رمان عشق شیطان9-قســـــــــــــــمتـــــــــــــــــــــ آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هلنا
چشمانش را باز کرد.چند لحظه طول کشید تا موقعیتش را بیاد آورد.به جای خالی
حامین نگریست و درد را در تمام بدنش حس کرد.تنش را نگریست و زخم های عمیق و
خونی را در همه جای بدنش یافت.
حتی نمیتوانست تکان بخورد و از درد به خود میپیچید.تنها میتوانست ناله کند حتی صدایش در نمی آمد تا کمک بخواهد.
چند
ساعت بعد در اتاقش باز شد و میز پر از غذایی وارد اتاق شد و به دنبال یک
زن با ردایی سیاه به سمت تخت آمد و معترضانه گفت:بلند شو دیگه!وقت ناهاره!
اما
با دیدن هلنا زبانش بند آمد و دم گوش سرباز چیزی گفت که او سراسیمه به
بیرون رفت.زن به هلنا نزدیک شد و پرسید:کی اینکار باهات کرده؟
هلنا تنها سرش را تکان داد.چهره اش رنگ ترس میگرفت و رویش را برمیگرداند.
مردی با ردای سورمه ای رنگی وارد اتاق شد و به زن تعظیم کرد و گفت:بانو من درخدمتم
زن به هلنا اشاره کرد و گفت:پرنسس هلنا زخم های عجیبی روی بدنشون دارن.با جادو زخم هارو خوب کن.
به سمت تخت رفت و چوب جادویش را از آستینش بیرون کشید و بدن برهنه ی هلنا را از نظر گذراند و وردی زمزمه کرد.
هلنا احساس کرد آتش میگیرد احساس میکرد زخم هایش اینک به استخوانش هم رسیده است و جیغش به این بیرحمی پایان داد
مرد
به زخم ها نگاه کرد و از کرده اش پشیمان شد.بی شک با این وضعیت سرش را
میزدند.زن با خشم به او خیره شد و با دست اشاره کرد از اتاق خارج شود
اشکان وارد اتاق شد و گفت:این جا چه خبره بانو؟ و چشمانش روی هلنا ثابت شد
-چه بلایی سرش اومده؟ارباب رو این دختره حساسه.
-طبیب نتونست کاری کنه.جادو بدترش کرد
-صبر میکنیم تا ارباب بیاد...مراقبش باشین نگذارین از حال بره
هلنا
به خدا پناه برد و چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت.برای لحظه ای
تمام درد و غم هایش را به فراموشی سپرد و در رویاهایش با آیین غرق شد...
یامان بعد از غروب آفتاب به قلعه ی سیاه بازگشت و به اتاقش رفت تا ورد مخصوص را بخواند و روحش را تا طلوع آفتاب به جسمش بازگرداند.
حامین
وارد اتاق شد و بانو را دید که کنار تخت ایستاده بود.دلهره به جانش افتاد و
با نگرانی به سمت هلنا گام برداشت و با دیدن او در جایش میخکوب شد
-چه بلایی سرش اومده؟
-ارباب قسم میخورم ما مراقبش بودیم.نمیدونم چطور شد.
-این زخم ها واقعی نیست.جادوی سیاهه.کی اینکار کرده؟
-ارباب کسی وارد این اتاق نشده.
حامین
روی تخت نشست و چشمانش را بست و دستانش را روی بدن هلنا لغزاند و زخم ها
را محو کرد.با دستش اشاره کرد تا بانو از اتاق بیرون برود و هلنا را در
آغوش گرفت و موهایش را نوازش کرد.
هلنا چشمانش را گشود و لبخند را به لب های حامین هدیه کرد.
-حالت بهتره؟
هلنا سرش را تکان داد
-کی اینکار کرد؟
لحظه
ای لرزه به تن ضعیف هلنا افتاد که حامین را نگران تر کرد و بین نجواهای
آرامبخشش زمزمه ی او را شنید که گفت:شیطان... و همین کافی بود تا خشمگین
شود و به خودش لعنت فرستاد که به هلنا نزدیک شد.با خودش عهد بست که دیگر
نزد او نیاید تا شاید او را از این جهنم نجات دهد.
نفس عمیقی کشید و مشامش از عطر تن هلنا پر شد.نتوانست تحمل کند و آرام اشک ریخت.
صدای
نفس های هلنا در گوشش پیچید.به چهره ی معصوم هلنا خیره شد و به صدای قلبی
گوش سپرد و قبل از طلوع آفتاب اتاق را برای همیشه ترک کرد...
روزها از پی هم میگذشت و هلنا هرغروب تا طلوع منتظر مینشست تا حامین باز گردد.
تنهایی امانش را بریده بود و گوشه ی اتاقش با خدایش سخن میگفت و درد و دل میکرد.خوب میدانست که دنیا فقط یک خیال کوچک است.یک وهم بی پایان که چون گردباد عظیمی ما را در خود غرق میکند
همه ی ما بازیگران ماهری هستیم که در فیلم سرنوشت خود نقش اصلی را داریم!این بازی مسخره وقتی ارزش دیدن را خواهد داشت که ما به بهترین شکل ممکن نقش خود را ایفا کنیم.
خاطراتش را مرور میکرد و مینوشت.تمام احساساتش را به قلم می آورد و قلبش سبک میشد و شادمان از اینکه دیگر قرار نیست به تنهایی تمام غم هایش را تحمل کند و این اتاق این قلم این جوهر این کاغذ همه و همه در غم او شریک شدند
موهای بلندش شلخته و به هم ریخته بود.بلوز و شلوار خانگی گشادی به تن داشت و خواب و خوراکش مشخص نبود.حتی آخرین باری که خود را در آینه دیده بود را بیاد نداشت.احساس میکرد سنگین تر شده است شاید هم اضافه وزن پیدا کرده بود!
چند وقتی بود به فرار فکر میکرد اما به هیچ نتیجه ای نمیرسید.باورش نمیشد فراموش شده است.در فکرش هم نمیگنجید تا آخر عمرش در این اتاق حبس خواهد بود.دوست نداشت این واقعیت را قبول کند که کسی دنبالش نخواهد آمد...
بی حوصله قلم و کاغذش را رها کرد و تخته ی طراحی و ذغال را برداشت تا تصویر دخترک زیبایی که در ذهنش نقش بسته بود را بکشد.به قدری با مهارت ذغال را روی کاغذ میکشید که تا حالا سابقه نداشت
دوست داشت هرچه در ذهنش نقش بسته بود را هرچه زودتر روی کاغذ بیاورد.وقتی نقاشی تمام شد به تصویر خیره شد و لبخند زد و با خود گفت"چه خوب درش آوردم.چقدر این دختر زیباس..."
درد شکمش باعث شد نقاشی از دستش بیفتد.با ناباوری دستانش را روی شکمش قرار داد تا تکان های نامحسوسی را حس کند.نفسش بند امده بود.
از روی صندلی بلند شد و به سمت آینه رفت و بلوزش را بالا زد و دستان ظریفش را روی شکمش که کمی بزرگتر شده بود لغزاند
فریاد زد:امکان نداره.امکان نداره.چطور؟خدایا ...
جا خورده بود.باورش نمیشد چرا تا حالا متوجه این موضوع نشده بود.آن موجود کوچک که در درونش به سرعت رشد میکرد که بود؟فرزند شیطان؟
روزها از پی هم میگذشت و هلنا هرغروب تا طلوع منتظر مینشست تا حامین باز گردد.
تنهایی امانش را بریده بود و گوشه ی اتاقش با خدایش سخن میگفت و درد و دل میکرد.خوب میدانست که دنیا فقط یک خیال کوچک است.یک وهم بی پایان که چون گردباد عظیمی ما را در خود غرق میکند
همه ی ما بازیگران ماهری هستیم که در فیلم سرنوشت خود نقش اصلی را داریم!این بازی مسخره وقتی ارزش دیدن را خواهد داشت که ما به بهترین شکل ممکن نقش خود را ایفا کنیم.
خاطراتش را مرور میکرد و مینوشت.تمام احساساتش را به قلم می آورد و قلبش سبک میشد و شادمان از اینکه دیگر قرار نیست به تنهایی تمام غم هایش را تحمل کند و این اتاق این قلم این جوهر این کاغذ همه و همه در غم او شریک شدند
موهای بلندش شلخته و به هم ریخته بود.بلوز و شلوار خانگی گشادی به تن داشت و خواب و خوراکش مشخص نبود.حتی آخرین باری که خود را در آینه دیده بود را بیاد نداشت.احساس میکرد سنگین تر شده است شاید هم اضافه وزن پیدا کرده بود!
چند وقتی بود به فرار فکر میکرد اما به هیچ نتیجه ای نمیرسید.باورش نمیشد فراموش شده است.در فکرش هم نمیگنجید تا آخر عمرش در این اتاق حبس خواهد بود.دوست نداشت این واقعیت را قبول کند که کسی دنبالش نخواهد آمد...
بی حوصله قلم و کاغذش را رها کرد و تخته ی طراحی و ذغال را برداشت تا تصویر دخترک زیبایی که در ذهنش نقش بسته بود را بکشد.به قدری با مهارت ذغال را روی کاغذ میکشید که تا حالا سابقه نداشت
دوست داشت هرچه در ذهنش نقش بسته بود را هرچه زودتر روی کاغذ بیاورد.وقتی نقاشی تمام شد به تصویر خیره شد و لبخند زد و با خود گفت"چه خوب درش آوردم.چقدر این دختر زیباس..."
درد شکمش باعث شد نقاشی از دستش بیفتد.با ناباوری دستانش را روی شکمش قرار داد تا تکان های نامحسوسی را حس کند.نفسش بند امده بود.
از روی صندلی بلند شد و به سمت آینه رفت و بلوزش را بالا زد و دستان ظریفش را روی شکمش که کمی بزرگتر شده بود لغزاند
فریاد زد:امکان نداره.امکان نداره.چطور؟خدایا ...
جا خورده بود.باورش نمیشد چرا تا حالا متوجه این موضوع نشده بود.آن موجود کوچک که در درونش به سرعت رشد میکرد که بود؟فرزند شیطان؟
راستین
دستانش را روی میز چوبی مقابلش کوبید و فریاد زد:بس کنید.دختر بی گناه من
الان یک ساله که اسیرشیطانه.من نمیتونم دست رو دست بزارم.ما میریم و هلنا
رو آزاد میکنیم.
سونیا لیوان آب را به سمت راستین گرفت و گفت:عمو جان ما نگرانی شما رو درک میکنیم.اما نزدیک شدن به اون قلعه یعنی کشته شدن تک تک افراد سپاه.
بهنود-سونیا راست میگه.و در یک لحظه.یامان با داشتن نیروی هلنا خیلی قوی شده.
یکی از سرداران سپاه گفت:چهار ماه پیش تغیرات جالبی در یامان دیده شده بود.انگار دلش رحم میومد.رفتاراش عوض شده بود اما چند هفته بیشتر دوام نداشت و یامان شیطانی تر از قبل به جنایت های خودش ادامه داد.
یکی از حاضرین اضافه کرد:جوری همه رو نابود میکنه انگار نسبت به همه ی دنیا خشمگینه!
راستین-که چی؟من واز چی میترسونین؟از مرگ؟من از هیچی نمیترسم.از دنیا برام دخترم مونده.من به پادشاه قول داده بودم که تا زنده ام مراقبش باشم.
سونیا-اما...
راستین-برام مهم نیس.بس کنین.اون دختر از خودش برای نجات شما ها مایه گذاشت نمیدونست آخرش شما ها اینکار باهاش میکنین.
از چادر بیرون رفت و از روی چند جعبه بالا رفت و فریاد زد:همه ی شما ها گوش کنین.من برای نجات هلنا تا طلوع آفتاب حرکت میکنم.هیچ کدومتون مجبور نیستین با من بیاین.هرکس که از ته قلبش به قدرت مطلق ایمان نداره لازم نیست با من بیاد.شما ها از چی میترسین؟از مرگ؟بترسین از اینکه با ذلت بمیرین...
راستین به سمت رودخانه رفت تا برای آخرین دیدارش با هلنا حمام کند و مرتب و منظم باشد.خوب میدانست که به استقبال مرگ میرود اما این برایش مهم نبود.او باید انتقام خون آرمیتا را میگرفت و باید عزیزتر از جونش را رهایی میداد.غیرتش اجازه نمیداد دست روی دست بگذارد.
وقتی زره مخصوصش را به تن کرد و شمشیرش را به کمرش بست زانو زد و دعا کرد و حاضر شد تا از چادر بیرون برود
باورش نمیشد سپاه به این بزرگی قرار بود همراهی اش کند.سونیا و بهنود را دید که روی اسب نشسته بودند
-همه ی شما با من میاین؟
بهنود خندید و گفت:فکر کردی تنهات میزاریم!
به این ترتیب راستین و سپاهش به سمت قلعه ی سیاه تاختند...
اشکان مقابل در اتاق یامان ایستاد و در خود به خود باز شد.یامان روی مبل راحتی نشسته بود و به بیرون خیره شده بود.اشکان تعظیم کرد و گفت:ارباب خبر آوردن فرمانده راستین با سپاه خیلی بزرگی نزدیک اینجا هستن.تا ساعتی دیگر قلعه رو محاسره میکنن.
نیم رخ یامان نمایان شد و پوزخند زد و گفت:نگران چی هستی؟نابود کردنشون برام کاری نداره.
اشکان-قربان اما این سپاه خیلی بزرگتر از اونیه که فکرش و کنین.سه ماه طول کشیده که از سراسر دنیا جمع بشن
یامان نگاه تحقیرآمیزی به اشکان انداخت و گفت:تو قدرت بی پایان من و زیر سوال میبری؟
اشکان در دلش گفت"نه میدونم تو چه مارموزی هستی.تو هبچ پایبندی نداری.ترسی نداری.این تنها نقطه ی مشترکت با اون فرمانده ی پبره هه"
یامان-میبینم توام پوزخند میزنی!یالا برو همه رو جمع کن و مژدگونی ابدی شدن من و بده!چون قراره جون یه سپاه متحد از روی زمین نصیب من بشه
اشکان اتاق را ترک کرد و یامان تفریحانه انگشترهای جادوییش را لمس میکرد و هر چند دقیقه قهقهه اش اتاق را پر میکرد.
به این فکر میکرد چطور میتواند این بازی را به حالت دلخواهش دربیاورد.چه چیزی میتواند به اینهمه آدم قبل از مرگ احساس بدبختی بدهد؟چشمش به آسمان افتاد.شاید باران شدید مقدمه ی خوبی برای بازیش باشد.قبل از بدست اوردن قدرت های هلنا روی طبیعت کنترلی نداشت اما اینک میتوانست بلاهای طبیعی را به جان انسان هایی بیندازد که مخالف حکومت شیطانی او بودند
لرزش خون در جام بلورین مخصوص یامان خبر از رژه ی مخصوص سپاه راستین میداد.یامان از بالکن به سپاه نگریست.چشمانش در جمعیت میچرخید.سرانجام نگاه سرخش در نگاه مقتدر راستین گره خورد و پوزخند را بر لبانش اورد
زمزمه کرد:دارم میام ببر زخمی...
جادوگران محافظ قصر دور تا دور قصر استاده بودند.همه ی آن ها ردای سیاه بلندی به تن داشتند و کلاه ردایشان را روی سرشان کشیده بودند که چهره یشان را مبهم تر کرده بود.دست هایشان را درهم قفل کرده بودند و در آستین های بلند و گشادشان پنهان کرده بودند
رعد و برق فضا را تاریک کرده بود و هوهوی باد لرزه به تن سپاهیان راستین انداخته بود اما با دیدن چند جادوگر ته دلشان قرص شده بود که قرار نیست این مبارزه را ببازند چون انتظار داشتند با سپاهی از سیاهی روبرو شوند افسوس که از دسیسه های شیطانی یامان خبری نداشتند
جادوگران تعظیم کردند و یامان به همراه سیزده همراه سیاهپوش به بیرون از قلعه قدم گذاشت...
بانو به سپاه نگاه کرد و گفت:ارباب؟نظرتون درمورد تضعیف روحیه چیه؟
اشکان-یکم این ببر زخمی رو زخمی تر کنیم!
یامان خندید و گفت:نیروهاتون و رو من متمرکز کنین که اون شب مهمونی نشونشون بدیم
سیزده سیاهپوش دور یامان حلقه و زانو زدند و چشمانشلن را بستند.یامان دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و لحظاتی بعد جیغ هلنا چون تیر زهرآلودی قلب تمام سپاه را به درد آورد.گلچینی از درد کشیدن های هلنا در شب قتل مادرش در مقابل چشمان همه ی سپاه پخش میشد.
راستین که دیگر نمیتوانست دستان لرزانش را کنترل کند چشمانش را بست تا زجرکشیدن دخترش را نبیند اما صدای جیغ های ممتد هلنا و رعد و برق قطع نمیشد.اشک در چشمانش حلقه زد.
شمشیرش را با اقتدار از غلاف دراورد و نعره زد:خونت حلال شد.خونت نریزم راستین نیستم
یامان که از خشمگین شدن فرمانده راستین خشنود بود دستانش را بالا آورد تا نقشه های شیطانی اش را پیاده کند که با دیدن زنی با شنل بلند و مخملی رنگ صبر کرد
-دست نگه دارین
هلنا کلاه شنلش را برداشت و به چشمان یامان زل زد و گفت:دست نگه دار یامان
یامان-این توصیه اس؟
-نخیر.هشداره...
یامان-تو اسیر منی.فراموش نکردی که!
هلنا پوزخندی تحویل یامان داد و بعد رو به آسمان کرد و گفت:بس کن دیگه!الان وقت بارون نیست
باران بند آمد ولی ابرهای سیاه همچنان درآسمان خودنمایی میکردند.هلنا از نگاه کردن به چهره ی متعجب یامان دست برداشت و با عشق و دلتنگی به راستین نگریست.بغضش را قورت داد و گفت:بابایی...
اشک روی گونه های راستین لیز خورد.اشکی که تمام غرورش در آن خلاصه شده بود.اشکی که در هر لحظه هزاران معنی داشت
نگاهش روی نگاه های منتظر سونیا و بهنود سر خورد.قلبش پر کشید برای آن روزهایی که با آن ها بود.قلبش برای اینکه کسی پشتش باشد پر کشید.دل شکسته اش خوردتر شد شکست و شکست وقتی دید که اینهمه آدم بخاطر او جانشان را به خطر انداختند
پژواک شکسته شدن قلبش به غرورش رسید و ان را هم شکست
-فرمانده راستین ازتون میخوام برگردین.این جنگ نباید شروع بشه
راستین-ما برای نجات تو اومدیم.امکان نداره بریم.
هلنا شنلش را باز کرد و شکم برآمده اش نمایان شد و همه را در بهت فرو برد
هلنا میتوانست به وضوح بیرون زدن رگ گردن راستین را ببیند.غیرت راستین اجازه نداد همان جا بایستد...
به سمت هلنا دوید و صورت هلنا را بین دستانش گرفت و اشک هایش را پاک کرد و گفت:کی اینکار باهات کرده؟
نگاه هلنا لحظاتی بین یامان و راستین به گردش درآمد سپس با نفرت به یامان نگریست و صورتش را به حالت قهر بر گرداند و گفت:کار یکی که زنده نیست.مرده...
راستین دستانش را روی شکم هلنا لغزاند و گفت:من اینقدر بی غیرت نیستم که دخترم با یه امانتی معصوم رها کنم...
هلنا زانو زد و زره راستین را بوسید و گفت:بابایی توروخدا برین.من و این بچه رو میکشه.من مهم نیستم این کوچولو گناه داره...توروخدا برین...همه رو میکشه
راستین هلنا را درآغوش کشید و اجازه داد آزادانه اشک هایش فرو بریزد.صدای هق هق سپاه در میان ریزش قطرات باران محو شد
-بابایی بگو میری...بخاطر من...خواهش میکنم...جون مامانم برین...
راستین-دخترم آخه...
انگشتان ظریف هلنا روی لبان راستین لغزید
راستین برخواست و فریاد زد:عقب نشینی میکنیم...
سونیا لیوان آب را به سمت راستین گرفت و گفت:عمو جان ما نگرانی شما رو درک میکنیم.اما نزدیک شدن به اون قلعه یعنی کشته شدن تک تک افراد سپاه.
بهنود-سونیا راست میگه.و در یک لحظه.یامان با داشتن نیروی هلنا خیلی قوی شده.
یکی از سرداران سپاه گفت:چهار ماه پیش تغیرات جالبی در یامان دیده شده بود.انگار دلش رحم میومد.رفتاراش عوض شده بود اما چند هفته بیشتر دوام نداشت و یامان شیطانی تر از قبل به جنایت های خودش ادامه داد.
یکی از حاضرین اضافه کرد:جوری همه رو نابود میکنه انگار نسبت به همه ی دنیا خشمگینه!
راستین-که چی؟من واز چی میترسونین؟از مرگ؟من از هیچی نمیترسم.از دنیا برام دخترم مونده.من به پادشاه قول داده بودم که تا زنده ام مراقبش باشم.
سونیا-اما...
راستین-برام مهم نیس.بس کنین.اون دختر از خودش برای نجات شما ها مایه گذاشت نمیدونست آخرش شما ها اینکار باهاش میکنین.
از چادر بیرون رفت و از روی چند جعبه بالا رفت و فریاد زد:همه ی شما ها گوش کنین.من برای نجات هلنا تا طلوع آفتاب حرکت میکنم.هیچ کدومتون مجبور نیستین با من بیاین.هرکس که از ته قلبش به قدرت مطلق ایمان نداره لازم نیست با من بیاد.شما ها از چی میترسین؟از مرگ؟بترسین از اینکه با ذلت بمیرین...
راستین به سمت رودخانه رفت تا برای آخرین دیدارش با هلنا حمام کند و مرتب و منظم باشد.خوب میدانست که به استقبال مرگ میرود اما این برایش مهم نبود.او باید انتقام خون آرمیتا را میگرفت و باید عزیزتر از جونش را رهایی میداد.غیرتش اجازه نمیداد دست روی دست بگذارد.
وقتی زره مخصوصش را به تن کرد و شمشیرش را به کمرش بست زانو زد و دعا کرد و حاضر شد تا از چادر بیرون برود
باورش نمیشد سپاه به این بزرگی قرار بود همراهی اش کند.سونیا و بهنود را دید که روی اسب نشسته بودند
-همه ی شما با من میاین؟
بهنود خندید و گفت:فکر کردی تنهات میزاریم!
به این ترتیب راستین و سپاهش به سمت قلعه ی سیاه تاختند...
اشکان مقابل در اتاق یامان ایستاد و در خود به خود باز شد.یامان روی مبل راحتی نشسته بود و به بیرون خیره شده بود.اشکان تعظیم کرد و گفت:ارباب خبر آوردن فرمانده راستین با سپاه خیلی بزرگی نزدیک اینجا هستن.تا ساعتی دیگر قلعه رو محاسره میکنن.
نیم رخ یامان نمایان شد و پوزخند زد و گفت:نگران چی هستی؟نابود کردنشون برام کاری نداره.
اشکان-قربان اما این سپاه خیلی بزرگتر از اونیه که فکرش و کنین.سه ماه طول کشیده که از سراسر دنیا جمع بشن
یامان نگاه تحقیرآمیزی به اشکان انداخت و گفت:تو قدرت بی پایان من و زیر سوال میبری؟
اشکان در دلش گفت"نه میدونم تو چه مارموزی هستی.تو هبچ پایبندی نداری.ترسی نداری.این تنها نقطه ی مشترکت با اون فرمانده ی پبره هه"
یامان-میبینم توام پوزخند میزنی!یالا برو همه رو جمع کن و مژدگونی ابدی شدن من و بده!چون قراره جون یه سپاه متحد از روی زمین نصیب من بشه
اشکان اتاق را ترک کرد و یامان تفریحانه انگشترهای جادوییش را لمس میکرد و هر چند دقیقه قهقهه اش اتاق را پر میکرد.
به این فکر میکرد چطور میتواند این بازی را به حالت دلخواهش دربیاورد.چه چیزی میتواند به اینهمه آدم قبل از مرگ احساس بدبختی بدهد؟چشمش به آسمان افتاد.شاید باران شدید مقدمه ی خوبی برای بازیش باشد.قبل از بدست اوردن قدرت های هلنا روی طبیعت کنترلی نداشت اما اینک میتوانست بلاهای طبیعی را به جان انسان هایی بیندازد که مخالف حکومت شیطانی او بودند
لرزش خون در جام بلورین مخصوص یامان خبر از رژه ی مخصوص سپاه راستین میداد.یامان از بالکن به سپاه نگریست.چشمانش در جمعیت میچرخید.سرانجام نگاه سرخش در نگاه مقتدر راستین گره خورد و پوزخند را بر لبانش اورد
زمزمه کرد:دارم میام ببر زخمی...
جادوگران محافظ قصر دور تا دور قصر استاده بودند.همه ی آن ها ردای سیاه بلندی به تن داشتند و کلاه ردایشان را روی سرشان کشیده بودند که چهره یشان را مبهم تر کرده بود.دست هایشان را درهم قفل کرده بودند و در آستین های بلند و گشادشان پنهان کرده بودند
رعد و برق فضا را تاریک کرده بود و هوهوی باد لرزه به تن سپاهیان راستین انداخته بود اما با دیدن چند جادوگر ته دلشان قرص شده بود که قرار نیست این مبارزه را ببازند چون انتظار داشتند با سپاهی از سیاهی روبرو شوند افسوس که از دسیسه های شیطانی یامان خبری نداشتند
جادوگران تعظیم کردند و یامان به همراه سیزده همراه سیاهپوش به بیرون از قلعه قدم گذاشت...
بانو به سپاه نگاه کرد و گفت:ارباب؟نظرتون درمورد تضعیف روحیه چیه؟
اشکان-یکم این ببر زخمی رو زخمی تر کنیم!
یامان خندید و گفت:نیروهاتون و رو من متمرکز کنین که اون شب مهمونی نشونشون بدیم
سیزده سیاهپوش دور یامان حلقه و زانو زدند و چشمانشلن را بستند.یامان دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و لحظاتی بعد جیغ هلنا چون تیر زهرآلودی قلب تمام سپاه را به درد آورد.گلچینی از درد کشیدن های هلنا در شب قتل مادرش در مقابل چشمان همه ی سپاه پخش میشد.
راستین که دیگر نمیتوانست دستان لرزانش را کنترل کند چشمانش را بست تا زجرکشیدن دخترش را نبیند اما صدای جیغ های ممتد هلنا و رعد و برق قطع نمیشد.اشک در چشمانش حلقه زد.
شمشیرش را با اقتدار از غلاف دراورد و نعره زد:خونت حلال شد.خونت نریزم راستین نیستم
یامان که از خشمگین شدن فرمانده راستین خشنود بود دستانش را بالا آورد تا نقشه های شیطانی اش را پیاده کند که با دیدن زنی با شنل بلند و مخملی رنگ صبر کرد
-دست نگه دارین
هلنا کلاه شنلش را برداشت و به چشمان یامان زل زد و گفت:دست نگه دار یامان
یامان-این توصیه اس؟
-نخیر.هشداره...
یامان-تو اسیر منی.فراموش نکردی که!
هلنا پوزخندی تحویل یامان داد و بعد رو به آسمان کرد و گفت:بس کن دیگه!الان وقت بارون نیست
باران بند آمد ولی ابرهای سیاه همچنان درآسمان خودنمایی میکردند.هلنا از نگاه کردن به چهره ی متعجب یامان دست برداشت و با عشق و دلتنگی به راستین نگریست.بغضش را قورت داد و گفت:بابایی...
اشک روی گونه های راستین لیز خورد.اشکی که تمام غرورش در آن خلاصه شده بود.اشکی که در هر لحظه هزاران معنی داشت
نگاهش روی نگاه های منتظر سونیا و بهنود سر خورد.قلبش پر کشید برای آن روزهایی که با آن ها بود.قلبش برای اینکه کسی پشتش باشد پر کشید.دل شکسته اش خوردتر شد شکست و شکست وقتی دید که اینهمه آدم بخاطر او جانشان را به خطر انداختند
پژواک شکسته شدن قلبش به غرورش رسید و ان را هم شکست
-فرمانده راستین ازتون میخوام برگردین.این جنگ نباید شروع بشه
راستین-ما برای نجات تو اومدیم.امکان نداره بریم.
هلنا شنلش را باز کرد و شکم برآمده اش نمایان شد و همه را در بهت فرو برد
هلنا میتوانست به وضوح بیرون زدن رگ گردن راستین را ببیند.غیرت راستین اجازه نداد همان جا بایستد...
به سمت هلنا دوید و صورت هلنا را بین دستانش گرفت و اشک هایش را پاک کرد و گفت:کی اینکار باهات کرده؟
نگاه هلنا لحظاتی بین یامان و راستین به گردش درآمد سپس با نفرت به یامان نگریست و صورتش را به حالت قهر بر گرداند و گفت:کار یکی که زنده نیست.مرده...
راستین دستانش را روی شکم هلنا لغزاند و گفت:من اینقدر بی غیرت نیستم که دخترم با یه امانتی معصوم رها کنم...
هلنا زانو زد و زره راستین را بوسید و گفت:بابایی توروخدا برین.من و این بچه رو میکشه.من مهم نیستم این کوچولو گناه داره...توروخدا برین...همه رو میکشه
راستین هلنا را درآغوش کشید و اجازه داد آزادانه اشک هایش فرو بریزد.صدای هق هق سپاه در میان ریزش قطرات باران محو شد
-بابایی بگو میری...بخاطر من...خواهش میکنم...جون مامانم برین...
راستین-دخترم آخه...
انگشتان ظریف هلنا روی لبان راستین لغزید
راستین برخواست و فریاد زد:عقب نشینی میکنیم...
احساس دلتنگی به هلنا هجوم آورد اما چهره اش همچنان مصمم بود که بروند.نمیخواست بیشتر از این خونی ریخته شود.
راستین
سوار اسبش شد و به هلنا نگریست.هلنا دستش را مشت کرد و روی قلبش نهاد و
بعد به سمت راستین گرفت.راستین بیاد دوران کودکی هلنا لبخند زد و همین کار
را متقابلا انجام داد و آخرین نگاه ها بینشان رد و بدل شد و راستین به وسط
سپاه تاخت.
هلنا
ماند و یک دنیا دلتنگی و اشک و ناامید از هر چیزی اجازه داد بغضش سر باز
کند بغضش اینقدر سنگین بود که به زانو در آمد و رفتن سپاه را در هاله ای از
اشک تماشا کرد
تکان
های فرزندش او را شوکه کرد.لبخند زد و دستانش را روی شکمش گذاشت و
گفت:باشه فسقلی.تنها نیستم تو وروجک هستی.نمیزارم کسی اذیتت کنه.نگران نباش
عزیزدلم
تازه
میفهمید جانش به جان این بچه بند شده است.تازه میتوانست احساسات مادرش را
درک کند.از فکر اینکه مادر شده است لبخند بر لبانش مینشست و به خودش نهیب
میزد که قوی باشد اما بغضش تازه سر باز کرده بود و زخم چرکین دلش تازه باز
شده بود
باخودش
میگفت "چرا من باید همیشه قوی باشم؟چرا من باید از دیگران دفاع کنم؟چرا
شخصیت من باید اینطور باشه؟من میخوام ضعیف باشم.فقط یک بار میخوام ضعیف
بودن تجربه کنم.بی دفاع بودن حس کنم.میخوام یک بار تسلیم شم.قول میدم همین
یک بار باشه"
با
این قول به اشک هایش اجازه داد آزادانه روی گونه هایش لیز بخورند.مشت هایش
را روی زمین گلی میکوبید و برای رهایی از زندگیش تقلا میکرد.سرانجام بیحال
روی زمین رها شد و دست از زجردادن خودش برداشت...
از
درد شکمش به خود پیچید و ناله کرد لحظاتی بعد احساس سبکی کرد چشمانش تار
میدید و نمیتوانست دقیقا تشخیص دهد چه کسی او را بغل کرده و به قلعه میبرد
ترجیح داد آرام بگیرد و به خواب رود...
یامان هلنا را به اتاق خود برد و روی تخت خواباند.با اشاره ای شنل و پیراهن گلی هلنا ناپدید شد و لباس راحتی صورتی رنگی نمایان شد.
یامان
نزدیک هلنا نشست و موهای مشکی او را از روی صورتش کنار زد و پپیشانی اش را
بوسید و زمزمه کرد:دلم واس عطر تنت تنگ شده بود خانم گل.کاش همیشه خواب
بمونی تا من بتونم نگات کنم ...
دو دستش را روی شکم هلنا گذاشت و چشمانش را بست و زمزمه کرد:دختر خوشگلم خوبی؟دلم واست تنگ شده بود...
ملحفه را روی هلنا کشید و به سمت آینه رفت و به خود نگریست
-لعنتی.لعنتی.من از این چشما متنفرم.لعنتی
هلنا چشمانش را باز کرد و با دیدن خودش در اتاق یامان وحشت زده به او نگریست.رنگ چشمان یامان دوباره سرخ شد
یامان-چطور جلوی بارون و گرفتی؟
-من برای چی باید بهت جواب بدم
یامان-چون تو اسیر منی پرنسس هلنای زیبا...هه
-از قدرت بچمون استفاده کردم ارباب...هه
یامان-چی گفتی؟
-این
بچه ی من و توئه.یادت که نرفته؟نکنه یادت رفته من بخاطر اینکه بچه ی تورو
حامله بودم شیطان زیارت کردم؟یه بچه ی عادی نیست!قدرت من و تورو داره مثله
تو!اما باهم یک فرقی دارین اون مثله تو بی غیرت و نامرد نیست من و تنها
بزاره
اما جواب هلنا سیلی محکمی بیش نبود
یامان-گمشو بیرون.گمشو
هلنا
با هق هق تا نزدیک در رفت و بعد با عشق به یامان نگریست و گفت:دیدی
نامردی؟دیدی؟نمیدونم من چقدر خل بودم که تو رو تو قلبم راه دادم در صورتی
که شیطان حق ورود به قلب انسان نداره
دوید
و اتاق یامان را پشت سر گذاشت و صدای فریاد یامان و شکسته شدن وسایل اتاق
را نشنید فقط دوست داشت به تراس برسد.خودش را به در کوبید که باز شود و یک
راست به سمت تراس رفت دستش را به سمت آسمان دراز کرد و قطرات یاران دل آتش
گرفته اش را خاموش کردند
روی صندلی نشست و شعری را زمزمه کرد:
تو رو کجا گمت کردم ، بگو کجای این قصه
که حتی جوهر شعرم ، همینو از تو میپرسه
که چی شد اون همه رویا ، همون قصری که میساختیم
دارم حس می کنم شاید ، من و تو عشق و نشناختیم
میون قلبای امروزی ما ، نیمدونم چرا نمیشه پل بست
مثل دو ماهی افتاده بر خاک ، به دور از چشم دریا رفتیم از دست
به لطف و حرمت خاطره هامون ، نگو همیشه یاد من می مونی
که نه مثل اون روزای دورم ، نه تو دیگه برای من همونی
بذار جز این سکوت سرد لبهات ، برام چیزی به یادگار نمونه
بذار تا نقطه پایان این عشق ، مثل اشکی بشینه روی گونه
میون قلبای امروزی ما ، نیمدونم چرا نمیشه پل بست
مثل دو ماهی افتاده بر خاک ، به دور از چشم دریا رفتیم از دست
تحمل می کنم غیبتو ماهو ، میدونم نیمه همدیگه هستیم
نشد پیدا بشیم تو متن قصه ، به رسم عاشقی هر دو شکستیم
میون قلبای امروزی ما ، نیمدونم چرا نمیشه پل بست
مثل دو ماهی افتاده بر خاک ، به دور از چشم دریا رفتیم از دست
دو ماه بعد
هلنا دلتنگ بود دلتنگ آرامش چشمان آبی او بود.چشمانی که از هر دریایی طوفانی تر بود اما وقتی به او خیره میشد همه ی طوفان هایش محو نگاهش میشدند و آرامش را به ارمغان می آورد
یامان خوشحال و نگران بود.خوشحال بود بعد از سال های طولانی زندگی فرزندی به او هدیه داده شده و نگران آینده ی فرزند و همزادش بود.همزاد او عشقش بود.عشق شیطان!
بهار بود اما همچنان برف های زمستانی مهمان خانه های مردم بود.از آسمان آفتابی و صدای پرنده ها و گل های زیبای بهاری خبری نبود.
دل هردویشان گرفته بود.هردویشان به آسمان دلگیر خیره شده بودند.هردویشان دلتنگ بودند و بیتابی میکردند.اما یکی نمیتوانست و دیگری هم به نتوانستن محکوم شده شده بود.
یامان به بانو دستور داد بعد از غروب آفتاب هلنا را به اتاقش بیاورد.تصمیمش را گرفته بود.باید به این بدبختی پایان میداد.
هلنا از این دیدار شاد بود اما یامان پس از هزاران سال بغض کرده بود.هلنا پیراهن زیبای سفیدی پوشید.موهایش را به خوبی شانه زد و جواهرات زیبایی انداخت.وقتی به خودش نگاه کرد لبخند زد.زیبا شده بود.دستش را روی شکمش کشید یک هفته بیشتر باقی نمانده بود تا کودکش را در آغوش بگیرد...
روانه ی اتاق یامان شد.بی هیچ همراه و سربازی تنها در سالن ها قدم میزد طوری لبخند میزد گویی بانوی قلعه بود.به در که رسید نفس عمیقی کشید و وارد شد.حامین به او خیره شد و اشک هایش را پاک کرد و به سمتش آمد.
هلنا شوکه شده بود و صدای قلبش در گوشش میپیچید.حامین مقابل هلنای زیبا زانو زد و دست هایش را بوسید و بوسه ای هم نثار فرزندش کرد.بعد به آرامی هلنا را در آغوش گرفت و نجوا کرد:هلنای من...بانوی من...عزیزمن...
همین نجواها همین لغات ساده هلنا را غرق در لذت کرد و چشمانش را پر از اشک.چشمانش را بست و بوسه ای بر پیشانی اش نشست و باز هم نجواهای عاسقانه حامین شروع شد:قربون دل پاکت برم.قربون احساساتت برم...
هلنا دیگر نتوانست تحمل کند و لب هایش پاسخی برای حامین بود.این بوسه ها هوس نبود.شهوت هم نبود.عشق بود.دلتنگی های شب و روزشان بود.بی تابیشان برای یکدیگر بود.ان چنان غرق شده بودند و با عشق یکدیگر را لمس میکردند که متوجه خدمتکارهایی که شام آوردند نشدند
سرانجام تکان های بچه آن دو را به دنیای واقعی بازگرداند.حامین دستانش را روی شکم هلنا گذاشت تا تکان ها را حس کند و با هر تکان غرق در شادی میشد.
حامین-پاشو باید غذا بخوری.
حامین خودش غذا را در دهان هلنا میگذاشت.دوست داشت تمام این لذت هایی که خودش را ازش محروم کرده بود در شب آخر تجربه کند.پس از صرف غذا حامین هلنا را روی پاهایش نشاند و موهایش را نوازش کرد
-امشب به این بازی های شیطانی پایان میدی.
هلنا بهت زده به حامین نگریست
-قبل از طلوع آفتاب و برگشت نیروهای شیطانی به بدنم تو من و میکشی
هلنا حتی نمیتوانست این حرف را تحمل کند اشک هایش روی گونه هایش ریختند.حامین هلنا را در آغوش کشید
-هیس...هیس...بخاطر بچمونه...من اگه باشم اون بچه طبق آیین های شیطان قربانی میشه...
هلنا میخواست التماس کند سرش را تکان میداد اما حامین او را نوازش میکرد
هلنا-حامین من...حامین توروخدا تنهام نزار...بخدا نمیتونم نمیخوام بدون تو زنده باشم هرجا میری منم ببر نزار تنها باشم
حامین جوابی نداشت که بدهد تنها به چشمان بارانی عشقش نگریست
هلنا-نه ...نه...توروخدا نگو آخرشه...حامین من و تنها نزار من بی تو نمیتونم...التماست میکنم تو که بی وفا نبودی نامرد نبودی...
حامین-عشق من همش بخاطر بچمونه...
هلنا-نمیخوام...بچم بی تو نمیخوام...تو نباشی نمیتونم نفس بکشم تو نباشی من هیچم یادت نیست؟من با وجود تو شدم قهرمان افسانه ها بدون تو هیچی نیستم...نمیخوام...نه...
حامین-من هر لحظه پیشتم...نگران نباش...زود تموم میشه...سرنوشت همینه...
حامین خنجری را از جعبه ی چوبی بیرون آورد و به دست هلنا داد و گفت:باید مستقیم فرو کنی توی قلبم...
هلنا-نه...نه...بندازش بیرون...نمیخوام نه...آخه من چه گناهی کردم؟چرا میخوای ترکم کنی؟
حامین هلنا را به سینه اش فشرد و گفت:من باید تو و دخترم نجات بدم هلنا.میفهمی؟جونتون درخطره...اشتباه کردی من بی غیرت نیستم...
هلنا نفس نفس میزد و بی اختیار گریه میکرد.حامین خنجر را در دستش گذاشت و گونه هایش را نوازش کرد و زمزمه کرد:دوست دارم هلنای من...دوست دارم...
به او نزدیک شد و گفت:وقتی دارم میبوسمت خنجر فرو کن توی قلبم که دردی نداشته باشم...
هلنا-نمیتونم...
حامین به او نزدیک شد و لبانش را بر لبان هلنا گذاشت و دستی که هلنا خنجر را گرفته بود را به سمت قلبش هدایت کرد.
چشم هایشان را بستند و هلنا خنجر را درقلب حامین فرو کرد.حامین روی زمین افتاد و هلنا خودش را در آغوش جسم بی جان و خونی او جا کرد
نفس نفس میزد اشک هایش بی صدا میریختند و حس میکرد دیگر هوایی نیست تا نفس بکشد هرچه تقلا میکرد تا هوایی را به شش هایش بفرستد اما نمیتوانست.دستان سرد یامان را در دستان کبودش فشرد و در کنار عشقش جان داد...
و این بود سرنوشت عشق شیطان...
پایان
ملینا رمضان پور
18:57
8/4/1392
که حتی جوهر شعرم ، همینو از تو میپرسه
که چی شد اون همه رویا ، همون قصری که میساختیم
دارم حس می کنم شاید ، من و تو عشق و نشناختیم
میون قلبای امروزی ما ، نیمدونم چرا نمیشه پل بست
مثل دو ماهی افتاده بر خاک ، به دور از چشم دریا رفتیم از دست
به لطف و حرمت خاطره هامون ، نگو همیشه یاد من می مونی
که نه مثل اون روزای دورم ، نه تو دیگه برای من همونی
بذار جز این سکوت سرد لبهات ، برام چیزی به یادگار نمونه
بذار تا نقطه پایان این عشق ، مثل اشکی بشینه روی گونه
میون قلبای امروزی ما ، نیمدونم چرا نمیشه پل بست
مثل دو ماهی افتاده بر خاک ، به دور از چشم دریا رفتیم از دست
تحمل می کنم غیبتو ماهو ، میدونم نیمه همدیگه هستیم
نشد پیدا بشیم تو متن قصه ، به رسم عاشقی هر دو شکستیم
میون قلبای امروزی ما ، نیمدونم چرا نمیشه پل بست
مثل دو ماهی افتاده بر خاک ، به دور از چشم دریا رفتیم از دست
دو ماه بعد
هلنا دلتنگ بود دلتنگ آرامش چشمان آبی او بود.چشمانی که از هر دریایی طوفانی تر بود اما وقتی به او خیره میشد همه ی طوفان هایش محو نگاهش میشدند و آرامش را به ارمغان می آورد
یامان خوشحال و نگران بود.خوشحال بود بعد از سال های طولانی زندگی فرزندی به او هدیه داده شده و نگران آینده ی فرزند و همزادش بود.همزاد او عشقش بود.عشق شیطان!
بهار بود اما همچنان برف های زمستانی مهمان خانه های مردم بود.از آسمان آفتابی و صدای پرنده ها و گل های زیبای بهاری خبری نبود.
دل هردویشان گرفته بود.هردویشان به آسمان دلگیر خیره شده بودند.هردویشان دلتنگ بودند و بیتابی میکردند.اما یکی نمیتوانست و دیگری هم به نتوانستن محکوم شده شده بود.
یامان به بانو دستور داد بعد از غروب آفتاب هلنا را به اتاقش بیاورد.تصمیمش را گرفته بود.باید به این بدبختی پایان میداد.
هلنا از این دیدار شاد بود اما یامان پس از هزاران سال بغض کرده بود.هلنا پیراهن زیبای سفیدی پوشید.موهایش را به خوبی شانه زد و جواهرات زیبایی انداخت.وقتی به خودش نگاه کرد لبخند زد.زیبا شده بود.دستش را روی شکمش کشید یک هفته بیشتر باقی نمانده بود تا کودکش را در آغوش بگیرد...
روانه ی اتاق یامان شد.بی هیچ همراه و سربازی تنها در سالن ها قدم میزد طوری لبخند میزد گویی بانوی قلعه بود.به در که رسید نفس عمیقی کشید و وارد شد.حامین به او خیره شد و اشک هایش را پاک کرد و به سمتش آمد.
هلنا شوکه شده بود و صدای قلبش در گوشش میپیچید.حامین مقابل هلنای زیبا زانو زد و دست هایش را بوسید و بوسه ای هم نثار فرزندش کرد.بعد به آرامی هلنا را در آغوش گرفت و نجوا کرد:هلنای من...بانوی من...عزیزمن...
همین نجواها همین لغات ساده هلنا را غرق در لذت کرد و چشمانش را پر از اشک.چشمانش را بست و بوسه ای بر پیشانی اش نشست و باز هم نجواهای عاسقانه حامین شروع شد:قربون دل پاکت برم.قربون احساساتت برم...
هلنا دیگر نتوانست تحمل کند و لب هایش پاسخی برای حامین بود.این بوسه ها هوس نبود.شهوت هم نبود.عشق بود.دلتنگی های شب و روزشان بود.بی تابیشان برای یکدیگر بود.ان چنان غرق شده بودند و با عشق یکدیگر را لمس میکردند که متوجه خدمتکارهایی که شام آوردند نشدند
سرانجام تکان های بچه آن دو را به دنیای واقعی بازگرداند.حامین دستانش را روی شکم هلنا گذاشت تا تکان ها را حس کند و با هر تکان غرق در شادی میشد.
حامین-پاشو باید غذا بخوری.
حامین خودش غذا را در دهان هلنا میگذاشت.دوست داشت تمام این لذت هایی که خودش را ازش محروم کرده بود در شب آخر تجربه کند.پس از صرف غذا حامین هلنا را روی پاهایش نشاند و موهایش را نوازش کرد
-امشب به این بازی های شیطانی پایان میدی.
هلنا بهت زده به حامین نگریست
-قبل از طلوع آفتاب و برگشت نیروهای شیطانی به بدنم تو من و میکشی
هلنا حتی نمیتوانست این حرف را تحمل کند اشک هایش روی گونه هایش ریختند.حامین هلنا را در آغوش کشید
-هیس...هیس...بخاطر بچمونه...من اگه باشم اون بچه طبق آیین های شیطان قربانی میشه...
هلنا میخواست التماس کند سرش را تکان میداد اما حامین او را نوازش میکرد
هلنا-حامین من...حامین توروخدا تنهام نزار...بخدا نمیتونم نمیخوام بدون تو زنده باشم هرجا میری منم ببر نزار تنها باشم
حامین جوابی نداشت که بدهد تنها به چشمان بارانی عشقش نگریست
هلنا-نه ...نه...توروخدا نگو آخرشه...حامین من و تنها نزار من بی تو نمیتونم...التماست میکنم تو که بی وفا نبودی نامرد نبودی...
حامین-عشق من همش بخاطر بچمونه...
هلنا-نمیخوام...بچم بی تو نمیخوام...تو نباشی نمیتونم نفس بکشم تو نباشی من هیچم یادت نیست؟من با وجود تو شدم قهرمان افسانه ها بدون تو هیچی نیستم...نمیخوام...نه...
حامین-من هر لحظه پیشتم...نگران نباش...زود تموم میشه...سرنوشت همینه...
حامین خنجری را از جعبه ی چوبی بیرون آورد و به دست هلنا داد و گفت:باید مستقیم فرو کنی توی قلبم...
هلنا-نه...نه...بندازش بیرون...نمیخوام نه...آخه من چه گناهی کردم؟چرا میخوای ترکم کنی؟
حامین هلنا را به سینه اش فشرد و گفت:من باید تو و دخترم نجات بدم هلنا.میفهمی؟جونتون درخطره...اشتباه کردی من بی غیرت نیستم...
هلنا نفس نفس میزد و بی اختیار گریه میکرد.حامین خنجر را در دستش گذاشت و گونه هایش را نوازش کرد و زمزمه کرد:دوست دارم هلنای من...دوست دارم...
به او نزدیک شد و گفت:وقتی دارم میبوسمت خنجر فرو کن توی قلبم که دردی نداشته باشم...
هلنا-نمیتونم...
حامین به او نزدیک شد و لبانش را بر لبان هلنا گذاشت و دستی که هلنا خنجر را گرفته بود را به سمت قلبش هدایت کرد.
چشم هایشان را بستند و هلنا خنجر را درقلب حامین فرو کرد.حامین روی زمین افتاد و هلنا خودش را در آغوش جسم بی جان و خونی او جا کرد
نفس نفس میزد اشک هایش بی صدا میریختند و حس میکرد دیگر هوایی نیست تا نفس بکشد هرچه تقلا میکرد تا هوایی را به شش هایش بفرستد اما نمیتوانست.دستان سرد یامان را در دستان کبودش فشرد و در کنار عشقش جان داد...
و این بود سرنوشت عشق شیطان...
پایان
ملینا رمضان پور
18:57
8/4/1392
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۱ ساعت 21:46 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|