یگانه قسمت8
گوشي و قطع کردم و به ميلاد نگاه کردم... من: مي خواي چيکار آخه... ميخواي بري بگي ما چيکاره ايم؟ تروخدا دروغي که به ساجده گفتي به داداشم نگو نمي خوام ديگه تا اين حد دلشون بشکنه... راستش و بگو ... بگو دوستيم وهمکار... ميلاد: من اصلا نمي خوام باهاش حرف بزنم... فقط مي خوام ببينمش ... من آخه که چي بشه؟ ميلاد: مي خوام بشناسمش همين... ادرس و که تازه از لادن گرفته بودم از زير دستم در آورد... ميلاد: زود ميام... خدافظ... اين و گفت و رفت... انقدر فکر کردم که اين پسر مي خواد چيکار کنه رواني شدم... بهتره يه فکري براي شام بکنم... همينجور که دنبال يه لباس مناسب مي گشتم به ميلاد و رفتاراش فکر کردم... ميلاد برعکس راحتيش و اينکه خيلي زود خودموني ميشه حد و حدود مشخصي داره و مي دونه که بايد تا کجا پيش بره... اين چند روز ميلاد اتاق خواهرش و که الان خارج از ايران تو فرانسه زندگي مي کنه در اختيارم گذاشته... شوهر خواهرش مجبور شد براي کاراش بره اونجا و چون بعد از مرگِ پدر مادرشون فقط خودشون دو تا بودن ميلاد تنها شد... آخي نازي... همينجور که تو کمد بود سرم و آوردم بيرون و به ساعت نگاه کردم.... اي بابا اين پسر چرا نيومد پس؟ لباسام و عوض کردم و رفتم زير برنج و خاموش کنم... ميلاد مثل قبل شبا کليد و ميزاره پشت در و مي گه که هر جور راحتم اگه مي خوام قفل کنم... اما من در اتاق خودم قفل مي کنم چون سرويس بهداشتيِ اتاق ميلاد درش خرابِ و ممکنه يه وقت کار ضروري داشته باشه... حتي يه بار بهم گفت اگه شبا مشکلي دارم و خوابم نميبره مي تونه بره خون? يکي از دوستاش... گفت فکر مي کنه که يکي تو اون کشورِ غريب به خواهرش کمک کرده... ازين حرفش خيلي خوشم اومد... اين نشون ميده که وجدان و انسانيت داره... فکر کنم مجبورم تنهايي غذا بخورم چون من ساعت دو کلاس دارم و بايد کم کم آماده شم... ميزو چيدم فوقش بياد خودش غذاش و مي کشه ديگه... کمي غذا براي خودم ريختم و مشغول شدم... رو ميز گهگايي صداي برخورد قاشق من با بشقاب ميومد... چقدر بدم ميومد تو سکوت غذا بخورم... برعکسِ بابا... هميشه من از هر چي بدم ميومد بابا خوشش ميومد و برعکس... لبخندي زدم... بابا مي گفت غذا بايد تو سکوت صرف شه اما من و داداشم عاشق شلوغي بوديم... هميشه رو به رو مي نشست... با پا با هم دعوا داشتيم..... هيچوقت نفهميدم مامان کدوم طرفيِ چون پيشِ بابا مي گفت بچه ها ساکت باشيد اما وقتي تنها بودن مي شنيدم که مي گفت بزار بچه ها راحت باشن... کي ميشه دوباره بشينيم سر يه ميز و با هم غذا بخوريم...؟ ***** شوهرش و صدا کرد براي خوردنِ غذا... اما سير بود... انقدر غصه خورده بود که ديگه جايي براي لوبيا پلو نداشت... يادش اومد که يگانه هم عاشق لوبيا پلو بود... حالا چجوري اين غذارو بخوره بدونِ وجودِ دخترش...؟ پدر يگانه اومد و نشست پشت ميز... نگاهي به ميزِ چيده شده انداخت... نگاهي هم به همسرش که حالا با غصه به ميز غذا و جاي خالي دخترش نگاه مي کرد... هشت سالِ که اين برنامشون بود... چروکاي کمرنگ و محوي که روي صورت زنش بود نشوني از غص? اين چند سال بود... با اينکه دلش گرفته بود اما اونم نمي تونست بگه اين بشقاب اضافست... تو اين چند سال عادت شده بود که دلخوش کنن به جاي خاليِ يگانه... پدر کلافه قاشق و گذاشت تو بشقابش... -خانم نمي خواي بشيني؟ مادر يگانه دستي به چشماي خيسش کشيد و نشست سر ميز... -يادم رفت ماست بيارم... خواست بلند شه. اما پدر يگانه دستش و گذاشت رو دستِ زنش و گفت: -بشين... .يگانه با لوبيا پلو ماست دوست نداره... اولين بار بود که پدر انقدر صريح و بدونِ در نظر گرفتنِ غرورِ بي حدش اسمي از يگانه ميبرد... مادر يگانه تابش تموم شد و زد زير گريه... رفت تو بغل شوهرش و التماس کنان گفت... -خواهش مي کنم به فکر آبرو نباش تروخدا چرا خبر نمي دي پيداش کنن؟ خواهش مي کنم... -خانمم من به فکر اينم که اگه يگانه يه روز برگشت بتونه سرش و بالا بگيره... پيشِ ما نه اما پيشِ خانواده ها خيلي مهمِ که دخترم همون دخترِ قديم باشه... تو اين 8 سال هر کار کردم نشد که نشد... نمي تونم پام نمي کشه برم... انگار يکي بهم مي گه دست نگهدار... دخترت بلاخره مياد... فقط اميدوارم اومدنش براي اين خونه باشه نه سر خاکِ من ... اين و گفت و اشک از چشماش سرازير شد... بلاخره غرور و اقتدارش و شکست... تو خلوت زياد احساسش ريخته بود براي تک دخترش و سوگليِ قلبش اما حالا... با صداي تلفن بلند شد و رفت سمتِ تلفن... چقدر تا پيشِ تلفن دعا کرد که خبري از يگانه باشه... اما لادن بود.... دختر دومش.... ******* غذا رو پس زدم... نمي تونم غذا بخورم... احساس مي کنم اگه بخورم غذا تو گلوم مي مونه... اه من هميشه با جون و دل لوبيا پلو مي خوردمامروز چم شده بود... انگار دلمم مي دونست قراره برگردم پيشِ خانوادم... بيشتر تحريکم مي کرد و به دل تنگيم دامن ميزد.. حس مي کردم اگه غذاي مورد علاقم و و زير چشماي شاد مادر و نگاه پر لذت پدر نخورم نميشه... حداقل امروز نميشه... اشکام و پاک کردم و رفتم سمتِ آيفون... ميلاد برگشته بود... وارد شدنم برابر شد با روبه رو شدن با مسئول کلاس... : چرا اينجا ايستادي؟ بشين... سلامي کرد و ازم خواست اول رو تخته و بخونم و بعد بشينم... نخونده مي تونستم حدس بزنم چي شده... درس نخوندن و خواستارِ لغوِ امتحانِ فيزيکن... اما بنظرم امتحان بدن و يه نمره منفي بگيرن بهتر از اينه که تا آخر سال روم حساب نکنن و درس نخونن... براي اينکه فکر نکنن براشون ارزش قائل نشدم رو تخته و خوندم... نشستم و يه نگاه به دفتر کلاس انداختم... جوِ سنگيني حکمفرما بود... چون روز اول گفته بودم هيچوقت از من خواستار لغو امتحان و نداشته باشن... نگاهم و دور کلاس چرخوندم و گفتم: من : مشرقي... ( مسئولِ کلاس..) بلند شد... مشرقي: بله خانم... من: بيا برگه ها رو پخش کن... تقريبا نفسا تو سينه حبس شد... يه سري داشتيم که درس خونده بودن و از چهره هاشون معلوم بود خوشحالن براي اين تصميمِ من... شايد براشون معلم بد و خوخواهي جلوه کنم اما ازونجا که من عادت ندارم تو کلاسام تجديدي داشته باشم و نمره کيلويي بدم اين به نفعشون بود... **** در و باز کردم و مثل جنازه وارد شدم... ميلاد هنوز نيومده بود.. اون يه زنگ زودتر از من کارش تموم شد و رفت باشگاه... خريدام و گذاشتم رو اپن... بايد تا نيومده اين قياف? زارِ من و نديده کارارو انجام بدم و برم يه دوش بگيرم... چقدر من واقعا آويزونم... کي ميشه تو خون? خودم برم حموم. به خودم اجازه ندادم غصه دار شم دوباره... من قراره برگردم پيشِ خانوادم اين مهمِ... ميوه ها رو شستم و جابه جا کردم... خدا مي دونه که اصلا حوصل? آشپزي نداشتم... اين ميلادم که فقط باج مي گيره... شدم آشپز و خدمتکارِ خون? آقا... در اتاق و قفل کردم و رفتم حموم... بعد از يه دوش نيم ساعتِ حسابي حوصلم اومد سر جاش هر چند که هنوزم خوابم ميومد... ديشب تا سه داشتم واسه بچه ها سوال طرح مي کردم.. بعدم که درست حسابي خوام نبرد.... تصميم گرفتم براي شام کباب تابه اي درست کنم از هر چيزي بهتر بود... همه چيو پيدا کردم به جز زرد چوبه... تمومِ کابينتارو نگاه کردم... اما نبود... داشتم کابينت آخر و نگاه مي کردم که با صداي ميلاد برگشتم به کابينتا تکيه دادم ميلاد: دنبال چي مي گردي؟ من: سلام! خسته نباشم... زرد چوبه... ميلاد: سلامت باشم... کيفش وگذاشت رو ميز و اومد پشتِ من... يه دستش و گذاشت رو دستگير? کابينت... يه دستشم اومد تو کابينت براي گشتن... بدجوري گير کرده بودم... بينِ کابينت و ميلاد... اومد نزديکتر... تو چشام نگاه کردم... ميلاد: فکر نکنم اينجا باشه... آب دهنمو قورت دادم و زمزمه وار گفتم... من: منم گشتم نبود... خواستم در برم از زير نگاه خيرش اما نشد بيشتر نزديکش شدم... بلاخره به خودش اومد... کشيد کنار... ميلاد: بايد تو جا فريزر باشه... بگرد پيداش مي کني... اين و گفت و رفت تو اتاقش و در و محکم بست... اي بابا... اين پسرم خود درگيري داره... دستي کشيدم رو صورتم... بدجوري عطر نفساش پر شده بود... من چي مي گفتم؟ چم شده بود؟ هيچي... فقط چقدر عطرش و دوست داشتم همين... يه قاشق ديگه بستني تو دهنِ اين برادرزاده ي شيطون گذاشتم... -نمي دونم... ميلاد اولين شخصيِ که تونسته تا حدودي راضيم کنه... مي دوني زيادي منطق سرش ميشه... با حرفايي که اون زد به زودي همه چي درست ميشه... لادن: خيلي خوشحالم انقدر زياد که دوست دارم همينجا پاشم برات برقصم... خوبه که بلاخره راه درستت و پيدا کردي... من: لادن به نظرت هنوز جايي برام تو اون خونه هست؟ لادن: ديروز زنگ زدم خيلي ناراحت بودن... ناهار لوبيا پلو داشتن و يادِ تو افتاده بودن... لبخند تلخي زدم... -اتفاقا ديروزِ منم همين رنگي بود. لادن دستم و گرفت تو دستش... لادن: غصه ديگه بسه.... به اين فکر کن روزايي که سياه شد حالا تو داري مياي جبرانشون کني و رنگيشون کني... خوبه که خودت داري مياي... لادن: فقط خيلي دلم مي خواد اين آقا ميلادو ببينم... تو از هر کسي اينجوري تعريف نمي کني... نکنه خبريِ بلا؟ - نه بابا توام... ما فقط همکاريم... الان قرارِ بياد اينجا دنبالم... گفته مي خواد شمارو ببينه ... نمي دونم ديگه اين ديوونه چه نقشه اي داره که به تو مربوطه... لادن صدايي صاف کرد و بلند شد... لادن: سلام استاد خوب هستين؟ ميلاد: سلام... بفرماييد راحت باشيد.. نگاهي به من کرد... ميلاد: ديوونه تويي دختر... چيزي نگفتم و ميلادم نشست عادت داشتيم به اين حرفا... نگاهي به لادن که تعجب کرده بود انداختم... ياد حرفش افتادم... گفت استاد؟ لادن: يگانه ايشون استاد من هستن... -نمي فهمم يعني مي خواي بگي ميلاد و ميشناسي؟ لادن: آقاي ميلاد فرهمند... استاد خصوصيِ درساي تخصصيم... ميلاد تکيش و از ميز گرفت... ميلاد: دقيقا... استادي که تو دوست داري تبديلش کني به دختر. لادن با گيجي به ميلاد نگاه کرد.... لادن: من هنوز گيجم نفهميدم چي شد؟ ارتباط شما با يگانه چيه ؟ قضيه چجورياست؟ ميلاد: من همون ديوونه ايم که يگانه تا حالا ازش حرف ميزد.. - تو مگه داري براي کنکور مي خوني؟ لادن: اره يکسالي هست که آقاي فرهمند دبير کلاساي کنکورم شدن... ميلاد: قبلترشم هم دانشکده ايه داداشت بودم يگانه... البته رشته هامون متفاوت بود و تو بعضي کلاسا با هم بوديم... اينا همه رو ديروز فهميدم... وقتي که داشتي آدرس و از زنداداشت مي گرفتي. اما باز رفتم که مطمئن شم. با تعجب زل زدم به ميلاد... چقدر پيچيده و غير قابل باور... ميلاد: مواظب باش چشمات از کاسه نزنه بيرون... اين و گفت و خنديد... ميلاد : اين چيزا مهم نيست... ببينيد چي ازتون مي خوام ... رو کرد به لادن... ميلاد: ببين بهتره به فربد بگي مي خواي موقع درس خوندنت خونه نباشه... بگو حواست و پرت مي کنه... چون من بارها ديدم اين مشکل رو... لادن خجالتزده سرش و انداخت پايين... از دست اين ميلاد... - اما نميشه که من مطمئنم فربد قبول نمي کنه... ميلاد: چرا قبول مي کنه... ببين امروز که من ميام خونتون تو قبلش به ميلاد بگو که من مي خوام تو خونه نباشي... صد در صد فربد مخالفت مي کنه... من که ميام خونتون قبل از شروع درس تو به من بگو که استاد خانم ميشناسيد؟ بگو که به خاطر يه سري مسائل مي خواي استادت خانم باشه... اينجوري ديگه فربدم نمي گه زشته و تو عمل انجام شده قرارش دادي... - خوب مغزِ متفکر... بعدش چي؟ ميلاد: منم مي گم بله يه استاد خوب ميشناسم. دفع? بعد که دارم ميام اونم با خود ميارم اگه خوشتون اومد مي تونيد با اون ادامه بديد... يعني واقعا به اين مي گن بابا افسنجي... عقل تو کلش نداره کلا... شايدم پاتريک... - خوب اين چه ربطي داره به من/؟ ميلاد: واااي يگانه اذيت نکن جونِ من ... خوب اون شخصي که مي گم تويي ديگه... تو با من مياي. با ناباوري گفتم ... - من؟ ... ن...نه... ميلاد: نه چيه ؟ آره.. اينجوري بهترم هست مي دوني چرا؟ چون فربد مي فهمه که حداقل تو اين سالا درس خوندي... لادن : واااي حرف نداره نقشتون... تازه شما بگو جلس? بعدي همين فردا باشه چون روز ديگه نمي تونيد و سرتون شلوغِ... اونا داشتن نقشه مي کشيدن و اتفاقا چه خوب همه چي جور ميشد... اما من ... از همين الانم تنم مي لرزيد... يه دور ديگه به تيپم نگاه کردم که چيزي کم نباشه. مانتوي مشکي بلند با يه شلواريِ آبي سرمه اي. مقنع? پفيِ کوتاه ... از آينه چشم گرفتم تا ديگه بيشتر از اين استرسم و نبينم... ميلاد بيرون منتظر بود و خيلي خونسرد و بيخيال نگام مي کرد... من: بريم؟ ميلاد: نگاه کن تروخدا انگار دارم ميبرمش اعدامش کنم... من: کاش داشتم ميرفتم اعدام شم... ميلاد: جايي که خوشحال باشي... اينجوري بري که داداشت بدبخت قبضِ روح ميشه... فکر مي کنه خواهرش مُنگلِ. اصلا حوصل? شوخي نداشتم براي همين در و باز کردم و رفتم بيرون ... ميلادم فهميد که مي خوام خفش کنم ديگه حرفي نزد... تو راه با حرفاي جورواجور سعي کرد حال و هوام و عوض کنه يه جورايي هم موفق بود... با يادآوري عطرِ تنِ مامان و آرامشي که تو خونه مي تونم داشته باشم... با ياد آوري تفريحامون... بلاخره لبخند زدم... لبخندي که ترس توش هويدا بود... وقتي رسيديم نگاهي به ميلاد انداختم با چشاش من و به آرامش دعوت کرد... سگي که براي پارميدا خريده بوديم و دادم به ميلاد و خودم پشتِ سرش راه افتادم... صداي تيک تيک آسانسور تو هر طبقه... به تپش قلبم مي افزود... انگار قلبم تو دهنم بود... کاش زمان ... دقيقه و ثانيه يه کنترل داشت... تا با دستاي خودم براي چند دقيقه استاپش کنم. يا شايد اگه عقب جلو ميشد ميبردمش به هشت سالِ پيش... چند لحظه اي طول کشيد... تا بلاخره در باز شد... خود فربد در و باز کرد... من پشت ميلاد قائم شده بودم و سرم پايين بود... هنوز متوجه من نشده بود... با ميلاد دست داد و دعوتش کرد به داخل... منم پشت سر ميلاد رفتم و دقيقا کنار فربد ايستادم... اما من سرم پايين بود و موهام ريخته بود رو صورتم... فربود فقط مي تونست نيم رخِ من و ببينه... نمي دونم چرا احساس مي کردم رو من مکث کرده... ميلاد به حرف اومد: ميلاد: ايشون قرارِ استادِ جديدِ خانم باشن... فربد به خودش اومد و در و بست... اومد رو به رومون... فربد: معرفي نمي کني ميلاد جان؟ ميلاد : بله بله حتما... ايشون همکار و البته رقيب من هستن يجورايي... خانمِ يگانه سلطاني. اينو گفت و رفت سمت دختر فربد... بغلش کرد و رفت سمتِ اتاق... لادنم رفت تو اتاق خودشون... جو سنگيني بود... شايد هنوز نفهميده بود چه خبره... سرم و بالا کردم و از پشت اشکايي که ديدم و تار کرده بود نگاش کردم ... پلک زدم تا اشکاي مزاحم بريزن... باورم نميشه... داداشم چقدر بزرگ و پخته تر شده بود... حالا ديگه اون پسري که فقط سوسول و پولدار جلوه مي کرد نبود... کمي از موهاش رو شقيقه هاش به سفيدي ميزد.... اميدوارم اين سفيديِ زودرس به خاطر کار من نباشه... با اخم و سوال به من نگاه مي کرد... آروم و زير لب زمزمه کردم سلام. کمي اومد جلوتر... انگار هنوز شک داشت که من باشم هموني که با بي رحميِ تمام يا شايدم بي فکري تمام خونه و زندگيش و ول کرد. دستش و اورد بالا... گذاشت رو چشام... فربد: يگانه؟ سرم و به نشون? تاييد تکون دادم... حالا ديگه لبخند غمگينم همراه اشکام بود... شايد اگه اشک چشاش نبود... حالا با اون اخمِ غليظ راحت تر ازم شکايت مي کرد... راحت تر مي گفت از عصبانيتش... اما اشک چشاش مانع شد... نقشايي که خوب مي دونم سالها نقشه کشيد براشون... تا وقتي منو ديد بازي کنه... رفتم تو بغلش... بلاخره بغضم شکست... با صداي بلند زدم زير گريه... فربدم حالي بهتر از من نداشت... با مشت ميزد به کمرم... فربد: خيلي بي معرفتي... نگفتي مي ميرم... بگو يگانه بگو خواب بود اينهمه سال درد و عذاب... اينهمه سال مي گفتم چقدر بي غيرت بودم... چقدر بي غيرت بودم وقتي مامان گفت جدي بگيريد حرفاي دختر بچمونو ما خنديديم... -داداشي من متاسفم... مي دونم مي دونم بد کردم... مي دونم توجيهي نيست... اما منو ببخش و لطفا دوباره من و بپذير به عنوانِ يه خواهر. من و از خودش جدا کرد... فربد: چقدر بزرگ شدي يگانه... نمي تونم نمي تونم قبول کنم چجوري نشد ما پيشِ هم بمونيم؟ چجوري نشد مامان و بابا خانم شدنِ دخترشون و ببينن؟ بيشتر ازم فاصله گرفت... فربد: با کدوم نامرد و بي صفتي رفتي؟ تو هنوزم يگانه اي ديگه مگه نه؟ من: اون نامرد يه جايي تو اين دنياست... مطمئنم که الان داره مثل کرم مي لوله تو لجن و کثافتي که شده فرش زيرِ پاش.... آره داداش همون يگانه ام... با يه روحِ داغون اما... فربد: دستامو گرفت... خيلي محکم... انگار داشت قدرتش و نشونم ميداد... يا شايد حرص اين چند سالش ... فربد: شبي نشده فکر نکنم تو کجا خوابيدي و سقفي داري؟ روزيم نشده فکر نکنم تو داري چي کار مي کني .؟ تو چي کار کردي يگانه؟ با من و خودت... با مامان... بابا... زندگيت... من: حالا اومدم براي جبران... از حرفات جز گله چيزي نمي فهمم فربد... من اشتباه کردم... شايد تويي که بيرونِ گود ايستادي هيچوقت نتوني ذهن و فکر من يه دخترِ شونزده ساله اي که فکر مي کرد همه بر عليهشون و درک نکني... همونطور که هيچوقت خودم خودم و درک نکردم... اگه جاي بخششي بود... پس کمکم کن که برگردم پيشِ مامان و بابا... اگه نه که... موفق باشي... اه نمي دونم چم شده بود... اما حس مي کردم دارم کوچيک و خورد ميشم... حقير تر از چيزي که بودم... شايد اونقدرا هم که اميدوار بودم برا جايي نيست... رفتم سمتِ در... دستم رو دستگيره بود که فربد اومد و دستش و گذاشت رو شونم.. فربد: اگه قول بدي برام بشي خواهريِ اون سالا... اونوقت بهت مي گم... مي گم که خوش اومدي... به جمعِ خانواده لادن اومد بيرون... اونم اشک مي ريخت اشکي که ندونسته مي دونستم اشکِ شوقِ... ميلاد اومد بيرون... ميلاد: من ميرم يکاري برام پيش اومده... با اجازه فربد جان.... به من نگاه کرد... يگانه: تبريک مي گم... و خوشحالم برات... يکم چشاش خيس بود انگار... يعني باور کنم تا اين حد احساساتيِ؟ مثل هميشه شوخي وار گفتم: من: براي تو که بد نشد ميلاد.. يه صحن? هنديِ قشنگ ديدي... چرا ناراحتي؟ ميلاد: نه بابا ناراحت کدومِ؟ اميدوارم سر بزني به ما... دستش و گذاشت رو دستگيرِ... اما پشيمون شد و برگشت سمتم... ميلاد: کلاساي اين هفتت و من و خانمِ محسني بر ميداريم... آخه تو اگه همزمان بخواي کاري رو با هم انجام بدي يه خرابکاريِ بزرگ حاصل ميشه... اينو گفت وقتي که همه خنديديم گفت: ميلاد: خوب خداروشکر خنديدن يادتونه... فربد دنبالش رفت بيرون... منم نشستم رو مبل... نگاهي به زندگيِ لادن انداختم... من: لادن خان واقعا که خوب نشون داي عروسي نمي خواي يه آبي دوني بزاري جلويِ ما؟ لادن: گمجو... بيشعور... اين و گفت و رفت سمتِ آشپزخونه... فکر کنم بعد از چند سال از ته دل خنديدم... البته کنار خانوادم... چون من ساعتاي خوشي رو کنار دوستم گذروندم... ميلاد واقعا يه دوستِ خوبِ... دوست خوب؟ تهِ دلم ناراحت بودم براي اينکه شايد ديگه نشه مثل قبل من و ميلاد با هم شيوني کنيم و شاد باشيم.. اما شايدم خوشحال بودم چون قرار بود اين شادي دورِ خانوادم باشه... تو دفتر و نگاه کردم... ميلاد نبود... اووو با چه ذوقي اومدم براش تعريف کنما... البته حتما چون دير کردم فکر کرده من امروزم به اون يه هفته اضافه کردم و ديگه نميام... واسه همين رفته سر کلاس... با اين فکر تند رفتم سمت اون ساختمون... اشکال نداره زنگِ تفريح ميبينمش... بعد از اينکه کارت زدم رفتم سمتِ کلاس... بچه ها بلند شدن... اما مثل هميشه نبودن... معلوم بود وجودشون پر از استرسِ... مي دونم براي امتحانِ هفت? پيششونِ حتما... بيچاره ها انقدر خرابکاري کردن که دارن قبضِ روح ميشن... دو نفر نمر? تقريبا خوبي گرفتن.. برگه ها رو دادم اون دو نفر پخش کنن... اين يه هفته هفت? خيلي خوبي برام بود... دلم نمي خواست امروز هم براي خودم ضد حال باشم هم بچه ها... براي همين بعد از چند دقيقه که هر کي داشت راجع به نمرش حرف ميزد گفتم... من: دو روز ديگه با من کلاس داريد... يه امتحان ديگه ازتون مي گيرم... همه خنده اومد رو لباشون... من: اما... اما همش دو تا سوال بهتون مي دم... سوالايي که انقدر توشون نکته داره که اگه دقت نکنيد بدتر از اين ميشه... فکر کنم عمق حرفم و درک نکردن چون همه راضي و خوشحال بنظر ميرسيدن... بلاخره زنگ خورد و زدم بيرون... کلاس ميلاد دخترا داشتن شيطوني مي کردن... امروز چه سرعت عملي پيدا کرده... حالا يه روز که من دنبالشم فراري شده... رفتم دفتر اما ميلاد نبود... وقتي فهميدم کلا امروز نيومده کمي نگرانش شدم... از مدرسه زدم بيرون و همينجور که قدم ميزدم شمارش و گرفتم... اول جواب نميداد... بعدم ريجکت کرد... اين چش بود؟؟ تو همن فکرا بودم که يهو يکي دستم و گرفت... ترسيدم... مي خواستم برگردم با گوشيم بکوبم تو کلش که ديدم ميلادِ... من: چته ديوونه ترسيدم..؟ به زمين اشاره کرد... ميلاد: نکنه مي خواي يه روز ديگتم با شرطاي من بگذروني.؟ نگاهي به زيرِ پام انداختم... وااي همون چاله خدا به دادم رسيد.. اما تهِ دلم همچينم بدم نميومد که يه روز ديگه با شرطاش بگذره... از فکر اومدم بيرون و گفتم: تو چرا نيومدي زنگِ اول؟ ميلاد: اداره بودم.... دوباره گله مند نگاش کردم و گفتم: من: ببينم مگه ما دوستِ هم نبوديم؟ اونم با نگاهِ گله مندش جوابم و داد و گفت: ميلاد: نمي دونم من بايد از تو بپرسم... من: يه هفتست يه زنگ نزدي حالِ دوستيت و بپرسي... ميلاد: چون روزي که داشتم ميبردمت بهت گفتم اگه همه چي اکي شد خودت سرت خلوت شد به من زنگ بزن هااا؟ من: جدا؟ يادم نبود... ميلاد: يادتم نبود نمي خواستي يه حالي از ما بگيري؟ مثلا باني خير بودما... بازم معرفت داداشت زنگ زد کلي مرد و مردونگي کرد. خجالتزده سرم و انداختم پايين... من: ببخشيد دوستي جو و خوشحاليِ زياد پاچه گيرم شده بود... ميلاد : به يه شرطي؟ من: چه شرطي؟ ميلاد: بابا پوسيدم تو خونه باز تو بودي يکم بهت مي خنديدم.. با حرص نگاش کردم... من: مگه من دلقکم؟ ميلاد: گوش کن حالا شرطم اينه که بابا چي ميشه من و خونه داداشت دعوت کني ما يه بار ديگه از دستپخت شما بخوريم راهي بيمارستان شيم؟ من: اها... که اينطور... اتفاقا فربدم گفت که دعوتش کنيم... کمي جلوتر ازش راه افتادم... بعد برگشتم سمتش... من: آقاي ميلاد فرهمند آيا بنده وگيلم امشب براي شما شام درست کنم؟ با چشماش به آسمون نگاه کرد و با ناز گفت... ميلاد: باا جاز? بزرگترا... بـــلـــــــــــــــه.... از حموم اومدم بيرون و هول هول همينجوري يه لباس پوشيدم... لادن رفته بود دنبالِ پارميدا مهد.. .منم که همينجوري زيرِ غذار روشن گذاشتم...به غذا سر زدم بنظرم کمي ادويش کم بود... تو کابينتا دنبال ادويه بودم که ديدم به به همه چي ظاهرش قشنگِ اما داخلش ماشاالله بازارِ شامِ... اين لادن خانمم شلخته ايِ واسه خودش ... بايد خواهر شوهر بشم اين چند روز حسابي... رفتم سمتِ يخچال و يه دور ديگه در يخچال و باز کردم و ژله هارو نگاه کردم... آخ جووون بلاخره گفت... توت فرنگيارو برداشتم... دست داداشم درد نکنه فکرشم نمي کردم تو اين فصل توت فرنگي پيدا شه... نشستم پشت ميز تا توت فرنگيارو خورد کنم.. ژله توت فرنگي درست کرده بودم... نصفش و با کمي توت فرنگي اول ريختم... وقتي که توت فرنگيارو به خودش گرفت و ژله بست بقيه مايم و که يه جاي گرم گذاشته بودم بهش اضافه کردم... الانم دارم واسه تزئينِ روش اينارو خورد مي کردم... نمي دونم چرا اين همه استرس داشتم.. خوبه قبلا هم براي ميلاد آشپزي کرده بودم... اصلا يه حس و حالِ ديگه بود... دوست داشتم همه چي تک باشه... با اينکه لادن گفت بزار آشپزي کنم مي گم کار تو بوده نشد قبول کنم... انگار بايدهموني ميشد که به ميلاد قولش و داده بودم... وااي چقدر خوشحالم دوستيم داره مياد... بلاخره بازم با هم غذا مي خوريم... کلا جايي که ميلاد باشه خوش مي گذره... بنظرم قدمِ ميلاد خيلي خوبه... شايدم اين عقيده من باشه... اما از وقتي اومده تو زندگيم... همه چي تغيير کرده.... تونسته دلم و شاد کنه از ته دل من و بخندونه.. از همه مهمتر يه جورايي ترسي که تو دلم بود و از بين برد و من و اورد سمتِ خونوادم... دليلِ الان اومدنش با اينکه با شرط بود اما مي دونم مي خواد يکاري کنه من برگردم پيشِ خانوادم... کاري که فربد نتونست تو اين يه هفته بکنه... اما تقصيرِ فربد نيست... من مي ترسم.... مي ترسم که نه مامان و بابا نه خودم توانِ مقابله با هم و نداشته باشيم. فربد اومد تو آشپزخونه و زد پشتم که باعث شد از فکر بيام بيرون ... فربد: چي باعث شده خواهريِ گلم تو فکر باشه؟ من: هيچي داداشي دارم اينارو خورد مي کنم... يدونه از توت فرنگيا برداشت... فربد: چند وقته ميلاد و مي شناسي؟ من: چند ماهي ميشه از وقتي از قم برگشتم... فربد : پسرِ خوبيه... من: آره... فربد: يه چي بپرسم ناراحت نميشي؟ من: نه بپرس داداشي... فربد: رابطه اي بينتون هست؟ سرم و انداختم پاينن و مشغول شدم... من: نه... فربد: يعني هيچ حسي هم تو دل خودت بهش نداري؟ از پشت ميز بلند شدم و ژله و از تو يخچال در آوردم... بلند شد و گفت: فربد : ميلاد پسرِ خوبيه... اما حواست باشه... به احساسِ تو دلت... ببين آيا اونم همچين حسي داره؟ بد دلِ کوچولوت و براي يه بار ديگه در گير کن... اين و گفت و از آشپزخونه رفت بيرون... فربد چي مي گفت؟ دلم؟ عشق؟ ميلاد؟ خنديدم... نه بابا اون فقط يه دوستِ... اما يکي مي گفت خر خودتي... شايد دلم مي خواست اين و بگه... ژله و گذاشتم تو يخچال... نزاشتم حرفاي فربد باعث ترديدم شه... فربد اشتباه متوجه شده... رفتم تو اتاق که اماده شم... من: لادن چيزي کم نيست؟ لادن: نه عزيزم... ماشاالله زيادم هست... دوباره نگاهي با لذت به ميز انداخت... لادن: اين ميز اشتهارو تحريک مي کنه دستت درد نکنه... ماشاالله اين چند سال کدبانويي شدي براي خودت. اعتماد به نفسي که لادن بهم داد کار خودش و کرد و من با خيالِ راحت همه رو دعوت کردم سر ميز... فربد تا ميز و ديد گفت: فربد: به به... به به... اين نمي تونه کار لادن خانم باشه... يگانه هم که تا من يادمِ ازينکارا بلد نبود... با سر اين ادا رو دراورد که يعني داره مي گرده ببينه ديگه کي تو اين خونه هست... لادن با حرص فربد و صدا کرد که فربد گفت: فربد: اي واي .. تسليم... تسليم... معلومِ اين کارِ خانمِ خونمِ لادن جون.... همه خنديديم و نشستيم... ميلاد گفت: ميلاد: اما يگانه عادت داره ميز و جوري بچينه که اشتها تحريک شه... بنظرِ من اين کارِ يگانست... مگه نه؟ اين و گفت و به من چشم دوخت... من: البته لادنم کمکم کرد... ميلاد: مي دونم... اما در کل من مي فهمم چي کارِ تواِ... چي نيست... فربد يه جوري نگام کرد که خجالت کشيدم... فکر کنم ميلادم فهميد چون ديگه چيزي نگفت... هر کي مشغولِ غذا خوردنش شد... اما من حواسم به ميلاد بود.. اون گفته بود که عاشقِ آبکي خورشت که يه غذاي شماليِ هست ومن تونستم سبزيِ اين غذاي خوشمزه و پيدا کنم... شانس اوردم که همساي? لادن اينا شمالي بود... به ميلاد نگاه کردم... يه قاشق از آبش برداشت و خورد... به من نگاه کرد و چشمک زد... و با لبخوني گفت: عاااالي ... منم خنديدم و خواستم براي خودم عذا بکشم که بازم فربد غافلگيرم کرد... اندفعه اونم خنديد و سري تکون داد و سرش و انداخت پايين... اي بابا اينم که خوشش اومده مارو بي آبرو کنه کلا.ديگه تا آخر غذا سرم و بلند نکردم... يه کمک لادن و ميلاد و فربد ميز جمع شد و به برکتِ وجودِ ماشينِ ظرفشويي همه با هم نشستيم... کمي حرف زديم از هر دري... از کنکورِ لادن و برنامه ريزيِ جديدِ ميلاد... حالا ديگه هم من با لادن کار مي کردم هم ميلاد... دو استادِ سختگير چه شود... حرف دهنِ ميلاد اين بود که اموزش و پرورش بهمون نميرسه و تصميم داره در کنار کار تو مدرسه يه آموزشگاه بزنه... فربدم خيلي خودسر برگشت گفت صبر کن تا يگانه هم باهات شريک شه... پسر? ديوونه من پول اجار? يه خونه قدِ يه حمومم به زور جور کردم تو اين گروني... اما ديگه چيزي نگفتم.. ميلادم که از خدا خواسته قبول کرد... من هميشه عادت دارم بعد از ناهار زود چايي بخورم... اونم يه چايي پررنگ... امروزم خيلي تحمل کرده بودم... بلند شدم و رفتم که چايي بريزم... شنيدم که ميلاد بحث خانوادم و انداخت وسط... ميلاد: من قصدم دخالت نيست هر جور که خودتون مي دونيد و تصميم با خودتونِ اما فکر مي کنم چون شما يکم احساساتتون درگيرِ نمي تونيد خوب و درست تصميم بگيريد ... کسي حرفي نميزد دوباره ميلاد بود که گفت... ميلاد: اگه اجازه بديد من اين کار سخت و به عهده بگيرم... شايد اينجوري بهتر باشه... فربد: يعني چي؟ ميلاد: يعني پدر و مادرتون ندونن يگانه اينجا بوده... حالا بعد ها اگه خدا خواست گوشِ شيطون کر... همه چي که درست شد مي تونيد بگيد... فربد: يعني مي گي تو يگانه و ببري خونمون..؟ ميلاد: آره... چون فکر مي کنم براتون سختِ ... اگه آسون بود تو اين يه هفته اين کار و مي کرديد... با سينيِ چاي رفتم سمتِ ميلاد... فربد: راستش تو که غريبه نيستي... آره مي ترسم.. از مادرم... بابا محکمِ... اما مامان مي ترسم از ناباوري سکته کنه... ميلاد نگاهي به من انداخت و تشکر کرد... ميلاد: در هر صورت سعي مي کنيم جوري بريم که از قبل آمادگيش و داشته باشن...