رمان چشم هایی به رنگ عسل2
پلکهایم را با صدای بلند شایان که با سرخوشی، ترانه ای را زمزمه میکرد گشودم .با نگاهی به ساعت، با
عجله پائین پریدم .با همان سرعت دست و صورتم را شستم و به آشپزخانه رفتم
- سلام صبح بخیر!
- سلام دختر قشنگم، صبح تو هم بخیر
- درود و سلام بر دوشیزه سحر خیز شاغل! چه عجب امروز بدون اینکه مامان صدات کنه بلند شدی!
سرحالی او به من هم سرایت کرد و شکلکی برایش در آوردم .
- من از اول هم سحرخیز بودم، این تو هستی که همیشه به ضرب کتک از خواب بیدار می شی آقا!
با دهان پر و لبخندی بر لب، سرش را بعلامت تائید چند بار بالا و پائین برد .تذکر مادر ، جلوی حوادث احتمالی را گرفت .
-
خیلی خب بچه ها! کمتر سر به سر هم بذارید . شیدا جان تو امروز
اولین روز کارته .سعی کن از همین حالا به همه چیز مسلط باشی .در ضمن توکل
به خدا رو هم فراموش نکن .یادت باشه پوشش مناسب داشته باشی ، خب منم دیگه
باید برم،به چیزی احتیاج نداری؟
- نه مامان جان ، من که بچه نیستم ، حواسم هست .
شایان از پشت میز فاصله گرفت و هنگامی که از کنارم می گذشت .خم شد و آهسته زیر گوشم نجوا کرد:
- بپر حاضر شو ، امروز اگه دیر کنی نمی رسونمت
به
حیاط که رسیدم شایان با پارچه ای که در دست داشت ، شیشه های جلوی اتومبیل
را تمیز میکرد .لبخند شیطنت آمیزی زدم و بلافاصله سکه ای را از کیفم خارج
کردم و گفتم :
- به به، شغل جدیدتون مبارک آقای رها، چقدر هم برازنده شماست!
سکه
را کف دستش انداختم و بسرعت داخل ماشین جا گرفتم و از حالت مبهوت و عصبانی
شایان، از خنده ریسه رفتم .پس از دقایقی ، کارش به اتمام رسید و داخل
ماشین نشست .مدتی در سکوت، خیره نگاهم کرد و بعد بی مقدمه شروع کرد به
خندیدن! با اینکه حسابی جا خورده بودم و منتظر تلافی عملم بودم ، ولی سکوت
کردم چرا که می دانستم باز دلش هوای شیطنت دارد .وقتی سکوت مرا دید ماشین
را به حرکت در آورد و در همان حال گفت :
- به حسابت می رسم شیدا خانم! صبر کن، یکی طلب من!
لبخندی زدم و برای تغییر موضوع گفتم:
- راستی یادت نره ماشین منو امروز ببری وگرنه حسابی اذیت می شم
-
چشم دختر خوب .من نه فراموشکارم نه بدقول . حالا فعلا تا وقتی که
ماشین روبه راه بشه .نیمساعت قبل از خارج شدن از شرکت با همراهم تماس بگیر
تا خودم بیام دنبالت
نگاهی پر محبت بسویش انداختم .
- چشم برادر متعصبم! قول می دم تنها نیام خونه .راستی شایان مساله کارت توی اون شرکت به کجا رسید ؟
-
به هیچ جا! منصرف شدم .ترجیحا یک مدتی پیش دایی مشغول می شم ،
بعد به امید خدا وقتی یه پولی پس انداز کردم ، خودم یه شرکت کوچولو راه می
اندازم .به نظرم این بهتره
- با پدر هم در مورد تصمیمت صحبت کردی؟
- بله که صحبت کردم .اتفاقا از پیشنهادم خوشحال شد و استقبال کرد
- نگران نباش داداش جان! تا چشم روی هم بذاری این چند ماه باقی مونده درست هم تموم میشه و اونوقت دیگه سرت حسابی شلوغ میشه
نگاهی به جانبم انداخت و با لبخندی دلنشین جواب داد:
- رسیدیم، اینم محل کار جنابعالی....... در ضمن من اصلا نگران نیستم دختر خوب!
از ماشین پیاده و برای خداحافظی خم شدم که در کمال تعجب دیدم ، متوجه شدم سوئیچ در دست از ماشین خارج شد .ناباورانه پرسیدم:
- تو کجا؟!
- می دونی که امروز بعد از ظهر کلاس دارم ، میخوام بیام از نزدیک محیط کار جنابعالی رو بررسی کنم .از نظر شما اشکالی داره؟
خندیدم و دستش را گرفتم :
- نه اشکالی نداره ولی کی تو رو دعوت کرده؟
با سرخوشی جواب داد:
- یه خانم موقر، فهمیده و خوشگل بتازگی کارمند این شرکت شده!
خوشحال
و سرحال وارد ساختمان شدیم .با پیرمرد نگهبان سلام و احوالپرسی کردم و
شایان را بسمت آسانسور کشیدم .او هم درست مثل من، مبهوت نما و زیبایی خیره
کننده برج شده بود .هنگام بالا رفتن از آسانسور ، با آرامش و دقت ،
توضیحاتی علمی در مورد نحوه ساختن اینگونه برجها و چگونگی پی ریزی
فونداسیونهای پیشرفته آنها ارائه کرد که باعث حیرت من شد .گویی سالها کارش
همین بوده است !
به پشت در شرکت که رسیدیم ، او هم مثل من نگاهی به
قاب طلایی کنار در انداخت و من با انرژی مضاعفی که از حضور او در کنارم
نشات می گرفت ، با نواختن چند ضربه به در، وارد شدم .مثل دیروز ، تمام
نگاهها بسمت ما چرخید و من با توجه به صمیمیت دیروز، با صدایی رسا ، سلام و
صبح بخیر گفتم .باز هم خانم کریمی به استقبالم آمد و دستم را به گرمی فشرد
و نگاه پرسشگرش را به همراهم دوخت .شایان را معرفی کردم و دلیل آمدنش را
توضیح دادم .خانم کریمی برای سفارش قهوه از ما دور شد و من به فراست
دریافتم که خانم پناهی با نگاهی تحسین آمیز ، شایان را برانداز می کند
.سلام و علیک دوستانه ای با همکارها انجام دادم و پشت میزم قرار گرفتم .
شایان هم دوری در سالن زد و با همکارهایم خوش و بش کرد .هنگامی که عزم رفتن
کرد ، تا نزدیک در بدرقه اش کردم و باز تاکید کردم ماشین را درست و حسابی
سرویس کند .ضربه آرامی روی بینی ام نواخت و چشم بلند بالایی گفت و رفت .
بلافاصله
سرجایم برگشتم و وسایل روی میز را از نظر گذراندم .باید از همان جا شروع
میکردم .تمام میز را بهم ریختم و با جدیت شروع به تغییر دادن دکوراسیون آن
به سلیقه خودم کردم .
پس از تغییر دکوراسیون که حسابی خسته ام کرد ،
متوجه شدم چقدر این تغییرات ملموس و چشمگیر بود! میزم فقط یک گلدان کم
داشت که آن را نیز باید از خانه می آوردم .در حالیکه با پشت دست ، پیشانی
ام را پاک میکردم ، نگاهی گذرا به همکارهایم انداختم .همگی به سختی در حال
فعالیت بودند و دائما یکی از تلفنها صدایش به هوا بر می خاست .خیلی آرام و
بی صدا به اتاق بایگانی رفتم .همه چیز مثل روز قبل بود .لازم دیدم که ابتدا
اطلاعاتی در مورد پرونده ها به دست آورم .شروع به جستجو در میان فایلها و
قفسه ها کردم و در همان حال نگاهی به محتویات داخل پرونده ها انداختم .
خیلی
زود دریافتم که شرکت متین ، یک شرکت بازرگانی معتبر و بزرگ است که به داد و
ستد در خارج و داخل کشور مشغول است .دو الی سه شرکت بزرگ و معروف خارجی که
با این شرکت در ارتباط بودند، فایلهای مخصوص و جداگانه ای داشتند که نام
آنها بر روی آن حک شده بود. پرونده ها هم ، شامل اسامی داروها و قیمتهای
خرید و فروش و مقدار داروهای مبادله شده و زمان و تاریخ و مکان و تعدادی
فاکتور بودند .اوراق دیگری هم در بین پوشه ها قرار داشت که فرصت مطالعه
آنها را نداشتم .اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که تمام پرونده های
روی میز را در فایلهای مشخص شده جایگذاری کرده و بعد یک فکر اساسی برای
آنها کنم .با کشیدن نفسی عمیق و عزمی راسخ دست به کار شدم .
مدتی
بود که شدیدا درگیر کار بودم و غرق در افکارم که احساس کردم حضور کسی در
اتاق آرامشم را سلب کرده است ، به عقب که برگشتم نگاهم با نگاه خیره مستخدم
شرکت که می دانستم اسمش« آقا حیدر» است تلاقی کرد .وجودم را رعشه ای
لرزاند .چقدر نگاه این مرد وقیح و گستاخ بود! با دستپاچگی گفت:
- خانم ببخشید، مثل اینکه مزاحم شدم .براتون قهوه آوردم ، می گن برای رفع خستـ......
با عصبانیت حرفش را قطع کردم:
-
بسیار خب! لطفا بگذارید روی میز . در ضمن هرگز برای من قهوه
نیارید . من چایی میخورم ، در ثانی هر وقت خواستم، خودم صداتون می کنم!
با
ریشخندی چندش آور ، چشمی گفت و خارج شد .چقدر از این مرد وحشت داشتم! باید
در مورد او هم یک فکر اساسی میکردم .نفس عمیقی کشیدم و بلافاصله خود را
مشغول ادامه کار کردم .
با ضربه ای که به در خورد ، سرم را برگرداندم و با چهره متبسم خانم کریمی مواجه شدم .
- خسته نباشید خانم رها! مثل اینکه حسابی مشغول شدید، قصد رفتن ندارید؟
با ناباوری پرسیدم :
- مگه ساعت چنده؟!
لبخندش پر رنگ تر شد:
- دختر خوب ساعت شش و پنج دقیقه است و همه بچه های شرکت رفتند .اونقدر خودت رو درگیر کار کردی که حتی زمان رو فراموش کردی!
-
واقعا متوجه نشدم! ولی در هر صورت باید تا پایان وقت اینجا باشم،
نمی تونم این پرونده های نامرتب رو همینطوری رها کنم و برم.
خانم کریمی با تعجب نزدیکم آمد وگفت:
-
دخترم ! اصلا نیاز نیست اینقدر خودت رو به زحمت بیندازی. این
پرونده ها می تونن تا صبح هم صبر کنن.برای امروز کافیه .خیلی خسته شدی!
ولی
من دست بردار نبودم .با محبت از او تشکر کردم و پس از رفتنش دریافتم که
غیر از من کسی در شرکت حضور ندارد .یک لحظه از فکر اینکه آقا حیدر در شرکت
باشد موهای تنم راست شد .بسرعت به آبدار خانه رفتم و وقتی مطمئن شدم کسی
آنجا نیست ، با خیال آسوده به اتاقم برگشتم و مشغول کار شدم .در همان حال
بیاد آوردم که از خانم کریمی نپرسیدم در شرکت را چطور باید ببندم .از حواس
پرتی خودم حسابی حرصم گرفت .
منظم کردن پرونده ها بشدت مرا خسته
کرده بود و من خوشحال از این که به هدفم نزدیک می شدم .با نگاه دیگری به
ساعت روی دیوار، با خستگی بلند شدم و پشت میزم در سالن قرار گرفتم و
بلافاصله شماره شایان را گرفتم:
- شایان جان سلام......
- .........
- ممنونم تو هم خسته نباشی. اگه زحمتی نیست بیا دنبالم.
- ........
- بله
- .........
- باشه چشم!من منتظرم
- .......
- خداحافظ
کیفم
را برداشتم و بسمت در رفتم .باز بخاطر آوردم که نمی دانم در شرکت را چطور
باید قفل کنم .نگاهی به اطراف انداختم و پس از اطمینان از اینکه همه چیز
مرتب است، با کلافگی پایین آمدم .جلوی در ورودی ساختمان، به نگهبان که حالا
احساس نزدیکی بیشتری با او میکردم ، خسته نباشیدی گفتم و پرسیدم:
- ببخشید ، در شرکت قفل نیست ، من هم فراموش کردم از همکارها کلید بگیرم ، حالا باید چکار کنم؟!
نگهبان نگاهی مهربان به چهره مضطربم انداخت و پرسید:
- اگر اشتباه نکنم شما باید کارمند تازه وارد شرکت متین باشید ، درسته؟
لبخندی زدم و جواب مثبت دادم .ادامه داد:
-
آقای متین هنوز داخل شرکت هستند .ایشون همیشه آخرین نفری هستند
که خارج می شن .خودشون در رو قفل می کنن. تازه اگر هم فراموش کنن که نمی
کنن، در شرکت بوسیله قفل مرکزی ساختمان خود به خود بسته می شه .خیالت راحت
باشه دخترم، شما برو منزل!
کم مانده بود از تعجب شاخ در آورم . من که در شرکت تنها بودم .پس رئیس کجا بود؟! با حالتی گیج تشکر کردم و خارج شدم .
در حالیکه هنوز مبهوت گفته های نگهبان بودم ، شایان را منتظر در محوطه برج دیدم .با خستگی سلام کردم و روی صندلی ولو شدم.
- سلام دختر خوب و ساعی! نبینم خسته شده باشی.
با بی حالی نگاهی به سویش انداختم:
- وای شایان اونقدر خسته ام که باورت نمیشه .امروز بقدری درگیر کار بودم که حتی فراموش کردم نهار بخورم!
لبخند مهربانی زد:
-
تو نباید خودت رو اینقدر خسته کنی .کار زیاد از تحمل تو خارجه
.یادت باشه که تو به اینجور کارها عادت نداری . نباید اونقدر تند بری که
وسط راه کم بیاری، باشه؟
سرم را بعلامت تصدیق تکان دادم و کمی هم در
مورد نحوه فعالیتم در شرکت صحبت کردم و اینکه همه چیز را به سلیقه خود
چیدم .شایان با دقت و حوصله زیاد به حرفهایم گوش کرد و در مواردی هم
راهنمایی ام کرد.هنگامی که به خانه رسیدم ، میز شام آماده بود .سلام کردم و
از اینکه آنها را تا این ساعت از شب، منتظر گذاشته بودم عذرخواهی کردم
.همچنان که با ولع سیری ناپذیری دستپخت مادر را میخوردم ، خیلی خلاصه
کارهایم را برایشان توضیح دادم .به راحتی می توانستم شعله های رضایت و امید
را در چشمهایشان ببینم .آنها هم درست مثل من خوشحال بودند که از آن فصل
بحرانی و عذاب آور قبلی، اثری نیست .
پس از صرف شام، عذرخواهی کردم و خواستم به اتاقم بروم که صدای مادر متوقفم کرد:
- شیدا جان، فردا خونه خاله مهمونیه.طبق روال هر ماه ، می تونی خودتو برسونی یا نه؟
با تعجب نگاهش کردم:
-
مامان جان ، من دیگه شاغل شدم.نمی تونم همین اول کاری مرخصی
بگیرم! در ضمن من قبلا هم چندان تمایلی برای شرکت توی این جور مهمونی ها
نداشتم . از طرف من از خاله تشکر کنید..........راستی شماره تلفن مستقیم
خودم رو توی دفترچه یادداشت کردم، اگه کاری پیش اومد تماس بگیرید........
شب بخیر.
پدر و مادر جوابم را دادند و من به اتاقم پناه بردم و خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم به خواب رفتم
*******************
با
صدای زنگ ممتد ساعت بیدار شدم و با سستی خاموشش کردم .هنوز خوابم می آمد و
دلم نمی خواست رختخواب گرم و نرمم را ترک کنم، ولی چاره ای نبود! لحظه ای
از تصور اینکه پس از مدتها راحت و بی دغدغه خوابیده ام، خوشحال شدم .دوش آب
گرمی گرفتم و موهایم را مثل همیشه بالای سر جمع کردم .لحظه ای به عکس خود
در آینه خیره شدم .من درست بر عکس شایان که قوی و تنومند بنظر می رسید ، بی
نهایت ظریف و قد بلند .هیکل متناسبم را از مادر به ارث برده بودم . صورت
کردی داشتم .درست مثل یک توپ فوتبال که دو چشم بی نهایت درشت مورب آن را
زینت می بخشد ، بطوری که هرکس به صورتم نگاه میکرد ناخودآگاه فقط یک جفت
چشم می دید که هرگز نمی توانست بگوید چه رنگی است! حتی گاهی خودم هم در
تشخیص رنگ چشمهایم می ماندم! مخلوطی از رنگ طوسی و آبی و سبز و بنفش ! که
با تغییر موقعیت مکانی و لباسهایم، هربار به رنگی در می آمد.من رنگ چشمهایم
را از عمه ام به ارث برده ام و تا جایی که به یاد دارم ، غیر از ما دو
نفر، هیچ کس دیگری در بین اقوام چشمهایی به این رنگ نداشت .البته عمه ناکام
من در سنین نوجوانی، در تصادفی هولناک جان به جان آفرین تسلیم کرده بود و
فقط یادش در خاطره ها جاویدان مانده بود. من همیشه خدا را بخاطر داشتن
چشمهایی به این زیبایی شکرگزار بودم .چشمهایی که روزی پر از شیطنت و شور
زندگی بود و حالا مانند دو تکه سنگ خوش رنگ در صورتم خودنمایی میکرد!
مدتها
بود که پس از آن حادثه ناگوار،هرگز چشمهایم حالت خوبی نداشت و همیشه نوعی
بی احساسی و غم گنگ در آن موج می زد .بینی خوش فرم و لبهای سرخ و کوچکم نیز
در پوست سفیدم که به قول مادر، مثل گلبرگهای گل لطیف و حساس بود؛ بقیه
اجزای صورتم را تشکیل می داد و دو تا چال روی گونه که هنگام حرف زدن و
خصوصا خندیدن، خودنمایی میکرد و شایان همیشه به آنها حسادت میکرد! موهای
صاف و مژه ها و ابروهای کمانی ام نیز درست مثل مادرم مشکی و براق بود و
خصوصیات صورتم را بیشتر به رخ می کشید .پدرم هرگاه که محو زیبایی تحسین
برانگیز چهره ام می شد، جمله ای را بیان میکرد که هرگز آن را فراموش نکرده و
نخواهم کرد .او می گفت « برای یک خانم، زیبایی به تنهایی ملاک نیست، باید
بعلاوه زیبایی ، محجوب و متین و موقر هم باشه تا یک ماه کامل بشه .وقتی که
به شخصیت دیگران احترام گذاشتی، وقتی متواضع و فروتن بودی اونوقته که می شی
مثل مروارید توی صدف ، می شی یه چیز خواستنی و کمیاب!»
به تصویر خود در آینه با آنهمه زیبایی ، لبخند تلخی زدم و خدا را شکر کردم .
بمحض ورودم به آشپزخانه ، شایان با صدای بلند گفت:
- به به؛ علیک سلام شیدا خانوم! کم پیدایید؟ اومدم خدمت منشی تون گفتن وقت ندارید!
لقمه ای در دهانم جا دادم:
- لوس بازی در نیار ! تو دیشب اولین نفری بودی که غیبت زد! حالا بگو ببینم ماشینم رو درست کردی یا نه؟
-
البته ، البته! مگه می شه شیدا خانوم دستور بدن و دیگران سر
تسلیم فرود نیارن ؟! ولی باید به عرضتون برسونم که از ماشین خبری نیست .چند
روزی کار داره .البته شما نگران نباشید، من در خدمتتون هستم .الان هم یک
کمی عجله کن .کلاس دارم ، دیرم میشه .
با بی میلی بلندم شدم و پرسیدم:
- پس مامان کجاست؟
- قبل از اینکه تو بیای رفت .کلی هم سفارش کرد که امشب ما نیستیم مواظب خودتون باشید .شام رو هم آماده کرده .
بسرعت
لباسهایم را پوشیدم و گلدانی را که برای میزم در نظر گرفته بودم ، برداشتم
و به شایان که منتظر ایستاده بود پیوستم .در بین راه پرسیدم:
- راستی تو هم شب می ری خونه خاله اینا؟
- آره باید برم .با آقا وحید کارم .........چیه؟ تصمیمت عوض شد؟!
- نخیر! اصلا حوصله مهمونی ندارم .تازه می دونی که وقتی بر میگردم حسابی خسته ام
- باشه. پس خودم میام می رسونمت ، بعد می رم خونه خاله .
از
شایان خداحافظی کردم و بسرعت خود را به شرکت رساندم .کاملا به موقع رسیدم و
از همه همکارها زودتر وارد شرکت شدم .همانطور که پیرمرد نگهبان گفته بود
در شرکت باز بود .گلدان را که روی میز قرار دادم، بخاطر آوردم که گلی برایش
تهیه نکرده ام .وای که من چقدر سر به هوا بودم! سکوت جالب و آرامش بخشی بر
همه جا حاکم بود و من با استفاده از این موقعیت ایده آل ، بلافاصله مشغول
کار شدم تا اینکه همکارها یکی پس از دیگری از راه رسیدند .
*****************
ده
روز از آمدن من به شرکت می گذشت . چنان خود را درگیر کار و گرفتاریهای آن
کرده بودم که دیگر مجالی برای فکر کردن نداشتم .در میان تعجب همکارها، تنها
کارمندی بودم که تا پایان وقت تعیین شده می ماندم و بنوعی اضافه کاری
میکردم. در این فاصله هم با همکارها آشنا شدم و روابط بهتری بین ما ایجاد
شده بود.کم کم متوجه شدم که روابط در این شرکت چندان رسمی و خشک نیست . و
برخلاف تصور من ، بسیار صمیمانه است .آقای صالحی پسری فوق العاده مودب و در
عین حال شوخ و بذله گو بود که از هر فرصتی برای شوخی و تفریح استفاده
میکرد و بنوعی حضورش در شرکت نعمتی محسوب می شد! حرکات و شیطنتهای او گاهی
بقدری بامزه و خنده دار بود که اشک را از چشمهایمان سرازیر میکرد .بعد از
خانم کریمی، او تنها عضو متاهل شرکت بود. الهام هم برخلاف تصورم، دختری
مهربان و خونگرم بود و خیلی زود، ارتباط صمیمانه ای بین ما برقرار شد
.الهام یک سال از من بزرگتر بود ولی مسئولیت سنگینی به عهده داشت .خانم
کریمی هم که هر چه از خوبیهاش بگویم، کم گفته ام .انسانی که از هیچ کمکی به
دیگران دریغ نمیکرد و بقدری فهمیده و خوش صحبت بود که همه بی نهایت دوستش
داشتند .
کارها رفته رفته سبکتر می شد و من می توانستم قسمتی از
وقتم را رهم، در کنار همکارهایم بگذارنم، تنها موردی که بشدت مرا متعجب
میکرد این بود که در تمام این ده روز ، من شخصی را بعنوان رئیس در شرکت
حضور داشت ، ندیدم! و این در حالی بود که به گفته پیرمرد نگهبان او پس از
من، از شرکت خارج می شد!
در حالی که فنجان چایم را سر می کشیدم از خانم کریمی پرسیدم:
- راستی فهیمه خانوم! من توی این مدت اصلا آقای رئیس رو ندیدم! ایشون کی میان و می رن که من نمی بینمشون؟!
لبخندی زد و جواب داد:
-
باورت میشه شیدا جان اگه بگم ما هم درست نم بینیم؟! زندگی ایشون
برای ما هم در هاله ای از ابهامه . آقای متین مردی فوق العاده مرموزیه!
کمتر پیش میاد که رفت و آمدش رو ببینیم.گاهی حتی فکر می کنیم همین جا توی
شرکت زندگی می کنه .با اینکه چند سال هست که اینجا کار می کنم ولی اطلاعاتم
در موردش خیلی ناقصه! فقط می دونم پدرشون یکی از تجار فرش بسیار معروف و
به نام شهره. خود آقای متین برای تحصیل رفته انگلیس و چندین سال اونجا
زندگی کرده . وقتی هم برگشته ایران ، این شرکت رو خریده و بنوعی روی پای
خودش ایستاده .عموما هم در سفرهای خارجیه .البته کاری، کمتر هم توی شرکت
آفتابی میشه! وقتی هم می ره سفر بیشتر از یکماه طول نمی کشه ! آدم بسیار
جدی و منضبطیه. گاهی چنان پر جذبه به آدم نگاه می کنه که از ترس سکته می
کنی. فوق العاده هم مرد محترم و مردمداریه .واقعا که نام فامیل«متین» خیلی
برازنده شه .اینو هم بگم خیلی خوشگل و خوش تیپه .درست مثل لردهای انگلیسی!
از ژست فهمیه خانم خنده ام گرفت و با خودم گفتم :« مطمئنم این آقای مرموز و مبهم، جلوی سرش یه کمی ریخته و یه دندون طلا هم داره!»
از این فکر خنده ام شدت گرفت و گفتم:
- در هر حال خوشحالم که اینجا راحتم و هی به دفتر رئیس احضار نمی شم .
این حرف من لبخند را بر لب فهیمه خانم نشاند و باز سرگرم کار شدیم .
***********
روزها
به همین منوال سپری می شد و دقیقا سه هفته از شروع فعالیت من می گذشت .
محیط کار به قدری شیرین و دلچسب بود که حاضر بودم تمام روز را در شرکت
بمانم و حتی یک لحظه اش را هم با تنهایی و سکوت مرگ آور اتاقم عوض نکنم .
پس از کلی کلنجار رفتن با دفتر بایگانی، به کمک آقا حیدر که حالا بیشتر
مراقب نگاههایش بود، وآقای صالحی ، کشوی فایلهای مربوط به شرکتهایی را که
بیشتر با آنها سر وکار داشتیم، نزدیک در ورودی قرار دادم و به ترتیب
اولویت، بقیه قفسه ها را مرتب کردم . یک بروشور کاملا دقیق و جامع از تمامی
فایلها و محتویات داخل آنها تهیه کردم که در صورت لزوم دیگران هم به راحتی
از آن استفاده کنند .کارها به قدری سریع پیش می رفت و شکل منسجمی به خود
گرفت که ناخودآگاه ، تحسین همه همکارها را برانگیخت .گلدان روی میزم، هر
روز با چندد شاخه گل تزئین می شد و طراوت خاصی به محیط کارم می بخشید،
بطوریکه فرشاد می گفت:
- خانم رها بقدری با سلیقه و با احساسند که آدم به اون گلها هم حسودیش میشه !
شایان
هم این روزها شدیدا درگیر دروس پایان دوره اش بود و سرش حسابی گرم شده بود
.با روبه راه شدن اتومبیلم ، دیگر خیالش از بابت رفت و آمدهایم آسوده شد .
دوشنبه
ابری و دلگیری بود، مثل دیگر روزهای پائیز!پالتو پوست قهوه ای رنگ بسیار
زیبایی را که پدر از سفر سوئیس برایم سوغات آورده بود، به همراه شال کم
رنگی به تن داشتم ، ولی باز هم احساس میکردم سرما به داخل بدنم نفوذ می
کند! نمی دانم واقعا سرمای هوا بود یا سرمای وجود افسرده ام! همکارها،
مدتها بود که خداحافظی کرده و رفته بودند .کش و قوسی به بدنم دادم و از پشت
میز اتاق بایگانی بیرون آمدم و بسمت آبدارخانه رفتم . فنجانی چای ریختم و
قدم زنان خود را به پشت دیوار شیشه ای کشیدم . در طی این مدت، هرگاه احساس
خستگی و کسالت میکردم به آن قسمت از سالن می آمدم و نمای کوچک شده، ولی
بسیار زیبای شهر را تماشا میکردم .دیدن شهر با آن مقیاس کوچک ، هیجان
کودکانه ای را به زیر پوستم می کشید! آسمان مه آلود بالای شهر، تراژدی غم
انگیز گریه پر درد ابرهای تیره را یادآور می شد .نزدیک شیشه ها، با فاصله
معینی ایستادم و باز دمم را به آن فوت کردم . آنقدر که جلوی چشمهایم تار
شد، سپس عقب آمدم و با سرانگشت ، واژه غریب و گم شده « امید» را بر رویش حک
کردم .باران شروع به باریدن کرد .برخورد قطرات ریز باران با شیشه، سمفونی
بسیار زیبایی را برایم به ارمغان آورد .چشمهایم را بستم و در حال نوشیدن،
به موسیقی باران گوش سپردم .باز آن خاطرات لعنتی در ذهنم تداعی شد و غمی
گنگ به دلم چنگ انداخت. صدای باران و رعد و برق مرا بیاد روزهای تلخ و زجر
آور می انداخت . همان حلقه اشک آشنا و صمیمی در چشمهایم نشست و آنقدر بزرگ و
بزرگتر شد که دیگر چشمهایم هیچ جا را نمی دید! بی اختیار فنجان را در
دستهایم فشردم با صدای بغض آلودی ، زمزمه کردم:« تو برای من مردی!»
- می تونم بپرسم شما اینجا چکار می کنید؟!
ناگهان
از شنیدن آن صدای پر جذبه و مردانه، از پشت سرم ، چنان ترسیدم که بی اراده
جیغ بلندی کشیدم و به عقب برگشتم! همزمان فنجان چای نیز از دستم رها شد و
با صدای ناهنجاری جلوی پاهایم بر زمین افتاد و به هزار تکه تبدیل شد .
ناباورانه به چشمهایی که با تعجب به من خیره شده بود نگاه کردم، چشمهایی بی
نهایت درشت و مخمور، درست به رنگ عسل! از دیدن آن مرد قوی هیکل و تنومند ،
آنهم درست پشت سرم ، آنچنان ترسیدم که کم مانده بود سنگ کوب کنم! در
حالیکه هنوز نگاهم مرطوب از نم اشک بود، با صدایی آمیخته به ترس و هیجان
پرسیدم:
- شما....... کی.......... هستید؟!
- این دقیقا سوالیه که من میخوام از شما بپرسم! شما اینجا توی شرکت چکار می کنید؟!
چقدر صدایش پر طنین و با صلابت بود .احساس میکردم همین لحظه است که از ترس بیهوش شوم!
- من از کارمندان این شرکت هستم
با همان لحن و نگاه نافذ ادامه داد:
- پس چرا تا این ساعت در شرکت موندید؟
سعی
کردم بر خودم مسلط باشم و لرزش صدایم را کنترل نمایم .با ظاهری پر از
آرامش و متانت .در حالیکه قیافه حق با جانبی به خود گرفته بودم، پرسیدم:
- اصلا شما کی هستید که اینطور منو سوال پیچ می کنید؟!
دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد . لبخند زیبایی زد و خیلی آرام و شمرده گفت:
- من فرزاد متین ، رئیس این شرکت هستم .
دلم
در سینه فرو ریخت .تا به حال در عمرم اینقدر غافلگیر نشده بودم .از
ناباوری و بهت ، چشمهایم گشاد شده و به دو برابر حد معمول رسیده بود .فرزاد
متین در ذهن من مرد کوتاه قد و چاقی بود که شکم فربه اش ، جلوتر از خودش
می رفت .موهای سرش کمی ریخته بود و یک دندان طلا هم داشت! این در حالی بود
که حالا مردی حدودا سی ساله ، با قدی بلند و اندام ورزیده روبرویم ایستاده
بود! پلوور سفید و شلوار طوسی به تن داشت و صورت کشیده اش را دو چشم وحشی
عسلی که در انبوه مژه های بلند و سیاه محاصره شده بود، زینت می بخشید
.موهای پر پشت و مشکی اش ، از وسط باز شده و سخاوتمندانه روی صورتش ریخته
بود .پس آقای متین مرموز این جوان بود!!
در حالی که قلبم دیوانه وار
به سینه می کوبید ، با دستپاچگی هرچه تمامتر، روی زمین نشستم و سعی کردم
تکه های فنجان شکسته را جمع کنم .او هم جلوی پایم خم شد و نجوا کرد:
- حالا اجازه دارم بپرسم شما کارمند کدوم قسمت از شرکت هستید که من بی اطلاعم؟!
بدون اینکه به صورتش نگاه کنم ، با صدایی مرتعش جواب دادم:
- من متصدی امور بایگانی هستم و الان سه هفته است که اینجا مشغول کار هستم .
- سه هفته؟! پس چرا من متوجه نشدم؟
از ناباوری اش یکه ای خوردم و در حالیکه چند تکه از فنجان در کف دستم بود، با تعجب سرم را بلند کردم:
-
شما متوجه نشدید؟! ولی این امکان نداره! من با خانم کریمی به
اتاق شما اومدم .خودتون گفتید پرونده من رو مطالعه می کنید و به من اجازه
دادید تا از فردای همون روز کارم رو شروع کنم !
هنوز همان لبخند جذاب روی لبش خودنمایی میکرد که با انگشت بسمت چشمهایم اشاره کرد:
- می شه خواهش کنم چشمهاتون رو این شکلی نکنید؟! چرا اینقدر تعجب کردید؟
با
یک دنیا شرمی که به صورتم هجوم آورده بود ، سرم را به زیر انداختم؛ در
همان لحظه گوشه ای از فنجان شکسته در انگشتم فرو رفت و ناله ام را در آورد:
- آی، دستم!......
دستپاچه و دلواپس پرسید:
- خدای من! زخمی شدید؟ بهتره به این شیشه خورده ها دست نزنید .آقا حیدر تمیزش می کنه .
تکه
ای را که در دستش بود به زمین انداخت و با شتابی غیر منتظره از جایش بلند
شد و بسمت دفترش که حالا باز بود رفت . از دستپاچگی اش خنده ام گرفت! از
روی زمین برخاستم و با دست دیگرم روی انگشتم را فشردم .هنوز صدای قطرات
باران می آمد .بلافاصله با یک چسب زخم برگشت و با صدای آمرانه ای گفت:
-
لطفا روی زخمتون رو ببندید .اگه لازم می دونید برسونمتون به یک
درمانگاه! به هر جهت من واقعا متاسفم که شما رو با حضور بی موقع ام ترسوندم
.
با خجالت ، چسب را گرفتم وتشکر کردم .چقدر صدایش گرم و گیرا بود!
- اختیار دارید ! یه بریدگی کوچولو که احتیاجی به درمانگاه نداره! در ضمن این منم که باید از شما معذرت خواهی کنم .
سپس طره موهای پخش شده روی صورتم را کنار زدم و به شلوارش که لکه های چای روی آن پخش شده بود، اشاره کردم:
- لباستون کثیف شده، واقعا شرمنده ام!
بدون اینکه نگاه خیره اش را از چشمهایم بگیرد ، با صدایی آهسته گفت:
- خواهش میکنم، اصلا موردی نداره!
بلافاصله
چسب را به دور انگشتم که حالا کمی خون آمده بود بستم و برای فرار از زیر
نگاههای کنجکاوش ، با گفتن کلمه« ببخشید» بسمت میزم رفتم .در حالیکه وسایلم
را بر می داشتم ، احساس کردم به من نزدیک شده است! باز قلبم با سرعت هر چه
تمامتر ، شروع به تپیدن کرد .با شتاب به عقب برگشتم و بی اختیار گفتم:
- اگر اجازه بدید از حضورتون مرخص می شم، از آشنایی با شما بسیار خوشحالم!
این
را گفتم و بسمت در خروجی رفتم .دلیل آنهمه عجله را نمی دانستم .حتی نمی
دانستم که چرا از این مرد تنومند و جذاب ، تا به این اندازه وحشت دارم .
آیا این مساله به تنفرم از جنس او مربوط می شد؟! در همان حال صدایش را
شنیدم که آرام و نوازشگر ولی پر صلابت گفت:
- من خودم رو معرفی کردم ولی شما این کار رو نکردید!
باز برگشتم و به صورتش نگاه کردم، چقدر دستپاچه بودم! با رعایت کمال احترام گفتم:
- من شیدا رها هستم ، وقتتون بخیر!
به آرامی از شرکت خارج شدم ولی بمحض بیرون آمدن، بی اختیار دویدم! با خود گفتم:« خدایا این دیگه چه موجودی بود؟!»
این را گفتم و سوار اتومبیلم شدم . به آسمان نگاه کردم ، هنوز باران می بارید .