دوباره دل هوای با تو بودن کرده.
نگو اين دل دوري عشقت و باور کرده.
دل من خسته از اين دست به دعا ها بردن.
همه ي ارزوها با رفتن تو مرده.
حالا من يه ارزو دارم تو سينه که دوباره چشم من تو رو ببينه.
حالامن يه ارزو دارم تو سينه که دوباره چشم من تو رو ببينه.
دلتنگم.دلتنگ روزاي با اون بودن.روزهايي که مثل خواب بوده.چه خواب کوتاهي حتي کوتاه تر از خواب ظهر.هر شب با يادش مي خوابم ، تو خواب ميبينمش به دردل هام گوش ميده.با اشک چشمام وضوي عشق مي گيره.در اغوشم ميکشه.موهام و نوازش مي کنه.مي بوستم.باهام حرف ميزنه.مثل هميشه برام گل مياره.دلتنگتم امید.
با صدای زنگ گوشیم دست از نوشتن کشیدم و رفتم سراغ گوشی.نگین پشت خط بود:
-:سلام بر گم شده ی من.
-:سلام.باز که زبون در اوردی.
-:چشت کور.زنگ زدم بگم پاشو بیا بابا یه ماشین جدید اورده.
-:ای بمیری از دستت راحت شم.با لحنی دردناک گفتم : نمی خوام ببینم.
نگین با فریاد گفت : چی؟ساغر خوبی؟سرت به جایی نخورده؟تو نمی خوای ماشین جدید و ببینی؟
-:نه نگین دیگه نمی خوام هیچ ماشینی ببینم.
-:خاک تو اون سرت.خودت و از اون زندان خلاص کن ببینم باز چه مرگت شده؟
-:یعنی تو نمی دونی؟چند بار باید بگم؟
-:یعنی بخاطر امید نمی خوای دیگه هیچ ماشینی ببینی؟بابا ایول ، خوشحال باش که داییته.کی همچین دایی داره؟ ببین چقدر دوست داره؟من جای تو بودم مامانم و با خانوادش اشتی می دادم.تا زود زود دایی جان و ببینم.
-:نگین تو رفته رفته اون یه ذره عقلی هم که تو سرت داری داره می پره ها!!!
-:چاکرم.
-:سروری.پاشو بیا اینجا ناهار قورمه سبزی درست کردم.
-:نچ.اقاباباتون دعوام میکنه!!!
-:بابای من کی تا حالا دعوات کرده این بار دوم باشه؟
-:خب ناراحت میشه.
نفس عمیقی کشیدم:نگین تو که می دونی اون همیشه همینطوره.
-:خب حالا عجب نفسی هم کشید.پاشو دیگت و بار بزار من رسیدم.
-:ای بمیری ، زود بیا.
-:سالادم درست کنیا.
-:کوفت . فقط به فکر شکمتی.
-:درست نکنی نمیام.
-:باشه درست می کنم.بیا.زود.
-:اومدم بابا مگه دارن می خورنت اونجا.
-:دیر برسی شاید خوردن.
-:خاک به سرم.کی؟ساغر کدوم یکی اونجاست.
-:خل.فقط به چیزای منحرف فکر می کنه.نیم ساعته اینجا نباشی در و باز نمی کنم.
-:خواهر شما ترافیک این شهر رو درک نمی کنین؟اینجا ترافیکه ها.تا من برسم اونجا یک ساعت می کشه.
-:اره جون خودت.منتظرم.
قبل از اینکه چیزی بگه قطع کردم.نگاهی به اتاقم انداختم . خیلی اشفته بود.
به سرعت مشغول مرتب کردن شدم.روی تختم بهم ریخته بود.کیف و کتابام وسط اتاق بود.همش و توی کتابخونه جا به جا مب کردم که چشمم به جاسوئچی خرس افتااد.قبل از اینکه اشکام سرازیر بشه تو کشوی سفید رنگ کنار تختم گذاشتمش.

گوشیم و توی دستم می چرخوندم و دلم می خواست شماره امید و بگیرم...دلم برای ساغر گفتناش پر می کشید...اشکام دیگه خشک شده بود....صدای بابا بلند شده بود و داشت با مامان بحث می کرد...نمی دونم بابا باز درباره چی اینقدر بحث می کرد...لابد بازم یه چیز جدید رفته بود رو مخش و می خواست حرفش و به کرسی بشونه...
بالش و روی سرم گذاشتم و صدای اهنگ و بلندتر کردم تا صداش به گوشم نرسه....گوشی و توی دستم تکون می دادم و این ور اون ورش می کردم که زنگ زد...از جا پریدم...نگاهی به شماره انداختمم..شماره سعید بود با اخم و حرص جواب دادم : امرتون...
-:سلام عزیزم.
-:اقا سعید مثل اینکه حالیت نشد گفتم چیزی بین ما نیست.
-:متاسفم عزیزم.من نمی تونم فراموشت کنم.
-:اما من فراموشت کردم.خیلی وقته.دیگه نمی خوام صدات و بشنوم.
-:باشه عزیزم.خودت خواستی من اینطوری برخورد کنم.منتظرم باش عزیزم.
قبل از اینکه چیزی بگم گوشی و قطع کرد.
چرا اینکار و کرد.می خواست چیکار کنه ؟ با خودم درگیر شدم..
اما دلتنگیم نسبت به امید بیشتر از این حرفا بود و خیلی زود سعید رو به فراموشی سپردم...
صدای مامان و بابا قطع شده بود ...
بلند شدم و از اتاقم بیرون رفتم.قبل از اینکه وارد سالن بشم سرک کشیدم.خبر خاصی نبود همه جا امن و امان بود و این خیلی به نفع من می شد...به ارومی از اتاق بیرون اومدم و به طرف اشپزخونه رفتم...یه لیوان اب خوردم و برگشتم توی اتاقم.
دوباره روی تخت افتادم اما قبلش جاسوئیچی رو از توی کتابخونه برداشتم و بعد از دراز کشیدن بهش چشم دوختم.
چقدر موقع خرید با امید خوش گذروندیم...جلوی مدرسه که می ایستاد همه ی بچه ها خیرش می شدن.
امید همه چیز تموم بود...یه مرد کامل...یادمه نگین پرسید اگه امید یه ادم فقیر بود یا از یه خانواده متوسط بازم همینقدر دوسش داشتم ؟ اون روز جوابی به نگین ندادم اما اره امید برام با ارزش تر از این حرفا بود من خود امید و می خواستم با همون لبخند شیرینش با اون حرفای فیلسوفانش...من عاشق امید بود نه ثروتش...اگه الان می تونستم بدون داشتن ثروت امید اون و کنارم داشته باشم ثروت و می بخشیدم تا امید کنارم باشه....امید .... زندگی من توی همین کلمه چهار حرفی خلاصه می شد : امید.
صبح با سر و صدای مامان بیدار شدم...این مامان امروز سر کار نرفته ؟
چشم باز کردم و خیره بهش چشم دوختم.وقتی چشمای بازم و دید گفت : دختر خوب سلامت کو ؟
اروم سلام کردم و گفتم : سرکار نرفتین ؟
-:نه.قراره بعد از ظهر بریم سفر.
با تعجب به سرعت جت روی تخت نشستم و گفتم : سفر ؟
-:اره بابات و یکی از دوستاش تدارک سفر و دیدن.قراره بریم ویلای اونا توی رامسر...
-:مامان ما که اینارو نمی شناسیم...
-:منم همین و به بابات گفتم اما میگه باهاشون رو در واسی داره و نتونسته رد کنه باید بریم.گویا اینا می خوان باهامون بیشتر اشنا بشن.
-:اخه برای چی ؟
-:نمی دونم.ساغر من به اندازه کافی دیشب با بابات در گیر بودم تو دیگه اینققدر غر نزن...بلند شو دست و صورتت و بشور و وسایلت و جمع کن...
-:مامان من می خوام بخوابم.
مامان با عصبانیت نگام کرد و گفت : ساغر پاشو رو اعصاب من راه نرو
چنان نگاه وحشتناکی بود که با سرعت خودم و توی دستشویی شوت کردم و دستام و صورتم و شستم و پریدم بیرون...
مامان نگام کرد و گفت : افرین دختر خوبم...الان وسایلاتم جمع کن...در حالی که تختم و مرتب می کرد گوشی و جاسوئیچی رو برداشت و گفت : صد دفعه گفتم موقع خواب اون گوشی و زیر بالش نزار...ضرر داره.
-:چشم مامانی.
مامان تخت و مرتب کرد و وسایلا رو روی میز گذاشت و گفت : چشم میگی اما عمل نمی کنی.
خندیدم که مامان با گفتن بیا صبحونه بخور از اتاق بیرون رفت.
بابا وسایلارو توی ماشین گذاشت و گفت : زود باشین دیر شد...
مامان سبد میوه به دست از خونه بیرون اومد و گفت : چه خبرته فرخ ؟ این همه سر و صدا راه انداختی داریم میایم دیگه...
بابا به طرف مامان رفت.سبد و ازش گرفت و در حالی که به روش لبخند می زد گفت : خانمی چرا عصبانی میشی ؟
خانمی ؟ امیدم گاهی اینطوری صدام می کرد...امید...قبل از اینکه مامان و بابا متوجهم بشن سوار ماشین شدم...
مامان و بابا رفتن توی ساختمون.گوشیم و از جیبم بیرون کشیدم و شماره نگین و گرفتم
-:سلام اتیش پاره
-:به.ببین کی زنگ زده خانم خسیس با چه عجب ؟ کجایی ؟
-:داریم می ریم شمال با خونواده یکی از دوستای بابا.
نگین تقریبا با فریاد گفت : الان به من میگی ؟
-:بخدا خودمم صبح با خبر شدم...شاید چند روزی نتونم ببینمت...
-:وای ساغر دلم برات تنگ میشه.
-:منم همینطور.نگینی دلم واست تنگ میشه.
-:شاغر کاش زنگ می زدی قبل رفتن می دیدمت.
-:نشد نگینی برگشتم می بینمت...
-:منتظرم ساغری.رسیدی بهم خبر بدیا....تند تند بهم زنگ بزن....کوفتت بشه شمال...منم هوای شمال کردم....
-:کاش می شد تو هم بیای.
-:نه خدا خیرت بده من و با بابات در ننداز...ساغر مامان صدام می کنه...من برم بعد حرف می زنیم.
-:باشه.سلام برسون به مامانی.
-:تو هم همینطور...مواظب باش...
-:باشه چشم...بای بای.
-:بای ساغری بای...
نگاهم و به بیرون دوختم.یه لحظه احساس کردم ماشین امید و دیدم اما وقتی از ماشین پیاده شدم تا با دقت تر نگاه کنم خبری نبود...
با صدای مامان به خودم اومدم.
-:ساغر سوار شو
سوار ماشین شدم و بابا ماشین و روشن کرد و به راه افتاد.
نگاهم و از پنجره به بیرون دوختم و سرم و به پشتی تکیه دادم.
بابا اهنگی گذاشت و به سرعت از کوچه فاصله گرفت.
سر خیابون نگاهم روی ماشین امید که گوشه ای توقف کرده بود ثابت موند.مطمئنم خودش بود....اگه یه در صدم شک داشتم و به چشمام اعتماد نداشتم دلم می گفت خودشه...اما بابا بدون توقف گذشت و فقط نگاه خیره من روی ماشین موند.پس فراموشم نکرده هنوزم به یادمه...
بازم رفتم تو رویا...دلم برای خونه امید پر می کشید....وقتی روی ایوان می نشست و پاهاش روی هم می انداخت و چشماش و می بست خیلی دوست داشتنی می شد....
چند روز پیش از تولدم رفتیم خونش....اون روز به مامان گفتم با نگین ناهار و بیرون می خوریم...نگینم باهامون اومد
با نگین دوتایی توی حیاط باغچه رو اب می دادیم و گل می چیدیم و امیدم توی ایوان نشسته بود و به ما نگاه می کرد...
نگین شلنگ اب و گرفت به طرفم و گفت : ساغر موهات خیس میشه براق تر میشه.
با این حرف امید هم به حیاط اومد : راست میگی نگین...موهاش خیس میشه خوشکلتر می شه.
به طرف نگین که گاهی شلنگ اب و بلند می کرد و روی موهام اب می ریخت حمله کردم و در یک حرکت شلنگ و ازش گرفتم و مستقیم امید و نگین و زیر اب نشانه رفتم...
امید پیراهن ابی و شلوار لی به تن داشت...و زیر اب کاملا خیس شد....نگینم یه بلوز سفید و شلوار لی مشکی به تن داشت و مثل امید اب از سر و صورتش می چکید....
امید توی یه حرکت غافلگیرم کرد و شلنگ و از چنگم در اورد و اب و مستقیم به طرفم گرفت : من و خیس می کنی ؟
نگین داد می زد و امید و تشویق می کرد....منم سعی می کردم از دستش در برم....
توی هیمن حرکات ها امید اب و به دست نگین داد و خودش بغلم کرد و نگینم کاملا خیسم کرد....
داد می زدم : نگین ای رفیق نامرد....
نگین و امیدم می خندیدن و من داد می زدم.کم مونده بود اشکم در بیاد بد جور خیس شده بودم.امید بلندم کرد و گفت : سرما می خوری بدو برو تو.
به نگینم همین حرف و زد...
با نگین به طرف ساختمون دویدیم.امیدم بعد از بستن شیر اب دنبالمون اومد.
برای راحت بودن ما امید رفت حموم طبقه پایین و من و نگینم رفتیم طبقه بالا تا لباس عوض کنیم.

با سر و صدایی که توی ماشین بلند شد چشم باز کردم...خمیازه ای کشیدم و نگاهی به مامان و بابا انداختم...مامان که متوجه شده بود بیدارم با لبخند به طرفم برگشت و گفت : ببین کی اینجاست ساغر...
با تعجب پرسیدم : کی ؟
مامان به ماشین کناری اشاره کرد...از چیزی که می دیدم شاخ در اوردم سعید پشت فرمان ماشین بغلی بود و سوده با مامانش روی صندلی عقب یه مرد هم سن و سال بابا هم پیش سعید نشسته بود....
مامان گفت : سوده گفت با هم همکلاسی هستین...
نفهمیدم چی دارم می گم اما فقط تایید کردم.اما چشمم همین طور روی سعید خشک شده بود...مامان داشت توضیح می داد اما من درگیر سعید بودم و حرفای مامان و نمی فهمیدم.فقط یه چیزی که درک کردم دوستی بابا و بابای سعید بود همین....
تا رسیدنمون به ویلای اونا در گیر سعید و حرفای سعید بودم...
چیز دیگه ای حالیم نشد...با توقف ماشین همه پیاده شدن...منم پایین رفتم.سوده به سرعت به طرفم اومد و بغلم کرد...
این از کی تا حالا مهربون شده بود...سعید با لبخند نگام می کرد.سوده دستم و کشید و به طرف مامان و باباش برد
سلام کردم ، مامان سوده که بعد فهمیدم اسمش فاطمه هست بغلم کرد و گفت : سوده خیلی ازت تعریف می کنه.
باباشم اقا رضا گفت : واقعا هم تعریفی هستی و رو به بابا گفت : بهت تبریک می گم فرخ دخترت خیلی نازه.
بابا فقط یه لبخند زد و مامان گفت : شما لطف دارین.
بعد از مراسمه معرفه برای خلاصی از دست سوده به طرف ماسین رفتم و با برداشتن وسایلم به دنبال مامان راهی شدم.
مامان به همراه فاطمه خانم وارد ساختمان شدن . منم به دنبالشون از پله های ویلا بالا رفتم.یه ساختمون سفید و صورتی رنگ بود که با چند تا پله به در ورودی می رسیدی خبری از حیاط نبود اما از همین جا معلوم بود ایوان قشنگی داره...
وارد ساختمون شدیم.از در ورودی همه چی به رنگ قرمز و صورتی بود . فاطمه خانم اتاقی به مامان نشون داد در همین حین سوده وارد خونه شد و گفت : ساغری اتاق من و تو باهمه.دستم و گرفت و به دنبال خودش به طرف یکی از اتاقا کشید...
به دنبال ساغر رفتم...
اتاق بزرگی بود و از در و دیوار اتاق معلوم بود اینجا اتاق سوده هست...
سوده وسایلام و از دستم گرفت و به طرف تختی که گوشه اتاق بود هلم داد و گفت : تو روی اون بخواب...
-:پس تو چی ؟
به تختی که بعد از کلی دقت می تونستی زیر اون همه وسیله که روش ریخته شده بود پیدا کنی اشاره کرد و گفت : منم این و مرتب می کنم.
-:خب من اونجا می خوابم....
-:نخیر اینی که اینقدر نامرتبه تخت منه...اینم که اینطور بهم ریخته تقصیر سعیده دفعه قبل با دوستاش اومده بود اورده تمام وسایل اضافی اتاقش و شوت کرده اینجا....الان میرم حالیش می کنم بیاد جمعشون کنه.
سوده دختر بدی نبود...اونقدرا که فکر می کردم بد نبود...با من که همیشه جز این اواخر که با امید می چرخیدم بد نبوده اما نگین همیشه بهش حسودی می کرد...
نگین ؟ چه زود دلم براش تنگید...کاش می شد به جای اینا با نگین و مامانی و بابایی بیایم.
یه خورده از وسایلام و مرتب کردم و روی تخت دراز کشیدم...که با صدای اسمس گوشی سر بلند کردم.گوشی و از جیب شلوار لیم بیرون کشیدم از طرف نگین ،نوشته بود ؟ کجایی ؟
-:رسیدیم.
نوشت : پسرم دارن ؟
نوشتم :اره.
زودتر از چیزی که فکر می کردم نوشت : چند تا ؟
سرم و روی بالش صورتی انداختم و گفتم : به تو چه ؟
لحظاتی بعد اسمس حاوی شکلک های عصبانی نگین رسید.
برای اینکه اذیتش کنم جواب ندادم.
سوده هی حرف می زد اما من بیخیال تو فکر امید بودم.یعنی الان چیکار می کرد ؟ دلم بدجور هواش و کرده بود...
بیشتر از اونی که فکر کنم درگیر امید شده بودم.هیچ وقت فکر نمی کردم توی یه مدت کوتاه این قدر وابسته بشم...
با صدای سوده به خودم اومدم:من میرم یه سر به مامان اینا بزنم.
لبخندی زدم و گفتم : باشه.منم یه چرت می زنم.
با رفتن سوده چشمام و بستم و کم کم داشت خوابم می برد که با صدای افتادن چیزی چشم باز کردم.
سعید رو به روم ایستاده بود.
با تعجب سیخ نشستم و گفتم : تو اینجا چیکار می کنی ؟
کتابی که زمین افتاده بود و برداشت و گفت : ببخشید ترسوندمت...
-:اینجا چیکار می کنی ؟
-:اومدم وسایلام و ببرم.
نگاهی به کتابایی که روی تخت جمع کرده بود انداختم و گفتم : پس منتظر چی هستی ؟
کتابا رو برداشت و قبل از اینکه از اتاق بیرون بره گفت : گفته بودم نمی تونی از دست من فرار کنی...
باز می خواست بره روی اعصابم.تقریبا با صدای بلند و نسبتا جدی گفتم : برو بیرون.
چشمکی زد و در و بست...
با عصبانیت بالش و برداشتم و به زمین کوبیدم : ازت متنفرم...ازت متنفرم...
جلوی پنجره ایستادم و به دریا چشم دوختم.بدجور دلم می خواست برم...
مانتوم و پوشیدم و از اتاق بیرون زدم.سوده و مامان اینا توی اشپزخونه بودن....خبری از بابا و اقا رضا نبود...
سرم و توی اشپزخونه کردم و یه سر و گوشی اب دادم.خبری نبود.از همون جلوی در گفتم : من میرم لب دریا...
مامان گفت : تنها نرو ساغر.
-:نگران نباش مامانی.همین جاست.
فاطمه خانم در تایید حرفم گفت : نگران نباش ارزو جون راست میگه...و برای راحتی خیال مامان گفت : با سوده برین عزیزم.
نخیر انگار این سوده رو با چسب پسبونده بودن به من...
سوده در حالی که از اشپزخونه خارج می شد گفت : زود میام.
به طرف در خروجی رفتم و همون جا منتظر سوده شدم.
چند دقیقه بعد پیداش شد...در حالی که کلاهی روی سرش می ذاشت گفت : ببخشید دیر کردم...
لبخندی زدم.
با هم از ساختمون خارج شدیم و به طرف دریا رفتیم.یکم که قدم زدیم سوده دستم و گرفت و گفت : ساغر عاشق شدی تا حالا ؟
از سوالش خیلی تعجب کردم.
ابروهام و بالا دادم و با حالت مشکوک پرسیدم : چطور ؟
-:من از یکی خیلی خوشم میاد...دوست دارم همش ببینمش...اما فکر کنم اون از من خوشش نمیاد...
-:چرا فکر می کنی دوست نداره ؟
-:اخه اون همیشه بهم میگه بچه...
-:این که دلیل نمیشه.
-:اما اون هیچ کاری نمی کنه من فکر کنم دوسم اره...همش ازم دوری می کنه.
-:می تونم بپرسم چه نسبتی باهم دارین ؟
-:اون پسر داییمه.
با این حرف یاد امید افتادم.امید دایی من بود...دایی ؟ از این کلمه متنفرم....از این که داییم باشه بدم میاد...
من می خوام همه ی زندگیم باشه...
-:حواست به من هست ؟
-:اره.ببخشید سوده جان....این پسر داییت اسمش چیه ؟
رو به روم قرار گرفت و گفت : ساغر اینا همه بین خودمون بمونه ها....
-:قول میدم.حرفات پیش خودم می مونه.
-:خیلی خوبه...اسمش احسانه...
-:خب این اقا احسان چند سالشه ؟
-:25 سال...
-:خیلی دوسش داری ؟
-:بیشتر از اینا دوسش دارم...هر روز میرم مغازه پیش سعید تا ببینمش...
-:با سعید کار می کنه ؟
-:اره.مغازه شریکیه...
-:خوبه...
-:بگو چیکار کنم ساغر ؟
-:نمی دونم سوده جان...من نمی دونم باید چیکار کنی...اما فکر کنم هر چی بیشتر به همچین ادمایی نزدکی بشی بیشتر ازت دور میشن...اگه ازش دور بشی بیشتر میاد به طرفت...مغروره ؟
-:اوف خیلی زیاد...
-:پس بهش محل نزار...
-:مگه میشه ؟
-:اره.اگه خودت بخوای میشه...مثلا دیگه هر روز نرو دیدنش...یه مدت اصلا جلوی چشش پیدات نشه...
-:بابا ایول تو هم کارت درسته ها....
لبخندی زدم و گفتم : ازش دوری کنی بهت نزدیکتر میشه...
سوده به طرف اب رفت.کفشاش و در اورد و پا برهنه توی اب رفت و در حالی که بالا پایین می پرید گفت : خیلی گلی ساغر...
دلم می خواست ازش بپرسم این سفر چطور جور شده ؟
-:سوده ؟
به طرفم برگشت.
-:این سفر ؟ تو می دونستی قراره با ما بیاین سفر ؟
-:نه.بابا گفته بود دوستش و خانوادش فقط می دونستیم یه دختر دارن.
روی تکه سنگی که در چند قدیمم بود نشستم و به بازی سوده چشم دوختم.
برای شام بابا و اقا رضا جوجه کباب درست کردن...من و سوده هم خیلی با هم رفیق شده بودیم...وقتی برای سوده از امید و اینکه داییمه گفتم کلی ناراحت شد برام و گفت که خبر نداره....خیلی شک کردم اخه سعید می دونست و این تعجب اور بود که سوده خبر نداره.من فکر می کردم سوده بهش خبر داده...
توی دلم برای سوده کلی دعا کردم تا به پسر داییش برسه و عشقش مثل من نیمه تموم نمونه.
بعد از شام که توی ایوان خوردیم اقایون که ترتیب غذا رو داده بودن برای گردش رفتن.ما هم مشغول جمع اوری میز شام شدیم...
بیشتر از همه از ایوان خوشم اومده بود...یه ایوان نیم دایره که دور تادورش با گلهای زیبا تزئین شده بود و روی نرده ی صورتی که جلوی ایوان گرفته شده بود پر از گلهای رز مصنوعی بود...انگار گلها روی نرده رشد کرده بودن...رزا قرمز بودن و غنچه...منم عشق گل...بعد از جمع کردن میز مامان و فاطمه خانم رفتن توی ساختمون اما من و سوده همونجا نشستیم و به ماه خیره شدیم و به صدای دریا گوش کردیم...
سوده گفت : ساغر می خوای دانشگاه چه رشته ای بخونی ؟
با لبخند گفتم : دوست دارم متخصص مغز و اعصاب بشم.
با شیطنت گفت : گفتی امیدم متخصص مغز و اعصاب بود ؟
-:اره.اونم متخصص مغز و اعصابه...
-:بخاطر اون ؟
-:نه.خودم دوست داشتم.امید وقتی فهمید کلی تشویقم کرد...گفته بود خودش کمکم می کنه...می خواست یکی از بهترینا باشم.خودشم الان یکی از بهترینای این رشته هست...
-:خوش بحالت....الان خبری ازش نداری ؟
بهش نزدیک تر شدم و گفتم : سوده اگه بگم صبح فکر کنم سر کوچمون بود باور می کنی ؟ من مطمئنم دیدمش اما نمی تونم باور کنم اونجا بوده باشه...
-:خوب اونم دوست داره.شاید دلتنگت بوده باشه...اومده اونجا ببینتت...
شونه هام و بالا انداختم و در حالی که به ماه چشم دوخته بودم گفتم : نمی دونم.
-:خوشبحالت ساغر همین که می دونی اونم دوست داره خیلی با ارزشه...
-:دیوونه شدی سوده ؟ اون داییمه....این احساس من پر از گناهه...چطور فکر می کنی می تونه برام خوب باشه...این بدترین حالت ممکنه.
-:متاسفم.عصبانی نشو....شوخی کردم.
-:حتی تصورشم بده...خیلی بدتر از اون چیزی که بتونی بهش فکر کنی.
-:چرا کاری نمی کنی مادرت با خانوادش اشتی کنه ؟
-:نمی دونم.مامان دلش نمی خواد در این مورد حرف بزنه...تا حالا حرفی از خونوادش نزده...من حتی نمی دونستم دایی دارم.
-:حالا که می دونی...اینطور که معلومه مامانت از یه خانواده خیلی پولداره.از ماشینایی که امید باهاشون میومد دنبالت اینطور میشه حدس زد.
-:اره.امید خیلی پولدارتر از اونیه که من و تو بتونیم فکر کنیم.امید می گفت بابا بزرگم مخالف ازدواج مامانم با بابام بوده واسه همینم وقتی مامانم به زور می خواد با بابام ازدواج کنه بابابزرگم تنها دختری که خیلی براش عزیز بوده رو از ارث محروم می کنه و به همه میگه دختری به این اسم نداره.
-:مامانت بخاطر بابات از خونوادش گذشته.چه قشنگ...
-:من که اصلا دوست نداشتم.به نظرم مامانم اشتباه کرده...
-:چرا ؟ چون بابات از یه خونواده متوسط بوده نمی تونسته با دختر یه ادم پولدار ازدواج کنه ؟
-:نه.چون بابام یه جورایی دست روی دختر شاه گذاشته بود و هیچ وقت نمی تونست با همچین خونواده ای وصلت کنه...اما بالاخره با گذشت مامانم از خونوادش باهم ازدواج کردن...
-:زندگی اینا هم جالب بوده.بخاطر عشق جنگیدن.
بلند شدم و در حالی که به نرده تکیه می دادم گفتم : تو دیوونه ای سوده.خوشی زده زیر دلت...
-:بابا خوشی زده زیر دل من تو چرا حرص می خوری...
لبخندی زدم و گفتم : خدا کنه همیشه همینطور خوش باشی.
-:تو هم زیادی داری سخت می گیری مگه چی شده عشقت نشد داییت بس نیست همیشه همراهته ؟ من جای تو بودم اینا رو باهم اشتی می دادم و دو دستی داییم و می چسبیدم.
-:خلی دیگه چیکارت میشه کرد...
خندید و گفت : پاش و بریم بخوابیم.انگار مامان اینا رفتن بخوابن...
از داخل ساختمون صدای اهنگ میومد.
-:نه.انگار بیدارن صدای اهنگ میاد...
دستم و گرفت و در حالی که به دنبال خودش می کشید گفت : نه سعیده عادت داره قبل از خواب اهنگ گوش کنه.
-:ناراحت نشیا اما عادت خیلی مزخرفیه.
-:افرین.منم همین و بهش میگم.دیوونه هست چیکارش میشه کرد.


روز دوم با احساس چیزی روی صورتم از خواب پریدم.سوده یه دسته گل روی صورتم گذاشته بود چشم که باز کردم نفهمیدم چیه اما بوی خوبی می داد اولش ترسیدم و بعد سیخ نشستم....با اینکارم سوده شروع کرد به خندیدن
چپ چپ نگاهش کردم...دختره دیوونه...دسته گل و روی تخت انداختم و بدو افتادم دنبالش...سوده دو دور توی اتاق دوید و از پله ها بالا و پایین پرید و در اخر از اتاق بیرون زد...منم بی خیال دنبالش می دویدم.
توی راهرو سعید در اغوشش کشید و گفت : بیا بزن.
ایستادم.دوست نداشتم سعید توی بازیمون دخالت کنه اما اون خودش و توی همه چی قاطی می کرد..سوده توی بغلش ول می خورد و می خواست از دستش خلاص بشه...
با چشمکی به سوده به طرف سعید رفتم و با نیشگونی که از دستش گرفتم...دستای سعید شل شد و سوده ازاد ...
سعید که متوجه شد کلک خورده بدو افتاد دنبالمون...
اینبار من و سوده می دویدیم و سعید به دنبالمون بود.
با سوده توی اشپزخونه پریدیم و پشت میز قایم شدیم...خبری از مامان اینا نبود و با خیال راحت صدامون هر لحظه بالاتر می رفت...
سوده دستش و روی دهانش گذاشت و در حالی که نفس نفس می زد و می خندید سعی داشت باهام حرف بزنه...
یکم که نفس زدنم ارومتر شد از پناهگاهمون کمی دور شدم تا سر و گوشی اب بدم...خبری نبود... با اشاره من به ارومی بلند شدیم تا از اشپزخونه بیرون بریم...اروم اروم به طرف سالن رفتیم و از پشت کاناپه به طرف اتاق سوده می رفتیم که با صدای سعید که گفت : از دست من نمی تونین فرار کنین. جیغ کشیدیم و از پشت کاناپه بیرون پریدیم...سعید با اون قد بلندش بالای سرمون ایستاده بود...با یه فریاد به طرف اتاق سوده دویدیم...نزدیک اتاق احساس کردم یکی از پشت گرفتتم.به خودم که اومدم تو اغوش سعید بودم...با لبخند نگام می کرد...
سوده توی اتاق رفته بود و در و بسته بود...با صدای بسته شدن در از اغوش سعید بیرون اومدم و به سرعت و در کمتر از چند ثانیه پریدم توی اتاق...
سوده روی تختش نشسته بود و می خندید...چشم غره ای نثارش کردم و گفتم : رفیق نیمه راه...میای توی اتاق من و تنها می زاری ؟
-:تو گیر افتادی...باید خودم و اول نجات می دادم بعد بیام کمک تو...
-:إ ؟ تا تو میومدی که کار من ساخته بود...
با ضربه هایی که به در خورد هر دو ساکت شدیم...
صدای فاطمه خانم بلند شد : دخترا داریم می ریم جنگل...زود بیاین...
سوده با گفتن چشم بحث رو خاتمه داد.
بلند شد و در حالی که روی تخت بالا پایین می پرید گفت : حاضر شو بریم...
روی صندلی توی ایوان نشسته بودم و توی فکر بودم....برای اینده چه تصمیمی داشتم ؟ هنوزم مثل قبل مایل بودم زندگیم یه روال عادی داشته باشه ؟
الان می خواست برم اون بالا بالا ها...دلم یه زندگی موفق می خواست...می خواستم یه پزشک معروف باشم...می خواستم یه زندگی ایده ال داشته باشم...
هنوزم می خواستم ازدواج کنم ؟ نه...نمی خواستم هیچ مردی توی زندگیم نقش داشته باشه...می خواستم تنهایی پله های موفقیت و بالا برم...همین چند روز پیش دلم می خواست با عشق این راه و طی کنم.می خواستم به همراه اون بالا برم.می خواستم در کنار اون موفق بشم...اما حالا...اگه می خواستم همراهم باشه ؟
من می تونستم در کنار کس دیگه ای ببینمش ؟
با زنگ گوشیم از افکارم جدا شدم...
صدای پر شور نگین توی گوشی پیچید : سلام می ساغی...
-:گم شو...چطوری ؟
-:نفهمیدم گم شم یا بگم چطورم ؟
-:بنال ببینم چطوری ؟
-:من بد نیستم...توی اتاقم نشستم دیوارا رو متر کردم...روشون نقاشی کشیدم...اما بازم بیکارم...
-:یعنی تنها موندی...
-:ایول به حسن کچل خودم که زود می گیره...
-:حالا من باید چیکار کنم ؟ بیام سیب بچینم بکشمت بیرون ؟
-:اینکار و بکنی که خیلی لطف گنده در حق من می کنی...بلند شو جمع کن بیا....دو روز نیست رفتی جات خالیه خالیه...
-:جدی ؟ نمی دونستم بود و نبودم فرق می کنه...
-:خلی دیگه...خالا تو پاش و بیا من بهت نشون میدم...
-:نمی خوام.
-:چی رو ؟
-:نشونم بدی..
-:چشت کو...دندم نرم...خودت می بینی.
-:نمی خوام ببینم.
نگین تقریبا با فریاد گفت : می کشمت ساغر.جمع کن بیا از تنهایی دق کردم.
صورتم و که با فریادش جمع کرده بودم با این حرف به لبخند مهمون کردم و گفتم : نگین زودی بر می گردم.
-:منتظرتم...زود بیا.راستی ساغر دیروز امید اومده بود.
با تعجب پرسیدم : کجا ؟
-:دیروز حوصلم سر رفته وبد رفتم نمایشگاه پیش بابا.امیدم اومده بود ماشین جدید بخره.
با ناراحتی گفتم : مبارکش باشه.
-:دیوونه اون هنوزم به یادته.می دونی ماشین جدید و برای چی می خواست ؟
-:چه می دونم ؟ حتما از اون یکیا خسته شده.
-:نخیر خله...گفت اون ماشینا براش خاطرات شیرینی دارن می خواد تمام اون خاطرات و حفظ کنه.
یه حس شیرینی توی دلم غلغله کرد.
اما گفتم : خوب که چی ؟
-:خلی ساغر...دستم بهت برسه یه کتک حسابی می خوری....خوب خله.منظورش این بوده این ماشینا یاد تو رو براش زنده می کنن می خواد از اونا محافظت کنه پس حتما اونا رو یه جای خاصی نگه می داره دیگه.
-:دیوونه شده.
-:بله .امید خان از اول هم دیوونه بودن.دیوونه شما.
لبخندی زدم و گفتم : نگین چی خرید ؟
-:نمی دونم یه ماشین جدید اومده بود اون و خرید...وای ساغر نمی دونی رنگ ابیش همرنگ چشمای تو بود...امیدم برگشت گفت : همین ماشین و می برم...درست همرنگ چشمای کسی که برام خیلی عزیزه.
-:پسره خل و چل.
-:می ترسم دیوونه شه.خیلی عوض شده ساغر...موهاش بهم ریخته هست...دیگه اونطور که همیشه به تیپش می رسید نمی رسه.قبلا روی تیپش خیلی حساس بود همیشه تیپاش تک بودن اما دیروز یه شلوار و تی شرت معمولی تنش بود.هنوزم خوشکل و خوش تیپه اما میشه فهمید این امید با اون امید خیلی فرق کرده.
-:کاش می تونستم بازم ببینمش.
-:برو ببینش...مگه چه اشکالی داره ؟ داییته.
لبخند تلخی زدم :دایی که تا چند وقت پیش عشقم بود.
-:فکر نمی کردم اخرش اینطوری تموم بشه.اصلا من نمی دونم تو هنوزم بهش احساس داری ؟
-:اره.هنوزم دوسش دارم.
-:اخه مگه میشه ؟ میگن ادمایی که همچین نسبتهایی دارن هیچ وقت عاشق هم نمیشن.
-:فعلا این برای من اتفاق افتاده.
صدای مامانی بلندشد.
نگین گفت : ساغری مامان سلام می رسونه.
-:سلامت باشه.بگو دلم خیلی براش تنگ شده.
نگین حرفای من و برای مادرش تکرار کرد و حرفای اون و برای من :
مامان میگه برگشتی زود بیا بهمون سر بزن.
-:چشم حتما.سلام برسون.
-:توهم همینطور. به ارزو جون سلام برسون.خوش بگذره.راستی نگفتی چند تا پسر دارن.
-:برگشتم برات میگم.ماجراش خیلی طولانیه.منتظر یه غافلگیری بزرگ باش.
نگین جیغ کشید و گفت : دیوونه.من الان می خوام..بیا بگو چی شده ؟
-:برگشتم میگم.بای بای
-:می کشمت ساغر.
خندیدم و گفتم : بای بای
قبل از اینکه جیغ جیغای نگین تموم بشه گوشی و قطع کردم.
امید هنوزم به یادم بود.
ازت متنفرم سعید ازت متنفرم...نمی خوام صدات و بشنوم...
ازت بدم میاد بابا...ازت بدم میاد که من و فروختی...
من دخترت بودم...مگه عزیزت نبودم ؟ مگه تنها فرزندت نبودم ؟ پس چرا به این اسونی من و فروختی ؟ پس چرا بدون اینکه نظرم و بپرسی من و دادی به اون ؟
بابا تو بدون اینکه نظرم و بدونی بدون اینکه فکر کنی ازش خوشم میاد یا نه من و خیلی راحت دادی دست اون ؟
با احساس اینکه کسی کنارم نشسته سرم و از روی زانو هام بلند کردم.مامان کنارم نشست و گفت : خوبی ؟
اشکام که سرازیر شده بود و پاک کردم و گفتم : شما چی فکر می کنین ؟ دیگه چی می خواین ؟ اگه می گفتین از اینکه باهاتونم خسته شدین می رفتم.دیگه لازم نبود بدون اینکه خودم بخوام من و بفروشین به اون پسره عوضی.
مامان دستش و روی شونم گذاشت : ساغر جان...سعید پسر خو...
قبل از اینکه مامان حرفش و تموم کنه گفتم : نیست مامان.نیست...اینقدر نگو پسر خوبیه...من از سعید بدم میاد...من دوسش ندارم...دلم نمی خواد ببینمش.حالا باید زنش بشم ؟ باید هر روز تحملش کنم ؟ من نمی خوام ازدواج کنم.هنوز زوده...مگه چند سالمه.
بلند شدم و در حالی که حرص و جوش می زدمو از عصبانیت نمی تونستم صاف بیستم گفتم : مامان من هنوز هفده سالمه...زوده می خوام پیش شما باشم...من بچه ام.
-:عزیزدلم شما نامزد میشین...تا سه سال دیگه هم تو بزرگ شدی خانم شدی...منم زود ازدواج کردم.
-:اره شما ازدواج کردین اما به خواست خودتون...خودتون انتخاب کردین برای همینم این همه سال این بابای غر غرو و بد اخلاقم که کتکتون می زد...هر بلایی می خواست سرتون میاورد و تحمل کردین...چون نمی تونستین به کسی بگین اشتباه کردین...شایدم چون دوسش داشتین...اما من از این مرد متنفرم.
مامان بلند شد رو به روم ایستاد و گفت: درست حرف بزن ساغر.
-:نمی خوام.مگه دروغ میگم ؟ مگه این حقیقت نداره ؟
مامان رو به روم ایستاد : من هنوزم پدرت و دوست دارم.
-:نه.مثل قبل دوسش ندارین.شما می ترسین اعتراف کنین اشتباه کردین.اشتباه کردین خونوادتون و بخاطر این مرد ترک کردین...شما ...
با سوزش صورتم چشمام و بستم.
مامان من و زد ؟ مامان من و زد ؟
چشم باز کردم و تو صورتش خیره شدم.
مامان با اشک تو چشمام خیره شد.خواست قدمی به طرفم برداره که عقب کشیدم.همینطور اروم اروم عقب رفتم.
از مامان دور شدم.
صدای مامان بلند شد : ساغر.؟
فقط تونستم زیر لب زمزمه کنم : ساغر مرد.دیگه ساغری وجود نداره...



ناخوداگاه به طرفش برگشتم.به صورت معصومش که زیر دستگاه ها پنهان شده بود.به طرفش رفتم.دفتر و روی تخت گذاشتم و با لبخند به صورتش خیره شدم.ارزو چطور تونسته بود این صورت لطیف و سیلی بزنه ؟ یعنی اون فرخ نامرد ارزشش و داشت ؟
با انگشت شصتم روی صورتش و نوازش کردم.بوسه ای روی گونش زدم...ساغرمن.
ساغر بلند شو...چشمات و باز کن...ساغرم
بوسه ای کوتاه روی لبهاش نشوندم.اشکام سرازیر شد.با باز شدن در ازش دور شدم و اشکام و پاک کردم.

بدون اینکه شال و از سرم باز کنم روی تخت دراز کشیدم.ناخوداگاه دستم رفت به طرف جایی که مامان زد تو گوشم...

اما از حرفهایی که زده بودم اصلا ناراحت نبودم...هر چی گفتم کاملا راست بود...مامان حق نداشت این کار و بکنه... شاید اگه هیچ وقت خانوادش و ترک نمی کرد من الان عاشق دایی خودم نبودم...دایی که دلم با دیدنش به تپش می افتاد و با یادش تمام بدنم گر می گرفت...این عشق بود یه عشق ممنوعه...عشقی که من نباید هیچ وقت سراغش می رفتم...این سرنوشت من بود ؟ نگین می گفت سرنوشت ادما تعیین شده یعنی سرنوشت من بود عاشق داییم باشم؟این خواست خدا بود ؟
اشکام سرازیر شد....تا صبح همونطور اشک ریختم اما دریغ از خوابیدن.با روشن شدن هوا بلند شدم.دست و صورتم و شستم و وضو گرفتم...می خواستم نماز بخونم...شاید اینطوری اروم می شدم...
چادر نماز نداشتم...مانتوم و پوشیدم و شالم و به سر بستم...
مهری که همیشه توی کیفم داشتم و برداشتم و رو به قبله ایستادم...نماز خوندم اما بیشترش گریه کردم...
بعد از خوندن نماز رو به قبله نشستم
خدا جون کمکم کن...خدایا چه اشتباهی کردم ؟ می دونم دختر خوبی نبودم...
می دونم گناهکار بودم..اما خدا جون تو بزرگی ...
تو کریمی این بنده حقیرت و ببخش...
این همه عذاب و نمی تونم تحمل کنم...من ضعیفم...
چرا باید با کسی ازدواج کنم که ازش متنفرم...؟ چرا باید کسی رو دوست داشته باشم که این همه بهم نزدیکه...
چرا باید برم دنبال یه احساس گناه...
چرا با اینکه می دونم اشتباهه نمی تونم فراموشش کنم ؟ چرا نمی تونم دست از فکر کردن به اون بردارم ؟ چرا با این احساس عذاب می کشم ؟
چرا کسی درکم نمی کنه ؟ چرا خونوادم می خوان زودتر از دستم خلاص شن ؟ چرا این اتفاقها برای من میوفته ؟
چرا بابا دوسم نداره ؟ تا کی مامان می خواد بی اعتنایی های بابا رو بهم پنهون کنه ؟ تا کی می خوام اینطور ادامه بدم ؟ تا کی باید پدری رو دوست داشته باشم که حتی از محبتم فرار می کنه ؟ تا کی باید به کسی اضهار محبت کنم که ازم متنفره ؟
چرا پدرم ازم بدش میاد ؟ مگه من بچش نیستم ؟ چرا باید در حسرتا دستهای مهربونش بسوزم ؟ چرا باید صدای بی اعتناش خوشحالم کنه که از دستم ناراحت نیست ؟
چرا از فریاد هاش اینقدر می ترسم ؟
با احساس دستی روی شونم به خودم اومدم.
به طرف سوده که بالای سرم ایستاده بود برگشتم.
اشک صورتش و پوشونده بود.لبخندی زد و کنارم نشست.
زمزمه کردم : بیدارت کردم ؟
-:نه...بیدار بودم...دیدم نخوابیدی....متاسفم ساغر...تقصیر منه که مجبوری با سعید عروسی کنی...
-:تقصیر تو نیست...
-:چرا...من فکر می کردم شما دوتا بهم خیلی میاین.من کاری کردم اون تو رو ببینه...من اشتباه کردم...من باید جلوش و می گرفتم...اما نخواستم باعث ناراحتی برادرم بشم...
در اغوشش کشیدم : اشکالی نداره سودی...
-:من و ببخش ساغر...
-:تو هیچ گناهی نداری به قول نگین این سرنوشت منه...
-:ساغر من نمی تونم رفتارای پدر و مادرت و درک کنم...من فکر نمی کردم اونا قبول کنن...تو هنوز سنت خیلی کمه...
لبخند تلخی زدم .راست می گی من سن زیادی ندارم...اما پدر و مادرم از من خسته شدن و می خوان از شرم خلاص شن...
سوده دستم و گرفت و گفت : بلند شو ... یکم بخواب....تا صبح بیدار بودی....بخواب و یکم استراحت کن...خدا بزرگه....
بلند شدم...روی تخت دراز کشیدم و به امیدی که بعد از درد و دل با خدا توی دلم بود احساس ارامش داشتم...با ارامش چشام و بستم.صورت خندون امید جلوی چشمام پر رنگ تر و پر رنگ تر شد و درست مثل اینکه جلوم ایستاده و مثل همیشه...مثل لحظه اخر با اون چشمای گریونش که تو چشمام زل زد و گفت : ساغرم همیشه به یاد چشمای ابیت زندگی می کنم.... دوست داشتم و دارم و تا ابد خواهم داشت...
من زمزمه کردم...امید دوست دارم برای همیشه....همیشه به یادت زندگی خواهم کرد....با یادت شاد خواهم بود و با یادت روی پا خواهم ایستاد....