رمان چشم هایی به رنگ عسل3
با سرعتی باور نکردنی خود را به خانه رساندم .حال غریبی داشتم .با خستگی مفرطی وارد شدم و با تعجب
دریافتم که کسی در خانه نیست .یادداشت مادر که همیشه بر روی در یخچال نصب
می شد ، انتظار مرا می کشید .« شیدا جان! ما منزل دایی منصور هستیم .اگر
خسته نیستی بیا، در غیر اینصورت با ما تماس بگیر»
شماره منزا دایی را گرفتم . صدای مهران از آنطرف خط به گوش می رسید:
- بله؟!
- سلام مهران، خوبی؟
- سلام از بنده است! جنابعالی؟
- لوس بازی در نیار ، حوصله ندارم .در ضمن کلی هم خسته ام
- اِ...... شیدا تویی؟ به به ، چه عجب! پارسال دوست امسال آشنا! تو معلوم هست کجایی؟
- آره ، خونه مون
- خانم باهوش منظورم اینه که چرا سری به ما نمی زنی ؟ انگار سایه ات خیلی سنگین شده!
همیشه از سر و کله زدن با او لذت می بردم .لبخندی زدم:
- آره، اتفاقا چند تا وزنه بهش آویزونه! حالا به جای این پرحرفی ها گوشی رو بده به دایی ، کارش دارم
مهران
با دلخوری گوشی را به دایی داد .بعد از سلام و احوالپرسی ، دایی اصرار کرد
و گفت سریع حاضر شوم و به منزلشان بروم ، اما مجبور شدم به دلیل خستگی
زیاد، دعوتش را رد و عذرخواهی کنم .بعد هم مامان کلی سفارش کرد و تماس را
قطع کرد .شایان هم منزل یکی از دوستانش دعوت داشت . میلی به غذا نداشتم.
چند لقمه را به اجبار فرو دادم و خیلی سریع پریدم توی رختخواب!
در
حالیکه دستهایم را زیر سر قلاب میکردم ، به وقایع آن روز فکر کردم .بعد
غلتی زدم و با سماجت چشمهایم را روی هم فشردم و در سکوت سعی کردم به افکارم
اجازه ورود به ذهنم را ندهم !
ولی پس از چند لحظه، با ناتوانی چشم
گشودم و به چسب زخم دور انگشتم خیره شدم و با خنده گفتم:« آخی! اگه تو
نبودی هیچ بهانه ای برای فکر کردن نداشتم!»
دستم را مشت کردم و به خواب عمیقی فرو رفتم .
بمحض
اینکه زنگ ساعت به گوشم رسید .از رختخواب بیرون آمدم .خانه غرق در سکوت
بود ، ظاهرا همه از خستگی هنوز در خواب بودند .باز چشمم به چسب زخم افتاد و
بی اراده لبخند زدم! با کمترین سر و صدای ممکن، میز صبحانه را آماده کردم و
بعد از خوردن، بسرعت آماده و سپس روانه شرکت شدم . بعد از آن حادثه شوم ،
مدتها بود رانندگی را کنار گذاشته بودم، ولی مهارتم را از دست نداده و خیلی
زود به روال عادی برگشتم . طبق برنامه هر روز ، سر راه گلها را از فروشنده
گل فروشی که مرد مهربانی بنظر می رسید گرفتم .
باز هم اولین شخصی
بودم که به شرکت رسیدم .گلهای پژمرده قبل را از گلدان خارج کرده و گلهای
جدید را با دقت و وسواس بجای آن قرار دادم .گرچه سعی میکردم خود را بی
تفاوت نشان دهم ، ولی از لحظه ورود، ترسی مبهم و هیجانی مرموز، تمامی وجودم
را در برگرفته بود! بی اراده به قسمتی که دیروز آن حادثه رخ داده بود
کشیده شدم . با تعجب مشاهده کردم که همه جا تمیز شده و کوچکترین اثری از
شیشه خورده ها باقی نمانده است! با خود فکر کردم:« یعنی آقا حیدر در شرکت
است و من او را ندیدم؟!» دلم در سینه فرو ریخت .در همین افکار وهم آلود
بودم که صدای گیرا و پر طنینش از پشت سر، مرا از جا پراند:
- نگران نباشید ، من اونها رو تمیز کردم!
بازهم با ترس و جیغ خفه ای به عقب برگشتم و بلافاصله با دستپاچگی گفتم:
- آه! شمایید آقای متین؟! سلام، صبحتون بخیر!
به همراه لبخند گرمی سرش را به نشانه احترام تکان داد:
-
سلام! صبح شما هم بخیر! مثل اینکه باز شما رو
ترسوندم........واقعا معذرت میخوام، ولی تا جایی که من اطلاع دارم خانم
پناهی، سحرخیزترین کارمند این شرکت بود .مثل اینکه اشتباه کردم!!
سر به زیر انداختم و پاسخ دادم:
- شما لطف دارید .من بر حسب عادت ، زودتر از همه می رسم شرکت . شاید هم چون مسیر کوتاهی رو طی می کنم!
- شاید هم چون خیلی وقت شناس و منظم هستید! راستی دستتون چطوره؟ اذیتتون که نمی کنه؟!
- به لطف شما نه! یه زخم خیلی جزئیه و جای نگرانی نیست .حالا اگه امری دارید من در خدمتتون هستم!
بسمت اتاقش رفت و گفت:
- باز هم از بابت حادثه دیروز معذرت میخوام .حالا لطفا همراه من بیایید .
با
خونسردی مصنوعی، به دنبالش راه افتادم .از کجا اینطور ناگهانی پیدایش می
شد؟ واقعا که چقدر مرموز بود! به قول خانم کریمی شاید اصلا بیرون نمی رفت!
از پشت سر نگاهی به اندام ورزیده وشانه ها ستبرش انداختم. عضله های دستش که
تا آرنج مشخص بود ، محکم و پیچ در پیچ بنظر می رسید! پلوور آبی آسمانی و
شلوار جینی که پوشیده بود ، بسیار برازنده اش بود .لبم را به داندان گزیدم و
وارد دفتر کارش شدم .دسته ای از پرونده ه را بطرفم گرفت:
-
لطفا ترتیب اینها رو بدید و پرونده های شرکت SPR رو برام بیارید .با تمام
فاکتورهای شش ماهه اول سال که مربوط به همین شرکته .
چنان تحکمی در صدایش بود که ناخودآگاه تپش قلبم را زیاد کرد .با ظاهری که بسختی سعی در آرام نگه داشتنش کردم گفتم :
- چشم قربان! الان میارم خدمتتون.
نگاه نافذ و خیره اش به صورتم دوخته شده بود.
- من منتظر شما هستم
بسرعت به عقب برگشتم و قصد خروج از اتاق را داشتم که با صدایش متوقف شدم .
-
در ضمن خانم رها......... دیگه از لفظ « قربان» استفاده نکنید،
اینجا همه من رو متین صدا می کنند، شما هم از این قاعده مستثنی نیستید!
بلافاصله گفتم :
- بله قربان......... یعنی بله آقای متین!
با
عجله از اتاق خارج شدم و این در حالی بود که در آخرین لحظه ، متوجه لبخندی
که سعی در پنهان کردنش داشت، شدم .با خروجم از اتاق دریافتم که همه
همکارها آمده و با تعجب به من نگاه می کنند .سلام و روز بخیری گفتم و پس از
شنیدن جواب، فرشاد پرسید:
- مگه متین توی شرکته؟!
سرم را به نشانه تائید تکان دادم که فهیمه خانم اضافه کرد:
- شیدا جان، ببخشید که زحمت کارهای من به گردن تو افتاد!
لبخندی زدم :
- اختیار دارید ! این حرفها چیه؟ مجازات کارمندی که زودتر از همه میاد اینه که زحمت بقیه رو کم می کنه !
این
را گفتم و بلافاصله به اتاق بایگانی رفتم . بسرعت آنچه را که خواسته بود
آماده کردم و با کشیدن نفسی عمیق، هیجانم را سرکوب کردم، با شنیدن کلمه «
بفرمایید » داخل شدم و در را آهسته بستم .
- آقای متین ! پرونده هایی رو که میخواستید آماده کردم .
پشت
به من، درست روبروی دیوار شیشه ای اتاقش که پشت میز قرار داشت، ایستاده
بود و هوای ابری دلگیر بیرون را نظاره میکرد .با صدای آرامی که به زحمت به
گوشم رسید ، گفت:
- لطفا بذارید روی میز.
خیلی آهسته بسمت میز کارش رفتم و پرونده ها را کناری گذاشتم . در همان لحظه بسمت من چرخید و بی مقدمه پرسید:
- تغییر دکوراسیون اتاق بایگانی و میز کنار در و اون گلهای زیبا، سلیقه و نظر شما بوده، درسته؟
با اینکه از سوال نابهنگام و حرکت غافلگیر کننده اش ، حسابی جا خورده بودم، جواب دادم:
-
بله! البته معذرت میخوام که سرخود عمل کردم .ولی اونجا خیلی بهم
ریخته و نامنظم بود .حالا اگر این کارم ناراحتتون کرده می تونم همه رو
سرجای اولش برگردونم!
نگاهی عمیق به من کرد و گفت:
-
ابدا! من فقط خواستم بخاطر حسن سلیقه تون به شما تبریک بگم .به هر جهت
اونجا محل کار شماست و مختارید هرطور که دوست دارید عمل کنید .راستی اجازه
دارم بپرسم شما از چه گلی بیشتر خوشتون میاد؟!
لبخندی زدم و گفتم:
- من عاشق گل نرگس شهلا هستم .
-
چه گل زیبایی! بسیار خب، شما می تونید به کارهاتون برسید. هروقت
کارم تموم شد صداتون می کنم تا این پرونده ها رو سرجاشون بذارید.
سرم را به نشانه تائید تکان دادم و بی اختیار از دهانم پرید:
- بله قربان!
نگاه
ملامتگرش ، مرا متوجه اشتباهم کرد و بلافاصله با گفتن جمله « آخ! معذرت
میخوام» از اتاق خارج شدم و نفس عمیقی کشیدم .توی دلم گفتم :« چه آدم نکته
سنجی!»
در تمام مدت اشتغالم در شرکت، هنگام صرف نهار، همه همکارها
برای خود غذا می آوردند، ولی من به سالن غذاخوری که در طبقه سی و یکم قرار
داشت می رفتم .سالن دنج فوق العاده زیبایی که همیشه تعدادی خانم و آقا در
آن دیده می شدند .بلافاصله پس از خوردن غذا ، به شرکت برمی گشتم و همیشه به
دلیل اینکه کمتر با آقا حیدر برخورد داشته باشم ، خود چای ام را می ریختم .
الهام
و فهیمه خانم سرشان را روی میز گذاشته بودند تا برای دقایقی استراحت کنند و
فرشاد هم مشغول کار بود .به اتاق بایگانی رفتم و در حالیکه کیک و چایی می
خوردم ، پرونده هایی را که برای برداشتن فاکتورها آورده بودم، جا بجا
میکردم .برای اینکه دستم زودتر آزاد شود و هر چه سریعتر کارم را به اتمام
برسانم، تمام کیک را یکجا در دهانم فرو کردم . با اینکه خودم خنده ام گرفته
بود، تند تند شروع به خوردن کردم ! لپهایم به اندازه دوتا گردو باد شده
بود! در همان و دار، تقه ای به در خورد و متعاقب آن، آقای متین وارد اتاق
شد! هر دو از دیدن هم در آن صحنه چنان جا خورده وبودیم که ناخودآگاه
چشمهایمان گرد شد! من از دیدن او در اتاق بایگانی و او از دیدن دختری با
لپهای باد شده!
ناگهان تکه ای از کیک به گلویم پرید و آنچنان به
سرفه افتادم که نزدیک بود خفه شوم! دستم را جلوی دهانم گرفتم و تمام کیک را
نجویده قورت دادم .اشکم بی اختیار سرازیر شد .آقای متین با دستپاچگی به
طرفم آمد و لیوانی آب برایم پر کرد و به دستم داد .
- حالتون خوبه خانم رها؟! خواهش می کنم سعی کنید آروم باشید و نفسهای عمیق بکشید .
آب را به زحمت فرو دادم و در حالیکه صورتم از خجالت و سرفه های مکرر، گلگون شده بود، اشکهایم را پاک کردم و با شرمندگی گفتم:
- واقعا معذرت میخوام آقای متین! اگه امری دارید بفرمایید .
هنوز هم با نگاهی مات و متعجب، در حالیکه لبخند زیبایی روی لبهایش جا خوش کرده بود، نگاهم کرد. پس از چند لحظه پرسید:
- بهتر شدید؟
با خجالت ،سرم را تکان دادم و او پرونده ها را به دستم سپرد:
- اینها رو مرتب کنید و این لیست رو هم وارد کامپیوتر کنید .در ضمن پرونده های شرکت« مهر پویا» رو هم میخوام .
او
به آرامی از اتاق خارج شد و من از دست خودم حرص خوردم .با این اتفاقات
مسخره ای که رخ داده بود، حتما پیش خودش فکر میکرد یک دختر بچه لوس و دست و
پا چلفتی هستم!
پرونده ها را آماده کردم و بیرون آمدم .با ناراحتی بسمت خانم کریمی رفتم و با لحن پرخواهشی گفتم:
- میشه لطف کنید و این پرونده ها رو به دفتر آقای متین ببرید؟!
با تعجب و کنجکاوی ، صورتم را کاوید و پرسید:
- اتفاقی افتاده؟!
سرم
را به نشانه نفی تکان دادم و پشت میزم برگشتم .خانم کریمی هم با تردید
راهی شد .سرم را روی دستهایم قرار دادم تا شاید به این طریق بتوانم افکارم
را منظم کنم .چند لحظه بیشتر نگذشته بود که فهیمه خانم کنارم ایستاد و
هیجان زده پرسید:
- شیدا اگه یه سوالی ازت بپرسم، راستش رو می گی؟!
با تعجب سرم را بعلامت مثبت تکان دادم و او ادامه داد:
-
توی این چند سالی که اینجا کار میکنم، هرگز ندیده بودم که آقای
متین برای انجام کاری، خودش از دفتر خارج بشه! در ثانی الان که رفتم تو
اتاق، اون داشت می خندید! این دیگه واقعا تعجب آوره.چون اون بقدری خشک
رفتار میکنه که ما حتی فکر نمیکردیم بلد باشه بخنده؛ اتفاقی افتاده که ما
بی خبریم؟!
در حالیکه خودم هم خنده ام گرفته بود، تمام اتفاقات
دیروز و امروز را بی کم و کاست برای فهیمه خانم تعریف کردم .حتی تصورم در
مورد آقای متین و اینکه او حالا در مورد من چه فکری خواهد کرد، را هم به
زبان آوردم.فهیمه خانم که با صدای بلند می خندید، سرش را چند بار تکان داد و
گفت:
- که اینطور!
سپس با همان لبخند از من دور شد و مشغول به کار شد .
آقای
متین آن روز با چند نفر جلسه داشت و فقط یکبار دیگر از اتاق خارج شد . با
دیدنش رنگ از رخسارم پرید و با شتاب ایستادم .چند لیست به دستم داد و با
تحکم و بسیار خشن گفت:
- لطفا این لیستها رو هم وارد کنید و
از هرکدام دو تا کپی بگیرید.یکیشو به دفتر من بیارید و یکیشو ضمیمه پرونده
قرار بدید.لطفا بدون اشتباه و خیلی سریع!
از تحکم و صدای بلندش،
تمام اعضای بدنم به لرزه در آمد! لحنش خیلی خشک و دستوری بود ، ولی نگاهش
همان رنگ آشنا را داشت .چشمی گفتم و به سرعت لیست را گرفته و مشغول کار شدم
. و این در حالی بود که سعی میکردم در مقابلش کاملا خوددار باشم . پس از
رفتن او، بسمت خانم کریمی برگشتم و با دیدن لبخند شیطنت آمیزش، جمله در
دهانم ماسید! با خجالت سر به زیر انداختم و مشغول شدم. وارد کردن محتویات
درج شده، کار سختی بود، چرا که فایلها نامرتب و بهم ریخته بودند و مجبور
شدم آنها را هم منظم کنم و به این ترتیب کلی از وقتم تلف شد .
آنقدر
مشغول کار بودم که گذر زمان را احساس نمیکردم .هنگامی که به خود آمدم، سه
مرد انگلیسی که برای بستن قرارداد، به شرکت آمده بودند ، به همراه آقای
متین از اتاق خارج شدند .بمحض دیدنشان برخاستم و به آقای متین که با نگاهی
خیره به من، آنها را بدرقه میکرد، روز بخیر گفتم .یکی از مردها که مسن تر
از بقیه بنظر می رسید .نگاه کشداری به جانبم انداخت و رو به آقای متین
پرسید:
- Dose this lady work in your company?
- این دوشیزه از کارمندان شرکت شما هستند؟!
Yes and of course.she is realy carefully and sedulous
- بله! وبسیار دقیق وکوشا هستند.
مرد انگلیسی باز هم نگاه خیره ای به چشمهایم انداخت و ادامه داد:
I have heard that the easterly women are beautiful but this lady is realy pretty
- من شنیده بودم زنهای شرقی زیبا هستند . ولی این خانم بی نهایت خوشگلند!
و لبخندی به آقای متین زد:
You are a laky man Mr.Matin that she works with you .
- شما مرد خوش شانسی هستید آقای متین که از حضور ایشون در کنارتون استفاده می کنید!
از
اینکه آن مرد در مورد زیبایی ام اظهار نظر میکرد ، متنفر بودم! چقدر گستاخ
بود که به خودش اجازه چنین جسارتی را می داد! بی اراده اخم کردم و گفتم :
I realy appreciatc you but you should never exprex your idea about the beauty of estern women .
- من واقعا از لطف شما متشکرم ، ولی هرگز نظر خودتون رو در مورد یک زن شرقی به زبون نیارید!
تقریبا
همه با تعجب به من نگاه کردند .مرد انگلیسی که از تسلط من به زبان خودشان و
حاضر جوابی ام لذت برده بود ، با احترام سری تکان داد:
Oh, good day madam . it is to meet you
- اوه، روز بخیر خانم .از آشنایی با شما خوشحالم!
Thank you,it is nice to meet you.too
- متشکرم، من از آشنایی با شما خوشحالم !
باز با سماجت مرا مخاطب قرار داد:
I don,t think you know our language,but I should say it again that your face is realy admirable.
- من تصور نمیکردم شما به زبان ما آشنایی داشته باشید ، ولی بازم می گم که زیبایی شما ستودنی است .
چقدر حرصم گرفت! دلم میخواست با مشت به دهانش بکوبم! مردک بی ادب پر رو! با خونسردی، حرفش را نادیده گرفتم و گفتم:
However I hope our negotiation will be acceptable.i wish you a good day
- بهر حال امیدوارم نتایج مذاکرات رضایت بخش باشه .براتون روز خوشی رو آرزو می کنم!
مرد باز هم سری بعنوان احترام تکان داد و با نگاهی مشتاق و پر از تحسین جواب داد:
Thank you miss, I have our business relatines will last for ages.
- متشکرم خانم! امیدوارم که روابط کاری ما سالها ادامه داشته باشه .
سپس
دست آقای متین را که همچنان مبهوت و متعجب به این گفتگو گوش میکرد، فشرد و
از بستن قرار داد با شرکت ما، ابراز خوشحالی کرد و پس از گفتن روز بخیری،
شرکت را ترک کرد .آقای متین با همان بهت و ناباوری کنارم ایستاد و گفت:
- بهتون تبریک می گم! شما به زبان انگلیسی بسیار مسلط هستید!
تشکر کردم و توی دلم گفتم: « این مسئله که اینقدر تعجب نداره؛ فکر کرده فقط خودش بلده!»
بعد هم همکارها بودند که بنوعی تحسینشان را ابراز کردند .بلافاصله به انجام کارم مشغول شدم .
همه
همکارها یکی یکی خداحافظی کرده و رفتند. الهام هنگام رفتن نگاه عجیبی به
من انداخت که از آن سر در نیاوردم .کارم که به اتمام رسید ، نگاهی به ساعتم
انداختم .هنوز یکساعت تا پایان وقت مانده بود و من همچنان اضافه کاری
میکردم. با عجله چند کپی از لیستها گرفتم و هرکدام را در پرونده مخصوص خود،
در اتاق بایگانی قرار دادم و مابقی را در پوشه ای گذاشتم، به اتاق آقای
متین رفتم و پس از نواختن چند ضربه به در، وارد شدم .سرش را از روی پرونده
زیر دستش بلند کرد و لبخندی بر لب نشاند:
- بفرمایید .
جلو رفتم و پوشه مربوطه را روی میز قرار دادم.
- شبتون بخیر آقای متین .این همون کپی هاییه که میخواستید .اگه امر دیگه ای ندارید من هم مرخص بشم؟
نگاهی به ساعت مچی اش انداخت:
- نه خواهش میکنم
مجددا نگاهی به پوشه انداخت و با لبخندی صمیمی ادامه داد:
- ممنونم که همه رو دقیق و بدون خطا انجام دادید .
تشکر
آرامی کردم و با گفتن کلمه« خداحافظ» از در خارج شدم .لحظه ای پشت در
ایستادم و نفس عمیقم را بشدت به بیرون فرستادم . از عمق چشمان شفافش ، حسی
عجیب و مرموز تراوش می شد که قلبم را می لرزاند! از تصور نوع نگاهش، با
حالتی عصبی، کیفم را برداشتم و زیر لب گفتم:
« از همه تون متنفرم!!»
**************
باران
ریزی باریدن گرفته بود و هوا اندکی سوز داشت .بلافاصله خود را به اتومبیلم
در پارکینگ رساندم و بسرعت رهسپار خانه شدم و با خود فکر کردم که نباید
اجازه دهم این موجود عجیب و غریب با آن چشمهای نافذ مرا عصبانی کند. مسلما
اگر دختر دیگری به جای من بود عشق او را می پذیرفت. ظاهر و رفتار و موقعیت
او میتوانست به راحتی هر قلبی را به زانو در آورد .اما این امر در مورد من
مصداق پیدا نمیکرد .ذهن خسته و درگیرم هنوز آماده پذیرش واقعیتها نبود .با
خودم فکر کردم ، شاید الهام آقای متین را دوست دارد که آنطور بخصوص به من
نگاه میکرد .چند لحظه تصویر فرزاد متین جلوی چشمم جان گرفت.حالا متوجه شدم
چرا حالت نگاهش آنقدر برایم آشناست! غم گنگی که در چشمهای عسلی اش نهفته
بود، با من بیگانه نبود .نگاه گذرایی به حیاط انداختم و سلانه سلانه پیش
رفتم .بمحض رسیدن به پشت در ساختمان ، متوجه تعداد کفش شدم .سعی کردم حدس
بزنم چه کسی به منزلمان آمده که موفق نشدم .با داخل شدنم، شایان بطرفم دوید
و با یک دنیا شیطنت که در صدایش موج میزد گفت:
- اگر گفتی کی اومده خونه مون؟!
کفشهایم را از پا خارج کردم و با بی حالی گفتم:
- اولا سلام، دوما خیلی ممنون اصلا خسته نیستم ! سوما مگه من علم غیب دارم که بدونم کی اومده؟!
دستش را سد راهم کرد وگفت:
-
خیلی خب! علیک سلام .خسته هم نباشی ! هر چی هم که شما بگی همونه
.حالا قول بده مژدگانی من رو فراموش نکنی تا بگم.........خاله مژده و آقا
کسری و.........
مکثی کرد و با بدجنسی ادامه داد :
- کتی و ژاله اومدن!
جیغ
بلندی از خوشحالی کشیدم و صورتش را غرق بوسه کردم .کیفم را به دستش سپردم و
بسرعت بسمت پذیرایی دویدم . با ورودم به سالن کتی، ژاله هم فریاد زنان به
سمتم دویدند و بی تابانه یکدیگر را در آغوش کشیدیم .
پدر بزرگ و
مادر بزرگ مادری ام سالها بود به رحمت خدا رفته بودند .ثمره زندگیشان سه
دختر و یک پسر بود. فرزند اول، خاله مریم بود که متاسفانه از شوهرش هرگز
صاحب فرزندی نشد، ولی در عوض با چنان عشق و محبتی در کنار هم زندگی میکردند
که پس از سالیان دراز از زندگی مشترکشان، همه به آنها حسادت می ورزیدند!
دایی منصور فرزند دوم و تک پسر خانواده بود، اما خودش دو پسر به نامهای
مهرداد و مهران و یک دختر کوچک و ملوس بنام مهرناز داشت .مهرداد در شرف
ازدواج بود و مهران همسن شایان. فرزند سوم هم خاله مژده بود که تنها دو
دختر داشت که البته دو قلو بودند به نامهای کتایون و ژاله .
من و
دوقلوهای خاله به فاصله چند هفته از هم متولد شده بودیم .صمیمیت ما بقدری
زیاد بود که در کودکی، به ما لقب سه قلوها داده بودند! در تمام طول تحصیل
هم با هم بودیم .پس از اتمام دوره راهنمایی ، آقای کسری شوهر خاله، خیلی
اتفاقی قصد رفتن به خارج را کرد و به این ترتیب، ما از هم جدا شدیم .هرگز
آن صحنه های تلخ و غم انگیز خداحافظی و بعد هم بیماری یک هفته ای ام را
فراموش نکردم .البته ژاله و کتی هم پس از رفتن به آلمان و جدایی از من بشدت
بیمار شدند و بی تابی میکردند .از آن به بعد هر وقت شرایط مساعد بود چند
روزی به ایران می آمدند و همگی برای دید و بازدید دوباره در منزل قدیمی
پدربزرگ که بعد از مرگشان با توافق بچه ها فروخته نشده بود، جمع می
شدیم.فرزند آخر هم مادر من بود که مینا نام داشت و حاصل زندگی پرشکوهش با
پدرم، من و شایان بودیم .
بقدری از آمدن بچه ها خوشحال بودم که سر
از پا نمی شناختم .چنان ذوق زده بودیم که با جار و جنجال خانه را روی سرمان
گذاشتیم .بسختی از آغوش دخترها جدا شدم و با خاله و آقاکسری هم سلام و
علیک کردم .هنگامی که آرام گرفتیم .کتی با همان ظرافت و شیطنت گذشته گفت:
- وای شیدا تو شاغل شدی؟ چقدر عالی! اتفاقا از شایان شنیدم که جای خوبی هم مشغول هستی .بهت تبریک می گم!
شایان گفت:
- اِ دیگ نشدها! خاله جان لااقل شما یه کمی ما رو تحویل بگیر دلمون نسوزه!!
همه به شیطنت او خندیدند و خاله در حال برداشتن شیرینی جواب داد:
-
الهی من فدای هر دوی شما بشم. به اندازه همه دنیا دوستتون دارم
.خصوصا تو رو وقتی که اینقدر شیطونی می کنی .فقط جون خاله یه امشب جیغ این
دخترها رو در نیار!
شایان خندید و گفت:
- خاله بخدا من کاری به کار اینا ندارم! اینا خودشون با من کار دارند!
رو به خاله گفتم:
- اینو ولش کن خاله .اگه سر به سرش بذاری تا صبح حاضر جوابی می کنه شما کی رسیدید؟
به جای خاله آقا کسری جواب داد:
- همین امروز رسیدیم . اول رفتیم خونه آقاجون وسایلمون رو جابجا کردیم و بعد هم به پیشنهاد بچه ها اومدیم اینجا.
پرسیدم:
- چند روز می مونید؟
- فعلا که هستیم تا هر چی خدا بخواد!
از
شیطنت آقا کسری که دلش میخواست مرا در انتظار بگذارد .خنده ام گرفت. با
سوالی که پدر از آقا کسری پرسید، آقایان وارد بحثی جداگانه شدند و خانمها
به اتفاق به آشپزخانه رفتیم . در حالی که با صدای خنده هایمان خانه را روی
سرمان گذاشته بودیم ، در یک چشم بهم زدن میز شام را آماده و همه را به صرف
شام دعوت کردیم .در حین خوردن غذا خاله را مخاطب قرار دادم:
- خاله جون اجازه بدید امشب بچه ها پیش من بمونن.آخه من دیگه فرصت زیادی ندارم .صبح زود می رم سرکار و شبم دیر میام .
خاله در حالیکه برای آقا کسری سالاد می ریخت گفت:
- امشب که خسته ای عزیزم، باشه برای یه موقع دیگه
با عجله حرفش را قطع کردم:
- نه، باور کنید فرصت از این بهتر گیر نمیاد .قبول کنید دیگه!
شایان با بدجنسی وسط حرفم پرید:
- خاله جان قبول کن، گناه داره بیچاره! ببین چقدر التماس می کنه!
از
زیر میز لگدی به پایش زدم و با اخم نگاهش کردم .در حالیکه «آخ» بلندی می
گفت، دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد .از حالتش همه به خنده افتادند
.خاله هم که اصرار من و دختر ها را دید، بناچار تسلیم شد.
پس از صرف
غذا، با یک عذرخواهی از جمع خارج شدیم و سه تایی بطرف اتاق من هجوم بردیم .
آنقدر بلند بلند حرف می زدیم و می خندیدیم که متوجه صدای در نشدیم .با
ضربه محکمی که به در خورد ، با تعجب ساکت شدیم .کتی گفت:
- وا! کیه که داره در رو از جا می کنه؟!
شایان در حالیکه صدایش را نازک کرده بود، جواب داد:
- منم منم مادرتون، غذا آوردم براتون!
همگی زدیم زیر خنده ، پرسیدم:
- چیه؟ چی میخوای؟
با همان لحن قبلی گفت:
- وا! چه دختر بی حیایی دارم! این چه طرز حرف زدن با مادرته شنگول؟! می گم یه لقمه کوفتی آوردم بخوریم!
بی صدا خندیدم .این بار ژاله گفت:
- شایان بیخودی خودتو لوس نکن! بگو چی میخوای؟
شایان با تک سرفه ای صدایش را صاف کرد :
- می شه منم راه بدید؟ بابا دلم آب شد از بس شما خندیدید.
مجددا ژاله جواب داد:
- اینجا چیزی نیست که به درد تو بخوره برو توی اتاقت و مثل بچه ها خوب بگیر بخواب!
شایان سرش را به جداره در نزدیک کرد و با حالتی لوس گفت:
- بچه ها تو رو خدا، فقط یه دقیقه! اینقدر بی انصاف نباشید!
- شایان جان برو دیگه داداش.چقدر سمجی تو! من فقط یه امشب وقت دارم
شایان با حالتی قهر آمیز ، نگاهی به در زد و بلند گفت:
- بدجنسها!
نگاهی
به دخترها کردم و سه تایی دلمان را گرفتیم و زدیم زیر خنده! مثل همیشه
رختخوابمان را روی زمین و کنار هم پهن کردیم .من وسط و کتی و ژاله در
طرفینم دراز کشیدند .مدتی را در سکوت ، هرکدام به نقطه ای خیره ماندیم
.لبخندی زدم و برای تغییر جو حاکم گفتم:
- کتی تو اصلا
تغییر نکردی؛ توی این مدتی که ندیدمت انگار حتی یه ذره هم عوض نشدی ، ولی
ژاله یه کمی چاقتر شده .البته نسبت به عکسهایی که می فرستادین
ژاله محجوبانه پرسید:
- به نظرت تناسب اندامم خیلی بهم ریخته؟
- نه عزیزم، تو همیشه زیبا و خوش هیکل بودی!
کتی به میان حرفم پرید و گفت:
-
ولی تو روز به روز خوشگلتر میشی ، خدا شانس بده ! من طفلک اگر
فقط ده دقیقه دیرتر به دنیا می اومدم جزغاله می شدم! ولی تو عین برف سفیدی!
اتفاقا تو عکسهایی که خاله برامون فرستاده بود به این نتیجه رسیدیم که تو
نسبت به گذشته ، صدبرابر قشنگتر شدی .اندامت هم که فوق العاده است ، عین
مانکنها!
از اینهمه تعریف، توام با شیطنت خنده ام گرفت ، صورتش را بوسیدم و گفتم:
-
دست بردار کتی ، تو با این چشم و ابروی مینیاتوری و مشکی و پوست
قشنگ برنزه ات فوق العاده زیبایی! عزیزم مگه تا حالا خودت رو توی آینه نگاه
نکردی تا خدا رو صدهزار بار شکر کنی ؟ تو هم خیلی قشنگی! راستی ببینم اون
طرف آب چه خبر؟ چکارها می کنید؟
باز کتی جواب داد :
-
همه چیز خوبه غیر از غم غربت که گاهی آدم رو دیوونه می کنه ! البته خدا
رو شکر که مشغله درس و دانشگاه دیگه وقتی برای فکر کردن برامون نذاشته
.راستی شیدا یه خبر خوب بهت بدم!
با هیجان پرسیدم:
- چه خبری؟!
در حالیکه نگاه پر از شیطنتش را به ژاله دوخته بود گفت:
- ژاله...... بزودی ازدواج می کنه.
با خوشحالی فریاد کشیدم:
- وای خدای من! چقدر عالی! حالا کی هست؟
کتی
هم با آب و تاب برایم تعریف کرد که ژاله در دانشگاه با پسری ایرانی آشنا
شد که هم رشته ای هستند . پسری شایسته و موقر که به همراه خانواده اش در
آلمان زندگی می کند. ژاله را در آغوش گرفتم و با شادی بی حد و مرزی گونه اش
را بوسیدم .ژاله که حسابی خجالت زده شده بود گفت:
- خیلی خوی کتی، اینقدر شلوغش نکن! هنوز که چیزی معلوم نیست!
ژاله
برخلاف کتی، دختر آرام و صبور و بسیار مهربانی بود که کمتر از او شیطنتی
سر می زد .طبع آرام و مظلومش بی گمان به آقا کسری رفته بود! در حالیکه
حسابی خوشحال شده بودم ، پرسیدم:
- حالا اسم این پسر خوشبخت چیه که دل ژاله خجالتی ما رو دزدیده؟!
کتی جواب داد:
- اسمش« محسنه» پسر فوق العاده مهربون و زیبا........
دیگر
متوجه ادامه صحبتش نشدم. با شنیدن نام محسن ، انگار که برقی قوی به بدنم
وصل کرده باشند ، سر تا پایم شروع به لرزیدن کرد .مات و مبهوت به کتی که
تند تند لبهایش تکان میخورد نگاه کردم .گویی اصلا در این دنیا وجود نداشتم .
هیچ صدایی را نمی شنیدم .کتی که انگار تازه متوجه حالم شده بود، با نگرانی
سر جایش نشست .
- شیدا حالت خوبه؟ چرا رنگت پریده؟!
کتی شانه هایم را تکان داد و ژاله هم چند قطره از آب لیوان را به صورتم پاشید و گفت:
- دیوونه کم حواس ! چرا اسمش رو جلوی این طفلک آوردی؟ حالا چکار کنیم؟
کتی در حالیکه بغض کرده بود و حلقه اشکی می رفت تا در چشمهایش جا خوش کند، جواب داد:
- من که منظوری نداشتم ! شیدا جان تو رو خدا یه چیزی بگو......... اصلا غلط کردم، خوبه؟
زبانم را که مثل چوب خشک شده بود، بسختی روی لبهای ملتهبم کشیدم و گفتم:
- من.......حالم خوبه عزیزم...........نگران نباش!
- ببخشید ، نمی دانستم تو رو ناراحت کنم
دستش را گرفتم :
- می دونم ، من اصلا ناراحت نشدم، فقط مدتها بود که دیگه این اسم رو نشنیده بودم. به همین خاطر شوکه شدم!
ژاله با نگرانی پرسید:
- حالت چطوره؟ بهتر شدی؟
- آره خوبم .اصلا ولش کنید ، برگردیم به بحث خودمون
ژاله با دقت بیشتری به صورتم نگاه کرد و پرسید:
- ببینم شیدا، مگه تو هنوز درگیر اون ماجرا هستی؟!
سرم را به زیر انداختم و او ادامه داد:
-
تو اصلا نباید واکنش نشون بدی، سعی کن همه چیز رو از درونت بریزی
بیرون .اگه بخوای همیشه همینطور عکس العمل نشون بدی .دائما در عذابی.اگه
دوست داشته باشی می تونی همه چیز رو برامون تعریف کنی .خیلی دلم میخواست
خودت همه چیز رو برامون بگی.
کتی هم در حالی که چشمهایش هنوز مرطوب از نم اشک بود، اضافه کرد:
- آره شیدا! راست می گه ، خودت همه چیز رو تعریف کن
با وحشت گفتم:
- نه خواهش میکنم این یه مورد رو از من نخواهید!
ژاله با تعجب پرسید:
- چرا؟! مگه تو هنوز احساسی نسبت به اون داری؟!
- ابدا! هیچ احساسی ندارم .حتی انتقام !
- پس برای چی نگرانی ؟ تو که دیگه اونو فراموش کردی .حداقل اینو به خودت ثابت کن.
با تردید پرسیدم :
- یعنی شما حوصله شنیدن رنج و عذاب من رو دارید؟
- معلومه که داریم
- یعنی اصلا خوابتون نمیاد؟ خسته هم نیستید؟!
کتی با خنده گفت:
- اگه فکر کردی با این بهونه ها، میتونی از زیرش در بری ، خیال کردی!
لبخند کم جانی ، لبهای خشکم را از هم باز کرد .از سبد میوه، سیبی برداشتم و بطرف کتی پرت کردم .
- حالا اینو پوست کن تا بگم!
و
شروع به بازگویی قسمت هولناکی از زندگی ام کردم که یادآوری خیلی از مطالب
آن و مزه مزه کردن خاطراتش ، روحم را آزار می داد .ولی باید ثابت میکردم که
او، برای همیشه از ذهنم خارج شده است .لحظه ای از تصور آنچه بر من گذشت و
آن حادثه شوم، لرزه ای بر اندامم نشست ! آب دهانم را بسختی قورت دادم و
آغاز کردم...............