چشم که باز کردم صورت مامان جلوم دیدم.اما نه مامان چرا اینقدر پیر شده بود...دقیق تر نگاه کردم.این مامان نبود..
با دیدن چشمای بازم به طرفم اومد.پیشونیم و بوسید و گفت : فدات بشم مادر خوبی ؟
وقتی دید با تعجب نگاهش می کنم گفت : من مادر بزرگتم.مامان مامانت...
یعنی این مادر بزرگم بود ؟
نالیدم :مامان...
نگاهش و به چشمام دوخت و گفت : اروم باش.
سر بر گردوندم و نگاهی به اطراف انداختم...همه جا سفید بود...روی تخت خوابیده بودم...
انگار همه چیز کم کم تو ذهنم اومد...
سوار ماشین شدیم...من با هیچ کدوم حرف نزدم...ازشون رو بر می گردوندم و تمام مدت گریه کردم تا اینکه بابا به طرفم برگشت و با فریاد گفت : خفه شم...
با اینکارش صدای مامان در اومد...کم کم بحث بالا گرفت...هر دوتا فریاد می زدن...
اما من فقز اشک می ریختم و به بیرون خیره شده بودم..که با خفه شو یی که بابا گفت به طرفشون برگشتم...
یه کامیون به طرفمون میومد و نگاه بابا روی مامان بود...فقط فریاد زدم.بابا زود متوجه شد و فرمان و کاملا چرخوند اما از جاده خارج شدیم...انگار یکدفعه ماشین روی هوا موندگار شد...لحظه اخر مامان و صدا زدمو چشمام و بستم...
تقصیر من بود...
به طرف مادر بزرگ برگشتم : مامانم...
مادر بزرگ کنارم ایستاد و گفت : می خوای ببینیش ؟
با سر تایید کردم.مادر بزرگ کمکم کرد روی تخت نیم خیز شم...تازه نگاهم به پام افتاد که گچ گرفته بودن...
مادر بزرگ انگار متوجه نگاهم شد که گفت : نگران نباش زود خوب میشه.
با سر تایید کردم و مادر بزرگ یه صندلی چرخدار اورد و کم ک کرد روش بشینم.
در همین حین مردی با قد بلند و موهای جوگندمی و چهارشونه وارد شد...نگاهش به من که افتاد به طرفم اومد... سرم و بوسید و گفت : خوبی ؟
لبخندی به روش زدم که مادربزرگ گفت : پدربزرگته...
مادر بزرگ صندلی رو از اتاق بیرون برد...پدربزرگم دنبالمون میومد...وارد بخش سی سی یو شدیم...قلبم شروع کرد به تندتر زدن...احساس بدی داشتم انگار قرار بود اتفاق بدی بیفته...و من منتظر اون لحظه بودم...

وارد یه اتاق شدیم نگاهم به طرف صورت مامان که زیر اون دستگاه ها پنهان شده بود کشیده شد...اشکام سرازیر شد....
مادربزرگ من و نزدیکی مامان متوقف کرد...نگاهم به طرف امید که کنار مامان ایستاده بود کشیده شد...
مامان...مامان.تقصیر من بود...
اشکام همونطور سرازیر بود...نزدیکش شدم و دستم به طرف صورتش رفت...خواستم لمسش کنم اما دستم توی هوا موند...من با مامان چیکار کرده بودم ؟ من با مامانم چیکار کردم ؟
احساس کردم چشمای مامان باز شد...بهم نگاه کرد و چیزی گفت...نشنیدم اونقدر اروم بود که نشنیدم...
اما تونستم تشخیص بدم...مامان محکمتر زمزمه کرد :من و ببخش دخترم...
تقریبا خودم و با اون وضع وری مامان انداختم : مامان من و ببخش...مامانی...من و ببخش...مامان ...
یکدفعه دستگاه ها شروع کردن به سوت کشیدن...از صداش بدم اومد...
نه مامانم...مامان...
همه ریختن توی اتاق....
مامان بزرگ به طرفم اومد تا من و از مامان جدا کنه.اما همونطور مجکم مامان و گرفته بودم.دکترا سعی کردن از مامان جدام کنن اما نتونستن.تا لحظه ای که احساس کردم یکی من و تو اغوشش کشید و از مامان جدا کرد...
هر چی دست و پا زدم...قدرت اون بیشتر بود...نگاهم به طرف امید کشیده شد که من و محکم در اغوشش می فشرد...
گریم شدت گرفت...مامانم...امید همونطور که تو اغوشش بودم بیرونم برد...
مامانم ؟ بدون مامان باید چط.ر ادامه بدم ؟ من بدون مامان می تونم ؟ خدایا مامانم و بهم برگردون....خدایا اشتباه کردم...خدا جون من راضیم فقط مامانم و می خوام...
اون روز بدترین روز زندگیم بود حتی از دست دادن عشق امید اونطور نابودم نکرد که مامانم و از دست دادم...بدترین لحظه زمانی بود که فهمیدم بابا همون لحظه تصادف از دنیا رفته بود....
و من چه بی رحمانه حتی به بابا فکر نکرده بودم...چه سخته ادم چدر ومادرش و توی یه روز از دست بده...حتی اگه اون پدر یا مادر هیچ وقت دست محبتی هم سرت نکشیده باشن مادر و پدرت هسستن و همین دوتا کلمه ساده چقدر شیرین و زیبان...کاش می تونستم بگم اون لحظه که احساس کردم مادر و پدری وجود نداره چقدر احساس تنهایی کردم...چقدر از اینکه بودم احساس وحشت کردم...
پدر و مادر چقدر وجودشون برامون با ارزشه...و من چه بی رحمانه ازشون انتقاد کردم...چطور تونستم اونطور بی رحامنه در برابر مامان بایستم و متهمش کنم...
حالا درک می کنم با چه سختی از خانواده از پدر و مادرش جدا شده...
مامان من و ببخش...خدایا هر دو رو به تو سپردم...

عمو فرهاد خیلی تلاش کرد من و به خونه خودش ببره اما پدربزرگ که حالا باباجون صداش می کردم این اجازه رو نداد و گفت :می خواد نوه اش پیش خودش باشه...بالاخره دو روز بعد از اون تصادف لعنتی رفتم خونه پدربزرگ...خونه ای که مادرم توش بزرگ شده بود...
خونه که نمی تونم بگممم بیشتر شبیه کاخ بود تا خونه...از در خونه تا اتاقی که به من اختصاص داده بودن و خیلی زیبا دکور شده بود هم زیبا و دیدنی بود اما توی اون لحظه حتی این زیبایی ها هم نتونست من و سر شوق بیاره...کلا دیگه حرفی برای گفتن نداشتم...مراسم سومی که برای مامان و بابا برگزار شد.بعضیا بهم تسلیت گفتن...عمو فرهاد در اغوشم کشید و سعی کرد ارومم کنه...عمه اصلا بهم توجه نکرد انگار نه انگار منم وجود دارم...همونطور که در تمام این سالها وجود نداشتم...سوده هم به همراه خانوادش توی مراسم شرکت کردن...
بابای سوده بعد از مراسم سراغم اومد و بعد از تسلیت گفت : دخترم هیچی عوض نشده تو هنوزم عروس خودمونی...
با این حرف امید که نزدیکم بود به سرعت بهمون نزدیک شد و گفت : اقای محترم نمی بینید حالش خوش نیست ؟ فکر نمی کنم الان وقت این حرفا باشه...
کاملا حق داشت در اون لحظه می خواستم به هر چیزی فکر کنم جز سعید...ازش متنفر بودم اگه اون سفر نبود مامان و بابام و از دست نمی دادم...چطور می تونن توی مراسم پدر و مادرم این حرف و بزنن...همه چیز تار شد...دیگه چیزی نفهمیدم...کم کم احساس کردم سرم شنگین شده و دیگه هیچ.
چشم که باز کردم توی اتاق جدیدم بودم...نگاهی به اطراف انداختم...مامان جون روی صندلی نزدیک تخت خواب رفته بود...روی تخت نیم خیز شدم.نور توی اتاق می زد.نگاهی به ساعت شکل گل روی دیوار انداختم...
ساعت 7 صبح بود...پاهام و از تخت چایین انداختم.هنوزم پام توی گچ بود...احساس کردم اون یکی پام کاملا خواب رفته...خیلی اذیتم می کرد...
یکم اروم اروم تکونش دادم تا اروم بگیره...دستم و به لبه تخت گرفتمو بلند شدم...پای گچ گرفتم و روی زمین گذاشتم اذیتم می کرد اما پتوی روی تخت و برداشتم و خودم و به مامان جون رسوندم.پتو رو اروم روش انداختم.برگشتم روی تخت نشستم و نگاهم و به صورتش دوختم...چقدر شبیه مامان بود....این سه روزه هر بار که دست روی سرم کشیده وقتی در اغوشم کشیده انگار مامان اینکار و می کرد...درست مثل اینکه مامان کنارم بود...
مامانم...چقدر دلتنگش بودم...چقدر دلم برای بوی تنش برای اغوشش برای نگاهش برای شوخیاش تنگ شده بود...
حتی توی این مدت به خوابم نیومده بود...یعنی نبخشیدتم ؟
همینطور به مامان جون چشم دوخته بودم که در باز شد و امید اومد تو
با دینم فقط بهم خیره شد...چقدر پیراهن سیاه بهش میومد...
به طرفم اومد و سلام کرد...اروم جواب دادم...
کنارم نشست و خیلی اروم پرسید خوبی ؟
-:بد نیستم.
-:نتونستی بخوابی؟
فقط به یه لبخند تلخ اکتفا کردم...
امید به پام اشاره کرد و گفت :درد می کنه ؟
با سر جوواب منفی دادم.
دستش و به طرف دستم اورد و دستمو توی دستش گرفت...چقدر دستاش گرم بود..
شایدم دستای من سرد بود...شایدم ؟ نمی دونم اما احساس خوبی بهم دست داد...یه لحظه همه چیز و فراموش کردم...اما فقط برای یه لحظه...
امید دستم و توی دستش می فشرد و در شکوت بهم خیره شده بود.
با تکون خوردن مامان جون دستم و از توی دستش بیرون کشیدم.
نمی تونستم بیشتر از این گرمای بدنش و احساس کنم.
خدایا من بنده گناهکارت و ببخش...خدایا من و ببخش...
مامان جون اومد توی اتاق و گفت : ساغر جان نمی خوای غذا بخوری ؟
روی تخت جابه جا شدم و نگاهم و از روی مجله ای که تو دستم بود برداشتم و گفتم : نه مامان جون.
به طرفم اومد . کنار تخت نشست و در حالی که من و توی اغوشش می کشید گفت : اینطوری خودت و از بین می بری ساغر جان...پاشو بریم بیرون...پاشو بیا یه چیزی بخور...با گشنگی که چیزی نمیشه...می فهمم چه حالی داری ... ارزو دخترم بود...چندین سال ازم دور بوده... وقتی رفت خیلی تنها شدم...تنها دخترم بود...وقتی جلوی پدرش وایستاد و گفت : می خواد با فرخ ازدواج کنه دیوونه شدم...باور نمی کردم تنها دخترم اینطور راحت ازم دل بکنه....
ناگهان من و از خودش جدا کرد و با دستاش محکم شونه هام و گرفت
به چشمام خیره شد و گفت : ساغر جان خوشبخت بود ؟
صداش می لرزید ... می تونستم بغضی که تو صداش بود و کاملا احساس کنم.
ادامه داد : با پدرت خوشبخت بود ؟ خوش بود ؟ باهاش راحت بود ؟ از زندگیش راضی بود ؟
چی باید می گفتم ؟ می گفتم اره مامان جون دخترت با همه اذیتهای بابام باهاش خوشبخت بود... اینکه همیشه اشکاش و پنهون می کرد و می خواست اروم باشه ؟ سعی می کرد حرفی نزنه و وانمود کنه خوشبخته....اینکه دلش براتون تنگ میشد. ؟
اما فقط یه جواب دادم : اره مامانی خوشبخت بود...
مامان جون اشکاش سرازیر شد : کاش قبل از رفتنش می دیدمش...همیشه منتظر بودم یه روز بیاد سراغم ... اما اونم مثل پدرش مغرور بود... هیچ وقت نیومد سراغم.
مامان جون یه ربعی تو اغوشم اشک ریخت...دلم خیلی سوخت... اینطور که معلوم بود خیلی دلتنگ مامان بوده...چقدر براش سخت بوده
با اصرار مامانی رفتیم سر میز شام...
امید و باباجون منتظرمون بودن.سرمیز نشستیم.
باباجون نگاهی به مامان جون انداخت و گفت : چیشده خانمی ؟
مامان جون لبخندی زد و با ارامش گفت : چیزی نیست عزیزم.
چقدر مهربون ... چقدر خوب با هم برخورد می کردن.
بابا جون رو به من گفت : تو خوبی خوشکل خانم ؟
لبخندی زدم و گفتم : بد نیستم باباجون .
بابا جون برگشت به طرف امید و گفت : امید جان بابا الان پاشین با هم برین یه دور بزنین دختر کوچولوم اونقدر تو خونه مونده خسته شده...اخه این خونه چی داره ؟ همش در و دیوار ما هم که بیشتر روز و بیرون از خونه ایم.
تازه فهمیدم مامان جون پزشکه...درست مثل امید....بابا جون تجارت می کرد....یعنی تجارت تو کارش حرف اول و می زد....
بعد از شام خدمتکارا مشغول جمع کردن میز شدن.
بابا جون به طرف کاناپه جلوی تلویزیون رفت و در همون حال گفت : شما جوونا هم برین یکم خوش
بگذرونین...
امید رو به روش نشست و گفت : یعنی بریم پی نخود سیاه دیگه ؟
باباجون چش غره ای رفت و گفت : پاشو بچه...
امید بلند شد....به طرف من که هممون نزدکی ایستاده بودم اومد.دستم و گرفت و در حالی که از سالن بیرون می رفتیم گفت : ما رفتیم چرا می زنی....
دستم و محکم تو دستش می فشرد...بازم داغ کردم...خدا جون من و ببخش...امید وارد اتاقم شد....یه شال اابی برداشت و به طرفم گرفت...
شال و از ذستش گرفتم...
یه مانتو سفیذم بیرون اورد و داد دستم....
وقتی دید وایستادم گفت: نمی خوای که بابا عصبانی بشه....زود بپوش...
مانتو رو می پوشیدم که شال و از دستم گرفت و انداخت روی سرم.یه دسته از موهام و جدا کرد و از زیر شال بیرون کشید و جلوی صورتم ریخت.
وقتی شال و مرتب کرد...با لبخند بهم خیره شد.ناگهان خم شد و پیشونیم و بوسید....
نفسم تو سینه حبس شد...
اون هیچ کار اشتباهی نمی کرد....امید داشت خواهر زادش و می بوسید....این اشتباه نیست....
این کاملا حقش بود....دایی.چرا دایی ؟ خدایا کمکم کن.
تا وقتی تو ماشین نشستیم با خودم درگیر بودم.
امید یه ماشین جدید به زنگ ابی تیره گرفته بود...
درو برام باز کرد....
مثل همیشه با احترام و ارامش.
دلم می خواست بغلش کنم...
راه افتاد...نگاهم روی جاده ها ثابت موند....اشکام سرازیر شد....
صدای مامان تو گوشم پیچید : چرا داد می زنی ؟
-:سرم و برد...خفه نمیشه...
این و بابا گفت و ادامه داد : صداش مثل وز وز تو گوشم می پیچه...
با احساس دستی روی دستم بخودم اومدم.امید بازوم و گرفت و به طرف خودش کشیدتم.
توی اغوشش جای گرفتم....سرم روی سینش بود...اشکام سرازیر شد...اروم اروم موهام و نوازش می کرد...

امید جلوی یه ساختمون بزرگ توقث کرد و گفت : بپر پایین...
با تعجب به ساختمون نگاه کردم .
در ماشین و باز کرد و گفت : بپر پایین خانم کوچولو...
نفسم در سینه حبس شد....بازم گفت .
پیاده شدم.در کنارش به طرف ساختمون به راه افتادم.قبل از ورود به ساختمون دستم و توی دست گرفت و بهم نزدیک تر شد.
زنگ در و فشرد ...لحظاتی بعد در باز شد....
با هم وارد سساختمون شدیم.
به طرف اسانسور رفتیم....همه جای اسانسور از اینه بود.نگاهم به عکس امید افتاد که به عکس من توی اینه خیره شده بود....
با ایستادن اسانسور ازش بیرون اومدیم.امید به طرف در قهوه ای رو به رومون رفت و زنگ در و فشرد...
کنارش ایستادم و زمزمه کردم : اینجا کجاست ؟
با لبخند نگام کرد و گفت : یه جای خوب.
در باز شد و یه پسر جوون جلوی در پدیدار شد...
یه شلوار لی و تی شرت ابی اسمونی به تن داشت ...
قیافه نسبتا بدی هم نداشت ...
با لبخند بهمون سلام کرد و دست امید و به گرمی فشرد...از جلوی در کنار رفت و در همون حال گفت : چه عجب امید خان ؟
امید عقب ایستاد تا من وارد بشم.به دنبالم اومد یه راهرو باریک که روی دیوار پر از تابلوهای نقاشی بود.
وارد یه سالن بزرگ شدیم.
امید به طرف یکی از مبلا رفت و روی اون نشست.
اما من نگاهم روی تابلوها ثابت مونده بود. بیشتر از خونه شبیه یه گالری نقاشی بود.
روی یکی از تابلو ها که تصویر یه دشت گل بود خیره بودم که همون پسر از اشپزخونه بیرون اومد.
یه دختر خوشکلم همراهش بود.بهمون سلام کرد.
امید از روی بلند شد و گفت : ببخشید بد موقع مزاحم شدیم میترا خانم.
دختر به طرفم اومد در اغوشم کشید و گفت : این چه حرفیه اقا امید...خیلی خوش اومدین...
ازم کمی فاصله گرفت و به صورتم خیره شد و گفت : شما باید ساغر باشی ... نه ؟
لبخند زدم و تایید کردم.
ادامه داد : امید خان از اونی که فکر می کردم خوشکل تره...
صورتش و جمع کرد و نگاه دقیق تری بهم انداخت و گفت : فکر کنم دل مهربونی هم داشته باشه...درست مثل خودتون.
میترا نگاهی به من که گنگ و گیج به اونا خیره شده بودم گفت : وای ببین تو رو خدا دستم و گرفت و به طرف امید و همون پسری که روی مبل نشسته بودن کشید و گفت : بیا ساغر جون...اینا هر دوتا مثل همن...
سرش و به گوشم نزدیک کرد و گفت : دیوونه ان.
خندم گرفت...امید و دیوونگی ؟
میترا با صدای بلند گفت : بجای اقا امید من معرفی می کنم ، من میترا هستم عزیزم.
به همون پسر اشاره کرد و ادامه داد : اینم فرشاد شوهرمه...بیشتر عذاب جونمه.
فرشاد بلند وبه صورت احترام نیم خیز شد و گفت : چاکر شما هستیم.
امید دستش و گرفت و کنار خودش نشوند و گفت : باز داری چرت و پرت میگی ؟ بشین سر جات.
میترا بلند شد و گفت : شام خوردین ؟
امید تایید کرد.
میترا لبخندی زد و گفت : ساغر از نقاشی خوشت میاد ؟
-:بله.
امید گفت : ساغر عاشق نقاشیه...مخصوصا گلا.
از اینکه هنوزم یادش بود از چی خوشم میاد خوشحال شدم.داشتم مطمئن می شدم امید فراموشم نکرده...
ششب فوق العاده ای بود...میترا و فرشاد مهربونترین ادمایی بودن که می شد شناخت...مخصوصا میترا ... از اینکه باهاشون اشنا شدم خیلی خوشحال بودم ... فرشاد و میترا هر دو نقاش بودن...البته هر دو برای یه شرکت تبلیغاتی کار می کردن و نقاشی براشون مثل تفریح بود.
تابلوهایی که به در و دیوار خونه اویزون بودن خیلی خوشکل بودن.کاش مامان اجازه می داد منم نقاشی رو کاملا یاد بگیرم.
موقع برگشتن میترا همون تابلوی دشت گلی که موقع ورودش بهش خیره بودم و بهم هدیه داد...
امیدم برام رو به روی تختم اویزونش کرد.
فکرشم نمی کردم امید همچین دوستایی داشته باشه...
امید ؟ من از امید چی می دونستم ؟ چیز زیادی دربارش نمی دونستم...فقط یه چیزایی که برای شناخت کاملش اصلا کافی نبود...اره من امید و دوست داشتم اما مثل یه بچه...بچه ای که ناخوداگاه مادر و پدرشم دوست داره. من امید و دوست داشتم چون محبتی که بهش نیاز داشتم و بهم هدیه می داد...من در کنار اون ارامشی که می خواستم و به دست میاوردم.اما این کافی بود ؟ برای چی باید بیشتر بشناسمش...اون فقط دایی منه...دایی من نه چیز بیشتر ...دایی
خدای من دیشب خواب می دیدم یا بیدار بودم، دیشب بدترین شب زندگیم، تا صبح عذاب کشیدم، تمام صبح به این فکر کردم من مقصر بودم .
من به اسونی از خودم روندمش تا ترکم کنه ...
ترکم کنه و فراموش کنه همچین کسی بوده اما نه تنها من و ترک کرد همه ی خانوادش و هم ترک کرد . اما چه اسون ...
می نویسم به امید اینکه روزی که بخونی و بدونی من سنگ نبودم و احساساتم و ازت پنهون کردم .
می خوای بدونی بدترین سوالی که از خودم می پرسم چیه ؟
اینکه تو واقعا دوسم داشتی و اینقدر راحت ترکم کردی ؟ تو بودی که دم از عاشقی و دوست داشتن غیر قابل توصیف می زدی ؟
چرا اینقدر اسون باور کردی دوستت ندارم ؟ ... چرا باور کردی نمی خوام ببینمت ... چرا باور کردی حضورت ازارم میده ... باید می فهمیدی حضورت باعث ارامش و امنیتم میشه ...
امشب خیلی حالم خرابه دلم می خواد حرف بزنم .
خیلی وقته با کسی حرف نزدم .حتی با خودم .
حتی جرات شنیدن این حرف رو از خودم ندارم که ، هنوز دلم برات تنگ میشه با وجود اینکه هر روز به خودم تکرار می کنم که ازت متنفرم .من هرگز به خودم دروغ نگفتم و نمی گم به دلم ایمان دارم مثل امشب که می دونم دلم برات بدجور تنگ میشه و حاشا نمی کنم .
یادت میاد مثل هر روز که هزاران بار تکرار می کردم دوستت دارم .
امشب با رفتنت دل تنگیم و دو چندان کردی دلتنگی که با حضورت هم احساس می کردم .
امشب بعد از یک ماه دوری که خودم خواستارش بودم رفتی ... رفتی جایی که از اونجا اومده بودی ... درست از روزی که پا تو این سرزمین گذاشتی با من رو به رو شدی حالا برگشتی تا از زندگیت بیرونم کنی .
خودم خواستم ...
اخه منم ادمم ... بخدا برام سخت بود بهت نزدیک باشم و در عین حال فاصله ی طولانی بینمون باشه .
هنوزم کاری از دستم بر نمیاد جز این که خودم و توی اتاقی زندانی کنم که لحظه لحظه خاطراتش با یاد تو بوده ...
با دستهای تو ساخته شده .
توی اتاقم زندانی میشم و گاهی یکی سرش و از در میاره تو و میگه باز چت شده ددختر ؟
چی باید بگم ؟
چطور می تونم لب از لب باز کنم و بگم دلتنگم . دلتنگ چه کسی ؟
دایی ؟
حقیقت همینه من نمی تونم بیشتر از این ادامه بدم .
حقیقت اینه ....باید باورش کنم باور کنم تو برای من نیستی ... نبودی ... این اشتباه من بود که بیش از اندازه خواستم ... کسی رو خواستم که به من تعلق نداشت . چیزی رو خواستم که لایقش نبودم .
این زیاده خواهیهام پدر و مادرم و ازم گرفت ...
امشب گفتی فراموشت کنم !!!
چیز مسخره ای ازم خواستی ، فراموش کردن ادمی که از خودش خوبیای زیادی به جای میزاره . سخت تر از فراموش کردن یه عشق یه طرفه هست . منم ادم بودم حالا هم انتظاری بیشتر از این از دلم نداشته باش که برات دلتنگ نشه . دلتنگ شبایی که با صدای تو بخواب می رفتم یا با تلفنات کلافه ام می کردی .
امید ازم نخواه به یادت نباشم . وقتی ازم خواستی فراموشت کنم فقط تونستم تو چشمات خیره شم .
اون احساسی که همیشه توش بود و اینبار ندیدم . فهمیدم داری میری تا فراموشم کنی ... حقت بود نباید به یاد من زندگی می کردی ... نباید جلوت و می گرفتم . می گرفتم و می گفتم چی ؟ دایی من هنوزم عاشقتم ؟
برات ارزوی خوشبختی می کنم امید ... امیدوارم کسی رو برای زندگی انتخاب کنی که لایق مهربونیات ... دل بزرگ و پر محبتت باشه .
امید دوست دارم فراموشم کنی و زندگی خوبی در پیش بگیری .
من به زندگی ادامه میدم .با پدر و مادر تو ... با پدر بزرگ و مادر بزرگ خودم که محبت دو چندانی بهم دارن .
می تونستم تو نگاه مادرجون التماسی که برای موندنت داشت و ببینم .
پدرجونی که می خواست جلوی تو محکم و قوی باشه .
این اخرین برگ خاطرات من خواهد بود .... شاید اشتباه کردم شروع به نوشتن کردم ...
شاید اگه قلم به دست نمی گرفتم و از این زنددگی نمی نوشتم این چنین پیش نمی رفتیم .
شاید با بسته شدن این دفتر سرنوشت ما هم تغییر کنه .
با ارزوی بهترینها برای تو امید ...

نگاهم روی اخرین شعری که زیر اخرین متن نفشته شده بود ثابت ماند :

دستهایم برایت شعر می نویسد


اما تو هرگز نخواهی دید


اتش عشق در چشمانت غوطه می زند


ولی تو هرگز نخواهی دید


نه تو هرگز مرا نخواهی فهمید


ومن با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت


وباز تو درک نخواهی کرد

دفتر و می بندم و به صورتش خیره میشم . بلند میشم و به طرفش میرم . روی تخت می نشینم . بوسه ای روی لبهاش می زنم .
سرم و روی شونش قرار می دم . زمزمه می کنم ...
-:خودت گفتی برم ... خودت خواستی تنهات بزارم ... اون شب بهت گفتم فراموشم کن در حالی که تمام سلولهای بدنم فریاد می زدن نه ...
اشک تو چشمات حلقه زد ... دوست داشتم اشکات و پاک کنم ...
پاک کنم و زمزمه کنم نه ساغر تو فقط مال منی ... این اشتباه ارزو بود که خواست ازت دور باشم اما به ارزو قول داده بودم .قول داده بودم سکوت کنم ... سکوت کنم تا برای همیشه دخترش باقی بمونی ...
سکوتی که وجودم و به اتیش می کشید .
رفتم اما همه ی وجودم و پیش تو جا گذاشتم . هر روز از مامان در موردت می پرسیدم ...
هر لحظه به یادت بودم . عکسایی که از تو داشتم و به تمام دیوارا زده بودم تا احساس کنم کنارمی .
ساغر سه ماه تمام با یادت زندگی کردم . با فکرت زندگی کردم ... مامان می گفت حالت اصلا خوب نیست ... می گفت خیلی افسرده ای ...
و من تو همه ی اینا خودم و مقصر می دونستم . می فهمم اشتباه من بود . من اشتباه کردم به ارزو قول دادم .
کاش کسی پیدا می شد این جرات و داشته باشه ... بهت بگه تو دختر ارزو نیستی ... من دایی تو نیستم . می تونیم در کنار هم باشیم . احساسی که بهم داریم گناه نیست .
روزی که مامان زنگ زد و گفت توی بیمارستانی ... دیوونه شدم . تو بیمارستان ؟ چرا ؟
هزاران بار ارزو کردم کاش هیچ وقت نمی خواستم کسی این راز و پیشت اعتراف کنه .
با چه جراتی در برابر سعید و خانوادش ایستادی و گفتی : نمی خوای باهاش ازدواج کنی ؟
اما تو اینکار و کردی ...
مامان گفت : با چه جراتی اعتراف کردی عاشق منی ... منی که داییت هستم و داری گناه بزرگی مرتکب میشی اما نمی تونی از این احساس فرار کنی .
چطور سوده به سراغت میاد تا حقیقتی تلخ و اعتراف کنه ...
نفهمیدم چطوری خودم و رسوندم ایران ...
اومدم با تو باشم . با تو زندگی کنم . با عشق تو از زندگی لذت ببرم . می خواستم عشقی که سعی می کردم پنهان کنم و به پات بریزم .
ساغر من برگشتم ...
حالا نوبت توئه ... نباید تنهام بزاری .
نباید ناامیدم کنی .
اینبار من تنها نیستم . دخترمون . طنینمون ...
طنینی که بخاطر طنین عشقمون طنین نامیدیمش منتظرته .
ساغر برگرد .
برگرد و کنارم باش . برگرد تا این عشق بی پایان نباشه .
ساغر بهت نیازمندم .
احساس کردم دستش که تو دستم بود تکون خورد .

*******************

میترا به همراه فرشاد وارد اتاق شدن .
میترا دسته گلی که در دست داشت و به دستم داد و به طرف ساغر حمله کرد .
ساغر و می بوسید و با صدای بلند جیغ و داد می کرد .
من و فرشادم به اون دوتا خیره شده بودیم .
ساغر به سختی از اغوش میترا بیرون اومد و گفت : هی دختر چه خبرته ؟ کشتیم ...
-:اگه تنهام می ذاشتی نمی بخشیدمت .
ساغر سری به تاسف تکون داد .
فرشاد قدمی به طرف ساغر برداشت و گفت : خوشحالم حالت بهتره .
این امید یکم به ریخت و قیافش رسید .
میترا با شیطنت گفت : این ساغره به تیپ امید می رسه وگرنه امید همیشه همین ریختی بوده . مگه نه ساغر ؟
چشمکی بهش زد .
ساغر با سر تایید کرد .
که انگشتم و به علامت تهدید تکون دادم . باشه ساغر خانم من و تو که همدیگرو می بینیم .
ساغر خندید .
فرشاد دستم و گرفت و گفت : بیا ما بریم دنبال خوشکل عمو تا اینا دو تا بر علیهمون توطئه بچینن .
میترا به طرفش برگشت و گفت : می خوای به بهونه طنین بری توطئه چینی ؟
فرشاد دستاش و بالا اورد و گفت : من غلط بکنم خانم . . .
نگاهم روی صورت ساغر ثابت موند . اونم بهم خیره شد . لبخندی به روم زد . لبخندی که بهم امید و شادی بود . لبخندی که برای دیدنش از جونم می گذشتم .
ساغر همیشه بخند ، بخند برای زندگی ... بخند .
در کنارم باش .
قول بده .
از نگاهش خوندم : قول میدم عشق من .

دنیا ایستاد
دنیا به نظاره ایستاد و من
در اغوشت سبز شدم
و زندگی از یاد رفته را
زندگی کردم ...
واغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن ...



پایان