خرید جهیزیه خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم تموم شد...اصلا این روزای باقیمونده به عروسیم زود گذشت...البته هنوز چند روزی مونده...آرشام برای خرید جهیزیه باهام نیومد ...فقط نمی دونم چی شد که برای خرید مبلمانم اومد...اصلا مهم نیست بره به جهنم...تصمیم دارم یکم ادبش کنم...یعنی که چه؟مردَم انقدر لجباز و مغرور ؟ نوبره والا... اینا رو بیخیال... از جهیزیم بگم؟
تما وسایل برقیم کلا رنگ مشکی شد از یخچالم و ماشین لباسشوویی گرفته تا سولاردم و ماشین ظرفشویی...خدایی اثاثام تکن مطمئنا اگه خودم جهیزیه می بردم همچین چیزایی نمی خریدم... داشتم می گفتم همه مشکین و با دکوریای لیمویی رنگ تزعین شدن...کلا همیشه مشکی با لیمویی و زرد رنگ قشنگی در میاد و خیلی شیکِ..
. تو حال یه دست مبل راحتی ال مانند به رنگ مشکی انتحاب کردم که با فرش ماکارونی مشکی سفید که وسطشون اندا ختم خیلی خوشگل شده.... میز ناهار خوری ده نفرم که جدا از همه گذاشته شده بود و خیلی به پذیراییم نما میداد...
حالا پذیرایی از پرده های حریر و کتان حریر که خیلی هنر مندانه دوخته شده بودن بگم... زیرشون حریر سفید بود و روشون یه کتان حریر قهوه ای میومد که یه طرفه بود و تا روی زمین میومد و اونجا جمع میشد و روی این حریر قهوهای یه مخمل کرم میوم که تا نصفه ادامه داشت و از نصفه جمع میشد... خیلی قشنگ بودن... مدلش و از یه ژورنال برای کشور لبنان انتخاب کردم... ...من عاشق گل بنجامینم خیلی دوست دارم... کناره مبل که حالت باز داره گوشه و کنج دیوار یه گلدون بنجامین گذاشتم... همیشه گلای طبیعی رو به مصنوعی ترجیح میدم... و کنج همه این وسائل یه آباژور خیلی شیک گذاشته بودم... اوه راستی یادم رفت بگم یه گوشه پذیراییم جایی که تقریبا خالیه یه میز بار گذاشتم...خیلی خوشگله و منم عاشق وسایل لوکسم... وبرای روش چند تا گلَس گذاشتم و سیامک هم دید بی مشروب و الکل میزم بی صقاست به سفارش خودم برام بلک & وایت، وُدکا، و تیچرز آورد...و من گذاشتم رو میز بارم...
مبلای پذیراییم مدل سلطنتی و به رنگ کرم و قهوه ای بودن که خیلی شیک چیده شده بودن...البته تو چیدن آنا و المیرا و هستی بهم کمک کردن و ازشون ممنونم و فرشمم به رنگ کرم قهوه ای و مشکیه که اونم خیلی قشنگه... گوشه پذیراییم جایی که خالی بود یه لوستر آویز گذاشتیم که با الماسیاش که تا نزدیکای زمین اومده و رنگای آبی و صورتی و قرمزی که داره به خونه زیبایی میده...
راستی یادم رفت از محل برگزاری عروسیم بگم...حنابندونم که شد تالار قصر تارا که جای شیکی بود و برای ما و مهمونام خوب بود... میموند عروسی و پا تختیم ...پاتختی خونه بود که اینم دیگه حرفی توش نبود و عروسیمم تو یه سالن خیلی شیک و مدرن بود...وای انقدر باحال بود اولش که وارد میشدی یه حیاط بزگ داشت که دو طرفش آبنماهای خیلی بزرگ بود و وسط یه فرش قرمز پهن بود تا جایی که میرسیدی به در سالن و کناره های این فرش قرمز شمع روشن میشد البته اونروز فقط نمایشی چند تاش و برای ما با کامپیوتر روشن کرد در اصل شمع های واقعی نبودن...خیلی قشنگ بود و توی خود سالن هم هر میزی با رنگ خاصی تزئین شده بود... یه همچین سالنی کنار دری که وارد میشدی بود که اون قسمت مردونه بود... آخر شبم که قرار بود بریم خونه آرشام اینا که اونجا هم میز و صندلی تو باغ چیده بودن . مختلط بود...
*******
فردا حنابندونمه... وای الکی استرس می گیرم...یعنی طبیعیه>؟ زیاد دور و ورم نمیاد.... شاید اونم استرس داره نمی دونم ولی انقدر از دستش ناراحتم که اصلا دلم نمیخواد محلش کنم...پسره نکبت ...
..................
دارم با آرشام میرم آرایشگاه اصلا حرف نمیزنه... نمی دونم چی بگم این چند روز خیلی حرص خوردم به خدا...بلاخره سکوت و شکست و گفت:
آرشام: ببین میشه مثلا وسطای آرایش بیای پاینن من ببینم اگه خوشم نیومد بگم بشوری...
ای خدا؟ االان این حرف نزنه نمی گن لالِ که...
من: واقعا چی فکر کردی این حرف و زدی؟مگه تو میخوای بشینی پایین منتظر من.؟
آرشام: نشینم؟
من: نه دلیلی نداره که...توام برو به آرایشگاهت اینا برس...بعدم اینجا از چهره به چهره مطمئن تره خیالت راحت...
نفسش و صدا دار داد بیرون و چیزی نگفت...
کنار آرایشگاه پارک کرد و بعد از اینکه لباسم و برام آورد بالا رفت...بعضی از کاراش و دوست داشتم اما گاهی اوقات موافق صد در صد بودم که بزنم تو کلش...
******
قبل از اینکه شروع کنه بهش گفتم:
من: رویا جون من امشب رقص عربی و هیپاپ دارم یه جوری درستم کن یه وقت خدایی نکرده موهام باز نشه یا مثلا آرایشم به خاطر تحرک زیادم نریزه... موهامم کامل نبند... شینیونم باز و بسته باشه بهتره و اینکه من لباسم یکیش زیتونیه یکیش مشکی لیمویی...
رویا همینجوری که صندلی و تنظیم کرد و به من اشاره کرد که بخوابم روش گفت:
روی: خیالت راحت تمام وسیله هام ضد آب...می تونی تو استخر بری و چند ساعت شنا کنی هیچ بلایی سرشون نمیاد...واسه لباستم نگران نباش کلا رنگ زیتونی و زرد به هم میان و منم نزدیک به هم آرایشت می کنم...
و بعد یه چیزی بست دور سرم و شروع کرد... به هیچ عنوان اجازه نداد وسط کارش به صورتم نگاه کنم چون می گفت..آرایش نیمه کار هیچ قشنگی نداره که توام بخوای نگاش کنی... همینجور که کارش و میکرد یه خانم با یه میز چرخ دار اومد سمتم و یه صندلی هم برای خودش آورد و دستم و گرفت و اونم مشغول شد....نمی دونم چکار می کرد و لی با قلم مویی که تند تند رو دستم انگشتام و روی دستم و مچم مییومد قلقلکم گرفته بود.... بلاخره بعد از نیم ساعت کارش با دستم تموم شد و جاش وعوض کرد و وقتی رویا اود این سمتم اون خانم که اسمشمم نمیدونسشتم اومد سمت دیگم...یه ربع بعد کارش با دستم تموم شد این دستم هیچ قلقکی یا چیزی نداشت...
فکر کنم بعد از سه ساعت بود که کار آرایشم تموم شد... سرم و بالا کردم و خودم و تو آینه نگاه کردم... اما قبل از اینکه ببینم رویا گفت من میرم اون سالن الان میام...
من: باشه و بعد به خودم نگاه کردم...
باور کنید بدون هیچ اغراقی می تونم بگم معرکه شده بودم... مژه هایی که دونه ای کار شده بود و انگار مژه خودم بود سایه خیلی نازی که واقعا فوق العاده بود...لبام که به حالت قلوه ای و عروسکی درومده بود...کلا من اون ساناز نبودم... انقدر شوک بودم که صدای مهسارو نشنیدم تا اینکه زد به شونم و گفت:
مهسا: دختر تو کجایی؟ بیا بیرون...وای چقدر ناز شدی...می گم خودت اینجوری شدی بیچاره دوماد...حنابندونتون باید تو بخش مراقبتهای ویژه انجام شه... پاشو پاشو برو اون سالن...
من مات و مبهوت بلند شدم و رفتم سمت در...دستم و گذاشتم رو در که باز کنم...وای بازم باورم نمیشد به طرح های ریزی که با قلم مشکی به دست سمت راستم داده بودن نگاه کردم واقعا فوق العاده بود...مثل دست هندیا شده بود با این تفاوت که من فقط رو یه دستم بود و تا کمی بالاتر از مچم ادامه داشت!!!!
رفتم اون سالن برای درست کردن موهام...
******
شالم انداختم سرم و گرفتمش دور شونه هام واز آرایشگاه اومدم بیرون...دقیقا همون فکری که می کردم آرشامم همونقدر شکه شده بود...اما خیلی زود روش و ازم برگردوند و بهم چشم غره رفت...که همین باعث شد فیلمبردار با تشر بگه؟
فیلمبردار: باور کن من دوماد به بد عنقی تو ندید...بعد نیای بگی فیلمم خراب شدا... جای اینکه به عروست بگی چه خوشگل شدی بهش اخم می کنی و چشم غره میری؟ که چی بشه.؟
آرشام اومد چیزی بگه که دستش و فشار دادم...می دونستم الان می خواد بگه به شما چه مربوط... با فشار دستم آرشام چیزی نگفتم و یه لبخند بهم زد... نگاه کن ترخدا ببین چقدر ناز میشه... نمی دونم تاحال کسی بهش گفته با این لبخند بی خرج چقدر ناز میشه؟یادم باشه بهش بگم...
باهم رفتیم تو آسانسور و رفتیم پاینن از فیلمبردار خواستیم زیاد فیلم نگیره...نمی دونم چرا تموم ذوقم کور شده بود...به جاش یه بغض خیلی سنگین تو گلو بود...رفتیم بیرون...اولین چیزی که رو به روم بود یه پُرشه به رنگ زیتونی بود لبخندی زدم و تو دلم گفتم چی میشه این ماشین ما بود... خیلی باحال میشد...
اما همون موقع آرشام دست من و گرفت و برد سمت همون ماشین...
با تعجب بهش نگاه کردم و منتظر توضیح بودم...
خنده ای کرد و گفت دیدم رنگ زیتونی خیلی بهت میاد وقتیم که این ماشین و دیدم دلم نیومد ازش بگذرم... حالا میبینم که کارم درست بود کنارش که وایسادی قیمت ماشین صد برابر شد...با توام ست شده ها... و بعد در ماشین وبرام باز کرد و من و نشون تو ماشین و دولا شد پایین...
داشتم به رو به روم نگاه می کردم...به فیلمبردار که بهم با دستاش گفت: هیس...هیچی نگو انگار داشت مچ گیری میکرد...وا ما که کاری نمی کردیم!!!
آرشام: من و نگاه کن نانا...
برگشتم...
من: بله...
لبش و گذاشت رو لبم و یه بوسه خلی کوتاه از لبام کرد...
آرشام: باور کن همین الانم تو شکم... واسه همین نتونستم بالا بهت بگم تو واقعا خیلی ناز بودی و الان خیلی ناز تر شدی...خواستنی تر و بعد دستم و گرفت و بوسید.... و در و بست و اومد که بشینه...
وای خدا چقدر شیرین بود... چقدر این چند لحظه رو دوست داشتم...
نشست تو ماشین و راه افتادیم...
آهنگ و روشن کرد و داشت می خوند...اما حواسم به اهنگ نبود...
من: قضیه ماشین چیه؟ ماشین خودت چی؟ من که قرمز خواستم چه جوری تند تند ماشین عوض می کنی؟
آرشام: دوستم نمایشگاه داره امروز اونجا بودم می خواستم یه ماشین دیگه بردارم...این و دیدم دیگه نتونستم به ماشین دیگه ای نگاه کنم...
من: کاش یه مورانو مشکی بر میداشتی...
آرشام: خوشم میاد تو انتخاب ماشین هم سلیقه ایم...می خوای برم ور دارم هستش؟
من: نه دیگه همین واسه حنابندون قشنگتره...
من: راستی آرشام نظرم واسه عروسی عوض شد ماشینمون همون بنفش باشه بهتره...من بنفش خیلی دوست دارم...اما نه تیره ها...
آرشام: منم می خواستم بهت بگم آنا گفته بود بنفش دوست داری...آره اونم قشنگه...اما ممکنه تا اون موقع جور نشه...چون سفارشیه...
دیگه چیزی نگفتیم و رفتیم سمت آتلیه... اصلا تحمل نداشتم نمی دونم چرا انقدر انرژیم زیاد بود...
... تو آتلیه...این عکاس یه ژستایی میداد..آرشامم دق میخورد...
یکی از عکسامون آرشم پشت من وایساده بود...منم یه حالتی که مثلا کرواتش و گرفتم و کشیدم داره میاد سمت من...!!!
یه ژستمون آرشام لم داده داده بود و به آرنج دستش تکیه داده بود و منم پشتش نشسته بودم...یه دستمم انداختم جلوش و گذاشتم رو زمین یه دستمم پشتش بود و باید خم می شدم و میبوسیدمش... وااااای خیلی خوشم اومد ژشت قشنگی بود...
این اخرین عکسی بود که گرفتیم کلا خیلی عکس بود حالا من همش و نگفتم...
همین که عکاس گفت چند لحظه استراحت عکسای دو تایی تمومه... خواستم بلند شم که آرشام گفت:
آرشام: نه صبر کن...
من: دستم درد گرفتا...راحت لم دادی...
آرشام: نانا من بوس می خوام...
تعجب کردم خدایا همین الان ماچه بارونش کردما...
من: پاشو زشته...
اومدم بلند شم که دستم و گرفت و گفت من جدی گفتما...
دوباره دولا شدم بوسیدمش...حواسم به عکاس بود که سرش و بالا کرد و خندید...بکم خجالت کشیدم...
گفتم زشته بلند شو...
چیزی نگفت وبلند شد... بعد از گرفتن عکسای تکی و رفتن تو استودیوی دیگش برای درست کردن یه کلیپ حدودا 20 دقیقه ای .حرکت کردیم به سمت تالار...وای وای این یه فیلمبردار بود پدرمون و دراورد از این به بعد میشن 3 تا فیلمبردار...دو تا تو زنونه ، یکی تو مردونه...
تو تالار...ما باید میرفتیم طبقه بالا پله های مار پیچ نازی داشت... طبق گفته فیلمبردار اول آرشام چند پله میومد بالا و بعد دست من و می گرفت و کمکم می کرد برم بالا... تا اخر اینجوری رفتیم و بعد هم به فامیل تک تک سلام دادیم و نشستیم...
بعد از اینکه همه کمی رقصیدن ...اعلام کرد که نوبت عروس و دوماد هستش و بعدم دوماد بره پایین... با چند تا اهنگ رقصیدیم و آرشام بعد از اینکه من ونشوند رفت...
المیرا رو صدا کردم...
من: المیرا جان ببین این سی دی و بده به سیامک بگو وقتی بهش زنگ زدم آهنگ یک و بعدش آهنگ دو رو برام بزارن اگه قبول نکردن...بگو درخواست عروسه...
المیرا : باشه...
کمی نشستم و بعد از خوردن شربتم...لباسام واز آنا گرفتم ورفتیم رختکن با کمک آنا همه چیم و عوض کردم...
آنا: واااای سانی وقتی اومدی داخل اصلا نشناختمت واقعا کارش عااالیه...منم عروسیم میرم پیش رویا...
من: آره خودمم خودم و نشناختم... دختر تو قرمز شدن رسمت نیست؟
آنا : نه بابا...دیگه گذشت اون دوران...سانی چه هیکلی دای...خیلی س ک س یه...
من:زشته دختر...مرسی...بریم...
رفتم بیرون همه با تعجب نگاه می کردن...حتما می گن نه به اون پیراهنش و کفش پاشنه 11 سانتیش نه به این کفش تختش و لباس عربیش...
زنگ زدم به سیامک و گفتم:
من: سیامک جان می تونی بگی آهنگ و پلی کنه...؟
سیامک: آره صبر کن ...فعلا...
چند دقیقه بعد از تو میکروفون اعلام شد که خوب مثل اینکه عروس خانم می خوان هنر نمایی کنن...
من:چه پررو
اما بی اقا دوماد صفا نداره...آقا دوماد شما برو بالا...منم این آهنگ و بزارم...
وای خدا من فقط میخواستم تو فیلم بیفته داشته باشیم... بیخیال من که خجالت نمی کشم...
آهنگ و گذاشت:
اول آهنگ آروم بود که تو طراحی من با موج دستام و انگشتام و بعدم موج بدنم از سینه هام به باسنم و برعکس بود...
عادت داشتم رو رقصم جای خنده کامل یا نیش باز فقط یه لبخند بدون اینکه دندونام معلوم شه بزنم کلا به مدل رقص عربیم همین میومد...حالا باید یه دور میچرخیدم و آروم سرم و میاوردم پایین و موم میریخت پایین بعد یهو اهنگ تند میشد که من با یه ضرب محکم سرم و میاوردم بالا و سینم و میدادم جلو و دوباره عقب...
همینکارم کردم که دیدم آرشام جلو در ورودی وایساده و دهنش کلی باز مونده... ویکی از فیلمبردا را هم داره خفن ازش فیلم می گیره...به رقصم ادامه دادم و تمومش کردم.... خیلی خسته شدم...اون ضربا...لرزشا...رقص سینه حسابی خستم کرده بود...
تموم که شد در حالی که نفس میزدم و همه داشتن با دست زدن تشویقم می کردن رفتم سمت آرشام و دستش و گرفتم ...
من: تو چرا چشمات و اینجوری کردی؟
آرشام: تا حالا کسی بهت گفته خیلی قشنگ میرقصی...
من: آره... و بعد نشستیم...
آخه این ارکستر دیوونه گفت عروس خانم باید کمی استراحت کنه بعد ادامه بده...
آرشام: تو تا دیوونم نکنی بیخیال نمیشی... همه چیت و امشب رو نکن مردا دوست دارن زنشون و کشف کنن...
من: نترس تا آخر عمرتم نمی تونی کشفم کنی...سوپرایز زیاده
آرشام : اومد در گوشم و گفت قربون خانم کشف نشدنیممم....
خندیدم و سرم وانداختم پایین و تکه موزی که آرشام داد بهم و خوردم...
5 دقیقه بعد بود که آمادگی دادو منم بعد از درآوردن جینگیل مینگیلای عربی رفتم وسط...
می خواستم با آهنگ آن دِ فلور جنیفر برقصم... نمی دونم چه جوری از حرکاتم بگم...
رقص پام و حرکتای خاصش...انداختن سرم به چپ و راست .... لرزش باسنم که مخصوص جنیفر و در اخر یه بوس برای آرشام فرستادم و رو دو تا پام نشستم وسرم وانداختم پایین...
با دسته 5000 تومنی که آرشام ریخت رو سرم بلند شدم...خواستم بگم دیوونه من از این کار بدم میاد...نباید اینکار و می کردی معنی خوبی نمی ده اما گذاشتم رو حساب اینکه بلد نیست و جو زده شده...
بچه های فامیلم که پخش زمبین بودن و داشتن پول جمع می کرد...شاید منم بچه بودم اینکار و می کردم!!!
وقتی نشستی از بلند گو به من خسته نباشید گفت و از آرشام خواست بره پایین...آرشام قبل از اینکه بره پایین گفت:
آرشام: ببینم رقص مبارزه خاموش بلدی؟
من: آره بلدی؟
آرشام یه تای ابروش و داد بالا و گفت استادم...
من: بابا اعتماد به سقف...منم بلدم...اما امشب دیگه جون ندارم...
آرشام: نه عزیزم سوپرایزه یه شب دیگست... و بعد از اینکه دستم و بوسید رفت...
وای فکر کنم شب عروسی می خواد تلافی کنه ولی من که دیگه نمی تونم لباس عروس عوض کنم!!!!
رقص مبارزه خاموشم یه جور رقص خیابونی هیپاپِ به اینصورت که یه دختر و یه پسر مقابل هم قرار می گیرن و اول دختره شروع می کنه به رقصیدن که یه جور مبارزه سایست دختره هر کار که می کنه پسره نباید بترسه و بعد هم که نوبت پسره میشه برقصه به همین صورته . دختره هم نباد بترسه...در آخر که یکی کم آورد( کسی که از حرکت سایه طرف مقابلش بترسه و واکنش نشون بده کم آورده و بازندست) دختر و پسر باید با هم شروع کنن به رقصیدن با هم و رقص و تموم کنن...

یه نگاه تو آینه به خودم انداختم...خوب شده بودم...به موهام که کلا با چسپ مو و بابلیس فر عروسکی شده بود... احساس می کردم کلم بوی وایتکس میده...اما با اسپری که الان رویا برام زد دیگه این حسو ندارم...موهای فرم که دورم ریخته شده یه قاپ کرم – عسلی برای صورت گردم...
چقدر از رنگ موم راضیم رنگ عسلی با مش کرم که حالت لولایت درومده... از اونجایی که من برنز کنم شبیه دخترای خیابونی میشم ازش خواستم تیرم نکنه... یادم باشه بپرسم کرم گریم دور چشمم چی بوده...آخه چشمام شده عین وقتی که آدم از خواب پا میشه بعضی وقتا دیدی چقدر چشما خوش حالته؟ اونجوری...بینیم و نگاه بینی کوچولوم یه تراشیدگی روش افتاده انگار عملیه...به حق چیزای ندیده چه جوری اینجوری شدم من؟ رژ گونم که خیلی خوشمل بود و گونه هام و کلی برجسته کرده بود و در آخر رنگ سرخ لبام که به رنگ مشکی سایم خیلی میومد... به دستام و لختی گردنم تا سینم از لباس عروس نگاه کردم که همش با اسپری شده بود همرنگ پوست صورتم...انگار که رو پوست خودم آرایشم کردن!!!!
راستی تا یادم نرفته بگم پا تختی و کنسل کردم به آرشام گفتم یه روز مهمونی میدیم...چون دیگه نمیکشم واقعا...
رویا: عروس خانم از آینه دل بکن آقا دوماد اومدن...
من: برگشتم و به رویا لبخند زدم...
من: حالا میشه این ساقدوشای عزیزم و ببینم//؟
رویا: آره چرا که نه بیایید بیرون...
یهویی سه تا فرشته اومدن بیرون...
دستامو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم اُ مای گاد...
رویا: بچه ها حرف نزنید ببینم میشناسه...
من یه نگاه بهشون کردم انقدر مثل هم بودن که تشخیص سخت میشد...
من: اونی که از همه کوتاه تر آناست...
آنا: زهر مار کوتول خودتی...
بعد همه خندیدن... المیرا رو هم رو لاغریش تشخیص دادم...
بعد از کمی فیلمبرداری آرشام اومد دنبالم دسته گلم و که رز قرمز بود... اوخی نازی شوهرم چه خوشمل شده... جذاب و خواستنی... وقتی ما اومدیم بیرون سیاوش و سیامک و کیوان اومدن دنبال دخترا...
آرشام: چقدر ملوس شدی...مثل عروسکا شدی...
من: مرسی...توام خیلی جذاب شدیا...به قول اینگلیسیا ساچ اِ کیوت مَن!!!!
آرشام: اُه تنکس...
و بعد خندیدیم... رفتم پایین... وای ماشینم و تا الان ندیدم حتی سبک تزئین و گل زدنم پای من نبود...آرشامم سلیقش خوبه ها...عقب که اصلای جای نشستن نبود پر بود از بادکنکای سفید و یاسی...ماشین که همون پُرشه بنفش بود به سبک هندی تزئین شده بود وای خدا خیلی ناز بود... خیلی ذوق کردم...
سوار شدیم و رفتیم آتلیه برای گرفتن عکس...
سه تا کمری سفید ساقدوشا هم که به طور بنفش ست هم درست شده بود دنبالمون بودن و یکی از پشت دو تاشونم از سمت چپ و راست ماشین ما حرکت می کردن... خیلی قشنگ شده بود...
آرشام : یه نگاه به هستی و کیوان که کنارمون بوق بوق می کردن انداخت و گفت:
خدا خیرت بده جوون اینا رو به هم رسوندی...
من: آره خیلی وقته همدیگرو دوست داشتن... خودم از نگاهاشون فهمیده بودم...
آرشم: آنا و سیاوش همینطور سیامک و المیرا هم که چایی معطل قند بودن...
من : خندیدم و گفتم ...آره...
کمی سکوت بود تا اینکه آرشام گفت: اما هستیتونم خوشگله ها خیلی ناز شده...
نمی دونم بی منظور گفت یا منظور داشت...شایدم طبیعی باشه که من یا هر دختری انتظار داره دوماد روز عروسیشون جز عروسش کسی و نبینه و فقط از عروسش تعریف کنه... با اینکه خیلی خیلی ناراحت شدم...اما سعی کردم اُپن مایند باشم و بد فکر نکنم و به گفتن آره اکتفا کردم...سرم و چرخوندم سمت خیابون وبه ماشینا و ادمایی که با ذوق و خنده به ماشینای ما نگاه می کردن نگاه کردم...
...
بعد از عکس گرفتن تو استودیوهای مختلف آتلیه رفتیم به سمت باغ...
تو باغ مدلای مختلف عکس انداختیم...ساقدوشامونم با هامون عکس انداختن...
یکی از عکسای ما با ساقدوشا اینجوری بود که آرشام بین سه تا دخترا بود اما نگاهش با من بود و میخواست بیاد پیش من که هرکدوم از دختر داشتن توجه آرشام و به اونور جلب می کردن... و منم که بین سه تا پسرا...آرشام آنا چنان اخمی کرده بود که فیلمبردار دوباره گفت بابا یکم بخند بزارفیلمتون قشنگ شه...
من نمی دونم چرا ناراحت میشه با پسرا حرف میزنم یا گرم میگیرم... لباسم بالاش کامل لخته ها هیچی نمیگه اما تا میرم مثلا با سیامک حرف میزنم... میگه سیامک داشت سینت و نگاه میکرد... فکر کنم مرد بد دل به این می گن نه؟
به این خصوصیتشم تازه پی بردم... همینه دیگه وقتی می گم دختر که تو قرآنم اومده که مثل گل محمدی میمونه نباید خود و به راحتی بسپره دست کسی... همینه دیگه....
من گفتم سه ما نامزد بمونیم همدیگرو بیشتر بشناسیم.. اما قبول نکرد... عاقبتش میشه یا آدم شدن مرد که احتمالش 20 درصدِ , یا سوختن و ساختن زن که 50 درصد جامعه به اینصورت زندگی میکنن... یا طلاق که 40 درصدم بعد از ازدواج جدا میشن..
خوب چه کاریه؟ یه سه ماه بیشتر نامزد بمونید که اگه با هم نمیسازین و جفت هم نیستین حداقل نری تو خونش پژمرده شی بعدم بهت بهت بگن دستمالی شده یا دستخورده...
بعد از باغ به سمت تالار راه افتادیم... ماشینا پارک شد و ما رفتیم داخل کسی نبود ... من و آرشام را افتادیم و اولین قدممون و گذاشتیم رو فرش قرمز( یه لحظه جو من و گرفت و فکر کردم رو فرش قرمز هالیوودم!!!) وای خیلی ناز بود آب نماها روشن بودن و صدای آب آرامش اونجا بود... کناره های فرش شمعا روشن بود که بین هر کدوم یه شاخه گل رز قرمز بود... یکم که رفتیم جلوتر آب نماها قطع شد و نور حیاط کمتر شد و کلی گلبرگ گل رز ریخت رو سرم... وای خدای من این دیگه تو مغزم نمی گنجید واقعا قشنگ بود...غرق لذت شدم.. به آرشام نگاه کردم... خندید و بهم چشمک زد...پس این سوپرایزش بود...
من: چند تا شاخَشه؟
آرشام: این 200 تا شاخست...اما از مهریت نیست عزیزم...
من:مرسیییی...سرم و برگردوندم عقب که ببینم ساقدوشا کجا جیم زدن که فیلمبردار یه عکس ازم گرفت...
اینا تا آخر شب پدر من و در میارن...تو آتلیه هم که کلی سوتی دادیم... آخر سر بهمون گفت: شکار لحظه هاتون از تموم عروس دومادا بیشتر بوده یعنی ما سوژه ترین عروس و دوماد سال بودیم...
رفتیم بالا ساقدوشا هم اومدن... اما پسرا رفتن قسمت مردونه...دخترا پشت من حرکت می کردن... آرشام بعد از اینکه یه تراول 50 تومنی گذاشت تو سینی یکی از خدمه که برامون اسفند دود کرده بود دست من و گرفت و خودش پیچید سمت راست که طبق معمول بریم سر هر میز و خوش آمد بگیم... بعد انجام این کار نشستسم... و ساقدوشامم نشستن تو جایگاهشون که طبق سفارش ما تازه درست شده بود...اما با بهت به من نگاه میکردن بعدم به ساقدوشا....مامانمم که همش میومد یه دور قربونم میرفت و برمیگشت...
خیلی خسته شده بودم احساس می کردم دیگه نمیکشم...بعد از اینکه دخترا برامون رقصیدن نوبت ما شد... که اول با آهنگ خاطر خوامِ آرمین نصرتی رقصیدیم ( من نمی دونم از جون آهنگای آرمین نصرتی چی می خوان ؟؟!!!)
بعد با آهنگ الهی قربونت برم شهرام صولتی... بعدشم که آرشام خواسته شد و رفت اون سالن...
دیگه کلی رقصیدیم من وسط بودم و همه دورم گرد شده بودن و جیغ داد می کردن...کردی...شمالی...
وای وای شمالی خیلی حال داد به خصوص که من با اون لباس عروسم سخت بود اما رقصیدم...
یه اهنگم من و ساقدوشام رقصیدیم...بعدم نشستم... دیگه نا نداشتم... یه آینه از المیرا گرفتم..آرایشم اخ نگفته بود واقعا دستش طلا... فقط با دستمال عرقم و که درومده بود و پاک کردم...
داشتم شربتم و میزدم تو رگ که آنا ازم گرفت و یه رد بول داد بهم...
من: نه نه من اصلا خوشم نمیاد...
آنا: بخور الان بدترشم بهت میدم... دیوونه انرژیت داره ته میکشه آرشام برات نقشه ها داره...بخور ببینم... دیگه به هر زوری بود خوردم...تا اینکه انا دوباره اومد و به زور یه کمی بهم مشروب داد گفت گرم شم...
...دوباره آرشام اومد بالا... اندفعه باید دو نفره میرقصیدیم... پیست رقص خالی شد...نورا کمرنگ و کمرنگ تر شدن و لیزرشو , رقص نور روشن شد... از کف سالن دود بلند میشد... خیلی باحال بود و آهنگم می خوند و من و آرشام ماهرانه می رقصیدیم...
اهنگ اینگلیش بود اگه برای درست کردن قافیه کلمات و اشتباه ادا نمی کرد من یه چیزایی متوجه میشدم... سرم و گذاشتم رو شونه آرشام و سعی کردم معنی اهنگ و درک کنم...
بعد از اینکه اهنگ تموم شد... رفتیم تو اتاق مخصوصمون برای صرف شام...
واقعا من الان می تونم یه گاو و درسته بخورم...
آرشام: بهت نمیاد...
من: اِ توام شنیدی؟ وای خیلی گشنمه...
آرشام: من که ناهار فرستادم آرایشگاه...
من: بله چرا انقدر زیاد؟ برای شامشونم موند...من میل نداشتم زیاد نخوردم...
آرشام به میز که دیگه کامل برامون چیدی بودن اشاره کرد و گفت حالا بخور...
یه نگاه به غذاها که از هرکدوم تو یه ظرف که نه میشد گفت بشقاب نه دیس برامون ریخته بودن انداختم: سوپ، جوجه چینی، باقالی پلو و گوشت, فسنجون و ژله و کرم کارامل...
ای بابا دوباره این فیلمبردار پیداش شد...
فیلمبردار: آقا دوماد یه تیکه جوجه که خیلی بزرگ نباشه بردار با چنگال بزار تو دهن عروس خانم... و بعد منم برعکس اینکار و کردم...بعدم یه تیکه گوشت...بعدم که مثلا تموم کردیم و گیلاسایی که انا برامون ریخته بود و زدیم به هم طبق رسم اول نزدیک دهنم کردم کمی مکث و بد یکم خوردم...
آرشام: نه خوشم اومد اینکاره ای فکر می کردم با یه امل ازدواج کردم...
چشمام شد 15 تا..!!! چی؟!!!! اُمُل... چقدر بی ادب ...حداقل نمی گه پیشش نگم زشته...پشت چشمی نازک کردم و بعد از اینکه فیلمبردار رفت شروع کردیم به خوردن...
من که اگه سوپ میخوردم دیگه نمی تونستم چیزی بخورم... واسه همین شروع کردم جوجه چینی و فتح کردن...آرشام با من خورد.
وقتی به خودم اومدم که در حال ترکیدن بودم و داشتن می گفتن که باید بریم...
یه سری رفتن اما تموم ماشینا آماده باش بودن برای دور دور کردن...واقعا هیچی به اندازه این عروس کشون مزه نمیداد...
نشستیم تو ماشین بازم فیلمبردار مثل جوجه اردک زشت اومد دنبال ما... اونم با ماشین پشتیمون بود.... خداییش دلم براش میسوزه امروز جای غذا از دست ما حرص خورد فقط....
نشستیم و د برو که رفتیم... اول جهانشهر و بعد عظیمیه بعدم طبق معمول پای کوه ...آرشام میخواست بپیچه بام که گفتم آرشام نگه دار...
آرشام: چرا؟
من: نگه دار دیگه...
آرشام نگه داشت:
آرشام: بفرما...
من: جاها عوض...
چشماش گرد شد و گفت یعنی چی؟
من: جاها عوض دیگه...
آرشام: ببین این با پراید خیلی فرق داره بیخیال شو...اومد حرکت کنه که دستم و گذاشتم رو فرمونم و گفتم:
من: می گم جاها عوض بگو چشم ...من قبلا هم پُرشه روندم...
آرشام پوز خندی زدو گفت جدا تو خواب؟
من: نخیر ماشین همدانشکده ایام...مگه نمیبینی انقدر بوق بوق کردن کر شدم...پیاده شو...
آرشام دستم و گرفت من دوباره در ماشین و بستم...
آرشام: کدوم همدانشکده ای؟
من: آروم تر مچ دستم شکست... بزار بهت میگم فعلا راه بیفتیم همه صداشون درومده...
پیاده شدم آرشامم پیاده شد... رو به سه تا پسران ساقدوش گفتم جاهاتون و با کناریتون عوض کنید...خوب شد رانندگی بلد بودنا...هستی که با خودم گواهینامه گرفت... نشستم و حرکت کردم حالا همه میومدن کنار ماشین جیغ جیغ میکردن...آرشامم میخندید و در همون حین گفت:
خوب میشنوم...
من: هیچی بابا یه روز یکی از همکلاسیامون که دستش شکسته بود ازم خواست ببرمش شهرشون...من بودم و فاطی و... خونش اینجا نبود بروجرد بود... منم بردمش اونم پُرشه داشت...پّرشه مشکی...
آرشام: واقعا این دخترا رو هیچوقت نمیشه شناخت... بعد سرش و روبه بیرون کردم و برای آتوسای بیشعور که کنار ماشینمون بود بوس فرستاد...این ساقدوشا کوشن پس؟؟
بعد از دور زدن بیشتر مهمونا رفتن از 500 نفر شدیم شاید 80 نفر.... تو باغم میزو وصندلی چیده بودن آنا من و برد بالا و گفت :
آنا: یه سوپرازتم اینجاست..
من فوری کفشام و دراوردم و گفتم وایی نگو که خیلی خسته ام...
آرشام یه جعبه دراورد و گفت پاشو پاشو... آرشام می گفت قراره با هم برقصین اونم مبارزه خاموش...
من: ببین اون رقص واسه امشب نیست اصلا درست نیست... می دونی که حالتای اغوا کننده و س ک س ی داره...
آنا: پاشو ببینم خودتون رعایت کنید دیگه بعد یه کفش تخت با یه پیراهن از جنس ریون و به رنگ مشکی دراورد و گفت پاشو بپوش منم با کلی غر زدن ساپورت پوشیدم و بعدم پیراهن که تا زر باسنم بود و بعدم کفشا...آخیش چه کفش راحتی ...به کمک آنا تاجمم دراوردم ...موهامم که تا 300 سال دیگه هم فراش باز نمیه...( اگه می خوایید موتون این مدل دراد... یه کم یه کم از موتون بگیرید بهش تافت یا چسب موی فراوون بزنید بعد کامل بمالید روش چند بار که با دست رو موتون بکشید مو کاملا بهم می چسبه بعد بپیچید دور بابلیس اگر بابلیس ندارید بپیچید دور اتوی مو البته اتوی مو نباید خیلی پهن باشه ، چند ثانیه نگه دارید بعد ول کنید...موتون دقیقا مدل عروسکی فر میشه...)
بعد از یه دور کَل و رقصیدن با آرشام... همونجور نشستم تو ماشین که بریم سمت خونه...خدا کنه همسایه ها نبینن الان می گن عروس کو پس؟ حتما جا مونده...
همه همون پایین گریه کردن و باهامون خدافظی کردن...خودم نخواستم برم خونمون برای خدافظی چون می دونستم برام سخته بخوام از خونه دل بکنم... آرشام با دستش صورتم و پاک کرد و رفتیم بالا... رفتم تو خونه برقا خاموش بود و چیزی نمیدیدم اما خونه پر بود از بوی گل رز...قرار بود امروز کمی از گلایی که مهریم بود داده شه حتما همونه...آرشام برقارو زد وای نازی خونه خیلی خوشمل شده بود...تموم گلدونای خونه پر بود از گلای رز...
همینجور داشتم نگاه می کردم که بین زمین و اسمون معلق شدم...یه جیغ خفه کشیدم آخا خیلی ناگهانی بود...چشمام و که باز کردم تو بغل آرشام بودم...بهم خندید و گفت:
آرشام: خیلیم ناگهانی نبود تو که می دونستی من الان تا تخت باید بغلت کنم...
من: چشم از چشماش گرفتم و به گره کرواتش نگاه کردم و گفتم حواسم نبود...
آرشام چیزی نگفت و من وبرد تو اتاق و گذاشت رو تخت...
من: می خوام برم حموم با این مو نمی تونم بخوابم...
آرشام: خوب ما نمی خواییم بخوابیم که عزیزم...
یکم خجالت کشیدم و گفتم: من باید برم حموم اول...
آرشام رفت و در حموم و باز کرد و گفت بفرما خانم... بلند شدم و رفتم تو حموم...
آرشام با شیطنت گفت منم بیام...
من: نه تو بعد از من بیا...لباسام و در آوردم وای باید وان و میزاشتم پر شه بیخیال رفتم اون یکی حموم...
به هر زحمتی بود تموم چسب موی موهام و شستم و با صابونی که رویا گفته بود تموم صورتم و پاک کردم... اومدم بیرون...
آرشام نبود اما یه لباس خواب مشکی قرمز برام انتخاب کرده بود...واقعا مردا چراانقدر عشق قرمزن؟!!!لباس و پوشیدم و موهام و شونه زدم ...انقدر با حوله آب موهام و گرفتم که انگار نه انگار الان حموم بودم...یه کرم به صورتم زدم و با یه رژ... کمی عطرم رو خودم خالی کردم...
رفتم بیرون...آرشامم حموم بود صدای آب میومد... رفتم رو تخت و خوابیدم...کمی استرس داشتم و از اونجایی که من اگه استرس داشته باشم خوابم نمیبره نفهمیدم کی خوابم برد...!!!!
******
دم دمای صبح بود بیدار شدم...آرشام لخت بود یعنی فقط شورتش تنش بود... کامل بغلم کرده بود... لبخندی زدم و دستم و گذاشتم رو دستش...خواب بود...
وای من خوابم برد این بیچاره حتما دلش نیومده بیدارم کنه...اشکال نداره همون بهتر که اتفاقی نیافتاد...
من معتقدم که شب اول که خسته ایم نباید اتفاقی بیفته چون خاطره خوشی به جا نمیزاره و ممکنه خیلیا از نزدیکی به هم زده بشن ...این و روانشناسا هم میگن... ***

اینم شروع قسمت سخت زندگی من... امیدوارم قسمت همتون بشه!!!! ( برداشت بد نکنید منظورم این بود ایشاالله عروسیتون....شب همگی بخیر...