هلنا نفس عميقي كشيد.با دقت به آن ها نگريست سعي داشت سردسته گروه را پيدا كند.آيين با احتياط چوبي از روي زمين برداشت
هلنا-آيين تكون نخور.حتي اگه حمله كردن فرارنكن و سرجات بايست
آيين-چي ميگي هلنا!فرارنكنم؟اينا گرسنن.تيكه تيكمون ميكنن
هلنا-كاريت نباشه.فقط بچرخ ميخوام همشون ببينم
آيين دستانش را در دستان هلنا قفل كرد و كمي چرخيد.نگاه هلنا روي ببري كه روي گردنش زخمي بود ثابت ماند.ببرها حلقه ي محاصره را تنگ تر كردند و حالت حمله گرفتند
آيين-هلنا...
سخن آيين نصفه ماند ببرها به طرفشان حمله ور شدند اما گويي به ديوار نامرئي برخورد ميكردند و از درد زوزه ميكشيدند
آيين كه ترسش ريخته بود گفت:اينا چشونه؟
هلنا-حلقه ي محافظتي نميزاره.تو كيفت گوشت داري؟
آيين-چندتا كنسرو مرغ دارم
هلنا به چشمان ببر زخمي خيره شد
*ميدونم بچت گرسنس.من و ببر پيشش تا بهش غذا بدم
ببر با كينه به هلنا نگريست و جلو افتاد هلنا هم پشت سرش حركت كرد
آيين-كجا ميري!صبر كن!چرا دنبال اينا راه افتادي من از كارات سر درنميارم
هلنا-يه توله گرسنس ميريم و بهش غذا ميديم
آيين-چي؟تو از كجا ميدوني!
هلنا-ديدم
آيين-ديوونه !بيا برگرديم!دير ميشه!
هلنا-يه كوچولويه بيگناه داره ميميره.نميخواي نيا!
آيين حرفي نزد.چاره اي نداشت.به دنبال هلنا راه افتاد.باورش نميشد با يك گروه ببر سياه گرسنه به خانه شان ميرود!نزديك غاري شدند كه زوزه ي ببرها بلند شد. سه ببر ماده و يك توله در غار بودند
هلنا-آيين كنسرو دربيار
آيين-خودمون از گشنگي ميميريما!
هلنا-سهم من فقط بده!
آيين-بيا اين چهارتا رو دارم.بگير
هلنا-نه!خودت بازش كن و بهش بده
آيين-هي من هـيچي نميگم تو شورش درمياري.اي بابا!
هلنا-من بي دليل اين حرف نزدم
آيين كنسرو ها را باز كرد به ببر سياه كوچك نزديك شد و مرغ ها را كنارش گذاشت ببر مرغ ها را به دندان گرفت و مشغول خوردن شد.وقتي همه ي مرغ ها تمام شد ببر كوچك با ناراحتي به آيين نگريست و يواش يواش به او نزديك شد و با يك حركت روي پاهايش نشست و به دستانش چنگ انداخت!
ناله ي آيين ببر را ترساند گويي تازه متوجه شده بود عوض ابراز محبت به ناجي اش آسيب رسانده و جاي چنگش را ليسيد.آيين مستانه ميخنديد.با صداي رعد و برق ببر خودش را درآغوش آيين جاكرد!
هلنا-مامان آيين خوبي؟
آيين-اين خيلي نازه!كوچولوئه وحشي!
هلنا-بعد تو ميخواستي بهش غذا ندي!بفرما!
آيين-مادرش كجاست؟
هلنا-شكار شده
آيين-چه چنگالايي داره!اسمش ميزاريم تيزچنگال!
هلنا-بايد بريم پاشو
آيين بلند شد و به همراه هلنا از غار خارج شد وقتي برگشت ديد كه ببر همراهش آمده است و زير باران از سرما ميلرزد
آيين-برگرد بچه!چرا با من اومدي؟برو خونت
صداي زوزه ي ببر زخمي آيين را ترساند.ببر كوچك با ترديد به آيين و غار نگاه ميكرد و با غرش ببر زخمي تكه اي از باروني آيين را به دندان گرفت و پاره كرد و دوان دوان به سمت غار رفت و از نظر آيين ناپديد شد...


هلنا نگاهي به پرتگاه انداخت
هلنا-آيين همينجا بمون نميتوني بپري خيلي عميقه!
آيين-پس تو چطور ميتوني بپري؟
هلنا-جادو همينجا به درد ميخوره
دستانش را دور گردن آيين حلقه كرد و آيين هم دستانش را به دور كمر باريكش حلقه كرد
هلنا-آيين من مراقب خودت باش
آيين-خوبه خوبه!تو زودتر برو برگرد من دلم تنگ شده خسته شدم از اين تشويش و اضطراب!
با نوك انگشتانش صورت هلنا را نوازش كرد و حريصانه او را بوسيد سرانجام هلنا با زور خودش را از او جدا كرد و معترضانه به او نگريست.و بعد زير لب وردي را زمزمه كرد و ناپديد شد.
وقتي چشمانش را باز كرد مقابل غاري ايستاده بود به آرامي قدم برداشت و وارد غار شد رفته رفته فضا روشن تر ميشد تا اينكه با نوري تونل مانند روبرو شد
زيرلب گفت:پس تونل زمان اينه!
با دقت به امواج نور كه حول محوري دايره وار ميچرخيدند نگريست لحظه به لحظه سرعتش بيشتر ميشد تا اينكه مردي كه رداى سياهي داشت خارج شد و هلنا به سرعت با خواندن وردي او را نقش بر زمين كرد بعد دستانش را به سمت تونل دراز كرد و چشمانش را بست امواج سبز رنگي از دستانش آزاد ميشد سعي داشت تونل زمان را تا جايي كه ميتواند بسته نگه دارد انتقال انرژي از بدنش به دستانش را حس ميكرد غار به لرزه افتاده بود و هرلحظه ممكن بود فرو بريزد
آيين لرزش كوه را حس ميكرد و دلهره داشت كه صدايي شنيد
-آيين آيين
برگشت و سونيا و بهنود را ديد كه به سمتش ميدويدند با صداي انفجار به عقب برگشت اما فقط توانست ببيند كه كوه تكه تكه شده و نور سبز خيره كننده اي فضا را پر كرده است...
..................................
آيين چشمانش را بازكرد و سونيا و بهنود را بالاي سرش ديد اطراف را برانداز كرد انگار در چادري بودند
آيين-من كجام!؟
بهنود-زمان خودمون.
آيين-هلنا كجاست؟
خواست از جايش بلند شود اما درد پايش اجازه نداد
سونيا با چشمان پرازاشك به آيين نگريست
سونيا-هلنا مرده...
آيين با ناباوري به بهنود نگريست كه دستانش بر شونه هايش فرود آمد و زيرلب زمزمه كرد"متاسفم مرد..."


نميخواست باور كند نميتوانست پيش خودش تك تك لحظات را حلاجي كند آخرين بوسه،آخرين آغوش،آخرين نگاه همه و همه از جلوي چشمانش رد ميشدند.
بغضش چنان سنگين بود كه شكسته نميشد احساس كرد نميتواند نفس بكشد نميتواند صداي جيغ و گريه ي آرميتا را باور كند.
حتي نتوانسته بود جسم بي جان عشقش را براي آخرين بار به آغوش بكشد تا با گرماي وجودش سرديش را جبران كند.
ازخودش ميپرسيد پس اگه هلناي من مرده چرا يامان زندس!چرا مغ ها ي معبد گفته بودند كه هلنا تنها شانس ماست!چرا افسانه ها گفتند كه يامان از بين ميبره!لعنت به همتون...
به سپاهي نگاه ميكرد كه اميدي به پيروزي نداشتند چه كسي ميتوانست با جادوي سياه مبارزه كند؟چه كسي بايد به اين ظلم و خفقان پايان ميداد!؟چه كسي بايد سرپناه مردم بيگناه ميشد؟
به تصويرش در آب نگريست.چقدر تغيير كرده بود رگه هاي سفيد بين موهايش ديده ميشد ريش هايش بلند شده بود و زير چشمهايش گود افتاده بود و لاغرتر شده بود.
اسبي برداشت و سوارش شد و به سمت خاطراتش روانه شد همان دريايي كه هلنا از زجرهاي يامان به آن پناه برده بود شايد ميتوانست مرهم درد دلش باشد.
از دهكده هاي سوخته ميگذشت و صداي جيغ زنان بي پناه را پشت سر ميگذاشت و داغ دلش تازه ميشد.
به امواج دريا نگريست و پيراهنش را دريد و علامت روي سينش را لمس كرد و گرماي دست هلنا را بياد آورد كه دردش را تسكين داده بود.
به درون آب پريد و چشمانش را بست هلنا را ديد كه دستش را روي سينه اش گذاشته و جاي علامتش سوخت يكدفعه چشمانش را باز كرد و به سطح آب شنا كرد و خودش را به خشكي رساند
كل بدنش ميسوخت و حرارت را در بدنش حس كرد ناخودآگاه دستش را روي زخمش گذاشت پيرمردي را ديد كه در وسط صحرايي چهار زانو نشسته بود و دستانش را روي پاهايش گذاشته بود
دستش را برداشت و زانو زد و زمزمه كرد
"خدايا كمكم كن"



يك حس دروني او را وادار ميكرد تا پيرمرد را پيدا كند پس يك نفس تا سپاه تاخت و اسب تازه نفس و قطعه اي نان و بطري آب برداشت و به سمت مقصد احتماليش حركت كرد
مقصد كويري بود كه كسي جرعت رد شدن از آنجا را نداشت هيچ موجود زنده اي وجود نداشت شب هايش بسيار سرد و روزهايش داغ و سوزان بود
اما آيين همه ي بلاها و مصيبت هارا به جان خريده بود تا بتواند انتقام خون هلنا را از شيطان بگيرد،آري، شعله هاي انتقام روحش را سوزانده بود
از توصيفات ديگران درمورد كوير نترسيد چون هيچ وابستگي نداشت كه از مرگ بترسد فقط ميخواست روح هلنا به آرامش برسد
شب ها و روزها بي وقفه ميتاخت حتي نميدانست كه آن پيرمرد كجاست سرانجام اسبش از تشنگي جان داد و او را مجبور كرد پياده به راهش ادامه دهد
گرسنگي و تشنگي برايش بي معني شده بود هدف و انگيزه اش از جانش هم برايش مهم تر بودند
هر طرف را كه نگاه ميكرد جز شن هاي داغ كه با همراهي باد ميرقصيدند چيزي نميديد خانه اي را ديد باخودش گفت "باز هم سراب ديدم"
از تشنگي و گرسنگي جاني در بدنش نمانده بود كه ادامه دهد كشان كشان خود را به كلبه رساند و با صدايي كه از ته چاه بيرون مي آمد گفت:"آب آب" و از حال رفت
از خنكي آبي كه به روي صورتش ريخته ميشد چشمانش را گشود پيرمرد را ديد كه بالاي سرش ايستاده بود
پيرمرد-نامت چيست؟
-آيين
پيرمرد به انگشتري كه دست آيين بود نگريست و لبخند زد
پيرمرد-چشم به راهت بودم
-تو كي هستي؟
پيرمرد-راهنماي تو
-راهنما؟
پيرمرد-براي طي كردن هفت مرحله ي سير و سلوك عرفاني،تنها كسي كه اين مراحل را طي كند ميتواند قدرت مطلق را به دنيا برگرداند مگر همين را نميخواستي؟
-هلنا؟ميشه يعني؟
پيرمرد-بگزار نشانت دهم دستت را روي علامت سينه ات بگذار
آيين هلنا را ديد كه در سالن رقص قصر آرميده و مقبره اي از يخ دارد
پيرمرد با كنجكاوي آيين را برانداز كرد
پيرمرد-حتما براي خود دليل قانع كننده اي داشته كه تو را برگزيد تا نجات دهنده اش باشي جوان.او به آغوش مرگ رفته اما هدفش به سرانجام نرسيد و تو نجات دهنده ي او هستي و بايد به وظيفه ات عمل كني.البته قدم اول كه "طلب" هست را پشت سر گذاشتي.شش مرحله باقي مانده.مرحله ي دوم "عشق" هست.
-تو جادوگري؟
پيرمرد-من بنده ي خدام.و راهنماي تو براي طي كردن هفت مرحله.



پيرمرد دستي به ريش هاي سفيدش كشيد و به چشمان آيين زل زد و گفت:هلنا هفت فرشته ي نگهبان داره كه هركدوم جواهري مخصوص دارن و در قلمرو خودشون پنهان كردن و تو بايد پيداشون كني و كنارهم بزاريشون
آيين به دقت به حرفاي استادش گوش ميداد
پيرمرد كه اشتياق آيين را ديد ادامه داد:اولين فرشته آناهيتا،نگهبان آب هاست و گوهرش را در درياچه ي ارواح پنهان كرده
آيين با تعجب پرسيد:درياچه ي ارواح؟
پيرمرد:درياچه اي كه روح انسان هاي بد ذات را در خودش حبس كرده تا زمين به فساد نكشن.روح ها منتظرن تا فرد زنده اي به آب بپره و روحش و تسخير و از بدنش جدا كنند
آيين-خب راه حلش چيه!
پيرمرد نگاهي به آيين انداخت و خنديد:اگر راهش را بگويم كه نميشود خودت بايد پيدايش كني.
آيين آهي كشيد كه پيرمرد گفت:بايد باور داشته باشي ايمان داشته باشي تا از امتحاناتت سربلند بيرون بياي با ترس نميشه زندگي كرد آيين.
كلمات در ذهنش غوطه ور بودند "باور" "ايمان" " ترس" ساعت ها بود كه فكرميكرد لحظه اي از واقعيت وجودش لبخند زد خستگي ناپذير شده بود چرا؟چون قدم اول را طي كرده بود "طلب"
حرف هاي استاد در گوشش پيچيد" مرحله ي دوم عشق هست".عشق اين واژه ي آشنا تنها او را بياد دل دادگيش مي انداخت اما ميدانست عشق يعني دلدادگي به حق و اين راهي جز دل دادگي به مخلوقات حق ندارد.آري،او بايد عشق را از همين كوير شروع ميكرد.
به كوير نگاه كرد و به ستاره ها و ماه كه در آسمان ميدرخشيدند لبخند زد غرق در تماشا شد زيبا بود بي نقص بود از خود پرسيد "چرا كوير به اين قشنگي و دوس ندارن؟!!".ناخودآگاه خدا را شكر كرد و به غفلت انسان لعنت فرستاد.اين انسان ها حقشان بود كه زير سلطه ي شيطان باشند اما حيف كه خدا عدالت را گذاشته بود.
...............................................
به درياچه ي سبز رنگ نگاه كرد و ارواح را ديد كه براي بيرون آمدن تقلا ميكنند.
آيين-استاد چرا آبش سبز رنگه؟
پيرمرد-چون آب معمولي نيست و خاصيت هاي عجيبي داره تا ارواح در خودش حبس كنه.قدرت طلبان بسياري براي به دست آوردن گوهر تلاش ميكنند اما ميميرند،تو مطمئني كه ميتوني؟
آيين-من به خودم ايمان دارم.من نميتونم تا آخر عمرم خودم سرزنش كنم كه تلاشي نكردم.نميتونم تا ابد از مرگ بترسم.همون خدايي كه هلنارو حمايت كرد من رو هم حمايت ميكنه.عشق يعني از خود گذشتن استاد
استاد لبخندي زد و آيين به درون آب پريد.احساس ميكرد قدرتش تحليل ميرود و پوستش چروكيده ميشود و نيرويي او را به ژرفاي درياچه هدايت ميكند.بي توجه به اتفاقات تنها روي صندوق جواهر كف درياچه تمركز كرد و سريع تر شنا كرد به محض گرفتن صندوق ارواح او را احاطه كردند حس ميكرد روحش از بدنش جدا ميشود و هرلحظه بدنش رهاتر ميشود هرچه تقلا ميكرد شنا كند ارواح كنار نميرفتند.تنها توانست زمزمه كند "خدايا كمكم كن".سينه اش سوخت و هرلحظه قرمز تر شد تا اينكه نور زرد رنگي تمام درياچه را روشن كرد و ارواح از ترس به عقب رفتند و آيين به سطح آب رفت
پيرمرد-دستت را بده به من
آيين با كمك استاد از آب بيرون آمد و در صندوق را بازكرد جواهري به رنگ آبي و به شكل مثلث را بيرون آورد و از پيروزي اش لبخند زد


"قلعه ي سياه"
يامان از درون گوي شيشه اي خود آيين را ديد كه گوهر آب را بدست آورده است خشمگين شد و نعره زد:هومبانيگاااااااش هومبانيگاش به سرعت خود را به يامان رساند و با صداي لرزان گفت:امر كنيد سرور من يامان غريد:آيين گوهر آب بدست آورده ميدوني يعني چي؟ هومبانيگاش سرش را پايين انداخت و گفت:خير،نميدونم سرور من يامان فرياد زد:يعني توئه احمق تمام زحمات من و به باد دادي،تو چشماي من نگاه كن هومبانيگاش:سرورم عفو كنيد،غلط كردم. يامان:خفه شو ابله. چانه ي هومبانيگاش را گرفت و به چشمانش زل زد در چشمانش آتش را ميشد ديد.سرانجام جسد هومبانيگاش را به زمين انداخت و رو به استاد سرخ كرد و گفت:از اين به بعد تو مسئول از بين بردن آيين هستي.قبل از رسيدن به قلمرو فرشته خرداد كارش تموم كن استاد سرخ پوزخند زد:بله سرورم يامان نگاهي به جسد زير پايش انداخت و ادامه داد:اين و هم ببر سگ هاي عزيز من گرسنن خنده ي شيطانيش قلعه را لرزاند و بطري مشروبش را بي وقفه نوشيد .................................................. ..... یهنود به افق نگریست...و بعد نگاهش روی اجزای صورت سونیا سرخورد... آینده ای نمیدید... هیچ چیز نمیدید...نگاهش تیره بود...پایانش آتش بود و خون...از خود میپرسید قیامت در راه است؟...بیاد آن روزهایی که هلنا را دبده بود افتاد...بنظرش آمده بود چقدر آرام است شاید هم تمام غصه هایش را پشت چهره ی آرامش پنهان میکرد...سونیا با قدم های کوتاه نزدیکش شد و دستانش را دور گردنش حلقه کرد و به چشمان بهنود خیره شد گویی سعی داشت کشف کند چه چیزی ذهنش را آشفته کرده...
سونیا-چیزی شده؟ بهنود لبخند زد و سونیا را بوسید.از آن بوسه هایی که سعی داشت تمام عشقش را نثار دختری کند که معنی حقیقی دوست داشتن و دوست داشته شدن را به او فهماند بهنود-همه چیز عجیبه.جالبه.چیزی هست که ما ازش بی خبریم! سونیا-بیچاره آیین... با شنیدن اسم آیین بهنود به روبرویش خیره شد.تصویر آیین را دید که یه مقصدی خوفناک در حرکت است و سیاهی احاطه اش میکند بهنود-آیین! سونیا از لحن بهنود تعجب کرد سونیا-چیزی شده؟ بهنود-آیین در خطره باید پیداش کنیم!سونیا سریع حاضر شو.جواب سوالات من پیش آیینه!


آیین به اولین گوهر بدست آورده اش نگریست.از فکر بازگشت هلنا لبخند بر لبانش نشست و امیدوارتر شد.حس میکرد انگار تمام امید های دنیا بهش تزریق شده است و مشتاقانه به استاد نگریست.

آیین-استاد قدم دوم چیه؟

استاد-فرشته ی دوم فرشته هوروتات (خرداد) نامیده میشه.معروف به رسایی و کمال.نگهبان آب ها.و از همه مهمتر نابودگر دیو مرگ!در سال های نخست خلقت نبردی بین دیو مرگ و هوروتات درگرفت که با زندانی شدن دیو مرگ در قلعه ی سیاه به پایان رسید

آیین-استاد اصل قضیه رو بگو دیگه!

استاد چشمانش را ریز کرد و دستی به ریش بلندش کشید

استاد-یاد بگیر صبور باشی آیین!قدم بعدی معرفت هست.تا معرفت نداشته باشی دستیابی به گوهر دوم غیرممکنه.شمشیرت رو درار

آیین-چی استاد؟

استاد-شمشیرت درار

آیین بهت زده به استاد خیره شد.استاد چوبش را با مهارت بالا آورد و به سمت گردن آیین آورد آیین که تازه متوجه موقعیتش شده بود خم شد و سعی کرد که شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد اما دیر شده بود استاد با ضربه ای که به کمر آیین زد نقش بر زمین شد و از درد به خودش پیچید برایش عجیب بود که چه اتفاقی افتاده است.

استاد-اینقدر به خودت مغرور نباش!و اما راه رسیدن به گوهر دوم.پاشو بایست تا بهت بگم.

آیین سعی کرد بلند شود اما نمیتوانست

آیین-استاد چیکار کردی بامن؟با یه ضربه امکان نداره

استاد-بخشی از سرنوشتته!باهاش کنار بیا

آیین متوجه حرف استاد نشد حتی در آن لحظه فکر کرد چقدر بی معنی است.نفهمید برای چه مدتی سرش پایین بوده اما وقتی سرش را بلند کرد استاد را ندید.

گویی باورش را از دست داده بود باور اینکه هیچ حریفی ندارد.باور اینکه هیچکس جز هلنا نتوانسته بود او را زمین بزند.از حقیقت وجودش در عرض چند ثانیه دور شد.تمام بدنش درد میکرد از درد بغض کرده بود.هزار تا فکر از ذهنش رد میشد.به خودش اطمینان نداشت.احساس پوچی میکرد.

دست از تلاش کردن برداشت خودش را دست خاک سپرد و چشمانش را بست.قطره اشکی روی گونه اش لغزید.صدایی شنید اما فکر کرد خیالاتی شده و توجهی نکرد.باز هم صدا را شنید.چشمانش را باز کرد.چهار فرد سیاهپوش را دید که از دور به او نزدیک میشدند.

لحظه ای افکاری در ذهنش جریان یافت.قطعا یامان منتظر نمی نشست تا آیین دشمن خونینش را به زندگی بازگرداند تا انتقام تمام مردم مظلوم دنیا که چشم به راهش بودند را بگیرد.باید هرطور شده از جایش بلند میشد.باید دوباره باور میکرد.

اما تکرار واقعیتی است که هیچگاه حاضر نیست دست از سر انسان بردارد.تکرار واقعیتی است که احساس می پذیردش اما عقل!هرگز!

لحظه ای فکر کرد که در برابر جادوی آن ها دفاعی ندارد اما استاد مقابل چشمانش ظاهر شد و زمزمه کرد:معرفت... و همین کافی بود تا ذهنش جرقه بزند تا دوباره و برای آخرین بار تلاش کند سرش را بلند کرد و اما استاد نبود.

دستانش را به زمین فشرد.ضربان قلبش را میشنید و سعی میکرد بلند شود روی زانویش ایستاد تنها چند قدم با او فاصله داشتند یکی از سیاهپوشان چوب جادویش را با مهارت از آستین گشاد لباسش بیرون کشید و به طرفش نشانه گرفت و وردی را زمزمه کرد.

نور قرمزی آزاد شد و به طرفش آمد اما آیین توسط جادوی هلنا محافظت میشد با پوزخند ایستاد شمشیرش را گرفت و به طرفشان حمله ور شد اما هرکدامشان غیب میشدند و سپس ظاهر میشدند.

حلقه ی محافظتی اش هرلحظه ضعیف تر میشد و اگر میشکست کارش تمام بود اما به طرز شگفت آوری دید که هرسه سیاهپوش نقش بر زمین شدند.تیری هرسه را از پا درآورده بود و بعد بهنود و سونیا را دید که سوار بر اسب از میان درختان بیرون امدند...
دستی بر شانه اش نشست.به عقب برگشت و به چشمان مشکی استادش خیره شد.استاد لبخند زد و گفت:یادت باشه کسی جز تو من و نمیتونه ببینه.

آیین-آخه چرا؟

بهنود-چی چرا؟نکنه از دیدن ما خوشحال نشدی؟

آیین از ته دل خندید و بهنود و سونیا را در آغوش گرفت

آیین-شما دوتا چطور من و پیدا کردین؟

سونیا-شما نامزد من و دست کم گرفتیا!

آیین-بله!البته!

بهنود-زود باش بگو ببینم تو دنبال چی هستی؟

آیین-از من بازجویی نکن.وقت ندارم.باید برم.

سونیا-بریم!

آیین-آره.شما دوتا برگردین منم برم به کارم برسم.

بهنود-هرچیزی که به هلنا مربوط باشه به ما هم مربوطه.

آیین ابرویش را بالا داد و با کنجکاوی صورت بهنود را کاوید و گفت:از کجا میدونی مربوط به هلناس؟

بهنود قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت:وگرنه مرده بودی.غرق شده بودی توی اون دریا که...

آیین فریاد زد:از کجا میدونی آخه؟

بهنود پوزخند زد و گفت:من پسر پسرعموی هلنام!خوب میدونی قدرت های ماورایی تو خونمونه...

آیین:در هر صورت من باید این راه تنها برم

سونیا-که بازم بیان سراغت و ... ؟

بهنود-راهی وجود داره؟

آیین خودش را به نفهمی زد و گفت:چه راهی؟

بهنود-تفره نرو.هلنا باید برگرده نه؟

آیین-آره

سونیا-چطور؟

بهنود-افسانه ی هفت گوهر فرشته های نگهبان.درست حدس زدم نه؟

آیین-آره

بهنود-اما آیین.این خیلی خطرناکه.تو با برداشتن هر گوهر دیو و روح و جن و جادوگر خبیثی که زندانی شده بود آزاد میکنی.

آیین-چی؟یعنی چی؟یعنی اونا با نیروی سنگ ها حبس شدن؟

بهنود-آره.تازه تو باید هفت مرحله ی عرفان طی کنی

آیین-من مرحله ی سومم!

بهنود-پس راهنما داری...ولی از همه بدتر مرحله ی آخره آیین.مرحله ی فقر و فنا...برای برگشتن هلنا باید منتخب جونش بده تا اصل تعادل دنیا برقرار شه.تو مطمئنی که میخوای ادامه بدی؟

آیین جا خورده بود اما حاضر بود برای کسی که عاشقش بود جانش را فدا کند....

آیین-آره.موردی نداره.

سونیا-آره؟

آیین به چشمان سونیا خیره شد و با اقتدار گفت:آره.

استاد ظاهر شد و گفت:اگه آره پس راهه سختی در پیش داری.هلنا داره امتحانت میکنه...

بهنود خواست حرفی بزند اما آیین نگذاشت و گفت:من و از آینده نترسونین.

بهنود-شما باید راهنمای آیین باشین.خوشبختم.

استاد تنها لبخندی تحویل بهنود داد و ادامه داد:باید به زندان سیاه بری که دیو مرگ اونجا زندانی شده.دیو مرگ به هر موجود زنده ای دست بزنه میمیره.گوهر پشت یکی از آجرهایی است که زنجیر دیو بهش وصل شده.تو باید موفق بشی که گوهر قبل اینکه بهت دست بزنه ورداری و با ورد غیب شدن فرار کنی...

آیین-ورد غیب شدن؟

استاد-آره."البروشون تیشن" بعد باید تمرکز کنی که برگردی اینجا.از همین ورد هم برای رفتن به زندان استفاده کن.حاضری؟

آیین چشمانش را بست و زمزمه کرد"آلبروشون تیشن" و ناپدید شد....
وقتی چشمانش را باز کرد خود را مقابل راه باریک و سنگی دید که به قلعه ای متروکه و سیاه رنگ که با چند مشعل روشن شده بود ختم میشد.رد شدن از آن راه باریک سنگی کار هرکسی نبود.


تمرکز کرد و با دقت پاهایش را روی راه باریک میگذاشت هرچه جلوتر میرفت راه باریک تر میشد.به پایین نگاه کرد پر از صخره بود اگر میفتاد کارش تمام بود.از فکر افتادن تعادلش را از دست داد و افتاد اما توانست قسمتی از صخره را بگیرد و خودش را بالا بکشد.



احساس کرد که راه میلرزد راه باریک پشت سرش در حال ریزش بود.با تمام توانش دوید.ریزش هرلحظه شدید تر میشد و داشت به او نزدیک میشد . قلبش هر آن ممکن بود از تپش بیش از حد سینه اش را بشکافد. سنگ های زیر پایش لغزید خودش را به جلو پرت کرد و درد را در تک تک نقاط بدنش احساس کرد...



میترسید چشمانش را باز کند و خودش را روی صخره های دره ببیند اما میدانست واقعیت زندگی هرچه که باشد فرار کردن از آن بی مورد است.چشمانش را باز کرد و دید که روی سنگ های بزرگی افتاده است اما دقیق تر که شد فهمید که به دره سقوط نکرده و در راهروی اصلی زندان است.



بلند شد و لباسش را تکاند و با دقت به اطراف نگاه کرد.راهرو با مشعل هایی از آتش روشن شده بود و تنها به یک اتاق ختم میشد.به سمت اتاق حرکت کرد و به آرامی در فلزی را گشود.دیوی با قیافه زشت و هیکلی گنده به زنجیر کشیده شده بود. موهای سیاه سینه و شکم بزرگش را پوشانده بود.دیو خواب بود و خر و پف میکرد.



آیین نگاهی به آجر های بزرگی که زنجیر های دیو به آن ها وصل شده بود انداخت.بنظرش نمی امد که بتواند ذره ای آن ها را تکان دهد.پس چطور میتوانست گوهر را بدست آورد؟



فکری از ذهنش رد شد و لبخند را بر لبانش نشاند.فریاد زد:هوی دیو بدترکیب چشات باز کن



دیو به خودش تکانی داد و چشمانش را باز کرد و با دیدن آیین نعره زد.آیین برایش دست تکان داد و گفت:لولو زشته بیا من و بگیر



دیو هر لحظه عصبی تر میشد و با تمام قدرتش زنجیر را میکشید.اولین سنگ که به پای چپش زنجیر شده بود آزاد شد اما سنگ آنجا نبود.زندان از نعره های دیو به لرزه درآمده بود.آیین عقب تر رفت و سعی داشت دیو را عصبی تر کند.سنگ دست راستش هم آزاد شد حالا دیو بیشتر میتوانست به هوای اطرافش چنگ بیندازد و برای گرفتم آیین تقلا کند.


آیین فریاد زد:چه دیو بی عرضه ای هستی تو!



دیو باره دیگر با نعره اش زندان را به لرزه انداخت و به خودش تکانی داد سنگ پای راستش بیرون کشید.تنها یک سنگ باقی مانده بود.آیین به دیو نزدیک شد به سمت دست چپش که هنوز هم در زنجیر بود رفت دیو نمیتوانست او را بگیرد و تقلا کرد سنگ زنجیر تکان خورد و به بیرون کشیده شد.



آیین با یک حرکت سنگ زرد رنگ را برداشت و قبل اینکه دست دیو با او تماس پیدا کند زمزمه کرد"البروشون تیشن" و نا پدید شد
اینطور به من خیره نشو
دلیل غیبت طولانی ام را از چشمان گریانم بپرس
من بی گناه ام
تا کی باید فریاد بزنم من هم آدمم؟
من هم حق زندگی دارم؟
تا کی بغض گلویم را خواهد فشرد؟
تا کی؟
تا کی؟
هی!با توام!
تا کی؟
تنها چند لحظه طول کشید تا وجودش را احساس کند.چشمانش را گشود اما استاد را نیافت.به اطرافش با دقت نگریست.آشنا نبود.درمیان درختان سر به فلک کشیده ی کاج سرگردان شده بود.سعی کرد قبل از تاریک شدن هوا کمی هیزم جمع کند.کم کم سوزش باد شدید تر شد.آیین آتش روشن کرد و دستش را دور خودش پیچید تا از سرما جلوگیری کند.هرچند خودش میدانست کارش بی فایده است.
ناگهان آتش گر گرفت.و تصویر استاد در آتش پدیدار شد و سخن گفت:"آیین سنگ ها تو رو به پیدا کردن بقیه سنگ ها هدایت میکنن دنبال بقیه سنگ ها بگرد".تصویر محو شد و آیین لحظاتی خیره به اتش نگریست تا این لحظات را حلاجی کند.تا طلوع آفتاب در افکارش غوطه ور بود به گذشته فکر میکرد...
با طیوع آفتاب به مقصد نامعلومش حرکت کرد.صدای آب نظرش را جلب کرد.کنجکاو شده بود.گویی چیزی او را به سمت صدا راهنمایی میکرد.هرچه به صدا نزدیک تر میشد مشتاق تر شاخ و برگ های درختان را کنار میزد تا اینکه سرانجام رود خانه ی زیبایی در مقابلش ظاهر شد.آب زلالی داشت.
به اطراف نگاه کرد که زن زیبا و برهنه ای را دید که در آب به دنبال چیزی میگشت.آیین مجذوب زیبایی زن شده بود.بدن زن در زیر نور آفتاب درخشان و زیبا بود سعی داشت وانمود کند که هول شده است برای همین دستان ظریفش را روی سینه اش گذاشت و هراسان گفت:وای!
آیین خندید.برایش عجیب بود که یک زن برهنه ی تنها در رودخانه ی جنگل چیکار میکرد!
آیین-دنبال چیزی میگردی؟
زن با عشوه موهای بلند بلوندش را تکان داد و گفت:گردنبندم افتاده توی آب نمیتونم پیداش کنم
آیین به آب با دقت نگاه کرد و متوجه برق سنگی در آب شد.رو به زن کرد و گفت :بیا ببین همینه؟
زن تکان نخورد و گفت:آره!
آیین با تعجب به او نگریست.امکان نداشت از آن فاصله کسی بتواند مکان سنگ را تشخیص دهد.به زن نزدیک شد و با اکراه پرسید:مطمدنی؟نمیخوای ببینی؟بیا اینورتر!
زن با انگشتش صورت آیین را لمس کرد.آیین برای اولین بار اجزای صورت زن را از نظر گذراند.صورتی بی نقص و زیبا داشت.اما که چیزی نظرش را جلب کرد سردی غیر قابل توصیف دستان زن بود.
آیین-تو کی هستی؟یه خون آشام؟
حتی خودش هم نفهمید که چرا آن حرف را زده!چطور این فکر به ذهنش خطور کرده بود؟
زن که از حرف آیین هیچ واکنشی نشان نداد انگشتانش را روی لب های آیین لغزاند و سرش را کنار گردن وی لغزاند و با تمام وجودش نفس عمیقی کشید و مردمک چشمش قرمز شد.دندان های نیشش را در آورد و روی گردن آیین لغزاند اما بار دیگر به چشمهای آیین خیره شد و گفت:خیلی تشنمه...ماه هاست که خون ننوشیدم اما تو فرق داری...یه حس خاصی دارم...تو باید من و راحت کنی از این عذاب و جهنم...
آیین-نگفتی کی هستی؟
زن رنگ چشمانش سرخ تر شد و گفت:یکی از خون آشام های هزار ساله که با اتهام بهم زدن تعادل دنیا حبس شدم به تا ابد ساکن موندن توی یک دریاچه...
بعد دستی به بازوان قوی آیین کشید و چشمانش رنگ التماس گرفت و گفت:تو من و باید بکشی و سنگ ورداری و بری.
آیین متعجب به او نگریست که زن ادامه داد:تو همون منتخبی!خودم دیدم.تو همه ی سنگ هارو پیدا میکنی اما...
زن حرفش را خورد.آیین چند لحظه به او خیره شد و وقتی حس کرد انتظار فایده ای ندارد گفت:اما چی؟
زن-سرم از تنم جدا کن
آیین-اما چی؟
زن-آینده اگه پنهان نمونه آینده نیست...
چهره ی زن تغییر کرد.چهره ی مهربانی به خود گرفته بود نمای جدیدی از یک خون آشام که به ندرت به چشم میخورد.آیین به پشت زن رفت و با دستانش سر زن را گرفت و با یک حرکت از تنش جدا کرد.جسد زن اتش گرفت و سوخت و خاکسترش توسط باد به دور دست ها برده شد.
آیین به سمت سنگ رفت و آن را برداشت و ورد غیب شدن را زمزمه کرد و ناپدید شد...