رمان سقوط هواپیما (5)
ساوین
با وحشت به آسمون نگاه کردیم !
-دایییییی!
با شکاکی برگشتم ... ای داد اینکه پوریاس!
اومد بغلم اما من هنوز تو شک بودم بابام پوریا رو برد و یه چیزایی گفتم که اصلا حواسم نبود یه دفعه یاد اون دختره افتادم .... دویدم سمتش ... کنارش زانو زدم ... کلاهش رو در اوردم که خشکم زد ... این چه ناز بود ! سرمو تکون دادم و آروم بغلش کردم و راه افتادم ست اتاق کشتی ... آروم گذاشتمش رو مبل قیافه خیلی زیبایی داشت موهای بور کوتاه ... رنگش خاص بود ...
-ساوین؟
برگشتم سمت پدرم که ببینم چی باعت شده صداش بغض دار بشه !
.
.
با ناله بیدار شد ... سریع رفتم سمتش ...
پرستار-خانم بیدار شدید؟
چیزی گفت ... رفتم نزدیکش :
-چیزی گفتید؟
-پوریا!
بعد بلند شد اما تعادلش رو از دست داد سریع دستمو دورش حلقه کردم و نشوندمش سر جاش!
-پوریا خوبه !
-باید برم فرودگاه!
-چی؟
-مادرش تو فرودگاه منتظرمه!
-آروم باشید مادرش مادرش همینجاس!
همون موقع در باز شد و بابا اومد تو :
-دخترم خدا ازت راضی باشه !
اون دختره که خیلی گیج شده بود ...
براش توضیح دادم که پوریا بچه خواهرمه و خواهرم الان با خانوادش سالمه ....
-خ ... خوب!
-خوب چی؟
-هواپیما ... چی شده ؟مسافرا؟
مردد بودم بگم یا نه اما گفتم:
-با 127 نفری که داحلش بودن منفجر شد!
با دست جلوی دهنشو گرفت:
-واااای ... خخخو ...خوب؟
-فقط 39 نفر تونستن بپرن!
.
.
.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۵/۰۴ ساعت 3:55 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|