گل عشق من و تو قسمت8
وقتی از تو مطب اومدم بیرون... از سیاوش خواستم من و برسونه خونه... و به اصراری آنا که می گفت برم خونشون جواب رد دادم... حتی نمی دونم چم بود که بالحن بدی گفتم که می خوام تنها باشم... اخه سه تاشون اصرار داشتن برم...انا بهم نگفت... نمی دونم واقعا وقت مناسبی نبود یا کسی بهش گفته بود که نگه... لحظه اخر داشتنم پیاده میشدم .... من: آرشام کجاست..؟ آنا: خونه ماست... من: می تونی قرصایی که آرشام مصرف می کنه و برام بیارید؟ آنا: میخوای چکار ؟ من: تا نیم ساعت دیگه بهم برسونید... لطفا... به آرشام نگید من مرخص شدم... یه دو روز کار دارم... بعد از اون آرشام خودش خونه داره... سیاوش نگام کرد... دوباره نگام و دزدیم... سیاوش: من براتون میارم... واقعا خوشحالم که ارشام همچین زنی داره... و بعد گفت: برید بالا منتظرم باشید.. *** در و باز کردم رفتم بالا... همه خونه تمیز بود...یکی تمیزش کرده بود.... از یاداوری اونشب دوباره اشکام سرازیر شد... جلوی در رو زانو نشستم و به حال خودم زار زدم... از خدا کمک خواستم... خدایا چرا دلشورم پایانی نداشت؟ چرا تو دلم یه هول و ولایی بود... خدایا زندگیم رو هواست کمکم کن... بعد از کمی گریه بلند شدم و از تو کیفم که از اون شب بیرون مونده بود... شماره و ورداشتم... خوبه آرشام کیفم و نگشت... جقدر میس کال داشتم... از خونه بود و فاطمه... هفتاد تماس بی پاسخ.... به عکس مامان و بابا که بک گروندم بود نگاه کردم... دوباره اشک و اه/// چقدر بدم میومد ازینکار ... حالا دیگه شده بود همدم تنهاییام... شماره و گرفتم/... الو بفرمایید... من:سلام آقای هدایت...؟ بله خودم هستم شما؟ من: صالح هستم... بعد از کمی مکث گفت: هدایت: خانم صالح من خیلی وقتِ منتطر شمام... می دونید ماشین بنده الان خوابیده... من: متاسفم آقای هدایت اما من مشکل خیلی جدی داشتم... میخوام بیام پیشتون کارتون دارم و ممکنه خیلی طول بکشه... هدایت: راستش امروز کلا مطب بستست... من کارم روزای فردِ... من: من خیلی مشکل دارم نیاز به مشاوره به یه روانشناس دارم... صدام بغض داشت فکر کنم فهمید... هدایت: می تونید بیاد خونم؟ براتون مقدوره؟ من: اشکال نداره با یکی از اقوام بیام؟ هدایت: نه مشکلی نیست... فقط ممکنه معطل بشن بعد از گرفتن ادرس ...یه دوش 10 دقیقه ای گرفتم... تو آینه به قیافه زردم خیره شدم... زیر چشمام سیاه شده بود و بدجور بهم دهن کجی میکرد... لبم زخم بود هنوز رو صورتم چند تا جای زخم بود... دندونم درست شده بود... چقدر گشنه بودم اما نمی تونستم چیزی بخورم... به جز آبمیوه... دست بردم رو کِرم که ارایش کنم... اما نه... دل و دماغ نداشتم... برگشتم... سمت کمد لباس... یه شلوار مشکی... یه مانتوی مشکی... با یه شال مشکی... عزا داشتم ... دلم عزا داشت... احساس میکردم خوشبختیم مرد... درخونه خوش بختی واسه من گل گرفته شد... ناامید بودم... از زندگی... از همه چیز... زنگ و زدن بعد از برداشتن پول و مدارک رفتم پایین... نشستم تو ماشین و سرم و انداختم پایین... سیاوش دستم و گرفت... تعجب کردم... سیاوش: ببین من اونروز مجبور بودم...الان دستت و گرفتم... ببین این دست برادری بود... نامردم اگه به چشم یه خواهر بهت نگاه نکنم... نامردم اگه اونروز نگاه کج بهت کرده باشم... لطفا با من راحت باش من و جای داداشت حساب کن... چیزی نگفتم ... فقط اشکام و پاک کردم... یکم که رفتیم ادرس خونه هدایت و بهش دادم و بهش ماجرا رو تعریف کردم... با خنده گفت : جای آرشام خالی... لبخند تلخی زدم... برای اینا خنده داشت >>؟ نه فقط یه شوخی بود... نمی دونم اما برای من که گریه داشت... من: میشه قبل از رفتن به ابمیوه برام بخری... نمی تونم چیزی بخورم به جز آبمیوه... وقتی رفت به مامان زنگ زدم... مامان: بله بفرمایید... نمی تونستم حرف بزنم بغضم ترکید... جلوی دهنم و گرفته بودم که مامان صدای گریم و صدای جیغم و که ازته دل بود و نشنوه... مامان قطع کرد... دوباره گرفتم... سعی کردم آروم باشم... من: با صدای گرفتم گفتم... سلام مامانی خانم... مامان چند ثانیه حرف نزد اما بعد گفت: مامان: تویی دختر؟ من:بله به این زودی صدام یادت رفت ؟ پس کی قراره باشه؟ مامان: به گریه افتاد و گفت... می دونی چقدر سخته؟ انقدر ازما فراری بودی که یه زنگ بهمون نمیزنی؟ انقدر اینجا بهت بد میگذشت...؟ منم به گریه افتادم... بهونه خوبی بود... من: مامان الهی قربونت برم... دلم برات یه ذره شده...دلم برای بابا یه ذره شده... ببخش... آرشام سوپرایزم کرد ... ازهیچ کس خدافظی نکردیم... مامان: بزار بیایین ... میخوام یه مدت خودم و واسه ارشام سنگین بگیرم محلش نکنم... این چه کاری کرد باهامون کرد... بعد از 26 سال ...حقمون نبود ایجوری جدا شیم... حالا اومدید؟ من : نه مامان معلوم نیست کی بیاییم... واسه آرشام کار پیش اومده بیشتر سفر کاریه... واسه منم کار هست... ممکنه دیر بیاییم... مامان: امیدوارم بشه تحمل کرد... من :مامانی بابا نیست؟ مامان: نه... رفته پارک سر کوچه... می گم یکی یه دونم چرا انقد آه میکشه...؟ چرا صدات غم داره مامان... ناراحتی ؟ چیزی شده؟ آرشام ناراحتت می کنه... من: نه مامان فقط از دلتنگیه... من: مامانم باید برم... دیگه این خطم وصله کاری داشتی زنگ بزنید... و بعد خدافظی کردیم... شیشه و دادم پایین و سیاوش و که به کاپوت تکیه داده بود صدا کردم... اومد نشست... من: ببخشید... مامان بود... سیاوش... : خوب کاری کردی زنگ زدی... و بعد آبمیوه هایی و که گرفته بود بود... داد بهم... ..........**** خونه قشنگی داشت... هر چی به سیاوش اصرار کردم نیومد داخل و گفت کارم تموم شد زنگ بزنه میرم دنبالش... از حیاط نسبتا کوچیکش گذشتم... نزدیکای در خونه بودم که یادم اوم چیزی نخریدم... خجالت اور بود...اما اصلا حواسم نبود... اومد استقبالم... دیگه رسمی نبود یه شلوار ورزشی با یه تیشرت تنش بود... منم رفتم داخل و با راهنماییش رو مبل نشستم... بعد از کمی صحبت کردن بینمون سکوت شد... شربتی که برام اورده بود و گذاشتم رو میز . مدارکش و از کیف دراوردم و دادم بهش... گرفت و گفت ممنون... من: ببخشید دیر شد ... این چند روز بیمارستان بودم... علیرضا: خدا بد نده چرا... من: نیشخندی زدم و گفتم: فعلا که همه بدیِ دنیا واسه من بوده و تموم... اجازه بدید از اول براتون تعریف کنم... فقط قبلش بگم ... مبخوام مریضتون باشم... علیرضا: من مریض قبول نمی کنم... با تعجب سرم و گرفتم بالا... لبخندی زد و گفت... من هیچوقت مریضی نداشتم... همه ی مراجعه کننده های من... دنبال دو تا گوش میگشتن برای خالی کردن خودشون و یه راهنمایی که بهشون بگه چه کار کنن... خوشحال میشم با هم مشکلاتت و حل کنیم... فقط یادت باشه... 70 درصد راه با توا... من: هنوز که چیزی نگفتم... علیرضا: نگفته میگم 70 درصد راه باتوا... تو باید پیش بری... تا اون بالا... علیرضا بلند شد و گفت: علیرضا: خوب نظرت چیه بری اتاق خوابم؟ ... نمی دونم چرا یه لحظه ترسیدم نکنه این فکر بد کرده... بهش نگاه کردم... علیرضا... : اتاق کارم با اتاقم یکیه... زیاد کسی اینجا نمیاد... متاسفم اگه باب میل نیست... از رفتارم خجالت کشیدم.. بلند شدم و دنبالش رفتم... رفت و با یه پارچ شربت و دو تا لیوان برگشت... علیرضا: خوب ساناز خانم... بخواب رو تختم و چشمات و ببند ... بعدش واسم حرف بزن... از هر چی که می خوای... هر چی که باعث شده بیای و برام حرف بزنی... تا حالا پیش روانپزشک نرفته بودم... اما لابد همین جوری بود دیگه... خوابیدم رو تخت... معذب نبودم... شروع کردم به حرف زدن... همه چی و گفتم از اول ... از پررنگ ترین دلیلم برای ازدواج... پول... از بی عقلیم... از همه چی... آخر سر بلند شدم از دستمالی که جلوم گذاشته بود برداشتم... اشکام وپاک کردم... من:حالا اومدم کمکم کنی... بگو چکار کنم؟ من دوسش دارم... یه احساس بهش دارم... یه احساس که نمیتونم درکش کنم... ولی هر چی هست نمیزاره ترکش کنم... نمیزاره بیخیالی طی کنم... اومدم بهم بگی... چه جوری رفتار کنم... چه جوری باشم که عوض شه...؟ علیرضا: قرصاشم اوردی؟ راه سختیه... البته کمی هم طولانی... اما من و تو با هم به کمک خدا ازش میگذریم... خیالت راحت... ارشام فقط مریضِ همین... قرصار و بهش دادم.. بلند از روشون میخوند... پروپرانولول... تریفن... ابروهاش رفت تو هم ... و هالوپریودُل... متادون... سرش و بالا کرد و گفت: مواد مصرف میکرده؟ دو تا ازین قرصا مربوط میشه به مصرف مواد... اصلا متادون خودش یه جور اعتیادِ به قرصِ///که بهتر از مصرف موادِ... دکتر اینا رو تجویز می کنه تا جایگزین مواد شه.. من: با ناباوری گفتم نمی دونم... هنوز بهم نگفتن... علیرضا: زنگ بزن خودم حرف میزنم.. من بهتره زنگ بزنم سیاوش پسر خالش بیاد ..اونم از همه چیز خبر داره... زنگ زدم به سیاوش تا بیاد... تا اون بیاد علیرضا برام حرف زد... علیرضا: در هر صورت چه مصرف مواد باشه چه نباشه... که احتمال میدم اعتیاد داشته و ترک کرده...حالا هم این داروها رو مصرف می کنه... چون نمیشه هم مواد مصرف کنه هم این داروها رو بخوره... آرشام دچار بیماری پارانویا شده ... هر چند دیگه از این کلمه استفاده نمیشه و شک و توهم جاش و گرفته اما... متاسفانه این بیماری شوهرتِ.... ما اجازه نداریم ندیده برای بیمار دارو تجویز کنیم... اما اگه پرونده پزشکی اون بیمارستانی که توش بوده و برام بیاری... من براش دارو تجویز می کنم... فقط ...فقط... از وجود من بیخبر باشه برات بهتره... مشکلش خیلی حادِ ... آرشام باید دارو مصرف کنه... و تو هم باید رو رفتارت و اخلاقات کار کنی... یک کمی باید باهاش مدارا کنی... اگه به حرفام گوش بدی... کارایی که می گم پیاده کنی... طی دو سال شوهرت و خوب و سالم تحویلت می دم... بیمارستان افسردگیش و صد برابر می کنه... خودت خوبش کن... اگه دوسش داری... اما سختیش زیاده... دو سال..؟ پارانویا/؟ خدایا اعتیاد... چقدر بدِ حس کنی بازی خوردی... چقدر بدِ خونه ای که از رویاهات برای خودت ساختی اینجوری خراب شه.... خدایا کاش پول نبود اما من و ارشام بودیم... سالم و سرحال بودیم... شاد و خوشحال... من: اگه طلاق بگیرم چی؟ یه حسی می گه جدا شو اما یه حسی قویتر از اون میگه بمون و برای زندگیت تلاش کن... علیرضا: طلاق ساده ترين راهه.اگه زندگيت و دوست داري اگه آرشام و دوست داری... به طلاق فكر نكن.به راه حل فكر كن.پاك كردن صورت مسئله كه كاري نداره.عاقلانه و عاطفانه ترين راه اينه كه ببيني علت مشكل همسرت چي هست. تو الان مشکل و پیدا کردی... به خاطر زندگیت بشین و مبارزه کن... من دلم میسوزه واقعا ... بعضیا خیلی راحت به طلاق فکر می کنن... تو اینجوری نباش... پاک کردن صورت مسئله که همون طلاق میشه کار سختی نیست... این و همیشه به ذهنت بسپار...: زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست كه رقص شعله اش از هر كران پيداست... و گرنه خاموش است و خاموشي گناه ماست..
حرف علیرضا من و از فکر آورد بیرون... راست می گفت اما من توانش و داشتم؟ آره داشتم.. من برای آرشام به خاطرش میجنگم... از خودم که نمیتونم پنهان کنم من دوسش دارم... علیرضا: یه جور دیگه هم میشه کمکش کرد... یعنی طول درمانش و کمتر کنیم و روند بهبودیش سریعتر پیش بره... من: چه کاری... علیرضا : ناراحت نشو اما واسه خیلیا جواب داده... من: خوب چیه؟ علیرضا: شُک... با ناباوری گفتم اصلا... بمیرمم رضایت برای شک دادن نمیدم... آرشام جوونِ... هیچ فکر کردی بعدش بدنش چقدر ضعیف میشه؟ مسئولیت آرشام الان با منِ خودم قبولش کردم... پس میخوام به نحو احسن تمومش کنم... می دونی خیلیا بودن که جوابای آزمایشاشون برای شک مساعد بوده اما نتونستن اون شک و تحمل کنن؟ میدونی خیلیا بعدش قدرت تکلمشون و از دست دادن یا اینکه خیلی سخت صحبت می کنن؟ خیلیا دستاشون به حالت عادی واینمیسته؟ خیلیا افسرده شدن؟ یا می دونی خیلیا فراموشی گرفتن؟ علیرضا نفسش و صدا دار داد بیرون و گفت: علیرضا: آروم باش...الان هر جای دنیا که بری این دو راه و بهت پیشنهاد می کنن... من نظرم راه اولِ... خیلی از خانواده ها یه راه سریع میخوان و عواقبش براشون مهم نیست... من: بین چون تحصیلکرده ی آلمانی و می دونم اونجا سبکای خودش و داشته بهترینا رو تو خودش داره انتخابت کردم پس سعی کن کاری کنی از انتخابم پشیمون نشم... خودمم نمی دونم چرا انقدر زود باهات صمیمی شدم اما یه حسی میگه که می تونی کمکم کنی... علیرضا: من قبلا مورد پارانویا زیاد داشتم... آخرین مریضم تو آلمان هم از پارانویا رنج میبرد هم از سادیسم... اما الان داره زندگیش و می کنه... من: فقط امیدوارم خوب شدن آرشام انقدر طولانی نشه که من خودم و از یاد ببرم... علیرضا: رو خودتم کار می کنیم... از یاد بردن خودت میشه دلیلی برای مریضی دوباره و یا شاید بدتر شدنِ آرشام... من : آخه ... خیلیا هستن بدون مصرف مواد دچار شک وبدبدلی هستن ... اونا چی... علیرضا: ببین... الان شوهر تو دچار توهم و شک شده... اینکه داری بهش خیانت می کنی... برای هر کسی یه منشا داره... یکی بر می گرده به دوران بچگیش... یکی زنش یا دوست دخترش بهش خیانت می کنه... ضربه شدید میخوره... یکی از دوست داشتن زیاد... و یکی فکر می کنه زنش شاید اگه با کسی دیگه حرف بزنه اون و ترجیح بده... که این آخری به اضافه ی پارانویا در اثر مصرف مواد تو جامعه امروزی بشترین درصد و داره... وگرنه خیلیا بدون مصرف مواد دچارش میشن... سیاوش اومد و دیگه حرفی بینمون زده نشد...
****************************************************88
سیاوش: آرشام بعد از درسش باید خدمتش و میگذروند باباش نتونست با تموم ثروتش کسی و پیدا کنه که بخرن... شد ازین سربازا..تو یه کلانتری ... 12 ماه اونجا بود و تو این یه سال با دو تا مامور دیگه که مهتاد بودن گشت.. و اون دو تا باعث شدن آرشامم بکشه... بهش گفته بودن اعتیاد نداره... آرشام باهاشون کشیده...اینار و خود آرشام گفت... علیرضا: چی کشیده؟ سیاوش: آیس... ( آیس اسم اصلی و اسم اول شیشه هست که به اون کریستال هم می گن) علیرضا: متاسفانه این تصور اشتباهیه که انداختن بین همه و می گن که شیشه اعتیاد نداره اما در واقع واقعیت اینه که شیشه یک ماده محرک بسیار اعتیاد آورِ بطوریکه در بسیاری از مقالات پزشکی قدرت اعتیاد زایی اون بیشتر از مواد محرکی مثل کوکائین دونسته شده... سیاوش: دقیقا... ما که نمی فهمیدیم... تا کم کم رفتارای آرشام عوض شد... وقتی اومد... رفتارش عوض شده بود تو جمعامون حاضر نمیشد یا اگه میومد دیرتر از خانوادش بود و خیلی زودم می گفت بریم... چشماش همیشه قرمز بود... حرف زدنش فوقالعاده زیاد بود... مهربونیش صد برابر شده بود... زود میزد زیر گریه... زیادی میخندید... یه بار یادمه نزدیکش که بودم صدای گروم گروم قلبش و میشنیدم... اضطراب داشت... به همه یه جوری نگاه می کرد و اینکه بیشتر وقتا گیج بود... کم کم همه می فهمیدن آرشام یه چیزش میشه.. علیرضا: تموم چیزایی که گفتی علائم مصرف شیشست... و البته قرصای روانگردان یا اکستاسی... من: ماده سازندشون از چیه؟ علیرضا به صندلیش تکیه داد و گفت: شیشه از ترکبات آمفتامین یا مت آمفتامین تو آزمایشگاههای غیر قانونی ساخته میشه... در حقیقت هیدروکلراید مت آمفتامین است... سوء مصرف شیشه ترشح دوپامین، سروتونین و نور اپی نفرین را در سیناپسهای عصبی در مغز به شدت افزاش می ده و منجر به تحریک سلولهای مغز می شه . روزای اول مصرف این مواد و در بعضی ها ماه های اول واقعا لذت بخشِ... فرضا اگر شما از شنیدن یک موسیقی لذت می برید و محو آن می شید شخصی که ماده محرک استفاده کرده بر روی نت های آن موسیقی پا می گذارد و همراه با آن به پرواز در میاد!!!! افرادی که شیشه مصرف می کنن بعد از یه مدت صداها رو میبینن و تصاویر رو میشنون!!!!! دوباره علیرضا گفت: سیاوش جان ادامه حرفات و بزن... من احساس کردم این حرفا برای آگاه ساختن کامل خانم صالح نیاز باشه... سیاوش: من خودم شک کرده بودم مهتاد شده... تا اینکه یه روز بی هوا در اتاقش و باز کردم و دیدم پایپ ( وسیله ای از جنس کریستال که با اون شیشه مصرف می کنند) دستشه و داره میکشه... نمی دونستم چکار کنم شکه شده بودم... وقتی به خودم اومدم که اون وسیلش و ریخته بود تو چاه دستشویی و با من تو اتاقش دعوا می کرد و هر چی بهش می گفتم اون چیه ... می گفت هیچی نبود تو توهم زدی...!!! بگذریم چقدر سختی کشیدیم و آرشام چقدر خودش عذاب کشید... چند باری بردیمش کمپ اما هر دفعه تا میومد شروع میکرد... اخر به خاطر تصوراتش و خیالاتش که میگفت : میگفت: استغفرالله خداست... می گفت معصونیت داره... می گفت مادرش تو یه باند خلافِ... می گفت امام زمانِ و خیلی چیزای دیگه... ( اگه خواهان مشاهده همچین بیمارایی هستین... پیشنهاد می کنم یه سر به بیمارستان روانپزشکی ایران بزنید... ) مجبور شدیم ببریمش بیمارستان روانی... دکترش می گفت بیمار من هیچی ازش نمونده تموم سلولای مغزش داغون شده... دو ماهی اونجا موند...بیشتر نگهش نمیداشتن... دیگه بقیش با ما بود باید میومد خونه... بعد از اون دو سالی گذشت آرشام دیگه سمت شیشه نرفت... اما حالشم مثل اولاش نشد... افسردگیش ... بیخیالیش... غم نگاهش... همه اینا به کنار عصبی بودنش... اصلا نمیشد دو کلوم باهاش حرف زد... به همه چی شک داشت... فکر می کرد همه بر علیهش هستن... تا اینکه یه روز خیلی حالش خوب بود... یعنی اثری از عصبانیتم نداشت... اون روز اومد و به من و خواهرش گفت: عاشق شدم... از یه دختر خوشم اومده.. ما گفتیم عشق ثانیه ای نمیشه... اون یه کلم حرفش بود... من این دختر و میخوام... بهترینه... می دونم کنارش به ارامش میرسم... راستش مادرشم خیلی اصرار داشت... متاسفم ساناز اما مامانش میگفت حالا که همچین خانواده ای هست منم از پسرم خسته شدم چرا که نه... وقتی که شما جواب رد دادین آرشام بیخیال شد... چون می گفت تو دوسش نداری... اما حالا مامانش بود که با توجه به اشتیاق پدر و مادرت بیخیال نمیشد... واسه همین چندین بار اومدن... من: فقط اه کشیدم... چیزی نداشتم که بگم... سیاوش: از بعد از اونم که ساناز براتون تعریف کرده... نمی دونستم کجام... مکان و زمان برام گنگ بودن... درک درستی نداشتم... خدایا چرا من؟ خدایا چه جوری؟ کمکم می کنی؟ من گیج شدم.. نمی دونم باید چکار کنم... اما تموم این حرفا به کنار ... حس اینکه آرشام من و دوست داره یعنی باور کنم؟ آره سیاوش گفت اذیتاش و کاراش در حق من همش و همش غیر قابل کنترل بوده... حسادت و شک و دودلی... علیرضا می گه هر جا بری حق و بهش میدن... چون مریضِ... .... با صدای علیرضا که می گفت آرشام دچار بیماری پارانویاست یا همون شک و بددلی به خودم اومدم... سیاوش: پارانویا؟ علیرضا: بله و متاسفانه امروزه، پارانويا اشكال و روشهاي مختلفي براي ابراز خود پيدا كرده... که تو وجود آرشام شک و بددلیه ... و توهمِ اینکه دیگران بهش خیانت می کنن به خصوص همسرش و کسی که دوسش داره به وجود اومده...و عصبانیت... زد و خورد هم شده برخورد و واکنش اون به این شک هایی که داره... واسه درمانش... من مصرف دارو و رفتار درمانی رو پیشنهاد می کنم... ...(behavior therapy) و می تونم از همین الانم شروع کنم... اما به خانم صالح هم گفتم.... باید خیلی کمک کنه... نباید جا بزنه... من نمی تونم با آرشام ملاقات کنم تا اینکه اعتمادش و جلب کنید... انقدر که با وجود من مشکلی درست نشه... بعد از اون کارها رو بسپارید به من... الان من فقط رو رفتار و گفتار خانم صالح کار می کنم... یعنی می تونم تحت درمان قرارش بدم... اما پارانویا تنها بدیش اینه که حتی ممکنه بعد ها به من شک کنه و این باعث بشه یه دوره از درمان عقب بیفته... سیاوش.» : شما هر کاری از دستتون بر میاد انجام بدین... ما هم کم نمیزاریم... همون بهتر که نفهمه... علیرضا: آرشام هنوز مثل قبل و هیچ تغییری نکرده پس خانم صالح شما نباید انتظار داشته باشید دیگه مشکلی برات پیش نیاد با رفتارت باید کنترلش کنی... باید جلو دارش باشی... بسیار خوب واسه شروع باید دُزِ قرصاش بیاد پایین... همین قرصا رو می خوره با خذف متادون... فقط بازم میگم صبر میخواد و تحمل... درمان از از پيشرفت كندي برخورداره...باید تلاش کنیم که چرخه شك و ترديد اون شكسته بشه و با تمرينایي آرامش بخش و روشهاي كنترل اضطراب از حالت انزوا خارج شه و كم كم با كمك پزشك و اطرافيان خودش، تغييراتي اساسي ،در رفتاراش به وجود بیاد... به نظرم اون افسرده تر از این حرفاس... به خصوص با مشغله جدیدش... یعنی مسئولیت همسر و نگه داشتن اون کنارش...!!!!
********************************************************
فر و خاموش کردم اینم از این... انا گفت آرشام لازانیا خیلی دوست داره... براش لازانیا درست کردم امیدوارم خوشش بیاد چون من اولین بارِ لازانیا درست می کنم... تلفن خونه زنگ خورد... من: بله:؟ آنا: ساناز الان سیاوش آوردش.... من: باشه باشه... مرسی خبر دادی... آنا: ساناز ممنون... تو فرشته ای... ما درحقت بد کردیم اما تو بازم داری کمکمون می کنی. من: این چه حرفیه... من خودمم از زنگیم غافل بودم.. من برم الان میان... خدافظی کردیم... رفتم جلوی آینه... می دونستم سیاوش نمیاد بالا همه چیز هماهنگ شده بود... به تاپ ساده قرمزم که سر شونه هاش دو تا بند می خورد خیره شدم... قشنگ بود بهم میومد... به دامن لی کوتاهم که خودم دوخته بودمش اینم خوب بود... اما یه صندل بپوشم قشنگتره... یاد حرفای علیرضا افتادم... راستش کمی دلهره دارم... استرس دارم... یادت نره داروهای من فقط برای کم کردن استرس و توهماتشه... آرشام یه بیمار پارانوییدِ که تو باید با استفاده از هوش خودت درمانش کنی... واست کم نمیزارم... مطمئن باش شوهرت خوب میشه اما دارم می گم ممکن هم هست که نشه... یادت باشه آرشام خیلی زودرنجِ ... می تونم بگم بدتر شدن آرشام به خاطر رفتارای توام هست... از حالا نباید هیچوقت بهش بگی روانی... نباید وقتی میدونی حساسِ با مردای غریبه گرم بگیری... اما حواست باشه این وسط خودت و گم نکنی. اعتماد به نفست و از دست ندی... چون اون موقع دیگه من باید رو خودت کار کنم... آرشام هیچوقت نباید تو رو ضعیف ببینه... با صدای زنگ از جا پریدم... دکمه آیفون و زدم و زود رفتم صندلام و پوشیدم و کمی عطر زدم... چقدر هیجان و استرس دارم... خدایا من می خوام زندگیم و درست کنم... می خوام اشتباهاتم و جبران کنم... کمکم کن... میخوام به خودم بفهمونم که زندگی معنوی ارزشش خیلی بالاتر از زندگیِ مادیِ... کمکم کن بتونم درست به آرشام کسی که حالا می دونم یه جایی تو قلبم داره کمک کنم و زندگیم و به یه جایی برسونم... با زنگ واحد از فکر اومدم بیرون... با دستای لرزون در و باز کردم... قرار بود زندگی و دوباره شروع کنم علیرضا گفته بود خاطره اونروز و تداعی نکنم... اما گفته بود یه استثناست چون نبایدم در برابرش ساکت باشی... دفاع کن اما درست... معلوم بود تازه رفته حموم اما کمی ضعیف شده بود... خوبه من همش 5روز بیمارستان بودم... یه روزم که کارام طول کشید ... پس چرا عزیز دلم انقدر ضعیف شده... الهی سرش و بالا کرد چشماش چقدر غم داره... نزدیک بود اشکام سرازیر شه اما جلوی خودم و گرفتم... من: سلام... برای اومدن تو خونه خودت اجازه میخوای؟ بیا تو دیگه... دسته گلی که دستش بود و داد بهم... آرشام: سلام... من ، من ... نفسی کشید و گفت متاسفم... من: با خنده گفتم دیگه تکرار نشه پسر خوب... بیا تو... لبخند بی جونی زد و اومد داخل... نشست رو مبل منم دو شاخه گل رزی و که به طرز زیبایی تزیین شده بود و گذاشتم داخل گلدون ... از تو آشپزخونه گفتم... آرشام تا من یه شربت درست کنم توام لباست و عوض کن... رفت تو اتاق... اشکی که تا حالا مانعش بودم چکید... زود پاکش کردم... چرا انقدر ساکتِ؟ خدایا کمکم کن... یادم رفت باید چکار کنم... شربتا رو درست کردم و گذاشتم رو عسلی... به آرشام که رو مبل نشسته بود و سرش و تکیه داده بود به پشتی و چشماش بسته بود نگاه کردم... حرفای علیرضا تو ذهنم بود: نزار بره تو خودش... تو خلوتش باش... نزار تنهایی معنی زیبایی براش پبدا کنه... بزار بدونه یکی هست کنارش... بزار بدونه ترد نشده... بزار بدونه همونقدر که دوست داره دوسش داری... نزار فکر کنه اگه یکی دیگه بود تو جور دیگه رفتار می کردی یا اینکه اون و به آرشام ترجیح می دادی... شاد باش وبخند همونجور که تو مهمونیا شادی... ازش فرار نکن... رفتم و آروم نشستم رو پاش... سرش و بالا کرد و نگام کرد... پاهام و از اونور پاش آویزون کردم.... دستمم تکیه دادم به پشتی مبل... همینجور که تو چشماش نگاه می کردم گفتم... بی معرفت بعد از چند روز دیدمت نه حرف میزنی... نه خانومت و بغل کردی ...نه بوسیدیش... خودم خم شدم رو صورتش و لباش و آروم بوسیدم و اومدم عقب... نگام کرد... لبخند زد... خوب رنگ نگاهش عوض شد... داره کم کم میشه آرشام خودم... بلند شدم که برم... گفت : کجا؟ من: آشپزخونه... دستم و کشید و من و دوباره نشوند رو پاش... یه دستش زیر سرم بود با اون یکی دستش سرم و اورد بالا... آرشام: به من نگاه کن... بهش نگاه کردم... مممم حالا که فکر می کنم... من این چشای خمار و دوست دارم... آره خیلی... من این صورت و خیلی دوست دارم... بیشتر از پول لعنتی... حاضر بودم باهاش تو چادر زندگی کنم ولی سالم باشه... ناخواسته اشم درومد... آرشام: پس هنوز یادت نرفته.. پس هنوز از من می ترسی؟ چرا گریه من که الان کاریت ندارم؟ من:نه آرشام: هیچی نگو ساناز... من و ببخش که واقعیت و بهت نگفتم... نمی خواستم توام مثل بقیه به چشم یه مهتاد بهم نگاه کنی... من ترک کردم باور کن دو سال ترک کردم... فقط نمی دونم اینا کین که دارن مغز من و کنترل می کنن... علیرضا گفته بود: اینجور آدما فکر می کنن کسی داره مغزشون و روحشون و کنترل می کنه... کسی فکرشو ن و می خونه... من: نه باور کن فراموش کردم عزیزم... یکم از دستت ناراحتم... خوب طبیعیه کسی و که دوسش داری باهات دعوا کنه ازش ناراحت میشی دیگه...در ضمن اصلا همچین فکری نکن... کسی نمی تونه مغز شوهر من و کنترل کنه... آرشام من و محکم تر بغل کرد و گفت: آرشام: یعنی باور کنم دوسم داری؟ به اندازه من؟ من: آره باور کن...اما مگه تو دوسم داری؟ کمی نگام کرد و گفت: اوهوم خیلی... بعد با اخم گفت: به من که دروغ نمی گی نه؟ من: نه عزیزم چرا دروغ بگم... احساسم اونقدرام بی ارزش نیست که راجع بهش دروغ بگم... بعد که شل ترم کرد اومدم از بغلش بیرون که برم تو آشپزخونه... تو فکر بود... داشتم میرفتم که دستم و گرفت و گفت: کجا؟ آرشام: کلا عادت داری من و تشنه کنی بعد بزاری بری نه؟ خجالت زده سرم و انداختم پایین... راست می گفت من زنش بودم... هر روز و هر شب تشنه ترش می کردم و با بیخیالی از کنارش رد میشدم.. حالا دیگه منم بهش نیاز داشتم... اون موقع منِ احمق فکر می کردم که اگه خواستیم از هم جدا شیم... اگه سالم بمونم می تونم یه شناسنامه پاک بگیرم... اه خیلی خر بودم... یاد حماقتای خودم میفتم دلم می خواد با چاقو افکار زشتم و پاره پاره کنم...!!!! با داغی لبای آرشام که رو لبام بود از فکر اومدم بیرون... انگشتای دستمو انداختم بین موهاش و منم همراهیش کردم... با یه ولع خاص... یه بوسیِ عمیق و طولانی... بعد از خوردن ناهار دیگه آرشام یخش آب شده بود... نشسته بودیم که موبالیم زنگ خورد... بی هوا برداشتمش... من: بله؟ از صدای پشت خط لبخند رو لبم ماسید... اه چرا یادم رفت سایلنتش کنم... آرشامم دیگه نمی خندید و میخواست بدونِ که کیه... اقای محمدی ( دبیر زبانم و همینطور خاستگارم... اما خیلی وقت بود دیگه ندیدمش...): خانم صالح ... سااناز جان خودتی... من: سعی کردم خونسردی خودم و حفظ کنم و خیلی صریح و قاطع بدون اینکه صدام بلرزه گفتم... نخیر اشتباه گرفتین... و بعد گفتم خواهش می کنم خداحافظ... اون بیچاره اصلا حرفی نزده بود... همینکه گوشی و قطع کردم... گذاشتمش رو سایلنت... آرشام: کی بود؟ من: یه خانم... با آقای محمدی کار داشت... آرشام سری تکون داد و چیزی نگفت... اومدم تو آشپزخونه و بعد از برداشتن میوه رفتم بیرون... گوشیم تو دستای آرشام بود... چشمام و بستم و فقط از خدا خواستم چیزی نباشه... اما مثل اینکه خدا برای دروغم تنبیه در نظر گرفته بود... آرشام به من و بعد به صفحه گوشی نگاه کرد آرشام: محمدی جوون... اه لعنت به من چرا اسمش و اینجوری سیو کردم؟ محمدی جوون: ساناز جان من که می دونم خودت بودی هنوزم نمیخوای به پیشنهادم فکر کنی... ؟ خواهش می کنم... چشمام و بستم و باز کردم... آرشام داشت با عصبانیت به من نگاه می کرد... تو یه حرکت گوشیم محکم خورد به دیوار و دل و وردش ریخت بیرون... منم چون ترسیده بودم ظرف میوه از دستم افتاد و چون کریستال بود ریز ریز شد... دوباره به آرشام نگاه کردم... اه ساناز گند کاشتی هنوز نیومده ... خاک تو سرت... خاک تو سر من چرا؟ خاک و سر محمدی که همیشه خدا مزاحم بوده... خدایا دوباره تنم داره میلرزه... آرشام داشت عصبی تر میشد... باید برم موندن جایز نیست... برو تو اتاق ساناز... سیاوش که قفل و عوض کرده دیگه کلیدی نداره... برو... عقب گرد کردم... آرشامم بلند شد... اما ساناز علیرضا گفت ازش فرار نکن... اینجوری فکر می کنه خبری هست... اما من الان هیچکدوم از حرفای علیرضا یادم نیست... وای خدا گفته بود تو این موقعیت چکار کنم... دو قدم رفتم عقب... آرشام یه قدم اومد... نه لعنتی نمی دونم... پس بهتره برم... آره برم تو اتاق... می دونستم لبام حتی از روژم به سفیدی می زنه و رنگم پریده... رفتم عقبتر... اونم همزمان با من میومد جلو... شاید به زودی سکته کنم. اینجوری که تنم می لرزه... خدایا کمک... دوباره منم... نزار اندفعه اتفاقی پیش بیاد من تازه اول راهم....
******************************************
به پاهاش خیره شدم... اون که دمپایی نداشت... راهی که رفته بودم و برگشتم... همش چند قدم بود... با داد گفتم : نه آرشام... با تعجب وایساد و نگام کرد... من: گلم یکم منطقی باش برات توضیح میدم... الانم دمپایی پات نیست... نیا... یه قدم دیگه برداری شیشه میره تو پات... صبر کن من میام... و با دستام به آرامش دعوتش می کردم... از شیشه ها گذشتم و رفتم پیشش... رو به روش ایستادم... داشتم سکته می کردم .. اما سعی می کردم خونسرد باشم.... آرشام بازو م و گرفت و گفت: آرشام: کجا می رفتی کوچولو؟ نمی خواستی بقیه اس ام اسای محمدی جون و بخونی...؟ نمی دونم چی شد که من خر گفتم ... نه دیگه مگه تو میزاری زدی گوشی و خورد کردی... اما بعد با ترس بهش خیره شدم... دستش اومد بالا ... چشمام و بستم و سرم و مچاله کردم تو سینش... نباید میزد... من: نه آرشام خواهش می کنم... اشتباه می کنی... آرشام نزد ... اما چنگ زد تو موهام و سرم و اورد بالا... از زور دردم صورتم جمع شده بود... آرشام: اگه اشتباه می کنم چرا داشتی فرار می کردی؟ اه منِ ابله نباید فرار می کردم... علیرضا گفته بود که وقتی عصبی میشه جای فرار بمون و توضیح بده... وقتی فرار می کنی یعنی اینکه کاری کردی و حالا میترسی.... من: آرشام بیا بشینیم توضیح بدم... کمی نگام کرد و بعد نشستیم... دستم تو دستش بود... انگار که میخوام از دستش فرار کنم... من: گلم اون دبیر زبانم بود... از خاستگارامم بود... فشار دستش رو دستم بیشتر شد... من: اما عزیزم من هر چند بار بهش جواب منفی دادم... الانم نمی دونست که من ازدواج کردم... نه نه اونجوری نگاه نکن... من اصلا جوابش و نمیدادم... خیلی وقتم بود زنگ نزده بود... عزیزم... انتخاب من تویی... من تو رو انتخاب کردم... باور کن... سوء تفاهم شد... دستم و ول کرد... آرشام: بلند شد و پشتش و کرد به من ... داشت میرفت... همونجور که پشتش به من بود گفت: ارشام: مطمئن باشم؟ من: آره گلم شک نکن... یهو برگشت سمتم که باعث شد بترسم و از جا بلند شم... با لحن آروم ولی تهدید آمیز گفت: پس خطت و عوض می کنی دیگه؟ من: چرا ؟ من این خط و دوست دارم گلم... آرشام: یه خط بهتر و رندتر برات میخرم... خط ثابت... من: باشه... اما اگه ایرانسلم خریدی موردی نداره .. برای من فرقی نداره... آرشام خندید و گفت چرا> ؟ تو که از هر چیز بهترینش و می خواستی... من: سرم و انداختم پایین و گفتم اون موقع فرق داشت... سرم و اورد بالا و با حالت مو شکافانه ای گفت: آرشام: چی فرق داشت؟ من: هیچی... یعنی میگم من تغییر کردم... آرشام... ممم... خوبه... میای بریم بخوابیم.. ؟ من صبح خیلی زود بیدار شدم... من با لبخند بی جونی گفتم بریم... رو تخت دراز کشیدیم... دستاش و باز کرد منم با لبخند ژکوند رفتم تو آغوش عزیز دلم... آرشام دماغش و گذاشته بود رو موهام و نفس میکشید...نفسای داغش که به پوست سرم می خورد... یه جوری میشدم... احساس قشنگی بود... آرشام: دلم برات تنگ شده بود خانمی... خیلی زیاد... من: منم ... دلتنگی و می گم... منم ... خیلی زیاد... آرشام: خنده ای کرد و گفت این چه طرز حرف زدنِ دختر... من: گلم همیشه بخند... صدای خندت و دوست دارم... آرشام چیزی نگفت... بیشتر رفتم تو بغلش... دستم و گذاشتم رو بازوهاش که معلوم بود کلی زحمت کشیده تا شده اینی که من دارم میبینم... همیشه عاشق اینم که مرد بازوهاش قشنگ باشه... دستم و کشیدم رو بازوش... من: دوسشون دارم... بازوهات و دوست دارم... آرشام: دیگه چی دوست داری؟ مممممم... دیگه هر چی که از تو باشه و دوست دارم عزیزم... آرشام من و صاف کرد و اومد روم... دستاش وگذاشت دو طرفم و سنگینیش و از روم برداشت... من: چکار می کنی دیوونه سنگینیا... آرشام: خوب خواستم بگم منم تو رو دوست دارم... همه وجودت دوست دارم خانم گلم... و بعد لباش و گذاشت رو لبام... خیلی خوش میگذشت... بیشترم میگذشت اگه آرشام روم نبود... هولش دادم و انداختمش رو تخت... اینجوری بهتر بود...سرم وبردم جلو ... و دوباره... خوبه که جفتمون فقط و فقط به ارضا شدن فکر نمی کردیم... خوبه که جفتمون از عشقبازی لذت میبردیم... اما حالا دیگه من خودمم بیشتر وبیشتر به آرشام نیاز داشتم... چون دوسش داشتم... نمی دونم... علیرضا گفت که من باید همه جور برای شوهرم باشم.. تا آرشام بدونِ مالکِ منِ و من ازش فرار نمی کنم... بدون که من تمام وجودم برای خودشه... من هیچ حرفی نداشتم... اما الان نه بمونه برای شب... دیگه به چیزی فکر نکردم و بیشتر رفتم تو بغل آرشام... چون می دونم که زندگیم و درست می کنم... آرشام: ساعت خواب.. خوبه من خسته بودم تنبل... خندیدم و نشستم.... من: خوب بیدارم می کردی... آرشام دلم نیومد مظلوم خوابیده بودی... آرشام: پاشو آماده شو بریم برات گوشی بخرم عزیزم... من: باشه... اماده شدم رفتم بیرون... همه شیشه ها رو تمیز کرده بود... منم دیگه چیزی نگفتم که یادآور ظهر بشه...
*************************************** خوب یه گوشی خریدم با یه خط... هم گوشیم قشنگ هم خطم رندِ... پیاده اومدیم بیرون... پیشنهاد آرشام بود... خیلی حواسش به منِ... همین معذبم می کنه... یه پسرِ نمی دونم چرا اما از کنار ما که رد شد سوت زد... انگار با کسی کار داشت.. خیلی زودم از کنارمون رد شد... جوری که دیگه ارشام نتونست پیداش کنه... اما بعدش خیلی بعد خمصانه بهم نگاه می کرد... و گفت: آرشام: با تو بود نه> به تو علامت داد...؟ با ناباوری نگاش کردم و گفتم: من: چی میگی آرشام... من اصلا نمی شناختمش اون یه رهگذره ساده بود... همین و بس... اما مگه قانع میشد.. همش اخم داشت... تا اینکه گفتم... من: ببینم تو به من اعتماد نداری... ؟ من میگم نمیشناختمش... چه علامتی>؟ مگه اسم من و تو رو همدیگه نیست؟ این حرفِ که زدی... اصلا بریم خونه من دیگه برای شام باهات بیرون نمیمونم... آرشام: چرا بهت بد میگذره با من؟ اگه اون بود میرفتی؟ نفسم و سخت دادم بیرون ... فکر نمی کردم انقدر سخت باشه... من باید ناز کنم این ناز بکشه ... حالا شده برعکس... من: ببین من میرم خونه... کاری هم با هیچ کسی ندارم... هر وقت تونیستی بهم اعتماد کنی بیا خونه... وقتی دارم بهت می گم تو،،، یعنی فقط تو... داشتم میرفتم که دستم و گرفت... ارشام: باشه نانازم حالا قهر کردن نداره ... می خواستم خیالم راحت شه... بیا بریم یه چیز بخوریم بعد با هم میریم خونه. من: نه دیگه نمیام... آرشام ... دستم و محکم تر گرفت... و گفت: آرشام: قربونت برم خانمی خوشگلم...ببخشید دیگه... .... بعد از خوردن غذا پیاده برگشتیم خونه... آرشام دوش گرفت... خودم براش یه شرتک کوتاه انتخاب کردم... تابستونم که هست... گرمم که هست دیگه نمیخواد چیزی به جز این بپوشِ... اومد بیرون من داشتم برای خودم لباس اماده می کردم.. من: آرشام برات لباس گذاشتم رو تخت... اون و بپوش... تو بخواب گلم من م الان میام.. یه دوش 5 دقیقه ایه... آرشام خندید و چیزی نگفت... رفتم حموم و امشب یه حس و حال دیگه داشتم... خودمم نمی دونم چم می شد... کمی برای خودم و آرشام برای زندگیمون دعا خوندم... دروغ چرا کمی هم گریه کردم... خدا خودش می دونه... اومدم بیرون... هه لباسای سر تخت عوض شده بود... یه ست مشکی سفید با یه پیراهن سفید... لامپ اتاق خاموش بود و به جاش چند تا نور قرمز روشن بود که می شد فهمید این فضا برای چی اماده شده... و در آخر صدای یه موسیقی آروم که روح و نوازش میداد... بعد از پوشیدن لباسم ... کمی عطر زدم و کمی رژ لب... در اتاق و باز گذاشتم که آرشام بدونه اومدم بیرون... اومد تو... داشتم مو هام شونه میزدم نگاش کردم و بهش لبخند زدم... امشب آرشامم یه مدل دیگه بود... موهام و برام با شسوار خشک کرد و رفتیم برای خواب ... تا خود صبح بیدار بودیم... دمدمای صبح خوابمون برد... ساعتای قشنگی و کنار هم گذروندیم... تو نگاه هر دومون خواستن و خواسته شدن موج می زد... شبی پر از آرامش... شب یکی شدنمون... شبی که درد و لذت و استرس به یاد موندنیش کرد... آرشام برعکس تصوری که داشتم فوق العادست... هر چیزی که از یه مرد میشه انتظار داشت... شب قشنگی بود...من به یه دنیای جدید پا گذاشتم... حالا دیگه تموم وجودم برای آرشامِ... اونم واسه منِ... فقط واسه خودم... با این فکرا بود که تو بغل مرد زندگیم خوابم برد... ********** صبح بیدار شدم... پتوم کنار بود از دیدن وضعیتم خجالت کشیدم... حالا چه جوری تو چشمای آرشام نگاه کنم؟ اصلا آرشام کجا بود؟ نکنه کارش و کرد رفت؟ نه دیوونه این چه فکریه... اون اینجوری نیست... پا شدم کمی کمر درد و پادرد داشتم احساس می کردم هر لحظه امکان داره پایین تنم بیفته زمین... رفتم حموم و بعد از یه دوش حسابی اومدم بیرون... لباس پوشیدم... در اتاق زده شد... می دونستم آرشامِ... شاید اونم خجالت می کشه که در زده... من: بیا تو... در و باز کرد اصلا بهش نگاه نکردم... اومد نزدیکم.. سنگینیِ نگاهش و حس می کردم... از نیمرخ داشتم اتیش می گرفتم... زیر نگاهش داشتم ذوب میشدم... اومد پشت سرم... از پشت بغلم کرد... آرشام: سرت و بیار بالا ببینم خوشگلم... آروم سرم و اوردم بالا... بهم نگاه کردو یه لبخند زد چقدر خواستنی شده بود... منم یه لبخند خیلی کمرنگ زدم و دوباره سرم و انداختم پایین .. نمی دونم چرا دیشب با اون همه کارا و درخواستامون از هم خجالت نکشیدیم اما من الان... واقعا نمی دونم... گردنبندی آورد جلو از پشت داشت برام می بست... نگاه کردم... اول به گردنبند... آرشام و ساناز که به لاتین رو یه شکل مستطیلی مانند نوشته شده بود خیلی قشنگ بود... سرم و بالا کردم... حالا به ارشام که داشت با لبخند بهم نگاه می کردم نگاه کردم.... دستم و گذاشتم رو پلاک... آرشام: خانم شدنت مبارک عسلم... امیدوارم لیاقت بهترین زن و پرنسس دنیا و داشته باشم... برگشتم سمتش از یقه لباسش گرفتمش و اوردمش پایین... بوسش کرد و رفتم در گوشش خیلی آروم و زمزمه وار گفتم: من: ممنون بهترین پرنسِ دنیا...
آرشام: مطمئنی تنها نمی ترسی ؟ یعنی برم؟ من : آره عزیزم... مشکلی نست... اگه کاری داشتم بهت زنگ می زنم دیگه برو... آرشام: باشه پس در و قفل کن... بیرون نرو... کار داشتی یا چیزی میخواستی به خودم زنگ بزن... من: باشه خیالت راحت برو... بلاخره رفت... بعد از بیست روز که نه اما بعد از یه ماه رفت... اینجوری می دونم خودشم خیلی عذاب می کشه... می دونم تو دل عزیز دلم ، گلِ زندگیم چه خبره ... اما دیگه نمی دونم چکار کنم... روزی که قرار بود کارم و تو بیمارستان شروع کنم از آنا خواستم با سیاوش بیاد خونمون و واسه انا توضیح دادم بره بیمارستان و بگه من مشکلی دارم تا چند وقت یا شایدم یکسال نتونم بیام... شانس آوردم که من و میشناخت و قبولم داشت... حالام بلاخره فرستادمش سرکار... مرد تو خونه بمونه هم افسرده میشه هم بی حال... و هم اینکه خلق و خوی زنونه پیدا می کنه.... تو این یه ماه زندگی قشنگی داشتیم... سعی می کنم زیاد از خونه بیرون نریم... اما طی تماسی که اونم وقتی آرشام رفت خرید با علیرضا داشتم گفت که باید تو هر محیطی باشه تا کم کم خیالش راحت شه... می گفت مشکل آرشام اینه که نمی تونه اعتماد کنه ... مشکل اون اینه که حتی به خودشم اعتماد نداره... فکر می کنه از اون بهتر خیلی زیاده و اینکه شاید تو یکی از همونا رو بهش ترجیح بدی... ولی من می تونم به جرعت بگم که آرشام بعد از رابطمون خیلی بهتر شد ... حداقل می فهمم که روحیه اش عوض شد... انگار یه بار بزرگ و از رو دوشش برداشتن... بیشتر می خنده... داروهاشم که از نصف تبدیل شده به روزی یه دونه/// می دونم تموم این داروها عوارض داره اما هر چی باشه از شُک دادن بهتره... باید برم پیش علیرضا اما نمی دونم چه جوری... باید به سیاوش زنگ بزنم... شماره و گرفتم ... اما جواب نمیده... دوباره و دوباره اما جواب نداد... قطع کردم... نیم ساعت بعد خودش زنگ زد... من: بی حواس شدم فکر کردم آرشام خونست... با صدای آرومی که میشد گفت دارم با نفسام صحبت می کنم گفتم: الو سلام سیاوش خوبی... نمی دونم چرا اما سیاوشم به تبعیت از من آروم حرف زد.. یهو زدم زیر خنده چند ثانیه بعد اونم خندید... سیاوش: دیوونه آرشام که سرکار... من: بخدا حواسم نبود... تو دیدیش؟ حالش خوبه؟ هنوز نرفته دلم براش تنگ شده... سیاوش: بسوزه پدر عاشقی... آره اما دپرسِ... می گه من باید بیشتر مرخصی داشتم ساناز تنهایی میترسه... من: خوبه بهش گفتم نمی ترسما... خدا کنه کارش زیاد باشه حواسش پرت شه... ببین سیاوش من باید علیرضا رو ببینم هفته پیش سومین جلسمون باید تشکیل می شد ... سیاوش: باشه زنگ بزن از آرشام اجازه بگیر من میام میبرمت... من : باشه مرسی... شماره آرشام و گرفتم: من: الو سلام خوبی عشقم؟ آرشام: می دونی چند دقیقه است که پشت خطم؟ با کی حرف میزدی؟ من: با فاطمه دوستم... بعدم به تو زنگ میزدم... تو با کی حرف میزدی؟ آرشام مِن مِنی کرد و گفت: آتوسا زنگ زده بود کارم داشت... خوبه من یه دستی زدم... اشغال بودن تلفنم یادش بره... نزدیک بود آتیش بگیرم... من: چکار داشت؟ آرشام: هیچی... من: هیچی یعنی چی؟ می گم چکار داشت؟ اصلا به من چه... کار نداری؟ آرشام: خوب چرا ناراحت می شی خانم گلم؟ هیچی زنگ زده بود بگه این جمعه باهاش برم کوه.. یعنی اگه آتوسا پیشم بود از وسط نصفش می کردم... من: خوب تو چی گفتی؟ آرشام خنده ای کرد و گفت: حالا چرا حرص میخوری عسلم؟ با حرص گفتم: من هیچم حرص نمیخوردم... برو بهت خوش بگذره... آرشام: الهی من فدات شم... گفتم خانمم تنهاست نمی تونم بیام... حالا جیگر من نمی خواد بگه چکار داشت؟ من: یکم خیالم راحت شد... نفسی کشیدم گفتم: من: هیچی خواستم بگم یکم برم بیرون... آرشام جدی شد و گفت: آرشام: کجا؟ من: حوصلم سر رفته... می رم یکم دور میزنم... آرشام: باشه خودم الان میام بریم بیرون... من: نه نه... نمی خواد... ببین آرشام... من مرد کاری دوست دارم... مردی که مسئولیت پذیر باشه ... یکار نکن فکر کنم که تو اونجوری نیستی... آرشام نفس صدا دار کشید و گفت: آرشام: پس وایسا غروب اومدم با هم بریم بیرون... اصرار بیشتر و جایز ندونستم می دونستم شک می کنه.. من: باشه... پس اگه تو میگی تا غروب بشینم در و دیوار و نگاه کنم حرفی نیست... تو زندان تو زندانی شدنم قشنگه... آرشام: باشه گلم برو فقط نیم ساعت دیگه زنگ زدم خونه باش... پوووف اینهمه احساس به خرج دادم... هر چند جواب داد اما نیم ساعت خیلی کمِ... باید برم زنگ خونه علیرضا اینارو بزنم بگم سلام خدافظ برگردم... من: صبر می کنم غروب خودت بیای... آرشام خوشحال شد... جوری که از صداشم فهمیدم... آرشام: الهی من فدای پرنسسم بشم... ممنون عسلی... من: خدا نکنه گلم...پس تا غروب بابای... آرشام: فعلا... زنگ زدم به سیاوش گفتم چی شده... سیاوشم یه پیشنهادی داد که گفت خود علیرضا هم موافقِ ... اما هنوز هیچی نشده استرس... گرفتم... اینکه...اینکه علیرضا بیاد خونه ما... خدایا کمکم کن... زندگیم و نجات بده... می دونم بنده نادونی بودم... اما باور کن سرم به سنگ خورده... باور کن دیگه قدر همه چیو می دونم و ارزشارو فهمیدم... فقط زندگیم ومثل قبلش کن... مثل دوران مجردیم... با این تفاوت که الان همه زندگیمم کنارم هست... خدایا آرشام و درستش کن... باور کن من همینجوریم کنارش زندگی می کنم.. نمی دونم شاید عادت کردم ... اما من دوسش دارم ... دوسش دارم و حرفای فاطمه برام اهمیت نداره که میگه طلاق بگیرم ... من می خوامش... حتی این مدلیش و ... ولی اون خودشم داره عذاب می کشه... پس کمکم کن... فراموشت نکردم ... می دونم هنوزم هستی پس توام فراموشم نکن... امیدم به تواِ... نا امیدم نکن... پا شدم آهنگ و زیاد کردم و همینجور که آهنگ و گوش میدادم ظرف میوه و ماده کردم و بعدم لباس پوشیدم... پوف چقدر استرس داشتم.. من که نمیخواستم خلافی کنم... انا هم می دونست... پدرشوهرمم سیاوش بهش گفته بود... کنترل و برداشتم و زدم اهنگ بعدی... هوای گریه دارم تو این شب بی پناه دنبال تو میگردم دنبال یه تکیه گاه دنبال اون دلی که تنهایی رو میشناسه دستای عاشق من لبریز التماسه هزار و یکشب من پر از صدای تو بود گریه هر شب من فقط برای تو بود هزار و یکشب من پر از صدای تو بود گریه هر شب من فقط برای تو بود ... سکوت شیشه ایم رو صدای تو میشکنه تو آسمون عشقم شعر تو پر میزنه با تو دل سیاهم به رنگ آسمونه تو بغض من میشکنن شعرای عاشقونه هزار و یکشب من پر از صدای تو بود گریه هر شب من فقط برای تو بود هزار و یکشب من پر از صدای تو بود گریه هر شب من فقط برای تو بود ... سکوت شیشه ایم رو صدای تو میشکنه تو آسمون شعرم عشق تو پر میزنه با تو دل سیاهم به رنگ آسمونه تو بغض من میشکنن شعرای عاشقونه هزارو یکشب من پر از صدای تو بود گریه هر شب من فقط برای تو بود
من: سلام خوب هستین؟ ممنون که اومدین بفرمایید تو... علیرضا : به به... بلاخره ما شما رو دیدیم... زن رئیس جمهور بیشتر از شما دیده میشه.. خنده ای کردم و گفتم: من: خوبه موقعیت من و میدونید...بفرمائید داخل... و بعد با انا رو بوسی کردم... من: چه خوب شد توام اومدی... خیلی استرس دارم... انا: نترس گلم چیزی نمیشه... من با سیاوش بیرون میشینیم... برید تو اتاقت اونجا حرف بزنید... من: باشه بشینید پذیرایی کنم بعد... سلام سیاوش خان... ممنون... لبخندی زد و گفت: سیاوش.. سلام... خواهش ... به زودی باید جبران کنید و بعد به انا نگاه کرد... منم به انا نگاه کردم که مثلا خجالت کشیده بود و قرمز شده بود... من: بله حتما... چه عجب یه بار این انا قرمز شد... آنا: ا سانی... واقعا که... بعد سیاوش و علیرضا خندیدن... من: باشه بابا بیا برو بشین... آنا: ببین تو برو... وقت طلاست من خودم همه چی میارم... لبخندی زدم و به علیرضا گفتم با من بیاد.... تو اتاق من رو تخت نشستم علیرضا هم با کمی فاصله از من نشست.. برگشتم سمتش... اونم همینطور... حالا روبه روی هم بودیم... با رعایت فاصله...!!!! علیرضا: خوب مثل اینکه اوضاع خیلی بهتر از دفعه قبلِ نه؟ این و حتی می تونم از چشمات و پوست شاداب صورتت تشخیص بدم... آنا برامون شربت گذاشت و رفت بیرون.... علیرضا منتظر به من نگاه می کرد... سرم و انداختم پایین و گفتم آره خیلی خوب بوده همه چی عااالیه... اما منم رو خیلی چیزا پا گذاشتم... با دوستم بیرون نرفتم... بیمارستان و کلا کنسلش کردم... کم آرایش می کنم... سر پنجره نمیرم... اون باید ناز من و بکشه... کم لطفی نمی کنم. آرشام بی نهایت هوام و داره اما منم خیلی باید ناز کشی کنم... کوچیکترین حرفم و می کنه بزرگترین مسئله... چند روز پیش بهش می گم آرشام ببین ازین تیشرتا بخر... تیشرت تن جانی دِپ تو ماهواره بود... منم دیدم بهش گفتم... از اونروز تاحالا می گه اگه جانی دپ بود اون وترجیح می دادی و ... یهو علیرضا هار هار زد زیر خنده... من: خنده داره...؟ می خندی؟ که چی... خوب من دق میخورم... هم ازینکه بهم اعتماد نداره.. هم ازینکه داره خودش و اذیت می کنه... ببین بزار اینجوری بگم واقعا آرشام نباید ازدواج می کرد ...نه که فکر کنی به فکر خودمم ... چون خودش داره عذاب می کشه... علیرضا: دختر خیلی باحالِ ...آرشام و می گم... ما تو تلوزیونم به زور جذابترین مردِ هالیوود و میبینیم اونوقت ارشام... ای خدا عشق با آدما چکار می کنه... آرشام اگه بیمار پارانویید نبود... عشقش به تو ستودنی میشد... و بعد جدی گفت: علیرضا: زن واسه آرشام مثل سمِ... یه شم کشنده... نا امید بهش نگاه کردم... علیرضا: اما تو باید پادزهر این سم باشی... ممکنه آرشام روزای بدی در پیش داشته باشه... نباید بزاری شکست بخورید یا اینکه این مشکل که در برابر دوست داشتنی که تو چشمات میبینم بزرگ به نظر بیاد... من: بعضی وقتا کم میارم... اما یه حسی تو دلم بهش دارم که به احساس ناامیدیم غلبه می کنه و امیدوار میشم... نمی دونم می تونم بهش بگم عشق یا نه... اما هر چی که هست حاضرم همه چیزم حتی شده با یه چشم ببینم... چشمم و بدم تا آرشام خوب شه... تحمل اینکه خودشم داره عذاب می کشه برام سختِ... گاهی میبینم چه جوری میره تو فکر... بعضی شبا تا صبح بالا سرم بیداره... خودم و میزنم به خواب و گاهی منم باهاش بیدار میشینم... اصلا باهام حرف نمیزنه فقط نگام می کنه... انگار که من میخوام برم و تنهاش بزارم و فرصتش واسه دیدنم خیلی کمِ.... من نمیخوام اینجوری باشه... علیرضا اومد جلوتر... دستم و گرفت تو دستش و اشکام و پاک کرد... حس خوبی نداشتم استرسم بدتر شد... جایی که من و آرشام هر شب میخوابیدیم... محل عشقبازیمون... بی منظور دستم و گرفته بود... اون پزشکم بود اما... کاش میرفتیم تو یه اتاق دیگه... علیرضا: از این به بعد سعی کن همینطور باشی اما شدتش و کم کن... آرایشت مثل سابق شه اما منطقی باهاش حرف بزن و قانعش کن... لباس پوشیدنت حرف زدنت هم همینطور... هنوزم نازش و بکش فعلا زودِ بخوای این و قطع کنی اصلا هیچ وقت نباید قطع شه اما یه روز بهت می گم به اندازه ای باشه که خودت ناراضی نباشی... حتما بهش بگو دوسش داری اگه برات سخته حداقل روزی یه بار بهش بگو دوسش داری البته اگه عشقی بهش داشته باشی روزی سیصد بارم بهش بگی نه به غرورت و نه به شخصیتت صدمه ای نمیزنه... یه کاری کن بفهمه تکیه گاهتِ و می خوای بهش تکیه کنی... جوری باهاش برخورد کن که متوجه بشه تو به عنوان مرد زندگیش قبولش داری... کم کم تو مهمونیا حاضر شین خونه نشینی دیگه بسه... سرم وبالا کردم بهش نگاه کردم دوباره اشکم درومد... من: یعنی آرشامِ من خوب میشه؟ علیرضا اومد جلوتر... داشت اشکام و پاک می کرد علیرضا: معلومه دختر خوب... تو دختر پاکی هستی... خدا بی جوابت نمیزاره... داری تلاشت و می کنی... فقط تمام توانت و بزار تو این راه که یه روزی بدونی همه تلاشت و کردی... علیرضا: منظورت اینه که اگه یه روزی شکست خوردم بدونم همه تلاشم و کردم دیگه آره؟ علیرضا: آره... اما احتمال شکستت شاید 5 درصد باشه... من: امیدوارم که نخوای فقط و فقط امیدوارم کنی... دوباره دستش و اورد کشید تو گودیِ چشمم که اشکام و پاک کنه... که یهو در اتاق باز شد... ترسیدم... با ترس بلند شدم و برگشتم سمت در....
******************************* آنا هم رنگش پریده بود... یکم نگامون کرد بعد گفت... آرشام داره میاد بالا... با اخم رو به علیرضا گفت: آنا: نمی تونی از خونه بری بیرون... قائم شو... بعد شربتارو برداشت و هول هولی برد بیرون... تند علیرضا رو قائم کردم پشت دکور چوبیم که سه گوش بود از یه ور جا داشت... خودمم اشکام و پاک کردم و رفتم بیرون.... آنا اخم کرده نشسته بود... این چش شد... خوب من یه لحظه ترسیدم دیگه... حتما دستم تو دستای علیرضا بود و داشت اشکام و پاک می کرد ناراحت شده.. اما بی منظور بود... همون موقع زنگ و زدن... در و باز کردم... آرشام بود... من: سلام عزیزم ... خسته نباشی... آرشام اومد جلو تا لبام و بوس کنه... من رفتم عقب و گفتم خسته نباشی... مهمون داریم... و لپش و بوسیدم... فکر کنم ناراحت شد... آرشام: یعنی مهمونمون کیه که نباید ببینه من زنم و چه جوری میبوسم؟ من: خوب خجالت میکشم... تو بیا داخل ...زشته... سیاوش اومد جلو گفت... سیاوش: این خروس بی محل منم آرشام جان... آرشام اول با خنده نگاه کرد انگار خوشحال شده بود... اما کم کم خندش تبدیل شد به اخم... اول به سیاوش بعدم به من نگاه کرد...جعبه ای که تو دستش و بود و انداخت زمین... من و که جلوش بودم و هل داد و رفت سمت سیاوش... من افتادم رو زمین... آرشام: تو خونه من چه غلتی می کردی؟ مگه نمی دونی زن من تنهاست؟ ها...؟ آنا: آرشام چیکار می کنی؟ منم هستم داداشی... با سیاوش اومدیم ساناز حوصلش سر رفته بود همین... بعدم با نگرانی به آرشام خیره شد... آرشام به من نگاه کرد... با چشمام به ارامش دعوتش می کردم... اومد جلو و دستم و گرفت و از رو زمین بلندم کرد... و بعد رفت تو اتاق... سیاوش عصبی دستی به موهاش کشید و انا داشت ازش عذر خواهی میکرد... اشکم و پاک کردم... من: متاسفم سیاو... نزاشت حرفم کامل شه... سیاوش: لازم نیست... درک می کنم... شاید منم جای اون بودم... حتی اگه حالم خوب بود فکر بد می کردم... آنا اونور نشسته بود دیده نمیشد تقصیر خودمونِ... برو بیارش تو پذیرایی... و بعد آروم اضافه کرد : علیرضا: یه فکریم به حال روانپزشک مملکت کن... من: ممنون... بعد از برداشتن یه شربت از رو میز رفتم تو اتاق... حالا من چه جوری با آرشام با وجود علیرضا حرف بزنم؟ خدا کنه فقط آرشام دوباره شیطنتش مثل همیشه گل نکنه... رفتم تو اتاق ... آرنجش و به زانوش تکیه داده بود و سرش و گرفته بود بین دستاش... و از اونجا که پشتش به علیرضا بود علیرضا سرش و کج کرده بودو داشت آرشام و نگاه میکرد... و سعی داشت بهم بفهمونه که آرشام و به آرامش دعوت کنم... نشستم کنارش دستم و انداختم دور شونش... من: خسته نباشی مرد خونه... چرا اومدی تو اتاق...؟ سرش و بالا کرد... شربت و دادم بهش... یه قلوپ ازش خورد و گذاشت رو میز... آرشام: چیزیت که نشد... من: نه فقط یکم آرنجم درد گرفت... آرشام: متاسفم بازم زود قضاوت کردم عزیزم... ببینم دستتو... من:نمی خواد خوب شد... اشکال نداره عزیزم... ایشالله دفعه بعد جبران می کنی... اما من اگه با هزارتا مردم تنها باشم جز تو کسی و نمیبینم گلم... خیالت راحت باشه... سعی داشتم خیلی آروم حرف بزنم که علیرضا نشنوه... آرشام من و از بالا تنه بغل کرد... خودشم لم داد رو تخت و من و کشید رو خودش... دستاش دور کمرم بود... روسریم و از سرم درآورد... نیم نگاهی به سمت علیرضا انداختم خدا رو شکر نبود... من: بیا بریم بیرون سیاوش اینا منتظرمونن... ارشام بی توجه به حرف من گفت: آرشام دلم برات تنگ شده بود ناز گلم... و بعد آروم پیشونیم و بوسید... و بوسه های ریز، ریز رو کل صورتم تا اینکه رسید به لبام... وای خدا خیلی ستم بود اگه علیرضا ببینه... دستم و قاب صورتش کردم و گفتم: من: عزیزم بهتره بریم بیرون بچه تنهان... آرشام: هیششش... بزار کارم و بکنم... و بعد چشماش و بست و لباش و گذاشت رو لبام... منم یکم همراهیش کردم که شک نکنه یا ناراحت نشه... اما با وجود علیرضا اصلا خوبیت نداشت... آرشام لباش و جدا کرد و گفت: سانازی دلم برات قد چشم مورچه شده بود ... من: خندیدم و گفتم منم دلم برات قدِ سوراخ جوراب شده بود... راستی چقدر زود اومدی؟ آرشام: کاری نبود منم زودتر اومدم... من : اخه می خواستم بهت زنگ بزنم چیزی میخواستم... آرشام : چی گلم؟ من: هیچی حالا بعدا میریم می خریم... آرشام: تو بگو چی؟ من: نمی دونم چرا از صبح هوس پفک کردم... آرشام خنده شیرینی کرد و گفت... فدای هوست گلم... دیگه هوس چی کردی... کلی خجالت کشیدم هم از حرف زدنِ آرشام و هم اینکه علیرضا داره میشنوه گفتم... من: ا خیلی بدی و از روش بلند شدم... آرشامم بلند شد و دوباره من و بوسید گفت... آرشام: الان میرم برای خانم گلم پفک می خرم... من: نه نمیخواد خسته ای... آرشام دوباره بغلم کرد و گفت تو رو که دیدم خستگیام یادم رفت عزیزم... حدایا خوبه همش چند ساعت از هم دور بودیم... منم دلم تنگ شده ... اما الان اصلا وقتش نیست... آرشام: یه قانون جدید باید بزارن... اینکه تا چند ماه کسی خونه تازه عروس و دوماد نره... من خندیدم و گفتم: بیا برو بسه... زشته مهمونامون تنهان... آرشام خندید و جلوتر رفت منم لبم و پاک کردم و پشت سرش... همینکه در و باز کردیم صدای یه عطسه خیلی کوتاه و ضعیف اومد... آرشام برگشت...
همینکه در و باز کردیم صدای یه عطسه خیلی کوتاه و ضعیف اومد... آرشام برگشت... نمی دونم تاحالا ترسیدین که بدونید اون لحظه چه حسی داشتم یا نه... اما خودم می دونستم که تو چند ثانیه رنگم از دیوارم سفید تر شده... تموم تنم میلرزید... از ترس اینکه آرشام فهمیده باشه جلوی دهنم و گرفتم و آروم گفتم نه... فکر کنم داشتم میوفتادم... آرشام: ساناز چت شد عزیزم...؟ فکر کنم داری سرما می خوری... اما وقتی دقیق بهم نگاه کرد... شونه هام و گرفت و با هول و صدای بلند گفت انا... و چند لحظه بعد با ترس گفت: آرشام: د آنا مگه با نیستم بیا اینجا... ساناز ... ساناز... سانازم چت شد؟ اما من از حال رفتم ... شایدم سکته کردم... واقعا هیچ کس نمی تونه حال اون موقع من و درک کنه... با تمام وجود از کاری که کردم پشیمون شدم... فقط از خدا می خواستم یا من زنده نمونم... یا آرشام چیزی نفهمیده باشه چون اگه آرشام چیزی می فهمید... هیچ توضیح یا توجیهی قانعش نمی کرد... .................................................. . با احساس اینکه سوزنی از دسنم درومد و یه لحظه یه تیکه ای پوست دستم جمع شد به هوش اومدم.. به پرستار نگاه کردم... پرستار که صورتش و اخم پر کرده بود... من: سلام... چرا اینجا؟ پرستار با همون اخم گفت.: پرستار: از دست شوهرت دیوونمون کرده... خسته شدم... اوووو چقدر عصبی بود این... جای اینکه لبخند بزنه بگه شوهرت چقدر دوست داره... وای خدا من با چه رویی برم بیرون؟ حتما الان آرشما ببینتم خرخرم و میجواِ... اصلا چرا من بیمارستانم؟؟ یه غش کردن ساده که این حرفارو نداره... بلند شدم... و خواستم بیام پایین که دمپایی بپوشم که ... در باز شد... ضربان قلبم تند تند میزد... دوباره احساسی مثل ظهر داشتم.. اما علیرضا بود... با ترس بهش نگاه کردم و اشکام سرازیر شد... اون اینجاست یعنی اینکه ارشامم هست... پس یعنی تموم ... همه چی تموم... خدایا آرشام طلاق می خواد یا اینکه می برتم خونه تا جایی که جا داره زجرم میده... چه غلتی بود کردم؟ یعنی باور می کنه علیرضا روانپزشکِ؟ یا نه فکر می کنه با معشوقم بودم... علیرضا... هی چته دختر... آروم باش... یه عطسه که این حرف رو نداره... باورم نمیشه... شک عصبی؟ اونم به خاطر صدای یه عطسه... اما متاسفم هر کار کردم نشد کنترلش کنم... اون لحظه حالم ونمی فهمیدم فقط گفتم: خفه شو علیرضا... متاسفم تو به درد من نمی خوره... الان آرشام حالش بدترِ... اون دیگه بهم اعتماد نمی کنه... من بدترین کار و در حقش کردم... علیرضا دستم و گرفت و محکم نگه داشت... علیرضا: چته دختر؟ آرشام هیچی نفهمید... همینجور که گریه می کردم گفتم حتما زندانیمم می کنه... گریم داشت شدت می گرفت که ساکت شدم... چشمام و باز کردم و پر سوال به علیرضا خیره شدم... علیرضا: اره هیچی نفمید... الانم رفیق من تو این بیمارستانِ فرمای اونارو پوشیدم اومدم بهت خبر بدم یه وقت چیزی و لو ندی... چون آرشام نمیزاره آنا و سیاوش بیان تو اتاقت و خودش آمادس که اول بیاد تو واسه همین احتمال دادیم که تو لو بدی این نقشه و کشیدیم... نفس راحتی کشیدم... اما هنوزم دلم و تنم میلرزید... علیرضا: بسه انقدر خودت و براش لوس نکن... خودمونیم خیلی دوست داره ها... داشت میرفت بیرون که سرش و برگردوند و گفت علیرضا: راستی با این ایده آرشام که میگه چند ماه عروس و دومادای محترم و تنها بزران خونشون نرن به شدت موافقم... به خصوص تو اتاق خوابشون... منِ بیچاره که از خجالت آب شدم... نفهمیدی چقدر لاغر شدم؟ و چند بار برای اینکه دق من و در بیاره ابروهاش و انداخت بالا و خندید و رفت بیرون... از حرص دندونام و محکم رو هم فشار میدادم... پسره ی پررو... حالا این یه چیز دید و شنید باید به روم بیاره؟ همون موقع آرشامم اومد تو... اخم داشت خفن... هنوز نه حالم و پرسیده نه حرفی زده گفت: آرشام: این پرروتربن دکتریه که تاحالا دیدم... چی می گفت؟ واسه چی لباش خندون بود از اتاق اومد بیرون؟ مگه نمی گم یه جور با مردم حرف بزن که نیششون برات باز نشه... چشمام و مظلو کردم . ناخواسته چشمام پر از اشک شد... سرم و انداختم پایین و زیر چشمی جوری که خودشم میدید نگاش کردم... لبام جمع کردم و با ناراحتی گفتم هیچی بخدا... من که چیزی بهش نگفتم... آرشام نشست کنار رو تخت... منم مشسته بود... دستش و انداخت دور شونمو من و برگردوند سمت خودش... سرم و آورد بالا... هنوز لبو لوچم آویزون بود که آرشام نامردی نکرد و لب پایینم و که آویزونش کرده بود گرفت تو دهنش و گاز گرفت... اشک تو چشمام بیشتر شد.. انقدر درد گرفت که حد نداشت... من: خیلی واقعا که پاشو برو بیرون... جای اینه که پرسی حالم چطوره؟ آرشام خنده ای کرد و گفت: آرشام: تا تو باشی 1. حالت بد نشه و من و نصفه جون کنی... 2 . با لب و لوچه آویزوون دل من و آب نکنی... بعد محکم تر من و بغل کرد و گفت... آرشام: خانم من که چیزی و ازم پنهون نمی کنه؟ آرشام: مشکلی پیش اومد که یهو ترسیدی؟ آرشام: کسی حرفی بهت زده یا تهدیدت کرده؟ من: نه بابا فقط یه لحظه یهو تو قلبم خالی شد و بعدم که چیزی نفهمیدم.... آرشام: خیالم راحت دیگه؟ آخه شک عصبی بود... ما که مشکلی نداشتیم... تازه داشتیم کارای خوب خوب می کردیم..!!!! من:لبخندی زدم و دوباره از یادآوری ظهر کمی خجالت کشیدم اونم یه خاطر وجود علیرضا... و بعد گفتم من: آره بابا خیالت راحت... الانم لباسام و بیار بپوشم بریم... آرشام از تخت اومد پایین و رو به رو ایستاد... سرم و گرفت تو بغلش... آرشام: داشتم سکته می کردم نانازم... باید خیلی مواظبت باشم... من:عزیزم نگرانیت بی جهتِ من که دیگه خوبِ خوبِ خوبِ خوبم... آرشام دستی تو موم کشید و بهم ریخته ترش کرد و گفت: آرشام: باشه نی نی کوچولو و بعدم رفت لباسام و آورد... ********* دارم به حرف انا فکر می کنم، واقعا چی فکر کرد که همیچن حرفی زد؟ توجیهش می کنم اما خیلی ازش ناراحتم دلم نمی خواد باهاش حرف بزنم.... یعنی چی این حرف؟ لحظه آخری که من و گذاشتن خونه و داشتن می رفتن گفت: « ساناز جان ما در حقت بد کردیم قبول... الان اگه می بینی نمی تونی به پای آرشام وایسی و سختته یه کار نکن حالش خرابتر شه... بهش خیانت نکن ... تنها کاری که می تونی انجام بدی از خونش بری همین...» و بعد هم رفت بیرون... منم تنها کاری که کردم به سیاوش گفتم توجیهش کنه و بگه منظوری نبوده و بهش بگه سعی کنه راجع به زندگی کسی نه قضاوت کنه و نه تصمیم بگیره... هه چقدر بد که آدما زود قضاوت می کنن و خودشون و خبره عالم می دونن... و خیلی راحت تصمیم می گیرن....
*************** دیگه اخر شب بود.... داشتیم با آرشام منچ می زدیم که سیاوش زنگ زد و برای مهمونی فردا خونشون مارو دعوت کرد...فکر کن اگه مامانم اینا بفهمن اینورا چه خبره... بمیرم چقدر دلم براشون تنگ شده... چقدر سخته از پدرو مادر دور بودن........ دوباره حواسم و دادم به سیاوش: مناسبتشم تولد سیامک شد.... و آروم بهم گفت که همه هستن و اولین مهمونیه بعد از شروع به درمانِ ارشامِ و من باید فردا خیلی دقیق عمل کنم... و یه چیز دیگه هم گفت که جفتتون لباسای کشی و اسپرت بپوشین... که توش راحت باشین و بتونید یکمم برامون برقصین... تا آخرش و خوندم کار آنا بود... اون تا رقص من و آرشام و نبینه بیخیال نمیشه... از پسشون بر میام... خدا کمکم می کنه... هم واسه آرشام هم واسه رقص که از حالا استرسش و دارم... و وقتی آرشام من و بغل کرد و برد تو اتاق کامل از فکرش درومدم...
****************************************************
ویبرۀ گوشیم که دیشب گذاشته بودمش رو زنگ و زیر بالشتم بود درومد... خودم زنگش و رو ویبره گذاشتم که آرشام بیدار نشه... اشکال نداشت انقدر زود بیدار شدم دیگه نگران اینم نیستم که شب آرایش رو صورتم نمی خوابه چون همون دیشب دوباره سیاوش زنگ زد و گفت دی جِی ئی که می خواست بیاد جور نشده موند واسه پس فردا... بلند شدم و یه نگاه به صورتش انداختم... یه لبخند زدم چه معصوم خوابیده بود... چقدر من دوسش داشتم... آروم از رو تخت اومدم پایین و رفتم بیرون از اتاق... تو دستشویی بیرون دست و صورتم و شستم و تو اتاقای دیگه کمی آرایش کردم... می خواستم براش صبحونه اماده کنم... تو این چند وقتِ زندگیمون من تاحالا صبحونه آماده نکردم... هه خنده دارِ... منی که همیشه می گفتم زنی که شوهرش بی صبحونه از خونه بره بیرون یا نفهمه شوهرش کی رفته بیرون زن خوبی نیست حالا تا حالا یه بارم برای عزیزِ دلم صبحونه اماده نکرده بودم... خوب آرشامم تازه با امروز دو روزِ که می خواد بره سرکار... شونه ای بالا انداختم و چایی ساز و روشن کردم... *** بلاخره یه سفره خوشمل و خوشمزه انداختم... باید برم آرشام و بیدا کنم ساعت 7 شد... ... رفتم تو اتاق و در و آروم باز کردم... رفتم نشستم رو تخت... یکم با انگشتم رو گونش کشیدم و بعد آروم لبم و گذاشتم رو لپش و بوسیدمش... من: آرشام نمی خوای بیدار شی گلم؟ هیچ حر کتی نکرد... من: عزیزم بیدار شو باید بری سرکار... آرشام: بخواب ناناسی اذیت نکن می خورمتا... خندم گرفت بیچاره تو توهمِ دیشیه که با موم می کشیدم رو دماغش... دستم و گذاشتم رو بازوهاش و انقدر ظریف می کشیدم روش که قلقلکش اومد و کمی تو جاش تکون خورد... من: مگه با تو نیستم تنبل بلند شو دیگه عزیزم... یه چشمش و باز کرد یکم نگام کرد و لبخند زد و بعد دوباره بستش... یهو از جا بلند شد و نشست و دو تا چشماش و باز کرد... و با اون چشمای خمارش گفت: آرشام: کجا رفته بودی...؟؟ من: وا دیوونه ترسیدم... آخه من 7 صبح کجا و دارم برم؟ من: پاشو ... پاشو بیا صبحونه بخوریم... آرشام دستم و گرفت و گفت: آرشام: پس چرا ارایش داری؟ من: وا عزیزم مگه خودم دل ندارم؟ یا مگه واسه بیرون آرایش می کنم به خاطر کسیِ؟ من اگه ارایش می کنم چه تو خونه چه بیرون ... به خاطرِ اول دلِ خودمه و بعدم تو ... پوووف به همه چیز شک می کنه... خوبه نرفتم نون بخرم... *** آرشام اتو کشیده و تمیز و مرتب از اتاق اومد بیرون... کیفش و گذاشت کنار در و کتشم انداخت روش... هنوز کسل بود... اما باید میرفت سرکار... با دیدن میزی که چیدم کلی قیافش باز شد... و بعد از خودن صبحانه و کی به به و چه چه و بعدم کلی سفارش که چه کارایی انجام بدم و چه کارایی انجام ندم و... رفت سرکار... خوب ناهار که آرشام نیست منم که زیاد اهلش نیستم... پس تخم مرغ می زنم تو رگ!!! اول برم یه زنگ به علیرضا بزنم و کمی راهنمایی برای فردا بگیرم... بعدم برم یه دست لباس برای خودم و آرشام انتخاب کنم... ******************* با کلی دعا این آخرین لباسم و پوشیدم و دارم می رم جلو آینه... خدا کنه خوشم بیاد... هیچ کدوشون جوری نبودن که هم خودم خوشم بیاد هم بهم بیاد و هم باب پسندِ ارشام باشه... آره خیلی خوبه خودشه... یه پیراهن مشکی کوتاه تا دقیقا یه کوچولو پایینتر از باسنم... که آستینای حریر و کار شدش تا کمی پایینتر از آرنجم میومد... یقه بازی داشت که اونم به برکت شال بسته میشد... اما فکر کردم اگه بخوام برقصم چی ؟ یه ساپورت با بلوزش ست داشتم اونارو زیرشون میپوشم... هر چند که کمی س ک س ی تر میشه اما هم پوشیده س هم خوبه... اره... یه صندل مشکی هم گذاشتم کنار.. اما یه کفس اشپرت مشکی هم گذاشتم... چون من با پاشنه بلند خیلی واسه رقصیدن راحت نیستم... واسه آرشامم یه شلوار کشی ازینا که جدید مد شده گذاشتم. شلوار یه دست مشکیه و خیلی به تن نمی چسبه و تو تن ازاد وای میسته... یه تیشرت مشکی که آستیناش تا کمی پایینتر از شونش میرسید گذاشتم... وااای لباسای جفتمون جون می داد واسه رقصیدن... تلفن زنگ می زنه برم جواب بدم... من: بله ؟ جونم عزیزم.؟ آرشام: منتظر کسی بودی که اینجوری از پشت تلفن داری میخوریش؟ یکم ناراحت شدم از طرز حرف زدنش اما خوب دست خودش نبود برای همین به روی خودم نیاوردم و گفتم: من: گلم خوب تلفن ما اصولا آیدی کالر داره و من نگاه کردم و دیدم که شماره تک گلِ زندگیمه به همین دلیل خوشحال شدم و اونجوری جواب دادم... حالا دیدی باز زود قضاوت کردی؟ اوهوم؟ آرشا با عصبانیت گفت: آرشام : نه من زود قضاوت نکردم تو کلا تنت می خاره... برای چی تلفن و جواب میدی مثل آدم حرف نمیزنی؟ ها؟ شایدیکی دیگه بود که از دفتر یا کارخونه زنگ میزد اونوقت می خوای چه کار کنی ها؟ با این حرف زدنت که یارو می فهمه چه کاره ای و حالش خرابت میشه... من: با بغض گفتم... اون وقت من چه کاره ام که می فهمه؟ آرشام: اونجور که تو حرف میزنی اونجور که تو صدات و آروم می کنی و با هوس حرف میزنی هر کی جای منم باشه فکر می کنه یه کاره ای هستی... همون موقع زنگ خونه زده شد منم تنها کاری که کردم گفتم حالم از افکارت بهم می خوره یعنی اگه نمی گفتم می ترکیدم ... وقتی داشتم گوشی و می زاشتم شنیدم آرشام گفت کی بود زنگ زد؟ اما من دکمه قطع و زده بودم... همونجا وایساده بودم و داشتم گریه می کردم که دوباره زنگ خونه و زدن... رفتم دم در... مرد: سلام خانم این بسته برای شماست... من: شما؟ پستچی که نیستید؟ نگهبان؟ مرد: نه خانم فقط خانمی از من خواهش کردن این بسته و بدم بهتون با نگهبانی هماهنگ شده....و بعد یه پاکت و داد بهم و رفت... حسابی کنجکاو بودم که بدونم چی توشه... اومدم تو در و قفل کردم و کلیدم رو در گذاشتم که آرشام نتونه در و از اونور باز کنه... یه حسی بهم می گفت آرشام الان میاد خونه که دیگه زنگ نزده... پاکت و باز کردم ... محتوای توش و در اوردم... باورش سخت بود... باورم نمیشد... یعنی چی؟ عکس ، عکس، عکس.... اونم چه عکسایی؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۳ ساعت 11:5 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|