آیناز4
-آیناز... این دیگه کجا بود؟من که گفتم یه هفته بهم وقت بده...برگشتم سمتش: -آیناز خانوم...منتظر بودم که بگه ببخشید آیناز خانوم اما هیچ صدایی ازش در نیومد...سرمو بلند کردم ببینم چرا ساکته که بایه صورت متعجب رو به رو شدم...این چش شد یهو!؟ -آیناز صورتت چی شده؟هان؟ وای خاک برسر شدم اصلا یادم به کبودی های صورتم نبود...از صدای دادش ده مترت از جا پریدم... - با توأم میگم صورتت چی شده؟ پسره ی پررو به چه حقی سر من داد میزنه؟ -به تو ربطی نداره... اینبار بلند تر داد زد: -چی چیو به من ربطی نداره؟زود باش بگو ببینم... - هی هی هی من اینجا آبرو دارم صداتو بیار پائین،خیلی دلت میخواد بدونی،آره؟باشه بهت میگم،دست گل خودته... چشماشو گرد کرد و با صدای آرومی گفت: -دست گل من!؟مگه من چیکار... وسط حرفش مکث کرد وبعدش انگار چیزی فهمیده باشه گفت: -ببینم نکنه...نکنه خسرو بهت زده؟ جوابشو ندادم و خواستم برم که دستشو زد به دیوار و راهمو سد کرد: -جوابمو بده...آره آیناز؟ خسرو بهت زده؟اون خسروی کثافت باز روت دست بلند کرده؟آره؟ -آره...خیالت راحت شد؟حالا هم دست از سرم بردار... راهمو کج کردم که از اون طرفش رد بشم اما اینبار از صداش دیگه سکته رو زدم! -غلط کرده...به چه حقی روت دست بلند کرده مرتیکه ی لجن...می کشمش... -بابا صداتو بیار پایین...الان فعلا دستش بهت نمیرسه...رفته مسافرت... -بالاخره که برمیگرده...من میدونم و اون... -حالا نمی خواد جوش بزنی برو کنار میخوام برم -صورتت خیلی درد میکنه؟ -مگه برات مهمه؟ -این چه حرفیه؟خب معلومه که مهمه! -من به خاطر تو برای بار دوم کتک خوردم،میفهمی؟دست از سرم بردار... -آیناز واقعا ببخشید،من شرمندم،به خدا نمیخواستم اینطوری بشه،یعنی چی که میگی دست از سرم بردار؟ -یعنی اینکه منو بی خیال شو... منتظر نموندم ببینم چی میگه و دویدم سمت خونه...