رمان عشق شیطان4
هلنا با جیغ برخواست نفس نفس میزد و عصبی شده بود.سونیا چشمانش را میمالید و برایان لیوان آب را به دستش داد
برایان-چیشده؟خواب بودی.آب بخور
هلنا-اون کابوس لعنتی ولم نمیکنه.
برایان-میخوای تعریف کنی؟
هلنا-نمیخوام ریختت ببینم تعریف کنم!هه!
هلنا صدایی را شنید*نمیتونی مقابلم وایسی.نابودت میکنم کوچولو
هلنا-صدا رو میشنوین؟
سونیا با تمسخر جواب داد:صدا نمیاد که!خیالاتی!
هلنا
چشمانش را بست احساس کرد روحش از بدنش خارج میشود و به مکان نامعلومی
میرود در تونلی از زمان غوطه ور بود.مردی را میدید که شنل سیاهی برتن
داشت.صورتش را نمیدید.فقط چشمان سرخش واضح بود.مرد پوزخندی زد
یامان-چه عجب خدمتم رسیدی کوچولو
هلنا-هرچی میخوام کاریت نداشته باشم نمیزاری.ولم کن اگه میخوای زنده بمونی
یامان
با چشمان سرخ تر از خونش به هلنا نگریست و هلنا را درحالی که جیغ میزد به
زانو درآورد.صدای قهقه ی یامان در گوشش میپیچید و پس از مدتی رهایی را حس
کرد
چشمانش
را باز کرد.باناباوری به دستانش نگریست که سرخ شده بود.وچهره ی نگران سونیا
که لبش را میجوید و میدید که لب های برایان تکان میخورد اما نمیشنود.درد
را در کل وجودش حس میکرد.و بارها از خود میپرسید"چطور ممکنه من کنترل
کنه؟من ذهنم بستس"چیزی نمیفهمید تنها تصویر چشمان یامان از مقابلش رد میشد و
لرزه ای به تنش می انداخت.حس میکرد برایان او را درآغوش گرفته و نوازش
میکند.
آفتاب
طلوع کرده بود و هلنا دوباره قوایش را بدست آورده بود.برایان و سونیا
نپرسیدند که چه اتفاقی افتاده بود.تنها دستورات هلنا را انجام میدادند.هلنا
احساس امنیت نمیکرد و هزاران سوال بی پاسخ در ذهن داشت.بی تفاوت تر از
همیشه به راه افتادند.در راه هیچکدام جرات سخن گفتن نداشتند.
خیلی زود قصر نمایان شد.هلنا با دیدن نگهبان شنلش را از سرش برداشت و گفت:نگهبان دروازه رو باز کن
دروازه های آهنین
کنار رفت و هلنا تا در ورودی تاخت.از اسبش پیاده شد.صدایی را
میشنید"شاهزاده برگشته شاهزاده برگشته".بی توجه به ساکنان قصر مادرش را صدا
زد هلنا-ملکه ی مادر کجان؟مادر؟مادر؟ راستین به سرعت از پله ها پایین می آمد با دیدن هلنا اشک هایش جاری شد هلنا تنها توانست بگوید:یامان یامان ترس و نگرانی را میشد از نگاهش خواند.آرمیتا او را در آغوش گرفت خواست حرفی بزند اما هلنا مجال نداد هلنا-یامان من و در اختیار داره عذابم میده مادر اون وارد ذهنم میشه در صورتی که ذهنم بستس آرمیتا-امکان نداره!نمیتونه صدای باربد غافلگیرشان کرد باربد-میتونه
چون روح باراد رو داره.و بعد برقراری رابطه ی خونی بدون هیچ زحمتی وارد
ذهنش میشه.حتی تو وجود افراد نفوذ میکنه و با برقراری رابطه ی چشمی بیشترین
ضربه رو وارد میکنه آیین-خب باید چیکار کنه؟ هلنا
با دیدن آیین خشم را در وجودش حس کرد.دست هایش را مشت کرد تا بتواند
انرژیش را کنترل کند اما بی فایده بود آیین دردی را در سرش حس میکرد. هلنا
فریاد زد:تو من تنها گذاشتی و رفتی و این بلا سرم اومد.اینقدر برات بی
ارزشم که حتی وظیفت انجام نمیدی.اگه تو لعنتی نمیرفتی من اینطور نبودم برایان
به هلنا نزدیک شد اما هلنا فقط با اشاره ی دست او را نقش بر زمین کرد.هلنا
مقاومتی را حس کرد و گویی کسی از آیین محافظت میکرد نیرویش را بیشتر کرد و
بالاخره با شنیدن صدای ناله ی بهنود دست برداشت. هلنا-اینبار نجاتش دادی بهنود اما بار دیگه زنده نمیمونه بهنود وارد ذهن هلنا شد*هلنا آروم باش من میدونم باید چیکارکنیم *باید چیکار کنیم؟ *تو دست نوشته های پدرت خوندی؟ *نه. *اینطور
که من فهمیدم اون تمام عمرش گذاشته بوده تا یه سری اطلاعات برای کمک به تو
جمع کنه.باید رابطه ی خونی رو قطع کنیم یا روح پدرت آزاد کنیم
پدر.واژه ای که هلنا از شنیدنش دلتنگ
میشد.دوست داشت خیال کند که او هست و میتواند تمام غصه هایش را به او بگوید
سرش را روی شانه های محکمش بزارد و اسرار دلش را بازگو کند.حس میکرد کسی
دوستش ندارد حتی مادرش و راستین.واژه هایی در ذهنش خودنمایی میکرد"خیانت-طمع-حسادت-قدرت-هوس"
گرمای دستان بهنود یخ صورتش را آب کرد.نگاه توی چشماش همانا و شروع مکالمه ی جدید همانا
*نگاهت بوی غم میده هلنا
*توروخدا بس کن بهنود
*گردنبندت کجاست؟
*میخوای چیکار؟
*کلید اتاق مخفیه...
هلنا
بدون توضیح سمت برایان رفت و دستانش را دور گردنش حلقه کرد برایان شادمان
او را به خود فشرد و با نفس عمیقی ریه هایش را از عطر تن هلنا پر کرد هلنا
گردنبند را باز کرد و با فشار به سینه ی برایان خود را از آغوشش خارج کرد و
با بغضی که دوست نداشت بشکند گفت
هلنا-تموم شد برایان.تو امانتم خیانت کردی.دلم شکوندی.من من من...
قدرت
تکلمش را از دست داده بود.بهنود دستش را گرفت و او را به دنبال خودش
کشاند.هلنا پشت سر بهنود پله هارا بالا می آمد و حرف نمیزد از غمی که روی
دلش سنگینی میکرد خسته بود.بهنود در اتاقی را گشود.اتاق شلوغ و بهم ریخته
بود و خاک گرفته که با مخمل قرمز دکور شده بود
بهنود-هجده ساله کسی جز من وارد این اتاق نشده
هلنا-چرا؟
بهنود-این اتاق طلسم محافظتی داره که پدرت روش گذاشته و خیلی هم قویه
هلنا-پس تو چطور اومدی تو؟
بهنود-خب من هم مثل پدرتم یه جورایی.ذهن خونی و آینده نگری و محافظت.
گشتم دنبال رمزه ورودش
هلنا-خب رمز ورودش؟
بهنود-تویی.کلید اتاق تویی.
هلنا-توروخدا بس کن.سرم درد میکنه
هلنا وارد اتاق شد.کف اتاق با سرامیک های رنگی نقش پرنده ای رو داشت.با پرهای آتشین و نگاه نافذش عمق وجودت آتش میزد.
بهنود-گردنبندت بده.
هلنا-نه
بهنود-گردن ققنوس نگاه کن.یک زنجیر گردنشه که جای آویزش خالیه بزار توش گردنبندت.
هلنا
با تردید گردنبند را سرجایش گذاشت و بعد لرزش های اتاق شروع شد و راه پله
ای تاریک به زیر زمین نمایان شد.صدای آیین باردیگر در گوش هلنا پیچید.
آیین-من برای انجام وظیفم اینجام ملکه.
هلنا
پوزخند زد اما نتوانست نگاه تلخ آیین را بخواند.بهنود مشعلی برداشت و آتش
زد و پله هارا دونه دونه طی میکرد هلنا و آیین هم پشت سرش به راه افتادند و
سقف دوباره بسته شد و آن ها را از روشنایی روز محروم کرد.
راه
پله گرد و غبار گرفته بود.پس از طی کردن پله های سنگی که پای برهنه ی هلنا
را زخم کرده بود به اتاقی رسیدند میز از دست نوشته هایی که باخط زیبایی
نوشته شده بودند پر بود.
بهنود-دنبال طلسم شکستن رابطه خونی بگردین
هلنا-نه.باید روح پدر آزاد کنم
بهنود-اون
فقط یه راه داره.اونم مبارزس.طوری که وقتی برخورد نیرو صورت میگیره تو روح
پدرت آزاد کنی و این یعنی هجده سال پیش!پس تو باید تمام روح هایی که تو
این مدت اسیرشن رو آزاد کنی.میتونی؟
هلنا-من ضعیفم.نه
بهنود-نیستی.یعنی تا وقتی ذهنت دستشه ضعیفی.میدونی واسه ی مقابله با یامان باید هرچی درونت هست رو نابود کنی.
آیین-اینجارو نگاه کنین.یه نامه واسه ی هلناس.
هلنا بی درنگ نامه را از دستان آیین بیرون کشید.نفسش را بیرون داد و نامه را گشود
"به نام خداوندی که عشق را در قلب های ما کاشت
هلنای عزیزم.لبخند را به دنیا هدیه کن همانطور که با ورود تو به زمین دنیا لبخند زد.
پدرت.باراد."
باخود گفت "همین یه خط نوشتی پدر.همش همینه؟"آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد
هلنا-لبخند را به دنیا هدیه کن همانطور که با ورود تو به زمین دنیا لبخند زد...
بهنود-همین؟اون کاغذ به این بزرگی یک خط توش بود؟
هلنا-آره
هرسه بی حوصله به مطالعه ی دست نوشته ها پرداختند...
روزها میگذشت و هلنا هنوز هم راهی پیدا
نکرده بود.از ترس کابوس هایش از اتاق مخفی زیر زیرزمین بیرون نمیامد.درونش
شکسته بود.چشمه ی احساساتش خشک شده بود و روحش ماهی بود که از بی آبی در
حال تلف شدن بود.دیگر چشمانش برق گذشته را نداشت.به این زودی تسلیم یامان
شده بود
آیین
طبق معمول صبح زود با ظرفی پر از غذا که معمولا دست نخورده به آشپزخانه
بازمیگشت وارد زیر زمین شد.هلنا روی میز پدرش به خواب رفته بود.موهای بلندش
را کنار زد و به چهره ی معصوم او نگریست.
هلنا چشمانش را باز کرد
آیین-صبح بخیر هلنا
هلنا-مگه صبح شده؟
آیین-ازبس
اینجایی و سرت میکنی توی این کاغذ پاره ها دیگه حالیت نیس امروز اصلا
چندمه.اصلا شبه یا صبح.پاشو پاشو بریم تو حیاط قدم بزنیم
هلنا-نه.تو که میدونی نمیام.دوس ندارم
آیین-چه خبره شبیه مرده ها نشستی من و نگاه میکنی دختر؟قیافش نگاه!چقدر زشت شدی!ایش ایش
هلنا-بخدا میکشمت!
آیین-ببین میمونی رو دستم میترشی منم میخوام زن بگیرم حال ندارم عصا به دست محافظت باشم.
هلنا-جدی؟حالا کی هست!
آیین-بیا بریم ببینش دیگه.تو حیاط منتظره ملکه ی افسردش ببینه.بهش گفتم زشت شدی نترس حسودی نمیکنه!
هلنا-بخدا حال ندارم.ولم کن توروخدا.اصلا چرا اومدی پایین تو؟ببر این صبحانه رو باهم بخورین.خوش بگذره
هلنا
از روی صندلی بلند شد و مشغول جابه جا کردن کتاب ها شد که یکدفعه احساس
کرد بین زمین و هوا معلق مانده.آیین او را درآغوش گرفته بود و از اتاق خارج
میکرد.
هلنا با خونسردی گفت:آیین من و بزار زمین
آیین بی توجه به راهش ادامه میداد
هلنا کمی صدایش را بالا برد:آیـــــیـن بزارم زمین
اما فایده ای نداشت.آیین با پیروزی لبخند میزد و هلنا از عصبانیت محکم به سینه او ضربه میزد.
هلنا-ولم کن ولم کن بزارم زمین نمیخوام برم بالا ولم کن آیین بخدا میکشمت آیین ولم کن.الهی بمیری که اینقدر سنگ دلی.ای بابا.
آیین
از زیرزمین خارج شده بود و به سمت راهروی خروجی میرفت.صدای فریادهای هلنا
توجه همه را جلب کرده بود.وقتی به حیاط رسیدند هلنا را به آرامی روی تخته
سنگی گذاشت و به چهره ی اخموی هلنا که معصوم ترش کرده بود نگریست و خندید
هلنا-درد مرگ نخند رو آب بخندی خنده نداره
آیین-خواهش میکنم عزیزم!
هلنا سکوت کرد.حتی حاضر نبود هوای تازه را با اشتیاق تنفس کند.آیین نفس عمیقی کشید
آیین-هلنای من؟نگاه کن بهم.تو چشام نگاه کن ببین توش چیه؟چی میبینی؟چرا دلت پرازغمه؟چرا باهام حرف نمیزنی؟
هلنا که انگار منتظر حرفی بود تا بی صدا بگرید اشک در چشمانش حلقه زد.آیین چانه اش را بالا گرفت و اشک هایش را پاک کرد
آیین-مگه
نمیدونی تحمل ندارم اشک به چشمات بشینه؟من نمیبینی؟تو تنها نیستی.تا عمر
دارم کنارتم.محافظتم.محافظ قلب و روح و جسمت.غرورم له میکنم و میگم.دیگه
دوریت بسه.من عاشقتم.عاشق قلب پاکت.تا جون دارم کنارتم.نمیزارم غصه
بخوری.نمیزارم گریه کنی.نمیزارم تنها باشی.نمیزارم بترسی.دیگه لازم نیست
تنهایی بری جلو.من تا جون دارم تا نفس دارم پیشتم
صورت هلنا را بین دستانش فشرد و بعد زانو زد و دستانش را گرفت
آیین-قلب مهربونت جایی برام داره؟به کمترین و تاریکترین جا هم راضیم.هلنا؟خانومی؟چرا جواب نمیدی؟
هلنا از حرف های آیین شوکه شده بود.تنها توانست طوری که فقط آیین بشنود زمزمه کند-آره...
آیین بی معتلی لبانش را بر لبان هلنا فشرد و او را به اتاقش برد...
هلنا چشمانش را گشود.چندبار پلک زد و
سعی کرد بیاد آورد که چطور روی تخت اتاقش بدون کابوس خوابیده است.نزدیک
غروب آفتاب بود.چگونه این همه مدت خواب بود!صدای آیین همه چیز را بیادش
آورد آیین-به به!سلام خانوم گل!پاشو بیا!واست وان پر آب گرم کردم.صبح که خوابوندمت!الانم باید ببرمت حمام
هلنا-چی؟ببریم حمام؟
آیین درحالی که او را از تخت خواب بلند میکرد بوسید.گونه های هلنا سرخ شده بود.آیین از دیدن او لبخند زد و زیپ پیراهنش را باز کرد
آیین-پیف پیف!پاشو برو تو وان!
هلنا-ایـــــــــــــــش!برو اونور نگاه نکن من!
آیین-من میرم بیرون هلنا.زود برمیگردم
هلنا
به سمت وان پراز آب گوشه ی اتاقش رفت پیراهنش را درآورد و روی زمین رها
کرد.وارد وان شد و از گرما تنش مور مور شد و آرام آرام جریان خون زیر پوستش
را حس کرد.به سکوتی که فضا را پرکرده بود فکر کرد.وان پر از آب و کف و
گلبرگ های رز بود.
پس
از شستن بدنش از وان بیرون آمد و حوله ی سفید را به دور خود پیچید.خود را
در آیینه نگاه کرد . دستاش ناگهان روی صورتش و گودی زیر چشمانش لغزید.از
خود پرسید"چه بلایی داره سرم میاد؟"
صدای باز شدن در اتاقش او را به خود آورد.آیین در حالی که در دستش لباس شب سورمه ای زیبایی بود وارد اتاق شد.
آیین-سلام خانوم گل!ببین چه لباس شب خوشگلی واست انتخاب کردم؟
هلنا-لباس شب واسه ی چی؟
آیین-تولد ملکه ی مادره!
هلنا-تولد مامان؟چرا یادم نبود...
آیین-تو خودت فراموش کردی چه برسه تولد مامانت!من میرم لباس عوض کنم.زود حاضرشو.
هلنا
لباس را به تن کردوپیراهن دکلته ی بلند و تنگی که همه اندامش را به زیبایی
نشان میداد و برق میزد و دنباله داشت.موهایش را شانه زد و همه را جمع کرد و
بست.عطری انتخاب کرد و سپس در کمدش را باز کرد و گردنبند ریز برلیانی
انداخت.در خیالش سعی داشت خستگی صورتش را با این چیزها جبران کند اما خستگی
که در صورتش موج میزد را همچنان میشد دید.اما باز هم زیبا بود.
آیین با دیدن هلنا او را در آغوش گرفت هلنا که فرصت را غنیمت شمرد دم گوشش زمزمه کرد:آیین؟
آیین-جونم؟
هلنا-امروز صبح ... ما...یعنی چیزه...
آیین انگشتش را روی لب هلنا فشرد
آیین-نه.تو بغلم خوابیدی.همین.وایسا راستی.یه چیز کم داری هنوز.
تاج هلنا را روی سرش گذاشت
آیین-حالا درست شد!ملکه به من افتخار همراهی میده امشب؟
هلنا-بله...
هلنا دستانش را دور بازوی آیین حلقه کرد و با هم به سمت سالن مهمانی حرکت کردند...
باورود هلنا به سالن جشن همه ی
مهمانان با تعجب به او نگاه میکردند.جشن ساعتی پیش آغاز شده بود.صدای
موسیقی تندی فضا را پر کرده بود و دختران و پسران جوان درحال رقص
بودند.مردان میانسال درحال نوشیدن بودند و باهم گپ میزدند.خانم ها هم طبق
معمول غیبت میکردند
هلنا لبخند زد و فکر اینکه آن ها در چه موضوعات بی ارزشی غرق شده اند او را ناراحت میکرد.به آیین نگاه کرد
هلنا-من گرسنمه!
آیین
خندید و او را به سمت میز پر از غذا برد.هلنا برای خود و آیین مقداری کیک و
چای برداشت به مادرش نگریست چهره ی محزونش دل دختر جوان را لرزاند مادرش
غمی را پنهان میکرد که او نمیدانست.آرمیتا در لباس پر زرق و برق نباتی رنگش
و موهای خوش رنگ و چشمان دلربایش بعد از این همه مشقت و سختی همچنان
زیباییش را حفظ کرده بود
در
کنارش راستین او را در آغوش گرفت و درخواست موسیقی ملایمی را داد.صدای
ویولن روح هلنا را نوازش میکرد.پیست رقص خلوت شد و تنها راستین و آرمیتا در
آغوش هم بی صدا میرقصیدند.
هلنا سرش را چرخاند.بهنود و سونیا را کنار هم یافت.نگاه های بهنود به سونیا خاص تر از نگاه دوستانه بود شاید هم عاشقانه!
سونیا
لباس زیتونی رنگ ساده ای به تن داشت و موهای قرمز فرفری اش را باز گذاشته
بود بهنود هم کت و شلوار سفیدی به تن کرده بود ازنظرش چقدر به هم می
آمدند...
آیین-افتخار رقص میدی؟
هلنا-باشه
هلنا
و آیین با قدم های کوتاه خود را به پیست رساندند آیین کمر هلنا را گرفت و
هلنا دستانش را دور گردن آیین حلقه کرد گرمای نفس های آیین را روی گردنش حس
میکرد و هربار دلش میلرزید از اینکه آیین درکنارش بود احساس امنیت میکرد.
ناگهان احساس کرد کسی وارد ذهنش میشود
*قدرت
مطلق گوش کنید.تا چند لحظه ی دیگه افراد یامان با جادو به اینجا حمله
میکنن و شما باید فرار کنید ما نمیزاریم کسی آسیب ببینه.من رئیس موبد قصر
هستم.ما اینجارا در صورتی میتونیم پوشش بدیم که شما نباشین.هلنا گوش
کن.چشمات میبندی فقط همین.
*آخه...یعنی چی؟چی میگین؟
*راهی نداری.
هلنا
از ترس به خود لرزید حالا که فکرمیکرد باید از آیین جداشود دیگران برایش
اهمیتی نداشتند ناخودآگاه آیین را بوسید و بعد صداهای شیطانی فضا را پرکرد
تنها توانست بگویید دوست دارم آیین... و چشمانش را بست
آرام آرام آن صدا ها ناپدید شدند و دوباره موسیقی آرامی را شنید.چشمانش را باز کرد و خود را در آغوش آیین یافت اما...
اما محیط فرق میکرد و آدم ها و طرز لباس پوشیدنشان حتی آیین هم لباسش فرق میکرد
هلنا-آیین؟
آیین-بله؟
هلنا-یامان کجاست؟چرا صداها قطع شده؟اینا دیگه کین؟مادرم کجاست؟
آیین-خانوم دکتر حالتون خوب نیست؟یهو چتون شد؟
هلنا-چی میگی آیین؟من کجام؟
آیین با ناباوری به او نگریست...
سالن بزرگی بود که با رقص نور زیباتر هم شده بود.هلنا وحشت کرده بود
هلنا-من کجام؟مامانم کجاست آیین؟
آیین-هلنا خانوم حالتون باز بدشده؟من فکرکردم بهتر شدین که اومدین تولدم
هلنا-تولد تو؟تولد مامانمه.
مردی
با موهای سفید و چشمهای طوسی سمت هلنا آمد که پدر آیین بود.دکتر سالاری
فوق تخصص مغز و اعصاب بود و بیمارستان فوق تخصصی مغز و اعصاب را تاسیس کرده
بود دست های هلنا را گرفت و گفت:دخترم باز دچار حمله عصبی شدی بیا بریم
بشین روی مبل حالت بهتر شه
هلنا را روی مبل تک نفره ای که از پوست تمساح بود نشاند
هلنا-مامانم کجاست؟کجا رفته؟اینجا کجاست؟
آیین-گوش
کن.پدر و مادرت چهار سال پیش توی تصادف رانندگی جونشون رو از دست دادن و
بعد رفتی آمریکا برای گرفتن تخصصت.الانم آروم باش.چیزی نیست که.
هلنا-رانندگی دیگه چیه؟
تقصیر هلنا نبود.او با این واژه ها کاملا ناآشنا بود.شیرین دوست صمیمی هلنا با تعجب به او نگاه میکرد
شیرین-دکتر سالاری!هلنا ضربه به سرش نخورده؟تا اونجایی که یادمه اون اینطوری نشده بود
هلنا-امروز چه روزیه؟
شیرین-امروز بیست و پنج شهریور سال هزار و چهارصد و هفتاد تولد بیست و هفت سالگی آیینه!
هلنا-هزار و چهارصد و هفتاد؟؟؟؟؟؟؟؟
آیین-من فکر میکنم که تو بهتری برگردی خونه!...
هلنا
دیگر حرف های آیین را نمیشنید فقط میدانست که هفت هزار سال جلو آمده و آدم
های عجیب و غریب و چیزهای جالب و لغات ناآشنا مدام جلوی چشمانش رژه
میروند.
آیین-هلنا حواست به منه؟
هلنا-چی؟
آیین-پاشو خودم ببرمت خونه.میتونی راه بری؟سرت گیج میره؟
هلنا-آره
آیین
جلو تر به راه افتاد.کسی هلنا را نمیشناخت.نمیدانستند او شاهزاده ای است
که از هفت هزار سال پیش آمده تا از دست برده های شیطان در امان بماند.هلنا
پشت سر آیین حرکت میکرد.آیین جلوی ماشین مدل بالایش ایستاد و در را برایش
باز کرد.
هلنا روی صندلی کمک راننده نشست و با خودش گفت"کالسکه های مدرن!"
آیین حرکت کرد و گفت:میگم ماشینت فردا برات بیارن.سوییچش بده به من
هلنا-سوییچ؟چی هست؟
آیین-من و دست انداختی؟فکر کردی اینجا دانشگاهه؟
هلنا-کجا؟
آیین-نه تو انگار واقعا حالت بده!
هلنا-آیین تو من و یادت نمیاد؟
آیین-چرا یادم نمیاد!
هلنا-خب من کیم؟
آیین-خانوم دکتر حقانی متخصص آسم و آلرژی و نقص ایمنی!
هلنا-دکتر یعنی چی؟
آیین-یعنی پزشک.طبیب
هلنا-یعنی من طبیبم؟
آیین-میدونی چیه؟تو زده به سرت بخدا.فردا نرو کلینیک آبروت میره!
هلنا-کلینیک کجاست؟
آیین-واااای!خستم کردی هلنا!
جلوی در ساختمان ویلایی بزرگی ایستاد و چند بار بوق زد تا نگهبان در را باز کند و داخل شد
هلنا-اون چیه میزنی روش صدا میده؟
آیین-بوقه!بوق
هلنا چندبار بوق زد که آیین فریاد زد:بـــــــــــسه هلنا!سرم رفت بچه شدی!
هلنا اخم کرد-بچه خودتی.
آیین-لوس هم شدی.آمریکا بهت خوش گذشته انگار.
هلنا-اینجا خونه ی منه؟
آیین-پس
خونه ی منه!آره دیگه!ماشاا... اینقدر بهت ارث و میراث رسیده که ده ها نسل
بعد تو اگه کار نکنن هم شاهانه زندگی میکنن.من که همیشه مونده بودم عمو و
خاله چطور اینهمه پول دارن.بابام میگه اونا نسلشون بر میگرده به شاهان
قاجار!
هلنا-پس تو میدونی شاه یعنی چی؟
آیین که دیگر حرص میخورد گفت:پاشو برو بخواب بلکه مخت برگرده سرجاش!شب بخیر
هلنا از ماشین پیاده شد و با استقبال مرد کچل میانسالی که کت و شلوار مشکی پوشیده بود روبرو شد.
-سلام خانوم.مهمانی چطور بود
هلنا-بدترین مهمانی عمرم بود.کجا باید استراحت کنم
مرد با تعجب به هلنا نگاه کرد و گفت:طبقه ی چهارم.اتاق وسط.
هلنا-اینهمه پله باید برم بالا؟
-خیر.من آسانسور زدم.بفرمایید
در آسانسور باز شد و در طبقه ی چهار ایستاد.
هلنا خود را بی توجه به اتاق به تخت رساند و پیراهنش را درآورد و به خواب رفت...
هلنا چشمهایش را باز کرد و به ساعت نگاه کرد.ساعت هفت صبح بود.تلفن روی پاتختی اش را برداشت و عدد دو که مخصوص آشپزخونه بود را گرفت.
-صبح بخیر خانوم
هلنا-بیبی گل برام پن کیک و شکلات صبحانه و قهوه و آب پرتقال بیار تو استخر.
-چشم خانوم
تلفن
را گذاشت و با بی حوصلگی از تختش بلند شد.و به سمت دستشویی اتاقش رفت.بعد
از نیم ساعت در حالی که موهایش را باز گذاشته بود و حوله به تن داشت سوار
آسانسور شد و به طبقه ی پنجم رفت.
صبحانه
ای که سفارش داده بود روی میز چیده شده بود.ترجیح داد اول آب پرتقالش را
بنوشد و سپس شنا کند.هلنا عاشق آب پرتقال بود احساس تازگی میکرد.وقتی آب
پرتقالش تمام شد موسیقی لایت را روشن کرد و شیرجه زد.
پس از کمی شنا کردن وقتی به سطح آب آمد سروصدایی را شنید و کنجکاوانه به در نگریست.
آیین و آلبرت باهم بحث میکردند
آلبرت-آقای دکتر سالاری شما اجازه ندارین به استخر برین
آیین-تو کی هستی تعیین تکلیف میکنی.من باید هلنا رو ببینم
آلبرت-من به شما هشدار میدم آقا
آیین بی توجه به حرف های آلبرت داخل محوطه ی استخر شد
آیین-به به.سلام!خانوم دکتر حقانی!میبینم که خوش میگذره.به این مردک بگو بره گم شه مخم خورد
هلنا پوزخندی زد
-تو مخم داشتی من نمیدونستم دکتر!آلبرت مرخصی.برو
آلبرت دپرس از محوطه خارج شد
هلنا-پسره ی نفهم!سرصبحی اومدی ریخت نحست ببینم که چی بشه؟
آیین-میبینم که مخت برگشته سرجاش.ماشینت آوردم.خواهش میکنم
هلنا-ماشین من دست تو چیکار میکرد؟
آیین-به به!دیشب با ماشین من اومدی خونه چون حالت خوب نبود
هلنا به شب گذشته فکر کرد اما چیزی را بیاد نیاورد.تنها صحنه ای که یادش بود رقصیدن با آیین بود
هلنا-چرا از دیشب چیزی یادم نیست؟من غلط کردم که با تو اومدم خونه.آدم قحط بود؟
آیین درحالی که به سینه های هلنا خیره شده بود گفت
-اونو ول کن!اینارو بچسب!تو چه جیگری شدی واس خودت رفتی آمریکا!
هلنا-عوضی!میکشمت.صبرکن بیام بیرون.اول صبحی اومدی چشم چرونی!چشات درمیارم
آیین درحالی که قهقهه میزد سرتا پای هلنا را دید میزد
آیین-حوله بپوش سرما نخوری جوجو!
هلنا-آیین خفه میشی یا خفت کنم؟
آیین تو زورت به من نمیرسه بچه
هلنا فنجون قهوه را از روی میز برداشت و روی کت و شلوار اسپرت سفید رنگ آیین ریخت
آیین-چیکار کردی تو؟
هلنا-حقت بود
آیین-گفتم چه غلطی کردی؟
هلنا-به تو ربطی نداره!
آیین-بخدا میکشمت.
عصبانی
به سمت هلنا رفت هلنا از ترس به عقب حرکت میکرد و درنهایت به دیوار
خورد.آیین به قدری به او نزدیک شده بود که نفس های تندش روی پیشانی هلنا
میخورد.لحظاتی بعد آروم شد.هلنا که میلرزید چشمانش را بسته بود
آیین-نباید اونکارو میکردی.هرچقدر ازم متنفر باشی!
هلنا حتی نمیتوانست حرف بزند
آیین-جوجو
بلای ترسو!ما ساعت دوازده حرکت میکنیم بریم سمت چالوس ویلای بابا
اینا.مامان گفت توام بیا.تنهایی این چند روز تعطیلات.ساعت دوازده جلو در
خونه میبینمت!باشه؟
هلنا-باشه!چقدر ترسناک شدی.قلبم اومد تو دهنم.کیا هستن؟
آیین-نمیدونم.من بیکار نیستما واست صبرکنم.جاده هم عوض شده نمیشه تنهایی بیای.فعلا
با
رفتن آیین هلنا هم صبحانه اش را کامل خورد و وسایلش را جمع کرد.کت و شلوار
شکلاتی پوشد و کفش پاشنه بلند عروسکی.کمی آرایش کرد و موهایش را باز
گذاشت.به بیبی گل و آلبرت سفارش کرد که تا سه روز برنمیکردد.یکی از ماشین
های اسپرتش را سوار شد و به سمت خانه ی دکتر سالاری حرکت کرد.
تمام مدت به این فکر میکرد که چرا چیزی از دیشب یادش نمانده است.
وارد حیاط شد.چهار ماشین دیگر هم بودند.دوستش شیرین و پدر و مادرش.پدر و مادر آیین.یکی از دوستان پدرش دکتر عسگری . آیین و پارسا.
با
دیدن پارسا ضربان قلبش تند شد و نفرت تمام وجودش را فراگرفت.از ماشین
پیاده شد و با همه سلام و علیک کرد و بالاخره نوبت به آیین رسید
هلنا-که
تو نمیدونی کیا میان آره؟تو میدونستی پارسا میاد و به من نگفتی آیین؟من
باور کنم نمیدونستی دوست صمیمیت میاد؟هـــــــــــــــــــ ـا؟
آیین-تلافی صبحه.
پارسا که کنار آیین ایستاده بود با شرمندگی سلام کرد که هلنا عصبانی تر شد
هلنا-سلام آقای دکتر.حال شما چطوره؟رزا جون چطورن؟
پارسا-هلنا من...
هلنا-کوفت هلنا.درد هلنا.مرگ هلنا.عوضی آشغال پست خیانت کار.
به سمت دکتر سالاری بزرگ رفت
هلنا-آقای دکتر با اجازه من برگردم
-چرا دخترم؟کجا بری؟
هلنا-من با این مرتیکه ی هرزه جایی نمیرم.
-دخترم آروم باش.عیبی نداره.بیا بریم
هلنا-چرا
دعوتش کردین؟چرا من و دعوت کردین آخه؟شما که میدونین حالم بد میشه.شما که
میدونین چه بلایی سرم آورد.شما که میدونین چطور زندگیم سیاه کرد.چطور پدر
مادرم به کشتن داد.من میرم
هلنا نفس نفس میزد و تپش قلبش را حس میکرد هنوز به ماشینش نرسیده بود که تعادلش را از دست داد...
هلنا توی مطب اخرین مریض روز دوشنبه اش را ویزیت میکرد که تلفن اتاقش زنگ خورد -خانوم دکتر از مغازه ی تابلو فروشي محمدی با شما کار دارن
-وصل کن
-الو سلام خانوم دکتر
-سلام آقای محمدی.چطورین؟
-مرسی خانوم دکتر.اون تابلو فرش که سفارش دادین حاضر شده
-باشه میام میگیرم.ممنون.
-خداحافظ
هلنا
باورش نمیشد که دو هفته ی دیگر ازدواج خواهد کرد با مردی که با تمام وجودش
عاشقش بود.با پارسا.اینقدر خوشحال بود که این روزهای اخیر خنده از روی
صورتش محو نمیشد.
بعد از ویزیت آخرین مریض به سمت مغازه حرکت کرد.ماشینش را پارک کرد و داخل مغازه شد
-سلام خانوم حقانی.خوش اومدین.بفرمایین.ازاین طرف
-وای!چقدر قشنگ شده.دستتون درد نکنه.
-بفرستم دم خونه؟
-نه.بگین بزارن تو ماشین خودم میبرم.
-چشم
-اینم چک روز برای فرداس.بفرمایین.
-ممنون.قابلی نداشت.
-خواهش میکنم.خداحافظ
هلنا
به سمت خونه ی آیندش که قرار بود با همسرش زندگی جدیدی را آغاز کند راه
افتاد.تابلو فرشی که خریده بود عکس خودش با پارسا بود که در آتلیه گرفته
بودند.دوست داشت این تابلو را توی اتاق خوابشان نصب کند
در را با ریموت باز کرد و وارد خانه شد.به سختی تابلو را داخل آسانسور گذاشت و طبقه ی چهل که آخریت طبقه بود را فشار داد.
کلیدش را در آورد و در را باز کرد که چیزی را دید که تابلو از دستش افتاد و شکست.
باورش
نمیشد.پارسا نامزدش کسی که با تمام وجود دوستش داشت را روی مبل تو ی حال
با دختری جوان در حالی که برهنه بودند و لباسی برتن نداشتند دیده بود که با
ولع یکدیگر را میبوسیدند.
هلنا-عوضی آشغال.حرمت این خونه رو نگه نداشتی.دیگه همه چیز تموم شد
نفهمید
چگونه سوار آسانسور شد و ماشین را از پارکینگ بیرون آورد و چطور در اتوبان
حرکت میکرد.اون صحنه ی وحشتناک در جلوی چشمانش رژه میرفت.مردی که ادعای
عشق میکرد چگونه توانسته بود در خانه ی عروسش با زنی دیگر رابطه برقرار
کند.به فکر فرو رفت و حواسش پرت شد و وقتی سرش را بلند کرد کامیونی را دید
که به سمتش می آید و دیگر نفهمید چه شد...
پدر و مادر هلنا داشتند از ویلای لواسان برمیگشتند و حسابی شاد بودند که کل روز را بدون مشغله در کنار هم سپری کردند نسترن-علی زنگ بزن به هلنا بگو داریم میایم خونه نگران نشه بچم
علی-نسترن خانوم اگه پرسید کجا بودین من چی بگم آخه؟بگم از صبح تو ویلا عشق بازی میکردیم!
نسترن-لازم نکرده تو زنگ بزنی خودم میزنم
علی-نسترن ...نسترن خانوم...خانومی...خوشگلم...
نسترن-چیه سرم بردی علی!
علی-عاشقتم خانومی
نسترن-هیــــــــــس!داره زنگ میخوره
بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...
صدای مردی از پشت تلفن اومد-الو؟الو؟خانوم؟شما مادر این دختر بیچاره این؟
نسترن از شنیدن صدای مرد هول شده بود
نسترن-من مادر دکتر حقانیم.هلنا حقانی
مرد-خانوم ما وسط اتوبانیم.یه کامیون زده به ماشین دخترتون.انگار تموم کرده
نسترن-چی؟صدات نمیاد؟هلنا چیشده؟
مرد-خانوم دخترت مرده.خودت و زودتر برسون
علی-چی میگه نسترن؟کیه؟
نسترن-هلنا...هلنا...تصادف کرده مرده...هلنا
علی بده من گوشی رو نسترن
گوشی از دست نسترن به کف ماشین میفته و علی خم میشه که گوشی رو بگیره که صدای جیغ نسترن فضارو پرمیکنه
نسترن-عـــــــــــــلی!مواظب باش...
.
.
.
چهل و دو روز بعد
صدا
های نامفهومی را میشنید و نور شدیدی چشمانش را میزد.به زحمت چشم هایش را
باز کرد و چهره های آشنا را دور تختش در آی سی یو بیمارستان یافت.گلویش
میسوخت و خشک شده بود اما همه ی توانش را جمع کرد تا حرف بزند
-مامان بابا کجان؟
دکتر سالاری به سمتش آمد
-میان دخترم.میان پیشت.
دوباره همون صحنه همون روز جلوی چشمانش رژه رفت و با دیدن چهره ی پارسا جیغ کشید
-این عوضی آشغال پست فطرت آدم فروش اینجا چه غلطی میکنه؟واس چی اینجاس؟
-دخترم نامزدته خب.آروم باش
-نامزدمه؟نامزدم
بود.بهشون نگفتی چه غلطی کردی؟الان میگم.من بدبخت رفتم توی خونمون و دیدم
آقا با یه زن دیگه در حال عشق بازیه!گــــــــمشو بیرون
پارسا-هلنا من همه چیو توضیح میدم واست
-برو گمشو بیرون.تا عمر داری پیشم نـیـــــــــــا
درد شدیدی را توی سرش حس کرد و بعد دید که آیین به او آرامبخش قوی تزریق میکند...
یک ماه بعد
هلنا
چمدانش را دم در اتاقش گذاشت و از خونه ی پدریش خداحافظی کرد.به عکس بزرگ
سه نفری با پدر و مادرش نگریست و اشک در چشمانش حلقه زد.وارد ماشین شد
-من و ببر کلینیک آلبرت
-چشم خانوم
به
شهری مینگریست که باید ازش خداحافظی میکرد.پس از بیست دقیقه ماشین جلوی در
ورودی ایستاد.و پارچه های سیاه را دید که دیوارهای کلینیک را به عزا
نشانده بودند.
بی
توجه به همه کس و همه چیز مستقیم به سمت اتاق آیین حرکت کرد.حتی در نزد و
بی هوا در را گشود.آیین با دیدن هلنا رنگش پرید و رو به خانوم جوان که
مریضش بود گفت -بفرمایین آزمایش بدین برام زود بیارین ببینم.
با
رفتن زن هلنا در را کوبید.آیین او را در لباس سرتاپا مشکی برانداز
کرد.هلنا توری که صورتش را پوشانده بود برداشت و درحالی که سعی میکرد آروم
باشد گفت
-آیین من
دارم میرم.من اومدم بهت بگم تو خیلی نامردی.آیین همش تقصیره تو بود
بخدا.من بهت اعتماد کردم.قبل اینکه بهش جواب بله بدم ازت بارها پرسیدم چجور
پسریه؟.گفتی عالیه.گفتی دوستته.گفتی عاشقمه.من احمق فکرنکردم دوست تو مثل
خودته دیگه.
آیین-هلنا
من دیر فهمیدم این دختره رزا ازش اویزون شده.نامزد کرده بودین.بهش گفتم
اونم گفت که رزا رو ول میکنه.قسم خورد.من هم نخواستم یک زندگی رو بهم بزنم.
هلنا-زندگی
رو نابود کردی.پدر و مادرم واس این مردن.من واس این بی کس شدم.یتیم
شدم.دنیا رو سرم خراب شد.و دارم میرم از اینجا.فقط میخوام بگم ازت متنفرم
آیین متنفرم.هیچوقت نمیبخشمت.هیچوقت.متنفرم.
هلنا در حالی که گریه میکرد از میان جمعیت رد شد و خود را به ماشین رساند و روانه ی فرودگاه شد...
هلنا از صدای موسیقی ماشین بلند شد و دید که روی صندلی پشت خوابیده بود.چشماش رو مالید و به آیین که داشت رانندگی میکرد اخم کرد
هلنا-بد تلافی کردی آیین!حاضربودم لباست بشورم اما اینطور تلافی نمیکردی!
آیین-مطمئن باش نمیزارم حتی بهت نزدیک بشه.قول میدم.
هلنا-مگه چیشده؟
آیین-پسره یه ... خورده
هلنا-یعنی چی؟درست حرف بزنم بفهمم.
آیین-میگه دوسش دارم.میگه میخوام جبران کنم.میگه غلط کردم.
هلنا-غلط کرده.همه چیزم ازم گرفت حالا بفکر جبران افتاد.حال و حولش کرده الان چرت میبافه؟
آیین-باشه.آروم باش خانومی.دیگه اجازه نمیدم چیزی بشه
هلنا-تازه غیرتی شدی آقا آیین؟چرا اون موقع یادت نبود باید بهم چیزی بگی حقش بزارم کف دستش؟
آیین-توروخدا هلنا.بس کن.هنوز اون روز تو کلینیک یادمه.داریم میرسیم دیگه.میخوای خوش بگذرونی.
هلنا کیفش باز کرد و آینه ای بیرون آورد.موهاش رو بست و آرایشش که پاک شده بود رو درست کرد و بالاخره به ویلا رسیدند.
مادر
آیین مریم جون ناهار رو توی تراس بزرگ ویلا اماده کرده بود.آیین و هلنا
وارد تراس شدند و هلنا رنگش پرید وقتی دید که دوتا صندلی بیشتر خالی نیست
که یکیش روبروی پارسا بود.
آیین
دست هلنا رو گرفت و روبروی شیرین نشوند و خودش هم روبروی پارسا نشست.احساس
عذاب وجدان میکرد.احساس میکرد درقبال هلنا کوتاهی کرده که اون به این روز
افتاده.
و باز هم
خشم کل وجودش گرفت با خودش گفت "من هرچقدر هم بد باشم تاحالا اینکار با هیچ
دختری نکردم تاحالا اینطور زندگی کسی رو بهم نریختم من مثل پارسا نیستم"
همگی
سر میز بگو و بخند میکردند به جز هلنا و آیین و پارسا که هرکدام در افکار
خودشان سیر میکردند.بعد از ناهار هلنا لباسش را عوض کرد تا به پیاده روی
برود آیین هم درحال چک کردن ایمیل هاش بود و اصلا حواسش به کسی نبود.
هلنا
بی سروصدا از ویلا خارج شد و به سمت باغ رفت.از اینکه دوباره در وطنش بود و
میتوانست هوای تازه ی چالوس را تنفس کند خوشحال بود.به انتهای باغ رسیده
بود که به جنگل ختم میشد صدایی را شنید"هلنــا هلنـــــــــا"
برگشت
و تمام اطراف را نگاه کرد اما کسی نبود احساس کرد خیالاتی شده وقتی روی
درخت موجود زشت و عجیب سیاه رنگی را دید که چشمانش زرد رنگ بود.چندبار
چشمانش را مالید و وقتی چیزی ندید مطمئن شد خیالاتی شده که دوباره کنار
گوشش اسمش رو شنید که باعث شد جیغ بزند
پارسا که دستپاچه شده بود و سعی میکرد نخندد سلام کرد
هلنا-تو بودی من و صدا میزدی؟
پارسا-من تازه صدات کردم
هلنا-خیلی بیجا کردی.من با شما حرفی ندارم دکتر.
هلنا وقتی برگشت تا برود پارسا دستش را گرفت و او را به سمت خودش کشید پیشانی هلنا را بوسید و گفت:دلم واست تنگ شده بود خانومی
هلنا-ولم کن عوضی ولم کن بزار برم ولم کن توروخدا ولم کن دست از سرم بردار
آیین-چه غلطی میکنی پارسا؟
پارسا
که جا خورده بود از هلنا فاصله گرفت آیین عصبی تر شد که باعث شد هلنا به
هق هق بیفتد بعد از چند لحظه دست به یقه شده بودند و آیین پارسا را روی
زمین هل داده و مشتی نثار صورتش کرد.
هلنا خود را در اغوش آیین انداخت و التماس گونه گفت:آیین نکن توروخدا من میترسم
دیگر هق هق هلنا به گریه تبدیل شده بود و آیین با دیدن وضعیت هلنا کوتاه امد و به جمله ای بسنده کرد
آیین-گوش کن.نزدیک این دختر بشی بار دیگه بهت رحم نمیکنم.شانس آوردی
وقتی
وارد ویلا شدند همه با دیدن بینی خونی پارسا و حالت برافروخته ی آیین و
گریه ی هلنا حدس زدند که اتفاقی افتاده.اما هرکدام بی توجه به بقیه به اتاق
هایشان پناه بردند.