رمان عشقم رو نادیده نگیر26
با دیدن صورت تعجب زده ی ارسلان, کمی خودم رو جمع و جور کردم اما
سعی نکردم از بحث خارج شم. نمی خواستم ارسلان راجع بهم فکر بدی
بکنه. به همین خاطر ادامه دادم:
- خیلی دوست دارم این دختری که دل پسرخالمو برده , رو ببینم.
لبخندی زد که باعث شد دوباره چال گونش دیده شه:
آرش:- عکش رو دارم... میخوای ببینیش؟
ذوق کردم... نمی دونم چرا خیلی دوست داشتم ماریا رو بشناسم... شاید
چون میخواستم ببینم کی دل این پسرخاله ی چشم رنگیه منو برده. با
خوشحالی به دستش که به سمتم دراز شده بود, خیره شدم. عکسش
رو از دستش بیرون کشیدم و بهش خیره شدم.
وای خدای من چقدر ناز بود... کمی دقیق تر به عکس خیره شدم.
نیمرخ دختری با چشمهای آبی دریایی که از همونجا میتونستم مظلومیت
رو توی چشمهاش بخونم... موهای مشکی.. براق براق و پوستی شفاف
چیزی که توی عکس منو بیشتر به خودش جذب کرده بود, حالتشون بود.
حنده ی آرش که چال گونش پیدا شده بود و ماریا که سرش رو توی همون
گودی فرو برده بود.از دیدن اون حالت ضعف کردم. چی می شد ارسلان هم
منو اینقدر دوست داشت؟ چی می شد اینا همش خواب بود...که الان از
خواب بیدار می شدم و همه چیز درست بود؟ چی می شد این زندگی
فقط به یک سال ختم نمی شد؟ با یاداوری این قضیه ناخوداگاه یخ کردم.
با ترس به ارسلان که بیخیال از همه جا با لبخندی محوی به عکس خیره
شده بود, خیره شدم. نه من نمی تونستم به راحتی اونو از دست بدم.
لعنت به ارسلان...لعنت به من که عاشقش شدم. چرا به حماقتم فکر
نکردم؟ مگه من نمی دونستم فقط قراره یکسال همخونه اش باشم؟
با حسرت نگاه آخرم رو به عکس انداختم و به طرف آرش گرفتمش. با بغض
خفیفی که توی گلوم گیر کرده بود, گفتم:
-دختر خیلی نازیه...امیدوارم خوشبخت شین
قبل از آرش, ارسلان اونو از دستم بیرون کشید. با تعجب بهش خیره شدم
ولی اون بیخیال به عکس خیره شد. با حرص بهش خیره شدم. چی توی
اون عکس اونقدر توجهش رو جلب کرده بود؟
با حرص از جام بلند شدم و بی توجه بهشون , به طرف آشپزخونه راه افتادم
هیچ کس توی اشپزخونه نبود و این منو خوش حال کرده بود.
سرم رو بین دستهام گرفتم. حدود دوماه از یک سال گذشته بود و فقط ده
ماه مونده بود. چرا به اینجاش فکر نکردم؟ چرا بدون فکر خودم رو انداختم
توی چاه؟ حتی دیگه بابا هم متقاعد شده بود ولی من باز کار خودم رو کردم
به خیال خودم همه ی این کارا واسه ی بابا بود ولی ته دلم اینو نمی گفت
نمی دونم چند دقیقه گذشته بود که با صدای شنگول سروناز به خودم
اومدم:
سروناز:-خرس...پاشو!
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
-چیه؟ چرا اینقدر شنگولی؟
با خنده گفت:
-اول مشتلق میخوام!
بی حوصله گفتم:
-سروناز حوصلتو ندارم میگی چی شده یا نه؟!
سروناز:- ایش ایش ... چقدر بی ذوقی تو..خدا به داد ارسلان برسه
چجوری تورو تحمل می کنه؟!
با عصبانیت از جام نیم خیز شدم که سریع گفت:
-باشه بابا غلط کردم...نزن منو!...خواستم بگم فردا داریم میریم کوه!
با این حرفش نزدیک بود کلمو بکوبم به دیوار... یه دفعه زد زیر خنده!
اینبار با عصبانیت نمک پاشی که روی میز بود رو برداشتم و محکم به
طرفش پرت کردم. از شانس قشنگ من صاف خورد تو ملاجش... ای حالم
جا اومد دختره ی پرحرف!
در حالی که سرش رو میخاروند گفت:
- بیشعور درد بگیری...همه خواهر دارن ما هم آره!
بعد با حرص از آشپزخونه خارج شد. بی توجه دوباره سرم رو بین دستهام
گرفتم. خدا به دادم برسه. سرم خیلی درد می کرد. انگشتهام رو محکم روی شقیقه ام
فشار دادم. انگار یکی داشت توی سرم سوزن فرو می کرد. با کرختی از
جام بلند شدم و به طرف کابینت ها رفتم. کابینت هارو یکی یکی چک
می کردم ولی دریغ از یه مسکن! بعد از چک کردن کابینت ها , به طرف
کشو ها هجوم بردم... تا حالا همچین سردردی سراغم نیومده بود... تقریبا
تمام وسایل رو بیرون اوردم و پخش زمینشون کردم. هرچی بینشون دنبال
بروفن گشتم پیدا نکردم.انگار اب شده بود رفته بود تو زمین!
از طرفی سردردم کلافم کرده بود از طرف دیگه ای هم پیدا نشدن یه
مسکن حرصمو دراورده بود! با حرص روی زمین نشستم و به قرص هایی
که روی زمین ولو شده بودند, خیره شدم.
- دنبال چی میگردی؟
با صداش به طرفش برگشتم و به چشم های تعجب زده اش خیره شدم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۳۱ ساعت 22:45 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|