با صدای زنگ تلفن چشم گشودم.نگاهم به اطراف افتاد. لحظه ای طول کشید تا همه چیز و به یاد اوردم. تلفن همچنان زنگ می خورد.دفتر رو از روی سینه ام برداشتم و نیم خیز شدم و تلفن را پاسخ دادم.
-:امید؟
-:سلام مامان.
-:سلام پسرم.خوبی؟
-:بد نیستم.
-:چیکار می کنی اونجا تنهایی؟
-:خوابم برده بود.
-:باشه.پسرم نمیای؟
-:حالش چطوره مامان؟
-:همونطور.تغییری نکرده!
-:باشه.یه دوش بگیرم.میام.
-:باشه.پسرم منتظرم.
-:خداحافظ.
-:خدانگهدار.
گوشی و قطع کردم.دوباره روی تخت افتادم و چشمام و به سقف دوختم. صدای ساغر در گوشم پیچید: اون بالا چی میبینی؟
کنارم دراز کشید.بدون اینکه نگاهم و بردارم گفتم:یه چیز خوب.
-:اون چیه؟
-:یه چیزی که خیلی دوسش دارم.
-:بیشتر از من؟
-:بیشتر از تو.
با ناراحتی روش و برگردوند.به طرفش برگشتم.از پشت در اغوشش کشیدم و گفتم. اون بالا یه چیز خیلی خوب می بینم.یه چیز که برام خیلی عزیزه.همه ی زندگیمه.
سعی کرد خودش و از اغوشم بیرون بکشه.
حلقه دستام و دورش محکم تر کردم و زیر گوشش گفتم:اون بالا صورت تو رو میبینم.
به طرفم برگشت.نگاهم و در چشمان ابیش دوختم.گفت: خیلی دوست دارم.
-:نه به اندازه من.
خندید.نگاهم به طرف لبهاش کشیده شد.

*********
وارد اتاق شدم و سلام کردم.
-:سلام.
-:خوبی مامان جان؟
-:خوبم پسرم.
-:حالش تغییری نکرده؟
-:نه.عزیزم.
-:شما برین استراحت کنین.من هستم.
مامان بلند شد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت: کاری داشتی خبرم کن.
لبخندی زدم تا با خیال راحت بره.با خروج مامان.دفتر و روی میز گذاشتم و به طرفش رفتم. چشماش بسته بود.مثل چند وقت گذشته.روش خم شدم و بوسه ای روی پیشونیش زدم.
لحظاتی نگاهش کردم.قطره اشکی که روی صورتم حرکت می کرد پاک کردم. دفتر و برداشتم و روی صندلی نشستم.با صدای بلند شروع به خوندن کردم.

امروز زنگ اخر عربی داشتیم.ازش بدم میاد.دلم برای امید تنگ شده بود.دو روز بود ندیده بودمش.تمام روز تو دلم ارزو کردم امروز بیاد.زنگ که خورد نفهمیدم چطوری وسایلم و تو کوله ریختم و از کلاس زدم بیرون. نگین از عجلم خندش گرفته بود.می گفت: میاد بابا.چقدر عجله داری؟
تمام طول حیاط و دویدم.از در که بیرون اومدم. نگاهم به اطراف چرخید.اما از امید خبری نبود. تمام ذوقم فروکش کرد. نگین خندید و گفت: نیومده؟
-:کلی ارزو کردم بیاد.
-:حتما واسش کاری پیش اومده.
با شونه های اویزون به راه افتادم.از جلوی یه ماشین شیک رد می شدیم. معلوم بود از اون وارداتیای خوبه.رنگ سفیدش با نور خورشید تو چشم میزد.ناخوداگاه چشمام و بستم.که در همین زمان صداش و شنیدم:
-:خانم کوچولو.مارو فراموش کردی؟
به هیجان به طرفش برگشتم. در ماشین سفید باز بود و امید کنارش ایستاده بود. بی اختیار به طرفش دویدم و خودم و در اغوشش انداختم. بوسه ای روی سرم زد و گفت: خانم کوچولو این همه دلت برام تنگ شده بود؟
هیچی نگفتم.
-:خانم کوچولو همه دارن نگامون می کننا.
با این حرفش به خودم اومدم وازش فاصله گرفتم.سوده خواهر سعید به طرفم اومد دفترم و به طرفم گرفت و گفت:اونقدر عجله داشتی دفترت یادت رفت.
دفترو ازش می گرفتم که اروم گفت: بیچاره سعید.
نگاهم به طرف امید کشیده شد.مشغول صحبت با نگین بود.
گفتم:من به سعید قولی نداده بودم.قرار بود فقط باهم اشنا بشیم.
پوزخندی زد و ازم دور شد.امید گفت: خانم کوچولو نمی خوای بری؟
به خودم اومدم و گفتم:چرا بریم.
امید رو به نگین گفت:سوار شو می رسونمت.
کنار امید روی صندلی جای گرفتم و پرسیدم:ماشین کیه؟
-:خوشت میاد؟
نگاهی به ماشین انداختم و گفتم:اره.خیلی خوشجله.
-:فدای خوشجل گفتنت.تازه خریدم.
به جای من نگین گفت:مگه تازه ماشین نخریده بودین؟
-:چرا.اما اون اسپورت بود.نمی شد باهاش هرجایی رفت.
-:از بابا گرفتین؟
-:بله.
گفتم:پس چرا بابایی چیزی به ما نگفته؟
خندید و گفت:قرار بود چیزی نگه.تا سوپریز باشه.
گفت:نگین ما داریم میریم یه جایی.می خوای باهامون بیای؟
-:کجا؟
با هیجان پرسیدم:کجا میریم؟
-:اگه قرار بود بگم که همون اول کار می گفتم.یه سوپریز واسه ساغر دارم. تو هم اگه می خوای اونجا رو ببینی می تونی بیای.
نگین گفت:بزارین به مامان بگم بعد.
گفت:ساغر گوشیت و بده.
گوشیم و از جیب شلوارم بیرون کشیدم و در حالی که به طرفش می گرفتم گفتم: هنوز درست نشده؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:نه بابا.داره سر می دوونه.
نگین مشغول صحبت با مامانی شد. اخه به خاطر محبتاشون مامان و بابای نگینم به اندازه مامان و بابا دوست دارم.واسه همین مامانی و بابایی صداشون می کنم.
امید نگاهم کرد و با شیطنت گفت:دلت برام تنگ شده بود؟
-:اره.خیلی تو چی؟
-:من؟نه.اصلا.
با ناراحتی گفتم:منم دلم برات تنگ نشده بود.فقط می خواستم دلت نشکنه.
خندید و در حالی که دستم و می گرفت گفت: خانم کوچولو دلم برات یه ذره شده بود. واسه دیدنت لحظه شماری می کردم.
-:امید دیشب چرا گوشیت و جواب نمی دادی؟
-:اونقدر خسته بودم خوابم برده بود.
-:خیلی کار میکنی. تو که بهش احتیاج نداری واسه چی کار می کنی؟
با خنده گفت: همینا هم باید مدیریت بشن یا نه؟بیمارستانم بخاطر علاقم میرم. این همه درس خوندم تا به دردای مردم برسم.
نگاهش کردم و گفتم: چقدر تو دلت کوچیکه.
-:از دل تو کوچیکتره خانم کوچولو؟
با خنده گفتم:گلای من کو؟
به طرفم برگشت.چشمکی زد و گفت: یادم نرفته.وقتی رسیدیم می بینیش.
گاهی برای داشتن یه چیزی ارزو می کنی!در این لحظه هست که خدا صدات و می شنوه و اون ارزوت براورده میشه.درست مثل امروز که ارزوم بر اورده شد. سوپرایز امید بهترین سوپرایزی بود که می تونست باشه. وقتی جلوی اون ساختمون سفید رنگ زیبا با درای مشکی توقف کرد. فکر نمی کردم قراره یکی از بزرگترین ارزوهام بر اورده بشه. یه باغ بزرگ با یک ساختمون سفید و خوشکل وسطش. دور تا دور ساختمون پر از گل و در خت بود.گلهای رز و نرگس.
ساختمون سفیدی که جلوش یه ایوان بزرگ داشت که با چند تا پله به زمین می رسید. از جلوی ایوان یه در بزرگ شیشه ای قرار داشت و وارد ساختمون میشدی. روی ایوان میز صندلی های سفید و صورتی گذاشته بودند که روی میز یه گلدون رز سرخ قرار داشت. امید با خنده از خونه تعریف می کرد و از زیبایی هاش. وارد خونه که می شدی یه سالن بزرگ رو به روت بود که با یه راه پله بزرگ با پله های مرمر که با فرش قرمز رنگی تزئین شده بود. مبلای سفید و صورتی بین هم چیده شده بودند.
یه تلویزیون بزرگ که جلوش دو تا مبل راحتی بود.
ارزوم کردم کاش می شد اونجا نشست و تلویزیون تماشا کرد.
طبقه دوم یه سالن بزرگ با یه راه رو باریک که در هر طرفش یه در قرار داشت. ته راه رو یه در بزرگ سفید به چشم می خورد.امید به طرف همون در رفت.
در اتاق و باز کرد. دهانم از تعجب باز مونده بود.
یه اتاق خیلی بزرگ با یه سرویس مبل بنفش تیره سمت راست بود. کنارش سرویس کامل پخش و گوشه های اتاق چند تا میز. یه کتابخونه بنفش و سفیدم کنار یکی از میزا. همه جای اتاقم با نرگس و رز پر شده بود.
سمت راست اتاق یه در سفید دیگه باز می شد به یک اتاق خواب که یک طرفش یه تخت بزرگ بنفش بود.
گوشه ی اتاق یه کاناپه سفید. یه سرویس کامل هم گوشه اتاق بود. به طرف اینه تمام قد رفتم.جلوش ایستادم. چقدر این خونه زیبا بود. نگین هنوز هم محو زیبایی اطرف بود. امید پشت سرم ایستاد. ناگهان چیزی جلوی صورتم گرفت.
دقیق تر که نگااه کردم.یه دسته کلید که یه خرس بزرگ صورتی ازش اویزون بود.
امید کلید جلوی صورتم تکون داد و گفت:نمی خوای بگیریش؟
پرسیدم:من؟
-:اره.
با تعجب کلید و ازش گرفتم.دستم به خرس خورد و صدای ای لاو یو خوندنش تو اتاق پیچید.
نگین به طرفمون برگشت. امید با لبخند گفت: اینم خونه شما.می پسندی خانم کوچولو؟
امید چی می گفت:خونه من؟
وقتی دید خیره نگاهش می کنم.
گفت: چیه؟
-:نمی فهمم امید!
-:اینجا خونه توئه و خونه ارزوهای من.
از خوشحالی دلم می خواست بال در بیارم و پرواز کنم.
با خوشحالی فریاد زدم و بغلش کردم.
اونم بغلم کرده بود و دور خودش می پیچید.
نگین همراه من می خندید و خونه رو دید میزد.

چقدر اون روز از خوشحالی ساغر شاد شدم. تمام مدتی که اون خونه رو می چیدم ارزو می کردم ساغر خوشش بیاد. با دیدن اون باغ و گلهای دور ساختمون می دونستم ساغر از این خونه خوشش میاد.درست مثل خودش که معصوم و لطیف بود. عاشق همچین گلهایی هم بود.
وقتی با خوشحالی صورت زیباش و بین گلها فرو می کرد. لذت می بردم. در مدت کوتاه ساغر همه زندگیم شده بود.
ساغر برام مثل یه شی قیمتی بود که با دقت ازش محافظت می کردم. گاهی فکر می کردم اونقدر حساسه که اگه دستم بهش بخوره می شکنه.
اون بچه بود.رفتارهاش.خوشحالی هاش.
سه ساعت تمام فقط دنبال یه جا کلیدی بودم.وقتی فروشنده اون خرس صورتی رو روی میز گذاشت. لبخند ساغر جلوی چشمم بود.
هر نقطه اون خونه رو با حضور ساغر تصور می کردم. همونطور که بعد ها از پله ها بالا پایین می پرید یا تمام گلدونای خونه رو پر از گل می کرد.
هر بار که وارد خونه می شد.یه چیز خاص به خونه اضافه میشد.
افسوس روزهای شیرین زندگی خیلی زود برات تلخ میشن. و من در اون لحظات نمی دونستم به زودی با ارزش ترین شی زندگیم و از دست خواهم داد.
وقتی در اغوشم می اومد دلم می خواست زمان متوقف شه و من اون ارامش و از دست ندم.
جلوی اینه که ایستاد به نظرم تمام زیبایی اتاق از بین رفت. در اون لحظه تنها ساغر بود که می درخشید با چشمان ابی و موهای طلایی اش که از زیر مقنعه بیرون زده بود.
با دیدن کلید هاج و واج به من خیره شده بود. با شیطنت نگاهش می کردم.
با خوشحالی در اغوشم اومد.بلندش کردم و دور خودم می چرخیدم. خنده هاش بلند شده بود. متوجه هیچ چیزی نبودم. در اون لحظه وسط بهشت بودم. تنها چیزی که احساس می کردم خوشحالی و شادی بود.
بلند شدم.جلوی پنجره ایستادم.این زندگی چقدر ما ادم ها رو امتحان می کنه. نمی دونم یعنی میشد اسمش و امتحان گذاشت. زمان چقدر زود می گذره.انگار همین دیروز بود. مثل همیشه رفتم دنبال ساغر روز اخر مدرسش بود.یک هفته مطالعه ازاد داشتن قرار بود با بابا برم کرمان برای کارای کارخونه. مثل همیشه دوون دوون از مدرسه بیرون امد.با دیدن ماشین به طرفم اومد.به سرعت سوار شد و گفت:برو.
به سرعت حرکت کردم.با لباس مدرسه خیلی بچه می شد.گاهی فکر می کردم اگه یکی اینجور مواقع ببینه فکر می کنه دخترمه.چند روز پیش جلوی اینه ایستاده بودم و به خودم میگفتم یعنی اینقدر پیر شدم؟
چرا یه دختری که چند سال از خودم کوچیکتره؟
اما خوب می دونستم هیچ کدوم از اینا برام مهم نیست.تنها چیزی که اون موقع احساس می کردم حضور ساغر بود.
با هم به یه رستوران رفتیم و ناهار خوردیم.مامان و باباش دبیر بودن و تا عصر خونه نمی اومدن و این باعث می شد ساغر با خیال راحت همراهم باشه.البته می گفت یه چیزایی در مورد من به مامانش گفته.
بعد از ناهار رفتیم خونمون.از چند روز پیش یه زن و مرد رو اورده بودم به خونه برسن و کارای خونه رو انجام بدن.
ساغر بازم با دیدن گلها من و فراموش کرد.منم شروع کردم به غر غر کردن.
ساغرم می خندید و می گفت: عین پیرزنا غر می زنم.
به طرف صندلی رفتم و روش نشستم.دفتر و به دست گرفتم و دوباره شروع کردم به خوندن:
امروز از صبح خسته بودم.دلم نمی خواست بیدار شم.بدون صبحونه کتابام و باز کردم و شروع کردم به خوندن.سه روزه امید رفته کرمان دلم براش یه ذره شده. خوشکله من. کاش زودی برگرده. دیشب مامان کلی به رفتارام خندیده.
ساعت نزدیکای دوازده بود دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم سراغ گوشیم. چند تا پیام داده بود. حواسم نبود و گوشیم رفته بود رو سایلنت.
پیاماش و تند تند خوندم.
اولی:سلام خانم کوچولو.صبحت بخیر.
زیر لب گفتم:سلام اقایی.صبح شما هم بخیر.
دومی هم نوشته بود: خانم کوچولو خوابی؟
بعدی هم گفته بود یه سر به خونه بزنم.انگار زهره خانم کارش داشته.
زودی شمارش و گرفتم.با اولین بوق برداشت:سلام خانم کوچولو.کجایی تو؟
-:سلام.
-:به روی ماهت.کجا بودی نگران شدم.
براش توضیح دادم حواسم نبوده و گوشی رو سایلنت بوده.
-:امید برنمی گردی؟
-:دلت برام تنگ شده؟
-:ددل تو تنگ شده؟
-:اوف...نمی دونی تمام حواسم اونجاست.اینطور پیش برم بابام از ارث محرومم می کنه.با حواس پرتیم کلی کارمندا رو خندوندم.
خندیدم:از دست تو.دلم برات یه ذره شده پاشو بیا.اما کارات و تموم کن بیا.بعدا بهانه ای قبول نمی کنما.بخوای بری.
-:راست میگی؟اگه بخوام کارام و تموم کنم باید یه ماهی بمونم.
کم مونده بود پشت تلفن اشکم در بیاد:نهههه.
-:شوخی کردم.چند روز دیگه بر میگردم. تو هم درسات و بخون و مواظب خودت باش.
-:توهم همینطور.
-:راستی خانم کوچولویه سر به خونه بزنم.زهره خانم زنگ زده بود گفتم سفرم.اما به تو میگم بری.برو ببین چیکار داره.
-:چشم اقایی میرم.
-:چشمت بی بلا.ساغرم بابا صدام میکنه باید برم.بهت زنگ میزنم.
-:باشه.مراقب باش.
-:توهم.راستی باز گوشیت و نزاری رو سایلنتا نگران شم.
با خنده گفتم: اگه بزارم چی؟
-:اون موقع خودم و می رسونم تهران تا ببینم چی شده خبری از خانم کوچولوم نیست.
خندیدم و گفتم:پس فردا گوشیم و جواب نمی دم تا بیای.
-:ساغر؟
-:بله؟
-:هیچ وقت از این شوخیا نکن.اگه می خوای بیام فقط بگو اما در مورد خودت نگرانم نکن.
-:باشی.برو بابات صدات میکنه.بای.
-:بای.می بوسمت خانمی.
بعد از حرف زدن با امید با خیال راحت نشستم پای درسام بعد از ناهارم اومدم سراغ تو.می خوام عصری برم خونه ببینم چی شده.به نگینم زنگ زدم تا با هم بریم. شاید یه سرم برم نمایشگاه پیش بابایی.
اوه.اوه.ساعت4دیرم شد.فعلا تابعد.
روی زمین دراز کشیده بودم و پشت سر هم صفحات زمین شناسی رو ورق می زدم. قبلا خونده بودم.بیشتر سوالات و بلد بودم چندین بار امتحان داده بودم اما جزئیات چیزی یادم نبود.حس و حال خوندن هم نداشتم.با کلافگی دوباره سر بلند کردم و به امید که روی کاناپه صورتی رنگ نشسته بود و با گوشی اش مشغول بود انداختم.
نگاهم روی صورتش ثابت موند.چقدر دوسش دارم.
ناگهان سر بلند کرد.به سرعت سرم و پایین انداختم.
صدای خندش بلند شد.نگاهش کردم.
در حال خنده گفت:از من میترسی اونطور سرت و می ندازی پایین؟من می خوام درس بخونی همین.اگه نمی خوای بخونی اون طور نگام نکن هزار بار گفتم اونجوری نگاه می کنی یه کاری میدیا دستمون.
خندیدم.کتاب و بستم و گفتم شب می خونم قول میدم.
لبخندی زد و گفت :باشه.بیا یه چیزی بخور.
به طرفش رفتم . سمت راست کاناپه نشستم.
تیکه کیکی جدا کرد و به طرفم گرفت سرم و تکون دادم و گفتم : اگه من چند روز اینجا بمونم زهره خانم ازم یه بشکه می سازه از بس امروز خوردم.
امید خندید و گفت : چاق نشیا من دوست ندارم.
اخمی کردم که گفت:اونطوری اخم نکن خانم کوچولو من همه جوره دوست دارم.
به طرفم اومد.دستش و دور گردنم انداخت و گفت : بریم یه دوری بزنیم؟
-:نه بریم حیاط.
با هم به حیاط رفتیم بین درختا چرخ زدیم و کلی گل چیدیم امید برام یه دسته گل رز درست کرد.من عشق گل کنارش که راه می رفتم لذت می بردم وقتی دستام و که نصف دستاش نمی شد و تو دستاش می گرفت احساس خیلی خوبی داشتم خیلی خوشحال بودم.خوشحال تر از همیشه
تا عصر ساعت 4با امید بودم زهره خانم ماکارونی درست کرده بود غذای مورد علاقه من.
بعد از ناهار هم با هم شطرنج بازی کردیم.
بعد هم فیلم دیدیم و کلی خندیدیم.
ساعت 4 امید رسوندتم خونه و خودش رفت بیمارستان،از لحظه ای که وارد خونه شدم دلم براش تنگ شد.خیلی بهش عادت کرده بودم.
وارد خونه که شدم با قامت بابا برخورد کردم.
سلام کردم با عصبانیت ازم دور شد و به طرف سالن رفت.
خنده روی لبام ماسید.به طرف اتاقم میرفتم که صدام زد.
برگشتم و به طرف سالن رفتم دور تر ازش ایستادم و گفتم : بله؟
-:تا حالا کجا بودی؟
-:بیرون.
-:خوبه,مادرت کجاست؟
-:مدرسه.
به طرفم برگشت و با خشم گفت:مدرسه نبود.
با تعجب گفتم :نبود؟نمی دونم من خبر ندارم.بهش زنگ زدین؟
با فریاد گفت:خوب شد گفتی!من نمی فهمیدم باید بهش زنگ بزنم.برو تو اتاقت بیرونم نیا.
اخه چرا سر من داد میزد؟هر کاری کردم جلوی اشکام . بگیرم نشد.به طرف اتاقم به راه افتادم.خودم و روی تخت انداخته و گریه می کردم که چند ضربه به در خورد و صداش بلند شد که گفت : زار نزن اعصاب ندارم.
با گریه سرم و توی بالش فرو کردم.چرا بابا باهام اینکارو می کرد؟مگه من چه تقصیری داشتم؟ مگه چیکار کردم؟
پشت فرمان نشستم.چقدر انتظار این لحظه رو کشیده بودم.
امید کنارم نشست و گفت : اول کمربند.
در حالی که کمربندم و می بستم گفتم : امید می زنم ماشین و درب و داغون می کنما.
خندید و در حالی که به دنده اشاره می کرد گفت : فدای سرت ، فقط مواظب باش خودت هیچیت نشه.
امید همیشه با حرفاش من و از این دنیا می بره. ارزو می کنم همیشه کنارم باشه بودنش به زندگیم ارامش میده. منم عاشق این ارامشم.حالا دیگه برام مهم نیست بابا دوستم نداره مهم اینه امید هست و دوسم داره.اینکه بابا اذیتم می کنه مهم نیست چون امیدی هست جای خالی همه رو بگیره. امید هست تا به اندازه همه دوسم داشته باشه. هست تا به اندازه همه بهم محبت کنه . این مهمه.من این و دوست دارم .
با صدای امید به خودم اومدم.
ماشین و گوشه ای نگه داشتم و گفتم : خسته شدم.
خندید و گفت :باشه خانم کوچولو بقیش با من.
امید که پشت فرمان نشست رفتیم خرید.اولین باری بود باهم می رفتیم خرید.
یه لباس شب سفید خریدیم با یک کلاه سفید توری که روش گلهای بنفش داشت ، یه عروسک خوشکلم خریدیم با پیراهن ابی و موهای طلایی ، در اخر هم یه تابلوی رنگ روغن از یه باغ پراز گل خریدیم و به سمت خونه رفتیم با ورودم به خونه غافلگیر شدم از وسط حیاط تا ورودی ساختمون گل چیده شده بود.
با ورودم به ساختمون غافلگیر شدم همه جا به شکل زیبایی درست شده بود. نوارهای طلایی و نقره ای از لوستر ها اویزون بود. میزها با پارچه های تزئینی پوشش داده شده بود.
نگاهم به طرف امید چرخید.
بغلم کرد و در حالی که دور خودش می چرخید گفت : خانم کوچولو تولدت مبارکککککککککک.
امروز تولدم بود؟اصلا یادم نبود؟چه زود گذشت.!اشنایی با امید همه چیز و از ذهنم پاک کرده بود....
کلی تو خونه دویدیم ، همه جای خونه رو تزئین کرده بود. خونه زیباتر از همیشه بود.
زهره خانم یه کیک بزرگ درست کرده بود.
اول از همه به همراه همسرش تولدم و تبریک گفتن و کیک و روی میز گذاشتن.
می خواستن از سالن بیرون برن که نگاهی به امید انداختم و گفتم : بمونین با هم جشن بگیریم.
هر دو تا خیلی خوشحال شدن و این خوشحالی دل منم شاد کرد.امید با این کارم لبخند زد و گفت : می دونستم دلت خیلی کوچیکه مثل خودت.
خندیدم و صورتش و بوسیدم.
بعد از کیک رفتم از حیاط برای امید گل بچینم می خواستم براش بهترین گل و هدیه بدم.
می خواستم بهترینا برای امید باشه.
یه گل رز خوشکل چیدم.براش بردم کلی ازم عکس گرفت.چند تا عکسم با هم انداختیم.
بعد از کلی دیوونه بازی ، خسته روی کاناپه ی وسط سالن ولو شدیم.
سرم و روی شونه امید گذاشتم موهام و بوسید و گفت : امروز بهترین روز زندگیمه.
-:مرسی امید.یه دنیا خوشحالم کردی.
-:حالا دوسم داری؟
-:همیشه دوست داشتم و دارم و خواهم داشت.
-:ساغر جان یه خبری از خواهرم دارم
با خوشحالی گفتم :چه خوب.
لبخند زد و گفت : به زودی میبینمش.دلم براش خیلی تنگ شده.
-:حتمااونم دلش برات تنگ شده.
-:شاید.
-:شاید نه . من مطمئنم دلش برات تنگ شده ، مگه امکان داره تنگ نشه.
-:یعنی اینقدر خوبم؟
-:تو خیلی خوبی!خوب تر از اونی که فکرش و بکنی.من عاشقتم امیدی. هر لحظه که پیشم نیستی دلم برات تنگ میشه.حتی الان که پیشمی دلم برات تنگ شده.
کاملا می تونستم اون روز و تصور کنم بهترین روز زندگیم.و چه زود فاصله بین روزای خوب و بد طی میشه.اون روز اخرین روز خوشی من با ساغر بود.
کاش هیچ وقت تصمیم نمی گرفتم ارزو رو ببینم.کاش هیچ وقت نمی خواستم دنبالش برم.
اما اون خودش دنبالم اومد.اون بود که به طرفم اومد.اون بود که سراغم و گرفت و زندگیم و نابود کرد.
برگشت بعد از 20 سال ولی برای نابودی خوشی هام.
خوب یادمه با خوشحالی در اغوشش گرفتم و از دیدنش اشک شوق ریختم.چند ساعت با هم گپ زدیم.از گذشته ها ، از خاطرات قدیمی ، بچگی ها ، از دوری ، غربت از ههمه چیز حرف زدیم. انگار گمشده ام بعد از چندین سال پیدا شده بود و من کلی حرف برای گفتن داشتم.
چند ساعت خیلی زود گذشت.مثل یه چشم به زدن.ارزو مثل قبل بود.یکم پخته تر و خانمتر ، اما قیافش تغییری نکرده بود.اینم بد نبود دوست داشتم.
از مامان و بابا حرف زدیم تا شوهرش فرخ و دخترش.می گفت یه دختر داره یه دختر خوشکل.
یعنی من دایی بودم؟چه خوب.وای خدایا چقدر دنیا زیباست.
اما قبل از جدا شدن همه دلخوشیام از بین رفت.همه ی امیدم به اینده.همه ی زندگیم.....
افسوس که زمان به عقب برنمی گرده....ارزو بچه دار نمی شد و دختری رو به فرزندی قبول کرده بود.
براش متاسف شدم اما این تاسف در کمتر از چند دقیقه به خود من برگشت.
دختر اون کسی نبود جز ساغر....ساغر من.....عشقم...همه ی زندگیمممم....
کسی که می خواستم همه چیزم و به پاش بریزم.....چرا خدایاااااااااااا.
از تعجب دهنم باز مونده بود نمی تونستم حرف بزنم.با ابی که ارزو روی صورتم پاشید به خودم اومدم.....دختر ارزو ...عشق من......
باورش سخت بود......
بعد از شوک بزرگ ..... یه امید کوچیک تو دلم جووونه می زد.ساغر دختر واقعی ارزو نبود....
اما انگار اون روز برای از بین رفتن من درست شده بود....
برای نابودی رویاهای من.....
ارزو ازم می خواست از دخترش دور باشم....نمی خواست ساغر هیچ وقت از واقعیت چیزی بفهمه.می خواست برای دخترش یه دایی باشم....
می تونستم؟
قطعا نمی تونستم .... من با همه ی وجودم عاشق ساغر بودم .... برای با اون بودن نقشه ها کشیدم....ایندم و با ساغر تصور کرده بودم....
و حالا خواهر عزیزم بعد از بیست سال اومده و میگه برای دختر ناتنیش نقش دایی خوب و بازی کنم؟
خدایااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااا
نفهمیدم چطور از ارزو جدا شدم.باید فکر می کردم.....
ساغرممم....
هر لحظه صورت شاد ساغر جلوی چشمام قوت می گرفت....نمی تونستم از دیدم دورش کنم من عاشق بودم عاشق اون لحن بچگونش....عاشق خانم کوچولوی خودم....
دستای کوچیکش....
صورت پر خنده اش....اشکای روونش.... گونه های گل انداختش....
محبتهای ملوسانه اش....می تونستم فراموش کنم؟
می تونستم؟چطور می تونستم؟من با اون بودم....با اون زندگی کرده بودم....
چطور می تونستم کنارش باشم و براش نقش دایی مهربون و بازی کنم..
چطور می تونستم ساغر و با کس دیگه ای ببینم و ابراز خوشحالی کنم؟می تونستم؟

******************************************
یادم نیست کی اما چشم که باز کردم روی تخت بودم.نگاهی به اطراف انداختم به عکس ساغر که رو به روی تخت تمام دیوار و پوشونده بود. عکسی که چند روز پیش گرفته بودم...
به صورت خندونش میون شمع ها نگاه کردم.
موهای طلایی ایش و چشمای ابیش.مثل اینکه با چشماش باهام حرف می زد.
داشت سر زنشم می کرد؟؟از دستم شاکی بود؟؟؟
داد زدم : ساغر اونطور نگام نکن.
چقدر سخته کنار کسی که دوسش داری باشی و نتونی باهاش باشی.باید چیکار می کردم؟به ساغر می گفتم؟
من حق نداشتم زندگیش و ازش بگیرم.ارزو راست می گفت ساغر به پدر و مادرش بیشتر از من احتیاج داشت.
من نباید زندگی خوبش و خراب می کردم.
بالاخره رفتم سراغش و برای اخرین بار به عنوان عشقم باهاش رفتم خرید.پارک.کافی شاپی که همیشه می رفتیم.
خیابونایی که همیشه با هم دور میزدیم.جلوی مدرسه ، در اخر همه خونه.
نمی خواستم هیچ وقت عکسای ساغر و از دیوار بکنم.
ساغر فهمیده بود حالم خوش نیست منم انکار نمی کردم و قول دادم به وقتش براش توضیح بدم.اونم اصراری نمی کرد.درک بالایی داشت این و خیلی دوست داشتم.
در هر لحظه ای که می تونستم خیره صورتش می شدم.می خواستم برای مدتی طولانی در ذهنم باشه.احساس می کردم دیگه قرار نیست ببینمش.
گفتن به ساغر سخت ترین کار زندگیم بود تا حالا توی هیچ چی اینطور بلاتکلیف نمونده بودم.بالاخره با کلی مقدمه چینی در مورد خانواده مادرش گفتم داییشم..با چشمای گرد نگام می کرد.
برای چند لحظه به چشمام خیره شد و بعد زد زیر خنده و گفت : امید اصلا شوخی خوبی نیست.
جدی گفتم : شوخی نمی کنم ساغر جان.تازه فهمیدم
کم کم اشکاش سرازیر شد.با گریه گفت : یعنی چی؟تو دایی منی؟....من داییم و دوست داشتم؟...مگه میشه؟.... این امکان نداره....من نمی تونم عاشق داییم بودم؟.
صداش گاهی بالا می رفت و گاهی خیلی ضعیف میشد.برام سخت بود تو اون حالت ببینمش.
به طرفش رفتم.
می خواستم بغلش کنم که ازم فاصله گرفت و روی زمین نشست و کنارش زانو زدم و در اغوشش کشیدم.
-:گریه نکن ساغر.اینم زندگی ماست...ما اشتباه کردیم...
با چشمای سرخش نگاهم کرد.ابی چشماش بین سرخی پنهون شده بود.
-:امیدددددددد.
امید گفتنش برام از درد کشیدن سخت تر بود.بیشتر به خوودم فشردمش و گفتم : جونم عزیزم....
-:من دوست دارم...
-:منم دوست دارم.
-:تو دایی منی؟چرا الان می فهمم؟چرا این همه سال نبودین؟
-:من که ماجرای ارزو رو برات تعریف کردم.
با زهر خند گفت : اره و من از شباهت اسم مامانم با خواهرت لبخند زدم....چرا نفهمیدم مامانم خواهر توئه؟
-:ساغر گریه نکن.
-:گریه نکنم؟چرا؟من عاشق داییم بودم و هستم این گریه نداره؟
می فهمیدم چی میگه.اما این دست من نبود.ارزو براش انتخاب کرده بود.من نمی تونستم تصمیمی بگیرم فقط باید اجراش می کردم.سخت ترین کار رو.

اون روز تا عصر حرف زدیم و گریه کردیم.پا به پای هم.از اینکه پیش ساغر گریه کنم ترسی نداشتم.ساغر عزیزترینم بود.
به خودم اومدم و نگاهی به او که روی تخت خوابیده بود انداختم.با لبخندی به دفتر نگاه کردم.

می دونستم از اول این رسم زندگی نیست
خوشبختی ها زود گذرن هرگز همیشگی نیست
خوشبختی منم در یه لحظه نابود شد.امروز ارزوهام بر باد رفت. امروز نابود شدم. شکستم.
اگه دستم به جدایی برسه اون واز خاطره ها خط می زنم.
از دل تنگ تموم ادما از شب و روز خدا خط می زنم.
اگه دستم برسه به اسمون با ستاره ها قیامت می کنم.
نمی زارم کسی عاشق نباشه ماه و بین همه قسمت می کنم.

وقتی گاهی من و دل تنها میشیم. حرفهای نگفتنی رو میشه دید.
میشه تو سکوت بین ما دوتا خیلی از ندیدنی ها رو شنید.
قصه ی جدایی ما ادما قصه ی دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه ی عشق
قصه ی سادگی گمشده امون.

اگه دستم به جدایی برسه اون واز خاطه هام خط می زنم.
از دل تنگ تموم اما از شب و روز خدا خط می زنم.
اگه دستم برسه به اسمون با ستاره ها قیامت می کنم.
نمی زارم کسی عاشق نباشه ماه و بین همه قسمت می کنم.

با سر انگشت اشاره ام روی کاغذ دست کشیدم.جای تک تک قطره های اشک روی دفتر خودنمایی می کرد.
صفحه را ورق زدم.
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی ، شاید باور نکنی از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند. و خودکاری که هیچ گاه اخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت . شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی.
شاید کودکی گستاخ و بازی گوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه تان بکند و پاره کند. تمام دغدغه ام این است که ایا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم ؟
با ضربه هایی که به در خورد به خودم اومدم.نگاهم و از دفتر گرفتم.مامان وارد اتاق شد
با لبخندی تلخ به طرفم اومد.
روی تخت نشستم.
مامان کنارم نشست و گفت : گریه می کردی؟
با این حرف مامان نگاهم و ازش گرفتم.در اغوشم کشید.
سرم را روی سینه اش فشردم.
گفت : خیلی دوسش داری؟
با تعجب نگاهش کردم.
با لبخندی که روی صورتش بود گفتم : بله.
-:هنوزم مثل گذشته ها شیطونه؟
-:شیطون و اتیش پاره.
-: هنوزم وقتی خوشحاله پاهاش و زمین می کوبه؟
-:اره.بالا پایین می پره.وقتی ناراحت میشه از نگاهش میشه فهمید.حرفی نمی زنه اما نگاهش می فهمونه ناراحته.
-: درست مثل گذشته ها.
گریم شدت گرفت.چطور می خواستم بدون امید ادامه بدم؟
-:کم کم به نبودش عادت می کنی.
-:می تونم عادت کنم؟
مامان با سر تایید کرد.

با ضربه ای که به در خورد نگاهم و به در دوختم.پرستار وارد اتاق شد.به طرفش رفت و دستگاه ها رو چک کرد.رو به روم ایستاد و گفت : نمی خواین استراحت کنین؟
لبخند تلخی زدم و گفتم : راحتم اینجا.
پرستار لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت.
به طرفش رفتم.
نگاهم و به صروتش دوختم.
دستش و در دست گرفتم و فشردم.
سرم و کنار سرش قرار دادم و موهاش و بوییدم.
صداش کردم :ساغرم؟ساغر خانمم؟نمی خوای بیدار شی؟ نمی خوای همراهم باشی؟می خوای تنهام بزاری؟دست تنها هستما!!!من بدون تو نمی تونم ادامه بدم . ساغر بلند شو . من به امید تو زندگی می کنم . بدون تو چطور ادامه بدم ؟
ساغر جان؟
ساغر بلند شو عزیز دلم.

دیگه خسته شدم.از همه چی خسته شدم.می خوام از اول شروع کنم.می خوام زندگیم و برگردونم به گذشته.از خودم.اشتباه کرده بودم باید دوباره شروع می کردم.
سه روزه از اتاقم بیرون نرفتم.بلند شدم و رفتم بیرون.نگاهی به اطراف انداختم.بازم هیچ کس خونه نبود.لبخند تلحی زدم.مثل همیشه تنها بودم.
رفتم اشپزخونه.روی گاز قابلمه بود.رفتم سراغش و نگاهی توش انداختم:ماکارونی.
با دیدن ماکارونی احساس کردم دلم خیلی ضعف میره.تند تند یکمی ریختم تو بشقاب و شروع کردم.یکم که خوردم بشقاب و برداشتم و رفتم سراغ تلویزیون.عادت بدی بود اما چون همیشه ناهار و خونه تنها بودم جلوی تلویزیون میشستم و ناهار می خوردم.اینطوری می خواستم یادم بره تنهام.
تلویزیون یه سریال پخش می کرد.یک هفته ای میشد ندیده بودم.یکم نگاه کردم.اما گیج میزدم.حس فیلم دیدن نداشتم.بشقاب و شستم و یه دستی به خونه کشیدم.کاری که همیشه می کردم.اشپزخونه رو جمع و جور کردم و رفتم سراغ سالن.یهم ریخته بود.روی وسایل خاک نشسته بود.همه جا رو جارو کشیدم و گردگیری کردم.می خواستم حواسم پرت شه.
بعد از تمیز کاری رفتم برای شام فسنجون درست کنم.بابا عاشق فسنجون بود.البته نه فسنجونای من.مامان هر وقت فسنجون درست می کرد بابا کلی تعریف می کرد.اما من وقتی فسنجون درست می کردم فقط یه تشکر کوتاه نصیبم میشد.اما مامان تا می تونست تعریف می کرد.عمو فرهاد و سپیده هم خیلی فسنجونای من و دوست داشتن.
چقدر دلم برای سپیده و عمو فرهاد تنگ شده بود.این مدت فقط درگیر امید بودم.
این مدت حتی اشپزی هم نمی کردم بیشتر اوقات ناهار خونه امید بودم و زهره خانم ناهار درست می کرد.دلم برای زهره خانم تنگ میشد.یعنی بازم می تونستم برم دیدنش؟دلم برای باغ خونه تنگ میشد!!!بیشتر از همه برای امید...امید....
به سرعت خودم و در گیر کردم تا از فکر امید بیرون بیام.
مشغول اشپزی بودم که با باز شدن در به خودم اومدم.مامان وارد خونه شد.
با دیدنم تو اشپزخونه پیشم اومد و گفت : دختر خوشکلم چیکار کرده ؟ چه عجب مامانی بعد این همه وقت دستپختت و می خوریم...
لبخندی زدم و گفتم : حوصلم سر رفته بود.
-:امروز بیرون نرفتی؟
فقط سرم و به علامت نه تکون دادم.
مامان نگاهی به غذاها انداخت و برای تعویض لباس از اشپزخونه بیرون رفت.
صداش بلند شد:دستت درد نکنه مادر.خونه خیلی تمیز شده.من که وقت نمی کنم.تو نباشی نمی دونم باید چیکار کنم.امروز تو مدرسه...
مدرسه؟چقدر برای اون موقع ها دلم تنگ شده.فقط یه مدت کوتاه؟اخه چرا؟ یعنی من نمی تونستم معنی عاشق بودن و بچشم؟باید همون اول عاشقی از بین می رفتم؟
به خودم اومدم.مامان همینطور یه ریز حرف می زد.اما حواس من اونجا نبود.
زیر گاز و خاموش کردم و به اتاقم رفتم.
روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف چشم دوختم.دقایقی بعد یاد دفتر خاطراتم افتادم.در تمام این مدت اونقدر درگیر امید بودم فقط مزخرفات نوشته بودم اما از امروز همه چیز و می نویسم.تا وقتی زندگی می کنم می نویسم.قسم می خورم.
دفتر وباز کردم و شروع کردم به نوشتن.هرچیزی که امروز اتفاق افتاده بود.با ضربه ای که به در خورد بلند شدم و برای خوردن شام بیرون رفتم.

در باز شد و مامان وارد اتاق شد.
بلند شدم و سلام کردم.
مامان صورتم و بوسید و به طرف ساغر رفت.
صورت ساغر و بوسید و گفت : برو پایین.طنین و گذاشتم پیش سینا.
-:طنینم اوردین؟
-:اره.برو ببینش.
به طرف ساغر رفتم.بوسیدمش و از اتاق بیرون زدم.
نفهمیدم چطور خودم و به حیاط رسوندم.
طنین پیراهن یاسمنی کوچیکی به تن داشت و دور سینا می چرخید.
با دیدنم به طرف دوید.به طرفش رفتم و بلندش کردم.
-:سلام بابایی.خوبی؟
-:بابا.مامان چرا نمیاد؟
لبند تلخی زدم و گفتم : میاد بابایی.پیش مامان جون اذیت میشی؟
سینا به طرفم اومد.دستش و فشردم.
دستش و برای گرفتن طنین دراز کرد که طنین خودش و بیشتر بهم فشرد و دستای کوچیکش و دور گردنم حلقه کرد و گفت : نه.
خندیدم و رو به سینا گفتم : دخترم و اذیت نکن.
-:بله.چشم.دخترتم مثل خودت لجبازه.
نگاهی به چشمای طنین انداختم و گفتم : راس میگه بابایی؟
طنین نگاهی به سینا انداخت و گفت : چی رو؟
-:اینکه مثل من لجبازی؟
-:لجباز یعنی چی؟
با این حرف طنین خندیدم و گفتم : سینا بچم و اذیت می کنی.
سینا در حالی که ازم دور میشد گفت : بای بای طنین.
طنین براش دست تکون داد و برای شکلک هایی که رضا در می اورد.خندید.