثل علی عطا چشمام درشت و پر از راز نبود؟؟؟؟یاد علی عطا مثل همیشه داغم کرد و منو سوزوند....
_هنوز که نشستی؟؟؟پاشو دیر میشه باید زود تر بریم وسایلا رو بزاریم خونه...
_از اینکه حمید اینقدر باهام سرد بود اخمام رفت تو هم و گفتم:
_حمید؟؟؟؟
برگشت سمتمو نگاهم کرد و دوباره نگاهشو به لباساش دوخت و گفت:
_چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 
 
 
_تو نمیدونی....
یکم من و من کردم و گفتم:
_علی عطا کجاست و چرا نمیاد خونه؟؟؟؟
میدونستم براش مهم نیست که من در مورد کسی بپرسم یا نه بیخیال تر از قبل گفت:
_نه نمیدونم
میدونستم که میدونه ولی نمیدونستم چرا بهم نمیگی
_بگو دیگه خواهشا
سرشو اورد بالا و گفت:
_واسه چی میخوای بدونی؟؟؟
میدونستم فقط با یه دلیل بهم جواب میده واسه همین متوسل شدم به همون راه و گفتم:
_ریحانه نگران علی عطا بود...ازم خواست ازت بپرسم تا بهم بگی منم به خودش بگم...
میدونستم این تیری که تو تاریکی رهاش کردم میخوره به هدف....تا اسم ریحانه اومد چشماش رو لبام به حرکت در اومد..انگار که داشت حرفامو از دهنم میکشید بیرون و معنیش میکرد واسه خودش...
_خود ریحانه گفته دیگه؟؟؟؟
_اره باور کن
سرشو انداخت پایین و گفت:
_ولی من فکر میکردم که ریحانه خودش میدونه...
_چیو؟؟؟
_این که علی عطا کجاست
با کلافگی گفتم:
_خب اگه میدونست که دیگه از من نمیخواست که بیام از تو بپرسم....
_راستش دقیق نمیدونم ولی همین قدر میدونم که به خاطر تو تو خونه نمیاد
چشمام گرد شد....
_به خاطر من؟؟؟؟؟چرا؟؟؟
نشست رو تخت و به من نگاه کرد و گفت:
_نمیدونم.اونروز داشتم از راه پله میومدم بالا صدای خاله و علی عطا میومد
_خب خب
_اره بعد میخواستم بیام تو اتاق ولی اسم تو باعث شد وایستم ببینم چی شده؟؟؟؟
_خب خب
_دلم میخواست فقط یه گندی زده بودی پدرتو در میووردم
چشمام و درشت کردم و گفتم:
_من؟نه باور کن من من اصلا کاری نکردم
_اره منم فهمیدم ولی حنانه تو باید حواست خیلی جمع باشه.خاله فقط منتظر یک اشتباه تو تا از اشتباهاتت یه خونه جنگ درست کنه.....
با اضطراب بهش نکاه گردم و گفتم
_یعنی چی؟؟؟؟
_ببین تو...
تا خواست حرف بزنه تقه های به در حرف و تو دهنش خشکوند
_بله؟؟؟
_حنانه جان منم



_بیا تو خانومی.

حمید بلند شد و رفت سر جمع کردن لباساش.ریحانه در و باز کرد و تو درگاه وایستاد.تا حمید و دید دوباره رقص نور شو روشن کرد.



_ببخشید شرمنده نمیدونستم شما هم اینجایین اقا حمید



حمید نیشش باز شد و گفت:



_خواهش میکنم ریحانه خانوم...



ریحانه نگاهشو مهمون چشمام کرد و گفت:



_حنانه جان ببخشید زیاد وقتتو نمیگیرم...راستش مامان گفت بهتون بگم که فقط دو نفر میتونن برن فرودگاه دنبال خاله و مادر جون و عمو...



_چرا؟؟؟



سرشو انداخت زیر و گفت:



_اخه حنانه جان تو ماشین جا نمیشیم چون علی عطا نیست و ما هم یه ماشین داریم.بابا هم گفت اقا حمید باهاشون برن فرودگاه.....



_خب پس تو و خاله و من تو خونه میمونیم واسه استقبال از مامان اینا؟؟؟



بهم نگاه کرد.گونه هاش از رنگ گلبهی به قرمز رسیده بود...



_شرمنده حنانه جان...راستش من و مامان باید بریم خونه عزیز جون تا بیاریمش خونمون شب عیدی....ولی اگه اشکالی نداره تو باید خونه بمونی



با ناراحتی گفتم:



_اخه چرا؟؟؟



_ببخشید حنانه جان به خدا من به مامان گفتم تو بیای گفت پس کی تو خونه باشه واسه استقبال از خاله اینا باز بهش گفتم که لااقل من بمونم پیشت ولی مشکل اینجاست که عزیز رو ویلچره مامان نمیتونه تنها بره و منم باید باهاش برم



حمید مثل نخود خودشو انداخت وسط ماجرا و گفت:



_ریحانه خانوم حنانه میمونه شما برید به خاله بگید زود تر اماده شن تا شما رو سر راهمون با عمو ارش برسونیم....



ریحانه نگاهی به من انداخت و گفت:



_پس من رفتم



و در اتاق و بست.



حمید قیافمو دید و گفت:



_چیه چرا اینجوری شد قیافت؟؟؟؟



_من تنها بمونم خونه که حوصله ام سر میره اخه...



_دیگه یه جور خودت برطرفش کن.



*****************************



_چشم خاله حواسم هستش شما برید و خیالتون راحت باشه



خاله در حالی که سوار ماشین میشد گفت:



_خیالم که راحت هستش ولی خب باید بهت بگم...ببین حنانه جان بازم میگم اگه کسی زنگ زد اصلا جواب نده....ما هممون کلید داریم.



چشم خاله.ریحانه و خاله عقب بودن و حمید و عمو هم جلو.....



_خداحافظ حنانه جان



_ خدا نگهدار
 
 
 
 
 
 
 
 
ماشین عمو ارش حرکت کرد ومنم دنبالشون تا وسطای باغ رفتم.به اسمون نگاه کردم.هوا بارونی بود و بادای تندی میومدروسریم از رو سرم کنده شد و افتاد رو زمین.دویدم سمتشو خواستم برم برش دارم که بازم باد زد و بردش و رفت گیر کرد به یه بوته پر از گزنه.خواستم برم برش دارم که ترسیدم دستم زخمی شه و از دردش نتونم کاری کنم بیخیال روسریم شدم و رفتم تو خونه.....ناخواسته مثل بیشتر مواقع رفتم تو اتاق علی عطا.....چند وقتی بود چون میدونستم دیگه نمیتونم باهاش باشم و از این خونه میرم و نفسش و عطرشو نمیتونم تو ریه هام بکشم شبا وقتی که همه تو اعماق خواب بودن میومدم تو اتاقش و گریه میکردم....لباساش و از تو کمد در میاوردم و بوش میکردم...بهش محتاج بودم ولی نمیتونستم ابرازش کنم......غرورم اجازه نمیداد....رفتم در کمدشو باز کردم و یک دست از لباساشو اوردم بیرون و با تمام وجود به سینم فشارش دادم و گریه کردم.صدای باد و طوفان میومد که بین شاخه های درختا پیچیده بود و همین صدا باعث ترسم شده بود....خواستم لباس و برگردونم تو کمد که چشمم به یه دفتر با جلد چرم خورد.جلدش مشکی بود.منم که کنجکاو از تو کمد درش اوردمو رفتم روی تخت علی عطا نشستم صفحه اول و که ورق زدم بوی عطر علی عطا اومد دفترو چسبوندم به بینیم.اره علی عطا عطرشو زده به دفتر....
تو صفحه اولش این و نوشته بود:
بسم خدا
بسم عشق
بسم خدای عشق

اي همدم لحظه های تنهایی که شب و روز خيال و يادت با من هست

و به هر کجا که قدم ميگزارم
از روياي زيبا و چشمان گيراي تو جايي را نميفهمم
نميدانم بايد بگويم يا خاموش بمانم؟
نميدانم از کدامين رنج و محبت بگويم
باز به ياد ان همه مهر و محبت افتادم
که در دوران وصال به من روا داشتي دلم خيلي تنگ است..
درده دوري و جدايي مرا ميشکند
نميخواهي به نواي معشوق خود پاسخ بدهي؟؟
ايا صداي شاديه قلبم را که هرگاه از کنارم رد ميشوي را نميشنيد
که نغمه عشقو شادي سر ميداد؟؟
ايا نميداني که چقد دوستت دارم؟؟
و تا چه اندازه خاطره هايت برايم عزيز است؟؟
پس به آواي قلبم پاسخ بده و با چند قطره اشک مرا
از لگد مال کردن غرور خويش شاد کن.......
کمی به معنی هاش فکر کردم و سعی کردم نوشته های علی عطا رو به خاطرم بسپرم
 
 
 
 
 
 
 
 
صفحه دوم و ورق زدم که این نوشته بود:
عشق من
قلب من رو به تو پرواز می کند ...
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است.
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
من یک مسافر ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم

بغض نکن بهار من بغض تو آبم می کنه
گل اشکای چشات خورد و خرابم می کنه
بغض نکن که قلب من تو سینه پرپر می زنه
آخه اون چشمای تو تموم دنیای منه
تو چشات که اشک میاد یه جورایی دیوونه میشم
صدهزار آبادی هم باشه یه ویرونه میشم

وقتی اشک تو چشماته دنیا سرم خراب میشه
دشت سرسبز نگات یهو برام سراب میشه
بغض تو مثل یه خنجر تیکه پارم می کنه
بغض نکن غم چشات داره بیچارم می کنه
من می خوام که چشم تو زلال و آفتابی باشه
من باشم تو باشی و این شب مهتابی باشه
هرچی گفتی تو باشه حتی اگه به قیمت
سوختن و شکستن و عمری بی تابی باشه

عاشق مسافر تو
 
 
 
 
 
**************************************
خواستم صفحه سوم و ورق بزنم که صدای رعد و برق اومد از ترسم دفترو جمع کردم و با خودم بردم تو اتاقم و گذاشتم تو کیف دستیمو رفتم جلو پنجره....بارون میومد.....بدو بدو از پله ها رفتم پایین و رفتم تو باغ و اجازه دادم بارون خیسم کنه...دستامو باز کرده بودم و بلند بلند فریاد می زدم
_دوستت دارم دیوونه دوستت دارم دیووووووووونه دیووووووووووووونه
و بعد بدون اینکه بدم بیاد روی زمین خوابیدم و اجازه دادم بارون تو سر و صورتم بخوره.......بارون با سرعت میبارید و محکم میخورد تو صورتم.صورتم و مچاله کرده بودم چشمام جمع شده بود.
مدام میخواستم دستم و بیارم رو صورتم اما دلم نمیومد این کارو کنم چون دیگه هیچ وقت مثل حالا این فرصت گیرم نمیومد
دهنم و باز کردم و گذاشتم بارون بره تو دهنم.....بعد از اینکه حسلبی خیس شدم از رو زمین بلند شدم و رفتم همونجایی که همیشه علی عطا نماز میخوند
به درخت تکیه دادم و پاهامو تو سینم جمع کردم و بلند بلند شروع کردم به صحبت کردن:
_نمیدونم واسه کی نوشته بودی ولی خوش به حال اونی که تو عاشقشی.....خدایا یعنی میشه.اونی که علی عطا براش نوشته من باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_تو چرا اینجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با وحشت سرمو برگردوندم و از چیزی که دیدم خون تو رگهای خشکیدم دوید....علی عطا خیس خالی در حالی که موهاش خیس اب بود و ریشش هم بلند شده بود و اب از مابین ریشش میچکید داشت منو نگاه میکرد....اما یکدفعه سرشو انداخت پایین و گفت:
_روسریت کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینم وقت گیر اورده در حالی که قطره های ابی رو که رو بینیم ریخته بود با دستای خیسم خشک میکردم گفتم:
_سلام
چند قدم اومد جلوتر و گفت:
_سلام اینجا چکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بلند شدم و به درخت تکیه دادم و گفتم:
_پس کجا چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یک نیشخند کوچیک زد و گفت:
_اینجا زیر بارون
؟؟؟؟؟؟
دماغمو کشیدم بالا وموهای چسبیده به صورتمو زدم کنار وگفتم:
_چرا نصفه و نیمه سوال میپرسی...خب من الان باید کجا باشم؟؟؟؟؟؟؟
سرشو اورد بالا وبه درخت روبه روش خیره شد و گفت:
_استقبال خاله وعمو و مادر جون
_نمیشد برم چون که ماشین جا نداشت....
یکم فکر کرد و بعد زد زیر خنده و یه قدم دیگه اومد جلوتر و گفت:
_راست میگی من حواسم نبود
منم رفتم یه قدم عقب تر و گفتم:
_چرا؟؟؟؟؟؟
بازم اومد جلوتر و گفت:
_چی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
رفتم عقب تر و گفتم:
_چرا یادت نبود؟؟؟؟؟؟
اومد جلو و گفت:
_چون که یادم نبود
رفتم عقب و گفتم:
_دلیلت قانع کننده نیست
اومد جلو و گفت:
_هست تو از من میترسی؟؟؟
رفتم عقب و گفتم:
_من؟؟نه واسه چی
؟؟؟
 
 
 
اومد جلو و گفت:
_تو مطمئنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خواستم یه قدم برم عقب که خوردم به یه درخت .کمرم درد گرفت.یه دستمو گذاشتم رو کمرم و با دست دیگم موهای خیسم و کنار زدم.
_از چی؟؟؟؟؟
وایستاد و نگاهم کرد.منم بهش نگاه کردم به صورت خیس از بارونش که بسیار جذاب شده بود.
_از من؟؟؟؟
_از تو؟؟؟؟
_نه برای چی؟؟؟
داشتم دروغ میگفتم عین یه ادم ب
ز دل..._نمیدونم
دستشو تو ریشش کشید و گفت:
_پس چرا عقب میری؟؟؟؟؟؟؟؟

من همیشه از خدا میخواستم که فاصله بین من و علی عطا رو به اندازه یه بند انگشت کنه اما حالا ازش وحشت داشتم.
این نزدیکی برام عجیب بود...نمیدونستم باید مقابل این عکس العمل علی عطا چکار کنم.از درخت خودمو کندم و دو قدم رفتم جلو که علی رفت عقب و گفتم:
_نه مگه توکی هستی که من از تو بترسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فاصلشو از من بیشتر کرد و گفت:
_اره خب......تو راست میگی....من مگه ترس دارم...
برگشت و خواست بره که یکدفعه و سریع گفتم:
_یه لحظه....
وایستاد سر جاشو برگشت سمتمو گفت:
_بله
یکم من و من کردم و گفتم:
_میشه بیاین بریم سمت بوته های گزنه؟؟؟؟؟؟
تک ابرویی انداخت بالا و گفت:
_بوته گزنه ها؟؟؟؟؟؟؟؟اونجا واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_داشتم تو باغ قدم میزدم که باد و طوفان شدید روسریمو از سرم جدا کرد و روسریم رفت و به بوته ی گزنه گیرکرد......
بارون شدتش زیاد تر شده بود.....داشتم دیوونه میشدم...تمام موهام چسبیده بود به صورتم و لباس و شلوارم هم چسبیده بود به اندامم و تمام هیکلم سنگین شده بود

_باشه بریم.
برگشت و به سمت بوته قدماشو پیش برد.از پشت به قامت بلندش نگاه کردم.یه بارونی سیاه تنش بود که قطرات اب از روش به سمت پایین سر میخوردند....با یه شلوار مشکی و پوتین هایمشکی....انگار عزادار بود دیوونه.یاد حرف عزیز افتادم که یه حرف وه میشه در مورد مامان و بابام به کار میبرد.دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید داشتم فکر میکرد که محکم خوردم به یکی سرمو اوردم بالا که دیدم تو بغل علی عطام....علی هم با چشمایی از حدقه در اومده داره منو نگاه میکنه.....سریع منو از بغلش جدا کرد .با بهت بهش نگاه کردم....چرا اینجوری میکنه...مگه من چکار کردم....دستاشو مدام تو ریشاش میکشید...یکدفعه گفت:
_
چرا جلو پاتو نگاه نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخمامو کردم تو هم دیگه و گفتم:
_ببخشید حواسم نبود
نشست رو زمین کنار بوته گزنه و گفت:
_اشکال نداره....
با فاصله نشستم کنارش و گفتم:
_چجوری میخوای روسریمو از اون بوته پر از گزنه در بیاریش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکم نگاهم کرد و گفت:
_خب معلومه با دستم.....
خواست دست
شو ببره سمت بوته که بی هوا دستشو گرفتم و گفتم:
_نه چرا با دست........اون روسری اونقدر ها هم ارزش نداره
نفسش بند اومد....نگاهش و به دستم دوخت که محکم دستشو گرفته بودم...دستشو ول کردم
و نگاه متحیرمو به علی عطا دوختم.
نفسشو فوت کرد بیرون. گفتم:
_چرا همچین میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟م
گه من چکار کردم؟؟؟؟؟؟
نگاهم کرد.با دستم موهامو زدم کنار...بارون بند اومده بود اما بوی بارون تو هوا بود و با هر نفس کشیدن ریه هام پر از هوا با عطر بارون میشد.بغضم گرفته بود...چرا علی عطا اینجوری میکرد...........
چشمامو بستم و بی توجه به علی عطا یه نفس عمیق کشیدم تا گریم نگیره
صداشو شنیدم که گفت:
_ روسریت پر از گل شده فکر نکنم دیگه بتونی سرش کنی
چشمامو باز کردم به روسریم که تو دستش بود نگاه کردم.......تمامش پر از گل بود خواستم از دستش بکشم که ابروهاشو تو هم کشید و قبل اینکه بتونم روسریم و بگیرم صدای اخش و شنیدم....دستشو گذاشت رو اون یکی از دستشو گفت:
_اخ
با ترس به دستش نگاه کردم که قرمز شده بود.....قلبم گرفت اشکم داشت در میومد...یه لحظه احساس کردم تو قلبم خار رفته.هول شدم و گفتم:
_چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟وای چی کار کردی با دستت؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صورتش منقبض شده بود....همونجوری که دستشو محکم گرفته بود گفت:
_چیزی نشد
ه.....فقط...اشکم داشت از چشمام میومد....ای خدا من که اینجوری نبودم....داشتم از زور گریه بالا میاوردم.....خودمو خفه کردم و گفتم:
_فقط چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به دستش نگاه کردم که صداشو شنیدم:
_فکر کنم دستمو گزید...
گفتم:
_حالا باید چکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از رو زمین بلند شد و گفت:
_هیچ کاری فقط باید سوزشو تحمل کنم...

 

 

 

منم وایستادم و به دستش نگاه کردم و گفتم:
_مطمئنی خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لبخندی زد و گفت:
_اه هیچی نشده فقط دستمو گزید...
نمیدونم چرا اینقدر خاکبرسر گریه او شده بودم.اشکم در اومد.ناخوداگاه از دهنم در رفت و گفتم:
_پس بزار دستتو ببینم مطمئن شم؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم میخواست خودمو خفه کنم......داشتم میمردم...از اینکه اخر سر نتونستم و خودمو لو داده بودم....کمی به من نگاه کرد وبعد دستشو بهم نشون داد به دستش خیره شدم.چند جای دستش پشت سر هم قرمز شده بود سرمو اوردم بالا بهش نگاه کردم دیدم زل زده به من و تو چشماش هم نم اشکه....دلم ضعف رفت واسه چشماش....رو پاهام بلند شدم و با انگشتم اشکاشو پاک کردم....صاف و صامت منو نگاه کرد و اشک ریخت....اشکام رو صورتم میریخت.....دوباره رگبار شروع شد....بارون رو سر و رومون میریخت.......سرمو انداختم پایین و گفتم:
_ببخشید نمیخواستم....
دستشو گذاشت رو دهنم و گفت:
_هیس هیچی نگو........
بعد دستشو کرد داخل بارونیشو یه جعبه کوچیک در اورد....گرفت روبروم و گفت:
_این واسه تو حنانه
چشمام از تعجب گرد شد...نمیدونستم خوابم یا تو رویا هستم
؟؟؟؟ نمیدونستم دروغ یا نه ؟؟؟؟نمیدونستم علی عطا عوض شده یا نه ؟؟؟؟نمیدونشتم خدا صدامو شنیده یا نه ؟؟؟؟نمیدونستم معجزه شده یا نه؟؟؟؟ ولی فقط یه چیز و میدونستم اینکه چشمام گردنبندی رو مقابل خودش میدید که روش اسم یا حسین بزرگ نوشته شده بود.....و زنجیر تو دستای علی عطا بود.....صداشو شنیدم که گفت:
_این چند روز کربلا بودم....هیچکس نمیدونست.......اونجا فقط به یاد تو بودم.....حنانه عشق منو میپذیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟
داشتم سکته میکردم....بغضم ترکید و زدم زیر گریه.....من خوابم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باورم نمیشه....یا امام حسین تو چه نیرویی داری.....یا حسین تو چقدر بزرگی....اون پیش تو بوده و به من فکر مکیرده ؟؟؟؟؟

علی عطا گفت:
_حنانه قبول میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونستم چکار کنم فقط چند بار سرمو بالا و پایین بردم که شنیدم گفت:
_الهی شکرت....اقا من نوکرتم...ممنونم از این که حنانه راضی بود...
علی عطا روی زمین نشست و سجده کرد و گفت:
_خدایا ممنونتم...خدایا شکرت...الحمدالله...یه عالمه حرف زد که من کلا هیچی نفهمیدم
با تعجب بهش زل زدم....
منم مثل علی روی زمین نشستم و سجده کردم و گفتم:
_خدایا شکرت...
و بعد زدم زیر گریه.....اشکام روی زمین میریخت باورم نمیشد....اصلا.....علی و ابراز عشق به من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باور نکردنی بود....از رو زمین سرمو بلند کردم که دیدم علی هنوز هم تو سجده است....منتظر موندم تا سجده اش تموم شد...برگشت منو نگاه کرد و گفت:
_ بیا اینجا...
بلند شدم رفتم جلوش نشستم سرشو انداخت پایین و گفت:
_حنانه

 

 

 

 

بهش نگاه کردم و منتطر شدم ببینم چی میخواد بگه. دستشو مثل همیشه به ریش خیسش کشید و گفت.


 

پشت به من بشین



 

با تعجب بهش نگاه کردم و به درخواستش گوش کردم و پشت بهش نشستم



 

بعد از چند لحظه سردی یه جسمی که گردنمو قلقلک میداد باعث شد به گردنم نگاه کنم که زنجیر خحسین به گردنم اویخته شده بود.با لذت بهش نگاه کردم و ناخوداگاه به سمت لبام بردمش و بوسیدمش....



 

صدای چرخای ماشین بروی سنگ فرش باغ باعث شدسرمو برگردونم سمت علی عطا و با تعجب بهش زل بزنم....انگار که ما دزد باشیم و مارو در حال دزدی دیده باشن جفتمون رنگ به رو نداشتیم.....



 

_بهتره که منو تو رو اینجا با هم نبینن



 

بعد دستشو گذاشت رو زمین و بلند شد و ادامه داد:



 

_پاشو که باید زود بریم تو خونه قبل از اینکه با این ریخت ببیننمون...



 

و قبل از اینکه من حرفی بزنم به سمت خونه منو هول داد و گفت



 

تو اول برو من بعد تو میام....در مورد حرفامون هم بین خودمون بمونه تا تکیلفشو روشن کنم....



 

لال شده بود...نمیدونم زبون نداشتم یا کلا حرفی برای زدن نداشتم.سرعتمو زیاد کردم تا برم تو خونه....تا پامو گذاشتم تو سالن یاد این افتادم که خاله و ریحانه الانا نمیان پس مطمئنا عمو ارش و حمید مامان بابا و مادر جون رو اوردن.با این فکر زود پریدم تو اتاقو یه دست لباس خوب و پوشیده پوشیدم و بدون اینکه موهامو خشک کنم از پله ها رفتم پایین و با داد و فریاد گفتم:



 

سلام



 

مامان جون که رو اولین صندلی تو سالن نشسته بود با خشرویی هر چه تمام تر گفت:



 

به به سلام به خروس بی محل خونمون



 

در حالی که خودمو تو بغلش جا میکردم با اعتراض گفتم:



 

اه مادر جون بزارین برسین بعد لقبای منو به رخم بکشین...



 

بلند زد زیر خنده....یه وقت منو پدرتو تحویل نگیری خانوم خوشگله



 

یه بار دیگه مادر جون و محکم بوسیدم که اخش در اومد و بعد با لبخند رفتم سمت مامانم که رو مبل روبروی مادر جون نشسته بود داشت منو نگاه میکرد.نگاه به دور و برم کردم که دیدم فقط مادر جون و مامانمن بعد با خیال راحت جیغ زدم و گفتم:



 

مینا جونم دلم برات تنگ شده بود و بعد پریدم بغلش و سفت به خودم فشارش دادم



 

مامانم خندید و گفت:



 

اوخی............... دلبند من هنوز این عادت و ترک نکردی؟؟؟؟؟؟؟



 

لپاشو بوس کردم و گفتم:



 

نه.تا وقتی تو مادر من هستی و منم دختره تو همین جوری میمونم.



 

منو از خودش جدا کرد و گفت:



 

ای شیطون یعنی تا وقتی موهات مثل دندونات شه؟؟؟؟



 

لبامو غنچه کردم و خواستم حرف بزنم که صدای بابا رو شنیدم:



 

من اینجام اون پدر سوخته کجاست که من دلم واسش تنگ شده مینا جون



 

به ئشت سرم نگاه کردم که دیدم بابا دم در دستشویی وایستاده و داره با حوله صورتش و خشک میکنه.یه دستمو زدم به کمرم و گفتم:



 

خیلی ببخشیدا ولی شما کجاتون سوختس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟



 

حوله رو از صورتش زد کنار و گفت:



 

تو اینجایی دختر باباش؟؟؟؟؟؟؟؟؟



 

سرمو تکون دادم و گفتم:



 

بله من اینجام



 

خب پس چرا اونجایی بپر بغل بابا که دلش واست اندازه چشم مورچه شده و بعد دستاشو واسم باز کرد.



 

با تمام دلتنگیهام به سوی بابا رفتم و گفتم:



 

رضا ی من که خوبه؟؟؟؟؟؟



 

در حالی که موهامو میبوسید گفت:



 

مینا خانوم صد بار گفتم به مادرت بگو از اون فلفل هایی که میره بازار میخره بریزه تو خوراک این جوجه طلایی تا دیگه من و تو رو با نامه کوچیک صدا نکنه..



 

یا الله



 

از بغل بابا اومدم بیرون به در خیره شدم که عمو و حمید اومدند داخل....



 

بابا گفت:



 

ای بابا خونه خودمونه بیاین تو !!!!!!!!!!!



 

عمو ارش خندید و گفت:



 

هنوزم مثل همون موقع ها شیش میزنی...



 

بابا ابروشو بالا انداخت و گفت:من؟؟؟؟؟؟؟؟؟من شیش میزنم؟؟؟؟؟؟؟



 

عمو ارش تسبیحشو دور انگشتاش پیچوند و گفت:



 

اره مرد گنده تو رو میگم.....بابا بزار برسی بعد برو خلا و بعد خیلی مردونه خندید....


بابا گفت:

 

 

 

 

 

بله خب شما هم جای من بودی مادر زن مهربونت برات غذا درست میکرد و توش به مقدار یک کفگیر فلفل میریخت کل و هم عجمعین باید میرفتی تو مستراح میخوابیدی...


مادر جون:


ای بابا ده دقیقه نشستیم خودمونو ببینیم هی حرف از دستشویی میزنن اقا رضا اقا ارش بیاین بشینین.


بعد به حمید نگاه کرد وگفت:


حمید جان پسرم بیا تو بشین دیگه چرا اونجا وایستادی.


بعد انگار یاد چیزی بیافته گفت:


اقا ارش بچم علی عطا کوشش؟؟؟


تو دلم به خودم فحش دادم که از علی عطا قافل شدم....از بس به خاطر دیدن مامان و بابا و مادر جون شاد و سر خوش بودم علی رو از یادم بردم...عجب عاشقیم من.....


نگاهمو زوم کردم رو دهن عمو ارش که داشت میرفت تو اشپز خونه


فرستادم بره دنبال عیال و ریحان بانو...


مامان گفت:


مگه کجان اقا ارش؟؟؟؟؟؟؟؟


از تو اشپز خونه داد زد که


دخترم حنانه میشه بیای اینجا؟؟؟؟


از جام تکون خوردم و گفتم:


البته چرا که نه


رفتم تو اشپزخونه و گفتم:


بفرمایید عمو جان..


نگاهی به من کرد و گفت:


دخترم شرمنده من تو ئذیرایی کردن وارد نیستم زحمتشو میکشی؟؟؟؟


لبخندی زدم و گفتم:ای بابا این چه حرفیه حتما این کارو میکنم.


ممنونم دخترم خدا خوشبختت کنه و بعد از اشئز خونه رفت بیرون و گفت:


والا مینا خانوم عرضم به خدمت شما عزیز امشب تنها بود گفتم شب عیدی تو خونه تنها نباشه و غصه نخوره گفتم ریحانه و مینو برن ئیشش و بیارنش اینجا همه دور هم جمع باشیم سال تحویلی...


میوه هارو دونه دونه از تو یخچال اوردم بیرون و همونجوری که تو بغلم گذاشته بودم و دستامو دورشون پیچیده بودم که از بین دستم نریزه رفتم سمت سینک ظرفشویی و شیر اب و باز کردم و به حرفاشون گوش دادم.


مامانم گفت:


فکر کنم اخرین باری که عزیز خانومو دیدم شب عروسیم بود که شما اورده بودینشون....اما خب چون عروسی من و رضا اهنگ و دینبل و دانبول داشت عزیز خانوم زود رفت....


عمو ارش گفت:


اره یادمه...اونشب رضا تا میتونست بهم غر زد که این امل بازیا چیه که دارم وسط عروسی میزارم میرم....


خدایی هنوزم که یادش میافتم دلم میخواد خفت کنم که شب عروسی خواهر زنت اشک زن منو در اوردی.


مادر جون:


ای بابا چرا شما ها دارین فسیل از زیر خاک میکشین بیرون؟؟؟؟؟یه حرف خوب بزنین.....


میوه هارو ریختم تو یه کریستال پایه دارو از اشزخونه زدم بیرون و گفتم:


اتفاقا مادر جون این فسیل ها بهتر از بحث در مورد کار اقایونه.ادم دلش میگیره


حمید گفت:


میخوای در مورد مدل مو و ارایش و مهمونی های مسخره خانومها حرف بزنیم بلکه دل شما واشه؟؟؟؟


مامان گفت:


تو که خوب میدونی حنانه از این مباحث خوشش نمیاد چرا اینارو میگی؟؟؟


زبونمو بدون خجالت از عمو ارش برا حمید در اوردم و گفتم:


خوردی؟؟؟؟اگه دردت گرفته برو یکم جیغ بزن تا اروم شی


جیغ زدن کار تو نه من


پس برو با ماشینات بازی کن و تو بحث بزرگتر از خودت دخالت نکن....


مادر جون گفت:


ای بابا چرا اینجوری میکنید شما دو تا؟؟؟؟؟؟؟؟اقا ارش از خودت بگو خوبی پسرم؟؟؟بچه ها که اذیتت نکردن؟؟؟؟؟؟؟؟


صدای زنگ در بلند شد با خوشحالی بلند شدم و گفتم:


من در و باز میکنم


رفتم سمت ایفون و بدون پرسیدن در و زدم و خواستم برگدم که دوباره زنگ و زدن....دوباره رفتم سمت ایفون و برداشتمش و گفتم:


بله؟؟؟؟؟


صدای ریحانه اومد که گفت:


حنانه جان بی زحمت میای تو باغ یکم خرت و پرته باید کمک کنی ببریم تو خونه.


اومدم.