آرشام: نانا خوب مارک و بگو بزار ستش و جمع کنن برات...
من:خوب بزار هر کدوم بهتره بخرم...
آرشام: اصلا تو بگو از نظر خودت بهترین مارک لوازم آرایش چیه؟
من: خوب لورآل و بورجوایس...
آرشام: خانم ست لورآل و بورجوایس و برامون جمع کنید... خودتونم بچینید تو کیفشون...
من: ای دیوونه دو تاش زیاده...
آرشام: عوضش من راحتم هر دقه نباید بیفتم تو خیابون دنبال رژ و ...
آرشام: راستی اُتو برنزم بخر.!!!
من: جانم:؟ اتو برنز؟ اونوقت چرا؟؟
آرشام: خوب گاهی برنز کن...تنوع دیگه...
نگاه کن تر و خدا خجالتم نمیکشه...
من: زن برنز می خواستی نباید میومدی در خونه ما... و بعد رفتم سمت خانمه ببینم یه وقت این تِسترارو نندازه بهمون...عادت دارن آخه...
آرشام: نه دیوونه می گم گاهی خوبه... اه اصلا من چرا دارم به تو میگم...
آرشام: خانم اتو برنز هم بزارین... از بهترین مارک با بهترین جنس...
من: آرشام بابا اتو برنز به مرور رنگ پوستت و زرد می کنه من که عمرا بزنم...
آرشام: محض احتیاط بخریم حالا...
محظ احتیاط داره مگه... ای خداااا...
بعد از لوازم آرایشی ... کیف و کفش و کلا چند دست لباسی که خودمم نمی دونم چرا اما همینجوری خریده بودم و گذاشتیم تو ماشین... حالا وقت اصل کاری بود...لباس عروس... خوبه واسه خرید اون بود که اولم اومدیما...همه چی خریدیم اون مونده...
********
از رو جایگاه اومدم پایین و گفتم چطوره؟
آرشام: اخم کرد و گفت: نه اصلا...
من: از اولم گفتم نمیپسندی... نگفتم؟ فقط می خوای من و عذاب بدی... بعدم این لباس منه و من می خوام بپوشمش ...سعی کن انقدر ایرادای بنی اسرائیلی نگیری... خودمم ازین لباس خوشم نیومد...فقط پوشیدم که ببینی وقتی می گم نه یعنی نه... یعدم رفتم تو اتاق واسه تعویض...
آخه این چی چی لباس بود؟ پهلوهام همه زده بود بیرون... من می دونم چرا ناراحته... چون قراره آخر شب هم بریم خونه خودشون و اونجا هم مختلط هستیم ناراحته... من نمی دونم چرااز این غیرتا به انا نشون نمی ده...؟؟؟
دوباره برگشتیم همون مغازه که من از لباس عروسشون خوشم اومده بود همون و خریدیم و تموم خدا رو شکر که هم کفشش بود و هم کیفش... یه تاج خیلی شیکم داشت که مثل خود لباس عروس سبکش اروپایی بود...
آرشام: خسته شدی؟
من: خسته...پاهام داره میفته...
آرشام: مونده حالا...
من: چی؟
آرشام: لباس حنابندون و لباس پاتختی...
من: وای خدا... حنابندون و هستم اما من پا تختی نمی گیرم...
آرشام: چرا باید بگیری... نمی خوای خانم شدنت و جشن بگیری...؟
من: ای بابا... این خجالت و قورت داده ها... نمی گه شاید دختر مردم آب شه...
من: نمی خوام ... بعدم حالا معلوم نیست که من خانم شم... شرطت یادت رفت؟
آرشام بازوم و گرفت و گفت:
آرشام: تو که گفتی قبولش نداری که؟
بازوم و بیشتر فشار داد و گفت:
نظرت عوض شده؟ چرا؟
من: ببین هم بازوم درد گرفته...هم همه دارن یه جوری نگامون می کنن... یه شوخی ساده بود... آروم باش...آروم
آرشام دستم و ول کرد و عصبی یه دست تو موهاش کشید... و رفتیم به انتهای پاساژ... واسه حنا بندونم نقشه داشتم... چون جشن نامزدیم نتونستم یه رقص درست و حسابی انجام بدم که...عروسی هم نمی تونم چون لباسا دست و پا گیرن...
اول از همه یه پیراهن زیتونی روشنِ حریر- تور خریدم که خیلی شیک بود و قشنگ ... کلا مخصوص حنابندون هم بود... بعد می مونه کار اصلیم...
من: آرشام: بیا بریم طبقه بالا ببینیم...لباس واسه رقص عربی داره...
آرشام که تاحالا اخمش تو دهنش بود خندید و گفت:
آرشام: می خوای برام عربی برقصی...
نگاه کن ترو خدا نیشش عین کش تنبون کش اومده...
من: بیا سوپرایزه...
کل پاساژ . گشتم مگه یه چیز ست پیدا میشد؟ آخر سر هم یه تاپ و یه دامن مشکی لیموویی که بهش کلی زنگوله منگوله وصل بود و با یه گره همشون باز می شد و یه لباس اسپرت ناز مشکی میشد خریدم... یه کفش اسپرت مشکی هم خریدم که خیلی به لباسم میاد...
آرشام: بهت میومد...
من: می دونم...
آرشام: اعتماد به سقف
من: نچ آسمون
آرشام: بیخیال حس کل کل نیست... بیا بریم... واسه پا تختیتم وسیله بگیر...
من: نمی خواد...من پا تختی نمی گیرم...
آرشام: می گیریم...
من: ببین اون جشن واسه منه...منم می گم نمی خوام.... تازشم تو که تو اون جشن نیستی...
آرشام: ببین نانا می گیریم ...
برای منم بد نمیشد...باشه حرفی نیست...
من: باشه پس بریم...
حالا دیگه کل پاساژ و گشتم برای یه دست لباس که بشه باهاش یه بابا کرم مشت رقصید...
بلاخره هم یه شلوار پارچه ای مشکی با یه بلوز آستین سه ربع مشکی که یه کروات سفید داشت خریدم... یه کلاه مشکی هم خریدم... عااالی شد... اما پا تختی روز شیطونیه... این یه دست کمه...
آرشامم که خوشش اومده بود هر لباسی می دید می گفت این و پرو کن... !!!!
یه نیم تنه و دامن کوتاه هم رنگ مشکی قرمز خریدم و بعد تموم...اما...
فکر کردم خریدام تموم شده.. آرشام پولو که حساب کرد رفت بیرون...آخه نمی دونم بحث به کجا رسید دختره فهمید من مامایی خوندم... داشتم ج سولاش و میدادم که آرشام رفت بیرون مثلا ما راحت باشیم...
رفتم بیرون دیدم آرشام مثل این پسر بچه هایی که فقیرن و میشینن بستنی دست مردم و نگاه می کننا... وایساده داره از پشت ویترین چشم لباس زیرا رو در میاره...
رفتم جلو گفتم:
من: خجالت بکش ... حداقل غیر مستقیم تر نگاه کن...
آرشام: یادمون رفت ازینا بخریم
اوخیییی...نازی بچم چه با نمک گفت...
من: خوب یه لحظه ایستَ کن من برم بخرم بیام...
آرشام : فکر کردی اگه بزارم تنها بری... سلیقه منم باید باشه...
من: حداقل یکم قرمز شو فکر نکنن بی حیاییم... بابا فکر منم باش از صبح هزار بار آب شدم...
آرشام: آب شدن نداره... خوب من باید بپسندم...
م: حتما خودتم باید بپوشی... تو چقدر خود خواهی انقدر من من نکن... خودم می دونم سلیقت چیه نمی خواد بیای تو...زشته...
آرشام: هیچم زشت نیست...بعدم سلیقه من چیه؟
من: قرمز آتیشی دیگه؟
آرشام: این یکیشه...
من: آرشام جان رنگای تند دیگه؟ خوب من خودم می دونم سلیقه مردا چیه نمی خواد بیای... و بعد برگشتم که برم سمت در مغازه....
مچ دستم و گرفت و برم گردوند...
آرشام: شما سلیقه مردا رو از کجا می دونی؟
پوف از دست این...
من: آرشام 1. از حدت نگذر... 2. نزار بیفتم رو دنده لج... 3. مچ دستم و ول کنه...4: برو زورِ بازوت و به یکی مثل خودت نشون بده اونوقت ببینم له شدتم واسه من میاد. یا نه؟..
دستم و از دستش کشیدم ورفتم تو مغازه...
من: سلام...
خانم: سلام عزیزم ...خوش اومدی... می تونم کمکت کنم/؟
اومدم بگم بله که ...
آرشام: سلام... بله... مدلای ژورنالتون لطفا...
برگشتم سمتش...پوووفف...بسوزه پدر تجربه... نه که فکر کنید گر گوریما...اما تا حالا لباس زیر از رو ژورنال انتخاب نکردم...
خانمِ لباس زیر فروش!!!!!: بله حتما لطف کنید بشینید تا براتون بیارم...
نشستم و با حرص به آرشام نگاه کردم...آرشامم نشست و یه چشمک دق درار بهم تحویل داد...
ژورنالا رو برامون آورد و خودشم نشست... راجع به تکک تکشون توضیح داد...
آرشامم که ماشاالله انگار خودش عروسه...
آرشام: نانا این ست مشکی به رنگ پوستت میاد...خانم این و می خواییم...
آرشام: نانا این ست قرمز نازه نه؟ ....خانم این و می خواییم..
آرشام: نانا این ست فیروزه ای خیلی بهت میاد مطمئنم...
آرشام: این دو تا ست مشکی و این ست پلنگی رو هم که دور روناش بند خورده می خواییم...
آرشام آروم اومد در گوشم گفت: این پلنگیه خیلی قشنگه نه/؟ وحشی نشونت میده منم دوست دارم...
یااااا قمر... چشمام هر کدوم شد قد یه سکه 1000 تومنی... !! نمی دونم قیافم چه شکلی شد که هم فروشنده هم آرشام با هم زدن زیر خنده.... خودم و جمع و جور کردم و یه نگاه به جفتشون انداختم که ساکت شدن... فروشنده ی پررو به حرفمون گوش داده بود...
فروشنده: خانمی سایزت چنده؟
من: 75...
فروشنده: عااالیه.... فقط ژورنالی می خواستی.؟ مدلای جک دار و اسفنجیمونم قشنگه...
من: لباس خواب انتخاب کنم میام... شما چند تا جک دار برام سوا کنید...
واسه لباس خوابم همون آش و همون کاسه با این تفاوت که خانم فروشنده نبود ...
یه پیراهن حریر تا زیر باسنم رنگ مشکیش و صورتیش انتخاب شد... یه لباس ساتن سبز تا زانو... یه حریر قرمز تا وسطای باسنم...
.........
وای خدا انقدر که برای لباس زیر و خواب حرص خوردم برای لباس عروس نخوردم...
من: بیا بریم یهو خریدای تو رو هم انجام بدیم
آرشام: بریم راستی نظرت چیه منم کت و شلوارم سفید باشه...
من: اصلا... رنگ لباس دوماد با عروس تضاد داشته باشه خیلی قشنگتره...
آرشام: حالا بریم...
من: ببین تا حالا سلیقه تو بود حالا من.....
************************************************** ************************************
هیچ جا مثل رختخواب گرم و نرم خودم نمیشه...احساس می کنم پاهام داره کنده میشه ای خدا...خوبه دیگه جز جهیزیه کاری نمونده( اخه نیست خرید جهیزیه کار آسونیه!!!) همه خریدای عروسی انجام شد... راستی اصلا یاد سالن برای حنابندون نبودما... با خودمونه...سالن عروسی چی؟ یعنی باز دوباره باغ؟ نه دیگه باغ بسه... عروسیمون تو تالار باشه...آخر شب خونه باباش مثل باغ می مونه دیگه.... راستی یادم باشه به سیامک زنگ بزنم میخوام بگم دوست دخترش یکی از ساقدوشام باشه...خودم ساقدوش آرشام...سیاوش انا م یکی از ساقدوشا... هستی دختر خالم یکی...احساس می کنم پسر عمم دوسش داره...پس جفت هستی هم کیوان پسر عمم باشه...راستی مامان و بابا هنوز لباس نخریدنا...
با همین افکار درهم بود که چشمای خمار شده از خستگیم روی هم افتاد...


***************************************************


آخرین امتحانمم دادم تموم... حالا همه بچه های اکیپمون ریختن تو ماشینا داریم میریم پارک روز آخری خوش بگذرونیم...قرارمون همین بود...
...
دو تا زیر انداز تقریبا بزرگ کنار هم پهن کردیم و نشستیم... کلا 15 نفر بودیم... چند تا از پسرامون با دو تا از دخترا رفتن خرید....بچه شرا همه نشسته بودیم به هم نگاه می کردیم...
داشتم ج اس آرشام و می دادم که گفت کجایی؟
من: سلام گلم... من به بچه ها رفتیم پارک...چون روز آخره زود میرم خونه...
محمد: بچه ها بیایید شعر بخونیم... پایه اید؟
همه می گفتن پایه ایم اما کسی چیزی نمی خوند... آخر سر محمد گفت...
محمد: ای بابا یه چیز می گم بهتون بر می خوره ها... باشه پس من می خونم شما بگید بله؟ باشه؟
ما: باشه...
محمد صداش و دخترونه کرد و شروع کرد:

عمو سبزي فروش
بله
سبزي كم فروش
بله
سبزي گل داره
بله
در و دل داره
بله
عمو سبزي فروش
بله
خيار چنبر داري
بله
تربچه ت گليه
بله
ته ش قنبليه
بله
عمو سبزي فروش
بله...


بسه بسه آبرومون و بردید... آهنگ دیگه بلد نبودیید؟
برگشتیم سمت بچه ها که از خرید برگشته بودن و گفتیم: دلتونم بخواد...اونا هم نشستن و شروع کردیم به گفتن چرت و پرت و...
سرم رفت تو گوشی اس آرشام و خوندم و سرم و بالا کردم که یه حرفی بزنم..اما دیدم سیامک و یه دختر دارن با هم قدم میزنن... حتما دوست دخترشه...بلند شدم و بعد از گفتن الان میام به بچه ها رفتم سمتشون...
از پشت نزدیکشون شدم و گفتم..:
اُ اُ شیطونم که هستی...با خانم چه نسبتی دارین سیامک خان؟؟
سیامک و المیرا جفتشون برگشتن سیامک اول کمی متعجب شد اما بعد خندید و بهم دست داد و گفت تو اینجا چه کار می کنی؟
من : با دوستا اومدیم روز آخری دور هم باشیم...
یه نگاه به المیرا انداختم که بهم اخم کرده بود...اوخی نازی حتما حسودیش شده...
من: سیامک معرف نمی کنی؟
سیامک: اوه ببخشید...
المیرا جان زن آرشام پسر خالمه... ساناز توام که المیرا و میشناسی دیگه...
من: دستم و بردم جلو به المیرا دست دادم و گفتم بله که میشناسم...خوشوقتم خانمی...
المیرا: ای وای پس شما ساناز خانمی و بعد اومد جلو گونه من و بوسید...
بمیرم طفل معصوم فکر کرده من زن دومم!!!
با هم نشستیم روی صندلی و گفتم خوب شد دیدمتون... راستی مگه پارکای کرج و ازتون گرفتن که اومدین اینجا...
سیامک: نه اما اونجا دیگه تکراری شده بود... و بعد با المیرا زدن زیر خنده...
به گفتن ای شیطونا اکتفا کردم و گفتم...:
من: راستی خوب شد دیدمتون./..دوست دارم یکی از ساقدوشای من و آرشام تو و المیرا باشین...قبول؟
المیرا: مگه منم دعوتم...
من: آره عزیزم...
سیامک : اما من هنوز المیرا رو به مامان اینا معرفی نکردم...
المیرا با ناراحتی سرش و انداخت پایین...
منم دست المیرا رو گرفتم و گفتم اما المیرا حتما باید یکی از ساقدوشای من باشه... توام می تونی همون شب به مامانت اینا معرفیش کنی بهترین فرصت... المیرا جان کارت برای خانوادتم هست...اونا هم می تونن تشریف بیارن که آشناییتوت همونجا شروع شه دیگه...
المیرا: وااای مرسی تو چقدر مهربونی...
سیامک: خوب باز تو احساساتت قلمبه زد بیرون؟
المیرا زد به شونه سیامک و گفت:
المیرا: ا سیا من فقط گفتم مهربونه... از تو که هیچ کاری بر نمیاد...
سیامک خندید و گفت:
سیامک: راستی گفتی ساقدوشات؟ یعنی کیا هستن دیگه؟
من: حدس بزن از عشاق تابلو فامیل...البته فقط یکی و میشناسی...
سیامک کمی فکر کرد و گفت نمی دونم...
من: بیچاره المیرا...خدایا این پت کی بود که گیر المیرا افتاد...
سیامک: نگران نباش ساناز جان المیرا هم خودش متِ... بعد دو تایی باهم زدن زیر خنده و المیرا گفت:
خیلی بدی سیا...
من: خوب نمی خواد دعوا کنید... یه جفتشون که هستی دختر خالم با کیوان پسر عممه... یه جفتشونم انا و سیاوش...
سیامک: ای ول...بابا باهوش...توام فهمیدی این دو تا یه چیزشون هست پس...
من: آره بابا تابلواِ...
خیلی خوب شد...
من: فقظ المیرا جان می دونی که ساقدوشام لباساشون باید ست باشه... واسه آخر هفته می تونی بیای؟ جمعه؟ بریم که خریدای شمام انجام بدیم که من با خیال راحت برم سراغ جهیزیه..
المیرا: باشه....منم اونروز بیکارم...
من: خانوادت که مشکلی ندارن:؟
المیرا: نه...
من: خوب خدا رو شکر...من با بقیه هم هماهنگ می کنم که بریم...
و بعد از کلی تعارف که بیان تو جمع ما قبول نکردن و منم باهاشون خدافظی کردم و رفتم پیش بچه ها...
***
در کل روز خوبی بود بچه ها که با من بودن و رسوندم خونشون و خودمم سر جهانشهر با آرشام قرار دارم...یه آرایشگاه پیدا کردم کارش عااالی تر از چهره به چهرست... کلا از کاراش که تو گوشی دوستم بود خوشم اومد برم ببینم چه جوریاست دیگه...
........................
آرشام بهم پول داد و من رفتم بالا... دو تا واحد بود... یکی مخصوص آرایش و مراقبتهای پوستی یکیش هم مو...
زنگ قسمت آرایش و زیبایی و زدم و در و برام باز کردن و من رفتم داخل...
بعد از دیدن نمونه کاراش و صحبت... کردن راجع به همه چی گفتم:
من: من سه تا ساقدوش دارم که می خوام مثل هم درست شن...یعنی با گریم خیلی به هم نزدیک شن و شبیه هم...
آرایشگر که حالا فهمیدم اسمش رویاست: هیچ مشکلی نیست... کار آرایشت با منه... آرایش دوستات و میسپرم به ستاره و مهسا... اونا هم کارشون عااالیه... ولی من عروسام و خودم درست می کنم...کار موهاتم که گفتم با خانم شِیوانیه... خیالت راحت باشه... پس ساقدوش داری؟ اولین عروسم هستی که می خوای ساقدوشات ست هم باشن و کلا سه تا ساقدوش داره...
من: آره کلی برنامه براشون دارم... ساقدوشام جفتای عاشق هستن...
رویا: اُه پس عاللیه... خیالت راحت باشه...بسپار به من...
من : خیالم راحته... راستی می خوام سبک آرایشم باهاشون فرق داشته باشه...
رویا: لبخند اطمینان بخشی زد و گفت:خیالت راحت...تو فرشته مجلسی و سبک مهسا و ستاره با من خیلی فرق داره...
من: خوبه...فقط من حنابندونم یک روز با عروسیم فاصله داره...
رویا: باشه روز دقیق و به من می گی می خوام یادداشت کنم عزیزم...بله 28 تیر یعنی 28 همین ماه حنابندونمه و سی ام هم عروسیم...سی و یکم هم پاتختی...
رویا : خوب پس بیست و پنجم همین ماه اینجا باش برای یه سری ماساژ و کراتینه کردن... و 27 بیا برای اپیلاسون... 29 هم یه روز قبل از عروسیت بیا برای پاکسازی پوست و یه چک کلی... راستی نظرم اینه که موت و رنگ کنی...
و همینجور که حرف میزد تند تند یادداشتم می کرد...
من: رنگ؟ باشه ببینید من خودم و میسپارم به شما از کارتون خوشم اومده امیدوارم جوری باشه که بازم اینوری بیام...
رویا: خیالت راحت تو خودت نازی من نازترت می کنم... جوری که عروستم بیاری اینجا...
یکی از کار کنا که بعد فهمیدم مهساست خنده ای کرد و گفت تازه خرش و سوار شده اوووووو کو تا کره خرش....
حرفش خنده دار بودا اما یعنی آرشام خره منم سوارش شدم؟
رویا خنده ای کرد اما زود جمع و جورش کرد و گفت: مهسا هزار بار !!! گفتم با این شوخیات شاید یکی ناراحت شه... و بعد رو به من گفت خیلی شوخ طبعِ...
من: بزارید راحت باشه... و بعد از دادن کمی پول خداحافظی کردم و رفتم بیرون و تقویمی کوچیکی که رویا توش وقتام و نوشته بود گذاشتم تو کیفم... کاراش عااالی بود اما کی باورش میشه من با اون سه روزی که میرم و سه تا ساقدوشم 3 ملیون بدم؟؟!!!! خوب باید خوشگل شم... شوهرم مثلا پولداره ها...
آتلیه هم شد آتلیه کلاسیک که هم تو خود رایشگاه کاراش بود هم با آرشام رفتیم دیدیم...خوشم اومد...

....
دوباره مثل همیشه هیچ جا رخت خواب خود آدم نمیشه... اما نمی دونم چرا خوابم نمیبرد...راستی با آنا و هستی و همینطور سیاوش و کیوان هماهنگ کردم همشون خیلی خوشحال شدن و با کله قبول کردن جمعه 10 صبح همشون و سر جهانشهر ببینیم که هر کی با جفتی که من انتخاب کردم مثل جوجه اردک زشت دنبال ماشین ما راه بیفتن بریم تهران براشون لباس بخریم.... وای راستی باید چند دست لباس اسپرت بخرم چند روز قبل عروسی با آرشام بریم آتلیه گفته باید با لباسای اسپرت ازمون عکس بگیره...
دیدم نه مثل اینکه با افکار درهمم خوابم نمیبره پس هندزفریم و گذاشتم تو گوشم ورفتم تو پلی لیستم و همینجوری پلی کردم...از شانسم آهنگ مورد علاقم درومد.:


زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
گاهی از مدرسه و کیف و کتاب گفتی برام
گاهی از شیطونی های بی حساب گفتی برام
گاهی از مردم بی عاطفه نالیدی واسم
گاهی از عاشقی و رنج و عذاب گفتی برام
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
کاشکی میشد که بخندم همیشه
چه کنم دست خودم نیست نمیشه
دیگه اون روزهای زیبا نمیاد
دیگه اون خنده به لبها نمیاد
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
گاهی از مدرسه و کیف و کتاب گفتی برام
گاهی از شیطونی های بی حساب گفتی برام
گاهی از مردم بی عاطفه نالیدی واسم
گاهی از عاشقی و رنج و عذاب گفتی برام
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره




*********************************************



پس یعنی ما نمی تونیم از لباسای مارک چیزی براتون پیدا کنیم...چون یا سایزتون نیست یا کلا تکِ... یا خوشتون نمیاد...اشکال نداره ..آرشام ببرمون کوچه برلند اونجا شک ندارم پیدا می کنن...آرشام چیزی نگفت و همه سوار ماشیناشون شدن...
حالا اگه من بودم نمی رفتا... دیووونه...
*****
من: من که می گم همین... و بعد با صدای یکمی بلند تر گفتم : هستی، آنا اون تو چکار می کنید بیایید دیگه... المیرا پوشید...آنا در اتاق پرو و باز کرد گفت:
آنا: کولی بازی در نیار اومدم... چطوره؟
من: وااای خیلی بهت میاد... کلا رنگ آبی به همه میاد... به المیرا هم میومد...
انا: مگه اونا هم پوشیدن؟ پیراهن که یکی نداشت...
من: چرا از مغازه بغلی که مدلش و داشت گرفت...
آنا... آها...بگو سیاوش بیاد ببینه...
من: منتظر بودی من رسمیش کنم...خجالت بکش...
آنا: خجالت واسه چی بکشم؟ خجالت باید من و بکشه!!!!بگو بیاد دیگه...
من: پوووف حالا اگه ما بودیم هزار جور رنگ عوض می کردیما.... حداقل قرمز شو یکم!!!! و بعد رفتم و سیاوش و صدا کردم...
سیامکم که از دراتاق پرو المیرا تکون نمی خورد... اما کیوان و هستی...کیوان اصلا نیومد نگاه کنه...خوب این دو تا اولین بارشون بود که اصلا با هم میومدن بیرون... باید یکار می کردم یخشون باز شه...
نگاه به اتاق پرو هستی که بسته بود کردم..معلوم نیست داره اون تو چکار می کنه...رفتم سمت کیوان...
من: بهتر نیست از احساست بگی... دیگه وقتشه ها شایدم کمی دیر شده باشه...
کیوان با نگرانی گفت: دیر؟ چرا دیر؟
من: پس دوسش داری....؟ خوب هر دختری خاستگار داره دیگه... یکیشون سمج باشه و با موقعیت و اخلاق عااالی جواب دختر میشه بله... پس امروز وقتشه تو ماشینم که تنهایین...
کیوان سری تکون داد ورفت سمت اتاق پرو هستی...
پوففف ای بابا اینا چرا هیچ کدوم قرمز نمیشن؟!!! حسرت به دل موندما...
کیوان: هستی خانم میشه در و باز کنید..منم ببینم.؟
با این حرفش آرشام پقی زد زیر خنده...
آرشام: چی و ببینی پسر؟ مگه اون تو دلقک هست؟
کیوانم خندید و گفت: یه لحظه هول شدم ببخشید... بعد دوباره گفت هستی خانم سالمید؟
هستی: بله این زیپ بالا نمیره...
آنا از تو اتاق پرو داد زد: فیلمشه بابا واسه ما که بالا رفت...با دستای خودمونم بالا رفت....
هستی در و باز کرد ...اوخییی نازی بمیرم انگار سونا بود انقدر قرمز شده بود...خوب هم به خاطر هوای اون تو بود هم معلوم بود خجالت کشیده...
من: نَمیری آنا...
هستی: ساناز این و میبندی...
کیوان: نه من میبیندم...چقدر بهتون میاد...
ای خدا این تاحالا رو نداشتا...خوبه یه جرقه زدم...حالا سه تاشون پوشیده بودن... چقدرم ناز بود...اونروز آرشام سه تاشون و می دید... پس یعنی الان می تونن بیان بیرون تو آینه قدی خودشون و ببینن... آنا و المیرا مشکلی نداشتن هستی هم نه خیلی ولی یکم خجالتی بود... دیگه بلاخره اومدن بیرون...
عااااااالی بود...رنگ پوست سه تاشون سفید بود و آبی کاربنی خیلی بهشون میومد... ناز شده بودن...خودشونم که خوششون اومده بود... خدا رو شکر خدا باهامون یار بود که همون فروشگاه کفش و کیف هم داشت و ما ستشون و پیدا کردیم..و بعد از خریدشون زدیم بیرون که واسه آقایون هم خرید کنیم...اونا هم باید ست شن دیگه...
****
موقع ناهار همه حسابی خسته بودیم...
کیوان: بابا این ساقدوش چی بود تو بنا کردی؟ خسته شدم...
من: واسه شما که بد نشد و بعد به هستی اشاره کردم...
همه خندیدن و هستی سرش و انداخت پایین... خدا رو شکر این یکی رنگ عوض می کنه...عقده ای نشدم حداقل!!!
من: اما هنوز همه چی تموم نشده...
آنا: واای نه جان من...
من: اون دو تا دیگه با شما کار نداره... یه آرایشگاه آقایونه که من آرایشگاه پارسیان و انتخاب کردم چون گریمورش هم دانشکده ایمه و کاراش و دیدم حرف نداره...باهاش صحبت کردم که شما سه تا رو شبیه به هم درست کنه...اونم گفته نگران نباشم...آرشامم که با شماست...
آرشام: نگفته بودی؟ کی صحبت کردی؟ کی رفتی بیرون...
اوه اوه این از چشماش معلومه اگه چاره داشت من و تو همین جمع ناک اوت می کرد..
من: بعد از آخرین امتحانمون باهاش صحبت کردم...
سیامک: کی همون که اونروز تو پارک دخترونه می خوند؟
آرشام: کدوم پارک؟
سیامک که فکر کرد من به آرشام نگفتم با یه قیافه شرمنده سرش و انداخت پایین...
من: ا آرشام حواست کجاست...گفته بودم بعد از اخرین امتحان با اکیپمون می رم بیرون که ...رفتیم پارک و من سیامک و اونجا دیدم...
آرشام به یه آها اکتفا کرد و ولی در گوشم گفت:
آرشام: نگفته بودی اکیپتون پسرم داره...
من: تو هم نپرسیدی...چیز خیلی مهمی هم نبود...
دیگه حرفی زده نشد تا دوباره من شروع کردم...
من: بچه ها اون یکی و نگفتم...
ماشیناتون...
همه به هم گفتن: ماشینامون؟
من: آره دیگه مگه چیه...ماشیناتون باید ست باشه...ماشین ما همون پُرشه میشه اما نه زرد...آرشام پرشه قرمز می خوام باشه..؟
آرشام خیلی جدی به گفتن یه باشه اکتفا کرد...پوف حداقل جلو اینا حفظ آبرو کن... اما کسی متوجه نبود...
سیاوش: ببین من ماشینم سفیدِ...حداقل من دیگه ماشین کرایه نکن... سیامک و کیوان کرایه کنن...
سیامک: خوب منم ماشینم سفیدِ...
سیاوش: خو من ماشینم مدل بالاتره...
کیوان: منم ماشینم سفیده!!!!
بعد همه با هم زدیم زیر خنده...
من: باشه بابا همتون ماشین دارین ...همتونم ماشیناتون سفیده... بچه من با نظر سیاوش موافقم... کمِری خوبه...
سیامک: پس کرایه دو تا کمری سفید دستای ورشکست آرشام و میبوسه...
آرشام: اگه می دونستم یه عروس بردن انقدر استرس ودنگ و فنگ داره به جان خودم از این غلطا نمی کردم...
آنا: از قدیم گفتن ادم هر چی پولدارتر کِنِس تر...خجالت داره آرشام...
دیگه حرفی زده نشد و غذاهامون و خوردیم... بعد از رسیدن به میدون کرج... بچه ها همه از هم جدا شدیم...آرشامم که از وقتی فهمید تو اکیپمون پسرم بوده و من فقط با دخترا تو پارک نبودم اخماش رفته تو هم...شایدم برای اینکه من خودم با ارایشگرش حرف زدم ناراحت شده.... ای بابا...چه گیری کردیما...
آرشام: خوب...
بیا شروع شد...
من: خوب...
آرشام: چند نفر بودین؟ جفت جفت؟
من: کجا چند نفر بودیم؟
آرشام: کوچه علی چپ بن بستِِ برگرد!!!!!
زرشک !!!! فهمید خودم و زدم به اون راه....
من : آها پارک و می گی؟
برگشت یه نگاه عاقل اندر احمق بهم انداخت...
ای خدا مثلا خواستم دعوا نشه ها...
من: هیچی یه 15 نفری میشدیم... نه بابا جفت کجا بود... بیشتر دختر بودیم...
آرشام: چرا نگفتی پسرا هم هستن...
من: همچین می گی پسرا که انگار کل دانشگاه باهامون بودنا... من که گفتم با اکیپمون میریم...کلا از ترم اول با هم بودیم ... تحقیقاتمون بحثامون... کلا دیگه...
آرشام: حسابی هم خوش گذشته نه؟ کی صداش و دخترونه می کرد؟ آرایشگره؟
پیش خودم فکر کردم اگه بگم آره...ممکنه این فکر کنه خبریه و نره آرایشگاه ...
من: نه بابا...یه پسره هست انقدرم شفتِ که نگو... ( خدایا من و عفو کن )
آرشام: می دونستی جلفِ باهاشونِ اونوقت تو هم رفتی؟
ای بابا بدتر شد که... دیگه صبرم تموم شد....
من: تو چرا انقدر گیر میدی؟ من الان چند ساله میشناسمشون...خودمم بد و خوبم و تشخیص میدم...تو تازه اومدی تو زندگی من راجع به کسی قضاوت نکن...ببین من 26 سالمه من و نمی تونی تغییر بدی... روزیم که من ودیدی برات نقش بازی نکردم که بگی من و نمیشناسی از اولم همین بودم... می تونستی تحقیق کنی... این فرصت و داشتی... حقته که بدونی چکار می کنم...اما این حق و نداری که حتی فکر کنی کارام اشتباهه...چون من خودم درست و غلط و تشخیص میدم... یه بار گفتم الانم می گم پشیمونی یک کلم بگو...خلاص... نه من و اذیت کن نه خودت و.... این بحثم ادامه پیدا نکنه به نفع جفتمونه... نگاه نکن با کلی ذوق دارم برنامه عروسی رویاهام و میچینم و مدیریت می کنم...همه چی درسته اما یه چیز درست نیست...اونم تویی... دیگه گریم درومد...
من:فهمیدی آرشام: ؟ نگاه به خندم نکن که ظاهرمه...باطنم داره داغون میشه...باطنم هنوز نمیدونه شریکش کیه...من هنوز نشناختمت...نگه دار پیاده میشم...
آرشام سرعتش تند تر شده بود و نگه نمی داشت...
من با داد: مگه با تو نیستم می خوام تنها باشم نگه دار...یهو زد رو ترمز که نزدیک بود برم مثل مگس له شده بچسبم به شیشه... پیاده شدم و جهت مخالف ماشین حرکت...با جیغ لاستیکا برگشتم...رفته بود... خوبه انچنانی دعوامون نشده بودا!!!!! گفتم الان مثل فیلما دنده عقب می گیره میاد دنبالم...بعد من می گم خیلی بدی ؛ بد بد بد... بعد اون می گه حالا سوار شو من می گم نوموخوام.... بعد یهو ملت میریزن سر آرشام... بعد من می گم ولش کنید...ولی کسی صدام و نمیشنوه ...بعد که کتکش زدن من سوار ماشین میشم میبینم خیلی خونی شده... میریم باند و بتادین می خریم تو پارک همه رو براش میبندم!!!!! (یه اه جانسوز کشیدم و گفتم: همش رویا بود...کلا من همش تو رویا زندگی می کنم...)
و بعد ایستادم تا تاکسی بیاد... اولین تاکسی که رد میشد تا درِ دربست و شنید زودی وایساد و دنده عقب گرفت...منم نشستم و گفتم:
من: امامزاده حسن!!!!
راننده: خانم 50000 تومن میشه ها...
من: با اینکه حالم خراب بود اما این دیگه داشت سوء استفاده میکرد.گفتم:
من: آقا الان آژانس می گرفتم منو با 2500 میبرد اصلا نمی خوام پیاده میشم... راننده های دیگه 2000 می گیرن....
راننده: باشه خانم 2500 بشین...!!!!
نگاه کن تروخدا از 5000 تومن یهویی اومد چقدر... نشستم و چیزی نگفتم اونم راه افتاد....
*****
از کوچه امامزاده اومدم بیرون و به سمت شاه عباسی حرکت کردم... بازم مثل همیشه داشتم تو آرامش زیادی غرق میشدم که خوردم به یه دختره...
من: ببخشید خانم ...تقصیر من بود... متاسفم...
دختره: بله که تقیر تو بود...مگه کوری خانم؟
از کنارش رد شدم...وا مردم اعصاب ندارنا... دو دقیقه دیگه وایمیستادم میگفت باید وایسی افسر بیاد کروکی بکشه...گواهینامم می گیرفت×!!!
به گوشیم نگاه کردم نه مامان اینا زنگ زده بودن نه آرشام... نمی دونم چرا انتظار داشتم آرشام بهم زنگ بزنه... داشتم میزاشتمش تو کیفم که زنگ خورد...آنا بود...
من: جونم عزیزم...
آنا: فکر کردی آرشامم اونجوری جون میدی؟
من: نه دیوونه شمارت سیو بود با خودت بودم...
آنا: وااای الان نمیشه وگرنه همینجا از خوشحالی ولو میشدم...اخه سیاوشم هست.. ببین کجایی؟ می خواییم استارت خرید جهیزیه بزنیم...
من:وای نه انا من امروز خیلی خسته ام...
آنا: نگران نباش کار خاصی نمی کنیم... فعلا فقط برای اتاق خوابا میریم... نترس یه فروشگاه خیلی بزرگ تو مهرشهر هست ...اگه بگم هزاران طرح و مدل توش پیدا می کنی کم گفتم... همونجا می تونی
سه تا اتاق خوابت و دکور کنی...
من: باشه...من ماشین ندارما...
آنا: نترس من دارم عزیزم... کجا ببینمت؟
من الان سر شرافتم بیام اونور خیابون میشم سر جهانشهر...همونجا ببینمت...؟
انا: آره بشین تو پارک شرافت تا 10 مین دیگه اونجام...
من: باشه...فقط انا؟
انا: جانم: هیچی زود بیا و بعد قطع کردم...
می خواستم بپرسم آرشاامم میاد اما نپرسیدم...می دونستم ایده آرشامه که بریم برای جهیزیه...اما انگار که انا تنها می خواد بیاد... دختر 18 ساله جای اینکه بشینه درس بخونه... همش در حال گردشه...
*****
من: قبل از اینکه بریم...من باید اول خونه و ببینم...
انا: چه عجب یادت افتاد کلید آوردم و بعدم به سیاوش گفت: بپیچ سمت خونه آرشام...
...
خونه قشنگی بود...لوکس و شیک... همینکه وارد میشدی یه حال کوچیک بود شاید حدودا 25 متر بود... اینجا یه دست مبل شش نفره میخواست... کنارشم یه آشپزخونه اپن که خیلی شیک و ناز بود ...یعنی فقط دلم می خواست نگاش کنم خیلی مامان بود...اکازیون!!!!
بعد کنار آشپزخونه یه راهرو می خورد که انا گفت میره سمت اتاق خوابا و کنار راهرو هم یه در بود که آنا گفت سرویس بهداشتیه...اول رفتم سمت چپم که پذیرایی بود...اونجا هم همه چی عاااالی بود...اگه دکور شه فوق العاده میشه...حدودا شاید 50 متر بود...خوبه واسه من و آرشام بزرگم هست... اتاق خوابا هم عالی بودن...همه چی بیستِ بیست منتظر وسیله ها بود....
انا: فقط عزیزم اگه می خوای می تونی از کسی کمک بگیری یکی از دوستای آرشامم هست...
من: نه گلم...می خوام همه چیز با سلیقه خودم خریده و شه و با سلیقه خودم چیده شه...
سیاوش: از انتخاباتونم میشه فهمید خوش سلیقه اید پس جای نگرانی نیست...خوب بریم؟ تا مهر شهر برسیم یک ساعت راهه...تو این ترافیک ممکنه دیر ترم برسیم...
تو ماشین کسی حرفی نمیزد و منم از انا خواستم سیستم و روشن کنه... حداقل اون قار قار کنه...
آنا: سیاوش سیدیت چند تا اهنگه؟
سیاوش : می خوای چکار؟
آنا: تو بگو؟
سیاوش: 15 تا آلبومه... هر آلبوم حدودا 6 یا 7 تا آهنگ...
آنا برگشت سمت من و گفت خوب از 1 تا 15 یه عدد انتخاب کن.
من با گیجی گفتم 9...
آنا: خوب حالا از 1 تا 6
من: می خوای چه کار ...خوب 3...
آنا: خوب ببین من میزنم آلبوم 9 اهنگ 3 ...هر چی که بود یعنی آرشام خونده واسه تو...
من: واااا دیوونه...بیچاره سیاوش از دست تو چی می کشه...
سیاوش قاه قاه خندید...
انا: زهر مار سیاوش به چی میخندی؟؟//؟///
سیاوش خندش و جمع کرد اما ته چهرش هنوز می خندید...
انا: واقعا که سانی...
بعد با حالت قهر ازم رو برگردوند...
من: خیلی خوب بابا قهر نکن...شوخی کردم بزن ببینم اهنگش چیه...
دوباره با ذوق لبخندی زد و آهنگ و پلی کرد...
واااااااااااای این آهن خوشملِ... دوسش می دارم...آخ جووون....یعنی آرشام داره به من می گه؟



احساس

این احساسی که من دارم
شبیهِ بغضِ چشماته
که هر موقع که نیستی تو
شبیهِ سایه همراته
...
این احساسی که من دارم
اگرچه خیلی غمگینه
ولی وقتی تو رویامی
به قلبم خیلی می شینه
...
این احساسی که من دارم
فقط دوست داشتن محضه
دل عاشق به یادت هست
توی هر جا و هر لحظه
....
این احساسی که من دارم
مرور عشق دیروزه
که بعد از رفتنت بازم
برام انگار مرموزه
....
این احساسی که من دارم
از احساس تو لبریزه
که این روزای عمر من
برام شبهای پاییزه
....
این احساسی که من دارم
فقط شوق تورو داره
از اون وقتی که تو رفتی
دو چشمم اشک میباره