خواست دوباره چیزی بگه که با دیدن قیافه ی زارم, حرف توی دهنش ماسید.

با نگرانی مشهودی که سعی داشت پنهانش کنه, گفت:

-چی شده؟

با این حرفش دوباره نگاهم رو به قرص های پخش شده ی روی زمین

دوختم. اینبار با کلافگی کمی بهم نزدیک شد و گفت:

- این چه ریختیه واسه خودت در اوردی؟

هیچی نگفتم. نمی دونم چرا توی اون لحظه لال شده بودم. کمی به طرفم

خم شد و در حالی که دستش رو روی پیشونیم قرار می داد, با تعجب

گفت:

-چرا اینقدر داغی؟!

دیگه بیشتر از اون تاب نیاوردم و با صدای زاری گفتم:

- سرم!

با این حرفم ناخوداگاه نگاهش به سمت قرص ها سر خورد. کنارم زانو زد و

با دقت بهشون خیره شد. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که دستشو دراز کرد

و از بینشون یکی رو برداشت. توی اون موقعیت هم نمی تونستم تعجبم

رو پنهان کنم. از جاش بلند شد و بعد از پر کردن لیوان ابی دوباره به طرفم

برگشت. لیوان رو به طرفم دراز کرد. با تعجب بیشتری به قرص خیره شدم.

من خودم رو کشتم اما چیزی پیدا نکردم. چطور اون توی چند ثانیه پیداش

کرد؟ نکنه میخواد چیزخورم کنه؟ با این فکرم به خودم خندیدم. درست بود

که ارسلان ازم متنفر بود اما نمی تونست قاتل باشه. به دنبال این فکرم

لیوان رو ازش گرفتم و قرص رو باهاش سر کشیدم.

ارسلان: - من میرم ماشین رو بزنم بیرون.تو هم آماده شو ... امروز به اندازه

کافی خسته شدی!

و از آشپز خونه خارج شد. با این حرفش واقعا تعجب کرده بودم. باورم نمی

شد این همون ارسلان باشه! اون الان به من گفت به اندازه ی کافی خسته

شدم. یعنی نگرانم شده بود؟ با این فکر خوشی عمیقی زیر پوستم دوید.

با صدای نگران مامان به خودم اومدم و بهش خیره شدم

: - خدا مرگم بده... سارینا چرا اونجا نشستی؟

نمی دونم چی توی قیافم دید که زد توی صورتش و گفت:

-خاک به سرم چرا رنگت پریده؟!

لبخند کمرنگی به نگرانی بیش از حدش زدم و گفتم:

- هیچیم نیست...چرا بیخودی نگران میشی ؟

چشم هاش رو ریز کرد و درحالی که به طرفم می اومد, گفت:

- فکر کردی اونقدر پیر شدم که نتونم این چیزا رو تشخیص بدم؟

دستش رو روی پیشونیم گذاشت.

- داری توی تب می سوزی اون وقت می گی هیچیت نیست!

بعد ادامه داد:

-امشب بهتره همینجا بمونین

با  این حرفش سریع گفتم:

-ارسلان داره ماشین رو میزنه بیرون

مامان:- خب بهش میگم که نزنه...تو هم بهتره بری استراحت کنی.

سعی کردم ناراحتیم رو بروز ندم... چاره ای جز گوش دادن به حرف مامان

نداشتم هر چند که دلم می خواست برم خونه!

با کرختی از آشپزخونه خارج شدم و راه اتاقم رو پیش گرفتم. با مسکنی

که ارسلان بهم داده بود, سردردم کمتر شده بود ولی هنوز اجساس

سوزش کمی توی شقیقه هام حس می کردم. بدون معطلی خودم رو

روی تخت انداختم. نمی دونم چند دقیقه گذشته بود که صدای ارسلان و

مامان رو کنار در اتاق شنیدم. صداشون هر لحظه نزدیک تر می شد .

اونقدر گیج بودم که نمی فهمیدم چی می گفتند. با باز شدن در اتاق و

نزدیک شدن شخصی بدون هیچ عکس العملی سعی کردم بخوابم ولی 

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که یک لحظه احساس کردم از جا کنده شدم

 اونقدر گیج و منگ بودم که حتی چشم هام رو باز نکردم.

کم کم همه چی برام مبهم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.