رمان آیلا (32)
پول
آرایشگر رو حساب کردم ... توهان نمیومد ... منم تنهایی دوس ندارم ... دوست
دارم یه همراه داشته باشم که دستمو دور بازوش حلقه کنم ... اه اعصابم
خورده خفن ...
آرتام
تیشرت خاکستریمو با کت اسپرت و شلوار لی سرمه ای سیرمو برداشتم با کتونی های مشکیم ... نمی خواستم زیاد رسمی به نظر بیام ... توهان نمیومد ... چند تا کار مهم براش پیش اومده بود حالا چه کاری ال... اعلم ! جدیدا مشکوک میزنه !باید سراز کاراش در بیارم ... با صدای آهنگ که از طبقه پایین میومد سریع ساعتم رو بستم عطرم رو زدم و رفتم پایین ...
رایان- ارتام جونم !
-یه راس بگو چی میخوای؟
-فلشم تو کیفمه!
-خوب؟
-کیفمم تو ماشین تو اِ !
-خوب؟
- اِ آرتام منو منو تو سختی شرایط نزار !
پقی زدم زیر خنده ... جمله بندیش خیلی خفنه ...
-باشه الان میارم برات ...
همون طور که زیر لبی غر میزدم رفتم کلید ماشیتنمو برداشتم و رفتم سمت حیاط ... فلش رو از تو ماشین در اوردم که یه ماشین اومد تو پارکینگ .... پیاده که شد لبخند ناخوآگاهی گوشه لبم نشست که سریع جمعش کرم ... در ماشین رو بستم و رفتم طرفش صورتش معلوم نبود چون شالش جلو بود و سایه مینداخت رو صورتش:
من - سلام
-اوه سلام ببخشید ندیدمتون !
-خواهش میکنم بفرمایید داخل ...
شونه به شونه وارد سالن شدیم که نگاه چند جفت چشم افتاد بهمون ...
آیلا با یه ببخشید ازم جدا شد فک کنم رفت مانتوش رو در بیاره ...
چند دقیقه بعد کسی آروم از پله ها پایین اومد توجه که کردم دیدم آیلا اِ واو عجب چیزی شده ماممان و رایان همراه با آلیس رفتن سمتش ... انگار نگاه خیرمو احساس کرد و سرشو برگردوند و نگاهم تو نگاهش قفل شد نمیتونستم چشممو ازش بردارم مامان مسیر نگاه آیلا رو دنبال کرد وقتی منو دید چشماش برق زد و با شیطنت آشکاری نگاهمون کرد و به من چشمک زد ... اما من نه گذاشتم و نه برداشتم تازه یه لبخند ژکوند تحویلش دادم که بدبخت جا خورد ....
.
.
.
ادامه دارد.....
.
آرتام
تیشرت خاکستریمو با کت اسپرت و شلوار لی سرمه ای سیرمو برداشتم با کتونی های مشکیم ... نمی خواستم زیاد رسمی به نظر بیام ... توهان نمیومد ... چند تا کار مهم براش پیش اومده بود حالا چه کاری ال... اعلم ! جدیدا مشکوک میزنه !باید سراز کاراش در بیارم ... با صدای آهنگ که از طبقه پایین میومد سریع ساعتم رو بستم عطرم رو زدم و رفتم پایین ...
رایان- ارتام جونم !
-یه راس بگو چی میخوای؟
-فلشم تو کیفمه!
-خوب؟
-کیفمم تو ماشین تو اِ !
-خوب؟
- اِ آرتام منو منو تو سختی شرایط نزار !
پقی زدم زیر خنده ... جمله بندیش خیلی خفنه ...
-باشه الان میارم برات ...
همون طور که زیر لبی غر میزدم رفتم کلید ماشیتنمو برداشتم و رفتم سمت حیاط ... فلش رو از تو ماشین در اوردم که یه ماشین اومد تو پارکینگ .... پیاده که شد لبخند ناخوآگاهی گوشه لبم نشست که سریع جمعش کرم ... در ماشین رو بستم و رفتم طرفش صورتش معلوم نبود چون شالش جلو بود و سایه مینداخت رو صورتش:
من - سلام
-اوه سلام ببخشید ندیدمتون !
-خواهش میکنم بفرمایید داخل ...
شونه به شونه وارد سالن شدیم که نگاه چند جفت چشم افتاد بهمون ...
آیلا با یه ببخشید ازم جدا شد فک کنم رفت مانتوش رو در بیاره ...
چند دقیقه بعد کسی آروم از پله ها پایین اومد توجه که کردم دیدم آیلا اِ واو عجب چیزی شده ماممان و رایان همراه با آلیس رفتن سمتش ... انگار نگاه خیرمو احساس کرد و سرشو برگردوند و نگاهم تو نگاهش قفل شد نمیتونستم چشممو ازش بردارم مامان مسیر نگاه آیلا رو دنبال کرد وقتی منو دید چشماش برق زد و با شیطنت آشکاری نگاهمون کرد و به من چشمک زد ... اما من نه گذاشتم و نه برداشتم تازه یه لبخند ژکوند تحویلش دادم که بدبخت جا خورد ....
.
.
.
ادامه دارد.....

.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۱ ساعت 7:15 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|