رمان آیلا (33)
آیلا
یکی از لیوانای حاوی نوشیدنی رو برداشتم ... از مشروب متنفر بودم خفن ... کمی که بو کردم بوی خوش دلستر آناناس لبخندی روی لبم اورد ...
-نترس بابا مشروب نیس !
-میذاشتی یه سال دیگه میگفتی!
-از سرت زیاده !
یه تا از ابرو مو بالا انداختم :
-واو پیشرفت کردی!
-دیگه دیگه!
بعد دستشو با ناز تو هوا تکون داد . سریع دستشو گرفتم :
-اِ رایان نکن دارن نگا میکنن!
-خوشگل ندیدن ... راستی هنوز میرقصی ؟
-آره ... راستی تو تولد توهان هیپ هاپ رفتم تو یکی از حرکات چرخشی چشت روز بد نبینه مچ دشتم پیچ خورد دلم میخواست همون جا بشینم رو زمین های های گیه کنم!
با دهن باز :
- اینکارو که نکردی؟
-نه بابا به زور بقیه اش رو رفتم و بعد تمرگیدم رو صندلی ... در عبرتی شد برام که دیگه هیپ هاپ نرقصم !
و به تقلید از اون دستمو با ناز تکون دادم :
-دیگه وقتی استادم تو باشی همینه!
رایان چپ چپ نگام کرد:
-لابد من بودم التماس میکردم چند تا رقص یادم بدن.
خودمو زدم به کوچه علی چپ:
-من؟اصلا به قیافم میخوره؟
آلیس-چی؟
من-هیچی این شوهرت ما رو سر کار گذاشته !
رایان -من ؟من بدبخت فلک زده !
من-خیلی خوشحالم که خصوصیاتتو بلدی و نیاز به یاد آوری نیس !
سرمو بردم نزدیکش :
-بچه خرخون!
و الفرار ... رایان رو این کلمه خیلی حساسه ... داشتم تند تند راه میرفتم ... سمت حیاط ... میدونم رایان داره دنبالم میاد ... فکر اینکه بخواد از اون نیشکون های معروفش از بازوم بگیره مو رو به تنم سیخ میکنه دفعه ی قبلی که این کار رو کرد جاش تا یه هفته درد میکرد ... سرمو برگردوندم تا ببینم رایان دنبالمه یا نه که به مخ رفتم تو یه چیزی چشمامو از درد بستم و همینطوری که با دستم بینیمو میمالیدم غر میزدم:
-اَه رایان مردشور اون قیافتو ببرن دماغم شکست ... پسره ی گودزیلای استغفرالله ببین چطور دهن من بچه مثبت رو باز میکنه ...
اعصابم حسابی خورد بود رو بینیم خیلی حساس بودم همینطور داشتم به رایان بدو بیراه میگفتم که با صدای سرفه ای چشمامو باز کردم ... بدون این که کنترلی روی صحبت هام داشته باشم گفتم:
-تو دیگه چته؟!!!!
.
.
نظرسنجی : به نظرتون اونشخصی که آیلا باهاش برخورد کرد کی بود؟
هر کی درس بگه یه جایزه داره ....
.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۲ ساعت 22:52 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|