یگانه قسمت7
احساس می کردم خسته ام... تنها... خسته تر از همیشه... تنهاتر از تنها... بلاخره رسید... روزی که بیشتر از هر چیزی ازش میترسیدم.. روزی که همیشه ازش فرار کردم... روزِ گفتن حرف زدن... توضیح دادن... اینکه چی شد؟ چرا؟ چجوری؟ اما من هیچ حرفی نداشتم... از بی حرفی می خواستم حرف بزنم از سکوت خسته شده بودم... می خوام بگم... خالی شم... حالا که میلاد هست ومی خواد؟ چرا نگم؟ برای توضیح ... نه توجیهی بود و نه منطقی... فقط میشد تعریف کرد از فکرایی که نه سری داشت نه تهی... همه چی رو هوا بود... مثل تصمیمای بچه گانم... صدای کشیده شدنِ پایه های میز رو سرامیک من و از فکر آورد بیرون... گوشخراش بود... نا خوشایند... مثل زندگی من... میلاد با صدای آرومی گفت: میلاد: یگانه من منتظرم... همونجا نشستم... تکیم و دادم به اپن... یه تصویرِ مبهم ازم رو سرامیکاری رو به روم مشخص بود... یه سایۀ سیاه... به سیاهیِ گذشتۀ تلخم... که بدجوری سایه انداخته بود رو آینده... « من، یه انسان از جنسِ لطیف... با روحیۀ متفاوت... خیلی لطیف تر و شکننده تر از اونچه به فکر ادما خطور کنه... اما زیادی ساده... زیادی کم عقل ... همین ساده بودنم کار دستم داد... البته حماقتِ بی حدمم بهش اضافه کن... با چند تا لبخند از جنس تظاهر.... با چند تا حرف از جنسِ هوس... عاشق شدم... عاشقِ کسی که جون میداد برای پول... کسی که هرزه گری کارِ قلبش بود... قلبِ سنگیش... تکیه کردم به حرفایی که پایش یه نگاه برنامه ریزی شده بود... اعتماد کردم به نگاهی که هیچ وقت نمیشد توش رنگی به ابیِ صداقت پیدا کرد... سرم و تکیه دادم به سنگای اپن... چقدر سرد بود... فکر کنم دل خانوادمم همینقدر ازم سرد شده باشه... - بخوام برات بگم خیلیِ تمومی نداره... نمی دونم چرا دارم حرف میزنم اما... شاید با یه دوست گفتگو کردن شروعِ خوبی باشه... اولین بارِ که مغضم و قلبم از هجومِ کلمات پر شدن... کلماتی که صداشم دیدنیِ... من چهار دیواری ای که بابا ساخته بود و خراب کردم... یه پایش و برداشتم... می دونم بد کردم در حقشون... می دونم سقفِ خونه بدونِ اون پایه دیگه چیزی ازش نمونده... همۀ اینارو می دونستم و می دونم... اما یه عادتِ ساده کارم و ساخت... نابودم کرد... یه روز صبح... خیلی راحت پشت کردم به خونم... به خونوادم... به دنیای رنگی ای که داشتم.. چون فکر می کردم فقط خودمم که می فهمم... فکر دارم... فکر می کردم مامان نمی تونه درک کنه... احساسم دیوونه شده بود... منطقم از کار افتاده بود... قلبم یا شایدم خودم بودم که اصرار داشتم هیچ کس مثل من عاشق نیست و فقط منم که می فهمم... من 8 سالِ از تنها جایی که میشد توش آرامش و درک کرد دورم... هشت سالی که شش سالش... با اون سر شد... » خیلی حرف زدم... از من بعیدِ... اما دیگه پر شدم... قلبم پر شده از کلماتِ تو خالی... دستی به صورتم کشیدم... اشک و اه... حتی اینا هم با غیرت بودن... با غیرت تر از نیما... چون هیچوقت تنهام نزاشتن... هشت سالِ که همدمِ تنهاییام احساسی از شونۀ خداست.. خیلی وقت بود که نشسته بودیم... بلاخره بلند شد... از کنارم رد شد و رفت تو اتاقش... در و محکم بست... بسته شدنِ در جوری بود که انگار یکی محکم زده تو گوشم... شونه ای بالا انداختم... خودش خواست که بدونه... گاهی اوقات ... گاهی حرفارو نمیشه گفت... باید حسشون کرد... باید لمسشون کرد.. گاهی بعضی چیزا رو باید خورد.. باید دفن کرد... اینجا دیگه جای من نبود... رفتم سمتِ اتاقم... لباسام و تند تند پوشیدم... حالا که خالی شدم... پشیمونم.. کاش حرف نمیزدم... حتما پیشِ خودش میگه... من هرزه ترم... هرزه تر از قلبِ نیما... صدای باز شدنِ در اتاقش اومد... کیفم و انداختم رو دوشم و از اتاق زدم بیرون... میلاد: کجا؟ عادی... انگار نه انگار الان داشتم حرف میزدم ... اونم از تلخ ترین قسمتِ زندگیم... لبخند زدم و گفتم: من: ممنون ... پذیراییِ خوبی بود... فردا مدرسه میبینمتون... خداحافظ... با دستش محکم بازوم و گرفت... میلاد: چرا اومدی اینجا؟ چرا با من اومدی؟ با دستم دستش و جدا کردم... روم و ازش گرفتم... من: باور کن سردی و ترس... نا امنی که تو پارک بود و به سوالِ الانت ترجیح میدادم... برای همین بود که نمی خواستم بیام... میلاد: تو شش سال با اون بودی؟ شش سالِ تموم؟ می دونم داشت به چی فکر می کرد... دماغم و کشیدم بالا... من: /اره بودم... نه اونجور که تو فکر می کنی... در و باز کردم... اما کولم و گرفت و کشید دوباره در بسته شده... میلاد: ااااه... انقدر سازِ رفتن نزن... درست حرف بزن... من: فکر نمی کنم مهم باشه... تو قسم دادی به دوستیمون... دوستی برای من مقدسِ... هر چند خاطرۀ خوشی ازش ندارم اما دلم نیومد حرف نزنم... فکر کنم تا اونجا که لازم بود گفتم... شاید کمی بیشتر از لازم... میلاد: باورم نمیشه... تو با یه نفر... شش سال... صیغش بودی؟ پوزخند زدم به فکرایی که بعد از این جواب تو ذهنش میومد... من: نه ... هولم داد سمتِ دیوار... میلاد: نمی دونم چرا دلم نمی خواد فکر بد کنم... دلم می خواد هنوزم تو ذهنم مقدس باشی... کف دستش و گذاشت کنار سرم رو دیوار... حالا من گیر کرده بودم... بینِ اون و دیوار... چشمامم تو چشماش... چشمای پر از غمش به لحنِ تلخ و گزندش نمیومد... نمی دونم چرا اما دلم نمی خواست اذیتش کنم... اصلا قصدمم این نبود... آخه چرا باید اذیت شه؟ از سرگذشتِ یه دوست و یه همکار... شاید اونم مثل من تعهد به دوستی براش ارزش بالایی داشت... من: اون یه همخونه بود... یه همخونۀ ساده... دستش و برداشت... روش و ازم گرفت و چنگی به موهاش زد و نفسش و سخت داد بیرون... میلاد: برو تو اتاق یگانه... بازم حرف هست... من برای تو شاید یه دوستم. اما تو برای من... برو تو اتاق دیگه هم حرفی نزن... این و گفت و رفت تو اتاقش... نه امکان نداره ... باورم نمیشه... غیر ممکنِ - چرا باید غیرِ ممکن باشه؟ این زندگیِ من بود و تموم... لطفا انقدر جلوی من رژه نرو... - ببین میلاد من نمی تونم درکت کنم... نمی فهممت... نمی فهمم چی باعث میشه زندگیِ من اولا که انقدر برات پررنگ و تا این حد مهم جلوه کنه و بعد اینکه اینقدرم غیر قابل باور باشه... نشست رو مبل ... تقریبا یه جورایی خودش و پرت کرد... میلاد: چه تصمیمی برای زندگیت گرفتی می تونم بپرسم؟ -خوب... خوب... -جوابی نداری نه؟ حدسم درست بود.. تو هنوزم بچه ای بچه تر از اون دوران... فکر کردی تا کی می تونی تو هتل بمونی؟ یه سال دو سال؟ بلاخره ه روز می گن این دختر بی کسِ.. یه روز این مدیر و این کارکنان شک می کنن به موقعیتت... خونه بگیری ../؟ بنظرت امنیت هست... تو شهری که هشت سالِ پیش یه گرگِ بره نما به بادت داد الان امنیت هست برای تو؟ که تنها بمونی؟ -الان همه چی فرق کرده... من بزرگتر شدم بهتر می تونم از خودم دفاع کنم... -یعنی تصمیم نداری برگردی پیشِ خانوادت ؟ یعنی اینجوری راحت تری... ؟ می دونستی تا اون خانواده نباشه توام نمی تونی هیچ خانواده ای داشته باشی؟ نگاش کردم.... من همه رو می دونستم اما چرا نمی فهمید..؟ صریح و محکم گفتم: -آره... *پوزخندی زد... -چه قاطعانه... زد رو کناره های مبل... -باشه نرو... اما یه چیز.. امیدوارم چهار سال دیگه وقتی پرسیدم زندگیت خوبه... همینقدر قاطعانه بگی آره... -ببین تو از زندگی من خبر نداری. پس انقدر راجع بهش قضاوت نکن لطفا.. من دیگه بینِ خانوادم جایی ندارم... تا 4 سال دیگه کی مرده کی زنده... تا اون موقع شک دارم تو دیگه دوستم باشی با این اوصاف... -ببین الان یه قاتل یه جانی پدر و مادر داره... بری جلوی در زندادن زیاد میبینی پدر و مادرایی که همچین بچه هایی دارن و هنوزم براشون جون میدن... بنظرم تو با تمومِ بدی ای که در حقِ خودت و اونا کردی با همۀ زجری که اینهمه سال متحمل شدن و می تونم درکشون کنم اگه برگردی یادشون میره... یادشون میره چقدر غصه خوردن... چون تو پاک برگشتی... نه خدایی نکرده بچه تو بغلت داری که خجالت زده باشی... نه.. ببخشید راحت حرف میزنم اما نه خودت و به باد دادی... تو جام جابه جا شدم... ای بابا الان همه چیرم می خواد باز کنه حتما... - اگه ببینن دخترشون تنها رو پای خودش ایستاده سرشون و بالا می گیرن... می گن اینم دخترمون... مگه اینکه... -مگه اینکه چی؟ -مگه اینکه کاری کرده باشی... یا ننگی باشه که من ازش بیخبرم... -هر چی که بود خلاصه برات گفتم... تکیش و گرفت و اومد جلوتر... -خوب ، دیگه چی باعث میشه انقدر مایوس باشی و فکرِ رفتن نکنی؟ -ببین من پدری دارم که با ابرو زندگی کرده.... هر چی باعث ابروش شه در عرضِ چندثانیه نابود میشه... حالا من یه لکه ام... اگه رو پیراهنِ سفیدت یه لکۀ سیاه باشه برش نمیداری؟ سعی نداری نابودش کنی؟ من یه مادر دارم... که دلش شیشه ای بود..... حالا من اون و شکستم... می دونم چقدر از بابام حرف خورده و چقدر تو این سالا سرکوفت داشته... داداشم... وااای تروخدا من تا امروز زندگی کردم... هر طور که بوده و در بدترین شرایط از امروز به بعدم همینه... زندگی می کنم... دلم نمی خواد برگردم... برگردم ببینم بابا چجوری می خواد این لکه و پاک کنه... با کنترل زندانی کردن...؟ سرکوفتاو حرفایی که از خنجر دردناک ترِ... چون اینجوری نابود میشم نابودتر از اینی که هستم قبل از اینکه اونا نابودم کنن... -وااای یگانه من نه می تونم بفهممت نه می تونم درک کنم... تو چرا انقدر بی فکری...؟ بلند شدم و رفتم سمتِ اتاق... -منم نمی تونم درک کنم اصرارِ بی حدِ تورو ... من اگه برگردم چی به تو میرسه.. .؟ کاش باهات حرف نمیزدم اونوقت توام یه دوست بودی یه دوستِ ساده... نه سمبولی از نصیحت... -حالا کجا... ؟ میرم هتل... جایی که بودم... مطمئن باش من تو این شهر نمی مونم.. چند سال که کار کنم بر می گردم قم... کلید و تو در چرخوند.. فکر کنم در قفل بود بازش کرد... خودش فهمید مرغِ من کلا پا نداره... نگاهی گزرا به من انداخت... -میرم استراحت کنم سر و صدا کنی از تراس آویزونت می کنم! پشت چشمی نازک کردم و رفتم سمتِ در که برم... چرا در باز نمیشد... با صدای بلند گفتم: این در که قفلِ... -می دونم سر و صدا نکن... گفتم که دیشب کم خوابیدم خوابم میاد... زیر لب زمزمه وار گفتم: کاش همون دیشب میترکیدی پسرۀ پررو... از اولم همینقدر حس مالکیت داشت... اخه بگو تو چرا انقدر سنگِ من و به سینه میزنی...؟ -من اگه وکیل وصی خواستم حتما خبرت می کنم .... بیا این در و باز کن... با پا زدم به در... -در خوب مثل همینکه سعی داری بشکونیش کمتر از دو تومن نیست... مطمئن باش تا خسارت ندی نمیزارم از خونه بری بیرون... -میخوام برم بیا در و باز کن... -برو دختر برو یه فکر ی برای ناهار کن من بیدار شم گشنم میشه... کثافت مثلِ دیوِ تو قصه ها میمونه... کاش شیشۀ عمر داشت اونوقت الان خودم می زدم ناکارش می کردم... -هیفِ که از دست حسین خسته شدم وگرنه خدا می دونه به زورم شده ازینجا میرفتم... بالاخره من حالِ تورو هم می گیرم آقا... البته از دستِ حسین خسته نشدم.. اون برای من همراه و دوستی خوبیه... اما فقط یه دوست... از اولم نمی تونستم بیشتر از یه دوستِ ساده روش حساب کنم... والا حسین چیزی کم نداره و مطمئنا هر کی باهاش ازدواج کنه خوشبخت میشه... بازم ویبرۀ گوشیم بلند شد... به صفحه نگاه کردم..پسرِ خوبیِ فقط زیادی سیریشِ...!!! برگشتم تو اتاق و خودم و پرت کردم رو تخت... خدایا ببخش من و ولی دیگه اعصاب برام نمونده... کم نگفته باشم از دیشب شاید این پنجاه هزارمین بارِ که زنگ میزنه... دلم نمی خواد جواب بدم و میلاد یه وقت خدایی نکرده فکر بد کنه مخصوصا حالا که صد در صد مطمئنم حتی اگه نخوادم یکم فکرای بد از من تو کلش میاد... برای همین به حسین اس دادم که خونۀ یکی از دوستا هستم.. نمیشه صحبت کنم و ممکنِ امروزم نیام... باز بیخیال نمیشه ... دوباره یاد میلاد افتادم... اه نکنه بخواد من و زندانی کنه؟ نه بابا اونم مثل من کار و زندگی داره ... بعدم چه غلطا... میلاد کلا از اول اخلاقش همین بود که هر چی می گه همون بشه... اما این زور گفتناش یه جورایی به دل میشینه.. بد ذات نیست... شیطنتش از رو بد جنسی نیست و این ادم و جذب می کنه ... در اتاق و قفل کردم و دراز کشیدم... هه چه پررو من ناهار درست کنم؟ به ساعت نگاه کردم... از الان گشنم بود... اما به من چه مثلا من مهمونشم باید برام از بیرون غذا بیاره یا خودش دست به ملاقه شه... غلتی خوردم و سعی کردم بخوام... زیادی حرف زده بودم و انرژی صرف کرده بودم... اما به هر زوری بود خوابیدم.. *** با صدای تق و توقی که میومد بیدار شدم... ای ول ... دمِ خودم گرم... من بردم... آقا داره آشپزی می کنه... خوشحال شالم و سر کردم و رفتم بیرون چقدرم گشنم بود می تونستم یه گاو و درسته بخورم... پشت میز نشسته بود و داشت املت می خورد... اشکال نداره از هیچی که بهتره... من: ممنون منم خیلی گرسنه ام.. نگاهی بهم انداخت و به خوردنش ادامه داد... سر میز جز پیش دستیش چیزی نبود... سر گازم نگاه کردم... اما اونجا هم هیچی... پس یعنی من هیچی ندارم بخورم...؟ بهتره برم تو اتاقش کلید و وردارم تا این مشغولِ خوردنِ جیم بزنم... تند رفتم تو اتاقش و شروع کردم به گشتن... تو جیب کتش... تو کشوها... رو پاتختی... نا امید رفتم زیر بالشتم یه نگاه بندازم... -دنبال این می گردی... خیلی ترسیدم... انگار که پلیس یه نفرو در حال دزدی گرفته باشه... با هول برگشتم... اما درست پشت سرم بود انقدر نزدیک بود که افتادم رو تخت... کمی خم شد و اومد پایینتر.... سرم بالا بود و نگاش می کردم.... من: نه... نه راستش داشتم می گشتم... اما یهو به خودم اومدم... من خرسِ گنده چرا باید ازین بترسم؟ اصلا چرا باید به حرفش گوش کنم و بمونم تو خونش؟ میلاد: دختر خوب تو مگه زندانیِ منی که اینجوری اومدی دنبال کلید؟ من: بله فعلا که هستم... اصلا دوست ندارم کسی برای زندگیم تصمیم بگیره... دوباره صاف ایستاد... میلاد: فکر نمی کردم تا این حد فراری باشی از دستم.. باشه تصمیم نمی گیرم... . دوری تو اتاق زد... میلاد: اونم منی که سعی دارم کمکت کنم... من: من احتیاج به کمک کسی ندارم... میلاد:آره نداری... می دونی کی فهمیدم ؟ همین دیشب تو کوچه.. گیرِ یه مشت گرگ افتاده بودی... گرگایی که من نبودم باور کن تنها چیزی که ازت میموند یه جسم بود... نه ابرویی نه حیثیتی... گرگایی که پاره پاره می کردن آبروت رو... برگشت سمتم... میلاد: اینارو نمی گم که فکر کنی میزنمش تو سرت و بی صفتم... می گم بلکه به خودت بیای و به زندگیت نگاه کنی... من و تو خیلی فاصلۀ سنی نداریم اما راستش نمی دونم چرا احساسم می گه دارم یه دخترِ تازه به بلوغ رسید و ارشاد می کنم که دست برداره... از لجبازی.... من: تا وقتی هستن... آدمایی شبیهِ من و تو با غریضه ای که خیلی شبیه به صفتِ حیووناست بایدم ترسید... نبایدم امنیت باشه با همچین آدمایی.. من بچه نیستم میلاد من فقط سعی دارم سایۀ سیاهم رو زندگیِ کسی نباشه.... نگام کرد... میلاد: سایه ای که تو ساختی تا وقتی برای همه سیاهِ که فراری باشی... از خودت از حقیقت از خانوادت... نشت رو زمین و کنار پام... ببین بگانه کاری کن هـــرکـــــــی از پدر و مادرت سراغت رو گرفت سرشون و بالاکنن بگن برگشته... داشته درس می خونده حالا برگشته ... دختر وجدانت کجا رفته.... اونا برای تو برای دوباره داشتنت دروغ به این بزرگی گفتن.... یعنی هنوزم منتظرتن و می خوانت... کاری نکن بگم یه دوست یا شایدم یه همکار داشتم که بی وجود بود... حتی بی وجود تر از اون نامردی که از خانوادش دورش کرد... می دونی چرا؟ چون تا الان تو می گفتی اون نزاشت... اما دوسالِ که اونی وجود نداره... دو سالِ که تویی و خودت... حالا دیگه می تونی و بر نمی گردی... تا حالا شده حتی تو ذهنت برای خودت یه توجیه و یه منطقی داشته باشی ؟ برای این برنگشتنت؟ همش دنبال اینم که تو جیهت کنم و چشمات و باز کنم برای زندگیِ اطرافت... اومد نزدیکتر... -اما تو خودت جوابِ این ندونم کاریات و میدی... خودت چشمات بازِ... داری میبینی و درک می کنی اطرافت چه خبره... اما نمی دونم چرا.... نمی دونم چرا نمی خوای قبول کنی که دووم نمی یاری تو روزگاری که سگ صاحابش و نمی شناسه... با غیض برگشت سمتم... -اینم کلید... اما اگه ازین در رفتی بیرون... فقط چند تا چیز یادت بمونه... میلاد: من اون دوستی نیستم که 12 شب جلوی در هتل منتظرت ایستاده بود.... من دوستتم اما انتظارت و نمی کشم..همراهیت نمی کنم و شریکت نمیشم تو این خیانتِ بزرگی که داری به خودت و آیندۀ نا معلومت می کنی... فکر کن اون دوست بود و من دشمن... اما یگانه باور کن الان جز این حرفایی که مثل یه سیلی میمونه حتی تو صورت خودم چیزی ندارم که بهت بگم... اگه ازین در رفتی بیرون یعنی می خوای مادری نباشه تا راهنماییت کنه... یعنی می خوای پدری نباشه تا از ترس آبرو همه جوره هوات و داشته باشه... اگه ازین در رفتی بیرون... یعنی تموم... همه چی تموم... حتی دوستیمون یگانه... نمی دونم چرا این و گفتم... اما می دونم دوستی خیلی با ارزشِ... دوستی مقدسِ... همین ارزشِ معنویش باعث شده مسئولیت داشته باشم... که بیخیال ازت نگذرم و بگم بیخیال بزار هر غلطی می خواد بکنه... یگانه ازین در رفتی بیرون... یعنی دیگه هیچوقت لیاقتِ داشتنِ یه خانواده و نداری...یعنی نمی خوای من کمکت کنم... نشست رو تخت و به دستاش تکیه داد.. -در و که باز کردی کلیدارو بزار رو جا کلیدی... خوش اومدی... اگه یه وقت زد به سرت یه بار دیگه شب راحت سرت و رو بالشت بزاری که تا صبح پدرت چند بار از صداهای جور واجور از خواب بپره و ببینه دخترش سالمِ که مادرت چند بار بهت سر بزنه ببینه پتو رو سرتِ ... بگو از لباسای خواهرم بهت بدم... در اونصورت خیلی خوش اومدی... بلند شدم و رفتم سمتِ اتاقم... نمي دونم چرا وجودم خاليِ... يعني خالي بود... تا امروز... تا حالا هيچ کس يادم نياورده بود انقدر بدبختم... اما الان کمي پر شده از حرفاي ميلاد.... از آيندهاي که مي گفت... حتي حسين... راستي اون که من و دوست داره... اون چرا؟ خوب معلومه .. چون اونم مي دونه ديگه راهي براي من نيست... چند تا دکم? شل و ولِ مانتوم و بستم... اما اگه جايي نيست .. چرا گفتن يگانه رفته درس بخونه؟ خوب معلومِ چون آبروشون نره... تو آينه به خودم نگاه کردم... برعکسِ هم? دخترا و زنا تو هيچ وقت نتونستي خوب توجيه کني... کولم و گذاشتم رو دوشم و يه دور ديگه به خودم نگاه انداختم... من خوش اومدي و به خيلي خوش اومدي ترجيح ميدم... اما چشام يه چيز ديگه مي گفت... ميلاد چي گفت؟ پدري که بيدار شه از هر صداي کوچيکي براي امنيت دخترش... از آينه دور تر شدم... مادري که نگرانِ دخترش سردش نشه... تنم يه جوري شد... انگار همين ديروز بود... مامان هميشه نگرانِ بدخوابيِ من بود... که پتو از روم بره کنار... مامان... تو که همه چي و مي دونستي... چي شد که اون شبا کمتر به من سر ميزدي؟ از اتاق زدم بيرون و در و باز کردم... ميلاد آرنجش رو زانوش بود و سرش و تو دستاش گرفته بود... زدم بيرون... نمي دونم چرا هم غم داشتم هم يه انرژي... انرژي اي که مضاعف شده بود انگار... مغازه هارو نگاه مي کردم تا بلاخره رسيدم... -سلام آقا دو تا قارچ و گوشت برام بزن... پول و گذاشتم رو ميز... -تا ده دقيقه ديگه ميام مي گيرم... پسر که از شاديِ من خنده مهمونِ لباش شده بود... گفت: سالاد و نوشابه...؟ -اگه زيتون پرورده بود برام بزار... الان ميام... جوابِ خندش و دادم و اومدم بيرون... آدمِ پاک چشمش نشون ميده... خدا نگهش داره براي زنش... من تهران و مخصوصا اين محله و خيلي خوب نميشناختم... اما راسته مي گن خدا بخواد همچين جور ميشه که نگو... اينم از شيريني فروشي... يه کيلو شريني خريدم و زدم بيرون... بعد از گرفتنِ پيتزاها سرخوش راه افتادم سمتِ خونه... اوه چه روزي ... خيلي نمونده تا من برگردم پيشِ خانوادم... مامان دارم ميام تا اشکام براي يه بارم شده نريزه رو زمين... بلکه پايانشون شونه هاي تو باشه... بابا دارم ميام... براي اينکه قدرتِ دستت بشه مهمونِ صورتم... مي دونم لياقتم بدتر ازيناست اما خوب اينم مي دونم که ممکني حتي اين گرمارم ازم دريغ کني... صداي گوشيم ميومد... حسين بود جواب دادم... حسين: الو يگانه کجايي؟ من: سلام ... خوبي ؟ حسين: مرسي چي شدي؟ من: حسين من دارم يه جورايي بر مي گردم به زندگي... دارم مي رم خونمون... حسين: جدا؟ خوشحالم يگانه تبريک مي گم پس همون انقدر شادي... من: مرررسي دوستم... ببين برگرد قم ممکنِ نتونم ببينمت... بابا برو سرِ کارت همه ساختمونا و زمينا لنگِ تو شدن تا بري نقشه هاشون و بريزي حسين: يگانه ... من: ببين حسين... اينبار مي خوام يه حرفي بهت بزنم بدون خيلي جدي تر و منطقي تر از هر دفعست... تو پسرِ خوب و دوستِ خوبي بودي و من مطمئنم که دختر خوب از جنس تو برات زيادِ... نمي دونم چي تو صداي شادم پيدا کرد که گفت: -تو دختر خوبي بودي... اما مثل اينکه بايد تسليم شم... -خيلي خودت و اذيت نکن... جنسِ دوست داشتنا با هم فرق داره... نمي دونم چرا فکر مي کنم جنسِ دوست داشتنِ توام همين حسيِ که من دارم... اما تو داري بهش بال و پر ميدي و اين داره اذيتت مي کنه... -به حرفت فکر مي کنم... -اميداوارم بعدا زنگ بزني و بگي حق با من بوده... مثل هميشه... -خنديد... همين کاراست ديگه... دوباره داشت ميزد جاده خاکي... من: خوب ديگه کم کم برو خواهرتم گناه داره همش تنهاست... مراقب خودت باش... فعلا خدافظ... واااي چقدر خوشحال بشه گه من و ببينه... يه دور ديگه به خونه نگاه کردم و کليد و آماده کردم... رفتم تو... رو مبل نشسته بود و غرق فکر کردن بود... وقتي من و ديد بلند شد و با تعجب نگام کرد... من: نه خواهش مي کنم بزرگواريد بفرماييد اين چه کاريه... تعجبش بيشتر شد... با خنده گفتم چي شد نشناختين؟ يگانه؟ من ؟ نه بابا... يگانه مرد... من دو گانه ام... يعني همون يگانه ام که حالا همه چيش دو برابر شده... انرژيش.... خوشحاليش... تلاشش براي داشتنِ خانواده... کليدارو گرفتم بالا و قياف? خجالت زده به خودم گرفتم.. من: ببخشيد ديگه يادم رفت رو جا کليدي آويزونش کنم... پيتزاهارو گذاشتم رو اپن و در شيريني و باز کردم ... تند رفتم سمتش... من: مي دونم ناراحتتون کردم... اما اگه هنوزم هستي تا يکم راهنماييم کني ... اگه هنوزم دوستمي و رو حرفت هستي که خانوادم من و مي خوان دهنتون و شيرين کنيد... نگاهي به من و شيريني کرد و دوباره نشست... تکوني به جعبه دادم... من: بفرماييد... اميدوار باشيد... ميلاد: اگه جمعم ببندي از تراس اعدامت مي کنم... امتحانش مجانيِ.... يدونه شيريني پاپيوني برداشت... -خيلي پرروي يگانه... -خواهش مي کنم لطفِ شما زياد... اختدار داريد... ميلاد: اختيار ديگه؟ من:اوه همون که شما فرموديد... اين روزا به دهنم نمياد درست بحرفم... بيچاره روحِ پدرِ زبان فارسي... ميلاد: تو قبر داره بندري ميزنه... به دورم فوت کردم... من:بلا به دور... نگيد خودش موقعيت و درک مي کنه جلوي خدا؟!!! هي واي من... استغفرالله... ميلاد: بسه دختر نه به اينکه تا ديروز با يه من عسلم خوردني نبودي نه به حالا... -اي بابا همکار جون اين چه حرفيه من از اولم دختر شاد و شنگولي بودم... خودم و انداختم رو مبل... من: بي صاحاب اين روزگار حسود و بخيلِ نمي تونه ببينه... کمي اومدم جلوتر آروم گفتم... من: از من به تو نصيحت... وقتي مي خواي بخندي آروم بخند... وقتي مي خواي خداروشکر کني براي خوشبختيت آروم و تو خلوتت شکر کن... چون اگه بشنوه... بدجوري کمرِ همت مي بنده... براي قطعِ صداي خنده هات... هشت سالِ پيش يه همچين روزي من سرخوش زير بارون تو حياط چرخيدم... سرخوش خنديدم و بلند بلند خداروشکر کردم براي زندگيِ قشنگم... حواسم نبود يه گوشه چرخ و فلک چوب رفته لاي چرخش...واسه همينه که ايستاده... اتفاقا اونم اونروز بدجور به من خنديد... چون مي دونست بلاخره اون چوب در مياد... صدام بغض داشت... برگشتم عقب و آرنجم و تکيه دادم به دست? مبل... اين شد که من اينجام... بلند شد و برام يه ليوان آب آورد... ميلاد: چقدر حرف ميزني دختر... ميلاد: اين چرخ و فلک خنديد چون تو اون موقع سست و بي اراده بودي... انقدر بي اراده که رفتن به سفراي خارجي برات خوشبختي بود و دعواي پدر مادر اونم از روي خيرخواهي برات بدبختي... منم بودم مي خنديدم چون تو نتونستي درک کني... اما حالا... نمي دونم چرا فکر مي کنم چرخ و فلک بارش و گذاشته رو کولش و داره ميره... چون تو يدفعه بدجور بلند شدي و زدي تو دهنش... خوشحالم يگانه خوشحالم که خوب شناختمت.... يه حسي بهم مي گفت تو بر مي گردي براي همين کلافه نشسته بودم... نگاش کردم و لبخند زدم... من: به حرفايي که زدي معتقدي؟ اونايي که تو اتاق گفتي؟ يا همش يه حرف بود براي اينکه من ودلخوش کني؟ خودت بهشون مطمئني يا گفتي تيريِ تو تاريکي بزار بره يا مي بخشنش يا مي کوبنش... ها؟ بلند شد و رفت سمتِ اتاق... ميلاد: انقدر مطمئنم که از الان دارم ميبينم ماهِ ديگه همين موقع تو کنار خانوادتي... آماده شو بريم از الان بايد خودت و آماده کني تو که نميخواي داداشت تورو با اين لباساي پاره پورت ببينه... من: فربد؟ ميلاد: آره از اون بايد شروع کنيم... -چرا اون؟ ميلاد: چون تو حرفات فهميدم خيلي دوسش داري... اگه اون کنارت باشه راحت تر همه چي درست ميشه... من: اما بايد صبر کني من بايد حرفام و که تو دلمِ که مثل يه پازل به هم ريختس مرتب کنم... تا ببينم چي ميشه... ميلاد: وقت زيادِ پاشو آماده شو... ميلاد: راستي پيتزاهاتم بيار تو راه بخوريم... اين پيتزا خوردن داره... چون يه مو از تنِ خرس کندي انگار... خنديدم... من: خيلي بدي بهترين دوستِ دنيا... يه نگاهي به مانتوي تو تنم انداخت... ميلاد : نچ... اصلا لباست و بپوش بيا بيرون... يه چيزِ تک مي خوام.. مثل خودت... من که حواسم به دکمه هاي قشنگِ مانتو جلب شده بود سرم و بالا کردم و گفتم: من: ها؟ ميلاد: هيچي عوض کن بيا بيرون ديگه... من: اگه شما از چسبيدن به در پرو دل بکنيد چشم در ميارم ميام... از در جدا شد و رفت عقبتر منم در و بستم تا لباسم و در بيارم... از وقتي اومدم خريد تنها چيزي که خريدم يه سگ کوچولو براي برادرزاد? گلم بوده و يه ستِ روان نويس و فندک و جاي سوئيچي واسه داداشم... مانتو رو دادم به فروشنده و زديم بيرون... ميلاد: بيا بريم اين شانزليره فقط اسم در کرده... اين و گفت و جلوتر راه افتاد و منم طبق معمول عين جوجه اردک زشت دنبالش راه افتادم... پشت ويتريناي مغازه ها مي ايستاد و با دقت به وسائل نگاه مي کرد... جوري دقت و تمرکز داشت که دقيقا يادِ خودم افتادم... منم مي خوام يه مسئل? مهمِ فيزيک حل کنم همچين قيافه اي به خودم مي گيرم! ديگه کم کم داشتم نا اميد مي شدم که پشت يه ويترين زيادي طولش داد... رد نگاهش و دنبال کردم... به مانتوي مشکي که تا زير زانو ميشد ... با دوخت پرنسسي.. يه جورايي ميشد گفت خانومانه بود... جوري که اگه پدر من و با اين مانتو ميديد از تعجب شاخ درمياورد... من و اين مانتو؟ همون موقع ميلاد رفت تو مغازه و به بنده هم اشاره کرد که دنبلاش برم... پشت سرش راه افتادم و گفتم: من: ببين اگه منظورت اينه که من اون مانتو مشکيه رو بخرم بايد بگم عمرا... ميلاد: هم اون مشکيِ هم اون عسلي رنگِ هر دوش و بپوش.. اين فروشنده ها هم که فقط گوش تيز مي کنن ببينن چي مي گي در عرضِ سيم ثانيه هر دو مانتو رو دستم بود و من در حال رفتن به اتاق پرو بودم... هيف که قرارمون بود من به سليق? آقا لباس بپوشم ... آخه من اصلا عادت ندارم به مانتوي زير زانو... هم? مانتوهام تقريبا تا روي رونمِ و راسته و جذب... مانتوهاي مدرسمم که همه رو زانواِ... با هزار جور غر مانتو مشکيه رو پوشيدم. اما خودم از دينِ اون قد و هيکلم تو آينه شاخ در آورده بودم... برجستگياي تنم و بيشتر نشون ميداد و بلنديش باعث شده بود خوش قد و هيکلتر شم... با ذوق يه دوري تو اتاقِ پروِ سه در چهار زدم!!!!... اما با تقه اي که به در خود لبخند گشادم و جمع و جور کردم و در اتاق و باز کردم... من: بله؟ يه نگاهي بهم انداخت ... اونم هنگ شده بود... فکر کنم اولين بار بود مي تونست راحت تر قد و هيکل من و ببينه... منم که بي حيا اين اجازه و دادم... ميلاد: به اين ميگن سليقه... دمِ خودم پالتو... عجب مانتوييِ... با حرص نگاش کردم... من: ببخشيد اگه اين مانتو تنِ چوب شه انقدر قشنگ ميشه؟ من خوش هيکلم که مانتو خوب نشون ميده... يه تاي ابروش و انداخت بالا و گفت: ميلاد: خواهش مي کنم بزرگواريد اين که درش شکي نيست... خنديدم و در اتاق پرو بستم... با توجه به سليق? قشنگِ ميلاد اصلا دلم نميومد مانتو عسليِ رو بپوشم اما باز پوشيدم که از سايزش مطمئن شم... اينم عالي بود و خيلي بهم ميومد... ديگه در وباز نکردم تا ميلادم ببينه... دليلي نداشت اون تاييد کنه من چي مي پوشم... مانتوها رو خريديم و زديم بيرون هرچند که ميلاد مثلا اخم کرده بود چرا صداش نکردم... کم کم راه اومد و شروع کرد به نظر دادن... ميلاد: ببين جدا ازينکه کيف وکفش و شال مي خري مقتعه هم بخر... بعد شروع کرد به توضيح دادن... ازين مقنعه ها که کوتاه هست دخترا مي پوشن... پفش ميدن بعد موهاشونم ژيگول کج ميريزن... با تعجب ايستادم و به ميلاد که هي با دستش نشون ميداد چي کار کنم نگاه کردم... بعد از يه مدت ايستاد و برگشت ببينه چرا نميرم... وقتي قياف? من و ديد زد زير خنده منم همراهيش کردم... بدجور جو پاچش و گرفته بود. احساس کردم يه نفر اسمم و صدا کرد... خندم و جمع کردم و با استرس به اطرافم نگاه کردم... دوباره يه نفر صدام کرد... برگشتم سمتِ صاحب صدا... با ترس برگشتم سمت صاحب صدا يعني کي مي تونست باشه؟؟ چقدرقيافش آشنا بود؟ با ذوق اومد سمتم واومد تو بغلم... -وااااي يگان? من چقدر تو تغيير کردي چقدر خانم شدي... ازم جدا شد و گام کرد... -کي برگشتي؟ من: ببخشيد من نشناختم يعني خيلي آشناييد ولي نشناختم... زد به شونم... -اي بي معرفت... منم بي خدافظي برم لندن واسه درس خوندن همسايه و همکلاسيم و نميشناسم... از شنيدن همسايه اشهدم و خوندم... من: کريمي... ساجده؟ زد به شونم... ساجده: بله ... چطوري خانم؟ کي برگشتي؟ ميلاد ازمون جدا شد و يه گوشه ايستاد... من: تازه... هنوز مامان اينا نمي دونن اومدم يکمي خريد کنم کارام درست شه بعد يهو سوپرايزشون کنم... ساجده: از اولم اينجوري زرنگ بودي... ما ديگه تو اون محل نيستيم والا الان مي رفتم لوت مي دادم... من: نقشه هام و خراب نکن ديوونه... گوشيش و درآورد... -ساجده: شمارتو بگو سيو کنم... به حلق? تو دستش اشاره کردم... من: هي تو شوهر کردي؟ ساجده: اوووو خيلي وقتِ... دستش و گذاشت رو شکمش... ساجده: يه جوجوکم خدا بهم داده... جيغ خفه اي کشيدم و بهش تبريک گفتم... همون موقع ميلاد اومد جلو و گفت: ميلاد: يگانه جان مي خواي ببرمتون کافي شاپي جايي... اينجا درست نيست... از لحنش فهميدم خوشش نمياد ما اينجا بايستيم... حقم داشت خيلي درست نبود... اما خوب خيلي ذوق داشتم... بعد از فرشته ساجده يکي از بهترين دوستام بود اما نشد که پيششون بمونم... ساجده: يگانه معرفي نمي کني؟ اين و پرسيد و نگاه پر سوالش و بينِ من و ميلاد چرخوند... ميلاد دستش و آرد جلو... ميلاد: ميلاد هستم نامزد يگانه... من آروم دستِ ميلاد و آوردم پايين... مي دونستم مثلا مي خواد بگه فرهنگ مارو بلد نيست... من: ببخشيد عزيزم ميلاد با فرهنگ اينجا خيلي آشنا نيست... خلاصه کلي از نامزد شدنمون توضيح دادم و کلي گفتم که کسي نفهمه من و ديدي و ازش جدا شديم... ميلاد کلافه اومد نزديک و گفت: ميلاد: تموم شد... من: واااي آره.. خيلي خوشحالم... خدايا شکرت... ميلاد: ديدي چقدر لذت بخشِ ؟ با خاطر? آدما زندگي کردن يعني حسرت و غم... اما با خودشون يعني زندگيِ واقعي ... سرم و تکون دادم... من: اميدوارم از جانب بابا اينا ترد نشم. اين و گفتم و رفتيم سمتِ قسمت کيف و کفش....