رمان چشم هایی به رنگ عسل16
- وای شایان ، تو بی نظیری !همه دخترها امشب به من حسادت می کنن!
هنگامیکه به منزل آقای پناهی رسیدیم، اکثر مدعوین آمده بودند و صدای گفتگو و خنده های بلندشان به گوش می رسید .حیاط مملو از میز و صندلیهایی بود که با نظم خاصی چیده شده بودند . بر روی آنها انواع میوه و شیرینی به چشم میخورد. سایه درختان انبوه خانه آقای پناهی سخاوتمندانه بر روی سر مهمانها گسترده شده بود و با ریسه های الوان چراغها که زینت بخش آن بود، زیبایی اش صد چندان بنظر می رسید .وقتی وارد باغ شدیم الهام در گوشم نجوا کرد:
- وای شیدا از فشار التهاب و دلهره حالم داره بد می شه .از کنارم تکون نخوری ها وگرنه بیهوش می شم!
لبخندی زدم و او را به آرامش دعوت کردم ، در حالیکه خودم بشدت هیجانزده بودم .برایم جای شگفتی داشت که بیشتر از همه دلم میخواست عکس العمل فرزاد را ببینم!
با ورود عروس و داماد ، موزیک شادی پخش شد و عده ای از جوانها شروع به پایکوبی کردند .الهام و شایان دست در دست یکدیگر از تک تک مهمانان تشکر و قدر دانی کردند و من هم مجبور بودم آنها را همراهی کنم .از اینکه دیگران آنطور خیره و با تحسین نگاهمان میکردند، شدیدا در عذاب بودم ؛ خصوصا که بوی غلیظ اسپند و ادوکلنهای تند زنانه و مردانه باعث خفگی ام شده بود!
پس از نشستن عروس و داماد در جایگاه اصلی، چشمم به میزی افتاد که بچه ها دور آن حلقه زده بودند و کمی آنطرفتر هم دایی و آقا وحید و آقا کسری بهمراه همسرانشان نشسته بودند .لبخند زنان بسمت شان رفتم .همگی با تعجب به من نگاه میکردند .ساناز اولین کسی بود که به حرف آمد:
- وای خدای جون!اینکه شیدای خودمونه! من گفتم این پری دریایی کیه که داره می آد اینجا!
همه خندیدند و مهران با نگاهی کشدار و خیره گفت:
- منو بگو که چقدر ذوق کردم! فکر کردم از فامیلهای عروسه و اومده سراغ من؛ باز که تویی زلزله!
مهرداد و پریسای عمو وکتی و ژاله هم هریک اظهار نظری کردند و سر به سرم گذاشتند .دست همگی را فشردم و گفتم:
- حالا چرا دخیل بستید به این میز؟! بابا ناسلامتی عقد شایانه ، نمیخواهید برقصید؟
انگار همگی منتظر اجازه من بودند!مهران با اصرار دست مرا کشید تا همراهی اش کنم، ولی چون تازه از راه رسیده بودم، خواهش کردم که مرا از این کار معاف کند . او هم به ژاله و کتی ملحق شد .بسمت دایی و خاله ها رفتم و با آنها نیز خوش و بشی کردم .
از لحظه ورود نگاه جستجو گرم پیوسته در سالن، به دنبال او می گشت ، ولی هر چه بیشتر نگاه میکردم ، کمتر به نتیجه می رسیدم . بسمت میزی که آقای متین و مهتاب خانم «مادر الهام» و مادر به دور آن نشسته بودند حرکت کردم .شاید می توانستم توسط آنها سرنخی از عدم حضور فرزاد بدست آورم! آقای پناهی و پدر در کنار آنها ایستاده بودند و در حین نوشیدن آبمیوه ، گفتگو میکردند.مهتاب خانم بمحض دیدنم ایستاد و به رویم آ؛وش باز کرد .
- وای شیدا جون ، چقدر زیبا شدی عزیزم!
شرمگینانه، لبخندی زدم و دست همگی را فشردم .صدای آقای متین ، گرم و مهربان به گوشم رسید :
- بدون شک زیباترین بانوی مجلس شمایید!
تشکری کردم و زیر شلاق نگاه پرتحسین همگی، ناباورانه به مادر نگریستم . در آن کت و دامن عنابی رنگ ، بی نهایت جذاب و دلربا می نمود .کنار آقای متین نشستم و توسط راهنمایی های مهتاب خانم ، با دیگر بستگان الهام آشنا شدم . پدر و مادر مهتاب خانم، سالها پیش از دنیا رفته بودند و بغیر او و برادرش فرهاد خان، خویشاوند دیگری نداشتند و بقیه همگی در خارج از کشور زندگی میکردند .آقای پناهی هم دو خواهر و یک برادر داشت که همگی از او بزرگتر بودند، اما فقط یکی از برادرهایش به مجلس آمده بود که دو پسر داشت .یک عمه و عمویش در لندن زندگی میکردمد و عموی دیگرش بهمراه سه دختر خود به مجلس آمده بودند .
در این فکر بودم چگونه سراغ فرزاد را از آنها بگیرم که انگار آقای متین متوجه گردش بی وقفه چشمهایم شد و گفت:
- نمی دونم چرا فرزاد اینقدر دیر کرده! مثلا رفته دنبال عاقد ، چرا هنوز برنگشته؟!
لبخندی زدم
- نگران نباشید .خیلی دیر نکردند .بالاخره می آن!
و بالاخره آمد ..........
بمحض دیدنش دلم در سینه فرو ریخت .یا او واقعا آنهمه زیبا شده بود و یا چشمهای عاشق و مشتاق من او را تا این حد جذاب و دوست داشتنی می دید!
موهای خوشحالتش را کمی کوتاه کرده و برعکس همیشه ، بسمت بالا شانه زده بود که بخاطر حالت صاف موهایش، مدام به روی پیشانی فرو می ریخت .فرزاد هم مجبور می شد دائما به آنها چنگ زده و بسمت بالا هدایتشان کند و با این کار، هر بار چنگی به دل مشوش من می زد! کت و شلوار طوسی و پیراهنی آبی به تن داشت که کراواتی آن را زینت می داد . اگر تکان دست ژاله نبود همچنان مبهوت و خیره به او نگاه میکردم . با آمدن عاقد، همگی بسمت اتاق عقدی که از قبل به زیبایی هرچه تمامتر آذین بسته شده بود، حرکت کردیم .در حین رفتن دست در دست ژاله به صحبت هایش گوش می دادم که فرزاد به کنارم آمد و آهسته گفت:
- سلام عرض شد خانم، تبریک می گم !
سر بلند کردم و برای سرکوب هیجانم لبخند زدم.
- سلام ، خسته نباشید آقای متین! منم متقابلا تبریک می گم
فرزاد ناباورانه ایستاد و نگاه مشتاق و مبهوتش ، از نوک پاهایم شروع شد و آهسته آهسته بالا آمد و در چشمهایم قفل شد .چنان خجالت کشیدم که دلم میخواست قطره آبی بودم و در زمین فرو می رفتم .نگاه فرزاد، مخلوطی از ناباوری و اشتیاق و عشق بود .صدای آرام او در گوشم طنین انداخت:
- شیدا واقعا خودتی؟ باور نکردنیه!
برای اینکه او را از بهت خارج کنم، ژاله را معرفی کردم و او بدون کوچکترین تعللی معذرت خواست و بسرعت از ما دور شد .ژاله که تا آن لحظه بسختی جلوی خنده اش را گرفته بود، با صدای بلند زد زیر خنده و پرسید که این پسر زیبا، چرا اینقدر متعجب شده بود؟ ماجرا را بطور سربسته برایش یتوضیح دادم و به اتاق رفتیم
صدای عاقد برای سومین بار در گوشم طنین انداخت که الهام با بستن قرآن و کسب اجازه از بزرگترها ، بله را گفت .همزمان که صدای همهمه دو دست و شادی به هوا برخاست .نگاه من و فرزاد در هم گره خورد .بلافاصله سر به زیر انداختمو بسمت الهام و شایان رفتم و صورتشان را بوسیدم .در حالیکه حلقه اشکی در چشمهایم جا خوش کرده بود، گفتم:
- از صمیم قلب براتون آرزوی خوشبختی می کنم .امیدوارم از این لحظه به بعد زندگیتون پر از شادی و سلامتی باشه!
شایان اشکم را از روی گونه پاک کرد و مرا بوسید.
- گریه نداشتیم آبجی کوچولو!منم برات آرزوی خوشبختی می کنم .
حال مادر و مهتاب خانم هم دست کمی از من نداشت و هرکدام پنهانی گریه میکردند .باورود مجدد عروس و داماد به حیاط، موسیقی از سر گرفته شد .جوانها، شایان و الهام را به وسط کشیدند و خود به دورشان حلقه زدند .زیر درختی به تنهایی ایستادم و به فرزاد که با پدر و مهرداد و آقا کسری صحبت میکرد، نگاه کردم. دخترهای جوان دم بخت مجلس برای نزدیک شدن به او از هم پیشی می گرفتند و دیدن حرکات آنها مرا به خنده می انداخت .
در همین گیر و دار نگاهم به فرزاد افتاد که با اخمهای درگره شده . خشونتی علنی نگاهم میکرد .چنان با شماتت و غضب که کم مانده بود زهره ام بترکد! برای فرار از زیر شلاق نگاه توبیخ کننده فرزاد به میزی که فهیمه خانم و فرشاد و نامزدش به دور آن حلقه زده بودند ، پیوستم .ظاهرا تازه از راه رسیده بودند .از حضورشان تشکر کردم و گونه فهیمه خانم و نرگس نامزد فرشاد را بوسیدم . همچون دیگر آشنایان، دنیایی از تعجب و تحسین در نگاهشان شناور بود .بالاخره فهیمه خانم به حرف آمد:
- وای شیدا جون ، اصلا باورم نمی شه این عروسک همون شیدای محجوب و فعال شرکت باشه!
متواضعانه از لطفش تشکر کردم و دختر بچه زیایی را که همراه داشت روی پا نشاندم و مشغول بازی کردن با او شدم .
پس از گذشت ساعاتی، چراغهای الوان حیاط روشن شد و فضای فوق العاده زیبایی بوجود آورد .از اینکه می دیدم فرزاد و مهران آنطور برای دخترهایی که دور و برشان می پلکیدند، قیافه می گرفتند ، خنده ام می گرفت .
تعدادی از مهمانها خداحافظی کرده وجمع را ترک گفتند ولی دیگران همچنان به خوش گذارنی و پایکوبی مشغول بودند .الهام وشایان و تعدادی از جوانها هم هنوز درگیر بودند!لیوان شربتی را که در دست داشتم، فشردم و به جمع پر هیاهو و شاد جوانها نگاه کردم .دوباره داشتم به گذشته پر می کشیدم که صدای فرزاد مرا از رویا خارج کرد وقتی کنارش قرار گرفتم، بلافاصله صدای آرام و لرزانش در گوشم پیچید:
- شیدا ، تو مقدسترین بهانه زندگی منی! نمی دونم این مدت از عمرم رو بدون تو چه جوری زندگی کردم .فقط میخوام بدونی از حالا به بعد، اگه حتی یه لحظه هم نباشی ، فرزادی در کار نیست!
احساس کردم تمام خون بدنم به صورتم هجوم آورد .شاید اولین مرتبه ای بود که اینطور بی پروا و با صراحت به عشقش اعتراف میکرد .تپش دیوانه وار قلب فرزاد را حتی از روی لباس هم احساس میکردم . لرزشی محسوس بدنم را در بر گرفت .دلم میخواست هرچه سریعتیر از جو بوجود آمده بگریزم .ولی ظاهرا فرزاد متوجه قصدم شد چرا که بلافاصله پرسید:
- قول می دی که هیچوقت تنهام نذاری؟
موسیقی رو به اتمام بود و قلب من داشت از حلقومم بیرون می پرید !چطور می توانستم چنین قولی به او بدهم؟ ای کاش دعوتش را قبول نمیکردم !نگاهی کردم و با صدایی که به زحمت از حنجره ام خارج می شد گفتم :
- می دونی الان یاد چه مطلبی افتادم؟
لبخند جذابی تحویلم داد.
- اگر فکر کردی می تونی مثل همیشه فرار کنی و جواب سوالم رو ندی، سخت در اشتباهی ! اگه لازم باشه تا فردا صبح همینطوری نگهت می دارم تا جوابم رو بدی!
زبانم بند آمد! اصلا به کلی فراموش کردم چه میخواستم بگویم .می دانستم آنقدر لجباز است که واقعا این کار را می کند .هنگامیکه دید خیره نگاهش می کنم .لبخندش عمیقتر شد .
- خیلی خب پری کوچولو!اینطوری نگام نکن ، بگو یاد چی افتادی؟
- یاد جمله ای افتادم که قهرمان داستان کتاب « بر باد رفته» به شخصیت دوم کتاب گفت می دونی «اسکارلت اوهارا» در حال رقص به « رت باتلر» چی گفت؟
سکوتش باعث شد ادامه بدهم:
- فرزاد اون گفت که صحیح نیست توی جمع با من اینطور رفتار کنی!
خنده ریزی کرد و با شیطنت گفت:
- حتما تو هم می دونی « رت باتلر» چه جوابی بهش داد!
از خجالت گونه ام آتش گرفت و سر به زیر انداختم .خوب بیاد داشتم چه جوابی گرفته است !در حالیکه متوجه برق مخصوص و تمنای نهفته در نگاهش بودم ، سکوت کردم .بلافاصله گفت:
- می دونم که الان خیلی از پسرهای مجلس، به من حسادت می کنند! حالا به جای این حرفها فقط یه کلمه بگو، قول می دی یا نه؟!
از سماجتش خنده ام گرفت . مثل همیشه یکدنده و از خود راضی! با شیطنت یک تای ابرویم را بالا بردم و پرسیدم:
- و اگه جواب ندم؟!
با چشمانی تبدار و لحنی وسوسه انگیز خم شد و در گوشم زمزمه کرد:
- شیدا من تحملم خیلی کمه .نذار اون کاری رو که نباید ، انجام بدم! فقط بگو آره یا نه، خواهش می کنم!
سرش را عقب برد تا تاثیر سخنش را در چهره ام ببیند . ترسی آمیخته به هیجان به دلم چنگ انداخت .احساس کردم استخوانهایم جا به جا شده اند! از ترس اینکه واقعا دست به عملی بزند ، مثل بلبل زبان باز کردم:
- فرزاد داری خفه ام می کنی! هرچند که داری به اجبار ازم قول می گیری، ولی باشه، قول می دم .حالا خیالت راحت شد؟
لبخند عمیقی زد و با نگاهی داغ و ملتهب، نگاهم کرد .
با اتمام موزیک و کف زدنها حاضرین، همه جوانها پراکنده شدند .در آخرین لحظه صدای گرمش را شنیدم:
- گرفتن این قول حتی به اجبارش می ارزید!واقعا ممنونم؛ بخاطر همه چیز!
سری به احترام برایش تکان دادم و زیر لب غریدم:
- دیوونه لجباز خطرناک!
با حالی منقلب و گیج به جوانها پیوستم .کتی با چهره ای هیجان زده جلو آمد و در گوشم گفت:
- خوش گذشت زرنگ محله؟!
خنده ام گرفت .در حالیکه هنوز تپش قلب داشتم، سری بعلامت منفی تکان دادم .چیزی در وجودم می جوشید که سبب شده بود حالت دل آشوبی پیدا کنم .پریسا و ساناز هم جلو آمدند و پریسا با لبخند گفت:
- وای شیدا، شما دو نفر معرکه بودید ! همه با دهان باز نگاتون می کردند .مثل یه پرنسس و شاهزاده می درخشیدید! نگاه کن اون دخترها دارن از حسادت دق می کنن!
نگاهی به جمعی که ساناز اشاره کرده بود ، انداختم.خنده ام گرفت و بی تفاوت نسبت به آنها، نگاهم را به میز پدر و مادرها چرخاندم .در نگاه آقای متین و پدر، چنان غرور و تبسمی نشسته بود که شرمی مطبوع بدنم را در برگرفت.
هنگام صرف شام ، غذای اندکی در ظرف ریختم و به جمع جوانها پیوستم .همگی به دور میز عروس و داماد حلقه زده بودند و ضمن خوردن غذا، بازار شوخی و مزاحشان داغ بود .شایان و الهام طفلک در حلقه محاصره آنهمه دختر و پسر شرور و شیطان حسابی گلگون شده بودند.کنار ساناز نشستم و با خنده گفتم:
- بابا چرا دست از سر این دوتا طفل معصوم بر نمی دارید! داداش و زن داداش منو مظلوم گیر آوردید؟!
همه به خنده افتادند و مهرداد با لحن حق به جانبی گفت:
- شایان که حقشه ! من یکی تلافی متلکهای روز عروسی ام رو در آوردم!
پسری که روبرویم نشسته بود و آن نگاه خیره و خندان، اعصاب مرا به بازی گرفته بود، پسر عموی ارشد الهام بود که « کیارش » نام داشت . از ابتدای مهمانی به هر سو که می رفتم ، نگاه نافذ او را روی خود احساس میکردم .بی توجه به او، نگاهی به مهران انداختم .ناراحت و سر به زیر با دسته کلیدش بازی میکرد و کمی عصبی بنظر می رسید .برای پی بردن به حالش، تکه ای جوجه داخل ظرفش گذاشتم و گفتم:
- مهران، چه زود غذا خوردی! اینو بخور تا یه مطلب برات تعریف کنم!
نگاه اخم آلودی به جانبم انداخت و با خشونت گفت:
- همون حرفهای جالبی رو که در گوشی شنیدید میخوای بگی؟ فکر نمی کنی کمی خصوصی باشه؟!
از تعجب زبانم بند آمد .از کدام حرفهای در گوشی صحبت میکرد؟ اصلا به چه جرمی با من اینطور خصمانه برخورد میکرد؟! نگاهی پرسشگر به ژاله و شایان انداختم ولی آنها هم با تعجب شانه بالا انداختند .
قبل از آنکه فرصت داشته باشم، سر و کله فرزاد پیدا شد . در حالیکه لیوانی آبمیوه و ظرفی سالاد در دست داشت کنار شایان ایستاد و با تواضع گفت:
- اجازه هست؟
همگی با احترام جابجا شدند و جایی برایش باز کردند .مهران بلافاصله با حرکتی عصبی برخاست و با نجوایی آرام که فقط من و ساناز شنیدیم گفت:
- مار از پون بدش میاد دم لونه اش سبز می شه!
با رفتنش؛ با دهانی نیمه باز، ردش را با نگاه دنبال کردم .یعنی مهران از فرزاد خوشش نمی آمد؟! ولی چه دلیلی برای بوجود آمدن این احساس داشت؟ جوابی برای سوالهایم نیافتم و به خوردن غذا مشغول شدم .
تا پاسی از شب، همگی مشغول خوش گذرانی و پایکوبی بودیم .کم کم زمان رفتن فرا رسید.وسایلی را که همراه داشتم به ماشین انتقال دادم .بسمت الهام رفتم ، تنها ایستاده بود و به شایان که مشغول خداحافظی با دوستانش بود نگاه میکرد .دستم را به دور شانه اش حلقه کردم و با عطوفت گفتم:
- زن داداش خوشگلم در چه حاله؟!
لبخند زنان گونه ام را بوسید:
- دارم از خستگی بیهوش می شم ! از بس رقصیدم و راه رفتم پاهام بی حس شده!
- عیبی نداره عزیزم؛ عوضش فردا حسابی استراحت می کنی.
- نه تنها فردا، بلکه پس فردا رو هم می تونید حسابی استراحت کنید!
هر دو با شنیدن صدای فرزاد، سربرگرداندیم ، الهام با خوشحالی دستهایش را بهم کوبید .
- وای راست می گی فرزاد؟!
با لبخندی جذاب ، سرش را بعلامت تصدیق تکان داد.
- بله خانم .فکر می کنم تو و شیدا خانم به یه استراحت حسابی احتیاج دارید.
الهام با شیطنت نگاهی به جانبم انداخت.
- خدا شیدا خانم رو برای بنده حفظ کنه که محل گل روی ایشون ، شما یه عنایتی هم به من می کنید!
شرمزده سر به زیر انداختم و او و فرزاد به خنده افتادند .با آمدن شایان، همگی به جمع خانواده ها پیوستیم تا خداحافظی پایانی را انجام دهیم .پدر با دیدنم با مهربانی گفت:
- دخترم برای رفتن آماده ای؟
موافقت خود را اعلام کردم که فرهاد خان با نگاه لبریز از عطوفت گفت:
- ای بابا! مسعود خان، این دختر خوشگل ما رو کجا می بری؟ اجازه بده امشب رو کنار الهام باشه!
الهام ذوق زده ، گونه دایی اش را بوسید و با لحنی پر التماس دست پدر را گرفت و گفت:
- پدر جون ، دایی راست می گه!خواهش می کنم اجازه بدید شیدا پیش من بمونه .قول می دم که خوب ازش مراقبت کنم! فردا هم تعطیله و مشکلی نیست .
آقا و خانم پناهی هم کلام او را تصدیق کردند .نگاه مشتاقم را به دهان پدر دوختم . نگاه مرددی به مادر انداخت .مهران با صدایی آهسته گفت:
- البته من صلاح نمی دونم که شیدا اینجا بمونه! اگه برگرده به منزل بهتره!
نگاه اخم آلودی به جانبش انداختم .از کی تا بحال اینقدر فضول شده بود که من خبر نداشتم؟!
شایان که متوجه جو سنگین بوجود آمده شده بود ، با خنده گفت:
- شیدا اگه تو اینجا بمونی، من تا صبح خوابم نمی بره!
از لحن او همه به خنده افتادند و مهتاب خانم با مهربانی گفت:
- این حرفها چیه شایان جان؟! مگه من می ذارم بری؟ تو و شیدا جان باید امشب اینجا بمونید!
شایان با رفوتنی سر به زیر انداخت و گفت که خیلی کار دارد و نمی تواند شب را در آنجا باشد .پدر هم گفت:
- من که روی عروس قشنگم رو زمین نمی اندازم .اگه خودش مایله من حرفی ندارم!
با خوشحالی گونه پدر را بوسیدم و تشکر کردم. همه از روابط صمیمانه من و الهام باخبر بودند و اشکالی به ماندن من وارد نبود .فقط در این میان از رفتار مهران سر در نمی آوردم .برای بدرقه اعضای فامیل تا مسافتی آنها را همراهی کردم .پس از اینکه از دست باران متلکهای کتی فرار کردم .با دیگران نیز خداحافظی کردم و بسمت مهران رفتم .
- معلوم هست تو امشب چته؟ قاطی کردی؟
با عصبانیت نگاهم کرد .در حالیکه از نگاه سوزان و غضب آلودش مبهوت مانده بودم ، بدون کوچکترین کلامی سوار ماشین شد . شایان هم پس از خداحافظی طولانی اش با الهام که صدای همه را در آورد و لبخند را بر لبها نشاند ، گونه ام را بوسید و قول داد که فردا خودش به دنبالم بیاید .
با رفتن آنها فقط آقای متین و فرزاد ماندند. همگی به داخل ساختمان رهسپار شدیم و با تنی خسته، بر روی مبلها فرو رفتیم .مهتاب خانم در حال ماساژ پاهایش گفت:
- وای که چقدر راه رفتم، پاهام داره از درد می ترکه!
پدر الهام نگاهی توام با مهربانی و خنده به همسرش انداخت و گفت:
- خب عزیزم، پاشنه کفشهات رو یه کمی کوتاهتر انتخاب میکردی تا خسته ات نکنه!
الهام دستم را گرفت و سر بر شانه ام گذاشت .
- البته بابا این مساله شامل همه خانمها می شه چون منم حسابی خسته شده ام .
فرزاد لیوانی آب برای خود پر کرد و گفت:
- شماها رو فقط یه دوش آب گرم؛ سرحال می یاره و یه استراحت جانانه!
پدرش جمله او را تصدیق کرد و نگاهی به ساعتش انداخت .
- از نیمه شبم گذشته! فرزاد بلند شو که حسابی خوابم گرفته!
من که از فضای مطبوع داخل سالن و رایحه ادوکلنهای مختلف، در خلسه فرو رفته بودم .با حالتی منگ و خواب آلود ، نگاه خیره ای به فرزاد انداختم .دلم میخواست از نگاهم بخواند که چقدر دوست دارم او نیز در کنارمان باشد. احساس گنگ و ناشناخته ای داشتم که خودم نیز از آن سر در نمی آوردم .فرزاد که متوجه نگاهم شد ، چشمهایش را به اطراف چرخاند .وقتی خیالش آسوده شد که کسی نگاهش نمی کند ، دستش را بر روی قلبش فشرد و با بستن چشمها، سرش را چند بار تکان داد.یعنی این که او هم طاقت دوری ام را ندارد و قلبش بیتابی می کند.هرچقدر تلاش کردم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . وقتی متوجه لبخندم شد، خودش هم متقابلا به خنده افتاد و در حالیکه بر می خاست گفت:
- بلند شید همگی بخوابید، من صبح کله سحر با یه صبحانه مفصل برمیگردم و همه رو از خواب بیدار می کنم! هرکسی هم بیدار نشه، مجبورم با یه پارچ آب یخ حالش رو جا بیارم!
همه به خنده افتادند و به اتفاق ، او و پدرش را تا نزدیک در ورودی بدرقه کردیم .فرزاد پس از بوسیدن عمه و شوهر عمه اش، برای الهام آروزی خوشبختی کرد و مطلبی را در گوشش نجوا کرد که الهام را به قهقهه انداخت و گفت:
- باشه، قول می دم مواظبش باشم حسود خان!
مهتاب خانم با کنجکاوی پرسید:
- اِ، در گوشی نداشتیم ها! فرزاد الهام باید مواظب چی باشه؟
فرزاد و الهام نگاهی به هم انداختند و باز به خنده افتادند .
- ببخشید عمه جان، ولی خیلی خصوصی بود!
مهتاب خانم ضربه ای به بازوی او زد.
- خیلی بدجنسی! حالا که به ما رسید خصوصی شد؟!
مجددا همه به خنده افتادند و فرزاد با زدن چشمکی، دستم را فشرد که باز باعث خنده ام شد .
پس از رفتن آنها، صورت مهتاب خانم را بوسیدم و به اتاق الهام رفتیم .آنقدر خسته و خواب آلود بودم که دلم میخواست بدون تعویض لباس بخوابم! اتاق الهام در طبقه بالا قرار داشت، اتاقی بزرگ و دلباز با دکوراسیونی شکلاتی رنگ، تختخواب بزرگی که در اتاق او قرار داشت، به راحتی هر دوی ما رو بر روی خود جا می داد .چون لباس مناسبی همراه نداشتم ، یکی از لباسهای الهام را که بلوز و شلوار قرمز زیبایی بو، پوشیدم .بلوزی تقریبا چسبان و بلند که تا روی زانو امتداد داشت و از طرفین، چاک بلندی میخورد.قسمت لبه بلوز و شلوار را سنگ دوزی زیبایی زینت می داد . پس از پوشیدنش ، الهام بقدری از هماهنگی آن با رنگ سفید پوستم ، تمجید کرد که وسوسه شدم لباسی همرنگ آن تهیه کنم! ولی خیلی زود بیاد آوردم که مادر می گفت،رنگ قرمز، رنگ هیجان و عشق است و یک دختر جوان هرگز ا زاین رنگ استفاده نمی کند ، خصوصا در مقابل مردهای جوان!
پس از تعویض لباس، پیشنهاد کردم که موهای یکدیگر را از شر آنهمه سنجاق و گیره نجات دهیم.الهام سرویس حمامی را که در اتاقش قرار داشت نشانم داد ولی من بقدری خسته بودم که ترجیح دادم هرچه زودتر بخواب بروم .او هم به تبعیت از من، کنارم دراز کشید و دست در گردن هم به خواب رفتیم .
تکانی خوردم و به زحمت پلکهایم را گشودم .عقربه های ساعت هنوز ابتدای صبح را نشان می داد .با سماجت چشمهایم را روی هم فشردم ، ولی بی فایده بود .به عادت همیشگی ، زود از خواب برخاسته بودم و تلاش چشمگیرم برای خوابیدن بی نتیجه بود! دستهای الهام را که دور بازویم حلقه شده بود به آهستگی باز کردم و نشستم.با حرصف موهای جلوی صورتم را کنار زدم! از تخت پایین آمدم و راه حمام را در پیش گرفتم .پس از گرفتن دوش آب گرم، لباسهایم را به تن کردم و کنار پنجره اتاق مشغول خشک کردن موهایم شدم .پیرمردی در حیاط مشغول آب پاشی گلها و درختان بود .هوس قدم زدن در آن هوای دلپذیر اول صبح و آن طبیعت زیبا و چشم نواز که با صدای آواز پرندگان درهم آمیخته بود، هیجانی را به زیر پوستم کشید.آهسته و پاورچین پاورچین اتاق را ترک کردم .خانه در سکوتی عمیق و ژرف فرو رفته بود .بمحض خارج شدن، نفس عمیقی کشیدم و بوی خاک نم خورده و گیاهان شبنم زده را با لذت به ریه کشیدم .هوا در آن صبح تابستانی، بقدری فرح بخش بود که به هیجان آمدم .هنوز ریخت و پاشهای شب قبل در گوشه و کنار حیاط به چشم میخورد .قدم زنان به پیرمردی که شب قبل او را چندین بار دیده بودم نزدیک شدم و سلام بلندی کردم.
لابه لای انبوه گلهای رنگارنگ و درختانی که به زیبایی آذین بسته شده بودند، قدم می زدم .به همان محلی که شب بیاد ماندنی از خواستگاری شایان رفته بودم، نزدیک شدم و روی همان نیمکت نشستم .از یادآوری خاطرات آن شب، لبخندی روی لبهایم جاخوش کرد .گل رز کوچکی را از شاخه جدا کردم و لا به لای موهایم گذاشتم .در حالیکه ترانه ای را با سرخوشی زیر لب زمزمه میکردم، چشمم به پروانه زیبایی افتاد که روی شاخه گلی نشسته بود . با شیطنت بسمتش رفتم و آن را میان زمین و آسمان به چنگ انداختم .
- بالاخره گرفتمت!تو چقدر قشنگ و نازی؛ واقعا که باید به خالق تو احسنت گفت!
- منم با نظر شما موافقم خانم! باید به زیبایی بی نظیر بعضی از افریده ها و دست توانای آفریننده شون احسنت گفت .سلام و صبح بخیر !
با شنیدن صدای فرزاد با دستپاچگی به عقب برگشتم و با چهره خندانش مواجه شدم .
- سلام صبح شما هم بخیر!
- صبح به این زودی بیدار شدی که پروانه بگیری و خالقش رو تحسین کنی؟! اگه یه کم دیگه استراحت میکردی بهتر نبود؟
- پروانه گرفتن که خیلی بهتر از خیس شدن با پارچ آب یخه! حالا اون چیه توی دستات؟
از لحن شیطنت آمیزم لبخندش پررنگتر شد . نگاهی کشدار به سرتاپایم انداخت و گفت:
- برای صبحانه ، حللیم خریدم، چطوره؟
- عالیه، از این بهتر نمیشه!
چند قدم نزدیکتر آمد و خیره نگاهم کرد.
- چیه؟ به چی زل زدی؟ شکل مغولها شدم؟!
از تشبیهم لبخند عمیقی زد که ردیف دندانهای سفیدش را به نمایش گذاشت .
- اگه همه مغولها اینقدر زیبا باشند، من همین الان می رم مغولستان ! شیدا می دونستی که تو یکی از همون آفریده ها بی نظیری؟ و من باید روزی هزار بار خالق تو رو ستایش کنم! انگار تو فقط آفریده شدی که لحظه به لحظه توی زندگی من سرک بکشی و منو دیوونه کنی، بعد هم مثل غزال گریز پا فرار کنی!
ضربان قلبم چنان بالا رفت که تصور کردم گردش خون در بدنم وارونه شده است! نفسهای کشدار و چرخش بی تابانه چشمهای فرزاد نشان می داد که تا چه حد با احساساتش بازی کرده ام ناگهان بیاد حرف مادر افتادم و نگاهی به لباسم انداختم .چقدر کم حافظه و فراموش کار بودم! کف دستهایم بشدت عرق کرده بود .دستم را به آرامی باز کردم و پروانه را به هوا فرستادم .بمحض بلند کردن سرم، نگاهم با یک جفت چشم عسلی و مشتاق تلافی کرد. بی اراده دو قدم به عقب برداشتم و با دیدن لبخند استثنایی او که همیشه هنگام ترسیدن من روی لبهایش نمایان می شد، بیرعت بسمت ساختمان دویدم! نمی دانم چرا این حرکت کودکانه را انجام دادم، ولی در آن لحظه دیگر فقط به این می اندیشیدم که از تیر رس نگاه اغوا کننده او بگریزم .گمان کردم اگر یک لحظه دیگر آنجا بایستم، بی اراده زبان به تمجید و تحسین او خواهم گشود و فریاد خواهم زد که خدواند بخاطر آفرینش تو، صدها هزار بار بیشتر قابل ستایش و ثنا است!
در همین حین صدای خندانش را که فریاد می زد، شنیدم :
- آروم بدو غزال گریز پا! مواظب باش نخوری زمین!
بمحض داخل شدن ، دوان دوان به اتاق الهام پناه بردم و بعد از بستن در، پشت آن ایستادم .چنان به نفس نفس افتاده بودم که گویی کیلومترها دویده ام! آرزو کردم که کسی مرا در این حالت ندیده باشد .الهام روی تخت نبود و صدای شیر آب از حمام می آمد .جلو پنجره ایستادم و اجازه دادم تا نسیم خنک، گونه های ملتهبم را نوازش کند .الهام که آمد با تعجب به من خیره شده .خندیدم و بسمتش رفتم .
- چیه، مگه جن دیدی؟!
- تو کی بیدار شدی؟! چرا صورتت اینقدر قرمز شده؟ لپات رو با رنگ لباست سِت کردی؟
- خیلی لوسی! آخه الان وقت شوخی کردنه؟ در ضمن بنده دو ساعته بیدار شدم .حوصله ام سر رفته بود، یه گشتی توی حیاط زدم .حالا اگه آماده ای بیا بریم یه چیزی بخوریم که دارم از حال می رم!
موهای الهام را با سشوار خشک کردم و در این فاصله از او خواستم که لباس دیگری را در اختیارم قرار دهد .او هم بلوز و شلوار اسپرت شکلاتی رنگی به دستم سپرد .هر دو دست در دست یکدیگر به سالن پایین رفتیم .فرزاد و آقای پناهی و مهتاب خانم سرمیز صبحانه آماده بودند و به بحثی که با آمدن ما قطع شد می خندیدند .سلام و روز بخیری گفتم و صورت مهتاب خانم را بوسیدم .سعی کردم به فرزاد نگاه نکنم .آقای پناهی با مهربانی پرسید:
- دیشب خوب خوابیدی دخترم؟
پیش از آنکه پاسخی دهم ، الهام با هیجان گفت:
- بابا شیدا خیلی سحر خیره ! دو ساعته بیدار شده و رفته پیاده روی!
- آفرین! من فکر میکردم شما حالا حالاها می خوابید .اتفاقا فرزاد همین الان میخواست با پارچ آب یخ بیاد سروقتتون!
از این حرف، همه به خنده افتادند .جواب دادم:
- پس ظاهرا آقای متین از همه ما سحر خیزتر بودن!
نگاهی به جانبش انداختم.
- اختیار دارید.فعلا که اینجا وصف سحرخیزی شماست!
لبخندی لبهایش را از هم گشود و با پیچ و تابی که به چشم و ابرویش داد، به جیب پیراهنش اشاره کرد . ناگهان چشمم به گل رزی که در لا به لای موهایم فرو کرده بودم، افتاد. ظاهرا هنگام دویدن افتاده بود .فرزاد نگاه معنی داری به سرتاپایم انداخت و سر به زیر افکند .
صبحانه مفصلی را که آماده کرده بودند ، صرف کردیم و سپس همگی به حیاط رفتیم .فرزاد کارهای عقب افتاده اش را بهانه قرار داد و خیلی زود از ما جدا شد .
آقای پناهی هم به منزل یکی از موکلهایش رفت و من و الهام نیز قدم زنان به قسمت دنج و باصفایی از باغ رفتیم و بر روی چمنها نشستیم .با تردید نگاهی به جانبش انداختم و گفتم:
- الهام جون ، میتونم یه سوال خصوصی ازت بپرسم؟ البته اگه دوست نداشتی به سوالم جواب نده!
خندید و دستم را در میان دستهای گرم خود فشرد
- چه خودش رو لوس می کنه ها! انگار داره با غریبه حرف می زنه، راحت باش!
- می دونی الهام ، میخواستم یه کمی اطلاعات در مورد خانواده دایی ات بگیرم .آخه اون همیشه تنهاست .نبودن زن دایی ات برام یه معما شده .تازه من نمی دونم دختر دایی یا پسر دایی هم داری یا نه؟
الهام بر روی چمنها دراز کشید و یک دستش را تکیه گاه سر قرار داد .چهره اش از طرح این سوال در هم رفت .یک لحظه از کنجکاوی ام پشیمان شدم .سکوت او هم به این مساله دامن زد .چنگی به چمنها زد و در حالیکه به نقطه نامعلومی خیره شده بود جواب داد:
- شیدا جان ، اجازه بده که فرزاد خودش د راین رابطه باهات صحبت کنه .می دونم که دیر یا زود اینکار رو می کنه و همه چیز رو به تو می گه .فقط اینو بدون که اون زجرهای زیادی توی زندگی کشیده ؛ زجرهایی که تحملش در توان هرکسی نیست . ولی فرزاد پسر خود ساخته و متکی به نفسیه .یه مرد، به معنای واقعی ! مشکلات زندگی نه تنها اونو ناتوان و سرشکسته نکرده ، بلکه از اون یه آدم قوی و با تجربه ساخته . شیدا یادته که می گفتم وقتی برادرم مرد، حمایتهای یه نفر منو به زندگی پیوند داد! اون شخص، فرزاد بود .شاید بیشترین کسی که از مرگ اون آسیب دید، خود فرزاد بود، ولی بیشتر از هرکسی هوای منو داشت .گاهی فکر می کنم اگه اون نبود، من حتما تا حالا یه روانی به تمام معنا می شدم .فرزاد با لطفهای بی دریغش ، منو برای تمام عمر مدیون خودش کرد .می دونی، شاید اون همیشه یه ماسک سرد و خشن روی صورتش می ذاره که آدم پر جذبه و بی احساسی به نظر بیاد، ولی فقط خدا می دونه که چه قلب بزرگی داره و چقدر مهربونه!
نگاهش را به من دوخت و پرسید:
- از اینکه جواب سوالت رو ندادم، ناراحت شدی؟
- نه عزیزم، این چه حرفیه؟ ولی واقعا متاسفم که آقای متین مرموز ما اینقدر سختی کشیده!
- حق با توئه ، ولی در کل خیلی دوست داشتنیه، اینطور نیست؟
- توقع که نداری با اون بلاهایی که سرم آورده و با اون اخم و تخمی که کرده برام دوست داشتنی باشه؟!
هر دو به خنده افتادیم .الهام ایستاد و مرا مجبور به برخاستن کرد.
- موافقی از اینجا تا داخل ساختمون، با هم مسابقه بدیم؟
شادی و هیجان او به من نیز سرایت کرد و دست در دست هم تمام آن مسافت را دویدیم.
نهار را هم در فضایی کاملا صمیمانه و با شیطنتهای الهام، در کنار مهتاب خانم صرف کردیم .بعد از غذا، به اتاق الهام رفتیم و تا بعد از ظهر با دیدن عکسهای آلبوم او مشغول شدیم . در تمام عکسهای خانوادگی، فرهاد خان و فرزاد تنها بودند و از زن دایی خبری نبود .
شایان طبق قولی که داده بود خودش به دنبالم آمد .مهتاب خانم اصرار داشت که شام را به اتفاق به منزل آنها بمانیم ولی هم من و هم شایان درگیر کارهای خود بودیم و از او تشکر کردیم .
شایان مدتی هم با الهام صحبت کرد و پس از بوسیدن او ومهتاب خانم، منزل آنها را ترک کردیم .در بین راه شایان بالاخره نتوانست کنجکاوی اش را مهار کند و با شیطنت پرسید:
- خب، حالا تعریف کن ببینم چکارها کردید؟ خوش گذشت؟!
- تو چکار به کار خانمها داری؟ گفتن نگید!
- اِ....لوس نشو! بگو دیگه، باور کن دارم از فضولی می میرم!
خنده بلندی سر دادم .
- خیلی خب می گم .اینکه گریه نداره! یادت باشه الهام قبل از اینکه همسر جنابعالی باشه، دوست صمیمی بنده بوده .اونجا هم حسابی خوش گذشت .دیشب که خیلی زود مثل جنازه افتادم ، ولی صبح زود بیدار شدم و یه گشتی توی حیاط زدم .همسر جنابعالی هم خواب تشریف داشتند .بعد با هم صبحانه خوردیم و من و الهام یه دوری توی حیاط زدیم و کمی صحبت کردیم .بعد هم نهار خوردیم و بعد از اون، آلبوم عکسهای الهام رو دیدیم که شما تشریف آوردین .این گزارش کامل و جامع کارهای بنده بود، حالا بازم سوالی هست؟!
شایان با لبخندی شیطنت آمیز، زیر چشمی نگاهم کرد.
- خوش به حالت ؛ ولی مطمئنی همه چیز رو گفتی ، چیزی از قلم نیفتاده؟!
نگاهش کردم .از خنده موذیانه ای که اصلا سعی در پنهان کردنش نداشت دست و پای خودم را گم کردم .
- شایان! تو با این حرفهای مرموز و دوپهلو کلافه ام می کنی! می شه خواهش کنم با من روراست باشی؟ فکر کنم اینقدر صمیمی باشیم که بتونی راحت حرف بزنی؟
- خب معلومه که همینطوره عزیزم .تو تنها محرم راز منی .اینقدر حرص نخور، جوش می زنی ها! میخواستم باهات شوخی کنم ، باور کن! حالا اخمات رو باز کن بد اخلاق خانم تا بگم جریان از چه قراره!
نگاهش کردم ولی همانطور اخم آلود!
- اینجوری که آدم زهر ترک می شه! بابا چرا اینطوری نگام می کنی؟به جان خودم قبل از اینکه بیام دنبالت، فرزاد زنگ زد که بگه برای فردا یه قرار بذاریم دسته جمعی بریم گردش؛ البته مهمون آقا فرزاد و بعنوان تبریک روابط رسمی من و الهام! سرهمین جریان بود که گفت صبح اونجا بوده و صبحانه رو با هم خوردید. باور کن همه ماجرا همین بود .حالا خیالت راحت شد؟
خنده ام گرفت .
- خیالم ناراحت نبود آقا شایان ! فقط دلم میخواد در مورد من فکرهای بی مورد نکنی . قبلا هم گفتم که بین ما هیچ احساس بخصوصی نیست!فرزاد متین برای من فقط رئیس شرکتمه و حالا هم پسردایی زن داداشم، همین!
نگاه معنی دار و کوتاهی به جانبم انداختو ساکت شد .دستم را زیر چانه ام قرار دادم و به بیرون خیره شدم .تصاویر بسرعت از جلوی چشمهایم فرار میکردند .تپیدنهای بی امان قلبم چیز دیگری می گفت و صدایش آنقدر بلند بود که گوشهایم را کر میکرد!
ابه آرامی از ویترین خارجش کردم و بر روی تخت دراز کشیدم
.گوی بلورین اهدایی فرزاد را چندین بار پیاپی تکان دادم و نگاهش کردم.
لبهایم به لبخندی بی رمق از هم گشوده شد . آن شی زیبا و هزار رنگ ،
قشنگترین و غم انگیزترین حادثه زندگی را برایم به ارمغان می آورد. سه هفته
از آن روز خاطره انگیز که به همراه الهام و فرزاد و شایان به گردش رفته
بودیم می گذشت و بدون شک آن روز هم یکی از بهترین خاطرات زندگی ام محسوب می
شد. فرزاد با دست و دلبازی های بیش از حد تصور، سنگ تمام گذاشت و روزی
بیاد ماندنی را برایمان رقم زد .
بنا به پیشنهاد پدر، قرار بود
خانواده آقای پناهی و آقای متین، آنشب را منزل ما مهمان باشند . البته این
مهمانی جنبه آشنایی بیشتر طرفین را داشت .آن روز از فرزاد مرخصی گرفتم تا
بتوانم در برگزاری هر چه بهتر مراسم، کمک حال مادر باشم .مادر اصولا زن
مهمانوازی بود و تمایل داشت همه چیز در نهایت سلیقه انجام پذیرد تا رسم
مهمانداری را تمام و کمال بجا آورد. به عادت همیشگی زود از خواب برخاستم و
پیش از صرف صبحانه، از آنجایی که کار چندانی نداشتم، به نظافت اتاقم مشغول
شدم که چشمم به گوی بلورین افتاد .غرق در افکارم بودم که تقه ای به در خورد
و متعاقب آن، شایان با چهره ای آراسته و خندان وارد شد.
- می تونم بیام تو؟
با دستپاچگی گوی را زیر بالش پنهان کردم و نشستم .البته عکس العملم از دید او پنهان نماند .
- سلام ، تو که اومدی دیگه چرا اجازه می گیری؟!
لبخند معنی داری زد و لبه تخت نشست .
- سلام به روی ماهت، آخه در زدم ولی جواب ندادی. گفتم ببینم اگه خوابی بعدا بیام
سپس نگاهی به دور و برش انداخت
- اینجا چه خبره؟ بمب خورده؟!
- نخیر، اون مخ جنابعالیه که بمب خورده! داشتم اتاقم رو مرتب میکردم، ندیدی؟حالا چکارم داشتی؟
با شیطنت پرسید:
- حدس بزن کی من و فرستاده دنبالت؟
شانه ای بالا انداختم و او ادامه داد:
- فرزاد زنگ زد و گفت بیام دنبالت!
- فرزاد؟!چکار داشت این موقع صبح؟
- هیچ چی! میخواست ببینه کارمند فعالش بیدار شده یا نه! گفت بگم نظرش عوض شده و مرخصی بی مرخصی!خودت و سریع برسون شرکت!
فهمیدم قصد شوخی دارد .ضربه محکمی به بازویش زدم
- لوس بازی در نیار! یا درست مثل بچه آدم حرف بزن یا برو بذار به کارم برسم
خنده ای کرد و دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد
- خیلی خوب، حالا چرا عصبانی می شی! مامان گفت بهت بگن هر وقت کارت تمام شد بری پایین کمکش کنی
- باشه، بیا بریم کمک مامان، اون واجبتره .بعدا می یام اتاقم رو مرتب می کنم .
هر
دو به اتفاق به مادر ملحق شدیم و او وظایفمان را تقسیم کرد .لیست بلند
بالایی را به دست شایان سپرد تا از فروشگاه خرید کند و من هم به تمیز کردن
داخل خانه مشغول شدم . هنگامیکه از کار فارغ شدم .به اتاق بازگشته و کتابی
را از قفسه کتابهایم جدا کردم .روی تخت دراز کشیدم و بی هدف صفحات آن را
ورق می زد و در فکر فرو رفتم .آنقدر در فکر بودم که باز متوجه نشدم شایان
چه موقع به اتاقم آمد!
- وا! تو کی اومدی توی اتاق؟جدیدا بی ادب شدی و در نمی زنی!
خنده صدا داری کرد .
-
اولا چرا کتاب و سر و ته گرفتی دستت؟! دوما این جنابعالی هستی که
معلوم نیست تو کدوم فضایی! موقع نهار ازت پرسیدم رفته بودی دیدن دکتر
آرمان؟ولی تو اصلا متوجه نشدی
کنارش نشستم و کتاب را که از دستم قاپیده بود، پس گرفتم .
- تو از کجا فهمیدی رفتم دیدن دکتر؟
- مامان گفت .حالا چی گفته که از دیروز تا حالا اینقدر پریشونی؟
- حرف تازه ای نزد ، مثل همیشه
- اگه حرف تازه ای نزد پس چرا اینقدر تو فکری پروفسور؟!
لحظاتی را به نقطه ای نامعلوم خیره ماندم .صدایم گویی از دور دستها می آمد .
- شایان، دکتر دیروز گفت تو چشمام یه حس جدید می بینه
شیطنت چشمهایش به صدایش ریخت
- چه حسی؟ حس شیطانی؟! نکنه مثل این خون آشامها شدی؟!
بی توجه به شوخی هایش زمزمه کردم.
-
می گفت حس زندگی ایه، یه حس فریبنده مثل عشق! ولی شایان برای من
چیزی عوض نشده .همه چیز مثل همیشه اس، همه چیز یکنواخته .عشقی در من شکل
نگرفته که حالا از چشمام هویدا باشه!
- از کجا می دونی؟ شاید عشقی هست و تو خبر نداری! شاید خبر داری و ازش فرار می کنی چون می ترسی!
با ناباوری نگاهش کردم
-
یعنی چه؟ نه عشقی هست و نه من از چیزی فرار می کنم ! تو هم لطفا
برو اونطوری نگام نکن! پاشو برو بیرون میخوام آماده بشم .الان مهمونها سر
می رسن .
ضربه ای روی بینی ام نواخت.
- باشه، می رم بیرون ولی خوب فکر کن فسقلی!با دید باز به اطرافت نگاه کن، شاید فهمیدی گره کارت کجاست!
پیش از آنکه خارج شود وسط اتاق ایستاد و با لبخندی موزیانه پشت سرش را خاراند و گفت:
- شاید افکارت تو شرکت بازرگانی متین گره کور خورده!
واقعا که چقدر لوس و بدجنس بود ! بالش را محکم بسویش پرتاب کردم .
- شایان اینقدر لوس بازی در نیارف یه بلایی سرت می یارم ها! آخه چه ربطی داره دیوونه؟!
بالش را در هوا قاپید .چهره اش از خنده و شیطنت برق می زد .
- اِاِ، معلومه که ربط داره! اون چیه که زیر بالش قایم کردی ناقلا؟!!
ناباورانه
به گوی بلورین که کنار دستم بود خیره شدم .به کلی فراموش کرده بودم آن را
سرجایش بگذارم . با خجالتی توام با شرم نگاهش کردم .قهقهه بلندی سر داد و
بالش را به طرفم پرت کرد.آنقدر گیج و شرمنده شده بودم که پیش از نشان دادن
هر عکس العملی ، بالش محکم به صورتم خورد . خنده های مستانه و بی وقفه
شایان حسابی عصبی ام کرد .در حالیکه خودم هم خنده ام گرفته بود ، به سمتش
خیز برداشتم ولی او با چالاکی فرار کرد .او رفت و مرا در دریای افکار آشفته
ام تنها گذاشت .اصلا چه اصراری به پنهان کاری داشتم؟عشق موهبتی الهی بود و
آغشته شدن با آن، یعنی عجین شدن با اوج لذت و معنویت! پس باید فریاد می
زدم که عاشق شده ام !من هنوز آمادگی پذیرش این عشق آتشین را نداشتم .باید
خود را از هر کینه و سوء ظن و نفرتی که عشق کورکورانه محسن برایم به ارمغان
آورده بود، مبرا میکردم و سپس اجازه می دادم تا تجلی نو ظهور و زلال فرزاد
در دلم تابیدن گیرد.
با حالی نزار و افکاری مغشوش همه چیز را به
خدا سپردم و عاجزانه از او خواستم که تنهایم نگذارد .هر چند که در طی این
سه هفته بشدت خود را درگیر فعالیتهای شرکت کرده و بطرز محسوسی از فرزاد
فاصله گرفته بودم ، ولی حتی یک لحظه هم از فکرش غافل نبودم.گوشه گیری و
پنهان شدنم از نگاه تیزبین الهام دور نماند ولی فرزاد کوچکترین اعتراضی
نکرد .نمی دانم آنهمه صبر و شکیبایی چه بود؟ چون با شناختی که از او داشتم
باید خیلی زودتر صدایش در می آمد!چرا که در طی این سه هفته، شاید یک روز
کامل هم او را ندیده بودم! شاید دریافته بود که باید مدتی مرا به حال خود
بگذارد تا گره های کور وجودم را یکی یکی باز کنم .در هر صورت بی تابانه
انتظار دیدارش را می کشیدم و از این انتظار کشنده بنحو غریبی لذت می بردم .
بسرعت
اتاقم را مرتب کردم و با وسواس، لباس مناسبی را انتخاب کرده و پوشیدم .پدر
و شایان هم آمده بودند .از اتاق که بیرون آمدم سلام کردم و کنار پدر نشستم
.روزنامه مطالعه میکرد و من هم به ظاهر مشغول تماشای تلویزیون بودم ولی
افکارم بی پروا بسوی او پر می کشید .بنظرم ساعتها تنبل شده بودند و حرکت
نمیکردند .درست در نقطه اوج کلافی ، پدر روزنامه را کناری گذاشت و
مهربانانه دستم را فشرد .
- دختر گلم چطوره؟انگار خسته ای!
- نه پدر جون، خسته نیستم .من که کار خاصی نکردم .فقط حوصله ام سر رفته!
- غصه نخور ، الان الهام می یاد و از تنهایی در می آیی
دستم را دور بازوی پدر حلقه کردم و مثل همیشه با ناز، سرم را روی شانه اش تکیه دادم
- اونم که تا می یاد اینجا می شینه کنار دل آقا شایان! حالا دیگه کجا ما رو تحویل می گیره!
شایان که تا آن لحظه با تلفن صحبت میکرئ، دستش را جلوی دهانه گوشی قرارداد و با ژستی خنده دار ابرهایش را بالا انداخت.
- واه واه! بلا به دور! چشم نداری ببینی؟!
من و پدر از حرکت او به خنده افتادیم .پدر با همان لبخند جذاب با صدایی بلند گفت:
-
مینا جان، یه دقیقه استراحت کن ، چرا اینقدر خودت رو خسته می کنی
خانومم؟ بیا خودم بلند می شم و کارهای باقیمونده رو انجام می دم
شایان
در حالیکه به ظرف تزیین شده از انواع میوه های تازه فصل، ناخنک می زد ،
نگاه زیر چشمی به من انداخت و هردو یواشکی خندیدیم .همیشه به لحن لبریز از
عشق ومحبت پدر غبطه میخوردم . مادر با لبخندی از سر مهر، در حالیکه دستهایش
را به حوله خشک میکرد، از حوزه استحفاظی خود ، یعنی آشپزخانه خارج شد
- ممنونم مسعود جان! همه کارها رو بچه انجام دادن ، فقط کاشکی ........
صدای
زنگ در، کلام مادر را ناتمام گذاشت .همگی به اتفاق ایستادیم و شایان برای
باز کردن در از ما جدا شد .بسختی جلوی اضطراب و هیجانم را گرفتم و کنار پدر
ایستادم .صدای احوالپرسی مهمانها با شایان به گوش می رسید تا اینکه یکی
یکی وارد شدند .بلافاصله بسمت خانمها رفتم و صمیمانه آنها را در آغوش کشیدم
.با آقای پناهی و فرهاد خان نیز به گرمی احوالپرسی کردم وای از فرزاد خبری
نبود! پدر همه را به نشستن دعوت کرد .هنوز بازار احوالپرسی گرم بود و کسی
از عدم حضور فرزاد صحبت نمیکرد .گویی همه دست به دست هم داده بودند تا جان
مرا به لب برسانند. بالاخره صدای شایان در آمد:
- آقای متین، پس چرا فرزاد خان تشریف نیاوردند؟!
نگاه خندان و پر عطوفت فرهاد خان به جای شایان ، مرا نشانه گرفت.
-
راستش فرزاد یه کار خیلی مهم و غیر منتظره داشت که حسابی دست و
پاش رو بست! خیلی معذرت خواهی کرد و گفت اگه فرصت بشه، حتما خودش رو می
رسونه
با چه اشتیاق عجیبی، کلمات را هنوز از دهان او خارج نشده در
هوا می قاپیدم، ولی با اتمام حرفش؛ تمام هیجانم فروکش کرد .سر به زیر
انداختم و در مبل فرو رفتم .الهام بدون درک حالم دستهایم را گرفت و گفت:
-
خب خانم، تعریف کن ببینم امروز خوش گذشت؟خوب منو تک و تنها ول
کردی و اومدی خونه......... وای شایان، نمی دونی وقتی که شیدا نیست ، شرکت
چقدر سوت و کوره! من که دست و دلم به کار نمی ره، تازه بقیه همکارها هم
صدای اعتراضشون در می یاد! همه بدجوری بهش عادت کردن .
لبخند محزونی زدم و با خود اندیشیدم:« اونی که باید براش مهم باشه، نیست!»
الهام
و شایان را به حال خود گذاشتم و به بهانه پذیرایی ، به آشپزخانه رفتم .
ساعتی از آمدن مهمانها می گذشت و از فرزاد خبری نشد . کنار پنجره بزرگی که
به حیاط مشرف بود، ایستادم و به نم نم باران فرح بخش که تازه باریدن گرفته
بود، نگاه کردم . صدای خنده حاضرین به گوش می رسید و همه غرق در شادی و لذت
بودند .حسابی احساس کسالت میکردم .با خود تصور میکردم پس از چند هفته گریز
و دوری او هم مشتاق و دلتنگ خواهد بود ولی ظاهرا اشتباه میکردم .شاید هم
حالا نوبت او بود که مرا در التهاب قرار دهد! لبخند غمگینی زدم و با نگاه
به جمع پر هیاهوی مهمانها ، به آرامی به حیاط خزیدم .از اینکه آسمان هم در
آن فصل از سال گرفته بود و ابرهای غصه دارش، مرثیه دلتنگی او را می
خواندند، تعجب کردم .هوا دم کرده بنظر می رسید ولی نم نم باران و بوی خاک
باران خورده، فضایی بسیار لذت بخش و دلپذیر را بوجود آورده بود . روی تاب
نشستم و به ارامی آن را به حرکت در آوردم .از احساس میهمی لبریز بودم که
شناختش برایم دشوار بنظر می رسید .حسی نوظهور آمیخته به انتظار و عطش و بی
قراری! درست همانند تشنه ای در کویر مانده! شعری به ذهنم رسید که دلم
میخواست با صدای بلند فریاد بزنم، ولی بمحض اینکه لب باز کردم صدای زنگ در،
ساکتم کرد. وقتی زنگ برای بار دوم تکرار شد دریافتم که صدای گفتگو و خنده
بزرگترها اجازه نداده صدای آن را بشنود .به ناچار بلند شدم و سلانه سلانه
بسمت در رفتم .در همان حال با خود اندیشیدم این وقت شب چه کسی میتواند پشت
در باشد؟!
بمحض گشودن در، از دیدن چهره فرزاد چنان شوکه شدم که
زبانم بند آمد!نگاهش مثل همیشه خیره و مملو از اشتیاق بر روی صورتم ثابت
ماند . کاملا واضح بود از اینکه مرا پشت در می دید، متعجب شده است . سکوت
ممتد من باعث شد لبخند زیبایی بزند
- سلام خانم ، شبتون بخیر!
هنوز
هم در بهت بودم . قلبم چنان می زد که گویی میخواست پوسته سینه ام را
بشکافد و به بیرون پرواز کند! نگاهمان خیلی بی پروا درهم گره خورده بود،گره
ای سخت و ناگشودنی که دلتنگی و بی قراری در آن موج می زد . فرزاد که
همچنان مرا غرق در سکوت دید، لبخندش عمیق تر شد .
- چیه؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟ روی سرم چیزی در اومده؟!
به زحمت تکانی خوردم و در جدالی نابرابر بین دل و دیده ، صدایی از حنجره ام خارج شد:
-......سلام، خیلی خوش اومدید!
ولی
همچنان مثل آدمهای گنگ و گیج راه او را سد کرده بودم .طوری جلوی در
ایستاده بودم که گویی او سارق مسلحی است و نباید به داخل بیاید!
فرزاد دیگر نتوانست خود را کنترل کند و به قهقهه خندید:
- شیدا، نمیخوای دعوتم کنی بیام تو؟ بابا خیس شدم زیر این بارون!
بنظرم
رسید از همیشه زیباتر شده است .شاید هم نور کم چراغ سر در حیاط و هوای
بارانی ، چنان حسی را در وجودم بر انگیخت .ولی با این حال با دلخوری مصنوعی
اخم کردم .
- همون بهتر که زیر بارون خیس بشی که دیگه بد
قولی نکنی! لابد این بنده بودم که دیروز توی شرکت می گفتم ،« از حالا برای
مهمونی فردا شب، لحظه شماری می کنم، من اولین نفری هستم که زنگ خونه تون رو
می زنم!» ظاهرا از آخر، اول شدی اقای رئیس! با این اوضاع یه نخ هم به
گردنت نمی اندازن، چه برسه به مدال!
از اینکه ادایش را با آن ژست
خنده دار و صدای کلفت در می آوردم .به قهقهه خندید .از خنده اش بیشتر عصبی
شدم و با حالت تهاجمی دست به کمر زدم ولی او بلافاصله به حرف آمد:
- گاردت رو باز کن عزیزم!خدابگم چکارت کنه، عجب میزبان سنگدلی هستی! تو که به من فرصت توضیح ندادی.
قدمی جلوتر آمد و سینه به سینه من ایستاد .آنقدر نزدیک که از برق جادویی نگاه وحشی اش برخود لرزیدم .
-
خانم کوچولو، بازم که زود قضاوت کردی! هیچ چیز توی دنیا مهمتر از
دیدن و بودن در کنار تو نیست .حالا اگه به حال این بنده حقیر رحم کنی و یه
فرصت کوچولو بدی ، برات توضیح می دم!
دستهایم به ارامی شل شد و سرم
به زیر افتاد .چند قدم از او فاصله گرفتم .اصلا به من چه ربطی داشت که او
را بازخواست کنم؟ ولی چرا، ربط داشت!باید می فهمیدم او تا این ساعت از شب
کجا بوده است!پشتم را به او کردم و در ذهن به دنبال جملات مناسبی می گشتم
.فرزاد در حیاط را به آرامی بست و از پشت سر، دسته گل بی نهایت زیبایی را
که تا آن لحظه متوجه اش نبودم جلوی صورتم گرفت .دستم می لرزید و قدرت
گرفتنش را نداشتم .فرزاد به خیال آنکه قهر کرده ام روبرویم ایستاد.
- من صد هزار بار معذرت میخوام! حالا این گل رو بعنوان آشتی قبول کن تا من شروع کنم
- اولا من توضیح نخواستم .دوما قهر هم نکردم .قهر کار بچه هاست! حالا بیا بریم تو تا سرما نخوردیم
- پس اگه قهر نیستی چرا گل رو نمی گیری؟!
- ای وای ببخشید؛ حواسم پرت شد! خدای من چقدر گل نرگس!خیلی ممنون جناب متین، چرا زحمت کشیدید؟
- اختیار دارید خانم، چه زحمتی؟ گل آوردن برای کسی که خودش زیباتر و باطراوت تر از گلیه، کار مسخره ای بنظر میاد! حالا بگم؟
لبخندی زدم و با رعایت ادب گفتم:
- اگه جسارت کردم معذرت میخوامف آخه حوصله ام سر رفته بود!
با ژستی فریبنده دستی میان موهایش کشید و سپس دستهایش را در جیب شلوارش پنهان کرد .
-
ولی چون تو از تاخیرم ناراحت شدی باید بگم که من امروز واقعا
غافلگیر شدم. چون یه کار غیر منتظره پیش اومد .میخوام خودم رو از اتهاماتی
مثل « بی توجهی»، « بد قولی»و.........تبرئه کنم .باور کن امروز چند نفر به
کمک من به شدت احتیاج داشتند و چند تا بچه قد و نیم قد چشم به راه من
بودند! بی انصافی بود که شونه خالی کنم. تازه همین الان هم با کلی دنگ و
فنگ از چنگشون فرار کردم .باور کن جدی می گم
از طنزی که در کلامش شناور بود، به خنده افتادم .
- چندتا به با تو چکار داشتند؟! حتما الان هم با خودت می گی از دست اون بچه ها فرار کردم و گیر این یکی افتادم ، آره؟!
اخم شیرینی کرد .
- این چه حرفیه؟ فقط گفتم که بدونی برام خیلی مهم بود که خودم رو زودتر برسونم ؛ تازه من از خدامه که گیر تو بیافتم!
این بار نوبت من بود که به قهقهه بخندم .چقدر خوشحال بودم که آمده است و چقدر مسرور بودم که این حرفها رو می شنیدم!
در
حین خنده نگاهم به صورت خندانش افتاد که با چه لذتی خندیدن مرا به نظاره
ایستاده است .خنده ام را قورت دادم و با خجالت سر به زیر انداختم .قدمی
جلوتر آمد و مجبورم کرد به چشمهای شیفته اش نگاه کنم .
-
دلم خیلی برات تنگ شده بود کوچولو! می دونستی که خیلی بی رحمی؟! هرچند که
نمی دونم به جرم کدوم گناه ناکرده منو عذاب می دی، ولی همه چیز تو برام
شیرین و قشنگه؛ حتی دوریت!
صدای فرزاد می لرزید و دست و دل من! بیچاره قلب عاصی ام که باید اینهمه بیتابی را تحمل میکرد.
- فرزاد بیا بریم تو، سرما میخوریم !
این
را گفتم و خودم را با شتاب به ساختمان رساندم .مستقیما به اتاقم پناه بردم
و در تاریکی محض آن به برق دور خورشید سوزان چشمهایش که کم کم هستی ام را
به آتش می کشید ، اندیشیدم .صدای احوالپرسی اش با خانواده ، گوشهایم را پر
کرد .همان صدای مردانه که من برای هر لحظه شنیدنش بی قرار بودم .ماندن بیش
از آن جایز نبود .گل را روی میز قرار دادم و با کشیدن نفسی عمیق خارج شدم.
به شایان و الهام نیز آمدن فرزاد را اطلاع دادم.
مشغول پذیرایی از
مهمانان شدم .با آمدن فرزاد، جمع جوانها هم پرشورتر شد و هرکس بنوعی از آن
شب خاطره انگیز لذت می برد .پس از صرف شام، همگی مشغول خوردن میوه شدند و
به مزه پرانیهای شایان و گاهی هم فرزاد می خندیدند .کم کم این شیطنت به همه
سرایت کرد و فرهاد خان که مرد فوق العاده خوش مشرب و خوش صحبتی بود، به
همراه شایان رشته سخن را به دست گرفتند .از تعریف لطیفه های خنده دار گرفته
تا مرور خاطرات بامزه و ماندگار! همگی آنقدر خندیدیم که اشک از چشمهایمان
روان شد! هنگامیکه محفل کمی آرام گرفت ، فرهاد خان که هنوز آثار خنده در
چهره اش هویدا بود، اعلام کرد:
- هر چند که آدم از بودن
در این جمع خسته نمی شه، اما باید کم کم رفع زحمت کنیم . فقط قبل از رفتن
میخواستم اعلام کنم که هفته بعد، همین روز، همگی منزل ما به صرف شام و
تعریف لطیفه دعوت دارید!
از تاثیر لحن کلام او همه به خنده افتادند .پدر با متانت گفت:
- راضی به زحمت نیستیم فرهاد خان! مزاحم نمی شیم .انشاءا... توی یه فرصت مناسبتر
-
نه نه ، ابدا .خواهش می کنم درخواست منو رد نکنید مسعود خان!
میخوام ببینم این اقا شایان تا کجا می تونه در تعریف کردن خاطره با من
مسابقه بده، حالا نظرتون چیه؟!
پدر ومادر نگاهی به هم انداختند .بلافاصله صدای شایان بلند شد:
- اختیار دارید فرهاد خان! بنده کی باشم که جلوی شما عرض اندام کنم؟!
و با شیطنت چشمکی زد.
- ولی از همین حالا بگم که بازنده شمایید!
باز
همه به خنده افتادند و در پی اصرار فرهاد خان، همگی نظر مثبت خود را با
مهمانی اعلام کردند .پس از تصویب ، مهمانها یکی یکی برخاستند و ما آنها را
تا جلوی در بدرقه کردیم . هنوز همگی داخل حیاط ایستاده بودند و تعارفات
معمول را رد و بدل می کردند .پدر و مادرها گرداگرد هم ایستاده بودند و من
از این که فرهاد خان، گاهی پدر را با لفظ « دکتر» خطاب میکرد، خنده ام می
گرفت . الهام و شایان هم در گوشه ای مشغول صحبت بودند .از تصور عشق بی حد و
روزهای خوشی که در انتظارشان بود، ناخودآگاه لبخند زدم .
- زوج خوشبختی اند؛ خوش به سعادتشون!
بطرف فرزاد که به آهستگی مرا مخاطب قرار داد بود ، برگشتم .از حالت حسرتی که در گفتن کلمه « خوش به سعادتشون » داشت ، خنده ام گرفت .
- بله حق با شماست .نگران نباشید ؛ این روزهای بیاد موندنی بالاخره نصیب شما هم می شه!
متوجه طنز کلامم شد و چشمهایش از شیطنت برق زد .
- خدا از دهنتون بشنوه خانم! فقط امیدوارم به صبر ایوب و عمر نوح نیاز نباشه!
نگاه بازیگوشش را به زیر انداخت و در حالیکه سعی میکرد خنده اش را مهار کند، ادامه داد:
بابت تاخیرم ببخشید، از پذیرایی عالی تون هم ممنون، امیدوارم شب خوبی داشته باشی و خوابهای قشنگ ببینی!.........پس فردا می بینمت!
نمی دانم چرا یک لحظه احساس کردم باید شیطنتش را بنحوی تلافی کنم .با بدجنسی تمام، حالت غمگینی به خود گرفتم و گفتم:
-اِ خوب شد گفتی! میخواستم بگم متاسفانه ممکنه یه مدتی نتونم بیام شرکت!
با ناباوری سر بلند کرد و نگاه ناراحتش را به چهره ام دوخت .
- چند روز؟!
- دقیقا نمی دونم؛ شاید چند روز ؛ شاید چند هفته و شایدم چند ماه!
انگار به گوشهایش اعتماد نداشت .قدمی نزدیکتر آمد ، چهره اش چنان درهم شد که دلم برایش سوخت .
- متوجهی که چی داری می گی؟! چند ماه غیبت؟ آخه چی شده؟!
- چیزی نشده ، فقط یه کمی خسته ام!
-
یعنی چی خسته ام؟! اینکه دلیل نمی شه! باید یه دلیل قانع کننده
بیاری .تو نمی تونی این کار رو با من بکنی ، اونم حالا که..........
ادامه
جمله اش را بلعید . در حالیکه با بی تابی به اطراف نگاه میکرد، دستی میان
موهایش کشید .با این حرکت ، تکه هایی از مویش جدا شده و به روی پیشانی فرو
آمد .نگاهی به جمع انداختم، هنوز سرگرم گفتگو بودند .هنگامی که به سمتش
برگشتم ، هنوز کتش را میان مشتش می فشرد .لبخندی اغوا کننده زدم و سرم را
کج کردم :
- بابا چرا اینطوری نگام می کنی؟ نگفتم از کارهای شرکت تو و بچه ها خسته شدم که، گفتم؟!
چنان
خیره نگاهم میکرد که گمان کردم حتی نفس هم نمی کشد .به آرامی دستم را بالا
آوردم و در مقابل صورتش تکان دادم . تکانی خورد و نفس حبس شده اش را بیرون
فرستاد .لبخندم عمیق تر شد . با خود اندیشیدم که با این خنده عمیق و چال
گونه ها، حتما دلش را به دست آورم. ولی با این حال دستهایم را بر روی سینه
قفل کردم و گفتم:
- چرا اینقدر تعجب کردی؟ به من نمی یاد
اهل شیطونی و مزاح باشم؟! خیلی خب اعتراف می کنم شوخی بدی بود. اگه دلت
میخواد می تونی یه تنبیه در نظر بگیری! میخوای محکم بزنی پشت دستم؟!
شعله
های سوزان نگاهش، بدنم را شعله ور کرد. برای اولین بار از درک حالت نگاهش
عاجز ماندم . حالتی مابین خشم و عطش و اشتیاق داشت . شاید هم کمی رمانتیک
بود! لبخند بی رمقی زد و گفت:
- ولی من دلم میخواد تو رو مال خودم کنم!
این
را گفت و بلافاصله از من دور شد .چیزی مثل گدازه های آتش در رگهایم جاری
شد . بسمت در رفتم و به بیرون سرک کشیدم و به اتومبیلش تکیه زده بود و
همانطور که دست در جیب داشت . با سری به زیر افتاده ، سنگ ریزه های کنار
خیابان را با نوک پا جابجا میکرد . چنان معصومانه ایستاده بود که انگار
پسرکی مظلوم است که او را از رفتن به پارک محروم کرده اند! داشتم فکر
میکردم که چطور از دلش در آورم که صدای خداحافظی بزرگترها بلند شد .آه از
نهادم در آمد ، چرا که زمان را برای جبران خطایم از دست داده بودم .با
ناراحتی با دیگران خداحافظی کردم .بلافاصله جلو امد و با همه خداحافظی کرد
ولی حتی نیم نگاهی هم به من نینداخت .زیر لب شب بخیری گفت و رفت . قلبم در
سینه فشرده شد .پس حدسم درست بود و با آن شوخی بی موقع ، او را رنجانده
بودم .در افکارم غوطه ور بودم که صدای پدر و مادر در گوشم نشست:
- فرزاد موقع رفتن یه کمی گرفته بنظر می رسید، اینطور نیست؟
مادر اظهار بی اطلاعی کرد.
-
نفهمیدم ، ولی از حق نگذریم پسر نازنینیه!خیلی خوشحالم که شیدا
پیش اون مشغول کاره ، من که احترام فوق العاده ای براش قائلم
- آره موافقم ، شخصیت منحصر به فردی داره!
حرفهای آنها بدجوری کلافه ام کرد و بر زخم دلم نمک پاشید . بسمت اتاقم روان شدم که شایان به کنارم آمد.
- خسته نباشی
نگاهی به چهره خواب آلودش انداختم.
-
ممنون عزیزم .بهتره بری بخوابی، چون چشمات پر از خوابه .امشب به
اندازه کافی آتیش سوزوندی و الهام رو اذیت کردی ، دیگه دست از سر من بردار!
- باشه می رم، فقط قبلش میخواستم ازت بپرسم ، تو نمی دونی فرزاد چرا موقع رفتن اینقدر غمگین و آشفته بود؟
- من از کجا بدونم؟ مگه بنده علم غیب دارم ؟ تازه بنظرم خوشحالم بود!
در حالیکه خمیازه ای می کشید نگاه معنی داری به سر تا پایم انداخت ، سپس خم شد و گونه ام را بوسید . بسمت اتاقش رفت و گفت:
- باشه آبجی کوچیکه!هر چی تو بگی ولی ای کاش چشمات به این راحتی رسوات نمیکرد!
پیش از آنکه در اتاقش را ببندد، با دست بوسه ای برایم فرستاد .خنده ام گرفت . مدتی همانجا ایستادم و بعد به اتاق خودم پناه بردم.
فردای
آنشب پر غصه، خاله مژده تماس گرفت و عنوان کرد که آقا کسری برای روز شنبه،
بلیط بازگشت به آلمان را تهیه کرده است .ظاهرا آقا کسری برای رسیدگی به
کارهایش بشدت عجله داشت . مادر همان لحظه از آنها درخواست کرد که به منزل
ما بیایند. از تصور اینکه باید از کتی و ژاله جدا شوم. کوهی از غم و غصه بر
دلم تلنبار شد.تجسم ناراحتی فرزاد هم به آن شدت می بخشید.بمحض دیدن کتی و
ژاله ، نتوانستم خوددار باشم و بغضم ترکید .در مقابل نگاه حیرتزده دیگران،
سه تایی یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بنای گریه کردن را گذاشتیم .همه به
سکوتی تحمیلی دعوت شدند که فقط صدای هق هق ما آن را می شکست . بالاخره آقا
کسری طاقت نیاورد و به حرف آمد .صدایش گرفته و زنگ دار بنظر می رسید:
-
شیدا جان اینقدر بی تابی نکن .من همین جا قول می دم که خیلی
زودتر از اونچه که فکرش رو بکنی برگردیم. اگه از شرکت تماس نمی گرفتن و نمی
گفتن باید خیلی سریع برگردم، بیشتر پیشتون می موندیم.جدا شدن از شما برای
منم خیلی سخته!
- آره خاله قربون صورت ماهت بره، گریه نکن!
ما که همه اش با هم در تماسیم.کارهای ما برای بازگشتن دائمی به ایران دیگه
داره تموم می شه .قول می دم این دیگه آخرین سفر باشه و دفعه بعد که
برگشتیم برای همیشه اینجا بمونیم .
سرم را از آغوش ژاله بیرون کشیدم و با صورتی خیس از اشک به آنها نگریستم .شایان بلافاصله اضافه کرد:
- ای بابا، چرا اونطوری نگاه می کنی؟ خاله قول داد که زود برگردند دیگه!
دست کتی و ژاله را گرفت و گفت:
- آبغوره گرفتن بسه! بیایید اتاق من تا چیز خیلی جالب نشونتون بدم! تو هم بیا شیدا.
هنگام
رفتن با اصرار از خاله خواستم اجازه دهد که کتی و ژاله باز هم شب را در
کنارم باشند ، ولی آقا کسری گفت که بودن بچه ها، شرایط را برایمان سخت تر
می کند و دخترها هم گفتند که هنوز مقداری از وسایلشان را بسته بندی نکرده
اند .به این ترتیب همه از هم خداحافظی کردیم و قرار دیدار مجدد را برای
فردا ساعت 3 در فرودگاه گذاشتیم.بمحض رفتن به رختخواب ، هجوم فکرهای آزار
دهنده، اشک را به چشمانم هدیه داد. آنقدر گریستم که با ناتوانی به خواب
رفتم .