5 روز دیگه عید نقشم بگیره عالیه. اول یه زنگ به همسر آینده ام بزنم -الو سلام -سلام -من خوبم تو خوبی -کوفت -شبنم خانم زنگ زدم جواب بگیرم -جواب چی؟ -با من ازدواج میکنی؟ -اومدم آلمان جواب میدم -باشه عزیزم کاری نداری - نه بای - مواظب خودت باش خطمو خاموش کردم و شماره جدیدمو دادم به شروین و دیگه به شبنم زنگ نزدم -خب شروین چی شد -به زور راضی شد وقتی دید خبری از تو نیست.خیلی نامردی -خب شیرینیش به همین بیخبریه زود فردا حرکت کنید دیگه یه روز قبل اینجا باشید باشه -باشه امری نیست نه اوامر بعدی رو اینجا بهت میگم -بذار ببینمت امروزم روز آخر کاری شرکت قبل ازعید.از صبح زود رفتم کارای عقب مونده رو انجام بدم دختر رفعتم اونجا بود. رفتاراش یه جوری گاهی وقتا زل میزنه بهم گاهی وقته بی تفاوت نمیدونم شاید من اشتباه میکنم. کارام تمام شده بود فردا عشقم میدیدم و یه هیجان عجیبی داشتم به شروین گفته بودم اومدم عسلویه و کسی نباید خبر دار بشه.داشتم میرفتم بیرون که دختر رفعت اومد داخل درم بست. یا خدا این یه چیش میشه -کاری داشتید خانم رفعت -من نازنین هستم -خب بفرمایید -این برای شماست سال خوبی داشته باشی آبتین خواست بره بیرون تازه فهمیدم چه خبر -صبر کنید وایساد -این یعنی چی -یعنی دوست دارم -چی؟ -خیلی سخته چی؟ -فهمیدن حرف من -آره سخته -من به شما علاقه دارم -چه نوع علاقه ایی -عشق -من نامزد دارم -دروغ میگید -لزومی نداره دروغ بگم -اگه نامزد داری پس چرا نرفتین شهر خودتون چرا تنها هستین؟چرا حلقه دستتون نیست -اونا دارن میان فردا منم اینجا کار میکنم جوابمم چند روز از نامزدم گرفتم لطفا این هدیه هم ببرید ممنون میشم اومد جلو هدیه رو برداشت ورفت. امروز صبح حرکت کردن تا عصری میرسن اینجا خیلی هیجان زده هستم دارم لحظه شماری میکنم تا برسن عقربه های ساعت جلو نمیرن وای شبنم بفهمه منو زنده نمیذاره بالاخره ساعت 6 عصر نشون میداد که رسیدن .قلبم داشت از سینه میزد بیرون زنگ خونه رو زدم دکمه اف اف رو زدم رفتم جلو در ورودی خونه من یه خونه ویلایی هست چند دقیقه بعد با ماشین اومدن داخل شبنم هنوز منو ندیده بود. هرسه تاشون پیاده شدن رفتم جلو شبنم منو دید دهانش باز مونده بود سمیه خانومم که منو نمیشناخت.شروین اومد جلو همدیگرو بغل کردیم -پسر بیمعرفت نفهم بیشعور -چاکریم -ولی تلافی میکنم -بسه بیا برو گمشو کنار هلش دادم عقب -سلام سمیه خانم خوش اومدین -سلام ممنون -راستی تبریک میگم خوشبخت باشید -لطف دارید اگه شما نبودید نمیدونم چی میشد -خدا خواست من کاری نکردم بفرمایید داخل -ممنون -سلام شبنم خانم ای وای چی شد این چرا رفت تو ماشین نشست -خدا به دادت برسه آبی جون ما رفتیم داخل شروین و خانومش رو راهنمایی کردم رفتن داخل -بیا برو خواهرمو بیار داخل اگه زنده ات بذاره البته رفتم تو حیاط هنوز تو ماشین بود سرشم پایین بود در عقب رو باز کردم کنارش نشستم -جواب سلام واجبه ها شبنم خانومم نگام نمیکنی -خیلی بیمعرفتی مردم تو این چند روز که جوابمو ندادی -ببخش عزیزم میخواستم سوپریزت کنم -میخوام نکنی پسر خل -داری گریه میکنی شبنم عزیزم زشته بیا بریم داخل حرف بزنیم جان آبتین -نمیام تو برو -دوست داری بغلت کنم گریه اش بیشتر شد -بمیرم من با اینکارام -خدانکنه دیونه
رفتم نزدیکتر دستمو انداختم دورشونش کشیدمش طرف خودم سرشو گذاشت رو سینه ام باورم نمیشد شبنمم تو بغلم باشه داشت اروم میشد که خرمگس اومد -آبتین کدوم گوری هستی ؟ شبنم سریع خودشو کشید کنار پیاده شد منم پیدا شدم -بله کاری داری؟ - نه چه کاری راحت باش منت کشی کن - مرض رفت داخل برگشتم طرف شبنم -عزیزم شیر آب اون گووشه هست صورت بشور اروم شدی بیا داخل خودمم رفتم داخل وای یا خدا برگشتم صدای شروین شنیدم -خرمگسا که یه جا وارد میشن یه وز وز میکنن دیگه روم نمیشد برم داخل همونجا وایسادم شبنمم اومد در زدم رفتیم داخل شروین با نیش باز نشسته بود سمیه هم سرش پایین بود و زلزله کوچولو منم یه صحنه عاشقانه رو از دست داد. دور هم نشسته بودیم از همه جا تعریف میکردیم لحظه های خوبی بود. -حتما خیلی خسته شدید تو راه -آره اگه تو بلند میشدی میومدی هم ما خسته نمیشدیم هم منت کشی نمیکردی هم ازت استقبال گرم میشد -اصلا کی از تو پرسید؟ -پس با کی بودی؟ -سمیه خانم -سمیه چون زن من با حرف شوهرش موافق دیگه کی -شبنم خانم -شبنمم که خواهرمه رو حرف من حرف نمیزنه درسته؟ -نه -نه ومرض بلند شو تا بریم -تو برو من نمیام -دختر چشم سفید ببینا -خب خسته شدید شبنم خانم - آره خیلی برید تو اون اتاق استراحت کنید میخواید چمدونت بیارم؟ -ما هم برگ چغندریم -شک نکن تو یکی هستی شبنم بلند شد رفت تو اتاق منم با شروین رفتیم چمدون بیاریم -آبی -بله؟ -خونه تو که دوتا اتاق بیشتر نداره -خب ؟ - خب و مرض - تونمیتونی فحش ندی؟ -نه -خب چندتا اتاق میخوای برای بچه اتم میخوای ؟ - نه خره خب من و زنم که تو یه اتاق هستیم شبنم تو یه اتاق تو چیکار میکنی؟ -شناسنامه همراتون هست؟ گذاشت دنبالم دور ماشین دور میزدیم -آبی خودت بیا با زبون خوش کتکت بخور برو -به جان شری اگه بیام -خودت خواستی همونجا وایساده بودم دیدم خم شد داره یه کاری میکنه نمیدیدمش یه دفعه چشماش برق زد شلنگ آب رو گرفت طرفم بازش کرد تا به خودم اومدم خیس خیسم کرد رفتم شلنگ گرفتم تا خواست فرار کنه حالشو جا اوردم. بعد از کلی شیطونی چمدونا رو بردیم داخل ولی نه سمیه بود نه شبنم شروین رفت تو اتاقی که براشون اماده کرده بودم منم رفتم جلو در اتاق خودم در زدم ولی کسی جواب نداد دوباره در زدم گفتم شاید تو همون اتاق هستن در باز کردم دیدم عشقم آروم خوابیده رو تختم. چمدون گذاشتم همونجا رفتم بیرون دربستم.با لباسای خیس رفتم تو اشپزخونه وایسادم یخ کرده بودم این شروین نفهمم بیرون نمیومد.زنگ زدم به رستوران نزدیک خونه غذا رو که قبلا سفارش داده بودم برامون بیارن. خودمم همونجا تو آشپزخونه نشستم.سرمو گذاشتم رو پام خوابم برد نیمه خواب بودم که صدای زنگ اف اف اومد بلند شدم برم دیدم شبنم تکیه زده به در آشپزخونه نگام میکنه خودش رفت اف اف جواب داد منم پشت سرش رفتم -کیه؟ - غذا آوردن رفتم جلو در غذا رو گرفتم پولش حساب کردم رفتم تو آشپزخونه شبنمم اونجا بود -چرا خیس شدی؟ -شروین خیسم کرد -چرا عوض نکردی -لباسام تو اتاق بود خواب بودی -حالا که نیستم بیا برو عوض کن سرما میخوری -وای چه خشن لباسامو عوض کردم رفتم دیدم شبنم نازم میز رو آماده کرده ولی این دوتا فنچ هنوز بیرون نیومدن -شبنم جان شروین صدا میزنی بیان غذا یخ میکنه شبنم رفت بعد از چند دقیقه 3 تایی اومدن شام خوردیم. بعد از شام سمیه و شبنم میخواستن ظرفا رو بشورن نذاشتم میدونستم خسته هستن داشتم ظرفا رو جمع کردم که شبنم اومد داخل -آبتین؟ -جانم؟ - یه رختخواب به من میدی؟ -برای چی؟ -بذار جلوم نگاش کنم خب بخوابم -چرا رو تخت نمیخوابی - اون که جای تو هست ما 3 تامون میریم تو یه اتاق -نه درست نیست عزیزم تو برو تو اتاق من منم رو مبل میخوابم -اذیت میشی -نمیشم برو رو حرف من حرف نزن رفت لامپای هال رو خاموش کردم رفتم تو آشپزخونه ظرفارو آروم شستم.وقتی فهمیدن میان رفتم یه رختخواب دونفره خریدم با 3 تا بالشت گفتم شبنم وسمیه پیش هم میخوابن من وشروینم پیش هم ولی حالا به اشتباهم پی بردم فردام عید همه جا تعطیله نمیدونم چیکار کنم. خوبیه اینجا این که هوا گرم ولی من عادت دارم شبا یه چیزی بکشم رو خودم.رفتم روی مبل دراز کشیدم و کم کم چشمام گرم شده بود.نزدیکای صبح از احساس سرما بیدار شدم دیگه خوابم نبرد سال تحویل ساعت 5 صبح ساعت 4 بود نمیدونستم برای سال تحویل بیدار میشن یا نه به هرحال من بیدار شدم وسایل هفت سین رو که از قبل آماده کرده بودم بیرون آوردم.میخواستم برم بیرون از آشپزخونه خوردم به یه چیزی
-وای -تویی شبنم -آره -چرا بیدار شدی -تو چرا بیداری -خوابم نبرد گفتم هفت سین بچینم - آخ جون منم بیام کمک -بیا عزیزم با کمک هم سفره هفت سین درست کردیم خیلی خوشکل شد ساعت یه ربع به پنج بود شروین خله اومد -سلام -شما دوتا کم دارین -باز تو شخصیت خودتو به ما زدی - خل نشید برید بخوابید -مگه شما نمیاین برای سال تحویل - نه بابا دلت خوش فقط موقع سال تحویل زیاد احساساتی نشید حواسم هست -برو ناخن پات نره تو چشمت بعدم رفت دستشویی دیونه نفهم رفت خوابید بی ذوقا ولی بهتر من و عشقم تنهایی جشن میگیریم.پنج دقیقه دیگه سال تحویل میشد تی وی رو روشن کردم کنار شبنم نشستم خدا بهترین عیدی رو واسم فرستاده بود. بلاخره سال تحویل شد یه سال جدید کنار عشق زندگیم بلند شدم رفتم تو اتاق عیدیشو براش آوردم یه پروانه طلا که روی بالش نگینای یاقوت آبی بود رفتم کنارش نشستم داشت نگام میکرد دستشو گرفتم چقدر گرم بودن جعبه رو گذاشتم کف دستش یه نگاهی به من کرد یه نگاه به جعبه اشک تو چشمای نازش حلقه زد -مرسی آبتین ولی من نتونستم برات عیدی بگیرم تو گولم زدی و یکی زد تو بازوم -وقت زیاده حالا بازش کن ببین خوشت میاد جعبه رو باز کرد گردنبند رو بیرون آورد چشماش برق میزد خوشحال بودم که خوشش اومده -وای خیلی قشنگه آبتین -قابل تو رو نداره خانمم -میذاری بندازم گردنت - آره برگشت طرف من موهاشو از گردنش زدم کنار قفل گردنبند رو بستم یه بوس گذاشتم رو گردنش برگشت طرف من سرشو انداخت پایین با دستم چونشو گرفتم سرش آوردم بالا نگام رفت سمت لبای نازش هیچی نمیگفت صورتمون بهم نزدیک شد.چشماش بست لبمو گذاشتم رو لبش طعم زندگی میداد طعم پاکی طعم عشق اونم منو همراهی کرد.اروم لبامو از لباش جدا کردم چشمامو باز کردم چشماش هنوز بسته بود.سرشو گذاشتم رو سینم.یه گناه بود یه گناه شیرین - تو نمیخوای جواب منو بدی - کدوم جواب؟ -خیلی ممنون ما رو باش رو دیوار کی یادگاری نوشتیم سرمو انداختم پایین -بله -چی بله -جوابت دیگه وای خدا شکرت دیگه چی میخوام اینقدر خوشحال شدم که محکم بغلش کردم جوری که فکر کنم استخواناش جا به جا شد اروم از بغلم اومد بیرون اخی نازی چه لپاش قرمز شده هوا داشت روشن میشد -عزیزم برو بخواب مریض میشی -تو کجا خوابیدی؟ -من همینجا رو مبل -پس کو پتوت -چیز ...جمع کردم -کجاست -برو بخواب چقدر سوال میکنه -آبتین؟ -بله -تو دیشب بدون پتو و بالشت خوابیدی جوابشو ندادم -برو تو اتاقت بخواب نوبت من من اینجا میخوابم -گفتم از ترحم بدم میاد -ترحم نیست -پس چیه؟ -نگرانیه -قربون نگرانیات جای من خوبه نگران نباش برو بخواب -نمیرم -نمیری -نچ -خب بشین همینجا -میشینم -لجباز -تویی تی وی رو خاموش کردم همونجا کنار هم نشستیم کشیدمش کنارم سرشو گذاشتم رو شونه ام خیلی دوستش داشتم -آبتین؟ -جانم -چرا منو دوست داری؟ -دوست داشتن دلیل نداره -خب از چی من خوشت میاد؟ - از زیبایت رفتارت شیطونیات حاضر جوابیات معصومیتت هنوزم بگم تو چی؟ -من که از تو خوشم نمیاد؟ -یه روز اعتراف میکنی میدونم ولی امیدوارم دیر نشده باشه -یعنی چی؟ -عمر دست خداست شاید فردا تصادف کردم رفتم تو کما بعد.. نذاشت ادامه بدم دستشو گذاشت رو دهنم دستشو بوسیدم دوباره سرشو گذاشت رو شونم خودش کشید بالا کنار گوشم آروم گفت
-دوست دارم آبتین هیچوقت تنهام نذار اینقدر موهاشو ناز کردم که تو بغلم خوابش برد بغلش کردم بردم گذاشتمش رو تخت پتو کشیدم روش اومدم بیرون رو مبل خوابیدم.فکر کن یه درصئ داداشش بفهمه چی میشه هیچ غلطیم نمیکنه نامزدمه دلم خواسته ه کی دارم میگم خل شدم رفت -خرمگس خوابم میاد برو گمشو -از کجا فهمیدی -پر موقع خواب قدیمی شد روش جدید بیا -باشه دوباره خوابیدم که یه لیوان اب رو صورتم خالی شد -کره خر دستم بهت برسه میکشمت اگه مردی وایسا مرد نیستم واینمیسم -آبتین چی شده ؟چرا این شکلی شدی؟ -از این بیشعور بپرس -هوی شری چیکارش داری مظلوم گیر آوردی -من داداشتما -باش آبتینم -آبتین چی؟ -هیچی دلم شکست دوست داشتم جرات داشت میگفت شروین که در جریان بود. نگاش کردم سرش پایین بود رفتم طرف داخل اتاقم اومد داخل -آبتین؟ -بله؟ -روم نشد بگم -مهم نیست -آبتین؟ -جانم؟ -تو میگی بهش - میدونه -چی؟ -گفتم میدونه -آبتین از دست من ناراحتی - نه عزیزم -حالا برو کنار میخوام برم حمام اونم حق داشت من همیشه زود قضاوت میکردم شبنم یه دختر و شروینم برادرش مهم اینکه من میدونم دوسم داره از حمام که اومدم بیرون یه دفعه شروین مثل خلا دوید طرفم بغل کردن -عیدت مبارک داماد چه سال خوبی داریم از دست زلزله راحت میشیم -ممنون عید تو هم مبارک راجع به زن منم درست حرف بزن -سلام آبتین خان عیدتون مبارک -سلام ممنون عید شما هم مبارک سال خوبی داشته باشین -زن من کجاست -خب مرگ زنم زنم راه انداخته حالا میاد داره از مهمهاناش پذیرایی میکنه خانم خونه هست دیگه رفتم تو آشپزخونه داشت صبحانه آماده میکرد -بیا برو بشین من آماده میکنم - نمیخوام خودم آماده میکنم -خب منم کمکت میدم - ما هم بازی -تو ولایت شما به خر مگس میگن چی سمیه اومد داخل همونجور که میخندید گفت -میگن لعنت -البته دور از جون شما اصلا حیف شما که گیر این شروین افتادید -از من بهتر نصیبش نمیشد -بر منکرش لعنت -خواهر بیا این شوهرت جمع کن دامادم دامادای قدیم یه حسابی از برادر زن میبردن والا -من حوصلم سر رفت آبتین -تازه دیشب رسیدیا یه عمر باید اینجا زندگی کنی -چی؟ -نخودچی داوینچی شوهرت اینجا زندگی میکنه تو هم همینجا میمونی -بچه میترسونی خب می مونم -شروین اذیتش نکن ازدواج کنیم برمیگردم شیراز -خاک برسر زن ذلیلت آبتین منو ببین چه جذبه ایی دارم برگشت طرف سمیه صداشو کلفت کرد -زن -بله عزیزم -کاری نداری برات انجام بدم؟ -بلندشو برو بیرون آبرومونو بردی بلندشو -آبی جون -مرض و آبی -خب تو هم میگم میاین بریم شمال -هرچی خانومم بگه -عق حالمو بهم زدی -شروین؟ -جانم عزیزم غلط کردم هرچی تو بگی -من طلاق خواهرمو میگیرم از تو صبر کن -چی شد شبنم خانم سمیه خانم بریم؟ -بریم عزیزم - بریم منم حرفی ندارم -من نمیام بگم بهتون
-تو بیجا میکنی شروین جان بعد از ناهار تصمیم داشتیم بریم بیرون شروین ناهار خورد دراز کشید روی مبل شبنم که حسابی بی حوصله شده بود.یکی از اون جیغاش که دیوار صوتی رو میشکنه کشید و رفت بیرون من وسمیه هم پشت سرش رفتیم. دو دقیقه بعدم شروین تو ماشین نشسته بود. رفتیم جای همیشگی من کنار خلیج فارس تو ساحل ایستاده بودیم من تو فکر خودم بودم اتفاقاتی که برام افتاده بود و داشت میفتاد.شبنم اومد دستشو حلقه کرد دور بازوم و خلیج رو تماشا میکردیم که احساس سرما کردم این شروین خرمگس باز آب ریخت رو من گذاشتم دنبالش گرفتمش بردمش سمت آب باید حالشو جا میاوردم شبنم و سمیه هم تشویقم میکردن میخواستم پرتش کنم تو آب داشت پرت میشد که منم با خودش کشید افتادیم تو آب دوتامون رفتم سمتش کلی شوخی کردیم هر چند خطرناک بود کم کم صدای اعتراض خانما بلند شد اومدیم بیرون حالا با این لباسا که نمیشد رفت تو ماشین یه کم رو سنگای کنار خلیج نشستیم تا خشک بشیم شبنمم واسمون چایی آورد.بعدشم رفتیم پارک نایبند یه جای بکر و زیبا. هوا داشت تاریک میشد برگشتیم خونه . میخواستیم فردا حرکت کنیم برای شهرای شمالی شروین با پدرش تماس گرفت و گفت که داریم میریم شمال شام رو شبنم و سمیه درست کردن خیلی خوشمزه بود ولی این شروین اذیتشون میکرد. -این چیه شبنم تو درست کردی؟ -آره مگه چیه ؟ - شور اصلا قابل خوردن نیست حدس زدم کار تو باشه اخه غذاهای سمیه همیشه بی مزه هست عزیزانم با هم آشپزی کنید یه چیز درست از آب در بیاد -شروین خیلیم خوشمزه هست الکی نگو -خواهر من سمیه که جای پای خودش محکم کرد شوهر کرد تو باید سعی کنی این آبتین از راه غذا گول بزنی نقشمون بگیره ما کلی نقشه کشیدیم تو رو بندازیم به آبتین یادت رفت -مرض -ا آبی جون تو اینجایی ندیدمت -اول که دستپخت شبنم عالیه بعدم سنگم بذاره جلو من من میخورم شبنم یه لبخند ناز به من زند و زبونشو تا آخر در آورد برای شروین و چشماشم چپ کرد خدا به دادم برسه با این خواهر و برادر -آبی جون اینقدر زن ذلیلی برات خوب نیستا از ما گفتن -شری جون نه که خودت اسوه مردای مقتدری آبجی گل من جلو شما رو نمیکنم چه اقتداری دارم مگرنه زن سمیه هم که فقط میخنده دختر خوبیه ولی خیلی کم حرف البته شروین جبرانشو میکنه به جاش حرف میزنه خداکنه با هم خوشبخت باشن . بعد ازشام بچه ها داشتن میوه میخوردن من رفتم تو اتاق وسایلامو جمع کنم.شبنم در زد اومد داخل وجودش همیشه برام آرامشه -کمک نمیخوای؟ - نه عزیزم تو وسایلاتو جمع کردی ؟ -آره -چیزی احتیاج نداری برات بگیرم -نه ممنون همونجا گوشه تخت نشست منم ساکمو بستم -آبتین -جانم -ما یادمون رفت دوربین بیاریم دوربین داری ؟ -آره عزیزم خوب شد یادم آوردی رفتم دوربین از کمد در آوردم دوست داشتم از اینجا هم عکس داشته باشیم دوربین تنطیم کردم گذاشتم رو میز رفتم کنار شبنم نشستم دستمو حلقه کردم دورش عکس گرفتیم.یه خاطره با ارزش از یه عشق پاک رفتیم بیرون همه مدلی عکس گرفتیم بعدشم زدمش تو شارژ برای بقیه مسافرتمون فردا صبح زود (توجه داشته باشید ساعت 10) بیدار شدیم با ماشین شروین زدیم به جاده تو راه چند ساعت شروین رانندگی میکرد چند ساعت من خیلی خوش گذشت تو راه جوری که مسافت زیاد راه و خستگی رو احساس نمیکردیم.تو یه رستوران بین راهی شروین زد کنار عصرونه بخوریم.شبنم دیدم با گوشیش حرف میزنه و ناراحت تمام حواسم به شبم بوداومد. وقتی دیدم چیزی نگفت منم چیزی نپرسیدم بعد از دو روز شب بود که رسیدیم .شبنم وسمیه خواب بودن بعد از نیم ساعت یه ویلا اجاره کردیم.رفتیم داخل ما رانندگی کردیم این دوتا خسته شدن راحت خوابیدن با شروین وسایلا رو بردیم تو ویلا من داشتم خونه رو بررسی میکردم شروینم رفت زنش و خواهرشو بیاره. دو تا خواب داشت هر اتاق خوابم یه سرویس حمام ودستشویی داشت.طبق معمول من باید رو مبل میخوابیدم فکر اینجا رو کرده بودم با خودم پتو آوردم. در باز شد اومدن داخل با یه نگاه اجمالی خونه رو بررسی کردن خب خداروشکر خوششون اومد.ولی نمیدونم چرا اخمای شبنم تو هم رفته و یه چشم غره تپلم به من اومد. -شروین جان من گرسنمه خداروشکر ما صدای سمیه خانم رو شنیدیم یه اظهار وجود کردن -چی میخوری عزیزم ؟ -ساندویچ میخوام -چشم خانوم شبنم تو چی میخوری؟ -هیچی میخوام بخوابم من میگم این یه چیزیشه هیشکی قبول نمیکنه بلندشد رفت تو یکی از اتاقا که بخوابه دلم گرفت چرا به من نگاه نمیکرد -شروین چیزی شده ؟ -نه برای چی؟ -پس چرا شبنم ناراحته -ناراحت نیست خسته هست درست میشه تو چی میخوری برات بگیرم -منم چیزی نمیخوام -بهتر الان خودم و خانومم میریم بیرون غذا میخوریم بلند شو عشقم چند دقیقه بعدم رفتن.رفتم در اتاق زدم -شبنم...خوابی عزیزم دوباره در زدم اومد در باز کرد -بله؟ -میشه حرف بزنیم؟ -نه خستمه میخوام بخوابم -زیاد طولش نمیدم اومد بیرون رو مبل نشست منم روبروش نشستم -خب بگو -چی شده چرا اینجوری با من حرف میزنی -هیچی -شبنم -بله -نکنه پشیمون شدی؟ سرشو آورد بالا اشک تو چشماش حلقه زد داشت منو دیونه میکرد -چیه عزیزم نمیخوای حرف بزنی -غروبی که یه جا نگه داشتین خوراکی بخریم زنگ زدم به مامانم بهش گفتم که میخوام با تو ازدواج کنم -خب -گفت حرفشم نزن فکر اینجا رو نکرده بودم. اخه چرا من که اهل هیچی نیستم -چرا؟ -گفت شما دوتا بچه میخواین من دق بدین اون از شروین که رفت یه دختر بی اصل و نصب گرفت اینم از تو حرفشو ادامه نداد -درباره من چی گفت اول که همه ادما اصل ونصب دارن چه فقیر چه پولدار بعدم شاید تو فرهنگ لغت مامانت اصل و نصب یعنی پول اگه اینجور بهش بگو آبتین یه روز اصل و نصب داشت هنوزم یه مقدار از اون رو داره و همه تلاشش میکنه دخترت رو خوشبخت کنه -فکر کردی نگفتم بهش تمام صورتش از اشک خیس بود انگار یکی به قلبم چنگ مینداخت بلند شدم رفتم کنارش بغلش کردم سرشو گذاشتم رو سینم گذاشتم گریه کنه تا آروم بشه -عزیزم ما راضیشون میکنیم غصه نخور بذار این مدت که با هم هستیم یه خاطره خوب داشته باشیم من از تو دل نمیکنم هر جور باشه راضیشون میکنم از تو بغلم اومد بیرون یه لبخند قشنگ رو لبش بود. -واقعا؟ -واقعا -قول؟ -قول میدم توهم کمکم میکنی؟ - تا اخرش باهاتم -پس بزن قدش دستامون اوردیم بالا زدیم بهم -ابتین -جان ابتین -من گرسنمه -منم همینطور الان زنگ میزنم به برادر گرامی -... - شروین کجایی؟ -داریم غذا میخوریم -برای ما هم بگیر دوتا جوجه بگیر -امری باشه -نوشابه و سالادم یگیر مرسی بای برگشتم طرف شبنم کنارش نشستم موهاشو از تو صورتش زدم کنار -خب منو ناراحت کردی نمیخوای جبران کنی؟ -چه جوری -اینجوری لبمو سریع گذاشتم رو لبش یه بوس کوچولو کردم.فرار کردم. اونم گذاشت دنبالم دور خونه میچرخیدیم.پام گیر کرد به مبل افتادم -اخ پام شبنم با نگرانی اومد بالای سرم -چی شد آبتین خوبی؟ بلند شدم رو مبل نشستم کنارم نشست -خوبم الان بهترم میشم کشیدمش تو بغلم دراز کشیدم.تو بغلم بود اروم بودیم خیلی اروم شب آرامش بود. بعد از نیم ساعت شروین و سمیه اومدن با غذا -شما دوتا با دیدن ما اشتهاتون کور شده بود نه ؟ - آره من تو رو که میبینم از زندگی سیر میشم اشتها که جای خود داره -دلم میسوزه با این زبون تو آبی جون دو روز دق میکنه -دلت برای زن خودت بسوزه -وایسا ببینم تا یه ساعت پیش داشت میمردا باید آبی رو ببرن بخش مراقبت های ویژه هر چی آدم تو کما هست برمیگرده البته نمیدونم برای همه جواب میده یا فقط خانما شبنمم دمپایشو درآورد زد تو سر شروین بعدم اومد پشت سر من قایم شد -آخ چلاق بشی دختر وحشی زن تو یه واکنش نشون بده این خنده هات مشکوکها با چرت و پرتای شروین شام خوردیم بلند شدن برن بخوابن رفتم بیرون پتو رو از صندوق عقب ماشین برداشتم رفتم داخل هنوز نخوابیده بودن.برگشتن به من که پتو دستم بود نگاه کردن -این چیه آبی -بهش میگن پتو -خب اینجا که پتو هست -خب برای تختا هست هر کی هم رو تخت خودش میخوابه پتو لازم داره -لازم نکرده من وتو میریم تو یه اتاق شبنم و سمیه هم تو یه اتاق -من راضی به زحمت نیستم پترس -خاک بر سرت که من به فکرتم -نمیخواد به فکر من باشی من راحتم -اومد دستمو کشید برد تو اتاق گفت آخه بعضیا ناراحت هستن میدونستم کار شبنمه -من با تو نمیام اعتماد ندارم بهت -غلط کردی تو - من باید یه پای تو رو با طناب ببندم به پای خودم نصف شب فکر شیطانی به سرت زد منم بیدار بشم برم به کارای شیطانیم برسم بالشت برداشتم کوبیدم تو سرش -منو زدی برادر زنتو؟ بگیر که اومد بالشتو زد تو صورتم.داشتیم تو سروکله هم میزدیم درباز شد شبنم و سمیه اومدن داخل از قیافه ما خندشون گرفت   -خجالت نمیکشی شری؟ -چرا به آبی نمیگی؟ -اون اجازه هر کاری رو داره -پررو هستین هر دوتاتون -زورمون میرسه -اگه راست میگی صبر کن تا نشونت بدم زور کی بیشتر از رو تخت پرید طرف شبنم دور سالن میچرخیدن شبنمم جیغ میزد و میخندید شروین حواسشو پرت کرد گرفتش میخواست قلقلکش بده -آبتین کمک ....نه جون زنت قلقلکم نده آبتین رفتم کمکش دست شروین رو گرفتم فرار کنه شبنمم نامردی نکرد با پاش زد تو پای شروین زبون در آورد فرار کرد.اینقدر بالا و پایین پریدن که موقع خواب بیهوش شدن. صبح که بیدار شدم این اورانگوتان هنوز خواب بود. یه لبخند شیطانی اومد رو لبم پاهامو بردم عقب محکم زدم به پشت شروین از رو تخت افتاد پایین -آی خدا چه بلایی به سرم اومد من کجام وای قیافش خیلی خنده دار میتونم ستاره های دورسرشو رو تجسم کنم -تو کی هستی ؟ من کجام ؟ -تو الان مردی اون دنیا هستی -خب تو کی هستی؟ -من عزرائیلم -وای جووون چه عزرائیل خوشکلی -زهرمار بلند شو بریم گشنمه -میخوای منو بخوری راستشو بگو تو عزرائیلی یا آدم خوار من نمیام کمک یکی منو نجات بده من جوونم آرزو دارم در اتاق با شدت باز شد سمیه اومد داخل -چی شده عزیزم سریع رفت پشت سرسمیه -سمیه این آدم خوار میخواد منو بخوره دیشب تا حالا داره منو شکنجه میده دیگه شبا من با این تنها نذار -سمیه خانم خدا بهتون صبر زیاد بده با این خل وچل زندگی با دوامی داشته باشین -به تو چه خدا باید به خواهر من صبر بده که صبحها مواظب باشه از رو تخت پرت نشه پایین -شری چته اول صبحی مثل پیرزنا غر میزنی -اومدی؟ بیا ببین چه بلایی به سرم آورده دیگه جای سالم تو بدنم نیست -چه کولی بازی در میاره من کاریش نکردم شبنم -دروغ ؟اصلا ما دختر به تو نمیدیم -تو بیجا میکنی منم میرم یه صحبتی با داداش سمیه خانم میکنم -اصلا این حرفا چیه داداش من بیا بریم یه چیزی برای صبحانه بخریم این دوتا طفلیا از گرسنگی مردن. -خودت بمیری ساعت 9 بود که با شروین رفتیم خریدیکساعتی طول کشید تا برگشتیم هوام ابری بود جون میداد یه آتیش روشن کنیم کنار دریا صبحانه بخوریم .رفتیم تو ساختمون ولی خبری از اون دوتا نبود -شبنم...سمیه خانم....شروین نیستن کجا رفتن اینا -شاید تو ساحل باشن وسایل رو گذاشتم تو آشپزخونه شروین رفت چایی درست کنه منم رفتم بیرون نزدیک ساحل که شدیم دیدم سمیه رو یه صخره نشسته.زلزله هم تو دریا داره شنا میکنه.دیونه شده تو این هوا مریض میشه . -شبنم صدامو نشنید.سمیه داشت نگام میکرد رفتم طرفش -سلام - سلام برای چی گذاشتین بره تو آب مریض میشه تو این هوا -من که نمیتونم زورش بکنم -آره کی میتونه زور این زلزله بکنه رفتم جلوتر و بلندتر صداش زدم متوجه من شد برام دست تکون داد اشاره کردم بیا بیرون فهمید از آب اومد بیرون لباساش چسبیده بود بهش داشت میلرزید -خسته نباشی -س..سل...امت با..شی -اگه سرما بخوری میدونم چیکارت کنم کتم در آوردم کردم تنش حرکت کردیم سمت ویلا.تا رسیدیم رفت تو اتاق منم پشت سرش رفتم -برو بیرون عزیزم لباسمو عوض کنم - نمیخواد برو حمام زیر آب گرم به سمیه میگم برات لباس آماده کنه فهمید ناراحتم رفت تو حمام رفتم بیرون از سمیه خواهش کردم لباس بهش بده ربع ساعت بعد اومد بیرون با موهای خیس خدا من چیکار کنم از دست بی فکریای این دختربلند شدم دستشو گرفتم بردم تو اتاق سشوارم بیرون آوردم بدون حرف موهاشو خشک کردم.رفتم تو آشپزخونه شروین و سمیه داشتن صبحانه میخوردن شبنمم اومد نشست براش چایی ریختم.صبحانه که خوردیم لباس پوشیدیم بریم بیرون. همون موقع هم بارون شروع شد سریع رفتیم تو ماشین نشستیم رفتیم طرف تو شهرشروین جلو یه پاساژ نگه داشت رفتیم داخل.سمیه وشروین هر از گاهی چشمشون به چیزی میخورد میرفتن داخل مغازه خرید میکردن. من و شبنمم نگاه میکردیم. -چرا تو چیزی نمیخری شبنم؟ -چیزی نمیخوام -چه خانم خوبی خوشبحال من یادم نبود خانم من عاشق عروسکه لبخند کمرنگی اومد رو لبش رفتم دستشو گرفتم تو دستم با هم راه رفتیم بیخیال شروین وسمیه رفتیم برای خودمون همینجور که میرفتیم پشت ویترین یه مغازه یه کیف دستی چرم خوشکل دیدم خواستم بریم داخل دستمو کشید -چیه عزیزم؟ -برای چی میخوای بری داخل -میخوام این کیف برات بخرم خیلی ناز -من نمیخوام -چرا؟خوشت نیومده؟بیا هرکدوم رو که دوست داری برات میخرم -نمیخوام بیا بریم -باشه دوست داشتم براش یه چیزی بخرم اصلا هرچی میخواد نمیدونم چرا نمیذاشت رفتیم جلوتر یه پالتو شیک پشت ویترین دیدم میدونستم رو تن شبنم عالیه دوباره تا خواستم برم تو مغازه نذاشت یعنی چی؟ -عزیزم بیا این پالتو رو پرو کن -نمیخوام -شبنم چیزیه به من بگو - نه هیچی نیست -پس چرا نمیذاری چیزی برات بخرم پالتو به این خوشکلی کسی بهش نه نمیگه -آره ولی به یه شرط خودم حساب کنم تازه متوجه رفتارش شدم خیلی بهم برخورد فکرشم نمیکردم شبنم این حرف بزنه منم دلم میخواست مثل شروین برای نامزدم خرید بکنم اینقدرا پول داشتم که خرید این پالتو یا اون کیف بی پولم نکنه.شاید حق با مادرش بود من نمیتونستم دخترش خوشبخت کنم.شبنم غرورمو شکست خردم کرد دستم از تو دستاش شل شد برگشتم   چقدردوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... با تو هستم! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است -کجا آبتین ؟ -بریم پیش شروین و سمیه من جلو میرفتم اونم تند میومد قدماشو با من هماهنگ کنه شروین وسمیه رو دیدم تو دستاشون پر از کیسه های خرید بود.تو دست ما یکی هم نبود. -شما دوتا کجا غیبتون زد -همینجاها بودیم -شبنم جون چی خریدی؟ سمیه بود که با شبنم حرف میزد -هیچی عزیزم -وای چرا؟ - بچه ها بریم ویلا من یه کم خسته شدم -آقا آبتین هنوز ناهار نخوردیم هیچی نگفتم تا خودشون تصمیم بگیرن از پاساژ رفتیم بیرون یه رستوران اونور خیابون بود رفتیم داخل نشستیم رو صندلیامون سفارش غذا دادیم شبنم کنارم نشست دستشو گذاشت رو دستم که رو پام بود.دستاش سرد بودن دستمو از دستش کشیدم بیرون پالتومو بیرون آوردن انداختم رو شونش میدونستم با کار صبحش و هوای اینجا سرما میخوره غذا رو آوردن ولی من هیچ اشتهایی نداشتم.کلید ماشین رو گرفتم برم تو ماشین قبلشم رفتم پول غذا رو حساب کردم تو ماشین نشستم بخاری رو روشن کردم چشمام داشت گرم میشد که اومدن چشمامو باز نکردم فکر کردن خوابیدم.در طرف من باز شد فهمیدم شبنمه داره پالتو رو انداخت رو من. شروین ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.صدای یه آهنگ ملایم از فریدون گذاشت هر کی تو خودش بود و حرفی نمیزد نمیدونم به چه جرمی پر وبالمو شکستن رو به من که نا امیدم همه ی درها رو بستن نمیدونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم روی تقویم خیالم همیشه عشق تو کم بود تو رو از دلم گرفتن اینم از بخت بدم بود همه دست روزگار اگه حال و روزم اینه میخوام عاشقت بمونم اخه دلخوشیم همینه دارم از نفس میفتم تو هوای تلخ حسرت انگاری دیگه حضورم واستون نداره حرمت فریدون تمام حرف دل من تو شعرشو آورده بود نمیدونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم فکرکنم رسیده بودیم چون یه لحطه نگه داشت.دوباره حرکت کرد.جلو ساختمون نگه داشت منو صدا زد چشمامو باز کردم -رسیدیم ببخشید خوابم برد -این چه حرفیه رفیق بیا بریم داخل رفتیم داخل جو سنگین بود -چیه چرا کشتیای همتون غرق شده -داداش تو راحت خوابیدی خسته نیستی شارژی -هان از اون لحاظ خوب شما بخوابید منم برم یه دوری این اطراف بزنم -شرت کم -خفه بیشعور اومدم بیرون راه افتادم طرف در ویلا قدم میزدم نفهمیدم چقدر راه رفتم رسیده بودم به خونه محلیا انگار عروسی بود یه پیرمرد میخواست یه کپسول گاز رو از ماشین بذاره پایین کسی هم نبود کمکش کنه رفتم کمکش -اجازه میدین پدرجان خودش کشید عقب یه نگاه بهم کرد -خیر ببینی جوون کپسول گذاشتم زمین دیدم پشت ماشین پر وسایل کمک کردم همه رو گذاشتیم زمین حالا باید میبردیم داخل با کمال میل بردم داخل حیاط چندتا زن و دختر با لباس محلی اومدن کمکمون خواستم برم که پیرمرده نذاشت -بیا یا چایی بخور جوون -ممنون منم بی تعارف نشستم یه دختر برامون چایی آورد -اسمت چیه پسرم از کجا اومدی ؟ -آبتین هستم از شیراز اومدم برای تعطیلات عید -زنده باشی -ممنون -فرداشب عروسی دخترمه شما هم بیاد -مرسی پدرجان من تنها نیستم -با هرکی هستی بیا من منتظرتم -چشم مزاحمتون میشم -مراحمی پسرم چاییمو خوردم بلند شدم تشکر کردم اومدم بیرون برگشتم طرف ویلا وفتی رسیدم پشت در صدای گریه شبنم میومد و حرفای شروین -بس حرفاتو زدی گریه کردنت چیه همیشه کارت همینه بدون فکر حرف میزنی دیگه هیچ صدایی نیومد رفتم داخل فقط شبنم اونجا بود رو مبل نشسته بود با دستش صورتشو گرفت بود.نمیدونستم چی شده طاقت ناراحتیشو نداشتم با اینکه از دستش ناراحت بودم رفتم کنارش نشستم. -شبنم یه لحظه ترسید بعد که من کنارش دید خودشو انداخت تو بغلم دوباره گریه کرد تعجب کردم دستمو دور بدنش حلقه کردم موهاشو ناز کردم تا آروم بشه -چی شده شبنم..شبنم چرا حرف نمیزنی -سرم درد میکنه -چرا قربونت برم؟قرص خوردی؟نکنه داری سرما میخوری هیچی نگفت بلندش کردم بردمش طرف اتاقش خوابوندمش رو تخت پتو رو کشیدم روش رفتم جلو در اتاق در زدم شروین در بازکرد -سلام کی اومدی ؟ -سلام الان اومدم شروین تو ساک من یه بسته قرص مسکن هست بده رفت داخل با قرص اومد گرفتم رفتم تو آشپزخونه اونم رفت تو اتاق یه لیوان پر از آبمیوه کردم با قرص رفتم تو اتاق خدا هنوز داشت گریه میکرد.کنارش رو تخت نشسم قرص گذاشتم تو دهنش لیوان دادم دستش یه کمی خورد مجبورش کردم همه رو بخوره دوباره خوابید -شبنم -بله -جان من دیگه گریه نکن -آبتین -جانم -از دستم ناراحتی؟ -بخواب عزیزم به هیچی فکر نکن قول دادی گریه نکنیا باز میام گریه کرده باشی اونوقت دیگه ناراحت میشم بخواب     چقدردوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... با تو هستم! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است -کجا آبتین ؟ -بریم پیش شروین و سمیه من جلو میرفتم اونم تند میومد قدماشو با من هماهنگ کنه شروین وسمیه رو دیدم تو دستاشون پر از کیسه های خرید بود.تو دست ما یکی هم نبود. -شما دوتا کجا غیبتون زد -همینجاها بودیم -شبنم جون چی خریدی؟ سمیه بود که با شبنم حرف میزد -هیچی عزیزم -وای چرا؟ - بچه ها بریم ویلا من یه کم خسته شدم -آقا آبتین هنوز ناهار نخوردیم هیچی نگفتم تا خودشون تصمیم بگیرن از پاساژ رفتیم بیرون یه رستوران اونور خیابون بود رفتیم داخل نشستیم رو صندلیامون سفارش غذا دادیم شبنم کنارم نشست دستشو گذاشت رو دستم که رو پام بود.دستاش سرد بودن دستمو از دستش کشیدم بیرون پالتومو بیرون آوردن انداختم رو شونش میدونستم با کار صبحش و هوای اینجا سرما میخوره غذا رو آوردن ولی من هیچ اشتهایی نداشتم.کلید ماشین رو گرفتم برم تو ماشین قبلشم رفتم پول غذا رو حساب کردم تو ماشین نشستم بخاری رو روشن کردم چشمام داشت گرم میشد که اومدن چشمامو باز نکردم فکر کردن خوابیدم.در طرف من باز شد فهمیدم شبنمه داره پالتو رو انداخت رو من. شروین ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.صدای یه آهنگ ملایم از فریدون گذاشت هر کی تو خودش بود و حرفی نمیزد نمیدونم به چه جرمی پر وبالمو شکستن رو به من که نا امیدم همه ی درها رو بستن نمیدونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم روی تقویم خیالم همیشه عشق تو کم بود تو رو از دلم گرفتن اینم از بخت بدم بود همه دست روزگار اگه حال و روزم اینه میخوام عاشقت بمونم اخه دلخوشیم همینه دارم از نفس میفتم تو هوای تلخ حسرت انگاری دیگه حضورم واستون نداره حرمت فریدون تمام حرف دل من تو شعرشو آورده بود نمیدونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم فکرکنم رسیده بودیم چون یه لحطه نگه داشت.دوباره حرکت کرد.جلو ساختمون نگه داشت منو صدا زد چشمامو باز کردم -رسیدیم ببخشید خوابم برد -این چه حرفیه رفیق بیا بریم داخل رفتیم داخل جو سنگین بود -چیه چرا کشتیای همتون غرق شده -داداش تو راحت خوابیدی خسته نیستی شارژی -هان از اون لحاظ خوب شما بخوابید منم برم یه دوری این اطراف بزنم -شرت کم -خفه بیشعور اومدم بیرون راه افتادم طرف در ویلا قدم میزدم نفهمیدم چقدر راه رفتم رسیده بودم به خونه محلیا انگار عروسی بود یه پیرمرد میخواست یه کپسول گاز رو از ماشین بذاره پایین کسی هم نبود کمکش کنه رفتم کمکش -اجازه میدین پدرجان خودش کشید عقب یه نگاه بهم کرد -خیر ببینی جوون کپسول گذاشتم زمین دیدم پشت ماشین پر وسایل کمک کردم همه رو گذاشتیم زمین حالا باید میبردیم داخل با کمال میل بردم داخل حیاط چندتا زن و دختر با لباس محلی اومدن کمکمون خواستم برم که پیرمرده نذاشت -بیا یا چایی بخور جوون -ممنون منم بی تعارف نشستم یه دختر برامون چایی آورد -اسمت چیه پسرم از کجا اومدی ؟ -آبتین هستم از شیراز اومدم برای تعطیلات عید -زنده باشی -ممنون -فرداشب عروسی دخترمه شما هم بیاد -مرسی پدرجان من تنها نیستم -با هرکی هستی بیا من منتظرتم -چشم مزاحمتون میشم -مراحمی پسرم چاییمو خوردم بلند شدم تشکر کردم اومدم بیرون برگشتم طرف ویلا وفتی رسیدم پشت در صدای گریه شبنم میومد و حرفای شروین -بس حرفاتو زدی گریه کردنت چیه همیشه کارت همینه بدون فکر حرف میزنی دیگه هیچ صدایی نیومد رفتم داخل فقط شبنم اونجا بود رو مبل نشسته بود با دستش صورتشو گرفت بود.نمیدونستم چی شده طاقت ناراحتیشو نداشتم با اینکه از دستش ناراحت بودم رفتم کنارش نشستم. -شبنم یه لحظه ترسید بعد که من کنارش دید خودشو انداخت تو بغلم دوباره گریه کرد تعجب کردم دستمو دور بدنش حلقه کردم موهاشو ناز کردم تا آروم بشه -چی شده شبنم..شبنم چرا حرف نمیزنی -سرم درد میکنه -چرا قربونت برم؟قرص خوردی؟نکنه داری سرما میخوری هیچی نگفت بلندش کردم بردمش طرف اتاقش خوابوندمش رو تخت پتو رو کشیدم روش رفتم جلو در اتاق در زدم شروین در بازکرد -سلام کی اومدی ؟ -سلام الان اومدم شروین تو ساک من یه بسته قرص مسکن هست بده رفت داخل با قرص اومد گرفتم رفتم تو آشپزخونه اونم رفت تو اتاق یه لیوان پر از آبمیوه کردم با قرص رفتم تو اتاق خدا هنوز داشت گریه میکرد.کنارش رو تخت نشسم قرص گذاشتم تو دهنش لیوان دادم دستش یه کمی خورد مجبورش کردم همه رو بخوره دوباره خوابید -شبنم -بله -جان من دیگه گریه نکن -آبتین -جانم -از دستم ناراحتی؟ -بخواب عزیزم به هیچی فکر نکن قول دادی گریه نکنیا باز میام گریه کرده باشی اونوقت دیگه ناراحت میشم بخواب     باشه -باشه نه بگو چشم -چشم -راستی فرداشب عروسی دعوتیم -عروسی کی؟ -بماند -پسر بد -بخواب دیگه دخترخوب از اتاق اومدم بیرون روی مبل دراز کشیدم چشمام گرم شد خوابم برد که از صدای بقیه بیدارشدم هوا تاریک بود لامپای تو سالن روشن بود.بلند شدم نشستم.سمیه از تو اتاق شبنم اومد بیرون با یه ظرف آب -چی شده سمیه خانم این چیه -شبنم تب کرده پاشویه کردمش با عجله بلند شدم برم پام خورد به لبه مبل داغون شد ولی بیخیال رفتم سمت اتاق شروین کنارش نشسته بود یه پارچه رو پیشونیش بود -چی شده تب کرده -چرا بیدارم نکردی ببرمش دکتر -خودمون الان فهمیدیم -خب برو آماده شو بریم -نمیخوام حالم خوبه داشت با ناله حرف میزد -آره معلومه حالت خوبه سمیه خانم میشه لباسشو بپوشین از اتاق رفتم بیرون تا لباس بپوشه چند دقیقه بعد اومدن بیرون کلید از شروین گرفتم ماشین رو روشن کردم تا بیان داشتم بخاری رو تنظیم میکردم که اومدن از ماشین اومدم پایین رفتم در ویلا رو باز کردم شروین حرکت کرد رسید جلو در یه بوق زد رفت یعنی چی منم میخواستم باهاشون برم.در بستم رفتم تو ساختمون باید براش سوپ درست میکردم.وسایلشو نداشتیم رفتم بیرون بارون نم نم میزد همون مسیر رو که صبح رفته بودم رفتم جلو آدرس سوپری پرسیدم رفتم داخل چندتا بسته سوپ آماده گرفتم بعدم رفتم میوه فروشی لیمو و پرتقال خریدم رفتم تو ساختمون هنوز نیومده بودن رفتم سوپ ریختم تو قابلمه تا بیاد آماده شده باشه.بعد از نیم ساعت صدای ماشین شروین شنیدم رفتم بیرون تا شروین رفت در ببنده رفتم در باز کردم کمک کردم بیاد پایین قالیچه رو کشیدم نزدیک شومینه نشوندمش همونجا رفتم پتو و بالشتم براش آوردم.شروین اومد داخل رو مبل نشست سرشو گرفت تو دستش نمیدونستم دیگه چیکار کنم . -شروین دارو گرفتی براش -آره ولی لجباز آمپول نمیزنه بدون آمپولم که نمیشه - آمپول نزد؟ -نه -راستی نفهم چرا گازشو گرفتی رفتی؟ -ببخشید هول شدم وسط راه یادم افتاد -ممنون رفتم داروهاشو گرفتم باید رو ساعت میخورد اول باید سوپ میخورد سوپ ریختم تو بشقاب رفتم کنارش نشستم کمکش کردم بلند بشه بالشتشو تکیه دادم به مبل که راحت بشینه بشقاب رو گرفت دو س تا قاشق خورد گذاشتش رو زمین بشقاب رو برداشتم نشستم کنارش -دهنتو باز کن -نمیخوام اشتها ندارم -باید قرص بخوری با معده خالی نمیشه -زوریه -آره اینو بخور قرصتم بخور بعد بهت میگم یه چیز دیگم زوریه با میلی تا آخر سوپ رو خورد شروین باورش نمیشد -ایول پسر فقط تو زور این سرتق میکنی رفتم لیمو وپرتقال شستم آبشون گرفتم باقرصاشو آوردم بهش دادم خواست بخوابه نذاشتم بلندش کردم تعجب کرد پالتوش از رو مبل برداشتم براش پوشیدم کلید ماشینم از شروین گرفتم -کجا میرین؟ - یه جای خوب -آهان -آبتین داریم کجا میریم عروسی که فردا شب جوابشو ندادم وقتی نشست تو ماشین در بستم رفتم آدرس کلینک رو از شروین پرسیدم سرنگ وآمپولم از تو کیسه داروهاش برداشتم گذاشتم تو جیبم از دست این دختر وقتی جلو کلینیک نگه داشتم تازه فهمید چه خبر -پیاده شو عزیزم -نمیام -میای -نمیام -نیای دکتر رو میارم اینجا -شوخی میکنی -جدی میگم جان شبنم وقتی فهمید شوخی ندارم پیاده شد -برام عروسک میخری -دیونه -نخری نمیاما -باشه عروسکم میخرم عشق کوچولوی من رفتیم داخل قسمت تزریقات خوابید رو تخت من اومدم بیرون وقتی دیدم کارش تمام شد رفتم داخل کمکش کردم بیاد پایین از روتخت رفتیم بیرون -عروسکمو بده -گول خوردی -نخوردم خندیدم رفتم سمت شهر جلو یه پاساژ نگه داشتم پیاده شدم رفتم تو یه عروسک فروشی یه کرم ابریشم که ایستاده بود یه دکمه داشت میزدی میرقصید با مزه بود اون خریدم اومدم بیرون تا تو ماشین نشستم از دستم گرفتش روشنش کردم کلی خندیدیم چقدر خنده هاشو دوست دارم یادم رفت که صبح خودش بود که غرورمو شکست ماشین رو روشن کردم رفتیم تو ویلا شروین داشت تی وی میدید. سمیه هم سرش به گوشیش گرم بود.تا رفتیم داخل شبنم با ذوق رفت پیش شروین کرم ابریشمو بیرون آورد روشنش کرد.داشتم فکر میکردم بچه دار بشیم هرچی برای بچه خریدم برای اونم بخرم.سمیه داشت با یه حالتی به عروسکه و به شبنم نگاه میکرد.و بالاخره زبونش باز شد -وای شبنم جون تو که این همه برای یه عروسک ذوق میکنی اگه اون همه وسایل رو که شروین برای من خرید آبتین برات میخرید خودکشون میکردی خدا بگم چیکارت نکنه دختر تو که همش زبونت بسته بود حالام میبستیش -سمیه خانم مسئله این چیزا نیست شبنم علاقه خاصی به عروسک داره که باهیچ چیزی عوضش نمیکنه در مورد خریدم من صبح خیلی بهش اصرار کردم ولی شبنم اینقدر چشم و دل سیر که این خریدا براش ذوقی نداره.راحت شدم نمیگفتم میمردم. -منظورتون چیه آقا آبتین؟یعنی من چشم ودلم سیر نیست -جسارت نکردم حرف من به شما نبود به شبنم بود شروین برای اینکه مسئله حاد نشه حرف تو حرف آورد ولی لبخند شیرین شبنم برای من کافی بود. اون شبم گذشت به بچه ها جریان عروسی رو گفتم خیلی خوشحال شدن فردا هوا آفتابی بود ناهار نزدیک دریا خوردیم حال شبنمم بهتر بود یه کم والیبال بازی کردیم.رفتیم جنگل تا عصر اونجا بودیم بعد رفتیم استراحت کردیم آماده شدیم برای شب ساعت 9 بود رفتیم خونه همون پیرمرده تا من دید اومد جلو خیلی خوشحال شد ما رو راهنمایی کرد سمت چندتا صندلی گوشه باغ خیلی خوش گذشت پیرمرد مهربون اومد کنارمون نشست.یه اشاره به شبنم کرد گفت خانومته یه نگاه به شبنم کردم -بله حاج آقا شبنم خانم خانوممه ایشونم شروین برادر خانومم ایشونم سمیه خانم خانوم آقا شروین -انشالله خوشبخت باشید -ممنون حاج آقا هوا داشت سرد میشد وبرای شبنم خوب نبود .از پیرمرد مهربون خداحافظی کردیم. یه هدیه که عصر گرفته بودیم به عروس و داماد دادیم و رفتیم فردا باید برمیگشتیم. صبح بیدار شدیم صبحانه خوردیم.حرکت کردیم با همه خاطرات خوب وبدش بهم خوش گذشت.دوباره شب بود که رسیدیم خونه خیلی خسته بودیم هرکی یه جا افتاد.صبح که بیدارشدم همه خواب بودن یه دوش گرفتم لباس پوشیدم رفتم نون و وسایل صبحانه گرفتم میز صبحانه رو آماده کردم رفتم سراغ ساکم لباسای کثیفمو بیرون آوردم انداختم تو لباسشویی.شروین بیدارشد اومد تو آشپزخونه -وای چه کدبانویی بیا شبنم ول کن خودم یه عمر کنیزتو میکنم -من تحمل کابوس ندارم -لیاقت نداری -سلام صبح بخیر -سلام عزیزم صبح بخیر -جلو من یه کم شرم وحیا کنید -ببخشید شما -هیچکس راحت باشید سمیه هم بیدار شد صبحانه خوردیم.شبنم بلند شد ظرفارو بشوره منم لباسامو از لباسشویی بیرون آوردم رفتم تو حیاط وقتی برگشتم دیدم دارن وسایلاشون جمع میکنن.یکساعت بعد آماده بودن که برن دلم گرفته بود. شدم مثل بچه ایی که از بازی بیرون شده باشه.بالاخره لحظه رفتن رسید شروین اومد بغلم کرد. -خیلی خوش گذشت پسر تو هم بیا شیراز -باشه زود میام -گمشو یه تعارف زدما -میخوام بیام زنمو ببرم مواظبش باشیا تا بیام -مواظبشم قول مردونه شروین وسمیه چمدوناشون رو بردن بذارن تو ماشین منم رفتم تو اتاق پیش شبنم که چمدونش رو براش ببرم. خواست بره بیرون مچ دستشو گرفتم     -خانم نمیخوای خداحافظی کنی -خیلی خوش گذشت ببخش اذیتت کردم -همین -دیگه چی - دیگه این کشیدمش تو بغلم محکم به خودم چسبوندمش دلم نمیخواست بره اونم دستشو دور کمرم حلقه کرده بود.خیسی اشکش از رو پیراهنم حس کردم صدای شروین اومد سریع رفت بیرون مهمانای منم رفتن دلم منم با خودشون بردن چقدر خونه سوت و کور حوصله هیچی رو ندارم ماشین زدم بیرون رفتم کنار خلیج نشستم. -سلام برگشتم ببینم کیه دختر رفعت بود نازنین این اینجا چیکار داره؟ -سلام -سال نو مبارک -ممنون سال نو شما هم مبارک -چرا تنها هستین نامزدتون نیومد -اومدن صبحی رفتن -بخاطر همین اینقدر ناراحت هستین جوابشو ندادم -منم هر وقت دلم میگیره میام اینجا چه خوب پس من دیگه نمیام اینجا -خوشکله؟ -کی؟ -نامزدتون -آره خیلی -اسمش چیه؟ -شبنم بلند شدم حوصلشو نداشتم -خب من باید برم سلام برسونید به پدرتون -باشه حتما سوار شدم و با سرعت رفتم سمت خونه جای خالیش بدجوری اذیتم میکرد.زنگ زدم بهش -سلام -سلام عزیزم خوبی -نه -چرا قربونت برم جوابمو نداد -شبنمم ...زود میام تمام میشه این دوری -تو خوبی -تو خوب باشی من خوبم -خوبم -آفرین کجا هستین الان؟ -نزدیکیم داریم میرسیم دو سه ساعت دیگه میرسیم خونه -خوبه مواظب خودت باش تا رسیدی بهم زنگ بزن -باشه تو هم مواظب خودت باش -چشم خانم گل خداحافظ -خداحافظ با شنیدن صداش آرومتر شده بودم. بالاخره تعطیلات عید تمام شد.و دوباره رفتم شرکت و مشغول کار شدم تو این مدت هر روز با شبنم تماس میگرفتم و میگفت داره تلاش میکنه مامانشو راضی کنه آقای رسولی از شرکت استعفا داد.قرار بود یه نفر دیگه به جاش استخدام بشه.امروز اون کسی که به جای آقای رسولی اومده میاد شرکت نمیدونم مرد یا زن.صبح وارد شرکت شدم دیدم یه آقای حدود 30 ساله پشت میز آقای رسولی نشسته -سلام شما کارمند جدید هستین؟ -سلام بله من بهرام مقدم هستم -خوش امدین -ممنون رفتم پشت میزم نشستم به نظر که آدم خوبی بود ولی نمیشه از روی ظاهر کسی قضاوت کرد.همه همکارا اومدن و با آقای آشنا شدن.این روزا اتفاق خاصی نیفتاده همه چی روال عادیشه دیگه خسته شدم خودم باید برم شیراز شبنم رو خاستگاری کنم.رفتم درخواست مرخصی بدم ولی موافقت نکردن دلیلشونم این بود که با یه شرکت بزرگ تو شیراز قرارداد بستن یه پروژه بزرگه که باید دقیق و سریع تحویل بدیم نمیدونستم چیکار کنم وقتی به شبنم گفتم خیلی نارحت شد ولی قبول کرد.این روزا تو شرکت همه درگیر این پروژه شدن منم دارم همه سعیم میکنم بهترین کار خودمو نشون بدم.این بین رابطم با بهرام خیلی خوب شده همونطور که حدس میزدم پسر خوبیه.میدونم که علاقه خاصی به شقایق احمدی پیدا کرده.با اخلاقی که از هردوشون سراغ دارم میدونم که خوشبخت میشن با هم.بهرام یه پسر آروم که کم حرف میزنه بیشتر شنونده هست و این یکی از خصلتای خوبشه .خانم احمدی هم یه دختر آروم موقر امیدوارم یه روز بشنوم بهم رسیدن. بالاخره کار پروژه تمام شد و یکی از رحهایی که من کشیده بودم انتخاب کردن و خیلی خوششون اومده بود. حالا میتونستم با خیال راحت برم شیراز مرخصی گرفتم و رفتم.ساعت ده صبح که رسیدم جلو خونه مادرجون زنگ زدم.فاطمه تا منو دید در باز کرد.رفتم داخل مادرجون جلو ورودی وایساده بود رفتم بغلش کردم.بوسیدمش -سلام مادرجون -سلام پسرم کی اومدی چرا بیخبر -براتون میگم رفتم داخل همه چی رو برای مادرجون گفتم بائرش نمیشد من این همه مدت ایران بودم وقتی گفتم میخوام برم خاستگاری شبنم با کمال میل قبول کرد همراهیم کنه.بلند شد شماره خونه شبنم اینارو گرفت منم نشستم کنارش میخواستم ببینم چی میگن -الو سلام .... -خوب هستین شما .... -من سالاری هستم همسایتون مادربزرگ آبتین ... -خواهش میکنم ... -آقای سمیعی خوب هستن ... -زنده باشن غرض از مزاحمت میخواستیم امشب برای امر خیر مزاحمتون بشیم .... -یعنی قابل نمیدونین ما برای شب نشینی بیایم خونتون ... -پس ما امشب مزاحمتون میشیم .... -ممنون خدانگهدار -چی شد مادرجون - مادرش که راضی نیست گفت شبنم نمیخواد ازدواج کنه -دروغ میگه - خب حالا بلند شو اماده شو گل و شیرینی سفارش بده -چشم داشتم میرفتم که شبنم زنگ زد -جانم -سلام -سلام -آبتین تو شیرازی -آره الان رسیدم عزیزم -خیلی بدی چرا به من نگفتی -خیلی زشته دختر به خاستگارش زنگ بزنه اینجوری ذوق کنه -جیغ میزنما -نه عزیزم اشتباه شد شما ذوق کن -مامان کلی حرص خورد -بهش بگو حرص نخور مادرزن پوستت چروک میشه -کوفت -خب عروس خانم کاری نداری من برم گل بخرم راستی چه گلی دوست داری بیارم؟ -رز قرمز با گل مریم -اطاعت همسرم -چه لوس -کاری نداری بامن؟ -نه به سلامت آقای داماد
شب آماده دم در منتظر مادرجون بودم احتیاجی به ماشین نبود قدم زنون رفتیم جلو خونشون زنگ زدم. -بله -سلام برادرزن -سلام داماد بفرمایین مادرجون خنده اش گرفته بود -برادرزنم برادرزنای قدیم رفتیم تو حیاط تا رسیدیم همشون اومدن استقبال من یه کت و شلوار دودی پوشیدم با پیراهن سفید شبنمم یه کت و دامن سفید که رگه های صورتی داشت موهای زیتونیش رو صاف کرده بود ریخته بود دورش یه صندل سفید و صورتیم پاش بود.رفتم جلو گل رو دادم بهش -مرسی چرا زحمت کشیدی -قابل نداره رفتیم داخل سالن نشستیم شروین اومد کنار من نشست شبنمم روروم نشسته بود.بزرگترام مشغول احوالپرسی بودن. -خب آقای سمیعی بریم سر اصل مطلب این پسر من از د ختر خانوم شما خوشش اومده اومدیم شما هم راضی باشین بله رو بگیریم -ما راضی نیستیم مادرش بالاخره حرفشو زد -چرا خانم سمیعی آبتین مشکلی داره -نه آقا آبتین پسر خوبیه ولی به درد دختر من نمیخوره دختر من تحمل سختی رو نداره -مگه قرار با آبتین سختی بکشه -ظواهر که اینجور نشون میده پسری که نه سرمایه داره نه خونه چه جور میخواد دختر من خوشبخت کنه -حرف آخرتونه -در یه صورت میتونه دختر من خوشبخت کنه خونه بهترین جای شیراز بهترین ماشین و کارشم درس باشه نه یه کارمند جز دلم گرفت اگه پدرم ورشکست نشده بود الان این خانم نمیتونست منو تحقیر کنه بخاطر اینکه پول ندارم سرمو انداختم پایین خجالت میکشیدم تو چشمای شبنم نگاه کنم ولی دل زدم به دریا سرمو گرفتم بالا -خانم درست من خونه وسرمایه ندارم ولی خوشبختش میکنم قول میدم -قول شما برای من تضمین نیست دیگه حرفی نمونده بود.نه شبنم حرف میزد نه شروین نه پدرش -ببخشید مزاحم شدیم بلند شو پسرم بلندشدم همراه مادرجون رفتم بیرون چرا من پدرو مادر ندارم که حمایتم کنن پدرش عذرخواهی میکرد مادرش که از جاش بلند نشد شروینم هیچی نمیگفت شبنم که همون موقع رفت تو اتاقش زبون درازش فقط مال من بود هیچی نگفت با کلی امید رفتم و ناامید برگشتم رفتم تو اتاق جلو آینه نگاه به خودم کردم یه پسر 28 ساله با غروری شکسته تو آیینه بهم دهن کجی میکرد اسپریمو برداشتم زدم تو آیینه شکستمش مثل غرورم که شکسته بود.شروین زنگ زد وصلش کردم نمیتونستم حرف بزنم -الو آبتین چرا حرف نمیزنی خوبی -خوبم خیلی خوب -درست میشه غصه نخور -کی؟ - نمیدونم یه پوزخند تلخ رو لبام نشست -شبنم با مامان دعواش شد -سکوت شبنم یعنی تایید حرف مامانت چرا دعوا کرد دیگه کاری نداری شروین -نه مواظب خودت باش

-باشه