رمان عشق شیطان6
آیین جواب آزمایشات را روی میز
کوبید.از خشم صورتش سرخ شده بود و دوست داشت با همه ی دنیا دعوا کند.دوست
همین حالا ضربان قلبش متوقف شود تا جلوتر نرود و ادامه ندهد.
باور نمیکرد که وقتی آلمان بوده چه رویاهایی در سرش داشته و حالا چطور شده بود؟
آیین-یعنی چی؟این اراجیف چیه تحویل من میدین؟حرف بزنین دیگه!
پارسا-آیین آروم باش.این تقصیر ما نیست.خودت اذیت نکن
آیین-شما احمقا اینهمه درس خوندین که جواب من اینطور بدین آخه؟چطور ممکنه!الان که راحت درمان میشه سرطان شما چرا میگین نمیشه!
پارسا-من
نمیدونم.همه چیز غیر عادیه.اصلا معلوم نیست یک بیماری چطور در عرض سه ماه
همچین پیشرفتی داشته باشه.اگه حرف مارو قبول نداری بهتره بگم من جواب این
آزمایشات رو برای پنج بیمارستان معتبر خارجی هم فرستادم و اونا با من
موافقن.
آیین با ناباوری زیرلب گفت-هیچ درمانی جواب نمیده؟
پارسا
با دستش به بقیه ی پزشکان بخش سرطان فهماند که آن دو را تنها بگذارند و
بعد کنار آیین نشست و دستش را پشت آیین گذاشت و طوری که فقط آن دو بشنوند
گفت
-من نمیدونم چه اتفاقی داره میفته هرچی
هست عادی نیست.من تاحالا همچین موردی ندیده بودم.نمیدونم چه چیزیه که باعث
شده اینقدر ضعیف شه و اینقدر مقاومت کنه.
بغضی
گلویش را گرفت و نتوانست حرف بزند.نمیدانست چکاری از دستش برمی آید برای
کسی که دوستش دارد.کسی که آرزو داشته حتی فقط چند ساعت یا چند دقیقه بعد از
آن اتفاق شوم با او حرف بزند به او نگاه کند و باز هم آن لبخند همیشگی اش
روی لب هایش نقش ببندد.
آیین با چشمان سرخ به پارسا خیره شد و غرید
آیین-تقصیره توئه.همش تقصیر توئه.تو اذیتش کردی.تو...
پارسا نمیتوانست حرف بزند.چشمانش روی حلقه اش ثابت بود که آیین داد زد
آیین-لعنتی اگه چیزیش بشه میکشمت.حاضرم تا ابد برم زندون یا حبس شم اما تو بمیری
بعد از اتاق خارج شد و در را بهم کوبید...
آیین راهرو را به آرامی طی کرد.نمیخواست از دست رفتن
هلنا را ببیند.انگار وجودش را میسوزاند تا به مغز استخوانش هم میرسید.به دم
در رسید.نفس عمیقی کشید و در و باز کرد.
هلنا روی تخت دراز کشیده بود.با دیدن آیین قطره اشکی از چشمانش چکید و با صدایی که التماس درونش موج میزد گفت
هلنا-آیین من و ببر.توروخدا من و ببر.خیلی درد میکشم.همه من و اذیت میکنن.این سوزنارو دربیار
آیین
نتوانست اشک های هلنا را ببیند خود هم به هق هق افتاده بود و آروم و با
دقت سرم های هلنا را در می آورد و جای زخم هایش که کبود شده بود را چسب
میزد.
پالتوی هلنا را از توی کمد درآورد و
تنش کرد بعد در را باز کرد و هلنا را بغل کرد و به سمت در خروجی رفت همه با
تعجب به ان ها نگاه میکردند اما کسی حرفی نمیزد.
وقتی
وارد حیاط شدند هلنا صورتش را به سینه ی آیین فشرد و به خود لرزید ایین با
دیدن این وضعیت هلنا آروم اشک میریخت.نزدیک آمبولانس شدند.هلنا را روی تخت
خوابوند و ماسک اکسیژن را روی صورتش گذاشت و با آرامش هلنا را نوازش کرد
که باعث شد لبخند را به لب های هردویشان هدیه کند
صدای ضعیف هلنا توجه آیین را جلب کرد
هلنا-ک...کجا میر..میریم؟
آیین لبخند تلخی زد
آیین-میریم ویلای چالوس.اونجارو آماده کردم.هواش بهتره...
بعد آروم موهای کوتاه هلنا را از روی صورتش کنار زد
هلنا-میدونم زشت شدم....
آیین لب هایش را گاز گرفت و سر هلنا را بوسید
آیین-اتفاقا مدل جدید موهات خیلیم قشنگه.حالا هم بخواب.نگران هیچی نباش...
با صداي باران چشمانش را گشود اتاق
تاريك بود و او در آغوش آيين غرق شده بود حدس ميزد كه وقتي رسيدن تأثير
آرامبخش زياد بوده و آيين او را از خواب بيدار نكرده.بوي باران را استشمام
كرد و لبخند زد نميدانست چرا احساس ميكند اين باران هم جزئي از وجودش است
نميدانست چرا هروقت باران ميبارد سرفه هايش شدت ميگيرد و انگار قسمتي از
وجودش را به آسمان هديه ميكند
اما اينبار فرق داشت او سرفه نميكرد به سمت بالكن رفت و در را بازكرد.مه
همه جارا پوشانده بود تنها ميتوانست حركت درختان و نور ضعيف لامپ هاي حياط
را تشخيص دهد
دستانش را زير باران گرفت و چشمانش را بست تنها صداي هو هوي باد و قطره هاي آب را ميشنيد گويي اين دو او را به قعر خاطراتش ميكشاندند
نميدانست كدام خاطرات، نميدانست كجا، نميدانست چه وقت، فقط ميديد. نميدانست
چطور ميبيند وقتي چشمانش بسته است شايد تخيلش است اما نبود او را حس ميكرد
از واقعيت هم واقعي تر بود
كلبه اي در ميان جنگل و يك مرد كه با نگراني به او مينگريست نه!يك مرد نبود كس ديگري هم بود اما نميتوانست چهره اش را ببيند.
آن مرد چقدر آشنا بود اما نميشناخت حتي نميدانست چرا فكر ميكند آشناست
.آنجا هم باران ميباريد و رعد و برق ميزد خودش را ميديد كه صليب وار
ايستاده است.
صدايي ضعيف به گوشش ميرسيد كه تصوير مقابلش محو ميشد
-هلنا هلنا
چشمهايش را باز كرد و آيين را ديد و لبخند زد
آيين-عزيزدل من سرما ميخوري من بدبخت ميشم.بيا بريم تو.فردا بايد سرحال باشي.
هلنا-فردا؟( با تعجب به آيين نگاه كرد)
آيين-فردا جشن عروسي هست ديگه!
كمر هلنا را گرفت و سرش را بوسيد و بعد او را به سمت حمام هدايت كرد
آيين-بريم زير دوش آب داغ
گونه ي هلنا را بوسيد
هلنا-من تنها ميرم!
آيين با شيطنت به هلنا نگاه كرد و لب هايش را روي لب هاي آيين گذاشت و همانطور كه او را با اشتياق ميبوسيد در حمام را بست..
زير دوش آب نشسته و زانوانش را بغل گرفته بود و اجازه ميداد كه اشك هايش فرو بريزد و در ميان قطرات آب محو شود
غمي در دلش زنده شده بود.او از عشق آيين مطمئن بود و حتي در قلبش عشقي را
احساس ميكرد كه گويي هزاران سال در كوچه پس كوچه هاي دلش پنهان شده بود.
اما غم او خاطرات شومش بود.دل بستن به مردي ناخلف كه از جنس او نبود و حتي
ادعاي پايبندي به عشقي كه اساسش جز دروغ نبوده است را هم ميكرد.پوزخندي بر
لبان بي رنگش پديدار شد.به تمام خاطراتش پوزخند زد و به اينكه فريب خورده
است و باز هم از خود پرسيد چرا او را بخشيده استو از پاسخ سوال خود مو بر
تنش سيخ شد.هنوز هم نتوانسته بود بياد آورد كه چه اتفاقي افتاده است تنها
ميدانست كه آن مرد كه رامبد نام داشت قسمتي از وجودش است كه در اعماق
خاطراتش مدفون شده است و او با چشمان خود ديده بود كه چطور انسان تن به نفس
خود ميدهد و پا بر عشق پاكي كه در دلش جوانه زده ميگذارد و تا ابد هرگز
اجازه ي ورود به قلبش را نخواهد داشت.
لب هايش را لمس كرد و به گردنش رسيد دستانش لغزيد و بدن ظريفش را لمس كرد
احساس كرد هنوز هم جاي بوسه هاي داغ آيين ميسوزد و بدنش را به آتش ميكشد و
حتي آب هم ذره اي تسكينش نميدهد بلكه بيشتر گر ميگيرد و ميسوزد و
ميسوزد.شدت ميگيرد و به نفس نفس زدن مي افتد.بياد مي آورد كه اين سوزش ها
از آتش زير خاكستري است كه چهار سال پيش نخستين بار برافروخته شد.انقباض
عضلاتش را حس ميكند خشم از مظلوم واقع شدن وجودش را احاطه كرده است و هنوز
هم باور ندارد كه دو عشق همزمان وجودش را به آتش ميكشند كه يكي قديمي و
ديگري تازه است اما خوب ميداند ريشه هاي قديمي عميق تر و قوي تر هستند و به
ديگري اجازه ي پيشروي نخواهند داد بلكه آن را از بين خواهد برد...
مقابل آينه ايستاده بود و به خود خيره شده بود.
به آرامي پيراهن سفيدش را لمس كرد.پيراهن سفيد و توري كه بسيار ساده و در عين حال زيبا بود.
سرويس مرواريد زيبايي كه پدر آيين برايش هديه گرفته بود را مي انداخت.و در آخر به تاج مرواريد رسيد.
با شك و ترديد به موهاي كوتاهش كه با مهارت كوتاه شده بود نگريست.بغض گلويش
را فشرد.هميشه دوست داشت وقتي لباس سفيد عروسي را برتن ميكند موهاي بلند و
مشكينش را باز بگذارد تا با سفيدي لباس تضاد زيبايي ايجاد كند.اما...
نفسش را بيرون داد و تاج را بر سرش گذاشت.زيبا شده بود اما نه به زيبايي گذشته.
نميفهميد چرا حس ميكند واقعا مريض نيست و پشت تمام اين ها رازي پنهان است.
رازي كه به فراموشي سپرده شده بود.
رازي گمشده...
در اتاق را گشود و نزديك نرده ي پله ها رفت صداي بلند موسيقي و مهمانان كه با شادي مي رقصيدند به گوش ميرسيد.
هرچه گشت بين مهمان ها پارسا را نديد و دلش آرام شد اما نميدانست كه پشت اين آرامش طوفان سهمگيني پنهان شده است.
طوفاني كه سرنوشت بشريت را رقم ميزند.طوفاني كه ماهر ترين نوازنده ها هم قادر نيستند به او افتخار هم نوازي دهند...
صداي پدر آيين ناقوس مرگش را به صدا درآورد
-دخترم حاضري؟
هلنا به لبخندي اكتفا كرد اما تنها خودش ميدانست كه قلبش از استرس شديد تقلا ميكند تا سينه اش را بشكافد
دستش را ميان بازوان او قفل كرد.صداي آرام پيانو سكوت سالن را
ميشكست.مهمانان به احترامش ايستاده بودند و آيين در جايگاه با آن كت و
شلوار سورمه اي براقش ايستاده بود.
متوجه نشد كي دستانش را در دستان آيين گذاشت
عاقد-آقاي آيين سالاري آيا شما دوشيزه هلنا حقاني را به همسري مي پذيريد كه تا ابد در كنارشان باشيد؟
آيين به صورت هلنا نگاه كرد و قاطعانه جواب داد:بله
عاقد:خانم دوشيزه هلنا حقاني آيا شما آقاي آيين سالاري را به همسري مي پذيريد كه تا ابد در كنارشان باشيد؟
سكوت بر سالن حكم فرما شد.هلنا به آيين نگريست.چشمان زمردينش برق ميزد.آرامش را احساس ميكرد اما...
ناگهان در سالن به شدت باز شد و صدايي سكوت را شكست
-هلنااااا نهههههههههههههه...
همه ي نگاه ها به در برگشت.پارسا دم در سالن ورودي ايستاده بود.از سر و وضعش پيدا بود كه كاملا آشفته است.
آيين زير لب غريد:لعنتي...كي به گوش اين رسوند...لعنتي...لعنتي
هلنا با چشمان پر از سوال به چشماي عسلي پارسا كه به سمتش مي آمد خيره شد
پارسا كه زير بارون خيس شده بود و با قدم هاي لرزان به هلنا نزديك شد و با چهره اي كه التماس درونش موج ميزد گفت:
هلنا خواهش ميكنم.تو رو خدا.يه فرصت ديگه بهم بده بخدا قسم من توي اين چهار سال تقاص پس دادم هلنا من با تك تك ...
غرش آيين مانع از ادامه دادن حرفش شد
آيين-پاشو واس من اين چرت و پرت نباف كي به توي ه*ر*ز*ه اجازه داد كه بياي اينجا!؟
هلنا دستان آيين را فشرد و گفت:بزار ادامه بده
پارسا كه نور اميدي در قلبش سو سو ميكرد ادامه داد:من با تك تك سلول هام با تمام وجود دوست دارم من بدون تو هيچم
هلنا-من متاسفم پارسا.من نميتونم.تورو بخشيدم و همين كافيه.
پارسا بي معطلي چاقويي را از جيبش در آورد و به زير گلويش برد و با صدايي
لرزان فرياد زد:اگه تو مال كس ديگه اي بشي همين جا همين حالا كار خودم تموم
ميكنم
رنگ هلنا پريد و به زور آب دهانش را قورت داد مغزش از كار افتاده بود
آيين-مال اين حرفا نيستي دكتر.جمع كن اين بساط.زودتر از اينجا برو تا نيفتادم به جونت
پارسا لبه ي تيز چاقو را كمي زير گردنش لغزاند و خون كمي جاري شد
هلنا-نكن توروخدا نكن باشه باشه اون و بگير كنار پارسا توروخدا نكن نكن
قطرات اشك ديده اش را تار كردند احساس خفگي ميكرد حس ميكرد چقدر بدبخت است نميتوانست آنجا را تحمل كند به سمت در دويد.
در سالن را هل داد و لحظه اي به آسمان خيره شد ابرهاي سياه
تمام آسمان را گرفته بودند دقيق تر شد ابر نبود باخود گفت شايد مه باشد اما
مه نبود سياهي مطلق بود چيزي بين ابر و مه...
پله ي اول را گذراند پايش به پله ي دوم نرسيده بود كه سرش تير كشيد بي
اعتنا از پله ها پايين رفت به آخرين پله كه رسيد احساس كرد كرد تعادل ندارد
افتاد
صداي آيين را شنيد كه صدايش كرد و بعد صدا رفته رفته در سرش قطع شد گويي از دنيا دور ميشد صحنه هايي از جلوي چشمانش ميگذشت
پدرش را ديد كه به او لبخند ميزند و بعد راستين و مادرش را ديد كه سوار بر اسب به سمت كوه يخ ميتازيدند همه چيز را بياد مي آورد
نور خيره كننده اي به سمتش آمد دقيق تر شد يك زن با موهاي بافته ي خرمايي رنگ كه تاجي از گل بر سر داشت
-سلام هلنا
هلنا-تو كي هستي؟
-آناهيتا،فرشته ي آب ها.
هلنا-از من چي ميخواي؟
-يامان داره بر ميگرده.داره مياد اينجا.با جادوي سياه.قوي تر از قبل.
هلنا نگاهش رنگ غم گرفت
-تنها نيست.يه سپاه همراهشه.بايد جون مردم نجات بدي.شهر تخليه كن.اون همه جارو به آتيش ميكشه.اراده كن ميبيني...
نور محو ميشد و صداي آيين تو گوش هلنا ميپيچيد
آيين-هلنا...هلنا...هلنا
چشمانش را گشود و آيين را ديد كه آب از موهايش ميچكيد
آيين-خوبي؟
هلنا تنها يك چيز را ميدانست يك اسم در درياي خروشان افكارش غوطه ور بود
هلنا-يامان...يامان...
يين با نگاه پرسشگرايانه به چشمهاي سياه هلنا خيره شده بود
هلنا-من و ببوس
آيين احساس كرد چشمهايش از حدقه بيرون زده است
هلنا-بهت ميگم من و ببوس...
آيين حتي صبر نكرد جمله ي هلنا تمام شود لب هاي داغش را بر لبان سرد و بي روح هلنا گذاشت.
احساس كرد موجي از انرژي از بدنش رد ميشود چشمانش را بست.جنگل را ميديد كه
به آتش كشيده شده است صداي قار قار كلاغ ها آسمان را پر كرده بود.مردان و
زنان سياهپوش را ميديد كه قهقهه ميزند صداي جيغ زنان و كودكان ،ساختمان
هايي كه درآتش ميسوخت و رودخانه رنگ خون گرفته بود
احساس كرد نميتواند تحمل كند كه لبانش را جدا كرد.و بلافاصله بعد از آن با چهره ي خوني هلنا مواجه شد
آيين-بينيت داره خون مياد
هلنا-آيين من سرطان ندارم من دارم انرژيم از دست ميدم كه پاي اون شيطان به اينجا باز نشه
كفش ها پاشنه بلندش را درآورد و سراسيمه به سمت اتاقش دويد با سرعت لباسش را درآورد و بلوز و شلواري را به تن كرد و به سمت سالن دويد
مهمان ها كه متعجب به او خيره شده بودند و پچ پچ ميكردند با صداي هلنا سكوت كردند
هلنا-همه با اكثريت سرعت برگردين تهران برين يجاي امن.فهميدين؟
كسي از جايش تكان نخورد همه در حال بررسي جمله ي هلنا بودند كه هلنا داد زد
هلنا-برين ديگه
بعد صداي جيغ يكي از زنان موج ترس و وهم را در سالن طنين انداز كرد.
هلنا-ده تا شمع بيارين شمع سفيد و قطور باشه.خاكستر چوب ميخوام آيين.
بعد از چند دقيقه سالن خالي بود تنها پدر و مادر آيين و پارسا و آيين مونده
بودند.ده تا شمع را به شكل ستاره با ضلع هاي يك متري درست كرد و با خاكستر
چوب ضلع ها را بهم وصل كرد آيين شمع هارا روشن كرد.هلنا با چاقو كف دستش
را بريد و در هر ضلع مثلث مقداري از خونش را ريخت.
در پنج ضلعي مثلث زانو زد و دستانش را صليب وار باز كرد و چشمانش را
بست.قطرات خون به سمت خاكستر حركت كردند و خاكستر آتش گرفت ناگهان صداي باز
و بسته شدن در ها و پنجره ها صحنه ي ترسناكي را رقم زد.با غرش هلنا آتش
شعله ور شد و موج عظيمي از انرژي از جو خارج شد و كل كره ي زمين را در بر
گرفت.
همه ي امواج صوتي و مغناطيسي قطع شد
در مقابل چشم همه ي انسان هاي كره ي زمين تصوير آتش هايي كه زمين را
ميسوزاند، جيغ زنان بي پناه، آب هاي خون آلود، كشتارهاي دست جمعي پديدار شد
و صداي رساي هلنا در ذهنشان پيچيد
"همه ي شما همه ي مردم كره ي زمين دوراني را پيش رو داريد دوران خفقان و
سختي هرچه سريعتر خودتون به جاي امني برسونين از خودتون دفاع كنيد و خودتون
رو به شيطان نفروشيد"
آتش فروكش كرد و هلنا در خون خود غلط زد...
آيين شتاب زده هلنا را درآغوش گرفت
آيين-هلنا؟هلناي من؟خانومم؟پاشو.هلنا؟
هلنا چشمانش را گشود و چشمهاي آيين را غرق در اشك يافت.اشك هايش را پاك كرد
هلنا-آيين قوي باش.نبود من نبايد كمرت بشكنه...
قبل اينكه آيين حرفي بزند انگشتش را روي لب هايش گذاشت
-هيسسسس
بعد رو به پارسا و دكتر سالاري كرد و گفت:برين،نپرسين من كيم و از كجا اومدم.فقط برين
حرفش را با تحكم زد و در ذهنشان نفوذ كرد هرسه بي هيچ اختيار و حرفي از ويلا خارج شدن.
هلنا به سمت پنجره ها رفت كه سرجايش ميخكوب شد
هلنا-چيس وهوش!افتخار دادين
چيس وهوش چشمان زردش را باريك كرد و با دقت به هلنا نگاه كرد و وارد ذهن هلنا شد
*اون درخت توي باغ كه من بار اول اونجا ديدي اون در وروديه زمانه،وقت نداري"
آيين با كنجكاوي به فرمانرواي جن ها مينگريست و تك تك اعضاي عجيب و جالب بدنش را از نظر ميگذراند بطور اتفاقي در ذهنش از خود پرسيد
"مگه جن ها از جنس آتش نيستن اين چرا سياه و پشمالوئه تازه دست و پاشم كش مياد!!!"
چيس وهوش پوزخندي زد و آتش گرفت گلوله ي آتش متحرك شده بود و آيين از حرارت بوجود آمده چند قدم به عقب برداشت
هلنا بي توجه به او گفت: براي چي كمكم ميكني؟چه كلكي تو كارته؟
چيس وهوش مثل پروانه چند بار دور هلنا چرخيد و روي دوش هلنا نشست و گفت:هم جنس هاي من برده ي شيطان شدند تو ميتوني كمكم كني
هلنا با اشاره ي دستش چيس وهوش را به زمين كوبيد و گفت:حد خودت بدون كه تو
جني و من انسان!درضمن تو از جنس شيطاني من بهت اعتماد نميكنم
بعد يا يك حركت دو انگشتش را بين دو چشم چيس وهوش قرار داد و چشمانش را
بست.چيس وهوش مقاومت كرد و دوباره آتش گرفت اما هلنا نميسوخت.در ذهن او
دنبال درمخفي ميگشت.ديد كه در وسط جنگل يك معبد زيرزميني وجود دارد بياد
آورد كه چند وقت قبل چيس وهوش او و آيين را به آنجا برد و هلنا وارد جسم
رامبد شد.انگشتانش را برداشت و بلند شد و به آيين گفت :ماشين حاضر
كن.بارونيت هم وردار.من بايد از تو اتاق چيزي بردارم.
وارد اتاق شد به سمت جعبه ي جواهرات رفت انگشتري قديمي كه روي پايه اش
علامت هاي جالبي حك شده بود و سنگي به رنگ سبز و قرمز داشت را برداشت.
آيين هلنا را با باروني شكلاتي رنگش برانداز كرد و لبخندي از رضايت بر لبانش نشست
آيين-كجا بايد بريم؟
هلنا با مهارتي خودش را به آييننزديك كرد هلنا-وسط جنگل!
آيين انگشتش را روي لب هلنا لغزاند
آيين-با اين بارون تو جنگل هم سيل راه ميفته دختر!
هلنا بوسه اي سطحي بر لبان آيين نشاند
هلنا-در مخفي بايد پيدا كنم.بايد اومدن يامان عقب بندازم
آيين آهي كشيد و با ناراحتي به هلنا نگريست
آيين-كي تموم ميشه ها؟كي من و تو آروم ميشيم؟
هلنا-بزودي.
هلنا درحالي كه لب هاي آيين را ميبوسيد انگشتر را دستش كرد و بعد آيين از
درد نعره زد.نميتوانست تحمل كند و پيراهنش را دريد روي سينه اش علامتي هك
شده بود.علامت به شكل دايره هاي تو در تو بود.هلنا دستش را روي علامت گذاشت
كه درد آيين تموم شد
آيين -اين چيه هلنا ها؟چرا نگفتي آخه...
هلنا-اين از تو در برابر جادوي سياه محافظت ميكنه.يه طلسم قديميه.
آيين-تو اينارو از كجا ياد گرفتي؟
هلنا-يه كتاب جادوگري قديمي.راه بيفت وقت نداريم!
..................………………
آيين-هلنا نميتونيم جلو بريم.ماشين توي گل گير كرده
هلنا كلاه بارونيش را روي سرش كشيد و از ماشين پياده شد.
آيين-داري چيكار ميكني؟
هلنا-پياده ميريم!
آيين-ديوونه شدي؟
هلنا-راه بيفت ديگه وقت نداريم!
باران به شدت ميباريد و زمين گل شده بود رعد وبرق بعضي ازدرختان را سوزانده
بود و صداي زوزه ي گرگ ها و هو هو ي باد سمفوني مرگ را مينواختند.
هلنا نميدانست در مخفي دقيقا كجاست.در حوالي معبد زيرزميني يا در خود
معبد!دفعه ي قبل كه به آنجا رفته بود به اختيار خود نبود كه كنجكاوي به خرج
دهد و معبد را وارسي كند!
احساس كرد صداي غرش مانندي ميشنود دقيق شد و برق چشمهاي موجودي كه در چند متري او قرار داشت را ديد
هلنا-آيين چراغت بده من و تكون نخور!
چراغ به سمت موجود گرفت و چرخاند دوازده ببر سياه محاصره شان كرده بودند...