فرنوش پوزخندي زد و گفت:
-چيزي شده پسر عمو جان؟
مطمئنا كار فرنوش نبود...در عين زرنگ بازياش ..كلا... بازم خنگ مي زد ..و فقط تظاهر به باهوش بودن مي كرد .. فروغم كه اصولا علاقه اي به فكر كردن در مورد من و زندگيم نداشت... ..تا اونجايي هم كه مي دونستم درباره دايي و دفتر روزنامه... من يكي به كسي چيزي نگفته بودم...اما شايد فرشته حرفايي زده بود


فروغ اخرين گلو توي گلدون گذاشت و گفت:
-بيايد..چرا اونجا وايستاديد؟
-اوه فروغ چرا انقدر رسمي حرف مي زني ..اون ديگه يكي از ماست...
بي توجه به لحن تمسخر اميز فرنوش و با موجي از نگراني كه حتي تو صدامم معلوم بود از فروغ پرسيدم:
-فرشته كجاست؟
-پسر عمو فقط فرشته اينجا ادم نيستا ..ما هم هستيم ..
بعد به خودش و فروغ اشاره كرد و گفت:
-دوتا ادم عاقل وبالغ ..كه چيزي از اون دختر عموتون كم نداره
فروغ چشم غره اي به فرنوش رفت و گفت:
-الناز...چه وقت اين حرفا ست..
و از اونجايي كه متوجه بي قراريم شده بود ..ادامه داد و گفت:
-نيم ساعت پيش رفت بيرون..انگار با يكي از دوستاش قرار داشت...فكر كنم تا شبم بر نمي گرده

من كه پاك گيج شده بودم....يه دفعه ياد سهيلا افتادم ...كمي كه با خود م فكر كردم و ديدم فهميدن اين قضيه كه نامه كار كيه اصلا مهم نيست ..چون الان چيزاي مهمتري وجود داره...گيرم برم دفتر دايي ...بعد كه مي فهمم چي شده..پس عقبگرد كردم و از پله ها بالا رفت و فقط در لحظه اخر صداي فرنوش شنيدم كه مي گفت:
-از روز اوليم كه ديدمش... گفتم اين يه چيزيش ميشه..پاك تعطيله
وارد اتاقم شدم.... صداي زنگ گوشيم از زير كتم كه روي تخت افتاده بود بلند شد ..با عجله گوشي رو برداشتم و جواب دادم
- بَه شازده پسر..قند عسل...عزيز دل
- حسام!
- حسام اينجا.... حسام اونجا ..اخه بگو چه مرگته ..همش مي گي حسام
- بايد بيام پيشت
حسام كه تو فضاي شوخي قرار گرفته بود... با عشوه و صداي دخترونه اي گفت:
- اِه وا..خاك عالم بر سرت ...پسره چندش ..حيا رو خورده آبرو رو قي كرده
به شدت عصبي بودم و حسامم شوخيش گرفته بود ..سعي مي كردم اروم باشم كه اخرين فرصتمو از دست ندم...بايد از حسام كمك مي گرفتم
وقتي سكوت طولاني و نفسهاي پي در پي عصبيمو شنيد ..از حالت شوخي در اومد و گفت:
-نكنه باز گند بالا اوردي ؟
- حسام...من
- تو چي؟ ..اهان تازه فهميدي مادرت مريضه
- تو از كجا مي دوني ؟
- دختر دايي سابقتون زنگ زده بودن ...چون شازده رو پيدا نكرده بود ..به گمون اينكه پيش مني يا شايد ازت خبر داشته باشم باهاتم تماس گرفت..و بعدم كه اين دختر دايي جانتو كه ميشناسي ... با يكي كه پسر خاله ميشه ..از سير تا پياز ماجراهاي به وقوع پيوسته رو با شرح ما وقع ميگه ..پس مسلمه كه از همه چي خبر داشته باشم .
- حسام سهيلا...
-سهيلا چي ؟
- خودمم نمي دونم.... فقط تو بايد بري جايي و ازش خبر بگيري
- مگه خودت چلاقي كه من برم؟
-حسام خواهش مي كنم...من نمي تونم برم
-چرا ؟
-چراشو ول كن ..زود پاشو برو بيمارستان()...نمي دونم حالش چطوره
- يعني چي مي خواي بگي بيمارستانه.. انوقت خودت نمي خواي بري؟ ..اصلا چرا اونجاست؟..از كجا فهميدي بيمارستانه؟
- عقل كل خودم بردمش
- احمق بي شعور چه بلايي سرش اوردي كه عين خر موندي تو گل؟
- بخدا هيچي ..تو برو ببين سالمه.... بعد همه چي رو بهت مي گم ...خواهش مي كنم..
- زهرمار پسره احمق ...
- مي ري حسام؟
- ادم نيستي كه...اره مي رم و خبر مي گيرم و خودم باهات تماس مي گيرم
- زود برو ..منو بي خبر نذاريا
- خفه بمير... ببينم چيكار كردي ؟
و تماسو قطع كرد ...
نفسمو دادم بيرون و با وسايلم از اتاق خارج شدم..فروغ كه از پله ها بالا مي اومد ...نگاهي به سرتا پام كرد و گفت:
-جايي مي ري؟
جوابي ندادم ...و از كنارش ...كه منتظر جوابم بود رد شدم ...مي تونستم سنگيني نگاهشو حس كنم ..


به طبقه مورد نظر رسيدم ..با دلشوره از اسانسور خارج شدم و به طرف واحد حسام رفتم..هنوز باهام تماس نگرفته بود...
دو بار باهاش تماس گرفتم ...ولي جوابي نداده بود...
وسايلو كنار در گذاشتم و به ديوار تكيه دادم...... به دو طرف راهرو نگاهي انداختم...و به سمت پايين ليز خوردم و رو دو تا پام نشستم...سرمو رو زانوهام گذاشتم
انقدر دلواپس بودم كه اصلا نفهميدم چرا از خونه عمو زدم بيرون و سراغ حسام اومدم....
سرمو دوباره بالا اوردم و به اسانسور خيره شدم.. وقتي ديدم خبري نيست گوشي رو در اوردم و با نا اميدي شماره حسامو گرفتم ...اشغال بود ...
«لعنتي داشت چيكار مي كرد..داشتم از دلشوره ميمردم»
گوشي رو مقابلم گرفتم و به صفحه اش خيره شدم .. يه دفعه اسم حسام روش نقش بست و گوشي شروع كرد به زنگ خوردن ...
با عجله جواب دادم و گفتم:
-چي شد حسام؟خوبه ؟
- كجايي تو ؟
- جلوي در اپارتمانت ...مي گم حالش چطوره ؟
- جايي نرو تا من بيام
- حسام خري نمي فهمي ..ميگم حالش چطوره ؟خوبه؟بده؟اصلا نفس مي كشه ؟
- خر خودتي و هفت جد و ابادت ..مرد تيكه نفهم..مي گم همونجا بمون تا بيام
خواستم سرش داد بزنم اما صداي بوق اشغال تو دهني بود ..به عربده كشياي وقت و بي وقتم ..
نيم ساعتي از تماسش مي گذشت ...و من ديگه رو پاهام بند نبودم..همش اينور اونور مي رفتم و به در اسانسور نگاه مي كردم...
«لعنتي معلوم نيست كدوم گوري رفته كه ...»
يه دفعه صداي در اسانسور حواسمو به خودش جلب كرد..با قدمهاي بلند به طرف اسانسور رفتم..حسام از همون اول متوجه حضورم شد....و بي توجه به من دست تو جيب كتش كرد و كليدشو در اورد..
به طرف در اپارتمانش رفت...با اين كارش اعصابمو حسابي خط خطي كرد ...
در حال باز كردن در ...بازوشو گرفتم و به طرف خودم كشيدمش ...تا دستمو رو بازوش ديد با قدرت دستشو عقب كشيد و با دست ديگه اش محكم به سينه كوبيد و منو به عقب هل داد و گفت:
- چته.؟.زنجير پاره كردي ؟...فكر كردي منم اونم كه هر غلطي خواستي باهام بكني ؟
- حسام اين بازيا چيه ؟مثلا رفتي برام خبر بياري ..چرا اين ادا و اصولا رو از خودت در مياري ؟
بدون جواب ..درو باز كرد و وارد شد ...خشمگين از كرد اش به دسته ساكم چنگي زدم و پشت سرش وارد اپارتمان شدم
جلوي يخچال ايستاده بود و بطري ابو سر مي كشيد
- حسام تو رو به هر چي كه مي پرستي ..يه زري بزن كه بدونم تكليفم چيه ؟
بطري رو با عصبانيت تو يخچال گذاشت و گفت:
- تو مگه به زر مردم اهميتم مي دي؟ ...كم زر زدم دست از سر اين دختر بردار.....اره؟..هي برام اداي ادماي انتقام جو رو در اوردي كه چي ؟كه بگي براي خودت كسي هستي ؟
از لحن عصباني حسام نگران شدم و با ترديد ازش پرسيدم:
- حالش خيلي بده؟
- چه مي دونم برو خودت ببين...فقط بايد بگم خيلي پستي
- اذيت نكن ...چرا اينطوري با من حرف مي زني ؟
كتشو در اورد و به چشمام خيره شد...و گفت:
- قبل از اينكه جوابتو بدم ...بگو ببينم
صداي زنگ گوشيم حرفشو قطع كرد
نگار با صداي نگراني سلام كرد و گفت:
- كجايي مجيد ؟
-چي شده نگار ؟
- زود خودت برسون بيمارستان ..مادرت
با چشماي گشاد شده از ترس به حسام خيره شدم و گوش سپردم به بقيه حرفاي نگار
- تا امروز عصري خوب بودا...يه دفعه حالش بد شده ....عجله كن بيا
با دستاي لرزون همونطور كه نگار يه بند حرف مي زد ..گوشي رو اوردم پايين...
«چه روز گندي بود از همه طرف داشت برام مي باريد »
- كي بود؟چي گفت كه انقدر بهم ريختي ؟
چند ثانيه اي نگاهم ميخكوب صورت حسام كه پر از سوال و تعجب بود شد
سوئيچو از جيب كتم در اوردم و كتو پرت كردم روي مبل كناريم و با بهتي كه بهم وارد شده بود خطاب به حسام گفتم:
- با اين اتفاقا ديگه فكر نمي كنم تا فردا زنده بمونم
با نگراني قدمي به طرفم برداشت و با پوزخند گفت:
- پيشگو شدي ؟
حتي نفهميدم چي گفت..فقط نگاهش مي كردم كه اتفاقا رو تو خودم هضم كنم ...دستشو كه رو شونه ام گذاشت يهو به خودم اومدم و ناخوداگاه گفتم:
- چي گفتي ؟
-مي گم چت شده؟ ..چه خبري بهت دادن ؟
بدون جواب دستشو از رو شونه ام جدا كردم و با گنگي به طرف در خروجي راه افتادم
با صداي دو رگه اي صدام كرد و گفت:
-سرتو پايين انداختي ..مي ري كدوم قبرستون ؟
با عجز به طرفش برگشتم و با صدايي كه شك داشتم شنيده باشه گفتم:
- مادرم...
- حالش بد شده؟
با نگاه خيره و خسته ام سوالشو تاييد كردم
-صبر كن من بيام ..با اين حالت فكر نكنم تا سر كوچه ام بروني
وقتي كه رفت آماده بشه ...با حال زاري به ديوار تكيه دادم و به اينه جالباسي چشم دوختم ...به چهره داغونم نگاه كردم ...احساس مي كردم كثافت داره از سر و صورتم مي باره ...
حسام كه مقابلم قرار گرفت ...نگاه از چهره ام گرفتم و به نقطه نا معلومي خيره شدم
- نگران نباش چيزي نمي شه
به زور لبهام از هم باز كردم و گفتم:
- اگه واقعيتو بهم نگفته باشن چي...نكنه
- نفوس بد نزد...زود باش عجله كن راه بيفت ...


توي ماشين ارنجمو به لبه شيشه تكيه داده بودم و كف دستمو رو پيشونيم گذاشته بود...
حسام هم غرق در افكار خودش بود ..كه ياد سهيلا افتادم و سرمو به طرفش برگردوندم و ازش پرسيدم:
- درباره سهيلا ..نگفتي حالش چطور بود؟
-هان؟
- حواست تو كجاست...؟
- نگران اون نباش ..بذار اول از وضعيت مادرت خبر بگيريم ...بعد مي ريم پيش سهيلا
***
نگار و مادرش پشت در بخش جراحي ايستاده بودن و با نگراني انتظار مي كشيدن ..نگار تا منو ديد..با قدمهاي تند خودشو بهم رسوند و گفت:
-هنوز از اتاق عمل نياوردنش...
نگار رو رد كردم و به در اتاق عمل نزديك شدم و فقط صداشو شنيدم كه به حسام مي گفت:
- يكي از پرستارا مي گفت ...حالش خوب بوده ولي نمي دونه چي شده كه ظرف نيم ساعت حالش خيلي بد ميشه
حسام صداشو اورد پايين و ازش پرسيد:
-به جز شما كس ديگه اي هم به ملاقاتش اومده ؟
- نه ...يا من اينجام يا مادرم ..پدرم تو طول روز سر مي زنه و ميره...مطمئنم كه كسي امروز براي ملاقاتش نيومده

يك ساعت ديگه گذشت و خبري نشد.. نگار كه مدام در حال راه رفتن بود .... حسامم در فاصله دورتر از ما با تلفنش در حال حرف زدن بود و زن دايي هم با يه كتابچه دعا روي صندلي نشسته بود
دقايق به كندي سپري مي شدن ...و اعصابم با گذشت هر ثانيه ضعيف تر مي شد ..به طوري كه گاهي چشمام سياهي مي رفت و سردرد ي كه مدام تو سرم بود ...
دردش بدتر ميشد.
بلاخره اين انتظار كشنده تموم شد و دكتر بيرون اومد و از كنارم رد شد..به دنبالش دويدم و جلوشو گرفتم و پرسيدم:
- حالش خوبه ؟
نگار و حسامم پشت سرم قرار گرفتن ..و هر سه سراپا گوش شديم :
- هنوز وضعيتش معلوم نيست...به نظر مياد يه شوك عصبي باعث شده...كه حالش بد بشه ...
من يه كلمه جواب مي خواستم و اون داشت برام نظر كارشناسانه اشو مي داد ..داغ كردم و گفتم:
-يعني چي ؟چرا درست و حسابي حرف نمي زني
- اقا درست حرف بزنيد ..من تمام تلاشمو كردم ...
حسام بازوهامو گرفت و منو به عقب كشيد و وادارم كرد روي صندلي بشينم و بعد با حالت تهديد گونه اي بهم گفت:
- وقتي كه بايد مي بودي كه اين اتفاقا نيفته... نبودي ...پس عين بچه ادم بشين سرجات و اينجا رو با چاله ميدون اشتباه نگير ...در ضمن هنوز بايد يه جاي ديگه هم بريم ...پس اروم باش و زيادي حرف نزن
- اما مادرم
-دختر دايي و زن داييت هستن ...بد نيست حال اون بدبختمو بپرسي
و منو رها كرد و به سمت نگار رفت ...بعد از چند دقيقي به طرفم اومد ... زير بازومو گرفت و بلندم كرد و گفت:
-نگران نباش تا يك ساعت ديگه بر مي گرديم ....
****
نزديك بيمارستان بوديم كه ازم پرسيد:
- چند وقتـــ
حال و حوصله سوال و جواب شدن نداشتم پس نذاشتم حرفشو بزنه و گفتم:
- چرا نمي گي حالش چطوره ؟
نفسشو كلافه داد بيرون و گفت:
- فكر كنم از حالا به بعد مسئوليت خيلي چيزا رو بايد به عهده بگيري
- منظورت چيه ؟
پوزخندي زد و گفت:
- باور كنم كه چيزي نمي دوني
- چي رو بايد بدونم ؟
- انقدر خودتو به خريت نزن
- كدوم خريت ؟...چرا نمي ري سر اصل طلب...؟
- بذار بريم ديدنش ..اونوقت ببينم...بازم معني حرفامو مي فهمي يا نه
ساكت شدم.....و لبم پايينيمو با حرص گاز گرفتم ....


وارد بخش كه شديم حسام جلوتر از من راه افتاد و من هم با كمي ترس به دنبالش ...متوجه كندي حركتم كه شد..ايستاد تا بهش برسم..به محض نزديك شدنم گفت:
-بريم اول پيش دكترش يا خودش؟
لحظه اي ايستادم...و اونم وادار به ايستادن كردم..با چهره اي محكم و مصم و جدي به طرفم برگشت و گفت:
- چرا وايستادي ؟
- همين جا بهم بگو چي شده؟چرا مي خواي عذابم بدي ؟
با خشم يقه امو چسبد و منو به ديوار كوبيد و گفت:
- همين جا بگم كه از زير بار مسئوليتش ...شونه خالي كني و در بري ؟
ديگه حقارت بس بود...من كه كاري نكرده بودم..چرا بايد مسئوليت كارهاي قبلي سهيلا رو هم به دوش مي كشيدم..
دستامو روي مچ دستاش گذاشتم و با قدرت از خودم جداشون كردم و گفتم:
-به اندازه كافي دارم مي كشم ...ديگه تحمل تو يكي رو ندارم ...من كاري نكردم كه مسئوليتشم قبول كنم ...
و با تنه محكمي كنارش زدم و به سمت استيشن رفتم كه با صداي بلندي گفت:
- يعني انقدر بي بته اي كه مي خواي مسئوليت پدر بودنتم منكر بشي ؟
يه لحظه احساس كردم اختيار بدنم دستم نيست ..كه اونطور خشك زده سر جام ايستاده بود......
صداي قدمهاش كه تو سكوت سالن مثل پتك تو سرم كوبيد مي شد و مي شنيدم... داشت بهم نزديك مي شد
-تو با خودت چه فكر كردي ؟فكر كردي هيچ كسي نمي فهمه ...
با ناباوي چرخيدم و بهش خيره شدم ...با ناراحتي و تاسف گفت:
- فكر نكنم تا به حال از كسي به اندازه تو انقدر بيزار شده باشم .... نون كي رو خوردي كه انقدر پست شدي ؟اونطوري اورديش بيمارستان و بعدم ولش كردي به امون خدا

- اما..اما اون كه
-حق نداشتي با زندگيش بازي كني
چطور بايد باور مي كردم..حسام چي مي گفت...يه دفعه يادم افتاد كه من كاره اي نيستم و كاري نكردم... از اون حالت بهت در اومدم و قدمي به عقب رفتم و گفتم:
- چرا حرف مفت مي زني ؟من كاري نكردم...
- ديگه زير زدنش فايده اي نداره ...شماره اتاقش 327
با گيجي برگشتم و قدمي برداشتم اما تحمل اين همه توهين و بوهتون وادارم كه برگردم و با داد بگم :
- چرا نمي فهمي ...يادت نيست ...قبلا كه همه چي رو درباره اش بهت گفتم ...حتما مشكلش اين بوده وگرنه به پير به پيغمبر من كاريش نداشتم ...اصلا بهش دستم نزدم

حسام كلافه دستي به گردنش كشيد و گفت:
-خيل خب تو فكر كن باور كردم..حداقل برو بهش يه سر بزن...
و منو به سمت اتاقش هل داد و به زور تا اتاقش برد تا خواست منو بندازه تو اتاق .....چارچوبو با دستم گرفتم و گفتم:
-اصلا تو باهاش حرف زدي ؟
- وقتي همه چي معلومه... چرا بايد باهاش حرف بزنم؟
- از تو بعيده ....چرا نديده و نشنيده بهم تهمت مي زني
خسته از كلنجار رفتن بيهوده با من... با ارامش بهم نزديك شد و گفت:
-مجيد مي دونم مادرت اونجا... اينم از اينجا ..شايد منم جاي تو بودم منكر همه چي مي شد


به شدت پسش زدم و با صداي تقربيا بلندي فرياد زدم وگفتم:
- تو درباره من پيش خودت چي فكر كردي؟فكر كردي انقدر نامردم كه پاي كاري كه كردم واينستم ..اما حسام جان به خدا من با اين دختر كاري نداشتم ...تو يكي تو روخدا باور كن ...تازه امروز وقتي رفتم سراغش ديدم حالش خوب نيست ...و با ترس اوردمش اينجا ...
-پس چرا بعدش فرار كردي ؟
-چيكار مي كردم ..مي گفتم صيغه امه...نمي دونم چه مرگشه..جز اينكه يه تزريقي ايه
خيره به چشام با تعجب پرسيد:
-تزريقي؟
- سرنگش تو اتاق افتاده بود ..خودم ديدم
نگاهي به سرتاپام كرد و با پوزخند گفت:
- اگه ترسو نبودي و در نمي رفتي و مي فهميدي كه اون بد بخت قند داره
با چشماي از حدقه در اومده گفتم:
-چي داره؟
- قند ..بايد انسولين تزريق مي كرده ...يعني تو تفاوت اين چيزا رو هم نمي توني تشخيص بدي ؟
چند ثانيه اي به در اتاق خيره موندم...چه اشتباهي كرده بودم ..اما اينا دليل نميشد كه زير بار كاري برم كه نكرده بودم ..حسام كه فكر مي كرد رام شدم دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت:
- حالا كه خيالت راحت شو برو تو
- چرا بايد برم تو؟
- الله اكبر باز رفتي سر خونه اولت ...مي دونستي اگه يكم ديرتر مي اورديش تموم مي كرد ...فشارش انقدر پايين بودو و انسولينم براي تزريق نداشته كه هم نزديك بوده خودش و هم
-بس كن حسام ...بس كن ...
پرستار كه متوجه مشاجره ما دوتا شده بود بهمون نزديك شد و با تشر و تذكر و گفت:
-چه خبرتون؟اينجا بيمارستانه..اگرم دعوايي داريد بريد بيرون از اينجا ...كه مجبور مي شم به حراست بيمارستان اطلاع بدم
حسام به طرف پرستار برگشت و با زبوني خوش گفت:
-ببخشيد دوستم تازه فهميده خانمش اينجا بستريه.... كمي بهم ريخته ..چشم ديگه سرو صدايي نمي كنه
-من فقط به اصرار شما كه خانومشو نديده اجازه دادم وارد بخش بشيد...اينطوري مجبور مي شم بيرونتون كنم..تازه زيادم تو نمونيد ..حالش زياد خوب نيست.. بايد استراحت كنه
- چشم ....چشم
پرستار كه كمي راضي شده بود ازمون فاصله گرفت و به طرف استيشن رفت ..حسام به طرفم برگشت و دست راستشو به ديوار تكيه داد و گفت:
- اون روي منو بالا نيار... برو تو
- نمي رم... نمي رم ..من با اون دختره هرزه كاري ندارم ...من هيچ كاره اشم
و با داد سرش فرياد كشيدم و گفتم:
- فهميدي ..لا اقل تو يكي بفهم...
و به سرعت از بيمارستان خارج شدم ...


نمي دونستم كجا مي رم ...سرم به شدت در مي كردو چشمام گاهي تار مي ديد ..دستامو تو جيب شلوارم كرده بودم و طول خيابونو با اعصابي بهم ريخته طي مي كردم ...تازه متوجه مشكلش شده بودم ...اما هنوزم برام سوال بود چطور دايي كه پدرش مي شد با اين موضوع كنار اومده و مي خواسته مشكلشو حل كنه
دستامو رو صورتم كشيدم ...و با در موندگي به انتهاي خيابون خيره شدم ...
تا صبح فقط خيابونا رو كز كرده بودم ..به دكه روزنامه فروشي نزديك مي شدم ...هوا داشت كم كم روشن مي شد ...
خسته و در مونده با صورتي كه ته ريشش در اومده بود مقابل دكه ايستادم و از جيبم اسكناسي در اوردم و روي روزنامه هاي مقابل صاحب دكه انداختم و گفتم:
- يه بسته سيگار مي خوام
- مارك چي ؟
«چي مي دونستم ؟من كه تا حالا سيگار نكشيده بودم» براي همين گفتم:
-هر چي دوست داري بده
صاحب دكه كه پيرمرد بد عنق و بد اخلاقي بود با بي حوصلگي گفت:
- بار اولته؟
نفسمو دادم بيرون ..و بهش خيره شدم..سرشو با تاسف تكوني داد و با غر غر گفت:
-تا با پدر و مادرتون دعوا مي كنيد كه نبايد به اين چيزا پناه بياريد ...
و پاكتي رو روي روزنامه ها پرت كرد و مشغول ور رفتن با راديوش شد
پاكتو برداشتم و يه نخ سيگارو بيرون كشيدم و رو لب گذاشتم... كه فندكي رو هم جلوم انداخت... با تعجب نگاش كردم كه گفت:
-همين طوري كه روشن نميشه ...ميشه 3000 تومن
چشمامو با بي حوصلگي بستم و سه تومني در اوردم و رو روزنامه ها گذاشتم .....سريع برداشتش و دوباره سر جاش نشست و بي خيال من مشغول راديوش شد...
فندكو برداشتم و به طرف جدول كشياي خيابون رفتم و پاي راستمو رو يكي از جدولا گذاشتم و به تقليد از كسايي كه سيگار روشن مي كنن ..
فندكو روشن كردم و سعي كردم نفسمو بدم تو كه با ناشي گري يه عالمه دود رفت تو حلقم ...سريع سيگارو برداشتم و در حالي كه سرفه هاي شديدي مي كردم به سمت پايين خم شدم ..اشكم براثر سرفه هاي مدام در اومده بود..گلوم مي سوخت ...فشار اين چند ساعته و سردردهاي مداومم ..بهانه اي شد براي خالي كردن خودم ...كمي نفسم كه جا اومد همونطور كه روم به ساختموناي بلند و نيمه روشن رو به روم بود و اشك از گونه هام سرازير شده بود..سيگارو دوباره به لبام نزديك كردم و اينبار با حواس جمع دودشو دادم تو و چشمامو بستم ... شدت اشكام بيشتر شد ..و صورتمو خيس كردن

چقدر ذليل شده بود...ديگه كم اورده بودم ...با سر انگشتم اشكاي زير چشمم پاك كردم و پوك ديگه اي زدم ....همزمان صداي زنگ گوشيم در اومد سيگارو بين لبام نگه داشتم و گوشيمو در اوردم..بينيمو بالا كشيدم و به صفحه اش خيره شدم ...حسام بود...رد تماس زدم و شماره نگارو گرفتم
بلافاصله جواب داد..
.هنوز مادرم تو بخش مراقبت هاي ويژ بود ..و اينطور كه معلوم بود دكترا زياد اميدي به هوش اومدنش نداشتن ...با فهميدن اين موضوع پشت سرم از درد تير كشيد و باز چشمام به سياهي نزديك شدن ..اما با تكون شديد سرم ..سعي كردم نذارم همه چي جلوم تارو سياه بشه
تماسو خيلي وقت بود كه قطع كرده بودم ...ته مونده سيگارو روي زمين انداختم و پامو روش گذاشتم و با ارامشي كه از بهم ريختگي شديد حاصل شده بود لهش كردم ... باز حسام زنگ زد


چشمامو از درد روي هم گذاشتم و دكمه سبزو فشار دادم:
-چي حسام؟ ..چرا نمي ذاري به درد خودم بميرم ؟
- كجايي ؟
- قبرستون ..چه مي دونم
- زور برگرد بيمارستان
- حسام ولم كن ...نمي خوام بيام... حالم خوب نيست ...
- ميگم بيا ...اينجا زياد وضعيت خوب نيست
- يعني چي كه زياد خوب نيست ؟
- سريع خودتو برسون ...
دستمو از شدت سردرد روي سرم گذاشتم و براي اولين ماشيني كه مي اومد دست تكون دادم
***
وارد بيمارستان شدم ...حسام كتشو در اوردبود و با چهره اي بق كرده راهروي كوچيك بخشو با قدمهاي ارومي طي مي كرد ..معلوم بود منتظرمه ...
وقتي منو ديد كتو تو دستش جا به جا كرد و با شتاب به طرفم اومد و گفت:
-كجا رفته بودي؟
- براي چي بايد مي اومدم؟
دستي به پشونيش كشيد و زير بازومو گرفت و گفت :
-بيا روي اين صندلي بشين ..حتما از ديشب تا حالا سر پا بودي
- خيل خب اگه مي خواي ببينمش ....ميام..ولي انتظار نداشته باش پيشش بونم..هنوز حال مادرم خوب نيست.. نگار مي گفت هنوز تو بخش مراقبتهاي ويژه است

سري به نشونه فهميدن تكون داد و گفت:
-چيزي مي خوري برات بيارم ؟
با كلافگي گفتم:
-نه ...وقت ندارم..اصلا خودم مي رم پيشش...
بلند شدم و به در اتاقش نزديك شدم ...دستمو رو دستگيره گذاشتم و درو باز كردم ..اما فقط با تخت خاليش مواجه شدم

به اطراف اتاق نگاهي انداختم تا پيداش كنم ..ولي نبود..با دلخوري برگشتم كه ديدم حسام پشت سرم ايستاده .با تعجب ازش پرسيدم:
-مگه اتاقش همين نبود؟پس كوش؟
با رنگ پريدگي زير بازومو گرفت و مجبورم كرد كه روي يكي از صندلياي سالن بشينم...منم بي حرف و با سردرگمي نشستم و به لبهاش چشم دوختم
- فكر كنم ديشب حرفاتو شنيده بود

- خوب بشنوه..واقعيتو گفتم...براي همين خواستي بيام؟
لبهاشو جمع و تر كرد و گفت:
-سهيلا از اولم دختر حساسي بود... يادته كه تا يه پخ مي گفتي نزديك بود اشكش در بياد؟
- اين قصه هاي ننه كلثوم چيه هي بهم مي گي ؟
از جام بلند شدم تا از پرستار بخش سراغشو بگيرم..دو قدم ازش فاصله نگرفته بودم كه با صداي خش داري گفت:
- ديگه نگران چيزي نباش ...ديگه هيچ مسئوليتي در قبال هيچ كسي نداري ..؟
متعجب و با پوزخند برگشتم و گفتم:
- چه عجب بلاخره فهميدي من بيگناهم
با ناراحتي پوزخند ي زد و گفت:
- تموم كرد


انگار قلبم ديگه نمي زد ..احساس سردي و سر شدن همه عضلات تنم..تنها چيزي بود كه اول از همه به سراغم اومد ...در حالي كه نبض شقيقه ام بي امان شروع كرده بود به زدن ... به صورت رنگ پريده حسام خيره شدم
-نيم ساعت بعد از رفتنت...وقتي پرستار مي ره بالا سرش مي بينه كه با تيغي كه تو سيني جا مونده رگ دوتا دستشو زده
شك داشتم كه ديگه لبهام رنگي به خودشون داشته باشن ...تمام اب دهنم خشك شد
-خيلي دير رسيده بودن ...فشارش به شدت افت كرده بود ...
مات لبهاش شده بودم ...
- هم خودشو خلاص كرد... هم اونو
عصبي پوزخندي زدم و گفتم:
- شوخي مي كني ديگه...نه؟
با ناراحتي به صورت مثل گچ شده ام خيره شد و گفت:
- 5 ساعت بيشتر نيست ..براي چي بايد باهات شوخي كنم؟

اب دهنمو به زور قورت دادم ....همه چيز مثل قصه و فيلم بود..مگه ميشد؟..اين امكان نداشت..اون تا ديشب داشت نفس مي كشيد..پس حسام چي مي گفت؟تموم كرده؟هه...مسخره تر از اينم مگه ميشه؟ به همين راحتي ؟...لابد داره سر به سرم مي ذاره..كه باز بهم بخنده..اره...همينه ...كار هميشه اشه ...داره اذيتم مي كنه ...
اما لحظه اي با فكر اينكه تموم كرده باشه و ديگه توي اين دنيا نباشه ...نفسم بند اومد ...و در يك چشم بهم زدني كه انگار تمام نيروي فكرمو از دست داده باشم ... با بهم ريختگي و افكاري كه توش تمركزي نداشتم گفتم:
- خوب بميره ...به من چه ...مي خواست نميره ...مي خواست حامله نشه
همين طور كه عقب عقب مي رفتم و نمي خواستم اين حقيقتو قبول كنم ادامه دادم:
- چرا به من مي گي؟ ..برو به باباش بگو ...اتفاقا باباشم مي شناسي ..
و مثل گيجا يه لحظه ايستادم و به نقطه اي نا معلوم خيره شدم و بريده بريده با خودم گفتم:
- من كه باباي بچه اش نيستم ..اصلا اون پرورشگاهي بود ..صيغه ام همش بازي بود ..من احمق فقط مي خواستم دايي رو اذيت كنم..
حسام با نگراني و به ارومي بهم نزديك شد
-خره اصلا من دوسش نداشتم ...ازش بيزار بودم...
و انگار كه خودم مخاطب خودم باشم از خودم پرسيدم:
-بيزار بودم؟..نمي دونم...اصلا من از دخترا بيزارم..همشون از دم يه جورن ..همشون مدام در حال مخ زدنن
حسام كه متوجه اشفتگي حالم شده بود ..دستاشو رو بازوهام گذاشت و گفت:
- مجيد جان اروم باش ...بيا بشين
- من ارومم..به خودش بگيد اروم باشه ...بدبخت بهم مي گفت اذيتش نكنم...
-مجيد بيا بشين
و بعد بلند داد زد و از يكي از پرستارا كمك خواست ....نمي تونستم باور كنم كه سهيلا مرده باشه ...
همونطور كه بازوهامو گرفته بود سرمو بلند كردم و مثل ديوونه ها خنده اي كردم و گفتم:
- مگه اون بي عرضه خودكشيم بلده ...؟
-مجيد تو روخدا اروم باش
پرستار كه اومد از حسام پرسيد :
-چي شده؟
- فهميده خانومش
-اهان ايشون همسر اون خانومن كه..
- بله يه كاري كنيد بد بهم ريخته
با عصبانيت بلند شدم و سرش داد زدم :
-خودت بهم ريختي ...اون هرزه زن من نبود ...من كسي رو صيغه نكردم ...
بعد انگشت اشاره امو به طرفش گرفتم و گفتم:
-اصلا تو شوهرشي..از ديشب كه اينجايي
-مجيد اروم باش ..باشه هر چي تو بگي ..فقط بيا بشين تا اروم شي
- بشينم كه چيكار كنم؟..لابد براش ختم بگيرم ؟

-مجيد چرا ديونه بازي در مي ياري ؟
بلند داد زدم :
-اره ديونه ام..من ديونه ام
و با اخرين توانم شروع كردم به دويدن
اين يه قسمت از نقشه هامو گند زده بودم حسابي ....ديگه به اعصابم تسلط نداشتم...سوئيچ دست حسام بود ...و من با پاهاي پياده مجبور بودم كه از اونجا دور بشم ...سهيلا مرده بودم و اين وسط من بلا تكليف مونده بودم ...مثل ديونه ها با سرعت زيادي از بين جمعيت رد مي شدم..و در اين بين.. تنم به كسايي كه از كنارم رد مي شدن مي خورد ...حجمي از ناراحتيا و بهم ريختگيها با تهوع شديدي به سمت دهنم هجوم اورد ..كه با قدمهاي تندي خودم از پياده رو به كوچه خلوتي زدم و بلافاصله گوشه اي از ديوار بالا اوردم ..انقدر كه ديگه رمقي برام نموند و براي چند دقيقه اي مجبور شدم همونجا به ديوار تكيه بدم ..تا حالم جا بياد..اما كمي كه نفسم بالا اومد...
اشكهام نذاشتن نفسي تازه كنم ...و در برابر كسايي كه با تعجب از كنارم رد مي شدن دستامو روي صورتم گذاشتم و با صداي بلندي زدم زير گريه ...هاي هاي به حال خودم گريه كردم ...انگار كه ديگه مرد نبودم كه براي حفظش جلوي كسي گريه نكنم ....
به نوعي هم به عذاب وجدان گرفتار شده بودم ....كه چرا بهش سر نزده بودم ...تا اين بلا سرش نياد..چرا حرفاي من انقدر روش تاثير بدي گذاشته بود كه دست به اين كار زد ..
.مصيبت بدتر... اين بود كه جوابي براي دايي نداشتم ...چي بايد به اون مي گفتم ؟..دير يا زود خبر دار مي شد و انوقت بود كه مثل اوار سرم خراب شه

بعد از دقايقي كه برام بدترين دقايق زندگيم بود از روي زمين بلند شدم ...قدرت رفتن به بيمارستان مادرم رو هم نداشتم ..از اونم مي ترسيدم ..كه برم و خبري بدن كه براي هميشه از پا در بيام

حسام نگران از وضعيت روحيم مدام زنگ مي زد ..اما جوابشو نمي دادم ....تمام فكر و ذكرم شده بود تمام اتفاقات اخير..اتفاقاتي كه منو به كل عوض كرده بودم ...

چطور شد كه زندگيم انقدر تغيير كرد؟ ..جوابش پيش خودم بود....بي جنبگيم...حرص و طمع داشتن حق و سهم ...و اينكه منم مي تونم كسي براي خودم باشم ..بدون دست كمك ديگران..از اينكه عمري به كمك دايي زندگيمونو مي چرخونديم..بيزار بودم...از اينكه نمي تونستم يه تنه زندگي رو بچرخونم و مادرم رو راضي نگهدارم.. باعث شد ...فكر داشتن ثروت چندين ميليارد تومني هر روز بيش تر از گذشته توم رشد كنه و منو از گذشته ام دورتر كنه...
اما ديگه افسوسم بي فايده بود ...من تا به اينجاشم خيلي چيزامو از دست داده بودم كه قابل برگشت نبودن ....


تا بعد از ظهر مدام از اين خيابون به اون خيابون مي رفتم و مثل گمشده ها دنبال خودم مي گشتم ...انقدر ناتوان شده بودم كه جرات تماس گرفتن با نگارو هم نداشتم ..چه برسه كه خودم با پاي خودم به بيمارستان برم ....

وقتي به خودم اومدم وارد پارك شده بودم ...با گلويي خشك به طرف ابخوري رفتم ..مغزم تهي شده بود از افكار هاي ازار دهنده ..مدام تصوير سهيلا جلوم مي اومد و بيشتر داغونم مي كرد..با اينكه مطمئن بودم من دخالتي تو مشكلاتش نداشتم ..اما يه چيزي همش عذابم مي داد...عذابي كه ول كنم نبود...و از همه برتر اين بود كه حسام منو تو خودكشيش مسئول مي دونست ...تمام وجودمو بيش از بيش به اتيش مي كشوند....

بعد از خوردن كمي اب وارد فضاي سبز شدم و با پاهاي بي اراده به زير درخت بزرگي رفتم و با يه حركت خوردم روي چمناي نا مرتب زيرش رها كردم و طاق باز زير سقف اسمون دراز كشيدم ...
تا دراز كشيدم ... بي اختيار اشكام در اومد.. و مصيبتهامو بار ديگه براي ازار خودم مرور كردم...
ساعتها گذاشته بود و من كه ديگه اشكي براي ريزش نداشتم فقط به نقطه اي از اسمون خيره شده بودم ...

با صداي زندگ گوشي نگاه از اسمون گرفتم ....دست تو جيب شلوارم كردم و همزمان با در اوردنش برگه اي هم از جيبم بيرون افتاد

برگه رو در اوردم و همونطور كه گوشيم زنگ مي خورد بازش كردم..همون برگه پرينت شده كه ازم مي خواست ساعت 7 امروز برم دفتر روزنامه ...با ياد اوري دفتر روزنامه ياد دايي افتادم...
«چطور مي رفتم اونجا ..؟...حتما تا الان خبر دار شده بود »
دستمو بالا اوردم به ساعتم نگاه كردم..دو ساعتي وقت داشتم خودمو به اونجا برسونم...انقدر نا اميد از زندگي بودم كه با خودم گفتم:
- شايد خبري نباشه...
و دوباره دراز كشيدم ...
اما حسي بهم مي گفت برو ...بي خودي اون برگه رو تو اتاقت نذاشته بودن..دوباره نيم خيز شدم ...از شدت سردرد و سوزش چشمام.... احساس مي كردم از سرم دود بلند ميشه ...به طرف ابخوري رفتم و سرمو زير شير اب گرفتم ..بلكه خنك بشم و همه چي رو فراموش كنم .
اما تاثيرش فقط كمي خنك شدن بود ....به طرف خيابون رفتم باز حسام زنگ زد .. اينبار گوشي رو خاموش كردم و يكراست به سمت دفتر روزنامه رفتم
*****
با شنيدن صداهايي خواستم صدايي از خودم در بيارم ...ولي صداي اشناي دايي روشنيدم كه داشت با لحن خيلي خودموني و به همراه خنده با كسي حرف مي زد ...كمي جلوتر رفتم كسايي داخل اتاق شيشه اي بودن.... مي تونستم سايه هاشونو ببينم ...
اروم به اتاقك نزديك مي شدم ...و با خودم فكر مي كردم ..حتما دايي خبر نداره كه انقدر داره مي خنده..لابد جلسه داره ...كه دفتر روزنامه رو هم زودتر تعطيل كرده ...
نزديك و نزديكتر شدم و دستمو روي دستگيره در گذاشتم و يه لحظه
قبل از اينكه درو باز كنم اسممو شنيدم و سرجا م ايستادم....صداي كسي بود كه خوب مي شناختمش ...

-از اولشم گفتم كارمون درست نبوده...حالا بايد فكر ي كنيم كه بشه از دستش راحت شد...فكر نمي كردم انقدر براش مهم باشه
و صداي دايي :
-فكر مي كني اين پسر رو با حرف ميشه رامش كرد؟..نه ...من كه فكر نمي كنم ...اون بايد قبل از اينكه از همه چيز مطلع بشه از بازي بره بيرون

و بعد صداي كسي كه اصلام باورم نميشد:
-فكر نمي كنم قدمي به عقب بره ...اون خيلي مصممه
-مصمه كه براي خودشه...
و صداي خنده اي كه شنيدنش داشت ديوونه ام مي كرد..
قدمي به عقب رفتم و دستامو رو سرم گذاشتم...شنيدن و باور كردن اين چيزا ديگه در توان من نبود....

-پس با نظر من موافقيد؟
-فعلا تنها گزينه درست همينه
براي اينكه براي همه ي شنيدها خط بطلاني كشيده باشم و به خودم بقبولنم كه چيزي نيست
با دستاي لرزون و خارج از كنترل دستگيرو گرفتم و درو به ارومي باز كردم ..لحظه وحشتناكي بود ...
با ناباوري به همه اشون كه با هول و نگراني از جاشون بلند شده بودن و به من نگاه مي كردن نگاه كردم...اينجا چه خبر بود .؟..
سرم در حال انفجار بود احساس كردم سقف بالاي سرم در حال چرخشه...كسي كه اصلا انتظارشو نداشتم با دلسوزي قدمي به طرفم برداشت و صدام كرد... .... پاهام ديگه تحمل وزنمو نداشتن ... جوني توم نمونده بود ..افتادم ..درست مثل يه تيكه گوشت ... قبل از اينكه بيفتم... سرم محكم و به شدت به چيزي خورد و نقش زمين شدم ... خيسي رو زير سرم حس كردم ..چشمام كم كم داشتن تار مي شدن .... همه اشو بالاي سرم ايستاده بودن و نگام مي كردن ..خواستم لبهامو باز كنم..اما قبل از اينكه حرفي از دهنم در بياد..همه چي جلوم تار و سياه شدو چشمام بسته شد .....