یگانه قسمت11(قسمت آخر)
لادن : يگانه .. کجايي تو ؟!
گيج جواب دادم : هان ؟!!!
به دور و برم نگاه کردم لادن داشت ظرفا رو از رو ميز جمع مي کرد ..
-اينا کي غذاشونو تموم کردن و رفتن ؟!
لادن خنديد و گفت : يگانه چيزي زدي ؟! سه ساعته مامان بابات دارن صدات ميزنن انگار اصلا تو اين دنيا نيستي ..
زير لب گفتم : نه نبودم ..
لادن دستاي خيسشو با پيشبندش خشک کرد، صندلي کنار منو کشيد بيرون و نشست روش ..
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : به چي فکر مي کردي ؟!
سرمو تکون دادم و گفتم : به هيچي ..
لادن : منو سياه نکن بابا من خودم ذغال فروشم ! چي شده ؟!
-هيچي لادن بيخيال ..
لادن : به ميلاد فکر مي کردي ؟!
دو تا چشم داشتم دو، سه تا ديگه هم قرض کردم و زل زدم به لادن ..
لادن : چيه ؟ چرا اونجوري نگاه مي کني ؟ درست گفتم آره ؟
سرمو انداختم پايين ..
لادن : يگانه من و فربد مي دونيم تو ميلاد و دوست داري ..
نفس عميقي کشيدم تا بغضي که تو گلوم بود و مهار کنم ..
لادن ادامه داد : چرا داري خودتو عذاب ميدي ؟ چرا بهش نميگي دوسش داري ؟
حرفاي ميلاد تو سرم پيچيد : با مونا بودم ..
با ياد آوري اون روز يه قطره اشک از چشمام چکيد ..
با پشت دستم پاکش کردم و گفتم : من اونو دوست ندارم .. تو و فربد هر دو تاتون اشتباه مي کنيد ..
بلند شدم و رفتم تو اتاقم و درو بستم ..
به در تکيه دادم ..
حرفاي ميلاد و نيما تو ذهنم مي پيچيد ..
هر کلمه شون مثل يه تير به قلب زخميم مي خورد ..
نيما : من عوض شدم ..
ميلاد : با مونا بودم ..
نيما : باورم کن يگانه .. من دوسِت دارم ..
ميلاد : با مونا بودم ..
نيما : يگانه منو ببخش ..
ميلاد : با مونا بودم ..
اشکام ديگه طاقت موندن نداشتن .. ريختن رو گونه هام ..
همونجا پشت در نشستم ..
زانو هامو بغل کردم و سرمو گذاشتم روشون ..
اشک مي ريختم .. مثل کسي که پدر يا مادرشو از دست داده ..
اما کي بود که بفهمه من تازه پدر و مادرم رو پيدا کردم اما عشقمو از دست دادم ..
نميدونم چند ساعت تو همون حالت مونده بودم که دو تا تقه به در خورد ..
فربد از اون طرف در صدام زد : يگانه .. خوبي خواهرم ؟ .. درو چرا قفل کردي ؟
از پشت در بلند شدم تا بتونه درو باز کنه ..
درو باز کرد و اومد تو ..
فربد : يگانه .. گريه مي کردي ؟
با صدايي که ازش معلوم بود ساعت ها گريه کرده گفتم : نه ..
فربد دستشو زد زير چونمو به صورتم نگاه کرد ..
فربد : چي اينقدر ناراحتت کرده ؟ ..
-هيچي داداش .. چيزي نشده ..
فربد : واسه چيزي که نشده گريه کردي ؟
-نه فربد .. حال ندارم تنهام بذار ..
فربد : باشه عزيزم .. هرجور تو بخواي .. تنهات مي ذارم تا آروم بشي ..
فربد که از اتاق رفت بيرون گوشيمو برداشتم و روشنش کردم ..
هيجده تا ميس کال از ميلاد داشتم .. دو تا مسيج از نيما ..
نيما : يگانه سلام .. کجايي عزيزم ؟ .. مياي بريم بيرون ؟
نيما : يگانه جان ؟ .. گوشيت چرا خاموشه ؟ .. کجايي گلم ؟
خواستم جوابشو بنويسم که خودش زنگ زد ..
با يه سرفه صدامو صاف کردم و جواب دادم : سلام ..
نيما يه نفس راحت کشيد و گفت : سلام خانم خانما .. گوشيت چرا خاموش بود ؟ دق کردم عزيزم ..
کوتاه جواب دادم : ببخشيد شرمنده ..
نيما خنديد و گفت : چه شرمنده اي خانمم ؟ .. فداي سرت .. ميگم مياي بريم بيرون ؟
بد نبود ..
بايد از اون حال و هوا در مي اومدم ديگه ..
من که قرار نيست هميشه تو غمِ ميلاد بمونم ..
نيما هم که عوض شده و الآن عاشق منه ..
من بايد ميلاد رو فراموش کنم و نيما رو جاش بيارم ..
اما قلبم اجازه نمي داد .. اون نمي تونست کسي رو جايگزين ميلاد کنه .. اون فقط متعلق به ميلاد بود .. فقط ميلاد ..
صداي نيما از پشت تلفن اومد : يگانه .. الو ؟ .. يگانه ؟ .. چي شدي ؟ ..
-هيچي .. من موافقم .. کي بريم بيرون ؟
نيما : يه ربع ديگه درِ خونتونم ..
-باشه
نيما : باي هاني ..
خودش قطع کرد ..
رفتم تو دستشوئي و دست و صورتمو شستم ..
از چشمام کاملا" معلوم بود کلي گريه کردم ..
پشت ميز آرايشم نشستم و آرايش محوي کردم تا کمتر چشماي پف کردم به چشم بياد ..
يه ربع گذشت .. نيما دوباره زنگ زد ..
نيما : يگانه ماشين فربد تو کوچه س .. حتما ميخواد بره بيرون .. خوب نيست منو ببينه .. ميتوني تا سر خيابون بياي خودت ؟
-باشه ميام ..
نيما : فدات شم .. منتظرتم پس خانمي ..
کيفمو برداشتم و رفتم طبقه ي پايين ..
نيما راست گفت .. فربد و لادن داشتن حاضر مي شدن برن جايي ..
فربد منو ديد اومد جلوم و گفت : کجا ميري يگانه جان ؟ حالت خوبه ؟
لبخند زدم و گفتم : آره من خوبم .. شما کجا ميرين ؟
فربد : ما داريم ميريم يکم واسه پارميدا خريد کنيم .. کجا ميري برسونيمت ؟
-نه مرسي خودم ميرم .. ميرم پيش يکي از دوستام ..
اينو گفتم و با يه خداحافظ از خونه خارج شدم ..
تو هواي آزاد يه نفس عميق کشيدم و راه افتادم سمت خيابون ..
پرايدِ نيما سر خيابون وايساده بود ..
رفتم سمتش و درشو باز کردم که صداي بوق ماشيني از پشت سرم اومد
مطمئن بودم خودشونن .. منو ديدن .. اي واي ..
سر جام خشک شدم ..
نيما : بيا بالا ديگه يگانه جون ..
من سر جام وايساده بودم و نمي تونستم حرکت کنم ..
ماشين پشت سرم متوقف شد و يکي ازش اومد پايين ..
صداي آشنايي پشت سرم گفت : اين دوستته ديگه ؟
برگشتم و بهش نگاه کردم ..
خشونت تو چشماش موج مي زد ..
آب دهنمو قورت دادم و گفتم : ببخشيد داداش اما به شما مربوط نيست دوست من کيه ..
چشماي فربد شد اندازه ي بشقاب غذا خوري ..
فربد : چي گفتي ؟ به من مربوط نيست ؟ اين به من مربوط نيست و يه روز مامان بهم گفت .. گفت بهم مربوط نيست تو با کي مي پري .. بعدشم که ديديم چي شد .. جنابعالي با اون الاغ فرار کردي .. حالا ميخواي بازم به من مربوط نباشه تا دوباره فرار کني ؟
اين بار من تعجب کردم ..
-چي داري ميگي فربد ؟ من ديگه اون دختر بچه ي هيفده ساله نيستم، بيست و پنج سالمه .. مي دونم دارم چيکار مي کنم ..
تو اين گير و دار فربد چشمش به نيما افتاد که داشت از تو ماشين به ما نگاه مي کرد ..
تو جاش خشک شد ..
چند لحظه خيره به نيما نگاه کرد ..
بعد راه افتاد سمت درِ راننده و به نيما گفت : پياده شو ..
نيما آروم از ماشين پياده شد ..
فربد دوباره بهش دقت کرد ..
اين بار چشماش قرمز شد ..
دستاشو به يقه ي لباس نيما گرفت و کوبوندش به ماشين ..
نيما در حالي که سعي مي کرد دستاي فربد و از دور گرنش باز کنه داد زد : چيکار داري مي کني مرد ناحسابي ؟ يقه رو ول کن ببينم ..
فربد هم داد زد : يقه رو ول کنم ؟ توي کصافط مگه خواهر منو ول کردي ؟
يه کشيده زد تو گوش نيما ..
نيما : آروم باش فربد ..
فربد : با اون دهن کثيفت اسم منو نيار .. چرا دوباره سايه ي شومت و انداختي رو خونواده ي ما ؟ همون يه بار کافي نبود خواهرمو ازم دور کردي ؟ ها کافي نبود ؟
يه کشيده ديگه ..
انگار چيزي يادش اومده باشه يقه ي نيما رو ول کرد و به من نگاه کرد ..
هر لحظه چشماش گشاد تر مي شد و رگ گردن و پيشونيش متورم تر ..
فربد : تو .. تو .. يگانه تو داشتي سوار ماشينِ اين مرتيکه مي شدي ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم : ولش کن فربد .. اون نيماي سابق نيست .. عوض شده ..
فربد يه نگاه به نيما که آروم يه جا وايساده بود کرد و گفت : اين ؟ اين عوض بشه ؟ اينو من ميشناسم چه جونوريه .. مار خوش خط و خالِ کصافت ..
نيما دهن باز کرد و گفت : نه فربد تو هم داري اشتباه مي کني .. من واقعا عوض شدم ..
لادن دستشو رو بوق ماشين گذاشت که يعني فربد بيخيال ما شه و بره پي زندگي خودش ..
فربد : ببين يگانه دارم بهت چي ميگم .. به قرآن کلام خدا قسم، اگه بفهمم سر و سري با اين مرتيکه داري خودم .. خودم با دستاي خودم مي کشمتون .. جفتتونو .. هم تورو .. هم اين آشغال و ..
فربد دستاشو مشت کرد و رفت سمت ماشينش ..
سوارش شد .. دنده عقب گرفت و يکم از ماشين نيما دور شد ..
با سرعت اومد سمتش ..
اشهد ماشين نيما رو خوندم که الآن ميشه يه آهن قراضه ..
اما تو آخرين لحظه فربد فرمونو چرخوند و از يه ميليمتريِ ماشين نيما رد شد و رفت ..
هنوز تو شوکِ اومدنش و با نيما دست به يقه شدنش بودم با اين حرکتش ديوونه شدم ديگه ..
به درِ ماشين نيما تکيه کردم ..
صداي نيما اومد : يگانه خوبي ؟ ..
صداش يه چيزي داشت .. يه چيزي که باعث شد من گريه م بگيره ..
-نه خوب نيستم .. فربد چرا اينطوري کرد ؟ چرا ؟
مگه اون آدم نيست ؟ نميتونه منو درک کنه ؟
خب من چه غلطي کنم که ميلاد منو دوست نداره ؟
مسئليت من چيه وقتي ميلاد اون مدت که با من نبود با يه دختر ديگه بود ..
من حق ندارم زندگي کنم ؟
يعني چون عاشق ميلاد شدم نبايد ديگه زندگي کنم ؟
ميلاد رفت .. ميلاد مرد .. ميلاد قلب منو شکوند ..
ديگه حق ندارم زندگي کنم ؟
گريه هام به هق هق تبديل شد و نتونستم حرف بزنم ..
نيما اومد کنارم و دستشو گذاشت رو شونم ..
خودمو عقب کشيدم و گفتم : از اينجا برو نيما .. زود تر از اينجا برو ..
نيما : چرا برم ؟
-همه ي اينا دردسره .. هم براي تو هم واسه من .. بهتره از اينجا بري ..
نيما : يگانه من نميرم .. حتي اگه آخر سرنوشتم نوشته باشه مرگ تو راه عشق، با آغوش باز مي پذيرمش .. چون عاشقم .. چون عشق بهم اين قدرتو ميده اينجا وايسم .. اينجا که سهله جلوي پدر و مادرت وايسم و بگم ميخوام با تو ازدواج کنم ..
با تعجب بهش نگاه کردم ..
نيما ادامه داد : امروزم براي همين دعوتت کردم بيرون .. مي خواستم تصميمي که دارمو باهات در ميون بزارم ..
-چي داري ميگي ؟ ..
نيما : دارم ميگم دوست دارم .. مي خوام باهات ازدواج کنم .. حتي لازم باشه حاضرم دوباره فرار کنم و تورو با خودم ببرم ..
يه قدم ازش دور شدم ..
نيما : يگانه باور کن .. اگه لازم باشه حاضرم از رو کل خونوادت رد بشم .. حاضرم همشونو از سر راه عشقم بردارم تا به تو برسم ..
ديوونه شده بود ..
چي داشت مي گفت ؟ ..
دوباره فرار ؟ ..
برداشتن خونواده ي من از سر راهش ؟ ..
يه قدم ديگه دور شدم ..
نيما : يگانه بهت قول ميدم اگه با من بموني هيچ احدي نمي تونه بهت چپ نگاه کنه يا بهت زور بگه .. اينو بهت قول ميدم ..
در حاليکه عقب عقب مي رفتم و ازش دور مي شدم با تته پته گفتم : تو .. تو داري چي مي .. ميگي ؟ .. خونواده ي منو از سر راه برداري ؟ .. ديوونه شدي ؟
نيما اومد سمتم و گفت : آره يگانه .. من حاضرم واسه داشتن تو حتي دست به قتل بزنم ..
داشت ميومد طرفم .. شده بود همون نيماي سابق ..
همون نيما که فقط ظاهرش خوب نشون مي داد ..
اما از درون .. درونش فقط يه تيکه آهن بود ..
بدون هيچ احساسي ..
درونش همون نيما بود که براي رسيدن به خواسته هاي خودش حاضر بود هرکاري بکنه ..
اصلا عوض نشده بود ..
با دو ازش فاصله گرفتم و ديودم سمت خيابون اصلي ..
دويدن من همانا و برخوردم با يه ماشين سفيد همانا ..
خوشبختانه سرعتش زياد نبود فقط من با شتاب بهش خوردم ..
از درد زانوم همونجا رو زمين نشستم ..
پرده ي اشک جلوي چشمام و گرفته بود و جايي رو درست نمي ديدم ..
راننده ي ماشين پياده شد و اومد سمت من ..
صداش آشنا بود : خوبي ؟ چي شده ؟ چرا اينجوري مي دويدي ؟ چيزي شده ؟
برگشت و به پشت سرم نگاه کرد ..
فکر کنم نيما رو ديد چون بلند شد و دويد طرفش ..
يکم که دور شد صداي يه کشيده به گوشم رسيد ..
راننده : باهاش چيکار داشتي عوضي ؟ چرا دنبالش مي کردي ؟ ها جواب بده ..
پلک زدم تا اشک از جلوي چشمام کنار بره ..
برگشتم و بهشون نگاه کردم ..
زير لب صداش زدم : ميـــ ... ميلاد ...
ميلاد يه کشيده ديگه به نيما زد و اومد سمت من ..
يه دستشو زير بازوم گذاشت و دست ديگشو انداخت زير زانوم و از زمين بلندم کرد و بردم طرف ماشين ..
اون چند لحظه که تو آغوشش بودم و با تموم وجودم ثبت کردم ..
اون قدر قدرت داشت که تونسته بود منو از زمين بلند کنه .. چيزي که هر دختري آرزوشه مَردِش بتونه انجام بده ! ..
منو گذاشت تو ماشينو و خودش نشست پشت فرمون ..
هنوز در ماشين رو نبسته پاشو گذاشت رو گاز و راه افتاد دنبال پرايد مشکيِ نيما که داشت از اونجا دور مي شد ..
-تو اينجا چيکار مي کني ؟
ميلاد : اين يارو مرتيکه کي بود ؟ چرا افتاده بود دنبالت ؟
-موضوعش طولانيه .. ولش کن ميلاد ارزش نداره وقتتو براش هدر بدي ..
يهو يه چيزي يادم اومد .. سريع حرفمو اصلاح کردم : منظورم وقتتون بود .. آقاي فرهمند ..
يهو ميلاد زد رو ترمز .. جوري که من که پشت نشسته بودم با سر رفتم تو صندلي جلو ! ..
به دور و برم نگاه کردم .. تو کوچه ي خودمون بوديم ..
ميلاد ترمز دستي رو کشيد، پياده شد و اومد در عقب و باز کرد و نشست پيش من ..
ميلاد : چي گفتي ؟ ..
رومو ازش گرفتم و گفتم : همونکه شنيدي ..
ميلاد : منو با فاميلم صدا زدي ؟ اما چرا ؟
-براي اينکه زيرا ..
دستمو بردم سمت دستگيره ي در تا بازش کنم و پياده شم که قفل مرکزي رو زد و نذاشت ..
برگشتم سر جام ..
ميلاد دستشو رو دستم گذاشت ..
برگشتم و به دستش نگاه کردم ..
لبامو با زبونم تر کردم و سعي کردم به خودم مسلط باشم ..
ميلاد دستمو تو دستش گرفت و گفت : اون مرتيکه کي بود دنبالت ؟
آروم و کوتاه جواب دادم : نيما ..
ميلاد : نيما همون که ...... ؟
سرمو تکون دادم و تاييد کردم ..
ميلاد : خب ميزاشتي زيرش کنم مرتيکه ي الدنگ و ..
با تعجب بهش نگاه کردم .. اون چرا داشت واسه من حرص مي خورد ؟
خواستم دستمو از دستش بکشم بيرون که محکمتر دستمو گرفت ..
ميلاد : ميدوني الان براي چي اومدم اينجا ؟
با پرسش بهش چشم دوختم ..
ادامه داد : ميخواستم بيام ازت يه چيزي بپرسم ..
-چي ؟!
ميلاد : چرا جواب تلفن ها و پيامامو نميدي ؟
سرمو انداختم پايين ..
ميلاد : اما سوال اصليم يه چيز ديگس ..
دوباره پرسشگرانه بهش نگاه کردم ..
ميلاد : يگانه .. تو .. با ..
اه چقدر لفتش ميدي خب بگو ديگه ..
داشت مي گفت که صداي بوق ماشين ها مانعش شد ..
يه نگاه به پشت سرش انداخت .. ديد کلي ماشين پشت سرمون وايسادن و بوق مي زنن که ما بريم کنار، آخه وسط کوچه وايساده بوديم ..
ميلاد سريع پياده شد و با کلي معذرت خواهي رفت پشت فرمون و ماشينو به حرکت در آورد ..
تو مسير هم هيچ کدوم حرف نزديم ..
چند دقيقه اي رفتيم که ميلاد ماشينو نگه داشت و پياده شد ..
اومد سمت درِ طرف من و بازش کرد ..
ميلاد : بيا پايين يگانه ..
از ماشين پياده شدم و به دور و برم نگاه کردم ..
همون چلوکبابي رو ديدم که دفعه ي اول با ميلاد اومديم ..
مانتو و شلوار خاکيمو با کمک ميلاد تميز کردم و رفتيم تو ..
صاحب چلوکبابي که دوست ميلاد بود اومد پيشوازمون و بهمون خوش آمد گفت ..
راهنماييمون کرد سمت يه قسمت از باغ که ديد نداشت ..
ميلاد خودش نشست و به منم اشاره کرد که بشينم ..
با شک نشستم و به اطرافم نگاه کردم ..
از هيچ طرف ديد نداشت .. نه کسي مي تونست مارو اونجا ببينه نه ما کسي رو ببينيم ..
ميلاد که ديد با کنجکاوي به اطراف نگاه مي کنم گفت : قشنگه نه ؟ .. وي آي پيِ مخصوص من و تو ..
با تعجب بهش نگاه کردم ..
-مي خواستي يه سوالي ازم بپرسي تو ماشين .. الان نمي توني بپرسي ؟ ..
ميلاد فاصله اشو باهام کم کرد. بهم نزديک شد .. خيلي نزديک. با يه نگاه خاص تو چشمهام نگاه کرد. نگاهي که خيلي حرفها داشت .. خيلي ...
آروم دهن باز کرد. مثل يه نجواي شيرين گفت: يگانه ... با من ازدواج مي کني؟
خشک شدم. خيره به چشمهاش ثابت موندم. به گوشهام اطمينان نداشتم که درست شنيده باشن. دارم توهم مي زنم تو بيداري دارم توهم مي زنم .. دارم رويا مي بينم .. يه روياي شيرين .. کاش هيچ وقت بيدار نشم ... کاش ...
به زور دهن باز کردم و با بهت گفتم: ميلاد .. تو .. تو داري چي مي گي؟؟؟؟
يه لبخند مليح زد لبخندي که آرزوم ديدنش بود.
سرشو کج کرد و به همون آرومي گفت: دارم ازت خواستگاري مي کنم .. با من ازدواج مي کني ؟
بهت زده بودم. نه اينبار ديگه خواب نبودم. ديگه رويا نبود. بيدارم بيدار بيدار ... همه چيز تو واقعيته. ميلاد ازم خواستگاري کرده؟؟؟
تو دلم نسيم وزيد. حس شادي تو وجودم پيچيدو از درون مسرور شدم. داشتم به اوج مي رسيدم که با ياد آوري اون اسم .. اون دختر وا رفتم. از اوج پرت شدم رو زمين.
ناراحت و مغموم گفتم: ولي تو که گفتي ....
نتونستم ادامه بدم. غم عالم تو دلم بود نمي گذاشت حرف بزنم.
ميلاد نگاه منتظرش و بهم دوخت و بي قرار گفت: من چي گفتم ؟
زير لب اسمي که ذهنمو مشغول کرده بود گفتم اونم به زور: مونا ...
چشم هاي ميلاد با شنيدن اسم مونا ريز شد. تو فکر رفت. يهو از تعجب چشمهاش گرد شد. صاف ايستاد و با کف دستش محکم کوبيد به پيشونيش و گفت : واــــــــي يگانه .... بابا تو که اون روز به من اجازه ندادي نفس بکشم .. آخه دوستِ من، عزيزِ من، عشقِ من .. مونا خواهرِ منه .. تو جه فکري کردي؟؟؟ چه برداشتي کردي؟
مسخ شده بهش خيره شدم. قدرت هر حرکتي ازم سلب شده بود. ميلاد چي گفت؟ الان چي گفت؟
عزيزم ؟ ..
عشقم ؟ ..
مونا ؟..
خواهرش ؟ ..
منو مي گفت؟؟؟ من عشقشم؟ من عزيزشم؟
ميلاد به من گفت؟؟؟
ذوق زده شدم. نفسم حبس شد. از خوشحالي لب پايينمو به دندون گرفتم.
خدايا .. خدايا شکرت .. شکرت ...
با همه انرژي که برام مونده بود نفس حبس شده امو آزاد کردمو ناباور و نامطمئن گفتم: ميلاد تو ... تو ...
با چشمهاي خندون تو چشمهام نگاه کرد. همون يه ذره فاصله اشو هم با يه حرکت از بين برد. ديگه گرماي بدنشم حس مي کردم. نفسم بند اومد. از زور هيجان براي کم کردن و بي طاقتيم دوباره لبمو گاز گرفتم. منتظر بودم. منتظر که با يه کلمه با يه حرف نفسمو بگيره.
ميلاد نگاه مشتاقشو بهم دوخت. با لبخند مهربون با محبت با زيبا ترين ملودي تو گوشم زمزمه کرد: آره... آره يگانه ي من ... آره تنها عشق من .. من دوستت دارم ..ميلاد دوستت داره ... تو يگانه اي .. تکي .. براي من تکي ...
بغض کردم. از زور شادي و هيجان بغض کردم. دندونامو بيشتر رو لبم فشار دادم. مي خواستم فرياد شاديمو خفه کنم. مي خواستم هضم کنم... درک کنم .. حرفهايي که با تمام وجودم منتظرشون بودمو ...
همه شاديم.. همه ذوقم .. همه هيجان سرکوب شده و مهار شدم. 2 قطره اشک شوق شد و رو گونه ام چکيد ....
نگاه خندون ميلاد با ديدن اشکام متعجب شد .. ناراحت .. با نگراني به اشکهام نگاه کرد. دست بلند کرد. دو دستش و گذاشت دو طرف صورتم. صورتمو بين دستهاش قاب گرفت.
با دو تا شصتاش اشکهامو پاک کرد.
گر گرفتم. داغ شدم.. سوختم ... بي تاب و بي قرار شدم ...
بي اختيار دست بلند کردم و نرم کشيدم رو صورتش.
تعجب کرد. انتظارش و نداشت اما با حرکت دشتهام رو گونه اش آروم چشمهاشو بست. سرش و کج کرد سمت دستم. گونه اشو کشيد رو دستم. يه نفش عميق کشيد.
نفسي از سر آرامش .. از سر آسودگي ...
آروم زمزمه کردم.. با عشق .. با همه محبتم صداش کردم : ميلاد ..
چشمهاش و باز کرد. به عمق چشمهام نگاه کرد و گفت: جانم ؟
دلم لرزيد. وجودم گر گرفت. گونه هام رنگ گرفت.
هنوز باور نداشتم. باور نمي کردم اين همه شادي و. اين همه خوشيو ...
بايد مطمئن مي شدم. بايد مطمئنم مي کرد.
با شک پرسيدم: ميلا ... جدي گفتي؟؟؟
چشمهاي مهربونش و گرد کرد و با يه لحن شيطون گفت: مگه شوخي هم داريم؟ يگانه ي من ... من دوستت دارم .. باور کن ...
چشمهام خنديد .. لبهامم خنديد ...
نگاهش خنديد. دستش نوازش گونه رو صورتم کشيده شد. رسيد به فکم. آروم و نرم با يه فشار کوچيک سرمو بالا گرفت.
تو چشمهام خيره شد. يه نگاه خاص. نگاهي که الان مي فهميدم چي ميگه.
همون عشقي که تو چشمهاي من بود و تو نگاهش مي ديدم.
عشقي که تو چشماي هيچکس نبود .. هيچکس .. حتي حسين که اون همه ادعا مي کرد دوستم داره ..
نگاه مهربونش رو صورتم چرخيد. به تک تک اجزاي صورتم دقيق نگاه کرد. آروم جلو اومد. سرشو نزديک کرد. نزديک و نزديک تر.
آروم چشمهامو بستم. نرمي لبهاشو رو پيشونيم حس کردم. با تماس لبهاش يه نفس عميق کشيدم. چه آرامشي ...
لبهاشو بلند کرد. دوباره رو صورتم نشوند. رو پلکام. رو هر دوتاش. نرم و لطيف.
رو گونه هام. گرم شدم. لپام گل انداخت.
دوباره لبهاشو جدا کرد.. دوباره بهم نزديک شد .. هرم نفسهاشو .. گرماشو رو صورتم حس مي کردم. بي تاب شده بودم. بي قراز. مي خواستم اون چيزي رو که اون مي خواست.
چشمهامو باز کردم. چشماهاشو تو چشمهام دوخت. دستمو بالا آوردم و حلقه کردم دور گردنش.
با اين حرکتم انگار اجازه گرفته باشه. دلش قرص شد .. مطمئن شد ...
خنديد... با همون لبخند لبهاي داغشو رو لبهام گذاشت .. نرم .. ظريف ... پر شور ...
يه بوسه پر عشق ...
قلبم فرو ريخت .. تپشش تند شد .. محکم به قفسه سينه ام ضربه مي زد...
دستهاش از صورتم جدا شد. با يه حرکت دستهاشو دور کمرم پيچيد و منو به سمت خودش کشيد. لبهاشو باز کرد وبا اشتياق بيشتري لبهامو بوسيد.
همراهيش کردم. با تمام وجودم. اين همون مردي بود که تو روياهام مي ديدمش.. مي خواستمش ...
انگشتهامو تو موهاش فرو کردم و سرشو به سمت خودم کشيدم ..
بوسيدمش اوني رو که عاشق بودم .. اوني که قلبمو لرزونده بود .. بوسه اي ناب و شيرين ...
يکمي بعد از هم جدا شديم ..
ميلاد : يگانه ميدوني چقدره منتظر اين لحظه ام ؟
سرمو تکون دادم يعني آره ..
ميلاد : ميدونستي اينجا آوردمت فقط ازت خواستگاري کنم ؟ الآن وقت ناهار يا شام نيستش که !!
خنديدم و گفتم : مهم نيست .. تنها چيزي که مهمه اينه که من و تو بالاخره به هم گفتيم همو دوست درايم ..
يهو يه چيزي يادم اومد ..
-راستي ميلاد ... مامان درباره ي يه خونواده باهام حرف زد .. قراره بيان خواستگاري ..
ميلاد يه لبخند دندون نما زد و گفت : خودمونيم يگانه جـــــون !!
با دهن باز بهش نگاه کردم و گفتم : جدي ميگي ؟!
ميلادم خنديد و گفت : آره عزيزم .. من و مونا و سپهر قراره بيايم خواستگاري شما ..
دستامو دور گردنش حلقه کردم و لبامو چسبوندم به لبهاش ..
****
از چلوکبابي خارج شديم و راه افتاديم سمت خونه ..
بايد اين خبرو به همه مي داديم ..
تو راه ميلاد به يه ماشين اشاره کرد و گفت : اون ماشين، ماشينِ نيما نيست ؟
يکم که دقت کردم ديدم خودشه ..
ميلاد دستاشو که دور فرمون بود سفت گرفت به فرمون و پاشو گذاشت رو گاز و دنبالش رفت ..
نيما فهميد يکي دنبالشه سريع راهشو سمت جاده کرج عوض کرد ..
نيما با آخرين سرعتش مي روند و ميلاد هم دنبالش ..
فقط خدا مي دونست آخرِ اين موش و گربه بازي چيه ..
نيما براي منحرف کردن ما، از يه دور برگردان پيچيد تو لاين مخالف و برعکس جهت بقيه ي ماشين ها حرکت کرد ..
اما ميلاد نرفت دنبالش ..
ميلاد : هه .. مرتيکه حتي نمي دونه اونجايي که رفته لاين ماشين سنگين هاس .. کارش ساختس ديگه از اونجا زنده بر نميگرده ..
با اين حرف ميلاد صداي وحشتناک و گوشخراش برخورد دو تا ماشين تو بزرگراه پيچيد ..
آره خودش بود ..
يه ماشين سنگين زده بود بهش ..
حدود سه چهار متر خط ترمز انداخت و آخرشم خورد به يه تير چراغ برق ..
باک بنزينش سوراخ شده بود و همينجور بنزين ازش مي رفت ..
اما اون قدري که از سر و صورت نيما خون رفته بود از ماشينش بنزين نريخته بود بيرون ! ..
نيما تلاش ميکرد کمربندشو باز کنه و از تو ماشينِ سر و ته شدش که کلي بنزين دورش ريخته بود خارج شه اما نمي تونست ..
گرماي موتور ماشين باعث شد بنزين ريخته شده داغ بشه و آتيش بگيره ..
و تو يه لحظه بنزين .. ماشين و همينطور نيما .. آتش گرفت و سوخت ..
مردمي که اون اطراف بودن با آمبولانس تماس گرفتن .. خودشون آب ريختن رو ماشين نيما ..
اما تو اون جمعيت فقط ما بوديم که به سوختن نيما نگاه مي کرديم ..
کسي که زندگيِ منو خراب کرده بود .. نوجوونيمو به باد داده بود داشت با ماشينش مي سوخت ..
نمي دونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت ..
خوشحال از اينکه با ميلاد بودم .. يا ناراحت از مرگِ نيما ..
به هر حال نيما رفت .. از زندگي همه ي ما رفت .. اميدوارم اون دنيا خدا خودش مجازاتش کنه ..
اگه ميلاد نبود همون خدا مي دونست دوباره چه بلايي قرار بود سرم بياد ..
****
با مرگِ نيما زندگي به روال عاديش برگشت ..
باران و حسين، که واقعا عاشق هم بودن، با هم ازدواج کردن ..
فربد و لادن دست به کار شدن تا يه داداش کوچولو براي پارميدا بيارن ..
و من و ميلاد ..
من و اون هم قرار نامزدي و عقد و عروسي رو گذاشتيم ..
من تازه داشتم طعمِ خوشبختي رو مي چشيدم ..
خوشبختي در کنار خونوادم و کسي که دوستش داشتم ..
تازه داشتم به يگانه ي درونم مي رسيدم ..
همون يگانه که بايد مي شدم .. همون يگانه که محبوبِ همه بود .. اون يگانه ...
پایان