رمان چشم هایی به رنگ عسل15
- اینجا چه خبره؟! باز شما دوتا چه دسته گلی به آب دادید؟
مهران روبرویم ایستاد و با لبخند گفت :
- سلام بر زیباترین و بهترین دختر عمه دنیا ! خسته نباشید!
چهره اش شبیه پسر بچه های شیطان و بازیگوشی شده بود که زیر باران خیس شده اند . موهایش خیس و مرطوب بر روی صورتش پخش شده بود و او را جذابتر جلوه می داد .خنده ام گرفت :
- سلام، چقدر بانمک شدی مهران!
- اختیار دارید شیدا خدانم، نمک از خودتونه دریاچه ارومیه!
و پیش از آنکه فرصتی برای جوابگویی به حاضر جوابی اش به من بدهد، دست کتی را با عصبانیت گرفت و از پشت سرم بیرون کشید .کنی که تا آن لحظه در سنگر خود آرام ایستاده بود، در حالی که قهقهه می زد جیغی کشید.
واقعا که این دونفر چقدر شیطان بودند!کفشهایم را در آوردم و در حالیکه برای تعویض لباس به اتاقم می رفتم، خندیدم و دستی برایشان تکان دادم.
- حقته!حتما اذیتش کردی دیگه، وگرنه بی دلیل که نمیخواد بکشدت!
شلوغ بازیهای مهران و کتی را که حالا ژاله و ساناز هم به جمع آنها اضافه شده بودند، خیلی زود به فراموشی سپردم و به اتاقم پناه بردم .با اینکه بشدت خسته بودم ولی خیلی زود تغییر لباس دادم و به جمع شاد و پر سر و صدای فامیل پیوستم .با همه سلام و احوالپرسی کردم و در کنار بچه ها که ظاهرا آرام شده و گوشه ای از سالن را اشغال کرده بودند، نشستم .خود را بین شایان و ساناز جای دادم و با سرخوشی گفتم:
- اِ.....کتی، توکه کشته نشدی!پس اون همه جیغ و هوار الکی بود؟
با دلخوری نگاهی به مهران که می خندید کرد.
- نخیر ، از این آقای لوس بپرس که با چه قساوتی موهای نازنینم رو کشید تا اعتراف بگیره!
- اعتراف؟!
مهران توت فرنگی درشتی را با ولع به دهان گذاشت و گفت:
- حقشه! منو خیس کرد ، منم موهاشو کشیدم!
- پس اعترافش چیه؟
ژاله با صدای بلند خندید و جواب داد:
- چیزی نیست بابا! مهران مجبورش کرد جلوی همه اعتراف کنه شبها عروسکش رو بغل می کنه و میخوابه!
همه به قهقهه افتادند .ساناز که به مهرداد تکیه داده و در حال پوست گرفتن میوه بود گفت:
- مهران حرکتت خیلی ناجوانمرادنه بود! توی زندانهای آمریکا هم با این شکنجه ها از کسی اعتراف نمی گیرن!
باز همه به خنده افتادند .قطعه ای از موزی را که پوست گرفته بودم، به دهان شایان گذاشتم که صدایش در گوشم پیچید:
- ماشینت کو؟!
آنقدر دستپاچه شدم که کم مانده بود موز از دستم بیافتد.
- اِ.......خب چیزه.....توی پارکینگ شرکته!
قلبم با سرعت هر چه تمامتر می تپید .می دانستم حتما می پرسد پس با چه وسیله ای برگشته ام و آنوقت بود که در می ماندم! ولی شایان لبخند زیبایی نثارم کرد و دیگر هیچ نگفت .با اینکه تعجب کردم ولی حرفی نزدم .بحث بچه ها بر سر مسائل سیاسی دولت ، حسابی بالا گرفته بود و هرکس با سر و صدا نظراتش را اعلام میکرد .دست شایان را که ساکت و متفکر نشسته بود، گرفتم و پرسیدم:
- کجایی عاشق بی قرار؟!
- همین جا کنار تو!
ضربه ای روی بینی اش زدم.
- چاخان نکن! معلومه که حواست اینجا نیست .شایان اگه یه سوال بپرسم راستش رو می گی؟
- تو صدتا سوال بپرس عزیزم. مگه من تا حالا به تو دروغ گفتم؟
با خجالت سرتکان دادم.
- نه منظورم اینه که همه رو برام بگی، البته اینجا نه.
سرش را بعلامت مثبت تکان داد .دستش را کشیدم و با فاصله ای معین از بچه ها روی مبلی فرو رفتم و با بی تابی به چشمهایش زل زدم .
- تو از کجا..........از کجا فرزاد متین رو می شناختی ؟؟ دیشب گفتی بعدا برام توصیح می دی .یادم نمیاد قبلا گفته باشی دوستی به این اسم داری!
- این که شد دو تا سوال خانم خوشگله! حالا باید همین الان در موردش صحبت کنیم؟
- آره همین الان! بخدا دیگه دارم کلافه می شم .من تحمل انتظار کشیدن رو ندارم، خواهش می کنم!
دستهای سردم را فشرد و با مهربانی گفت:
- خیلی خب عزیزم، همه چیز رو می گم بشرطی که آروم باشی و وسط حرفم نپری، قبوله؟!
با شعف زاید الوصفی از همون شب خود را بیشتر بسمتش کشیدم و چشمی گفتم. نگاه عمیقی به چشمهایم انداخت و گفت:
- راستش همه چیز از همون شب اول شروع شد؛ از همون شبی که تو زیر بارون گریه کردی و بعد هم اون سرمای سخت رو خوردی، نیمه های شب بود که برای خوردن آب اومدم پایین و خیلی اتفاقی نگام از پنجره به بیرون افتاد و در کمال ناباوری، ، تو رو دیدم که روی تاب نشستی، اونم زیر بارون و بدون لباس مناسب! با ناباوری اومدم بیرون و نزدیکت که رسیدم متوجه شدم با صدای بلند گریه می کنی و جمله هایی رو زیر لب تکرا می کنی .کم مونده بود از تعجب شاخ در بیارم! تو اونقدر توی عالم خودت غرق بودی که اصلا متوجه من نشدی . می ترسیدم سرما بخوری .از جمله های نامفهومی که زیر لب تکرار میکردی، چیزی دستگیرم نشد .چندبار کلمه « فرزاد » و « نمی تونم» رو شنیدم ولی رابطه ای بین اونها پیدا نکردم .بقدری غمزده و پریشون بودی که وقتی از کنارم رد شدی، اصلا منو ندیدی! وقتی اومدی توی خونه، پشت سرت وارد شدم و اومدم توی اتاق.دیگه نمی تونستم بخوابم .بقدری نگران شدم که حد نداشت .توی ذهنم به دنبال یه نشونه آشنا می گشتم ولی هرچه بیشتر فکر میکردم ، کمتر به نتیجه می رسیدم .با نوای آروم صدای تو بود که از فکر و خیال اومدم بیرون .مخم داشت می ترکید! روی تخت مچاله شده بودی و یه چیزی توی دستت بود .پتو رو آروم کشیدم روت .اول فکر کردم متوجه من شدی و داری باهام حرف می زنی ، ولی خوب که دقت کردم دیدم داری هذیون می گی! حسابی تب و لرز کرده بودی و دائما می گفتی « فرزاد نه، خواهش می کنم » یا اینکه « من نمی تونم و تحملش رو ندارم» گاهی هم ابراز علاقه میکردی!
شایان نفس عمیقی کشید و زد زیر خنده .
- چرا چشمات رو این شکلی کردی دیوونه؟ آدم می ترسه! حالا بقیه اش رو گوش کن .سریع دکتر رو خبر کردم و به مادر اطلاع دادم و خودم رفتم دنبال کارآگاه بازی!باید می فهمیدم فرزادی که تو رو اینهمه دوست داره و تو هم بی علاقه نیستی و بخاطر خودش باید ازش دور باشی، کیه! به قول قدیمیها مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه! بلافاصله رفتم شرکت. چون این اسم رو قبلا فقط یه جا دیده بودم .بمحض اینکه وارد شدم الهام به سمتم اومد و با نگرانی پرسید چرا تو نیومدی .منم گفتم که فقط رئیس رو می بینم .خانم کریمی بلافاصله ترتیب این ملاقات رو دادو فرزاد با احترام کامل من رو به یه اتاق مخصوص که توی دفترش بود، برد . سر و وضعش حسابی بهم ریخته بود .وقتی خودم رو معرفی کردم .در کمال تعجب دیدم که منو کاملا می شناسه .چطوری اش رو نگفت ولی اشاره کرد که همه اعضای خانواده ما رو می شناسه! من دلیل اومدنم رو توضیح دادم و گفتم که دلم میخواد بدونم چه ارتباطی بین شماست . فرزاد هم با صداقت ، تمام ماجرا را توضیح داد .از لحظه ای تو رو دیده تا اتفاقات شب قبل! از هیجانی که موقع صحبت کردن در مورد تو داشت و عشقی که بطور واضح توی تمام حالات و نگاهش موج می زد، خیلی زود پی به همه چیز بردم .فرزاد در مورد خودش هم خیلی صحبت کرد. اون فقط نمی دونست تو از چی رنج می بری و چرا همیشه از اون فرار می کنی .گفت احساس می کنه غم نامفهومی توی چشاته که ازش سر در نمیاره .وقتی فهمید مریض شدی بقدری ناراحت و دگرگون شد که نزدیک بود قالب تهی کنه . بلافاصله از الهام خواستم با خونه تماس بگیره و جویای حالت بشه .فردای اون روز هم فرزاد با من تماس گرفت و خواست که من رو ببینه .همین مساله باعث شد دوستی عمیقی بین ما بوجود بیاد .همون جا بود که متوجه شدم پسر دایی الهامه، خیلی خوشحال شدم و تصمیمم باهاش در میون گذاشتم .اونم گفت که الهام به من علاقه داره و از این محبت عاشقانه براش صحبت کرده ، فرزاد تقریبا همه برنامه هاش رو با من در میون می ذاره ، چون خیلی نگرانته و همیشه دورادور مراقب احوالته ، حتی توی عروسی مهرداد! اون معتقده چون تو بی نهایت ساده و بکر و خوش قلبی و البته زیبا، خیلی آسیب پذیری! بنظر فرزاد تو یه کمی سر به هوا هم هستی! بهر حال اون شخصیت بی نظیری داره و من توی چندین برخورد پی به کمالات اون بردم .این تمام اتفاقاتی بود که رخ داده و تو رد جریان نبودی!
هضم شنیده ها و گفته های شایان برایم کمی دشوار بود .نمی توانستم باور کنم که ارتباط آنها تا به این اندازه صمیمانه باشد . هنوز در ذهنم به دنبال کلماتی که به سرعت به گوشه و کنار می گریختند می گشتم . آب دهانم را بسختی قورت دادم و با درماندگی و شرم، نگاهم را از چشمهایش دزدیدم .نمی دانم چرا دلم میخواست هنوز هم موضوع را انکار کنم!
- شایان دنیا چقدر کوچیکه و چه بازیهای عجیب و غریبی داره! اصلا باورم نمی شه، ولی خواهش می کنم در مورد من فکر بی مورد نکن! من اصلا علاقه ای به اون ندارم، فقط بارش احترام قائلم، همین!
- باشه ، هر چی تو بگی! ما فکر می کنیم تو دوستش نداری! لابد اون پرنسس گریان و دلشکسته که زیر بارون ابراز علاقه میکرد، بنده بودم؟!
- لوس نشو نمکدون !من اونشب هذیون می گفتم و هیچکدوم از حرفام صحت نداره .حالا چرا اون می یاد همه چیز رو به تو می گه؟!
- خب اینم می ذاریم به حساب صداقتش! شیدا باور می کنی احساس می کنم بعد از سالها صاحب یه برادر خیلی خوب شدم؟!
- شایان!
خنده جذاب کرد و با دو انگشت گونه ام را محکم کشید .
- شایان و کوفت! شایان و زهر هلاهل! مرده شور اون چشات رو نبره! صد دفعه گفتم اینطوری به کسی زل نزن.حالا چته؟!
- چرا پرت و پلا می گی بی ادب! می خواستم بگم این دیگه صداقت نیست ، یه جور خود شیرینیه!لابد توئه دیوونه گزارش دادی که ما دیروز با مهران رفتیم بیرون و اونم دق دلش رو سر من خالی کرده؟!
قهقهه ای زد و گونه ام را بوسید.
- نه به جون خودم ، من نگفتم!
- پس از کجا فهمیده؟!
با شیطنت چشمکی حواله ام کرد .
- نمی دونم .لابد تعقیبمون کرده! از فرزاد بعید نیست!
شایان این را گفت و مرا در دنیایی از بهت و ناباوری تنها گذاشت .انگار برقی قوی از بدنم عبور کرد . چرا خودم به این نتیجه نرسیده بودم ؟! ولی فرزاد چرا باید مرا تعقیب کند؟ بسرعت به دنبال شایان دویدم و در حالیکه بازویش را می گرفتم، او را بسمت خود کشیدم .
- ولی من میخوام بدونم چه حرفهایی بین شما رد و بدل شده، تو در مورد من چی گفتی؟
- اونا دیگه مردونه اش عزیزم! به شما مربوطه نمی شه!
با حرص نگاهش کردم ولی پیش از آنکه کلامی بگویم صدای مهرداد بلند شد :
- می شه بگید دوتا خواهر و برادر، دو ساعته چی دارید پچ پچ می کنید؟ بابا ناسلامتی ما مهمونیم ها!
شایان بسمت بچه ها رفت و جواب داد:
- شما که خودت صاحب خونه ای آقا مهرداد! فقط توضیح بده ببینم چه بلایی سر این ظرف میوه اومده؟ نکنه قوم تاتار از اینجا رد شدن و ما خبر نداریم؟
همه به خنده افتادند و مهران با لودگی گفت:
- وا، چشم در اومده ها! چرا همه تون اینجوری به من نگاه می کنید؟ من که لب به چیزی نزدم، آخه روزه ام!
کتی در جوابش، دهن کجی کرد و گفت:
- آره جون خاله ات! پس من بودم که مثل قاتلها، نسل میوه رو کندم!
مهران با حالتی تدافعی گفت:
- آهای کتی! در مورد خاله من درست صحبت کن! در ضمن قاتلم خودتی ، دختر آتیش پاره!
- وا، مگه تو خاله داری که اینطور جز می زنی؟
- حالا درسته که خاله ندارم ولی اگه بود تو حق نداشتی در موردش اینطوری حرف بزنی!
همه به جر و بحث آن دو آنقدر خندیدند که از چشمهایشان اشک سرازیر شد . و من همچون انسانهای گیج و مسخ شده ، ما بین ژاله و ساناز جای گرفتم .
تا پایان مجلس ، چیزی از مهمانی نفهمیدم.بچه ها با هم حرف می زدند و سر به سر هم می گذاشتند ولی من در افکار خو غرق بودم .
ظاهرا بزرگترها هم پس از کمی بحث و نظر خواهی در مورد کیفیت برگزاری مراسم، تصمیماتی اتخاذ کردند و سپس، همگی خداحافظی کردند و رفتند .
با افکاری مغشوش به رختخواب پناه بردم . هنوز هم جملات شایان در گوشم زنگ می زد . دلم می خواست بدانم او در مورد سرگذشت من به فرزاد چه گفته است .مطمئنا حقیقت را نگفته بود ؛ چرا که در آنصورت فرزاد سرخورده و مایوس از این عشق نافرجام مرا رها میکرد و بسوی سرنوشت خود می رفت باید از شایان می پرسیدم . این سوال را به فردا موکول کردم .چشمهایم را بستم و سعی کردم افکار مسموم و آزار دهنده را از ذهنم دور کنم.
**************************
بمحض ورود به شرکت، نگاه متعجب و مبهوتم روی انبوه گلهایی که در گلدان روی میزم قرار داشت، ثابت ماند .هنوز مردد ایستاده بودم و به گلها نگاه میکردم که با صدای او از جا پریدم .
- جواب سوالت پیش منه!
بسرعت به عقب برگشتم و سلام کردم .
- سلام خانم، صبح بخیر!
- صبح شما هم بخیر. ولی این گلها به چه مناسبته؟ حالا چرا اینهمه؟! می دونی که خودم هر روز گل می خرم
قدمی نزدیکتر آمد و در حالیکه دستهایش را در جیب شلوارش فرو می کرد، به چشمهایم خیره شد .
- بله می دونم عزیزم! ولی این گلها بخاطر معذرت خواهی برای برخورد دیروزه ، و بخاطر اینکه با داد و فریادم، تو رو ترسوندم، واین که دختر خوبی شدی و داری سعی می کنی منو به اسم کوچیک صدا کنی، حتی بخاطر این که............
نگاه خیره فرزاد به یقه مانتو و گردنم ، مرا در دنیایی از شرم و خجالت شناور کرد .نگاهی به یقه مانتویم انداختم .تقریبا پوشیده بود و آن اندک برهنگی گردن هم بقدری نبود که او را آنطور میخکوب کند! بی اراده خودم را جمع و جور کردم و به آرامی پرسیدم:
- مشکلی پیش اومده ؟ دلیل چهارم رو نگفتی؟!
- شیدا من خواهش کرده بودم این زنجیر طلا رو از گردنت باز کنی، می دونم که رفتارم بچه گانه اس، ولی تمنا می کنم این لطف رو در حق من بکن !
آه از نهادم برآمد .لحن محزون و رنجیده اش دلم را به درد آورد. واقعا که چقدر گیج و حواس پرت بودم! به کلی فراموش کرده بودم .بسرعت گفتم :
- خواهش می کنم این حرف رو نزن .یادم رفته بود بخدا! آخه دیشب کلی مهمون داشتیم .منم که خسته بودم........باور کن منظوری نداشتم .
چشمهایش را کمی تنگ کرد و با لحن نافذی پرسید:
- مهمون هاتون کیا بودن؟
دلم در سینه فرو ریخت . نمی دانم چرا تصور کردم اگر بداند مهران هم دیشب آنجا بوده، عصبانی می شود .البته می دانستم تصور بیجایی است چرا که فرزاد بسیار تودار و منطقی بود .ولی باز هم تپش قلب پیدا کردم. با نگاهی رمیده و مضطرب نجوا کردم .
- خاله هام بودند، باور کن!
لبخند جذاب زد و آهسته به سمتم آمد.
- من که بارو نمی کنم چون تو اصلا دروغگوی خوبی نیستی، اینو یادت باشه!
دو قدم به عقب برداشتم و به میز چسبیدم.
- ای وای فرزاد، کجا داری می آیی؟! بابا من که خبر نداشتم مهمون داریم . من نمی دونستم که مهران هم اونجاست .امیدوارم باور کنی که دارم راست می گم .
روبرویم ایستاد و با نگاهی متعجب و لبخندی عمیق تر، سرتاپایم را از نظر گذارند .
- باور می کنم عزیزم! مگه من پرسریدم کی اونجا بود کی نبود؟ فقط گفتم تو اصلا بلد نیستی دروغ بگی چون نگاهت رسوات می کنه ! حالا تو چرا اینقدر ترسیدی؟ مگه من لول خورخوره ام؟!
- خب تو با این کارهات آدمو می ترسونی دیگه! برو کنار میخوام به کارهام برسم، دیر شد!
قهقهه مستانه ای سر داد و یکی از گلهای داخل گلدان را برداشت و عقب گرد کرد .
- حالا که این جوریه منم این گل رو می برم ، چون تو به حرفم گوش نکردی! حالا بلند شو پرونده ای رو که روی میز آقای صالحیه، بردار و بیار به اتافم !
لحظه ای با خود اندیشیدم که او هم درست مثل شایان است .نمی دانم از اینکه حرص مرا در آورد چه لذتی می برد؟ با دلخوری سرم را به جانبی دیگر گرفتم و گفتم:
- من نمی یام توی دفترت! خودت زحمت پرونده رو بکش«please »!
با تعجب ایستاد و مرا نگاه کرد .
- به به، چشمم روشن! از کی تا حالا؟ تو می آیی به دفتر من، اونم همین الان « ok »؟
لحظه ای سکوت کرد و سپس با لحن مهربانی گفت:
- چیه ؟ نکنه می ترسی؟
خوب می دانست که چگونه باید احساسات مرا قلقلک بدهد . بلافاصله گردنبند را در کیفم گذاشتم و ایستادم .
- نخیر ، محض اطلاع جنابعالی بگم که بنده از هیچ چیز نمی ترسم!
و در دل گفتم:
- هر چند که تو واقعا ترسناکی! هیولای مرموز و دوست داشتنی!
پس از برداشتن پرونده، همراه او به دفترش رفتم و مشغول رسیدگی به کارها شدم .
کدو هفته ای که بیصبرانه انتظار پایانش را می کشیدم بسرعت
می گذشت .شایان با بدجنسی تمام در مقابل اصرارهای بی پایانم، هرگز نگفت که
با فرزاد چه صحبتهایی کرده است و همه آنها را سری و رمدانه قلمداد کرد! در
طی این فاصله ، الهام دوبار به منزل ما دعوت شد تا در مورد مهمانی و نحوه
برگزاری آن تصمیم بگیرد و از نزدیک ناظر روند کارها باشد، که البته الهام و
شایان با تواضع و قدرشناسی همه چیز را به بزرگترها سپردند .
طبق
قراری که شب قبل گذاشته بودیم ، امروز باید برای تهیه حلقه، وسایل سفره عقد
و لباس می رفتیم و در این گردش بی پایان، من و کتی و فرزاد هم آنها را
همراهی می کردیم .بقول الهام، فرزاد حکم برادرش را داشت و هرگز عملی را
بدون نظر خواهی از او انجام نمی داد .کتی هم با توجه به روحیه شاد و پر
انرژی اش، همپای بسیار خوبی بشمار می رفت .
الهام آنروز به شرکت
نیامد ولی من مثل همیشه دقیق و خستگی ناپذیر به سر کار رفتم . قرار ما برای
ساعت سه در منزل ما بود .کارهایم را که به اتمام رساندم به دفتر فرزاد
رفتم تا برای رفتن ، کسب اجازه کنم .
- بفرمایید خانم رها!
- اِ، باز تو از کجا فهمیدی که منم؟
- اختیار دارید خانم! بنده شما رو از سه هزار کیلومتری هم تشخیص می دم!
- ای وای چقدر بد! حالا اومدم بگم با اجازه شما بنده مرخص می شم!
در حالیکه می خندید، کتش را به تن کرد و کیف دستی اش را برداشت.
- باز هم می گم اختیار دارید!اجازه بنده هم دست شماست، صبرکن الان خودم می رسونمت .
می
دانستم که مخالفت بی فایده است چرا که او بی نهایت لجباز و یکدنده بود.
بنابراین تشکر کردم و پس از خداحافظی با همکارها، بیرون از شرکت به انتظارش
ایستادم. هوا حسابی گرم شده بود و گرمایش بشدت کلافه کننده بود .فرزاد پس
از روشن کردن اتومبیل، مثل همیشه کاستی ملایم و غمگین داخل پخش گذاشت و
پرسید:
- مطمئنی این هوا اذیتت نمی کنه؟ اگه فکر می کنی مریض می شی قرار رو کنسل می کنیم و نزدیک غروب می ریم تا هوا خنک تر بشه!
با
لبخند نگاهش کردم .صدایش مثل همیشه گرم و پر عطوفت بود. واقعا این مرد تا
چه حد دوست داشتنی و دلسوز بود! درست مانند پدری مهربان که شدیدا مراقب
دردانه لوس و سر به هوایش است! سکوتم باعث شد نگاهم کند. خنده اش گرفت .
- چیه؟ به چی نگاه می کنی؟!
با دستپاچگی خودم را جمع و جور کردم.
- هیچ چی ، میخواستم بگم برای من فرقی نمی کنه؛ اونقدرها هم نازک و نارنجی نیستم!
با
همان لبخند زیبا سری تکان داد و سکوت کرد .بقدری در افکارم غرق شدم که
متوجه اطراف نبودم .وقتی به خود آمدم که دریافتم مسیرمان تغییر کرده است
.با تعجب نگاهی به اطراف و سپس به او انداختم .
- مثل اینکه مسیر رو اشتباه اومدی! قراره بریم خونه ما .
- بله می دونم!
با دلواپسی پرسیدم:
- پس می شه بگی الان کجا داری می ری؟!
نگاهی به چهره انداخت و لبخند شیطنت آمیزی زد.
- اگه از نظر تو اشکالی نداره، یه سر می ریم خونه ما، یه کار کوچولو دارم که باید انجام بدم!
دلم در سینه فرو ریخت ! حالا باید چکار میکردم؟ با خود گفتم:« معلومه که اشکال داره! بریم خونه شما، اونم با تو؟ خدایا کمک!
از وحشت من لبخندش عمیقتر شد و گفت:
- نترس عزیزم؛ قول می دم به موقع برسیم .تو که می دونی من ابدا آدم بدقولی نیستم .
نباید
می گذاشتم به ترس بی دلیلم پی ببرد . با تظاهر به خونسردی در صندلی جابجا
شدم و به مناظر اطراف چشم دوختم . بهر حال چاره ای نبود .هر چند که دلشوره
عجیبی داشتم و بشدت ترسیده بودم .تا رسیدن به مقصد هر چه که دعا و نیایش در
ذهن داشتم، خواندم!
با سرعتی که فرزاد رانندگی میکرد ، خیلی زود به
مقصد رسیدیم .منزلشان در محیطی آرام و زیبا در بهترین منطقه شمال شهر قرار
داشت . فرزاد با مهارت به داخل خیابانی وارد شد؛ خیابانی عریض که از دو
طرف در انبوه درختان سر به فلک کشیده محاصره شده بود .در آن ساعت از روز
همه جا خلوت و آرام بنظر می رسید .من هنوز با دقت مناظر زیبای درختان و
معماری خانه های لوکس خیابان را نگاه می کردم که فرزاد مقابل خانه ای
ایستاد و کمی به سمتم متمایل شد .بی اراده و با دستپاچگی محسوسی خود را به
عقب کشیدم . بدون اینکه نگاهم کند خنده ای کرد و با صدایی نجوا گونه زیر لب
گفت :
- ترسو!
بلافاصله از داخل داشبورد ماشین،
ریموتی را خارج کرد و در جای خود نشست .در خانه، دروازه آهنین و بلندی بود
که توسط کنترل ، باز و بسته می شد . در به کندی و بی صدا از هم گشوده شد
.همزمان با رفتن فرزاد به داخل، دهان من نیز از تعجب باز ماند .راهی شنی و
نه چندان باریک ، از جلوی در تا ساختمان که بی شباهت به قصری با شکوه نبود ،
کشیده شده بود .در دو طرف راه، درختهای سرسبز و گلهای رنگارنگی خودنمایی
میکرد که منظره ای بی نهایت زیبا را به وجود آورده بود . از جلوی در ورودی
تا نزدیک خانه، طاقی آهنین قرار داشت که دورتادور آن پیچکی سرسبز با گلهای
ریز سفید دخیل بسته بود .فرزاد اتومبیل را تا وسط راه شنی پیش برد و به من
که مبهوت آنهمه زیبایی بودم نگاه کرد .
- خیلی خب، حالا بیا بریم تو تا منم آماده بشم .
- خدای من! چقدر باشکوه!
فرزاد
پیاده شد و من هم در پی او خارج شدم .عطر گلهای مختلف و درختان سر به فلک
کشیده ، به همراه نسیم ملایمی که می وزید ، هوش از سرم برده بود . اصلا از
خاطرم رفت که تا چند لحظه پیش چقدر از همراهی او وحشت داشتم! نفس عمیقی
کشیدم و با نگاهی به اطراف ، با شادی کودکانه ای که ابدا سعی در پنهان
کردنش نداشتم، گفتم:
- اینجا چقدر قشنگه ، انگار یه تیکه
از بهشته!..........من واقعا عاشق طبیعتم .هرجا که یه دسته درخت و سبزه و
گل می بینم میخوام از خوشحالی جیغ بزنم!
در اتومبیل را بستم و بسمتش رفتم .با تعجب از سکوت ممتد و نگاه ثابتش گفتم:
- به چی زل زدی ؟ مگه تا حالا آدمی رو که از دیدن طبیعت لذت می بره ، ندیدی؟
خنده ای کرد .نگاهش مشتاق و بی قرار بود .
- شیدا تو پر از شگفتی و هیجانی! رنگ چشمات از تاثیر محیط سبز شده، نمی دونی چقدر قشنگ شدی!
برقی
از بدنم گذتش .با خجالت سر به زیر انداختم و از خدا خواستم که رنگ چهره ام
تغییر نکرده باشد .هنوز سنگینی نگاهش را احساس میکردم .کمی این پا و آن پا
کردم و آهسته گفتم:
- دیر می شه ها!
خنده ای کرد و با سرخوشی گفت:
- آخی! خجالت کشیدی کوچولو؟ باشه دیگه ازت تعریف نمی کنم .حالا دیگه سرت رو بلند کن و بیا بریم توی ساختمون!
- نه نه، ممنون .من همین جا هستم .فقط تو سریع آماده شو و بیا که وقت زیادی نداریم!
با تعجب یک تای ابرویش را بالا برد .
- یعنی چی اینجا هستم؟ بدو بیا بالا، نمی شه که اینجا بایستی ، بیا بریم .
و
بی توجه به من، بسمت ساختمان حرکت کرد. نگاهی به اطراف انداختم . تا چشم
کار میکرد گل و درخت بود .حیاطی بی نهایت بزرگ که گویی انتهایی نداشت .ترسی
مبهم به دلم نشست .دوان دوان خودم را به او رساندم و در حالیکه به معماری
زیبایی خانه نگاه میکردم پرسیدم:
- راستی پدرتون هم الان تشریف دارند؟!
-
نه، رفته مسافرت .البته ببخشید که اینطوری آوردمت اینجا، حقش بود
که با خانواده و طی مراسمی رسمی تر می اومدی .حالا شما اینو فراموش کن تا
خودم رسما دعوتتون کنم .
در را باز کرد و کنار رفت تا من وارد شوم .
تشکر کردم و بمحض ورود ، زنی فربه و کوتاه قد که حدودا چهل- پنجاه ساله
بنظر می رسید بطرفمان آمد . در حالیکه با چشمهای گرده شده به من زل زده بود
گفت:
- سلام فرزاد جان! خسته نباشی ، نگفته بوید این ساعت به منزل می آیی!
- سلام فهیمه خانم ، شما هم خسته نباشید
به من اشاره کرد .
- ایشون شیدا خانم ، خواهر آقا شایان هستند
نگاه زن حالت آشنایی به خود گرفت و با مهربانی مرا در آغوش کشید .
- خیلی خوش اومدی عزیزم! از دیدنت خوشحالم . در ضمن تبریک می گم .حالا بفرمایید خواهش می کنم!
تشکر کردم و با نگاه فرزاد، توضیح بیشتری خواستم .جایگاه آن خانم هنوز برایم مشخص نبود .
-
ایشون فهیمه خانم هستند و با ما زندگی می کنند و به کارهای منزل،
سر و سامون می دن .البته حق مادری به گردن من دارن ، چون از بچگی مراقب من
بودند .
سری بعنوان احترام تکان دادم و فهمیدم که حدسم درست بوده است! فرزاد مرا بسمت مبلی هدایت کرد و آهسته پرسید:
- اگه چند لحظه تنها بمونی ، ناراحت نمی شی؟
- نه، برو زودتر به کارت برس .فقط عجله کن که دیر نشه ، مامان دلواپس می شه!
«
چشمی» گفت و بسمت پلکان زیبایی که در ضلع شرقی ساختمان واقع بود به راه
افتاد . ایستاده بودم و با نگاه، او را دنبال می کردم . وقتی از نظذ ناپدید
شد ، متوجه فهیمه خانم شدم که با لبخندی معنی دار و نگاهی سرشار از تحسین،
خریدارانه براندازم میکرد. با دستپاچگی لبخندی زدم و نشستم . حضور او باعث
آرامش و دلگرمی ام بود و از آن استرس و تشویش اثری نبود .البته می دانستم
که دیدن دختر جوانی در کنار فرزاد، آنهم در منزل برایش جای سوال داشت .از
حالت بهت زده اش کاملا مشخص بود که قبلا هرگز با چنین صحنه ای مواجه نشده
است بلافاصله با ظرفی پر از میوه های فصل، و نیز یک لیوان شربت بازگشت
.تشکردی کردم و پس از رفتنش ، بلند شدم و چرخی در سالن زدم . سالن بی نهایت
بزرگ و دلباز ، تماما سنگ فرش بود . در گوشه و کنار چند قالیچه ابریشمی
نفیس و گرانقیمت پهن شده بود.کنده کاریهای زیبایی ، ستونها و دیوارها را
زینت می داد، گچبریهای سقف آنقدر خیره کننده بود که تا چند لحظه نگاهشان
کردم .تابلو فرشهای دیدنی که بنظر عتیقه می آمدند، دیگر تزئینات داخلی سالن
را تشکیل می دادند .
به آرامی بسمت شومینه زیبا ولی خفته ای که در
سالن قرار داشت حرکت کردم .بالای شومینه ، گلدانی منقش به تصاویر شکار آهو
در چمنزار ، توسط شکارچیان به چشم می خورد .کاملا مشخص بود که هنر دست
هنرمندان خوش ذوق اصفهان است .در کنار آن؛ عکسی از فرزاد و پدرش در حالیکه
دست در گردن هم انداخته بودند، به چشم میخورد و در طرفی دیگر تنها عکسی از
جوانی پدرش قرار داشت . دقیقتر نگاه کردم و از نبودن مادرش در کنار آنها
متعجب شدم . یعنی فرزاد مادرش را در سنین کودکی از دست داده بود! چون اشاره
کرد که فهیمه خانم حق مادری بر گردنش دارد! اصلا تک فرزتد خانواده بود یا
خواهر و برادر دیگری هم داشت؟ تازه دریافتم اطلاعاتم در مورد او چقدر اندک
است ! جرعه ای از شربت توت فرنگی را که در دست داشتم نوشیدم و کنار تابلویی
ایستادم . منظره ای زیبا از طبیعت را نشان می داد که پسری معصوم و خوش
سیما، از درون قاب پنجره ای به آن چشم دوخته بود .نقاشی بقدری طبیعی و قشنگ
بود که تصور کردم عکسی بزرگ شده است .طبیعت جاندار و نگاه زنده جوان داخل
نقاشی، واقعا مسحور کننده بود و چشم هر بیننده ای را خیره میکرد .محو تماشا
بودم که صدایش را شنیدم:
- نقاشی قشنگیه، درسته؟
هنوز پشت به او داشتم .
- واقعا فوق العاده است! کاش این منظره فقط یه نقاشی نبود
- اگه یه نقاشی نبود ، چکار میخواستی بکنی؟
با
تعجب برگشتم و با چهره آراسته و خندانش مواجه شدم .بلوز چهارخانه و شلوار
جین پوسیده بود و صندلی نیز به رنگ بلوزش به پا داشت .تن پوشش از آن حالت
رسمی شرکت که جذبه ای خاص به او می بخشید، به پسری بازیگوش تغییر شکل داده
بود .واقعا که چقدر خوش پوش و برازنده بود! لبخند زدم.
- کار نمیکردم فقط آرزو داشتم حتی برای یه بار هم که شده اونجا رو از نزدیک ببینم!
- بسیار خب! حالا که اینقدر دوست داری، قول می دم که یه روز تو رو ببرم تا منظره به این قشنگی رو ببینی!
با ناباوری و چشمهای گرد شده قدمی نزدیکتر رفتم .
- تو از کجا می دونی این منظره وجود خارجی داره؟!
-
آخه چند دفعه بگم چشمات رو این شکلی نکن دختر؟! اولا که این نقاشی رو یکی
از دوستای من از یه صحنه کاملا طبیعی کشیده، در ثانی شما بگو میخوام برم
کره ماه! اگه وجود خارجی هم نداشته باشه ، بنده خودم یه ماه می سازم و تو
رو می برم اونجا ! تازه اگه دلت بخواد چند تا قمر مصنوعی هم براش می سازم!
فقط کافیه که امر کنی!
نفسم از هیجان بند آمد . باز هم من بودم و
فرزاد و محبتهای بی دریغش و عشقی بی پایان که از دریچه چشمهای شفافش به
وجودم می ریخت و در تار و پود جانم رخنه میکرد .لیوان را در دستم فشردم و
با لبخندی کمرنگ و سری به زیر افتاده از کنارش عبور کردم .
-اگه کارت تموم شده بریم؟ حسابی دیرمون شده!
مدتی
خیره نگاهم کرد که باعث شد دست و پایم را گم کنم .با قدمهایی آرام به من
نزدیک شد و در حالیکه مرا بسمت در خروجی راهنمایی میکرد، به آهستگی نجوا
کرد:
- کاش می فهمیدم چرا همیشه از من فرار می کنی!
حرارت عجیبی را در وجودم احساس میکردم .هنوز دست فرزاد به دستگیره نرسیده بود که صدای فهیمه خانم قلبم را از جا کند:
- آقا فرزاد!
فرزاد که از تکان من خنده اش گرفت به عقب برگشت .
بله!
- برای شام بر می گردید؟
- نه فهیمه خانم ، منتظرم نباش .امروز قراره برای الهام خرید کنیم، احتمالا شام رو بیرون می خوریم .
هنوز سر به زیر داشتم که فهیمه خانم مرا مخاطب قرار داد:
عزیزم کیفتون رو جا گذاشتید!
با خجالت کیف را گرفتم و تشکر کردم .صدای خندان و پر شیطنت فرزاد نگاهم را بسمتش کشید .
- چیز تازه ای نیست فهیمه خانم، شیدا همیشه همین قدر سر به هواست!
از اینکه اینطور بی پروا جلوی فهیمه خانم صحبت میکرد تا بنا گوش سرخ شدم و نگاه تهدید آمیزی به جانبش انداختم که به قهقهه افتاد .
چرا اینطوری نگام می کنی؟ مگه دروغ گفتم؟!
چشمهای
لبریز از خجالتم به صورت فهیمه خانم سُر خورد و او را هم خندان دیدم .گونه
اش را بوسیدم و زیر نگاه مهربان و معنی دارش ، دوشادوش فرزاد از در خارج
شدم . در بین راه فرزاد قول داد مرا با دوست هنرمندش که آن نقاشی زیبا را
کشیده بود، آشنا کند .
همزمان با هم وارد خانه شدیم و سلام کردیم .
اولین کسیکه به استقبالمان آمد، مادر بود و در پی آن شایان و الهام، کتی که
ظاهرا تازه از راه رسیده بود و خودش را با دست باد می زد ، با دهانی باز و
چشمهایی از حدقه بیرون زده به ما نگاه میکرد .مادر دست فرزاد را به گرمی
فشرد و گفت :
خیلی خوش اومدید فرزاد خان، افتخار دادید!
شایان او را در آغوش کشید و جمله ای را زیر گوشش نجوا کرد .الهام هم با خنده گفت :
معلوم هست شما دو نفر کجایید؟! چرا تلفن همراهت خاموشه فرزاد؟
فرزاد
در حلقه محاصره استقبال کنندگان گیر افتاده بود و در حالیکه مشخص بود
حسابی دستپاچه شده است .جواب هر یک را می داد .با هدایت دست شایان ، بسمت
مبلی رفت و کتی توسط الهام به او معرفی شد .جمع آنها را ترک کردم و برای
تعویض لباس به اتاقم رفتم .هنوز در را بطور کامل نبسته بودم که کتی با عجله
به داخل اتاق پرید!
چه خبرته کتی دیوونه؟ترسیدم!
- این هرکول کیه دیگه شیدا؟!
خنده ام گرفت .لباسهایم را از تن خارج کرده و روی تخت انداختم .
هرکول چیه؟ شما که بهم معرفی شدید، پسر دایی الهامه دیگه!
تهدید گرانه بسمتم آمد.
- می دونم بی مزه ! ولی اون با تو چکار میکرد؟ اصلا چه جوریه که شما با هم اومدید؟
خنده ام شدت گرفت .حق داشت که اینطور قیافه بگیرد ، چرا که از هیچ چیز خبر نداشت .
- یادم رفت بگم کتی، اون رئیس شرکت منه ، چون قرار بود با هم بریم خرید، من رو هم سر راه رسوند .
در حالیکه حسابی گیج شده بود، روی صندلی نشست و چانه اش را خاراند .
- من که سر در نیاوردم ! یعنی پسر دایی الهام، رئیس شرکتیه که تو اونجا کار می کنی؟ پس از این طریق با الهام اشنا دشی؟
-
نه کله پوک! من از اول که به اون شرکت رفتم الهام همکار من بود
.ما خیلی زود صمیمی شدیم و توی این فاصله شایان و الهام بهم علاقمند
شدن.شبی که رفتیم خواستگاری ، فهمیدم که فرزاد متین که رئیس شرکتمونه ، پسر
دایی الهام هم هست .خودشون این مساله رو از همه پنهان کرده بودند، حالا
فهمیدی؟!
- آره، چه جالب!
لبخندی زد و با هیجان ادامه داد:
-
ولی شیدا خودمونیم چقدر جذابه! چه قد و هیکلی داره! مثل غول می
مونه ولی یه غول خوشگل! باورت می شه اگه بگم تا حالا توی زندگیم پسر به این
قشنگی ندیدم؟ عجب چشمهای دیوونه کننده ای داره!
خندیدم و روسری ام را بسمتش پرت کردم .
- مواظب باش تو گلوت گیر نکنه پررو! تو کار دیگه ای بغیر از نظر دادن نداری؟
با نگاهی کنجکاو و لبخندی معنی دار بسمتم آمد .
- نکنه خبرایی شده ناقلا و به ما نمی گی، ها؟!
- نخیر، بجای این پر حرفی ها ، بیا تو انتخاب لباس کمکم کن!
مانتویی
تابستانی که رنگ سبزش با شال حریری که بتازگی خریده بودم، همخوانی داشت
انتخاب کردم و پس از شنیدن کلی تعریف و تمجید کتی، به جمع بچه ها پیوستیم .
نگاه مشتاق و آمیخته به تحسین فرزاد که با شرم از حضور دیگران ، دزدکی براندازم میکرد مرا از انتخاب رنگ و مدل لباس راضی کرد .
با
آمدن من ، همگی از مادر خداحافظی کردیم و به درخواست فرزاد، سوار بر
اتومبیل او، به راه افتادیم .من و کتی و الهام در عقب جای گرفتیم و شیطنتها
از همان لحظه آغاز شد .کتی مثل همیشه پر سر و صدا بود و حتی از فرزاد هم
خجالت نمی کشید .
- آقا شایان! هی ما رو زبون خشک و تشنه از این خیابون به اون خیابون نکشی ها! از الان گفته باشم!
- کتی تو که اینقدر شکمو نبودی! در ضمن قصاص قبل از جنایت نکن .چهارتا خیابون راه برو بعدا اگه تشنه موندی اعتراض کن!
ولی کتی دست بردار نبود و آنقدر سر به سر او و الهام گذاشت که صدایشان در آمد . فرزاد که از شیطنتهای او حسابی خندیده بود گفت:
- کتایون خانم دختر شاد و سرحالیه ، بودن با اون اصلا آدم رو خسته نمی کنه!
همگی جمله او را تصدیق کردیم و کتی جواب داد:
- اختیار دارید آقای متین سرحالی از خودتونه!
از
حاضر جوابی او مجددا همه به خنده افتادند .من پشت سر فرزاد در صندلی فرو
رفته بودم و به مناظر اطراف نگاه میکردم .فرزاد با صدای نسبتا آرامی پرسید:
- شیدا خانم رو نمی بینم ، خیلی ساکتید!
با
این بهانه آئینه را طوری تنظیم کرد که کاملا مرا می دید و تصویر چشمهای
جادویی و جذابش با آن نگاه وحشی روحم را به تسخیر در آورد .لبخندی زدم و
گفتم :
- ماشاءاله مگه کتی به کسی اجازه می ده؟ یکریز حرف می زنه!
شایان با خنده ای توام با شیطنت ، پشت سرش را خاراند و آهسته گفت:
- بعضی ها لطفا بهونه نکنن و آینه رو جابجا نکنن، تصادف می کنیم ها!
فرزاد
تا بنا گوش قرمز شد و شایان به قهقهه خندید .کتی که انگار منتظر همین
بهانه بود ، نیشگون محکمی از بازویم را گرفت و زیر گوشم گفت :
- می کشمت شیدا! بگو بین تو و این « بعضی ها» چه خبره!
- خیلی خب چسب دوقلو !الان که نمیشه ، باشه تا بعد !
به
خیابان موردنظر رسیدیم ، فرزاد جایی برای پارک اتومبیل پیدا کرد و گردش بی
پایان ما از همان لحظه آغاز شد .ابتدا برای خرید حلقه وارد جواهر فروشی
بزرگی شدیم .شایان حلقه بی نهایت زیبا و البته گرانقیمتی را پیشنهاد داد و
الهام با متانت پذیرفت .پسرها برای خرید آن با فروشنده وارد مذاکره شدند
.از بین حلقه هایی که روی میز چیده شده بود، یکی را که بنظرم ساده ولی
بسیار زیبا می آمد، برداشتم و به دست کردم. انگشتهای سفید و کشیده ام با
درخشش نگین زیبای انگشتر، جلوه ای دیگر پیدا کرده بود .کتی و الهام کنارم
ایستاده بودند .هریک بنوعی اظهار نظر میکردند .همزمان که در مورد آن صحبت
میکردیم .فرزاد به کنارم آمد و گفت:
- چقدر قشنگه ! اگه خوشت اومده می خریمش !
با تعجب به قیافه خندانش نگاه کردم .
- نه همینطوری نگاه میکردم .
مرد فروشندع برای خوش خدمتی بااشاره به فرزاد گفت:
- به حسن سلیقه همسرتون آفرین می گم! در مورد قیمت هم نگران نباشید ، یه تخفیف ویژه براتون در نظر می گیرم !
فرزاد
و شایان خندیدند و من با خجالت ، سر به زیر انداختم .کتی ضربه ای به
پهلویم زد و با لبخندی موذیانه اشاره کرد که حلقه را سرجایش بگذارم .
پس
از خرید حلقه و دیگر جواهرات، نوبت به لباس رسید . الهام برای انتخاب
لباسش وسواس زیادی داشت و دائما ما را از این مغازه به آن مغازه می کشید
.در نهایت، هنگامیکه لباس مورد نظرش را نیافت، از خرید آن انصراف داد و
تصمیم گرفت مدلی را از روی ژورنال انتخاب کرده و به خیاط مخصوصشان سفارش
دوخت آن را بدهد .
من لباس ماکسی آبی آسمانی را انتخاب کردم که یقه
رگلان بود و دستکشهایی بلند تا روی آرنج دست داشت ، پارچه لباس براق بود و
بر روی یقه و قسمتی از جلوی لباس ، سنگ دوزی شده بود و پشت دامن لباس به
روی زمین کشیده می شد .کتی هم به رغم اصرارهای ما هیچ لباسی انتخاب نکرد
.ظاهرا لباس زیبایی را از آلمان بهمراه آورده بود که همان را می پوشید .
هوا
کاملا تاریک شده بود که دیگر وسایل مورد نیاز را خریداری کردیم و همه را
به ماشین انتقال دادیم .به پیشنهاد فرزاد، به رستورانی که خودش در نظر داشت
رفتیم .مکان فوق العاده زیبایی بود که در انبوه درختان محاصره می شد .
ساختمان اصلی در وسط قرار داشت ولی در این فصل از سال در محوطه زیبای آن،
تخت های چوبی قرار داده بودند و تمام مراجعه کنندگان از آنها استفاده می
کردند . جایی را بر روی همان تخت ها انتخاب کردیم و نشستیم .هوا بی نهایت
مطبوع و دلچسب بود و پس از آنهمه پیاده روی و خستگی ، صرف چای و بعد هم
شام، واقعا عالی بود!
من و کتی و الهام بالای تخت نشستیم و فرزاد و
شایان همان جا، لبه تخت قرار گرفتند .با خستگی کش و قوسی به بدنم دادم و
سرم را به میله ای که برای سقف تعبیه شده بود، تکیه دادم .صحبتها بر سر
خریدها و کیفیت اجناس بازار و قیمت آنها بالا گرفته بود .نگاهم بر نیمرخ
فرزاد ثابت ماند، ساکت نشسته بود و با لبخندی محو، به روبرو نگاه میکرد .با
خود اندیشیدم:« توی این لباس که مثل پسر بچه ها شده، چقدر نزدیک و قابل
دسترسه!»
با شیطنت رد نگاهش را دنبال کردم تا ببینم به چه چیزی
اینطور خیره شده است، اما لبخند بر لبم ماسید، بر روی تختی که با فاصله
کمی از ما قرار داشت ، چند دختر و پسر جوان نشسته بودند .یکی از دخترها که
آرایش غلیظی داشت و روسری اش تقریبا از سر افتاده بود، دستش را زیر چانه
قرار داده بود و به فرزاد نگاه میکرد .نگاه وقیح و چندش آور!
نگاه
سوزانم باز بسمت فرزاد چرخید .هنوز در عالم خودش سیر میکرد، گویی که اصلا
نقطه دیدش آن دختر نیست ، ولی افکار مسموم و آلوده همچون موریانه ای ذهن
مرا میخورد .بی اراده اخمهایم را در هم کشیدم و نگاهم را روی دخترک قفل
کردم . بی توجه به وجود من ، همچنان با لبخند کذایی، فرزاد را نگاه میکرد!
بقدری عصبی شده بودم که دلم میخواست سرم را محکم به دیوار بکوبم! شایان
فرزاد را مخاطب قرار داد و پرسید:
- بنظر تو جالب نیست؟
وقتی دید فرزاد جوابش را نمی دهد، ضربه ای بر روی شانه اش زد و او با دستپاچگی تکانی خورد .
- چیزی گفتی شایان جان؟!
- حواست کجاست گل پسر؟!
- ببخشید داشتم فکر میکردم .حالا بگو!
خون
در رگهایم به جوشش افتاد .یعنی واقعا فکر میکرد یا در حال ارزیابی آن دختر
سمج و گستاخ بود؟ اما چه خیال بیهوده ای! فرزاد هرگز دروغ نمی گفت پس
دلیلی نداشت به اون مظنون باشم .گمان می کنم آنقدر عاقل و فهمیده شده بودم و
به قدر کفایت از آن حادثه تلخ در زندگی تجربه اندوخته بودم که بی دلیل او
را میز محاکمه نکشانم .احساس کردم مغزم در حال انفجار است .این حقیقت محض
وجود دااشت که بذر کینه و بددلی نسبت به جنس مخالف، ثمره همان انتخاب
اشتباه بود .دلم میخواست گوشه دنجی را می یافتم و به حال زار خودم می
گریستم!
نگاهی به دخترک انداختم .سیگاری گوشه لبش گذاشته بود و با
لوندی، موهای رنگ شده بلوندش را از جلوی صورت کنار می زد .با تنفر نگاهم را
از او گرفتم و به صورت فرزاد دوختم .به من نگاه میکرد و لبخند می زد .بی
اراده اخمم را بیشتر کردم و صورتم را به جانبی دیگر برگرداندم .در همان
لحظه، پیشخدمت گفت :
- سلام آقای متین !خیلی خوش اومدید .اگه امری دارید من در خدمتگزاری حاضرم .
با
توجه به خوش خدمتی گارسون پذیرفتن این مساله که فرزاد زیاد به آنجا رفت و
آمد میکرد کار چندان دشواری نبود، ولی او با چه کسی می آمد؟ حتما با همان
جنسهای لطیفی که خیره نگاهشان میکرد!آه، لعنت به تو کتی که برای آوردنم
اصرار کردی، کاش هرگز با آنها به خرید نمی رفتم .فکرهای آزار دهنده اجازه
نداد وقتیکه الهام منو غذا را در اختیارم گذاشت .چیزی انتخاب کنم .با بی
میلی گفتم:
- هر چی دیگران میل کند ، برای من فرقی نداره!
شایان
هم سفارش چندین نوع غذا و دسر و نوشیدنی داد.الهام برای شستن دستش به
دستشویی رفت و شایان هم او را همراهی کرد .مانتوی تنگی که اندام موزون مرا
قالب گرفته بود، برایم عذاب آور و غیر قابل تحمل شده بود .احساس خفگی داشتم
.فرزاد با چهره ای متبسم پرسید:
- ظاهرا شیدا خانم حسابی خسته شده ..........ساکت می بینمتون!
نگاه سوزانم را به چشمهایش دوختم و به سردی جواب دادم:
- همه که مثل کتی پرانرژی نیستند!
نگاههای
متعجب کتی و فرزاد هریک رنگی داشت .سرم را به همان میله تکیه دادم و با
بستن چشمهایم ، نشان دادم که تمایلی به ادامه صحبت با او ندارم .کتی چند
سرفه مصنوعی و کوتاه کرد و سر صحبت را در رابطه با طلا و جواهر در آلمان و
مقایسه آن با ایران باز کرد .می دانستم که بی ادبی مرا رفع و رجوع می کند .
از قدرت درک حالم عاجز بودم .اصلا به من چه ارتباط داشت که فرزاد به چه
کسی نگاه میکرد یا نمیکرد؟ اگر به من ربط داشت پس چرا بغض کرده بودم و حرص
میخوردم؟
بمحض آمدن شایان ، ایستادم و پرسیدم:
- دستشویی کجاست؟
بحن خشک و عصبی ام شایان را هم متعجب کرد .پیش از انکه فرصتی برای جواب دادن داشته باشد، فرزاد با متانت ایستاد و گفت:
- اگه اجازه بدید من راهنمایی تون می کنم .
بدون آنکه نگاهش کنم به تلخی جواب دادم:
- ممنون ؛ خودم می تونم برم؟ شایان دستشویی کجاست؟
با تعجب راهی را نشانم داد.
- شیدا جان نمی تونی که تنها بری، لااقل اجازه بده کتی همراهت باشه .
کتی
که تا آن لحظه بهت زده به حرکات من نگاه میکرد، بلافاصله ایستاد و مرا
همراهی کرد. تا مسافتی هیچکدام حرفی نزدیم .دستشویی داخل سالن قرار داشت و
برای رسیدن به آن، باید وارد ساختمان اصلی می شدیم .کتی با لحنی جدی و
سرزنش آمیز پرسید:
- شیدا این چه طرز رفتاره؟ از تو بعیده!چرا یکدفعه اینطوری شدی؟!
اخم کردم و جواب ندادم. اصلا حوصله بحث کردن با او را نداشتم .وقتی سکوتم را دید ادامه داد:
-
احترام هرکس به اندازه خودش واجبه!حالا تو اگه خسته شدی یا از
چیزی ناراحتی نباید دق دلیت رو سر اون بنده خدا خالی کنی که........! هر
چند که من دلیل موجهی برای ناراحتی ندیدم .
با عصبانیت مقابلش ایستادم .
-
کتی خواهش می کنم با من بحث نکن، می دونی که من اعصاب درست و
حسابی ندارم! من به فرزاد بی احترامی نکردم ، خسته هم نیستم ، ناراحتی ام
فقط به خاطر نگاه خیره جناب فرزاد خان به اون دختره بد ترکیب بود! بنظر تو
این دلیل موجهی نیست؟
ناباورانه نگاهم کرد.
- کدوم دختره ، تو از چی حرف می زنی؟!
صدایم از تاثیر بغض می لرزید .دستهایم را مشت کردم و تقریبا فریاد زدم:
- همون دختره لعنتی که داشت سیگار میکشید .همون دختره که کم مونده بود با نگاش فرزاد رو درسته ببلعه ! حالا متوجه شدی؟
با تعجب بازویم را گرفت.
-
خیلی خب دیوونه!چرا داد می زنی؟ همه دارن نگامون می کنن! خب این
مساله به تو چه ربطی داره؟ اصلا بر فرض که فرزاد به اون دختر نگاه میکرد،
این چرا باید تو رو آزار بده؟!
همیشه از اینکه بسرعت تسلیم شوم و
همچون انسانهای ضعیف به گریه بیفتم، بیزار بودم .ولی این یادگار تلخی بود
که تجربه جانکاه ازدواج با محسن برایم به ارمغان آورد . باز هم نتوانستم
خود را کنترل کنم و بغضم ترکید .صورتم را با دستهایم پوشاندم و با گریه
نالیدم:
- تو هیچ نمی دونی کتی، هیچ چی! فقط بدون که اون حق نداشت به اون دختر نگاه کنه!حق نداشت.......
-
حق نداشت یه فرشته مهربون رو غمگین کنه !حالا هم حقشه که به
بدترین شکل ممکن شکنجه بشه ولی این حق رو هم نداره که بدونه چرا بی دلیل
داره مجازات می شه؟!
با شنیدن صدای فرزاد، همچون برق گرفته ها از
آغوش کتی بیرون آمدم . هر دو متعجب به پشت سر نگاه کردم .او با چهره ای
کاملا مغموم و محزون به ما نزدیک شد و کتی را مخاطب قرار داد:
-
نگران شدم، گفتم شاید نتونید مسیر رو پیدا کنید . کتایون خانم، این
دختر خاله محترم شما عادت داره کسی رو به گناه ناکرده متهم کنه و بدون
فهمیدن صحت جرم، شدیدترین مجازات رو براش در نظر بگیره؟
کتی با دستپاچگی نگاهی به هر دوی ما کرد . طفلک حسابی شوکه شده بود .
- من.......من نمی دونم چی بگم آقای متین! بهتره شما دونفر خودتون با هم صحبت کنید . من بر میگردم پیش بچه ها.
و
پیش از آنکه فرصت هرگونه عکس العملی را به ما بدهد، دور شد .اشکهایم هنوز
بی اختیار می باریدند .فرزاد روبرویم ایستاد و نگاهی عمیق و طولانی به
چشمهایم انداخت .
- تمنا می کنم گریه نکن!تو نمی دونی با این مرواریدها چه آتیشی به دلم می زنی!
- فکر نمی کنم به شما مربوط باشه!
این را گفتم و با خود اندیشیدم:« ای کاش تو هم جوابگوی آتیش دل من بودی!»
- حتما به من مربوطه که گفتم! شیدا یعنی دلیل ناراحتی تو این فکر بچه گانه ایه که در مورد من کردی؟!
با عصبانیت کوبنده ای گفتم:
-
می شه توضیح بدی کجای این فکر بچه گانه اس؟ تو جای من بوید چه
فکر دیگه ای میکردی؟ کم مونده بود با چشمات قورتش بدی!حالا هم لازم نیست
کارت روبرای من توجیه کنی ، از همین راهی که اومدی برگرد! من خودم به
تنهایی مسیر رو پیدا می کنم .
آنقدر آرام و عاشقانه نگاهم کرد که یک
لحظه جا خوردم .آن چشمهای جادویی و آن نگاه نافذ و شوریده ، نفسم را بند
آورد .قدمی جلو آمد و گفت :
- باورم نمی شه ، یعنی تو اینقدر دوستم داری و من خبر ندارم ؟
لبریز از شرمی مطبوع و بی توجه به شیطنتی که در صدایش موج می زد با خشم گفتم:
- نخیر، سخت در اشتباهی!
- پس می شه لطفا توضیح بدی دلیل این رفتارهات چیه؟!
دستم رو شده بود؛ برای فرار از آن نگاه مشتاق، پشتم را به او کردم و با حرص گفتم:
- وقتی این کارها رو می کنید از جنس شما متنفر می شم! همونطور که از چشم چرونی بیزارم .حالا هم فراموشش کن!
هنوز قدم دوم را برنداشته بودم که دستم را گرفت و با لحنی لبریز از محبت گفت:
- بابا یه لحظه اجازه بده تا برات توضیح بدم .بعد هرکاری که دلت خواست بکن! اصلا اگر قانع نشدی بیا بزن تو گوش من، خوبه؟!
از
تماس دستهای گرمش، حرارت غریبی را زیر پوستم احساس کردم .انقدر بی منطق
نبودم که فرصتی برای دفاع به او ندهم .سعی کردم دختر آرامی باشم و به
حرفهایش گوش دهم .هر چند که نمی توانستم خراشهای کوچکی را که بر بلور
احساسم وارد شده بود ، نادیده بگیرم .به آرامی نگاهش کردم و اینطور وانمود
کردم که منتظرم تا حرفهایش را بشنوم .بر روی نزدیکترین تخت خالی نشستیم ،
سر را به زیر انداختم و منتظر ماندم تا شروع کند .
- شیدا، سرت رو بلند کن!
لحنش محکم ولی نوازشگر بود ، سرم را بلند کردم ولی بجای نگاه کردن به او به بوته گلی چشم دوختم .
- اِ، مگه با تو نیستم ؟ گفتم به من نگاه کن!
از سماجتش خنده ام گرفت و بالاخره مغلوب شدم .
-
آفرین دختر خوب ، حالا درست شد! من فقط میخواستم بگم هرگز به اون
دختر نگاه نکردم .شیدا باور کن حتی نمی دونم چه کسی رو می گی! عزیزم تو
خیلی عجولانه قضاوت می کنی .من اون لحظه داشتم به مسائل شخصی خودم فکر
میکردم که این روزها بشدت ذهنم رو مشغول کرده . حتی متوجه دختر مورد نظر هم
نشدم .چون دلواپس شده بودم پشت سر تو و کتایون خانم اومدم و حرفهات رو
شنیدم .باور کن قضاوت تو در مورد من اشتباه بود! نمیخوام بدونم چه چیزی
باعث شده تو با دید منفی به این مساله نگاه کنی، فقط بدون که من هرگز چنین
آدمی نبوده ام .
- آخه اون دختر به تو نگاه میکرد . نقطه
دید تو هم دقیقا بسمت اون بود . از زاویه ای که من شما رو می دیدم ، هرکس
دیگه ای هم که بود همین فکر رو میکرد
- خدا من رو نبخشه
که توی اون زاویه بد نشسته بودم و تو رو به اشتباه انداختم! حالا پاشو بجای
این فکرها، دست و صورتت رو بشور و بریم. بچه ها منتظرن!
از لحن
شیطنت امیزش به خنده افتادم .با خود اندیشیدم که شاید واقعا کمی تند رفته
ام و قضاوت عجولانه ای داشته ام .بهر حال پذیرفتن اینکه او در عالم خودش
بوده است، خیلی خوشایندتر از تصور نظر داشتن به آن دختر بود! ایستادم و سر
به زیر گفتم:
- اگه ناراحتت کردم معذرت میخوام ، دست خودم نیست .ضعفی که من روی این مسائل دارم به اعصابم مربوط می شه .
فشار ظریفی به انگشتهایم وارد کرد و با نگاهی خیره لبخند زد .
- اصلا حرفش رو هم نزن. درکت می کنم!
فرزاد مرا تا کنار دستشویی همراهی کرد و من بلافاصله پس از شستن دست و صورتم به او پیوستم .
بچه ها با دیدن ما در کنار هم ، لبخند معنی داری زدند و بهم نگاه کردند .خجالتزده؛ سر به زیر انداختم و به شایان که می گفت :
- بابا کجایید شما دونفر؟ روده بزرگه، روده کوچیکه رو نوش جان کرد!
لبخند
زدم . فرزاد معذرت خواهی کرد و و گفت دستشویی کمی شلوغ بود و مجبور شدیم
منتظر بمانیم! بی اراده نگاهم بسمت همان دختر کشیده شد ؛ سرش را روی شانه
پسر کنار دستش گذاشته بود و نگاه میخکوب شده اش، فرزاد را نشانه می گرفت!
با نفرت نگاهم را از او گرفتم و سعی کردم بی تفاوت باشم . فرزاد با لبخند
نگاهم میکرد .لبخندی تحویلش دادم و او چشمکی زد .
شام را در میان
شوخی و خنده صرف کردیم . هنگام برگشتن به خانه، با خستگی سرم را روی شانه
الهام گذاشتم و پاهای ناتوانم را از کفش خارج کردم .به قدری راه رفته بودم
که ذوق ذوق میکردند! با چشمهای بسته به موزیک ملایم داخل پخش و صحبتهای بچه
ها که هنوز سر به سر هم می گذاشتند و می خندیدند، گوش فرا دادم .کتی سر به
کنار گوشم اورد و نجوا کرد:
- بسه دیگه بلد شو زیبای خفته
!چشمای این شازده چپ شد بسبکه از توی اینه خیره شده به تو......بابا بخدا
من جوونم ؛هزار تا آرزو دارم ، زوده که تصادف کنم و بمیرم!
همانطور با چشمهای بسته به حرفهای کتی می خندیدم باز ادامه داد:
-
زهر مار، نیشت رو ببند ! کم این آقا زاده حواسش پرته، تو هم
لبخند ژکوند بزن و عشوه بیا ! مرده شور اون چال لپت رو ببرن، بی حیای
نازنازی!
دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. سرم را در آغوش الهام
پنهان کردم و آنقدر خندیدم که نه تنها صدای بچه ها در آمد، بلکه سیل اشک هم
از چشمهایم روان شد.
جلوی در خانه از الهام و فرزاد خداحافظی کردیم
و وارد شدیم .بمحض رسیدن، کتی با آب و تاب همه چیز را برای مادر تعریف کرد
و خریدها را نشانش داد.واقعا که چقدر خستگی ناپذیر بود این دختر! شایان
خیلی زود شب بخیر گفت و از ما جدا شد .ما هم پس از تکمیل گزارشات کتی خانم،
با تنی ناتوان و ذهنی آشفته و خسته ف صورت مادر را بوسیدیم و به رختخواب
پناه بردیم .آنقدر برای خوابیدن بیقرار بودم که دلم میخواست جواب سوال کتی
را ندهم .
- راستی شیدا، جریان چی شد؟
در دل از این
که دست آویزی برای شیطنت و اذیت کردن به او دادم، خود را سرزنش کردم .حالا
مگر می شد به اسانی از دست متلکهای او فرار کرد؟ با اکراه به سویش چرخیدم .
-
هیچی !فرزاد بیچاره گفت که اصلا حواسش به اون دختر نبوده و حتی
اونو ندیده .ظاهرا توی فکر بوده و اتفاقی نگاهش به اون سمت!
کتی که کاملا مشخص بود هیجان زده است ، دستش را تکیه گاه سرش قرار داد و گفت:
-
من از اولش می دونستم تو داری اشتباه می کنی ولی فرصت نشد که بگم
معلوم بود بیچاره توی عالم هپروته نه چشم چرونی ! وای شیدا باورت نمیشه
اگه بگم دل توی دلم نبود تا زودتر بیایم خونه .امروز واقعا یه روز خاطره
انگیز و فراموش نشدنی بود . میخواستم بگم شما دوتا خیلی تو چشم بودید . نه
به اون قد و هیکل ورزیده و درشت فرزاد، نه به تو که مثل مداد می مونی! ولی
خودمونیم چقدر بهم می آیید!حالا بگو ببینم بین تو این پسر خوشگل چه رابطه
ای هست؟ اعتراف کن تا مجبور به شکنجه دادن نشدم!
در حالیکه به مزه پرانی هایش غش غش می خندیدم، دستم را تکیه گاه سرم قرار دادم و به سقف خیره شدم .
-
عشق خیلی ساده و اتفاقی در خونه دل آدم رو می زنه کتی، همیشه
همینطوره .آروم آروم می یاد و کنج دلت می شینه .بدون تعارف و بی دعوت! درست
مثل الان من .تا به خودم اومدم دیدم که عاشقانه دوستش دارم! یعنی اولش که
رفتم شرکت برام بی اهمیت بود، بعد ازش ترسیدم ، بعد هم دیدم که در کمال
ناباوری بهش علاقه دارم!هنوز جرات نکردم در مورد احساسم حرفی بزنم .سعی می
کنم ازش فرار کنم .همیشه بین ما یه فاصله بزرگ و عمیق وجود داره .فرزاد پسر
خیلی مهربون و دوست داشتنی ایه ، خیلی زیاد! طوری با من رفتار می کنه که
انگار یه گلدون چینی گرانبها دادن دستش و گفتن ازش مراقبت کن! ولی واقعیت
اینه که اون از گذشته من خبر نداره .نمی دونه که من یه چینی بند خورده ام!
نفس عمیق و پردردی کشیدم و ادامه دادم:
-
کتی فکر می کنی اگه اون بفهمه من قبلا نامزد داشتم و مدتی هم توی
اسایشگاه روانی بستری بودم .چه فکری می کنه؟ از من متنفر نمی شه.........؟
واسه همینه که زیاد بهش نزدیک نمی شم . دورادور دیوانه وار دوستش دارم و
توی برزخی که خودم درست کردم، دست و پا می زنم . کتی، به نظرت خیلی خنده
دار نیست که یه دختر بچه عاشق رئیسش بشه؟!
- اولا که تو بچه نیستی، دوما نه تنها خنده دار نیست بلکه خیلی هم جالبه!
لبخند محزونی زدم:
-
آره جالبه ولی غم انگیز! گفتم بچه، بخاطر اینکه فرزاد همیشه به
من می گه خانم کوچولو! نمی دونم چرا اصرار داره منو اینطوری صدا کنه، شاید
یه روز ازش پرسیدم!
کتی زد زیر خنده نیشگونی از صورتش گرفتم .
- خب اینم جواب سوالهات!حالا بگیر بخواب .در ضمن هیچکس از این مساله خبر نداره.امیدوارم راز نگه دار خوبی باشی!
-
خیالت راحت باشه عزیزم. به هیچکس غیر از خواجه حافظ شیرازی نمی
گم.........ولی از شوخی گذشته ، برات آرزوی موفقیت می کنم. فرزاد مرد متشخص
و فوق العاده محترمیه.لیاقت دختر شایسته ای مثل تو رو داره .براتون آرزوی
خوشبختی می کنم .
- ممنونم فعلا که همه چیز رو سپردم به خدا.هر چی که خودش صلاح بدونه .