یگانه قسمت10
از صبح زود در گيرم دلم نمي خواست آرايشگاه برم... براي همين به مامان گفتم که خودم خودم و درست مي کنم... فقط صبح بعد از انجام دادنِ يه سري کارا خونه و سپرديم به بابا و من و مامان رفتيم آرايشگاه البته من فقط براي ابروهام رفتم... مامانم براي رنگ و مش... مامان موهاش و بلوطي کرد با مشاي تيکه ايِ کرم که حسابي جوونتر و قشنگترش کرده بود... من : بيچاره بابا امشب حسابي غش و ضعف مي کنه... مامان: بلا نگيري دختر زشته... معلوم بود خودشم از رنگ موش خوشش اومده... من: مامان بريم که هم من برم حموم بيام آماده شم ... هم ببينيم اين خدمتکارا ميوه هارو چجوري چيدن... مامان: بريم... من: نه صبر کن بنظرم بهتره تو موهات و آرايشت و انجام بدي من ميرم خونه... مامان با ترديد نگام کرد... من: آره اينجوري بهتره... نترسيد کاري نمونده اما من نظارت مي کنم به کارا خيالت راحت بلند شدم و شالم و سر کردم... من: کارت تموم شد زنگ بزن بابا بياد دنبالت... مامان: از اولم نقشه داشتي... دخترِ شيطون... خنديدم و بوسيدمش بعدم زدم بيرون...
فربد: ديگه جاي توضيح نداره درسته متوجه شدي/؟ من: آره بابا همون خون? خودتم بودم فهميدم نيازي به ياد آوري نداشت... فريد: قشنگ شديا... لادن: نه بابا توام ازين حرفا بلدي...؟ مگه اينکه به يگانه بگي... فربد اومد سمت لادن و دستش و دور گردنِ لادن حلقه کرد... از تو آينه با لذت بهش نگاه مي کرد با لبخند خاصي گفت: فربد: تو که فرشته اي و نيازي هم به تعريف من نداري عزيزم... بلند شدم و که برم بيرون... من: من ميرم ... واي فقط خيلي استرس دارم... فربد: استرس نداره همه فاميل همون فاميلِ فقط سنا رفته بالاتر و يه سري تازه متولد شده داريم... تو برو ما هم ميايم!! من: فقط مواظب باش آرايشش خراب نشه! لادن با صداي بندي گفت: يگـــــــــــــانه در و باز کردم و رفتم بيرون... چند تا بچه طبق? بالا بازي مي کردن که هيچکدوم نمي شناختم براي همين رفتم سمتِ پله ها ... از همون بالا يه نگاهي به جمع انداختم... هر کي براي خودش يه ميز گرد کوچولو تشکيل داده بود... حالا خوبمون و مي گفت و غيبت مي کردن يا دروغ مي گفتن و تهمت مي زدن خدا مي دونه... صداي عمم بود که به بابا مي گفت پس اين يگانه کجاست؟ تقريبا وسطاي پله بودم و رسيده بودم... من: اومدم عمه جون... اينم يگانه... با حرفم من همه ساکت شدن و به پله ها نگاه کردن... عمه اومد سر پله ها کنار نرده ايستاد... -قربونت بره عمه... بعد ازم رو گرفت... هر چند که باهات قهرم... رفتم تو بغلش... من: الهي من فداتون بشم... مي دونم بي معرفتم اما باور کنيد هوايي ميشدم اگه صداتون و ميشنيدم... عمه آروم ميزد پشتم... عمه: آخه اينم توجيهِ تو داري دخترِ عاقل... فدات شه عمه هنوزم ناز و ملوس و دوست داشتني هستي... با صدا خالم که مي گفت: خالم: بدش به ما خواهرزادمون و دلمون آب شد... نگاش کردم... خاله: واي خداي من نگاش کن چقدر خانم شده... اين همون يگان? ريزه ميزست؟ من که باورم نميشه... خاله بوسم کرد و رفت عقب: خاله: ميپسرمت به داييات و عموهات بعدا باهات کار دارم... خنده اي کردم و رفتم بغل عمو داوودم... من: فداتون بشم چقدر پخته تر شدين... اشک تو چشاي خودم و همه کسايي که دورم بودن حلقه بسته بود... هر کدوم حرفي داشتن و تو چشاي هر کدوم سوال پر بود... فقط اميدوارم بودم که از پس هم? سوالا بربيام... فربد: اي بابا بشينيد همتون... اين خواهرِ ما کند ذهنِ بشينيد يکي يکي معرفي شيد وگرنه الان گيج ميشه... يه پسري گفت: کند ذهن بود و هشت سال رفت و هنوز برنگشته بهش پيشنهاد کار دادن کند ذهن نبود چي ميشد... با سوال نگاش کردم... -ناصرم....البته اگه بشناسي... دستم و گذاشتم جلوي دهنم... من: وااااي خداي من چقدر تغيير کردي... ناصرم: مگه مامان اينا عکس برات نفرستادن؟ بفرما اينم اولين سوتي... من: عکس کجا و واقعيت کجا ببخشيدا اما تو عکس زشت بودي... ناصر قياف? حق به جانبي به خودش گرفت و گفت: ناصر: مهم الانه که خوشتيپ و قيافه ام... اخمي کردم و گفتم: -اوه اين يکي ديگه خارج از تحملِ... هنوز اعتماد به نفست بالاست... يکي از دختراي جمع که قيافش تغيير خاصي نداشت و مي تونستم حدس بزنم کيه گفت: مائده: خوبه که لهجت کوچترين تغييري نداشته... من: واسه گفتن بعضي کلمات مشکل دارم دختر عمو جون... اما خوب مثل بعضيا خيلي هم تظاهر نمي کنم... تقريبا با بيشتريا حرف زده بودم... -من خيلي خوشحال شدم از دوباره ديدنتون... و اميدوارم شب خوبي و کنار هم داشته باشيم... لطفا از خودتون پذيرايي کنيد بهتون سر ميزنم و قول ميدم به هم? سوالاتون جواب بدم... گوشيم زنگ مي خورد با يه ببخشيد از جمع فاصله گرفتم... شماره بيش از حد آشنا بود... اما مي دونستم که ميلاد نيست... جواب دادم... -بله؟ الو يگانه خودتي؟ گوشي و قطع کردم... اخم غليظي مهمونِ صورتم شد و نا خودآگاه قلبم گرفت... نيما... خودش بود .. خودِ خودش .. همونکه 8 سال زندگي منو به باد داد .. خودِ نامردش بود .. با چه رويي بهم زنگ زد ؟ .. داشتم با اخم به گوشيم نگاه مي کردم که دوباره زنگ خورد .. همون شماره .. ريجکت کردم .. چند ثانيه بعد دوباره گرفت .. بازم ريجکت .. اما دست بردار نبود .. از سالن مهموني خارج شدم و دکمه ي اتصال تماس رو زدم و گوشي و روي گوشم گذاشتم .. صداي نحسش تو گوشم پيچيد .. نيما : يگانه .. يگانه خواهش مي کنم قطع نکن بزار حرف بزنم .. سکوت کردم و منتظر شدم تا حرف بزنه .. نيما : يگانه ميدونم در حقت بد کردم .. باعث شدم فکر کني من يه آشغالم .. باعث شدم فکر کني اين مدت زندگيت با من حروم شد .. اما باور کن .. من عوض شدم .. نفس عصبيمو با صدا فوت کردم بيرون .. صدامو شنيد .. با صداي غمگين ادامه داد : آره ميدونم .. ميدونم الآن ميگي با چه رويي بهت زنگ زدم .. اما يگانه من پشيمونم .. ميخوام کاراي بد اين مدت رو جبران کنم .. بهم اين اجازه رو بده .. نتونستم تحمل کنم .. شروع کردم به حرف زدن .. بدون وقفه : تو پشيموني ؟ تو خيلي بيخود پشيموني .. نشنيدي ميگن پشيموني سودي نداره ؟ .. 8 سال از زندگيم باهات به فنا رفت .. ميخواي بهت اجازه بدم يه هشت سال ديگه رو هم ازم بگيري ؟ آشغال بيشعور من عاشقت بودم .. عشق تو سر من و خودت بخوره الآن دارم ميفهمم اون عشق نبود .. يه ديوونگي محض بود .. من از رو سادگي و بي عقليم به تو اعتماد کردم .. فکر کردم با تو خوشبخت ميشم .. تا آخر عمرم نمي بخشمت نيما .. نه من نه خونوادم .. هيچکدوممون نميبخشيمت .. من آيندمو ميسازم .. ميسازمش تا بشه يه خار بره تو چشماي تو .. با عشقم با ميلاد زندگيمو ميسازم .. به اينجا که رسيدم قفل کردم .. جمله ي آخرمو بي اختيار بيان کردم .. عشقم ؟ .. ميلاد ؟ .. من چي گفتم ؟ .. با صداي نيما به خودم اومدم .. نيما : يگانه .. تو .. تو برگشتي پيش خونوادت ؟ .. ميلاد ؟ .. اون کيه ؟ .. حرفايي که زده بودم همچين بدم نبود .. لااقل نيما رو دست به سر ميکرد .. نفس عميقي کشيدم و گفتم : آره من برگشتم .. به لطف ميلاد .. اون بود منو برگردوند پيش خونوادم .. نيما با صداي بغض دار گفت : عاشقشي ؟ .. دوباره با اعتماد به نفس جواب دادم : آره عاشقشم .. اون خيلي خوبه .. هزار بار از تو و امثالت بهتره .. هيچوقت منو نميذاره بره .. اينم بدون همه چي رو در موردت ميدونه .. ميدونه چه آدم کثيفي هستي .. ميدونه ... وسط حرفم پريد و گفت : يگانه من کثيف نيستم .. کثيف بودم .. به خدا عوض شدم .. باور کن از کارايي که ميکردم پشيمونم .. در حالي که دندونامو رو هم فشار ميدادم گفتم : تو .. تو يه اشغالي .. هيچوقت نميتوني عوض بشي .. حتي عوضم بشي بازم همون نيمايي هستي که زندگي منو به باد داد .. نيما : يگانه تورو خدا فقط يه بار منو ببين .. قول ميدم نظرت عوض ميشه .. ميفهمي من چقدر تغيير کردم .. با عصبانيت داد زدم : گمشـــــو ..
با حرص گوشي رو قطع کردم .. جلوي صورتم گرفتمش و به شماره ي نيما که دوباره داشت زنگ مي زد نگاه کردم .. از همه چي عصباني بودم .. گوشي رو با عصبانيت پرت کردم يه طرف ديگه که به يه نفر برخورد کرد .. سرمو چرخوندم .. فربد ايستاده بود پشت سرم .. فربد : چي شده ؟ .. چرا گوشي بدبخت و پرتاب مي کني ؟ رومو ازش گرفتم و دستامو مشت کردم تا عصبانيتمو بهش نشون ندم .. اومد کنارم و دستمو گرفت .. فربد : خواهر گلم .. چي شده ؟ .. اين دستت چرا اينجوري با خشم مشت شده ؟ .. به من بگو .. -فربد .. فربد : جانِ فربد ؟ -اون نامرد بود زنگ زد .. فربد : کي ؟ .. -همون عوضي اي که زندگي منو به باد داد .. اون بود .. فربد زير لب زمزمه کرد : نيما .. ؟ سرمو تکون دادم و يه نفس عميق کشيدم .. فربدم عصباني شده بود .. چون دست منو ول کرد و با گوشي شروع کرد به شماره گرفتن .. حدس زدم داره به نيما زنگ ميزنه .. آخرين شماره اي که زنگ زده بود رو گرفت و گوشي رو گذاشت رو گوشش .. فربد : الو .. مرتيکه تو خجالت نميکشي به خواهر من زنگ ميزني ؟ .. بدمت دست پليس ؟ .. زندگي خواهرمو نابود کردي به گند کشيدي دوباره ديگه چي از جونش ميخواي ؟ .. يکم صبر کرد و به حرفاي اون گوش کرد، بعد دوباره ادامه داد : به درک که عوض شدي .. ميخوام عوض نشي صد سال سياه .. ببينم يا بشنوم به خواهرم زنگ زدي و مزاحمش شدي خونت پاي خودته فهميدي ؟ اينا رو گفت و گوشي رو قطع کرد و داد دست من .. گوشي رو ازش گرفتم .. فربد : نگران نباش عزيزم .. ترسوندمش ديگه زنگ نميزنه .. بغضي که تو گلوم بود ناخودآگاه ترکيد و يه قطره اشک از چشمام جاري شد .. فربد اومد نزديکم و با دقت به صورتم نگاه کرد .. دستشو به صورتم کشيد و اشکمو پاک کرد .. فربد : يگانه .. داري به خاطر اون آشغال گريه مي کني ؟ بينيمو بالا کشيدم و گفتم : نه به خاطر اون نيست .. فربد مهربون گفت : پس چيه ؟ .. -اون هشت سال از زندگي منو ازم گرفت .. باعث شد از خودم بدم بياد .. اما حالا .. حالا که من دوباره شادي رو پيدا کردم و به آغوش خونوادم برگشتم زنگ ميزنه و ميگه عوض شدم .. گريم به هق هق تبديل شد .. -آخه اين چه سرنوشتيه من دارم ؟ .. چرا بايد اينطوري مي شد ؟ .. بعد از اين همه سال اومده ميگه منو ببخش .. فربد بازوهامو گرفت و گفت : خودتو ناراحت نکن عزيزم .. تو الآن تنها نيستي .. ما همه باهاتيم .. تازه تو ديگه احتياجي به اون آشغال نداري .. تو الآن ميلادو داري .. که خيلي از اون بهتره .. سرمو بلند کردم و با تعجب بهش نگاه کردم .. - چي گفتي ؟ فربد : گفتم ما باهاتيم نترس - نه بعدش فربد : گفتم به اون آشغال احتياجي نداري - دِِِِِ .. بعدش و ميگم .. گفتي من ميلاد و دارم ؟ .. فربد لبخند زد و گفت : بله .. -يعني چي ؟ .. فربد : معنيش واضح بود .. -اون چيزي گفته ؟ .. فربد : نخير .. خودم فهميدم .. از چشماي جفتتون معلومه همديگرو خيلي دوست دارين .. فربد داشت چي مي گفت ؟ .. من .. ميلاد ؟ .. يعني ونم منو دوست داشت ؟ .. منکر اين نميشم که من ازش خوشم ميومد .. وقتي هم اون حرفا رو به نيما زدم حس خوبي داشتم .. يه جورايي از ته قلبم حرف زدم .. با صداي بشکن زدن فربد به خودم اومدم .. فربد : کجايي کوچولو ؟! اخم کردم و گفتم : کوچولو خودتي .. به من نگو کوچولو !! فربد يه لبخند شيطون زد و گفت : نگفتم ؟! مشکوک نگاهش کردم و پرسيدم : چي رو نگفتي ؟! فربد : خودت به زودي ميفهمي خواهر کوچولو .. !! اينو گفت و رفت تو سالن .. بوشور باز بهم گفت کوچولو !! با کلي وسواس سفره ي هفت سينو با مامان چيديم.. مامان مي گفت چون بالاخره بعد از هشت سال يه عيد ميخوايم کنار هم باشيم بايد بهترين سفره رو بچينيم و بهترين عيد رو داشته باشيم .. دو ساعتِ بعد سال تحويل بود .. من و مامان هر کدوم از يه طرف خونه مي دويديم به اون طرفش .. بابا و فربد و لادن هم شيک نشسته بودن و به عجله ي ما مي خنديدن بعدِ يه ساعت و نيم بدو بدو همه رفتيم سر سفره نشستيم .. بابام قرآنو دستش گرفت .. اول بوسيدش و بعد بازش کرد و شروع کرد به خوندن .. همه بهش گوش کرديم .. دعاي سال تحويل رو خوند .. تلويزيون شمارش معکوس اعلام کرد .. دل تو دلم نبود سال حديدو با خونوادم شروع کنم .. دستامو رو به آسمون گرفتم و از ته دلم دعا کردم سال خوبي رو کنار خونوادم داشته باشم .. شمارش معکوس به پنج رسيد .. تو دلم همراهيش کردم .. چهار .. سه .. دو .. يک .. و صداي توپي که به هوا رفت براي آغاز سال نو .. همه به هم تبريک گفتيم و سال خوبي رو آرزو کرديم .. بابام دو تا جعبه ي جواهر آورد .. يکيش رو داد به من و بهم گفت : دختر عزيزم .. خوشحالم که بعد از اين همه سال دوباره تو خونه ي خودم دارم ميبينمت .. اين يه عيدي ناقابل براي توئه .. اشک تو چشمام جمع شد .. با لبخند رفتم تو بغل بابام .. دستشو به موهام کشيد و يه بوسه روي زدم زد .. بابام : اميدوارم خوشبخت بشي دخترم .. -سال نوتون مبارک باباي گلم .. بابام : سال نوئه توهم مبارک اين وسط فربد يه سرفه کرد و گفت : اگه اشتباه نکنم بنده هم پسرِ جناب سلطاني هستم !! بابام خنديد و زد رو شونه ي فربد .. بابام : تو ديگه خودت يه پا جناب سلطاني هستي پسر !! اون يکي جعبه رو برداشت و گرفت سمت لادن .. بابام : عروس گلم .. اينم عيدي تو .. اميدوارم سايه ي شوهرت هميشه بالاي سرت باشه و سايه هردوتون رو سر پارميدا خانومِ کوچولو .. لادن لبخند زد و از بابا تشکر کرد .. فربد بابا رو کشيد کنار و بغلش کرد .. بابام ابروهاشو برد بالا و گفت : خجالت بکش پسر !! عين بچه دو ساله ها چسبيدي به من ؟! فربد خنديد و گفت : يعني چي ؟ يعني من چون بزرگ شدم نبايد بابامو بغل کنم و عيدو تبريک بگم ؟ بابام زد رو شونش و گفت : چرا پسرم .. سال نوئت مبارک .. فربد : مرسي بابا جون .. از جمع فاصله گرفتم و گوشيمو در آوردم .. شماره ي ميلاد رو وارد کردم و يه اس ام اس فرستادم : عجب دوستي هستي تو .. سال نوئه ها .. حداقل يه تبريک بگو .. فرستادم اما .. اما دريغ از تاييد ارسال .. شمارشو گرفتم .. تنها چيزي که شنيدم صداي ظبط شده اي بود که مي گفت : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش مي باشد .. آهي کشيدم و رفتم پيش مامان اينا .. عيدي اي که بابام بهم داده بود رو باز کردم .. برق سرويس طلاي تو جعبه به چشمام خورد .. بهترين عيديه زندگيم .. اولين بهار عاشقي .. بهاري که من واقعا احساس مي کردم عاشق شدم .. اما حيف .. واقعا حيف .. درسته فربد گفت فکر ميکنه ميلادم منو دوس داره اما من چشمم آب نميخوره .. اون که کلا خاموش شده .. حتي جواب اس ام اس هامم نداده .. چطوري فربد ميگه اون دوسم داره ؟ .. اگه دوسم نداشته باشه واقعا بد ميشه .. اون از اون نيما ي ... !! اگه عشقم به ميلاد هم يه طرفه از آب در بياد .. کارم تمومه .. !
****
قرار شد تعطيلات عيد بريم مشهد پيش يکي از عمه هاي مامانم .. مامانم مي گفت هدف اصليش اينه بره اونجا و از اما رضا تشکر کنه که من برگشتم .. منم بايد تشکر مي کردم که منو به خونوادم برگردوند .. روز دوم عيد، وسيله جمع کرده و آماده تو راه مشهد بوديم .. فربد : لادن .. پارميدا رو آماده کردي ؟ لادن : بله جناب فربد دخترتون آمادس !! فربد : پارمي بابا دستشوئي رفتي ؟! هواپيما دستشوئي نداره ها !! -چرا بچه رو اذيت مي کني ؟ هواپيما کي دستشوئي نداره ؟ فربد يه چشم غره بهم رفت و گفت : عمه يگانه لطفا دخالت نکن شما !! پارميدا از دست باباش در رفت و اودم پيش من پارميدا : عمه ميگه اونجا دسشوئي داره !! من اينجا نميرم دسشوئي !! فربد دوباره چشم غره بهم رفت و گفت : پس عمه يگانه خودشون زحمت ميکشن ميبرنت دسشوئي اونجا !! خنديدم و گفتم : باشه بابا .. دردت اينه ؟ باشه خودم ميبرمش باباي تنبل !! بابا سوئيچ به دست اومد و گفت : خب آماده اين ؟! فربد چمدوناي باقيمونده رو برداشت و راه افتاد .. من و لادنم پشت سرشون راه افتاديم .. تا فرودگاه کلي سعي کردم ميلاد و بگيرم اما .. بازم خاموش بود .. کاش مي فهميدم دليل اين خاموش بودنش و يهويي رفتنش چي بود .. به فرودگاه رسيديم .. بابا و فربد رفتن چمدونا رو تحويل بدن و کارت پرواز بگيرن .. منم همراهشون رفتم پشت سرشون وايساده بودم که يهو دستم کشيده شد و يه نفر منو کشيد سمت سمت خودش .. فرصت مخالفت بهم نداد و منو پشت سر خودش کشيد .. يکم که از اونجا دور شد سرعتش و کم کرد منم از فرصت استفاده کردم و دستمو از دستش کشيدم بيرون .. برگشت و نگام کرد .. با ديدن صورتش اخم غليظي کردم و زير لب گفتم : بازم تو .. ؟ خواستم برگردم و برم که صدام زد : يگانه .. صبر کن .. برگشتم و منتظر شدم حرف بزنه .. از دو سال پيش تغيير زيادي نکرده بود .. همون قيافه ي غلط اندازي که گول مي زد .. منو گول زد .. زندگيمو به باد داد .. نيما : يگانه فرصت بده کارامو جبران کنم .. من عوض شدم .. -تو عوض بشو نيستي نيما .. از کجا معلوم حرفاي الآنت هم واسه گول زدن من نباشه ؟ نيما : تو ديگه اون دختر 17 ساله نيستي .. منم اون جوون 23 ساله نيستم .. هر دو تامون عوض شديم .. هر دو تامون متوجه شديم کارامون اشتباه بوده .. دست به سينه ايستادم و نگاش کردم .. -اون وقت از کي فهميدي کارات اشتباه بوده ؟ نيما : از همون اول .. همون شب که از خونه آوردمت بيرون .. همون موقع که غمِ دوري خونوادتو تو چشمات مي ديدم .. يگانه به خدا من عوض شدم .. خيلي وقته اون کارامو گذاشتم کنار .. ميخوام کاراي بدمو جبران کنم .. -فايده نداره نيما .. حتي اگه منم بخوام نميشه .. چون خونوادم اگه بفهمن تو دوباره اومدي سراغ من مطمئن باش زندت نمي ذارن .. دوم اينکه من عاشق کس ديگه اي شدم .. حسي که به تو داشتم عشق نبود، اينو خودتم مي دوني .. يهو يه چيزي يادم اومد و سريع پرسيدم : تو از کجا فهميدي ما اومديم فرودگاه ؟ نيما يه پوزخند زد و گفت : درِ خونتون وايساده بودم .. ديدم پدرت و فربد دارن چمدون جابه جا مي کنن، فهميدم دارين ميرين مسافرت .. حالا کجا دارين ميرين ؟ -مشهد .. نيما : چه خوب .. منم دارم ميرم اونجا .. !! اي وايــــي .. کارم در اومد .. حالا اونجا هم بايد اين نيما رو تحمل کنم .. يه صدايي بهم گفت به فربد بگم نيما اومده اينجا تا بزنه بکشتش .. اما يه صداي ديگه مي گفت نه .. حرفي نزن و خودت جمعش کن .. **** تا آخرين لحظه تو هواپيما ميلاد رو گرفتم .. اما بازم همون صداي آشنا .. دستگاه مشترک مورد نظر خاموش مي باشد .. يعني ميلاد کجا بود ؟ .. چرا گوشيشو خاموش کرده بود ؟ .. هواپيما تو فرودگاه مشهد به زمين نشست .. همه پياده شدن .. فقط نيما که صندليش سه رديف پشتِ صندلي ما بود مونده بود .. دستشو زده بود زير چونش و به من نگاه مي کرد .. با صداي فربد به خودم اومدم و سر به زير از هواپيما خارج شدم .. مهمان دار به سمت نيما رفت و زد رو شونش و گفت : آقا .. پياده نمي شيد ؟ نيما به خودش اومد و پشتِ سرِ ما از هواپيما خارج شد .. تموم زمانيکه تو مشهد بوديم نيما دنبالم بود .. همش مي خواستم به بابا با فربد بگم اما آخرين لحظه لحن مظلومِ نيما مانعم مي شد .. کسي چه ميدونه ؟ .. شايد واقعا عوض شده بود و من نمي دونستم .. **** با صداي کسي کنار خودم از افکار گذشته بيرون اومدم .. صدا : ميتونم اينجا بشينم ؟ .. بهش نگاه نکردم .. اما صداش .. صداش خيلي آشنا بود .. قلبم شروع کرد به تند تپيدن .. سرمو بلند کردم و به صاحب صدا چشم دوختم .. اشک تو چشمام جمع شد .. زير لب صداش زدم : .. ميـــ .. ميــلاد .. تازه فهميدم در حال فکر کردن مسير خونه تا اون پارک هميشگي رو طي کردم و رو همون نيمکت نشستم که روز تولدِ ميلاد باهم روش نشسته بوديم .. ميلاد عينک افتابيشو در آورد و بهم نگاه کرد .. احساس کردم بدنم گر گرفته .. نشست کنارم رو نيمکت .. تو اين مدت من فقط با بهت بهش نگاه مي کردم .. بالاخره زبون باز کرد : سلام .. سعي کردم بغضي که تو صدامه رو پينهون کنم .. -سلام .. ميلاد نگاهشو به چشمام دوخت و گفت : حالت خوبه ؟ سرمو به معنيِ نه تکون دادم .. ميلاد سرشو انداخت پايين و گفت : چيزي شده ؟ اين بار سرمو به معنيِ آره تکون دادم .. ميلاد : اگه چيزي جز عذر خواهي بابت رفتار پدرته، بهم بگو .. اخمام رفت تو هم .. اون اين همه مدت منو از خودش بي خبر گذاشته بود، گوشيشو خاموش کرده بود، اون وقت من بايد عذر بخوام ؟ -ميلاد ؟ .. ميلاد : جانِ ميلاد ؟ حس خوبي که زير پوستم دويد رو ناديده گرفتم و گفتم : امروز چندمه ؟ ميلاد : امروز .. 16 فروردينه .. چطور ؟ -آخرين بار که من تورو ديدم کي بود ؟ ميلاد : فکر مي کنم 27 اسفند بود .. چرا مگه ؟ -از اون موقع تو کجا بودي ؟ ميلاد : پيش مونا .. واسه چي داري اينا رو مي پرسي ؟ با شنيدن اسم مونا اشکايي که به زور تو چشمم نگه داشته بودم ريختن رو گونه هام .. با پشت دستم پاکشو کردم و بلند شدم و بدون حرف از پارک خارج شدم .. احساس مي کردم غرورم له شده .. يعني واقعا اون ؟ ... مونا کي بود ؟ ... چرا اون اين همه مدت با اون بوده ؟ .. پس به خاطر همون گوشيشو خاموش کرده که من نتونم باهاش در تماس باشم .. ميلاد پشت سرم اومد .. ميلاد : يگانه يهو چي شد ؟ -دنبالم نيا ميلاد .. هرچي بين من و تو بوده تموم شده .. خداحافظ .. يکي نيست بگه نه که خيلي چيزا بينتون بود که حالا تموم شد !!! سرمو انداختم پايين و راهمو سمت خونه کج کردم .. داشتم سر به زير و آروم راه مي رفتم که ماشيني برام بوق زد .. بهش اهميت ندادم .. دوباره بوق زد .. از پشت پرده ي اشک نگاش کردم .. رانندشو شناختم .. با خودم گفتم اگه ميلاد با يکي ديگه بوده چرا من نباشم ؟ .. اشکامو پاک کردم و سوار ماشينش شدم .. در حاليکه با دهن باز به من نگاه مي کرد سلام کرد .. در جواب سلامش بهش گفتم : راه بيوفت .. اونم از خدا خواسته سريع ماشينو به حرکت در آورد .. اين بين فقط ميلاد بود که داشت با حسرت به من که سوار ماشينِ پسري شدم نگاه مي کرد .. نيما : يگانه .. چيزي شده ؟ .. گريه کردي ؟ .. -نه چيزي نشده .. تو اينجا چي کار مي کردي ؟ نيما : دنبالِ تو بودم .. -کي ماشين خريدي ؟ نيما : مال من نيست .. مال کس ديگس .. -همون دختره که بيوه بود ؟ .. نيما سرشو انداخت پايين .. يعني آره .. آهي کشيدم و گفتم : چرا دست از سرم بر نمي داري ؟ نيما : چون دوسِت دارم يگانه .. -من ندارم نيما .. به خاطر تو زندگي من از خونوادم جدا شد .. تو بدترين دوران زندگيم که به خونوادم احتياج داشتم پيششون نبودم .. نيما : ميدونم يگانه .. اما نمي تونستم پشيمون بشم .. از طرفي پولايي که همراهت بود .. کاوه و فرشته بهم فشار مياوردن .. از طرف ديگه من دوسِت داشتم .. اگه برميگردوندمت پيش خونوادت مسلما" اونا تورو ازم جدا مي کردن .. -تو که خودت رفتي .. حتي نموندي من شيريني دبير شدنمو بهت بدم .. نيما آهي کشيد و گفت : باور کن همه ي اينا کارِ اون کاوه ي کصافته .. اون بود که منو وسوسه کرد برم سمت اون زنِ بيوه .. به خاطر مال و اموالي که داشت .. -الآن ميخواي چيکار کني ؟ نيما : نمي دونم .. هيچي نمي دونم .. تنها چيزي که مي دونم اينه که ميخوام با تو باشم .. يگانه من دوسِت دارم .. من عوض شدم .. باورم کن .. لااقل بزار تو جايگاهِ يه دوست پيشت باشم اگه نميخواي عاشقم باشي .. با ياد آوري ميلاد و اسمي که از دهنش خارج شد .. مونا .. زير لب جواب نيما رو دادم : باشه .. نيما يهو زد رو ترمز .. پرت شدم جلو و صورتم خورد به داشبورد .. بهش نگاه کردم و گفتم : ديوونه شدي ؟ اين چه طرز ترمز کردنه ؟ با بهت بهم نگاه کرد .. -هــــوي با توام نيما .. دستمو جلوي صورتش تکون دادم .. به خودش اومد و گفت : راست گفتي ؟ -چي رو ؟! نيما : اين که ميزاري مثل يه دوست باهات باشم ؟ دوباره به صندلي تکيه دادم و گفتم : آره .. اما فقط دوست .. نيما : مــــرسي يگانه .. تو بهتريني به خدا .. قول ميدم هيچوقت از تصميمت پشيمون نشي .. آهي کشيدم و گفتم : اميدوارم .. **** دوباره گوشيم زنگ خورد .. اين ديوونه چرا نمي فهمه من سرِ کلاسم هي زنگ ميزنه ؟ ريجکتش کردم و گوشيمو زدم رو سايلنت و انداختمش تو کيفم .. آخراي زنگ بود .. درسو تموم کردم و استراحت دادم .. يکي از بچه ها اومد پيشم و جواب يه مسئله رو ازم پرسيد .. جوابشو براش توضيح دادم و مشکلشو حل کردم .. زنگ خورد و قبل از بچه ها از کلاس خارج شدم .. باران اومد کنارم و گفت : خسته نباشي خانوم معلم !! بي تفاوت بهش نگاه کردم و گفتم : مرسي تو هم همينطور .. باران : چته ؟ چرا اينقدر نچسب شدي ؟ بچه ها اذيت کردن ؟ -نه بابا .. باران : تو و ميلاد چتونه ؟ اونم ديوونه شده .. سرِ کلاس همش داد و فرياد مي کنه .. هرچي حرص و عقده داره سر بچه هاي بدبخت خالي مي کنه .. با تعجب به باران نگاه کردم .. خواستم حرفي بزنم که گوشيِ باران زنگ خورد .. باران گوشيشو از جيبش در آورد و به صفحش نگاه کرد .. با ديدن اسم روي صفحه لبخند زد و با صداي شاد جواب داد .. باران : سلام حسين جان .. خوبي ؟ خسته نباشي .. : ................... جـــــــــــــان ؟؟؟؟ حسين ؟؟؟ باران : نه هنوز يه ساعت ديگه کلاس دارم .. تهراني ؟ : .................. باران : نه قربونت برم .. خودم ميام نميخواد زحمت بيوفتي .. اي بابا باشه بيا .. :.................. باران : پس ساعت 12 منتظرتم .. خدافظ گلم .. تماسو قطع کرد و يه چشمک بهم زد .. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : اين کي بود ؟ باران خنديد و گفت : اين .. حسين بود .. عشقم .. -حسينِ ... ؟! باران : اي بابا .. گير دادي يگانه ؟ .. حسينِ فرهادي ديگه .. چشمام چهارتا شد .. حسينِ فرهادي ؟؟؟ ... -ببينم تو کجا با اين حسين اشنا شدي ؟! باران : يگانه ميزنمت ها .. مگه تو حسين رو نميشناسي ؟ اون روز اومده بود دنبال تو درِ مدرسه .. تو قبلش با ميلاد رفته بودي .. با دهن باز بهش نگاه مي کردم .. باران : آخر هفته نامزدميمونه ها .. حتما بايد بياي .. تو و ميلاد با هم .. تا اسم ميلاد و آورد صداش از پشت سرمون اومد .. چشمامو بستم و يه نفس عميق کشيدم .. ميلاد : درباره ي من حرف مي زدين ؟ باران : اِِِِ .. سلام آقاي فرهمند .. بله در مورد شما حرف مي زديم .. آخر هفته نامزدي منه .. گفتم شما و خانم سلطاني هم تشريف بياريد حتما .. ميلاد : اگه خانم سلطاني قبول کنن .. باعث افتخاره که بيام .. باران يه نگاه با تعجب به ما دو تا انداخت و گفت : خوشحال ميشم بياين .. ببخشيد من بايد برم سر کلاس ديگه .. يگانه بعدا" مي بينمت .. نه بدتر از اين نمي شد .. آخه چرا رفتي باران ؟ .. چرا دوباره من و ميلاد و تنها گذاشتي ؟ ميلاد اومد نزديکم و گفت : مياي ؟ گيج پرسيدم : کجا ؟ ميلاد : نامزديِ باران .. سرمو تکون دادم و گفتم : اره .. ميلاد لبخند زد و گفت : اون روز .. چرا يهو پا شدي رفتي ؟ .. اون کي بود سوار ماشينش شدي ؟ اخمام و درهم کردم و گفتم : بايد توضيح بدم ؟ ميلاد دستاشو کرد تو جيب شلوارش و گفت : نه .. نه لازم نيست .. با يه ببخشيد ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت دفتر .. دستم به دستگيره ي در نرسيده بود که گوشيم زنگ خورد .. از تو کيفم درش آوردم و نگاش کردم .. نيما .. جواب دادم : الو .. سلام نيما .. خوبي ؟ .. خسته نباشي .. نيما با صداي شادي گفت : سلام خانومي .. مرسي شمام خسته نباشي .. کجايي ؟ کوتاه جواب دادم : مدرسه .. نيما : ميخواي بيام دنبالت ؟ تو دلم گفتم بد نيست يه بار ديگه ميلاد و با نيما رو به رو کنم .. -ميتوني بياي ؟ نيما : آره گلم چرا نتونم ؟ .. کي تعطيل ميشي ؟ -دو ساعت ديگه .. دبيرستانِ البرز و بلدي ؟ .. نيما : بله که بلدم .. ساعت 12 دمِ درم .. -باشه .. خدافظ نيما : خدافظ عزيزم .. تماسو قطع کردم .. با چهره ي ناراحتِ ميلاد روبه رو شدم .. نگاهِ پر غمشو به چشمام دوخته بود .. انگار ميخواست با نگاهش چيزي بگه .. بعد از چند لحظه خيره بودن سرشو پايين انداخت و رفت تو دفتر .. منم رفتم تو حياط بلکه هوا بخورم اين اشکاي لعنتي نريزن آبرومو ببرن جلو ميلاد .. خودمم نمي دونستم چرا دارم اين کارو مي کنم .. بخشيدن نيما و اجازه دادن بهش براي اينکه دوستم باشه .. فکر کنم مي خواستم يه جوري تلافي اون روزاي بي خبري ميلاد رو بکنم .. اون بدون خداحافظي از من رفت .. بيست روزم ازش خبري نشد .. بعدشم که اومد گفت با مونا بوده .. منم مي خواستم مثل خودش بشم .. مي خواستم به نيما اجازه بدم وارد زندگيم بشه تا بتونم جاي ميلادو باهاش پر کنم .. اما غافل از اينکه جاي ملاد با هيچ احدي پر نميشد .. نه نيما .. نه حسين .. نه هيچ کسِ ديگه .. داشتم تو حياط که بچه هاي پيش نشسته بودن قدم مي زدم که صداي آهنگي به گوشم خورد .. آهنگي که خيلي به افکار و حالتاي اون لحظه ي من مي خورد .. نمي خوام يه خونه تو رويا بسازم نمي خوام قلبمو به هيچکي ببازم نمي خوام ترانم با اسمت شروع شه ديگه گيتارم نميگه ديدنت آرزوشه .. مثل تو مي خوام به هر کسي رسيدم بگم عجيبه ديشب من خوابتو مي ديدم مثل تو شعر بگم شعراي عاشقونه بگم تو اهل بهشتي جات تو آسمونه بگو چجوري بشم مثل خودت .. دلمو به همه بدم مثل خودت پشيمونم نشم مثل خودت .. بگو چجوري بشم مثل خودت منم مي خواستم مثل ميلاد بشم .. هرچند اون تعهدي در قبال من نداشت .. اما من دوستش بودم .. مي تونست بهم بگه کجا ميره .. با صداي زنگ بچه هاي پيش دانشگاهي گوشي و وسيله هاشون و جمع کردن و رفتن سر کلاس .. منم رفتم سر کلاسم با سال دوم ها .. از درسي که مي دادم خودم چيزي نفهميدم فکر نکنم بچه ها هم چيزي فهميده باشن .. ساعت 12 شد .. طبق قرارمون نيما اومد دمِ درِ مدرسه دنبالم .. وايسادم تا ميلاد بياد و در حضور اون سوار ماشينِ نيما بشم .. اما نيومد .. منم بيخيال شدم و با نيما رفتم .. درِ خونه ازش خداحافظي کردم و رفتم خونه .. وارد که شدم با صداي بلند سلام کردم .. -سلـــام اهل خونه .. من اومدم .. مامانم از اتاقش اومد بيرون و گفت : سلام دخترم .. خوش اومدي .. خسته نباشي .. -مرسي مامان جان .. ناهار چي داريم ؟ مامان خنديد و گفت : از راه برس بعد بگو ناهار چي داريم شکمو خانوم ! ناهار لوبيا پلو داريم چشمام برق زد ! -خب گشنمه مامان جون .. شما هم که سنگ تموم گذاشتين و غذاي مورد علاقه ي منو درست کردين !! مامان : آره ديگه ميدونستم لوبيا پلو دوست داري ! .. يگانه بيا ميخوام يه چيزي بهت بگم پشت سرش رفتم و رو مبل راحتي وسط حال نشستم .. -جونم مامان جون ؟ مامان : يگانه .. تو قصد ازدواج نداري ؟ -اوهو گفتم ببين چي ميخواد بگه ها ! نه مامان جون من قصد ازدواج ندارم .. مگه خواستگار اومده ؟ مامان : آره .. من و پدرتم مخالفيم .. آخه تو تازه برگشتي .. بخوايم بفرستيمت دوباره بري .. من که دلم راضي نيست .. -نگران نباش مامان جون .. منم راضي نيستم .. دوست ندارم با کسي که نميشناسمش ازدواج کنم .. بعدشم من تازه اول جوونيمه .. با ازدواج خرابش کنم که چي ؟!!! مامان : حالا ميگم بگيم بيان بعد تو جواب رد بده .. ممکنه ناراحت بشن .. از خارج پا شدن اومدن اينجا تو رو ببينن .. -باشه مامان جون هرجور دوست داري .. مامان : اين يعني جوابت منفيه يا مثبت ؟! يه چشم غره با خنده به مامانم رفتم و گفتم : مامان جون خودت داري ميگي راضي نيستي منم که دارم ميگم دوس ندارم با کسي که نميشناسمش ازدواج کنم .. حالا کي ميان ؟! مامان : هروقت تو بگي .. من ميگم بيان تو ببينشون بعد ردشون کن ناراحت ميشن يه وقت، زشته .. -باشه .. بهشون بگو تو ارديبهشت بيان من تا آخر فروردين گرفتارم .. مامانم اومد کنار من و گفت : الهي مادرت فدات شه دختر گلم بغلش کردم و گفتم : خدا نکنه مامان نازنينم .. اجازه ميدي برم لباسامو عوض کنم عزيزم ؟! مامانم خنديد و منو ول کرد : برو دخترم .. لباساتو عوض کردي بيا ناهار آمادس -چشم مامان جان .. اينو گفتم و رفتم سمت اتاقم .. لباسامو عوض کردم و خواستم برم بيرون که گوشيم زنگ خورد .. به شماره ي رو صفحه خيره شدم .. ميلاد .. دستمو گذاشتم رو دکمه ي اتصال .. اما غرورم اجازه نمي داد فشارش بدم .. اينقدر با خودم درگير شدم تا قطع شد .. دوباره گرفت .. اين بار دستمو روي ريجکت کال گذاشتم و فشارش دادم .. دلم راضي نبود اين کارو بکنم اما غرورم زورش بيشتر بود .. همش هم به خاطر اون نيماي گور به گوريه .. اگه اون نبود شايد الان اين غرور لعنتي بهم اجازه مي داد جواب تلفن ميلاد و بدم .. اما نمي شد .. گوشيمو خاموش کردم و رفتم طبقه ي پايين پيش مامان و بابا .. فربد و لادن و پارميدا هم براي ناهار اومده بودن پيشمون .. سر ميز غذا نشستم و يه بشقاب لوبيا پلو براي خودم کشيدم .. اما مگه ميتونستم بخورم ؟ .. انگار يه چيزي تو گلوم بود و نمي ذاشت غذا رو بخورم .. البته خودم بهتر از هر کسي مي دونستم که اون چيز، بغض بود .. بغضي که ناشي از درداي زندگيم بود .. اول نيما .. بعدش هم ميلاد .. يعني واقعا ميلاد هم از جنس نيما بود ؟ .. نه .. من ميلادو شناخته بودم .. با تموم وجودم .. شناخته بودمش .. اون از جنس نيما نبود .. مثل اون نبود .. احساسي که بهش داشتم مثل نيما نبود .. هيچيش مثل نيما نبود .. ميلاد با اون چشماي مشکيش که مثل شب آدمو تو خودش گم مي کنه .. يا با حرفاش که مثل نور خورشيد گرمه، وسط زمستون گرمت مي کنه .. يا اون آغوش پر از محبتش، که يه بار تصادفا" احساسش کردم .. چيش به اون نيما شباهت داشت ؟ .. هيچيش .. نيما قيافه ي ساده اي داشت .. ولي دلش برعکس بود .. تو نگاه اول نمي فهميدي پشت اون نقاب ساده و بي رنگ چه جونور هفت رنگي وجود داره .. اما کم کم وقتي بهش نزديک ميشي تازه مي فهمي با چي طرفي .. يه آدم که قلبش سنگه .. اصلا من شک داشتم به اينکه نيما قلب هم داره .. اين ويژگي ها کجاش به ميلاد شباهت داره ؟ .. هيچ کدوم از اين صفت ها به ميلادِ من ربط داده نميشه .. ميلادي که من شناختم .. ميلادي که من با تموم وجودم خواستم .. ميلادي که من عاشقش شدم .. هيچ کدوم از اين لقب ها بهش نمي خوره .. پس چرا دارم مثل اون تجسمش مي کنم ؟ من نبايد اين کارو بکنم .. ميلاد از جنس نيما نيست .. مثل اون نيست .. هرچند نيما هم ميگه عوض شده .. اما باز هم ميلادِ من مثل نيما نيست ..