رمان عشق شیطان3
آيين با خود فكر كرد"من بدون هلنا نميتونم".زيرلب ترانه اي را زمزمه كرد:
درگير روياي توام
من و دوباره خواب كن
دنيا اگه تنهات گذاشت او من و انتخاب كن
دلت از آرزوي من انگار كه بي خبر نبود
حتي تو تصميماي من چشمات بي اثر نبود...
هلنا دستان آيين را محكمتر فشرد چشمانش را بست و سعي كرد كنترل اوضاع را
به دست بگيرد.فشار دست هلنا ناباورانه بود.آيين حس ميكرد كه استخوان هاي
دستش درحال خرد شدن است.هلنا چشمانش را گشود.لرزه ها و تكان ها،قدرت و لذت
تمام شده بود.فرحزاد تمام توانش را از دست داده بود به ديوار ترك برداشته
تكيه داد
هلنا خود را در آغوش آيين يافت.نگاهي به دست قدرتمند آيين كه كبود شده بود
انداخت.هلنا باور نميكرد كه آيين مرگ را به جان خريده است تا در تمام لحظات
در كنارش باشد.با دستانش موهاي راستين را از صورتش كنار زد و لبانش را به
گوش او نزديك كرد و گفت:ميخوام ببرمت يه جاي قشنگ،دور از همه مشكلات ،جايي
كه تا حالا نديدي
چشمانش را بست و آن گل زار را تصور كرد همان دشتي كه صبحگاه از آن عبور كرده بود.تونل سفيدي به سمتشان آمد گويي آن هارا بلعيد
هلنا چشمانش را باز كرد و خود را درآغوش آيين در دشت يافت.آيين حيرت زده
خود را در مكاني يافت كه تا به حال مانندش را نديده بود.گرماي دست هلنا او
را به خود آورد.بوسه هاي آتشين هلنا بر روي دست شكسته اش التيام بخش بود و
او را به هيجان مي آورد.هلنا روسري پولك داري كه به گيسوان بلندش بسته بود
باز كرد و دست آيين را بست.صداي زيباي هلنا سكوت را شكست
هلنا-آيين؟
آيين-جونم؟
هلنا-واسم اون آهنگ و ميخوني؟
آيين روي سبزه ها دراز كشيد هلنا سرش را روي سينه ي آيين فشرد آيين موهايش را نوازش ميكرد
:
درگير روياي توام
من و دوباره خواب كن
دنيا اگه تنهات گذاشت تو من انتخاب كن
دلت از آرزوي من انگار كه بي خبر نبود
حتي تو تصميماي من چشمات بي اثر نبود
خواستم بهت چيزي نگم تا با چشام خواهش كنم
درهارو بستم روت تا احساس آرامش كنم
باور نميكنم ولي انگار غرور من شكست
اگه دلت ميخواد بري اصرار من بي فايدس
هركاري ميكنه دلم تا بغضم پنهون كنه
چي ميتونه فكر تورو از سر من بيرون كنه
يا داغ رو دلم بزار يا كه از عشقت كم نكن
تمام تو سهم منه به كم قانعم نكن
(انتخاب-شادمهر عقيلي)
هلنا مقابل آينه قدي بزرگي ايستاده بود و با غرور به خودش ميباليد.
پيراهني فيروزه اي از جنس ساتن به تن داشت كه دكلته بود و بالاتنش با پولك
هاي زيبايي كار شده بود و دامن پفي پيراهن كه با توري كه برق ميزد از سادگي
خارج شده بود.به راستي بدن جذاب هلنا را بي نقص نشان ميداد.
آرميتا و راستين و آيين وارد اتاق شدند.هلنا موهاي مشكي بلندش را از روي
صورتش كنار زد زيبايي هلنا هر سه را هيجان زده كرد.آرميتا در جعبه ي كوچكي
را گشود و گردنبند الماسي را بيرون آورد و به گردن هلنا انداخت.الماس روي
سينه هاي درشت و سفيد هلنا جلوه ي ديگري داشت.
هلنا دستانش را در بازوان قدرتمند آيين قفل كرد و به موازات راستين و مادرش
از در خارج شدند.حياط سرسبز با درختاني پر از شكوفه بود و آب نمايي در وسط
حوض قرار داشت.شاه ديميتري و سوزان براي بدرقه شان آمده بودند.ديميتري
دستان ظريف هلنا را بوسيد و بعد از تأكيد بر حضورش در مهماني امشب كه به
مناسبت بازگشت ملكه آرميتا و پرنسس هلنا برپا ميشد آن ها را به مقصد فرستاد
هلنا و آيين در كالسكه اي جدا از آرميتا و راستين نشسته بودند.هلنا با
كنجكاوي به آيين مينگريست به طرز شگفت آوري جذاب شده بود.كت و شلوار سورمه
اي رنگ به تن داشت سه دكمه ي نخست پيراهن سفيدش باز بود كه عضلاتش را به
نمايش ميگذاشت و برعكس هميشه ته ريش هم نداشت توازني كه رنگ سبز چشمان آيين
با لباسش ايجاد ايجاد كرده بود هلنا را به وجد آورد
هلنا در طول راه حرفي نزد و به جاده خيره شده بود و در فكر فرو رفته بود
حتي سنگيني نگاه آيين هم حس نميكرد.به تدريج با سنگين شدن پلك هايش به خواب
عميقي فرو رفت...
با تكان هاي راستين چشمانش راگشود و غرغركنان گفت:باز چيشده؟بزار بخوابم!
آيين-پاشو رسيديم خوابالو ي خوشگل!
هلنا بار ديگر با ديدن قصر باشكوه پدرش در فكر فرو رفت.قصر داراي برج هاي
متعدد بود و برجي بلند تر از بقيه كه با معماري خاص و متفاوتي ساخته شده
بود به چشم مي آمد.جمعيتي عظيم از مردم پشت دروازه هاي ورودي قصر ايستاده
بودند تا شاهزاده ي گمشده را ببينند.هلنا فرياد زد :نگه دار
كالسكه توقف كرد آيين با تعجب پرسيد:چيزي شده؟
هلنا:نميبيني اومدن تا من ببينن! و بدون اينكه اجازه ي اعتراض بدهد از
كالسكه پياده شد.لحظاتي سكوت حكم فرما شد.اما به تدريج صداي پچ پچ و دست
مردم سكوت را شكست.هلنا با مهرباني به مردم سرزمينش كه سال ها با افسانه اش
زندگي كرده بودند،نگريست.
پسركي كه بنظر چهارساله مي آمد با شاخه اي گل به سمت هلنا دويد و خود را در
آغوشش انداخت.هلنا با خوشحالي پسرك را بوسيد و شاخه ي گل را از او گرفت و
سوار كالسكه شد.
هلنا و آيين از روي فرش قرمز پهن شده رد ميشدند.سالن
بزرگ قصر پر از جمعيت بود كه با نگاهي پر از سوال به هلنا
مينگريستند.ديوارها با عكس هاي خاندان سلطنتي پرشده بود.لوسترهاي بزرگ و
بلورين زيبايي چشم گيري داشت.سه تخت جواهرنشان زيبا در انتهاي سالن ديده
ميشد.هلنا مادرش را ديد كه بر روي يكي از آن ها نشسته است و لبخند ميزد
مردي ميانسال با كت و شلواري سفيد كه با مدال هاي افتخار تزئين شده بود به سمتش آمد و تعظيم كرد
باربد-شاهزاده از ديدنتون خوشحالم.من شاه باربد هستم.خواهش ميكنم اجازه بدين تا تخت همراهيتون كنم
هلنا-البته.
قدم هاي آهسته و كوتاه بر ميداشت و به مادرش مينگريست.سرانجام روي بلندترين
تخت نشست.تخت از جنس مخمل قرمز بود كه دسته ها و پايه هايي از طلا داشت و
با جواهر تزئين شده بود.
زن جواني كه تاج سلطنتي را حمل ميكرد به سمت ملكه آرميتا آمد.ملكه تاج را
برداشت.تاج پر از الماس هاي ريز و درشت بود كه درخشندگي خيره كننده اي
داشت.تمامي افراد داخل سالن زانو زدندو ملكه با لحني استوار سخن گفت:من
ملكه آرميتا همسر باراد شاه از همين حالا اعلام ميكنم شاهزاده هلنا تنها
وارث و فرزند وي ملكه ي مشرق زمين است.
آرميتا با لبخند تاج را بر سر هلنا گذاشت.هلنا احساس خفگي ميكرد او ميدانست كه وظيفه ي سنگيني تا عمر دارد به او واگذار شده.
نديمه اي كنار گوشش زمزمه كرد:بانو اجازه ميدهيد كه اشراف زادگان و حاكمان هداياي خودشون رو تقديم كنند؟
هلنا-بله
صداي دربان به گوش ميرسيد:شاه ديميتري به همراه همسرش
هلنا با ديدن ديميتري اميدي دوباره ميگيرد و لبخند ميزند.سرباز در جعبه اي
را باز ميكند كه پر از مرواريد است و نشان ميدهد.هلنا سرش را تكان ميدهد و
قبول ميكند.هدايا به ترتيب باز ميشوند حاكمان و اشراف زادگان اداي احترام
ميكنند اما هلنا در افكار خود غرق شده است.صداي باربدشاه او را از افكارش
بيرون ميكشد
-از خودتون پذيرايي كنيد امشب شب بزرگيه!
بعد به سمت هلنا آمد: افتخار اولين رقص به من ميدين؟
راستين با طعنه گفت:باربد خان هلنا با قاتل پدرش نميرقصه!
هلنا:پدر!اين حرف مناسب نبود.بس كنين لطفا.من قبول ميكنم
هلنا نميدانست كه چه احساسي بايد نسبت به مردي كه پدرش
را كشت داشته باشد.و بي اعتنا خود را با حركات باربد هماهنگ ميكرد و منتظر
تمام شدن آهنگ ماند.ميدانست كه دارد تظاهر ميكند خوشحال است و دستپاچه شده
است.ميدانست بي تجربه است و حدس ميزد كه فقط مهره اي براي اجراي دستورات
مادرش است.
او دوست داشت آزاد باشد.خودش براي آينده و سرنوشتش تصميم بگيرد.او حس
نميكرد كه متعلق به اين همه تجملات است دوست داشت آزاد باشد.در دل طبيعت
باشد.غم در چشمان سياهش موج ميزد و اين را كسي جز راستين نميفهميد.دختر
خوانده ي نازنين او شادابي أش را از دست داده بود.مثل گذشته نميخنديد.حتي
ديگر حوصله ي تيراندازي نداشت.ملودي هاي پيانو كه براي نواختن برميگزيد بوي
غم ميداد و احتمالا با ورودش به قصر اوضاع وخيم تر ميشد.
آهنگ تمام شد.باربد دستان هلنا را بوسيد و لحظه اي نگاهش با او يكي شد.هلنا
احساس سنگيني ميكرد.حس كرد چيزي ميتواند او را آزار دهد كه در چشمان باربد
پنهان شده است.به عكس پدرش نگريست.دوست داشت او در كنارش باشد تا به درد
هاي روحش التيام بخشد.هلنا صداهايي ميشنيد.نامفهوم و وحشتناك بودند.حسش
ميگفت بوي شيطان ميدهد.به چهره هاي ديگران مينگريست اما انگار آن ها چيزي
نميشنيدند.
صداي مهيب برتن ظريفش لرزه انداخت از ترس مو بر تنش سيخ شد تعادل نداشت
احساس ميكرد كسي بر ذهنش تسلط دارد .روي پله ها نشست و سرش را ميان دستانش
گرفت درد شديدي تمام سرش را گرفته بود حتي نميتوانست سخن بگويد و كمك
بخواهد.حس تنهايي وجودش را تسخير كرد.گويا هيچكس حواسش به او نبود.دنيايش
محو شد و صحنه هايي از جلوي چشمانش رد ميشدند.
يامان را ميديد كه آتشي به شكل ستاره درست كرده است
.مادرش،راستين،برايان،آيين و دختري با موهاي قرمز در ضلع هاي مثلث به چوبي
بسته شده بودند و آتش گرسنه به سمتشان مي آمد با دريده شدن لباس آرميتا
جيغش را شنيد و بار ديگر بر خود لرزيد.هلنا سعي ميكرد كه كنترل ذهنش را
بدست گيرد اما نميتوانست .آتش به گيسوان دختر سرخ مو رسيد و گر گرفت.ناگهان
مه غليظي اطراف را پوشاندو ديگر چهره ها را نميديد فقط صداي خنده هاي
شيطاني را ميشنيد با صداي جيغ دختر سرخ مو بيتاب شد و برخواست.در بيداري
كابوسي وحشتناك به سراغش آمده بود
اشك از چشمانش سرازير شد .طاقت ديدن شكنجه ي عزيزانش را نداشت.آتش
،دود،مه،شيون ... .به سمت در دويد.مردمي كه غرق در شادي و سرمستي بودند حال
با دلهره به بانويشان كه با تمام قدرت ميدويد و به جنگل پناه ميبرد
مينگريستند.
هلنا بي توجه به مه غليظي كه جنگل را پوشانده بود ميدويد
حتي متوجه زخم هايي كه شاخ و برگ هاي تيز درختان بر روي پوست حساسش ايجاد
كرده بودند نشد.بي اعتنا به راهش ادامه ميداد و زمزمه ميكرد:دست از سرم
بردارين توروخدا دست از سرم ور دارين ولم كنين بزارين آروم باشم
دوباره صداي جيغ در گوشش پيچيد و بر سرعتش افزود التماس هاي بي اثرش سكوت مهيب جنگل را ميشكست
آيين و راستين و بهنود ناباورانه به دنبال هلنا بودند اما به نظر ميرسيد كه
او از آن ها خيلي دور شده است با نا اميدي و نگراني قدم بر ميداشتند و
نميدانستند چه اتفاقي افتاده است.باورشان نميشد چگونه حواسشان به هلنا
نبود.بي هدف و بي خبر از اتفاق شومي كه به سراغشان مي آمد به جستجو ادامه
دادند
هلنا هرچه تلاش ميكرد نميتوانست كابوس لعنتي را متوقف كند.پيراهن زيبايش
پاره شده بود.به دره اي رسيد كه آن سويش دريايي خروشان ديده ميشد.موج هاي
دريا خشمگينانه به صخره ها تازيانه ميزدند.آن صداهاي وحشتناك دست از سرش بر
نميداشتند.ساعت ها به اميد رهايي از آن دويده بود و حال خسته و بي رمق و
بي پناه بر پرتگاهي ايستاده بود
چهره ي مهربان پدرش را به ياد آورد و دلتنگ تر شد.كفش هايش را كه لاشه اي
بيش از آن نمانده بود درآورد.به دريا نگريست.چشمانش را بست و از پرتگاه
پريد فكر رهايي بر ترسش چنگ انداخته بود و او خودش را طعمه ي مرگ كرده
بود.موج هاي سرد و خشمگين دريا به سنگ و صخره رحم نميكردند چه برسد به تن
حساس و ظريف هلنا.لحظاتي نگذشت كه آب او را در خود فرو برد.هلنا پدرش را
ميديد دستش را سمت او دراز كرد.ديگر هيچي برايش مهم نبود.ريه هايش از آب پر
ميشد و او تلاشي براي نجات نميكرد.
ثانيه اي نگذشت كه او پلك هايش را بست و خود را تسليم مرگ كرد...
اشک در چشمان راستین حلقه زده
بود.احساساتش در یک قطره اشک خلاصه شده بود.قطره اشکی که باارزش تر از هزار
بار شیون بود.با تصور نبودن هلنا حس میکرد که قسمتی از وجودش را گم کرده
است.هلنا دختر زیبای او چطور میتوانست در این جنگل پر از وحشت دوام بیاورد.
آیین
با شنیدن صدای موج های خروشان دریا و منظره ی طلوع آفتاب لبخندی بر لبانش
نشست آرامشی را در وجودش شعله میکشید که لذت بخش بود.با دیدن کفش های زوار
دررفته ی هلنا مو بر تنش سیخ شد.لحظه ای قدرت تکلمش را از دست داد و افکار
شومی به ذهنش هجوم آوردند.صدای بهنود او را از دست افکارش نجات داد
بهنود:این پرتگاه ریزش داره؟چند لحظه پیش صدای پرت شدن چیزی تو آب رو شنیدم.مراقب باش آیین.
آیین کفش هایش را درآورد و به نوبت به کت و پیراهنش رسید.نور خورشید عضلاتش را جلوه ای خاص بخشید.
بهنود:آیین چیکار میکنی؟
آیین
بدون پاسخ دادن در آب شیرجه زد.آب به قدری سرد بود که احساس کرد خون در
بدنش منجمد میشود.چشمانش را باز کرد.سوزشی را حس میکرد اما اهمیتی
نداشت.چیزی را نمیدید که ناگهان درخشندگی جواهری نظرش را جلب کرد.
گردنبند
کوچک الماس هلنا در آب میدرخشید و هلنا بی هیچ مقاومتی به قعر دریا سقوط
میکرد.آیین با غلبه بر نیروی آب خود را به هلنا رساند.به سختی به سطح آب
شنا میکرد گویی قطرات آب قصد نداشتند از طعمه ی خود دل بکنند.
با
ساحل فاصله ی چندانی نداشت با تمام توان باقی مانده اش به ساحل شنا
کرد.بدن سرد و بی جان هلنا را روی ماسه گذاشت.دستانش را روی سینه ی هلنا
گذاشت و چند ضربه وارد کرد.آب از دهان هلنا خارج میشد اما او بی حرکت روی
ماسه ها به خواب رفته بود.گویی قصد گشودن چشمانش را نداشت.
آیین مضطرب دهانش را بر روی دهان هلنا قرار داد و دمید.اما بی فایده بود.
ناباورانه دوباره تلاش کرد او را بازگرداند اما تلاش های او بی فایده بود
اشک از چشمان سبزش سرازیر شد.دست هایش میلرزید.ضربان قلبش تند شده بود دوست داشت که در خواب باشد اما نبود.
-هلنـا...هلنـا...
هلنا
را در آغوش گرفت و فشرد و میگریست.نمیخواست از او جدا شود.نمیخواست حال که
بعد از سال ها عاشق شده بود او را اینگونه از دست بدهد.
-آیـیـن...
با ناباوری به چشمان هلنا نگریست...
-هلنای من...
قدرت
تکلمش را از دست داده بود.نمیتوانست احساساتش را به زبان بیاورد.برخلاف
چهره و رفتارش قلبی مهربان و رئوف داشت.خواست به او بگوید که دوستش دارد
اما نتوانست و چهره و لحنش مثل قبل شد
-چت
شده بود؟این کارا چه مفهومی داره دختره ی بی فکر؟همرو نگران میکنی که چی
بشه؟هان؟اگه چشمات باز نمیکردی من جواب بقیه رو چی میدادم؟نا سلامتی من
محافظتم.خجالت نمیکشی؟
هلنا که از سرما میلرزید و لب های سرخش کبود شده بود چیزی نگفت
آیین ادامه داد-چه مفهومی داره آخه.خستم کردی دختر.چرا اینطوری نگاه میکنی؟حالا بلند شو بریم
هلنا به سختی پاسخ داد:م...من...نمیتونم
آیین اخمی کرد که دل هلنا را لرزاند:پاشو خودت لوس نکن هلنا.حوصله ندارما
خشم وجود هلنا را فراگرفت.با خود
میگفت:پسره ی پررو!صدسال سیاه من محافظ نخوام چی میشه؟خب پاشو برو گم شو
ریخت نحست نبینم.نه.نحس نیست خداییش.اما اصلا به چه حقی با من اینطور
میحرفه؟اصلا غلط کرد منو نجات داد.بابا جان من بخوام بمیرم کیو باید ببینم؟ هلنا
سعی میکرد با تمام توانش روی پاهایش بایستد.به لباس پاره اش نگریست.لحظه
ای موقعیتش را درک نکرد.فقط آیین را میدید که از نظرش پنهان میشد.سعی داشت
چند ساعت قبل را مرور کند اما مه غلیظی خاطراتش را پوشانده بود.از سرمای
نسیم صبحگاهی میلرزید.سرانجام توانست بایستد اما اطرافش را سیاهی پرمیکرد و
او غرق میشد...
آیین
لحظه ای از کشمکش با افکارش دست برداشت و متوجه شد راه درازی را طی کرده
هرچقدر اطراف را نگاه کرد هلنا را ندید باخود گفت:بخدا تو دیوونه ای.دختر
بدبخت و گذاشتی اومدی.
دوید.آفتاب
با زیرکی از میان شاخ و برگ های درختان عبور و جنگل را روشن کرده بود.بار
دیگر افکار شومی به سراغ آیین آمده بود او نگران هلنا بود دوست داشت میمرد و
تنهایش نمیگذاشت اما غرورش مجال نمیداد.به امید اینکه لحظاتی دیگر به ساحل
میرسد افکارش را از ذهنش دور کرد.باخود تکرار کرد:رسیدم هلنا.بخدا
رسیدم.بجون خودم دیگه تنهات نمیزارم.
اما او نمیدانست که غصه ای سرزنش بار پس از رسیدن به ساحل شروع و این امید باره دیگر نابود خواهد شد.
با ناباوری به ساحل مینگریست.هلنا نبود.تمام توانش را جمع کرد تا صدایش کند:هـلـنـا هـلـنـا
اما
او پاسخی جز صدای خودش نمیشنوید.او نمیدانست با چه رویی به قصر بازگردد و
به راستین بگوید.به راستی چه باید میگفت؟.چون به او دل باخته و اگر زیاد با
او در تماس باشد راز دلش فاش میشود او را به امان خدا رها کرده و رفته
است؟.
تنها با خود زمزمه کرد:لـعـنـت بـه تـو آیـیـن
هلنا صداهای نامفهومی میشنید که هر لحظه واضح تر میشدند
چشمهایش را گشود دختر جوانی مقابلش ایستاده بود که میگفت:چه عجب!چشمات باز
کردی؟حالت خوبه؟ هلنا فقط توانست سرش را تکان
دهد.چقدر چهره ی دختر جوان برایش آشنا بود.موهای قرمز فرفری و چشمای سبزی
که تاحالا نظیرش را ندیده بود پوست سفیدی داشت کمی هم کم و مک داشت.بلوز
سفید با شلوار تنگ طوسی رنگ و چکمه ی چرمی بلندی به تن داشت.و به او با
نگاه پر از سوال مینگریست.
هلنا-من ...کجام؟ سونیا-تو جنگل.تو کلبه ی من.بلایی سرت آوردن؟چرا لب ساحل افتاده بودی؟ هلنا لحظاتی به فکر فرورفت و بعد با استرس برخواست که دردی کل وجودش را فرا گرفت سونیا-بشین دختر.چیشده؟ هلنا-آیین منتظرم بود.آیین کجاست؟من باید برم سونیا-کسی پیشت نبود.من سونیام.تنها زندگی میکنم. هلنا-من هلنام. سونیا-چه
لباس قشنگی تنت بود.چقدر پاره پوره شده!من تاحالا مثل این پارچه و طرح تو
هیچ مغازه ای ندیدم.من هنوزم نمیفهمم تو چه بلایی سرت اومده؟ هلنا-من تورو قبلا دیدم.تو.تو.همون دختری هستی که جیغ میزدی!آره اون فکر لعنتی.دریا.یامان.داره یادم میاد سونیا-چته بابا!حالت بده هذیون میگی! هلنا-تو کی هستی سونیا؟ها؟من و میشناسی؟بگو بینم! سونیا-بیا
و خوبی کن!دیدم افتادی داری میمیری ورت داشتم آوردمت پیش خودم اینم جای
تشکرت!من کسی نیستم.من سونیام و اینجا زندگی میکنم.مشکلیه؟ هلنا-تو یامان میشناسی؟ سونیا-همون
جادوگر زشته که میگن وحشتناکه؟آره بابا.چند بار دیدمش کنار اون شاهه.البته
چهرش معلوم نیست.یه شنل مشکی میپوشه.حالا تو کی هستی؟ هلنا-یه بدبخت که به سرنوشتش محکومه هلنا
فکرمیکرد و فهمید که همه ی اون کابوس های وحشتناک از وقتی به سراغش آمد که
تو چشمای باربد نگریست.اما هلنا ذهنش را بسته بود چطور امکان داشت کسی
بتواند وارد ذهنش بشود؟صدای سونیا افکارش را ناپدید کرد سونیا-آیین کیه؟ آیین...باشنیدن
نامش باری دیگر لرزید.بافکر اینکه اورا تنها گذاشت و رفت اشک در چشمانش
حلقه زد.ازخود میپرسد: من تا این حد بی ارزش و بی اهمیتم؟یعنی حتی آیین
برنگشت تا ببینه چه بلایی سرم اومده؟چقدر ازم متنفره؟من مگه چیکارش کردم... سونیا-چرا لال شدی؟چته؟آه!لوسی چقدر تو؟ هلنا با عصبانیت اشک هایش را پاک کرد و گفت:لوس عمته!دست از سرم وردار. سونیا-من که نمیفهمم.فکر کردی شاهزاده ای که دنبالت راه بیفتم دست از سرت ورندارم!هه. هلنا-آره هستم.ولی دنبالم راه نیفت بزار بمیرم سونیا-هه!پرنسس افسرده!جمع کن بابا هلنا پتو را روی خودش کشید و چشمانش را بست
با صدای پارس سگ سونیا چشمانش را گشود کش قوسی به بدنش داد و در کلبه را بازکرد.سونیا از دیدنش لبخند زد و گفت:صبح بخیر! هلنا-صبح بخیر.جایی میری؟ سونیا-شکار هلنا-وایسا بیام سونیا-بلد نیستی.سخته.ولش کن زود میام هلنا-فکرکردی!بریم نشونت بدم سونیا-جدی؟بیا بریم لباست عوض کن بعد. سونیا
در کمدش را باز کرد و بلوز و شلوار زیتونی رنگ را بیرون آورد و به هلنا
داد.هلنا لباسش را عوض کرد و بیرون آمد که نگاه متعجب سونیا لبخندی به
صورتش هدیه داد. سونیا-کفشت کجاست؟ هلنا-گم شد.کفش ندارم.نمیخواد بابا.من عاشق حس کردن سردی خاکم سونیا-پات زخم میشه خب! هلنا
بی توجه به حرفش حرکت کرد.صدای آواز پرنده ها سکوت بینشان را میشکست.هلنا
احساس میکرد نمیتواند بین خوب و بد را تشخیص دهد.نمیفهمید باید چیکارکند. سونیا-نگفتی آیین کی بود؟نامزدت؟ هلنا-محافظم سونیا-محافظ؟واس چی محافظ داری؟تو کی هستی مگه؟ هلنا-دیشب بهت گفتم که! سونیا-چه جالب!اوه اوه!آها تو همون شاهزاده هلنایی که گم شده بود!وایسا بینم! هلنا-ها؟ سونیا-خب تو واس چی اینجایی؟دوشب قبل که میگفتن تاج گذاری بوده هلنا
به شب شومی که پشت سرگذاشته بود فکرکرد.به مادرش و راستین که حالا نگران
منتظرش بودند.و آیین!با یادآوری آیین آهی از نهادش برآمد... هلنا-هیچی نپرس سونیا.نمیخوام بهش فکرکنم سونیا-باید شکار خوبی بکنیم.امشب نامزدم میاد پیشم هلنا-نامزدت؟ سونیا-آره.مال این طرفا نیست.اونم تنها زندگی میکرده. هلنا-دوسش داری؟نه؟ سونیا-آره.کیه که عاشقش نشه!خیلی خوشتیپه!ولی... هلنا-ولی چی؟ سونیا-هیچی بابا.نگاه کن.اون گوزن اونجاست! هلنا به سرعت زه کمانش را کشید و قلب گوزن را نشانه گرفت.تیر قلب گوزن را شکافت...
سونیا
با پیروزی گوشت را کباب میکرد و هلنا به عشق فکر میکرد.به برایان که عاشقش
شده بود.آرزو میکرد که پیشش بود.دور از همه ی دغدغه هایش زندگی میکرد.با
شنیدن صدای در به خودش آمد سونیا-در باز کن هلنا.اومد. هلنا
به سمت در رفت و در را گشود.باورش نمیشد.چند بار چشم هایش را باز و بسته
کرد احساس میکرد خیالاتی شده با صدایی که از ته چاه می آمد گفت:بـرایـان...
برایان-هلنا...تو...تو اینجا چیکار میکنی؟ سونیا-شما هم میشناسین؟ سونیا موشکافانه به آن دو مینگریست و سعی داشت جواب سوال هایش را بیابد. هلنا-تو نامزد سونیایی؟آره؟ برایان حرف نمیزد گویی لب هایش را بهم دوخته بودند هلنا-د حرف بزن لعنتی؟ لب های برایان تکان میخورد و کلمات نامفهومی را ادا میکرد.هلنا از عصبانیت سرخ شده بود و فریاد میزد هلنا-تو لعنتی به من خیانت کردی؟آره؟من احمق این چند ماه از فکر تو بیرون نیومدم اونوقت تو چی؟نامزد کردی؟ برایان
بازوی هلنا را گرفت و او را به دیوار چسباند و لب هایش را روی لب های هلنا
فشرد.هلنا ابتدا مخالفت کرد اما فایده ای نداشت برایان او را بی وقفه
میبوسید و سونیا ناباورانه به آن ها مینگریست. سونیا
در افکار خودش غرق شد.یاد شبی افتاد که برایان به کلبه اش آمده بود.چهره ی
کلافه ی او باعث شد که بگذارد شب را در آنجا بماند. بعد از یک ماه رفت و
آمد او به کلبه اش همه ی ماجرا را برایش تعریف کرد.گفت عاشق دختری شده که
تاابد نمیتواند با او ازدواج کند و میخواهد فراموشش کند و بعد پیشنهاد
ازدواج او را شوکه کرد.سونیا دلش را به برایان باخته بود و بااینکه میدانست
احساس و جسمش به بازی گرفته میشود قبول کرد تنها به امید اینکه آن دختر
نمیخواهد با برایان ازدواج کند.اما غافل از اینکه خودش دشمنش را به خانه اش
آورده بود و اجازه داد که روحش را نابود کند.با عصبانیت در را بهم زد و
بیرون رفت
برایان و هلنا با شنیدن صدای در
به خود آمدند.نفس نفس میزدند.برایان بریده بریده گفت:اون نباید ناراحت
بشه.من بهش گفتم که عاشق کس دیگه ای هستم و فقط برای فراموش کردنش باهاش
ازدواج میکنم هلنا-تو با احساسات هردوی ما بازی کردی.این چه وضعشه؟حالم داری بهم میزنی.الان کجا گذاشت رفت؟ هلنا در کلبه را باز کرد:سـونـیـا سـونـیـا کـجـایـی؟ صدای هق هق گریه را از پشت کلبه شنیدو به سمتش رفت هلنا-سونیا آروم باش چیزی نشده که بیا بریم تو بخدا من نمیدونستم من الان میرم اون نامزد توئه سونیا-چه فرقی میکنه؟اون عاشق توئه.من ناراحت نیستم من قبول کردم ازاول میدونستم هلنا-پاشو برو نامزدت جمع کن لوس نشو سونیا-هلنا فقط از جلوی چشام گمشو همین مـیـفـهـمـی؟ هلنا-من دارم میرم.ممنون بابت همه چیز. هلنا از حرف هایش ناراحت نشد اگر خودش هم جای او بود همین رفتار میکرد با عصبانیت وارد کلبه شد هلنا-تو خجالت نکشیدی؟با احساسات من و سونیا بازی کردی برایان-هلنا گوش کن.من از اول بهش گفتم که یک ازدواج نمادین هست.ما حتی نامزدیم.هنوز بهش دست هم نزدم. هلنا-اون عاشقت شده میفهمی؟ برایان-چـی؟عاشقم شده؟ هلنا-برایان گوش کن.زندگی من تلخه.تو لایق زندگی آرومی.سونیا عاشقته.باهاش زندگی کن. هلنا احساس میکرد قلبش را مچاله میکند برایان-بخدا نمیتونم بدون تو زندگی کنم... هلنا-من
باور نمیکنم که منتظرم نموندی.نامزد کردی.این خلاف حرفت ثابت میکنه.سونیا
دختر به این قشنگی و مهربونی.چشماش دیدی؟چقدر زیباس...دل من شکوندی حداقل
دل اون نشکن نگاه هلنا روی گردنبندش که به گردن برایان بود ثابت ماند و قطره اشکی بی اراده از چشمانش چکید
سونیا وارد کلبه شد درحالی که سعی میکرد لبخند بزند سونیا-شام حاضره ها! هلنا-من باید برم عزیزم برایان-تو هیچ جا نمیری هلنا. بعد
رو به سونیا کرد و دستش را گرفت و گفت:سونیای عزیز من نمیدونم چطور ازت
بابت این چندماه تشکرکنم.اون دختر دست نیافتنی همین هلناس.میدونم تو نزاشتی
که خودکشی کنم.میدونم تو کنارمی و شاید بهم علاقه داشتی باشی اما من هلنا
رو پیدا کردم میفهمی؟ هلنا حرفش را قطع
کرد-برایان گوش کن.من شاهزادم.نمیتونم باهات باشم.چرا نمیفهمی؟آخر کار من
مرگه!من باید جونم بدم تا جون ملت خودم حفظ کنم.ازت هم متنفرم.گردنبندم پس
بده. هلنا با قاطعیت حرف میزد.اما از درون در
آتشی که برایان درست کرده بود میسوخت.هلنا حاضر نبود که زندگی سونیا را
خراب کند.تازه احساس کرده بود که سونیا دوست اوست.اگر برایان با او نامزد
نبود او حالا میتوانست کنارش باشد اما برایان عشقشان را به باد داده بود.به
او خیانت کرده بود و با احساست سونیا بازی کرده بود سونیا
نیز غرق درافکارش بود.او دوست نداشت که برایان از سر اجبار با او باشد و
هیچ عشق و محبت نثار اونکند.باخود گفت"من فراموشش میکنم زمان زیادی نبود
عشق نیست که هوسه" سونیا-برایان من حاضر نیستم
باهات باشم.من از اولشم میدونستم که فقط باید کمکت کنم تا اتفاقی برات
نیفته.احساسی هم بهت ندارم.من و هلنا تازه باهم دوست شدیم.من دوستی نداشتم
تاحالا اما اون با اینکه یکم غرمیزنه اما دوست خوبی میشه.هلنا باور کن که
من چیزیم نمیشه.من تو رو دوست خودم میدونم.میدونم بخاطر اینکه دوستیمون حفظ
کنی حاضرشدی از خودت بگذری و این برای من خیلی باارزشه.الانم ناز نکن
واسش. هلنا-این مردک به من خیانت کرده بابا جان! سونیا-نخیر.برایان تا مرز خودکشی رفت و من نزاشتم.خیانت نکرده. هلنا-من حرفام بهش زدم الانم میخوام بخوابم شب بخیر هلنا روی تخت سونیا خزید و آرام گریست تا خواب او را در خود غرق کرد...