جیغ
هلنا سالن را پر کرد به سمت مادرش دوید اما نتوانست مادرش را برای آخرین
بار در آغوش بگیرد درد در تمام بدنش پیچید حتی نمیتوانست نفس بکشد تنها زیر
لب زمزمه میکرد "مادر مادر مادر..." چشمانش سیاهی رفت و بی پناه روی سنگ
های سرد سالن از حال رفت...
روزها
و شب های زیادی میگذشت.تقریبا پاییز تمام شده بود و دنیا به استقبال دانه
های برف میرفت.هلنا در اتاقش حبس شده بود اما در این روزها تنها روی تخت
مینشست و به آسمان خیره میشد.صدای باد را که میشنید دوست داشت چون باد رها
باشد.اشک نریخته بود همه را در خود نگه داشت و بغض سنگینی را در گلویش مهار
میکرد اما صدای شکستن و خورد شدن غرورش در دنیا طنین انداز شده بود.
به
خودش لعنت میفرستاد.نمیفهمید کجای کارش اشتباه بود و چه سهل انگاری کرد که
مردم دنیا اسیر شیطان و جادو شدند.چطور در پیشگویی ها نوشته بودند او
پیروز میدان است اما اینک او اسیری بیش نبود.نمیدانست واقعیت موجود سرنوشت
است یا تقاص اشتباه هایی که مرتکب شده است.
لب
به آب و غذا نمیزد در این چند ماه ها بارها به دلیل لجبازی از حال رفته
بود و فرد غریبه ای او را با جادو درمان میکرد.ظرف غذایش را که دست نخورده
مانده بود کنار در گذاشت و بار دیگر به خواب پناه برد
دشت
سرسبزی مقابلش بود.پدرش را میدید که مادرش را در آغوش گرفته است و به سمتش
می آید.پدرش بی هیچ حرفی سر تا پایش را برانداز کرد و گفت:تو لباس عروس
زیباتر از همیشه ای.اومده دنبالت برو پیشش...
کسی تکانش میداد و او را از خواب بیدار کرد.ندیمه ای بالای سرش بود
-بلند شو.دستور دادن امشب حاضر شی و نزد یکی از مقامات بروی
-کی؟برای چی باید برم؟
-سوال ممسخره ای بود.برای خوشگزرانی.بلند شو.زود باش.
آرزو میکرد تا قبل از نیمه شب بمیرد.او به کس دیگری جز آیین تعلق نداشت.درک نمیکرد این کار بدون عشق چه لذت و معنایی دارد...
صدای
زنگ ساعت نشان دهنده ی نیمه شب بود.هلنا حریر سفیدی به تن داشت که حسابی
معذبش میکرد و روی تخت نشسته بود.در باز شد و مرد قد بلند با چشمهای عسلی
وارد اتاق شد.هلنا به چشمانش زل زد و او گستاخانه براندازش کرد.هلنا را در
آغوش گرفت و سرش را در گودی گردنش فرو برد و به صدای تند نفس های هلنا گوش
سپرد.
دستان
هلنا را به آرامی بست تا تقلای او را مهار کند و وحشیانه او را بوسید.با
یک حرکت حریر را پاره کرد و او را روی تخت هل داد و رویش خیمه زد.
صدای باز شدن در یاعث شد تا یه در خیره شود و با ترس بایستد و به چشمان به خون نشسته یامان بنگرد
-اربابم...
-تو با اجازه ی کی به اموال من دست درازی کردی؟
-اربابم من...
-خفه!گمشو بیرون.
یامان
به صورت خیس و قرمز هلنا نگریست و به آرامی دستان هلنا را باز کرد.به
لیوان آب اشاره کرد و پر از آب شد و به هلنا داد.بعد ملحفه را روی هلنا
کشید و به چشمانش خیره شد و از اتاق بیرون رفت.
هلنا
تمام شب خواب آن چشم های آبی خوشرنگ را دید.هرچه فکر میکرد بیاد نمی آورد
یامان چشمهای آبی داشته باشد.چشم های یامان همیشه سرخ بود!
چشمانش
را باز کرد و ملحفه را دور خودش پیچید و یه سمت بالکن رفت .بیاد مادرش
لبخند تلخی زد لحظه ای شب قبل را بیاد آورد و آن سوال در ذهنش پیچید.باید
میفهمید واقعیت چیست پس به سمت کمد رفت و شلوار تنگ جیر و بلوز مردانه ای
به تن کرد.
به
سمت در رفت که دو نگهبان اتاقش را بیادآورد.لحظه ای فکر کرد و در را باز
کرد.سرباز ها با دیدن او به هم نگاه کردند و بازو های هلنا را گرفتند تا وی
را به اتاق ببرند اما او با زانویش به نقطه ی حساسشان ضربه زد و بعد مشتی
نثارشان کرد که بیهوش شدند.سرباز ها را به اتاقش برد و چاقوی جیبی یکی را
برداشت و با دقت از اتاقش خارج شد
راهرو
های طولانی قصر را طی کرد.چند سرباز در راه پله ها ایستاده بودند که هلنا
سر دوتایشان را بهم کوبید.اما نمیدانست چهار سرباز دیگر که دوره اش کرده
بودند را چیکار کند.موهایش را پشت گوشش برد و به دقت به ان ها نگریست و سپس
به سمتشان حمله ور شد
با
پایش ضربه های محکمی به شکم دو سرباز روبرویش زد و چاقو را زیر گلوی یکی
از آن ها گرفت که چاقو غیب شد وقتی برگشت یامان را دید و به چشمانش خیره شد
سرباز-ارباب میخواست فرار کنه
اشکان-باید تنبیه بشه
یامان
غضبناک به اشکان نگریست و طوری که فقط او بشنود گفت:واس دیشب ناراحتی که
نصیبت نشد احمق؟چطور جرعت میکنی وقتی من جایی هستم نظر بدی.بعدا حسابت
میرسم ه*ر*ز*ه
بعد رو به سربازان کرد و گفت:نمیخواست فرار کنه.دنبال جواب سوالش بود که گرفت.برش گردونید به اتاقش.
اما
هلنا هیچکدام از حرف هایشان را نفهمید و فقط به چشمان سرخ یامان نگاه
میکرد.حتی نفهمید که سربازان بازویش را گرفتند و به سمت اتاقش بردند.غرق در
افکارش بود.نمیدانست چرا دیشب چشمان یامان ابی بود.به رنگ آسمانی که دیگر
مردم رنگش را بیاد نمی آوردند
نفهمید کی روی تختش نشست وقتی به خودش آمد بعد از ظهر شده بود.خیره به زنی که وارد اتاق شد نگریست
-این
دعوت نامه جشن بالماسکه ی شماست.امشب ساعت هشت.مهمانی در کاخ مرمر برگزار
میشه و لباس مخصوص شما ساعت شش براتون حاضره.اما شرط شرکت شما در این جشن
پنهان موندن هویت شماست.به هیچ وجه ممکن ماسکتون بر ندارید و خودتون معرفی
نکنید وگرنه تا آخر عمر در این اتاق خواهید ماند
زن از اتاق بیرون رفت و هلنا مات و مبهوت به دعوت نامه در دستش نگاه میکرد.سرانجام بی توجه ملحفه را روی خودش کشید و خوابید.
از
صدای پرنده ای که روی پنجره اش نشسته بود بلند شد و سمت پرنده رفت و و
دستش را دراز کرد تا روی دستش بنشیند و نوازشش کرد و گفت:کوچولو تو از کجا
اومدی؟برو خونت...
با اشتیاق به پرواز پرنده نگاه کرد و راهی حمام شد
از
حمام که بیرون آمد لباس پولکی قرمز رنگ با ماسک قرمز با طرح های طلایی روی
تختش بود.لباس را برداشت و پوشید.موهای بلند و خیسش را شانه کرد و
بافت.احساس شادی میکرد بعد از مدت ها در اتاق بودن یک مهمانی سرحالش میکرد
ماسک
را روی صورتش گذاشت و از اتاق بیرون آمد.نگهبانی او را تا کالسکه ی مخصوص
همراهی میکردند.وقتی سوار کالسکه شد اولین چیزی که به ذهنش امد آیین بود.در
ذهنش آیین را دید که روبرویش نشسته بود و لبخند میزد
از
فکر آیین که بیرون آمد به چشمان یامان فکر کرد.و در آخر نتیجه گرفت که یا
فرد شب قبل یامان نبوده و یا خیالاتی شده بود.با صدای شیهه ی اسب به خودش
آمد و از کالسکه پیاده شد.
کارت
دعوت را به نگهبان داد و وارد سالن شد.سالن با چراغ های توپکی سیاه تزئین
شده بود.روی میز بزرگی جام ها از نوشیدنی های مختلف پر میشدند.میز دیگری پر
از شیرینی های مختلف بود که بویشان فضا را پر کرده بود.
در سمت چپ سالن ارکستر بزرگی ملودی های تندی مینواختند و در وسط سالن مهمانان رقص های عجیبی میکردند.
به
سمت میز نوشیدنی رفت و جامی را برداشت.خواست کمی بنوشد که بوی عجیبی حس
کرد به درون جام نگاه کرد و جام از دستش افتاد و تکه تکه شد و رنگ سرامیک
قرمز شد.
مردی به سمتش آمد و گفت:حالتون خوبه بانو؟
هلنا خواست بپرسد شما خون مینوشید؟ اما بیاد آورد که کاملا باید طبیعی رفتار کند و گفت:سرم گیج رفت.معذرت میخوام.نوشیدنی گرم ندارن؟
مرد
به خدمتکار دستور یک قهوه ی داغ داد و از هلنا دور شد.هلنا مسیر رفتن مرد
را دنبال کرد اما در سیل جمعیت گم شد و با صدای شیپور به تقلید از دیگران
تعظیم کرد و به یامان خبره شد.با خودش گفت:این مرد و نمیشه با یامان مقایسه
کرد.شیطان صفت بی همه چیز
میخواست
هرچه فحش بلد است را به او بدهد که یامان با ان چشم های سرخ سحرآمیزش به
او خیره شد و پوزخند شیطانی تحویلش داد و سخنرانی اش را شروع اما هلنا
مبهوت چشمانش شده بود.
در
وسط سالن آتشی برافروختند و باردیگری رقص و پایکوبی شروع شد.اما هلنا
واقعا احساس خستگی میکرد.دوست داشت کمی برقصد ولی کسی را نمیشناخت و تنها
گوشه ای از سالن مشروب مینوشید.
تمام
نوازنده ها دست از نواختن برداشتند و تنها صدای پیانو و ویولن زیبایی
درسالن نواخته میشد و هلنا عصبی تر از همیشه جام سوم مشروب را برداشت که
گرمای دستی را حس کرد.همان مرد در مقابلش ایستاده بود و جام را به آرامی از
دست هلنا گرفت و روی میز گذاشت
-معلومه که کسی رو نمیشناسین.اسمتون چیه؟
-ترجیح میدم کسی ندونه کیم
-باشه.موردی نیست.افتخار رقص با شما رو دارم؟
هلنا
با تردید دستانش را در دستان مرد گذاشت و در آغوشش فرو رفت.احساس بدبختی
میکرد.حتی لحظه بخاطر حس دلسوزی یامان و دعوت او به مهمانی از عصبانیت سرخ
شد
رقص تندتر شد و هلنا به چشمان مرد که از زیر ماسک معلوم بود خیره شد.آبی نفتی تیره بود.ناخودآگاه گفت:چه چشمان زیبایی دارین
مرد خندید و با مهربانی به او نگاه کرد و گفت:زیاد بهش خیره نشین.چون سحرآمیزه
-من دیگه باید برگردم دیرم میشه
-من نمیتونم همراهیتون کنم.کدوم کاخ میرین؟
-متاسفم...ممنون.خداحافظ
هلنا برای بار اخر به ان چشم ها زل زد و از کاخ خارج شدهوای
بیرون سرد بود و باد میوزید.چون قبل از تمام شدن جشن قصد رفتن کرده بود
مجبور شد چند دقیقه منتظر کالسکه ی مخصوصش بماند.درطول راه به تنها چیزی که
از ان مرد بیاد داشت فکر کرد.راست میگفت.آن چشم ها سحرامیز بودند و از
افکار هلنا بیرون نمیرفتند.
به
کاخ که رسید با بی میلی وارد اتاقش شد.و لباسش را در آورد و در کمد آویزان
کرد و تصمیم گرفت قبل از خواب به حمام برود.آب گرم خستگی را از تنش بیرون
کرد.آماده ی خواب شد و خواست به تختش برود که صدای در امد.
با
شک و تردید به در نگاه کرد.هیچوقت کسی برای دیدن او در نمیزد!درضمن دو
نگهبان هم داشت پس که بود.به سمت در رفت و در را باز کرد.نمیتوانست شرایط
را تحلیل کند
-شما نباید اینجا باشین.شما نباید من و تعقیب میکردین.اصلا شما کی هستین؟
-اسم من حامینه.خوشبختم
ماسکش را برداشت و هلنا بهت زده به او نگاه کرد
-یامان!تو ... من.... ها؟
در را بست و هلنا را روی تخت نشاند
-به من دست نزن
-وقتی
تو مردی من همه ی نیروهای تورو برای خودم گرفتم و این باعث شد من
قدرتمندتر بشم و علاوه بر جادوی سیاه نیروی خدایی تورو داشته باشم.و بتونم
روح فروخته شده ی خودم پس بگیرم اما فقط شب ها منحامین میشم و با طلوع
آفتاب دوباره شیطان وجودم تسخیر میکنه
هلنا که انگار حرف های حامین را باور کرده بود در برابر لمس دستانش واکنشی نشان نداد و حامین ادامه داد
-وقتی
حامین میشدم و بهت نگاه میکردم اون نگاه معصومت دلم آتیش میزد.من بهت
دلباختم هلنا.ندونسته.هرکاری کردم که این عشق و از سرم بیرون کنم نشد.هرکار
کردم اون خشم در خودم بوجود بیارم بی نتیجه بود.چون من دشمن تو
نیستم.یامان دشمن توئه
پیراهنش را درآورد و پشتش را به هلنا کرد
-این زخم ها جای شلاقه.میخواستم فراموشت کنم.نمیخواستم باشی چون فکر میکردم تو من و قبول نمیکنی.اما نشد هلنا...
هلنا را درآغوش گرفت و سرش را در موهای هلنا فرو برد
-حرفام باور میکنی؟
هلنا دوباره به چشمان حامین خیره شد و به ندای قلبش گوش کرد
-آره
حامین لبخند زد و عاشقانه هلنا را بوسید و...