میلاد سرشو تکون داد و گفت : بازم ممنون .. خیلی کادوی قشنگی بود .. -خواهش می کنم .. قابلتو نداشت خندید و گفت : حالا بیا بریم یه چیزی بخوریم، من گشنمه با هم راه افتادیم سمت ماشینش و سوارش شدیم .. میلاد : این دور و برا رستوران هست ؟! آخه من خیلی این اطرافو می شناسم همچین سوالی ازم می کنی ؟! -نه راستش، من زیاد این اطرافو نمیشناسم میلاد : پس چرا اینجا قرار گذاشتی ؟! -آخه من این پارک رو خیلی دوست دارم .. خیلی وقتا میام اینجا فقط به خاطر این پارک .. زیاد اطرافو نمیشناسم میلاد : آها باشه .. پس می گردیم یه رستوران پیدا می کنیم یکم تو خیابونا گشت زدیم تا بالاخره دو خیابون بعد، یه رستوران پیدا کردیم .. ماشینشو جلوی رستوران پارک کرد و رفتیم تو .. خلوت بود .. فقط یکی، دو تا خونواده نشسته بودن و صبحونه میخوردن .. سر یه میز نشستیم .. چند لحظه بعد میلاد بلند شد و گفت : میخوای بشینی یا میای غذا بیاری ؟! از جام پا شدم و با میلاد رفتم سر میز سلف سرویس و شروع کردیم به برداشتن خوراکی من نون و کره و مربّــــا برداشتم .. میلاد سوسیس و تخم مرغ .. یه نگاه بهش کردم و گفتم : این وقت صبح میتونی سوسیس بخوری ؟! میلاد : آره مگه تو نخوردی ؟! -نه .. نخوردم ! میلاد : پس امروز باید امتحان کنی -بیخیال بابا !! میلاد : نخیر بیخیالی نداریم .. فکر کن یه قسمتی از کادوی تولدمه خدایا .. چرا همه رو برق میگیره منو چراغ الکلی ؟! میخواد اول صبحی سوسیس یه خورد من بده ؟! سر میز نشستیم .. میلاد یه تیکه نون برداشت و یکم سوسیس و تخم مرغ گذاشت روش و لقمش کرد .. بعد یکم نمک روش زد و گرفت سمت من : بیا .. امتحان کن .. خوشت میاد !! نه واقعــــا شوخی تو کارش نبود .. به دستش که لقمه رو گرفته بود نگاه می کردم که گفت : منتظر چی هستی ؟! بگیرش دیگه .. دستمو بردم جلو و گرفتمش .. یکی دیگه واه خودش درست کرد و با کلی تعریف شروع کرد به خوردن .. به منم اشاره کرد که بخورم .. من عادت نداشتم صبحونه زیاد بخورم .. الآن سوسیس با تخم مرغ .. ؟! خیلی بود واسم .. با اکراه لقمه رو به دهنم نزدیک کردم و خوردم .. با چشمای به اشک نشسته بهش نگاه کردم... میلاد: چی شد ؟! اما من که نمی تونستم جوابش و بدم .. الهی خدا سوسکت کنه من که گفته بودم اینجور لقمه ها اونم واسه صبحونه از گلویِ من پایین نمیره .. میلاد: چرا حرف نمیزنی .. چرا قرمز شدی ؟! کمی آب خوردم و به هر زحمتی بود قورتش دادم .. حالا جا واسه سرفه داشتم چند باری سرفه کردم .. آخیش تازه راهِ نفسم باز شد میلاد تکیه داد به صندلی و گفت: میلاد: داشتی خفه میشدی ؟! بعدم زد زیر خنده .. یعنی آدم با چنگال آبِ دریا بخوره اما جلوی یکی مثل میلاد سوتی نده .. نگاه کن توروخدا خجالتم که نمی کشه .. فقط بلده تپه تپه خجالت ارسال کنه به منِ بیچاره .. من: خوب گیر کرد دیگه .. همه که مثلِ شما نیستن .. اگه هیکلِ من و با خودت مقایسه کنید متوجه میشی .. چیزی نگفت و سرش و انداخت پایین .. رو آب بخندی پسرۀ پررو... من: من سیر شدم مثل اینکه شمام هم شکرِ خدا دیگه جا ندارید .. میلاد : آره آره بریم .. بلند شدم و رفتم سمتِ در خروجی می دونم که خودش حساب می کنه حسش نبود تعارف بازی کنم .. رفتم سمتِ پارکینگِ رستوران .. تو دلم به میلاد بد و بیراه می گفتم : هیف هیف که امروز تولدتِ وگرنه حالت و می گرفتم .. رسیدم به ماشینش و یه لگد زدم به لاستیکش .. همون موقع صدای باز شدنِ قفلا اومد .. برگشتم عقب .. چه زود اومد مثل روح می مونه .. بیخیال در و باز کردم و سوار شدم .. اونم نشست پشت ماشین و حرکت کرد .. میلاد : خوب نظرت چیه؟! کجا بریم؟! -نمی دونم والا آخه تازه الان 9 صبحِه .. الان کجا میشه رفت؟! میلاد : نمی دونم می خوای بریم .. تنگِ واشی؟! -بچگی یه بار رفتم اونجا فکر کنم باید بریم طرفای فیروزکوه و اینا نه؟! میلاد : آره .. -نه اونجا رفتن برنامه ریزی می خواد حداقل باید 5 صبح راه میفتادیم .. میلاد: نظرت با ورده چیه؟ یاد داداشم افتادم .. با فربد یه بار ورده رفته بودم .. -نه اونجا نریم .. میلاد: من دیگه نمی دونم هر جا تو بگی میبرمت زودتر بگو .. ببین می تونی با این نه نه گفتنت یه کار کنی یه روزیم که با همیم تو همین ماشین بگذرونیم .. -خوب نمی دونم .. میلاد : یه پیشنهادِ دیگه دارم که از نظرِ خودمم عـــالیه .. -جدا ؟! چه پیشنهادی؟! میلاد: نظرت چیه بریم باغِ من ؟! اواسطِ جاده چالوسِ .. کرج .. با اخم برگشتم سمتش و گفتم : باغِ شما؟! میلاد با سوال به من نگاه کرد و پرسید : آره خوب مگه چیه؟! من: آقای فرهمند .. دستش و آورد بالا و با تاکید گفت : میلاد هستم .. -من دوست دارم اینجوری بگم .. آقای فرهمند اینجا ایرانه .. میلاد : کور که نیستم می دونم ایرانه .. بعدم مگه من چی گفتم؟! میریم باغِ من اونجا همه چی هست خوشم می گذره .. - نخیر من تو فرهنگم جا نیفتاده با یه آقا تنها برم باغ .. میلاد: بابا تو چقدر منحرف فکر می کنی .. من و تو همکاریم .. بعدم بهتر نیست یکم به اطرافیانت اعتماد داشته باشی؟! تو چرا دیدت به همه یه جور بی اعتمادی توش داره؟! با این همه بلا که سرم اومد چجور باید به همه اعتماد داشته باشم؟! فرشته که صمیمی ترین دوستم بود اونجوری بهم خیانت کرد .. نیما که مثلا عشقم بود اونجوری .. چه برسه به این که هیچ نسبتی با هم نداریم .. اما به قولِ خودش با همکاریم .. میلاد: چی شد ؟! بریم؟! میلاد : برای اینکه خیالت راحت تر شه اینم بگم که اونجا ما سرایدار داریم .. اونا هم تو ویلا هستن .. خودش و زنش و یه دخترش که فکر کنم دخترش 18 سالش شده باشه .. -یعنی تو ویلای شما زندگی می کنن؟! میلاد : آره همیشه اونجان وقتایی که من میرم میرن خونۀ خودشون که پشتِ ویلاست .. چند ساله که اینجا زندگی می کنن .. - باشه بریم .. میلاد : فقط یه چیز .. ساعتش و نگاه کرد و ادامه داد .. میلاد : اگه ترافیک نباشه تقریبا یه ساعت و نیمِ دیگه اونجاییم .. ناهار که هیچی دیگه وقتی نمونده از بیرون یه چیزی می گیریم .. اما شام با تو، باشه؟! -چرا من ؟! ای بابا کاش نمی گفتم واسه جبران هر کاری می کنما .. یه روزم که همینجوری داره می گذره .. میلاد : همینجوری گذشت؟! ای بی انصاف .. خندیدم و گفتم همینجوریم که نه .. بد نبود.. سرعتش و برد بالاتر و گفت : حالا شد .. از این به بعد بیشترم خوش می گذره .. صدای ضبط و زیاد کرد .. با این روحیش انتظار می رفت همچین آهنگایی گوش کنه .. on the floor جنیفر لوپز .. با صدای گوشیم شروع کردم به تجسس .. خدایا این گوشیم کجاست؟! صداش داره از کجا میاد؟! تو کیفم .. تو جیبم؟! اه نیست که .. میلاد سرعتش و کمی کمتر کرد .. گوشیم قطع شد اما دوباره شروع کرد به زنگ خوردن .. صدای ضبط و کم کرد و گفت: میلاد : خیلی خیلی ببخشید، اما صدا داره از گنجینتون میاد... گنجینۀ خانوما .. و بعد اشاره کرد به قفسۀ سینش .. مثل خنگا زل زده بودم به صورتش .. یهو دو هزاریم پنج هزاری شد که چی می گه خاک تو سرم صبح یادم رفت از دستشویی که اومدم بیرون گوشیم و از تو لباسم در بیارم .. با خجالت درش آوردم و بدونِ اینکه به صفحه نگاه کنم جواب دادم .. میلاد سعی داشت نخنده اما خیلی هم موفق نبود چون ته چهرش داشت می خندید .. من: بله .. لادن : سلام خانمی خوبی؟! -سلام عزیزم چطوری خوبی؟! لادن : نگرانت شدم جواب ندادی .. ای بی معرفت یه حالی از ما نپرسیا .. - ببخشید بخدا روزای اولِ کارمِ حسابی سرم شلوغ بود عزیزم .. تو خوبی؟! عشق عمه چطوره؟! با غم اضافه کردم : .... فربد .. مامان .. بابا... اونا چطورن؟! لادن : همه خوبن سلام دارن .. راستی گلم، شوهرم .. معرفیش کردم که؟! ... می خواد باهات صحبت کنه .. با بهت و ناباوری گفتم : لـــادن .. لادن : آره دیگه واسه وسیله هایی که برای دخترمون خریدی .. گوشی گوشی .. چند ثانیه بعد صداش و شنیدم .. فربد : الو سلام .. همون صدا بود فقط کمی پخته تر شده بود .. قلبم تند تند میزد .. نفسم تو گلوم تبدیل شده بود به بغض و نه پایین می رفت نه بالا .. دوباره صداش پیچید تو گوشی .. فربد : الو قطع شد؟! بچگیامون .. شیطنتای دونفرمون .. ساله به سالِ زندگیمون مثلِ فیلم از جلوی چشمام می گذشت .. یادِ آخرین حرفش که میوفتم آتیش می گیرم .. کاش به حرفش گوش داده بودم وهمه چی و فراموش می کردم .. میلاد فهمید حالم خوش نیست کنار نگه داشت .. در و باز کردم تا هوا بهم برسه .. تمومِ قدرتم و جمع کردم تا یه ته صدایی درومد : سلام .. خوبید شما؟! روزتون بخیر .. فربد : ممنون مچکر .. فکر کردم قطع شد .. واقعا ممنون بابتِ لطفتون .. خیلی خوبه که دخترمون مربی به این با محبتی داره .. خوشحال میشیم یه شب میزبانِ شما و همسرتون باشیم .. همسرم؟! حتما لادن بهش گفته ازدواج کردم که شک نکنه .. - خواهش می کنم وظیفست .. بیشتر از اینا .. می دونم هیچ وقت نمی تونم جبران کنم .. داشتم سوتی میدادم .. با شک و ابهام و صدایی که تبدیل به علامت سوال شده بود باهام خدافظی کرد .. گوشی و قطع کردم و از ماشین پیاده شدم .. بالاخره بغضم ترکید .. به ماشین تکیه دادم .. این چه سرنوشتی بود..؟! خدایا حقِ خانوداۀ مهربونم این نبود .. کاش فقط خودم بودم که تو آتیشِ حماقتم می سوختم .. اما من با فرارم اونارو عذاب دادم .. الانم جرئتش و ندارم.. می دونم شاید یه خریتِ دوباره باشه اما هنوزم جرئتش مقابله باهاشون و ندارم چون خجالت می کشم .. شرمندشونم .. اونا فقط نگرانم بودن .. چرا من درک نکردم؟ چرا نگرانیشون و گذاشتم رو حسابِ خودخواهی و قدیمی بودنشون؟ چرا نفهمیدم اونا بیشتر از من این جامعه و گرگا رو میشناسن ..؟ میلاد : مشکلی پیش اومده؟! کمکی از دستم بر میاد؟! ماشینا با سرعت از کنارمون رد میشدن .. با هم کورث گذاشته بودن .. مثل زندگیِ من که مثل برق و باد گذشت .. چقدر زود .. میلاد : نمی خوای حرفی بزنی ..؟ به خودم اومد .. روم و ازش گرفتم و اشکام و پاک کردم .. -بریم .. رفتم و نشستم تو ماشین .. اومد نشست .. خواست حرفی بزنه که گفتم : خواهش می کنم .. گفتنی نیست .. حداقل الان نه .. تو راه میلاد سعی داشت من و از اون حال و هوا بیاره بیرون .. اما من یهو بدجوری دلم گرفته بود .. از یه طرف دلم می خواست برم و یه بارِ دیگه طعمِ خانواده داشتن و بچشم .. طعمِ داشتنِ مادر زمانِ دلتنگیام .. یه پدرِ خوب واسه وقتایی که یه تکیه گاه می خوای .. یه خانوادۀ خوب مثل خانوادۀ خودم که هنوزم که هنوزِ من و دخترشون می دونن و آبروم و حفظ کردن .. یه خانواده که شادیام و باهاشون تقسیم کنم .. کلافه سرم و تکون دادم .. اصلا .. غیرِ ممکنه .. چه جوری تو چشمای بابام نگاه کنم و بگم سلام .. ؟ بگم من برگشتم .. من کمرش و شکستم .. اونهمه زحمتی که برام کشید و خیلی بد جبران کردم .. من با دزدی از خونه ی خودم .. با فرار از اونجا همه چیو خراب کردم .. وقتی به عقب بر می گردم می بینم همه ی پلای پشت سرم خرابه .. یکی از درون می گفت بسازش و درستش کن .. اما دستام توانش و نداشت .. میلاد : ای بابا مثلا تولدمه ها .. نکنه دلت می خواد یه روز دیگه و در نظر بگیریم؟! از فکر اومدم بیرون و برگشتم نیم نگاهی بهش انداختم .. دوباره به رو به رو نگاه کردم و گفتم : نه نه اصلا .. راستش یه مشکلِ کوچیک داشتم .. سعی می کنم ازین به بعد خوب باشه .. اما خوب انتخابِ خودتون بوده که من باشم .. میلاد : الانم پشیمون نیستم .. فقط اگه مشکلی داری من درک می کنم .. می خوای برگردی خونه؟! الان برگشتن به اون هتل چیزی جز فکر و خیال برام نداشت .. -نه بریم .. کی میرسیم .. الان تو جاده ایم نه؟! میلاد : آره خیلی وقته تو این ترافیکِ جاده ایم اما حواست نبوده حالا اشکال نداره .. ببینم غذا چی می خوری؟! باید از بیرون بگیرم .. - خوب من برگ دوست دارم .. کبابِ ترشم همینطور .. هر کدوم که بود .. میلاد : از جفتش می گیرم .. -ای وای نه من یکی هم نمی تونم کامل بخورم .. میلاد : اما من می تونم هر چی تو نخوری و بخورم .. زل زدم به بیرون و ماشینا .. این پسره هم یکم به روش می خندی پررو میشه .. هیف که احساسم و عقل ومنطقم همه با هم می گن این از جنسِ نیما نیست .. واِ لا .. هیچی دیگه ضایعش می کردم .. خبیث و بدجنس به نظر نمیاد یه جورایی ذاتش شیطونه .. چهرش مهربونه .. من همیشه با اون بچگیِ خودم از چشمای نیما می ترسیدم .. اما دلم نمی خواست حتی تو ذهنم و فکرم راجع به عشقم بد فکر کنه .. هه عشقم .. نیما عشق نبود .. یه عادتِ ساده .. یه وابستگی .. یه سند برای اثبات بزرگی .. کاش اون موقع هم عقلِ الان و داشتم .. اون وقت با جون و دل به خانوادم احترام میزاشتم و از عقل و منطقشون برای داشتنِ یه زندگیِ بهتر استفاده می کردم .. اونوقت میزدم تو دهنِ نیما .. اما متاسفانه من با کارم .. یه تو دهنی زدم به آبروی خونوادم .. میلاد : ای بابا باز که تو رفتی اون کانال بیا بیرون دختر .. با مشکلات نباید زندگی کرد .. بهشون عادت می کنیا .. سعی کن باهاشون بجنگی .. باهاشون بجنگم؟! اما چجوری؟! وای خدا اینهمه درگیری برای چیه؟! میلاد : ببینیم رستورانای اینجارو میشناسی؟ - من تهران که زادگاهمه و چند سال توش زندگی می کردم درست نمیشناسم چجوری اینجا رو بشناسم؟! میلاد: ببین رستورانِ ارکیده معروف تره .. اما میرزایی غذاهاش بهتره .. حالا از کدوم غذا بگیرم..؟ - معلومِ میرزایی دیگه .. میلاد : باشه .. پس بشین تا بیام .. کنار پارک کرد و رفت .. چقدر درکش بالاست الان یکی دیگه بود تا نمی فهمید چی شده بیخیال نمیشد .. سرم و تکیه دادم به صندلی و چشمام و بستم .. یکم خسته بودم .. این روزا برنامۀ خوابم بهم ریخته .. با زنگِ گوشیم چشمام و باز کردم و صلواتی فرستادم به روح کسی که بی موقع زنگ میزنه .. با دیدنِ شماره ی فرناز ناخودآگاه اخمی کردم و رد تماس کردم .. من و فرناز دخترای 14 ساله نبودیم که با اومدنِ من از خونه ش بخواد این همه وقت بهم زنگ نزنه .. من با فرشته مشکل داشتم نه فرناز .. اون می دونست من اینجا غریبم و جایی ندارم .. می دونست که من نمی تونم اینجا هیچ خونه و مکانی داشته باشم .. می دونست تو ایران دختر اگه تنها باشه هیچ جا جایی نداره .. حتی به قیمتِ جونش و آبروش شده تو پارک بخوابِ اما نمی تونه تو هتل یه جا برای خواب داشته باشه با این حساب باید زودتر از اینا بهم زنگ میزد ..
میلاد : اینارو جمع کنم .. بعدش بشینیم یه دست منچ بازی کنیم نظرت چیه؟! -نه بیا شطرنج .. میلاد : ببین من الان خیلی خوردم دیدی که غذای تورو هم خوردم سنگینِ سنگینم .. ظرفا رو میزاشت تو هم تو هم چه قشنگم بلده کار کنه .. میلاد : به هیچی جز خواب نمی تونم فکر کنم .. شطرنج تمرکز می خواد که من ندارم .. پس منچ می زنیم تا یه استراحتی هم کرده باشیم بعدم میریم کنارِ آب میشینم یکم قلیون می کشیم .. بعد از شامم بریم پارکِ ارم .. - ببخشید که ما دونفریما .. هر دومون باید نظر بدیم .. یه مشورتی چیزی .. چقدرم برنامه چیدی .. میلاد : امروز تولدِ منه ها .. پس هر چی من بگم .. تو هم تولدت که شد اینجوریه هر چی تو بگی همونه .. عمرا اگه من تو رو تولدم دعوت کنم .. وسیله هارو برداشت و رفت سمتِ آشپزخونه .. منم پارچ و لیوانارو برداشتم و رفتم دنبالش .. از الان موندم شام چی درست کنم .. کاش پام شکسته بود، اینجوری دیگه نمیشد گوش به فرمانِ آقا باشم ..
**** روزِ خوبی بود .. راستش فکر نمی کردم انقدر بهم خوش بگذره .. میلاد واقعا خوش گردشه .. همه جوره بهم خوش گذشت .. بعد از مدتها امروز از ته دل خندیدم شادی کردم و سرگرم بودم .. منچ زدیم .. دستِ اول من بردم .. دستِ دوم اون برد .. خداروشکر شرطی بازی نکردیم .. با این پسرا اگه شرطی بازی کنی سرت و به باد میدی .. بعدش رفتیم لبِ آب .. من خیلی اهلِ قلیون نیستم خیلی زیاد مزه داد .. میلاد حرفه ای بود .. حلقه میداد بیرون .. منم که ندید بدید .. این پسرا هم که میشناسید تا یه ندید بدید می بینن چقدر خر کیف میشن .. خداروشکر شام اونقدرا هم بد نبود چون میلاد گفت که عاشقِ عدس پلواِ و منم یه عدس پلویی براش درست کردم که انگشتای پاشم داشت اشتباهی می خورد .. الانم داریم میریم پارک .. نیم نگاهی بهش انداختم .. ته چهرش می خندید .. یه تبسم رو لباش هست .. حتما اونم برای امروزِ چون واقعا خوش گذشت .. این همه سال با نیما بودم .. حتی یه روزشم اینجوری نبود .. همش یا خودش تنها میرفت بیرون یا اگه خونه هم بود خونِ من و می کرد تو شیشه .. همش تنهایی .. افسردگی .. ای بابا چته یگانه؟! چرا همش این دو تا رو با هم مقایسه می کنی؟! نیما عشقت بود .. یعنی اون موقع بود اما میلاد چی؟! رو این چه حسابی باز کردی؟! عشق؟! نه دوست .. اون یه دوسته .. پس چرا اینجوری مقایسه می شه؟! حواست باشه یگانه .. میلاد .. به خنده هاش نگاه نکن ..اون الان دوستته .. از توام خواسته دوستش باشی .. با یه منظور و یه حسِ دیگه بهش نگاه نکن .. اینجوری اگه بفهمه فکر می کنه به دوستیتون خیانت کردی .. نزاشتم با این فکرا روزم خراب شه .. میلاد فقط دوستم بود .. همین و بس ..
 
****
-وااای میلاد من و بکشن عقربه سوار نمیشم ببین چقدر ترسناکه .. مثل عقربه های ساعت می چرخه .. میلاد : ترس نداره دختر خیلی هم خوش میگذره .. تازه منم هستم ترسیدی می گم نگه داره .. یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم .. - اخه مگه من بچه ام گولم میزنی؟! یه شاید تو پسرِ رئیس جمهوری کسی باشی من خبر ندارم؟! میلاد : خوب تو بیا خوش می گذره .. بلاخره میلاد موفق شد و من همراهش رفتیم برای سوار شدن .. یعنی مدیونید اگه فکر کنید من جیغ زده باشم .. فقط رفتم نشستم و وقتی عقربه میرفت بالا من خیلی شیک و متین جیغ میزدم .. بیچاره میلاد فکر کنم کر شده باشه .. وقتی ایستاد .. یه نگاه به خودم انداختم .. کلا میلاد و بغل کرده بودم .. اونم دستش و انداخته بود دورم .. میلاد : دیدی تموم شد .. ترس نداره که خانومی .. گلویی صاف کردم و نشستم عقب .. - ببخشید خیلی ترسناک بود نفهمیدم .. میلاد : چیو؟! - هیچی میشه این قفل و باز کنید سفته .. خندید و سری تکون داد و قفل و باز کرد .. انقدر ترسیده بودم دیگه چیزی سوار نشدم و بعد از یه کمی تو پارک چرخ زدن رفتیم سمتِ خونه .. تو راه میلاد سکوت و شکست و گفت: خوبه که پدر و مادرت می دونن دیگه بزرگ شدی و تا این حد بهت اعتماد دارن .. فکر نکنم من بتونم تا این حد به دخترم بها بدم .. شایدم اگه مثلِ تو باشه بتونم .. - چطور؟! میلاد : اخه بهت زنگ نزدن .. - اها ازون لحاظ .. آخه با هم قهریم .. دیگه صبح زن داداشم زنگ زده بود دیگه .. دروغ که حناق نیست بمونه تو گلوت راحت باش بگو .. میلاد : اها همون پس گریه کردی .. چیزی نگفتم .. چی می خواستم بگم؟! آدرس خونه و جوری دادم که یه کوچه بالاتر از هتل باشه اینجوری وقتی مطمئن شدم رفته از کوچه میام بیرون و میرم هتل .. کنار پارک کرد .. اول واسه امروز تشکر کردم و رفتم پایین .. میلاد : من از تو ممنونم .. خیلی خوش گذشت .. بهترین تولدِ عمرم بود .. لبخند زدم و گفتم : برید دیگه .. میلاد : تو برو حداقل تو کوچتون منم میرم .. بیخیال خداحافظی کردم و رفتم تو کوچه .. یه ساختمونِ نیمه کاره بود که یکم عقب نشینی داشت .. بهتره برم پشتِ دیوارش تا بره .. اینجوری از دیدشم مخفی بودم .. رفتم پشتِ دیوار .. چند لحظه بعد چند تا جوون که داشتن از اونجا رد میشدن با دیدنِ من اومدن سمتم .. هر کدومشون رد چاقو رو تن و بدنشون بود .. یکی صورتش یکی دستش .. چشمام و بستم و با تمومِ وجود خدا رو صدا کردم .. از ترس یخ زده بودم و می دونم صورتم مثل روح شده بود .. یکیشون گفت : به به خدایا شکرت نصفِ شبی هلو تو کوچه برامون ریختی .. اومد نزدیک .. تنها کاری که تونستم بکنم یه جیغِ خیلی بلند بود .. با کفِ دستم هلش دادم عقب .. اما اون قوی تر از من بود .. تازه اونا سه نفر بودن .. -ولم کنید کثافتا .. اینجا خونمونِ الان بابام میاد .. یکیشون خندید .. یه خندۀ کثیف .. بعدم گفت : بچه ها جمعش کنید بندازیم تو ماشین واسه اینجاها نیست .. انگشت اشارش و کشید رو لبام و گفت : خانم کوچولو به نفعته صدات در نیاد .. فهمیدی چی شد؟! مالِ من نباشه می خوام نباشه... صدات دراد یعنی مالِ من نیستی بعدم پخ پخ اون دنیا... - بمیرم بهتر از اینِ که دستِ آدمایی مثل تو بهم بخوره... حرومیا... یدونه زد تو گوشم... خیلی محکم زد... حتی محکم تر از تو گوشیای نیما .. چقدر از جنسِ نیما زیادِ... هه نه ... نیما شاد باش چون از تو پست تر هم هست... اما نه نمی خواستم یه ننگِ دیگه هم دامنگیرِ خودم و خانوادم شه... اینجا یا من باهاشون نمیرم یا جنازم میره... انقدر تکون خوردم تا تونستم دستِ اونی که رو دهنم بود و گاز بگیرم... وقتی دستش و برداشت با تمومِ وجود جیغ زدم... نمی دونم چرا اما ... اسم مامانم و بابام تنها چیزایی بود که اومد به زبونم... اما کجا بودن؟! کجا بودن ببینن.. که دخترشون چقدر غریبِ... خودش خواست که باشه... پاهام توانش و نداشت نمی تونستم وایسم خم شدم رو زمین... اونا هم گیج بودن... اگه از پشتِ دیوار میومدن بیرون ممکن بود دیده شن... با صدای جیغای من اگه یه آدم فقط و فقط یه آدم که انسانیت داره تو اینهمه آپارتمان و خونه زندگی می کرد حتما تا حالا کسی باید میومد بیرون... اما دریغ از یه نفر... با التماس به درا نگاه می کردم... آخرش بیخیال شدم و سرم و خم کردم...تا ببینم به کجا میرسم... -بچه ها خبری نیست حالا می تونیم ببریمش... من و کشیدن رو زمین... از درد زانوهام مجبور شدم بایستم... همینکه از تو عقب نشینی زدیم بیرون نمی دونم چی شد و سر چی اما یه نفر با اینا درگیر شد... یعنی فرشته ی نجاتِ من بود؟! اما از کجا.. از کجا معلوم همینم برام دندون تیز نکرده باشه...؟! یه نگاهی به خیابون انداختم... کیفم و برداشتم که برم... اما با صداش سر جا میخکوب شدم... -یگانه صبر کن... با هم میریم... باورم نمیشه .. اون کجا بود .. باید کمکش کنم... اخه چند نفر به یه نفر ؟! .. به اطرافم نگاه کردم... بلاخره یه چیزِ خوب پیدا شد... لولۀ پلاستیکی ای که کنار آجرا بود نگاه کردم... این خوب بود.. احتمال اینکه با ضربش بمیرن کمه... برش داشتم و رفتم سمتشون... چشمام و بستم و محکم اولین ضربه و زدم... و بعد دومی... اما با صداش از حرکت ایستادم... -یگانه چشمات و باز کن بزن... چرا میزنی تو سرِ من؟ وسطِ درگیری نمی دونستم بخندم یا گریه کنم... اون خودشم داشت همراه با کتک خوردن می خندید... وقتی از پا افتاد اونا فرار کردن... دستاش و حلقه کرد دور زانوش و به رفتنشون نگاه کرد... نشستم کنارش و گفتم : خوبی چجوری شد که فهمیدی من اینجام ؟! میلاد : از لبت داره خون میاد... پاشو... پاشو من تا خونه برسونمت اعتبار نیست تنها بمونی... دستی به گوشۀ لبم کشیدم... - نه لازم نیست... خودم میرم... میلاد : من جون ندارم یه بار دیگه هم از تو کتک بخورم هم چند نفر دیگه... اشکام و پاک کردم و خندیدم... - ببخشید ندیدم .. حالا نمی گی چجوری فهمیدی اینجام؟ بلند شد و پشتش و تکوند و گفت : بلند شو دختر... الان مامان بابات نگرانت میشن بلند شو تا برسیم در خونه می گم بهت... خدایا من الان بهش چی بگم...؟ - گفتم که خودم میرم... میلاد : اصلا من می خوام خونتون و یاد بگیرم... واسه همینم وقتی تو رفتی دنبالت اومدم... اما چون دیر اومدم تو کوچه نمی فهمیدم صدای بحث و در گیری از کجاست... حالا که دیگه می دونی بلند شو... الان بابات می گه دخترم کجاست... بلند شو... کاش بابایی بود که نگرانم شه... که تا الان هزار بار بهم زنگ بزنه... بگه کجایی دخترم؟ مامانت نگرانه... اما هیف... بابا هست... اما نه برای من... بینِ من و بابا یه شیشه هست... که من از اینور با حسرت بهش نگاه کنم... غصه دارش باشم... میلاد : گریه کردن نداره که... باشه خوب من جلو نمیام اصلا از همین دور ببینم می ری تو خونه خیالم راحت شه... حالا حرف میزنی ببینم چرا گریه می کنی؟! انگار دیگه مجبورم... - خونۀ من... خونۀ من.... میلاد : خونۀ تو چی؟ - تو هتلِ... پدر و مادری نیست که برای من نگران شه... خیلی وقته که نیست... نفسم و سخت دادم بیرون... رام و کج کردم و رفتم سر خیابون... سر خیابون برگشتم و نگاش کردم... سر جا خیره به زمین ایستاده بود... شاید داشت فکر می کرد که چقدر قشنگ نقشِ یه دخترِ نجیب و بازی می کنم و خودم و حفظ می کنم... اما کاش به اینم فکر کنه که یه دختری که تنهاست که نه پدری داره نه مادری می تونه نجیب باشه... که خودش و حفظ کنه و مراقب خودش باشه... حسین از دور مشخص بود... جلوی در هتل ایستاده بود... وای خدا همین و کم داشتم... اگه الان من و اینجوری ببینه پیشِ خودش چه فکری می کنه؟ لباسای خاکی... دکمه های پاره... صد درصد آرایشمم ریخته... حتما فکر می کنه که من اونی نیستم که این 8 سال میشناخته... انگار خدا می خوادم من امشب تو خیابون باشم... و زیرِ سرم... میله های نیمکتِ آهنیِ پارک باشه... نه بالشتی از پر... قدم زنون رفتم... فکر کنم باید برم پارکِ همیشگی... خوبه تا اونجا که یادمِ خیلی هم از اینجا دور نیست... چقدر می ترسیدم... قلبم تند تند میزد... آدما واسم شبیه گرگ بودن... کاش ماشین داشتم الان اون تو می خوابیدم... تو همین فکرا بودم که یه ماشین برام بوق زد... اما من توجهی نداشتم تا اینکه شیشه اومد پایین و گفت : مگه من دو ساعتِ دارم برای تو بوق نمی زنم؟ بشین بریم دیگه... ای بابا اینکه میلادِ... اما نه اون دیگه نمی تونه دوستم باشه... شاید راجع بهم فکرِ بدی داره... -بهتره دیگه دوستِ هم نباشیم.. شبتون بخیر... میلاد : یگانه بشین تا به زور سوارت نکردم چرا اینوری میری؟ هتل اونورِ... با دیدنِ ماشینِ گشتی که اونور بود زودی سوار شدم... هر چند که حواسش به ما نبود اما خوب ممکن بود یهو ببینتمون... -ممنون من و برسونید پارکِ همیشگی... میلاد : هتل نمیری؟ - نه ... میلاد : چرا؟ - دلیلی نمیبینم توضیح بدم... میلاد : یگانه اما من دوستت بودم چه دلیلی داشت ندونم تو زندگیت چه خبره؟ یا اصلا می گی به من مربوط نبود؟ خوب حداقل یه کلمه می گفتی تنها زندگی می کنی... نه اینکه گولم بزنی باور کن اگه تا حالا هم نیودم دنبالت دلخور شدم ازت... چیزی نگفتم... این نمی فهمید چی می گه... من واقعا نمی تونم از مشکلم و زندگیم به کسی بگم... چون خجالت می کشم... چون نمی تونم بگم... -چرا از این راه میری؟ میلاد : دارم درست میرم... شک داری پیاده شو... اصلا حوصلۀ بحث باهاش نداشتم... واسه همین چیزی نگفتم... جلوی یه در نگه داشت... با ریموت در و باز کرد... - اینجا کجاست؟ میلاد : خونۀ من .. -من از شما خواستم من و ببرید پارک نه پارکینگ... !!! چه فکری کردی من و آوردی اینجا ها؟ همینه اگه نذاشتم کسی بفهمه هتل زندگی می کنم برای همین بود .. حاالا بیشتر معنیِ اینجا ایران است و درک می کنم... مردا بی جنبه ان... بی وجدانن ... واقعا که واستون متاسفم... من شاید پدرم بالاسرم نباشه یا مادرم همراهم نباشه اما آقای فرهمند یادتون باشه که من خودم همه کسِ خودمم... من اگه بمیرمم به وجودِ خودم بی احترامی نمی کنم... این همه فک می زدم اما در پارکینگ با همون ریموت بسته شد و ماشینم پارک شد... حالا میلاد به رو به رو که دیوارِ پارکینگ بود زل زده بود... میلاد : تموم شد...؟ - بله... دستم و بردم رو دستگیره تا در و باز کنم... اه از اول اصلا نباید میزاشتم بیاد تو پارکینگ... اما تا مغزم بفهمه چی شد و کجاییم تو پارکینگ بودم... میلاد : همیشه عادت داری راجع به آدما قضاوت کنی؟ یا اینم بر می گرده به همون بی اعتمادی ای که ازش حرف میزدم؟ - نه هیچکدوم این بر می گرده به شناختی که من از شما جنسای مذکر دارم... پوزخند زدم... هه ... جنسِ اویزون... اه این چرا باز نمیشه... با دستش آستینِ مانتوم و گرفت... میلاد : انقدر با اون در مبارزه نکن قفلِ... می دونی که یعنی چی؟ این حرفات و تند رفتنات و میزارم رو حسابِ حرصی که تو حرفات هست... حرصی که باعث شده دشمنِ جنسِ ما بشی... یه دسته کلید از جیبِ کتش درآورد . گرفت جلوم و گفت : بیا این کلیدای خونست... خونۀ من امن تر از پارکِ... !!! می تونی اینجا بمونی... من دیگه هیچ کلیدی جز اینا ندارم می تونی درارو هم قفل کنی... دوباره تکیه داد و قفلِ مرکزی و زد... میلاد : در ضمن من اگه هوسِ چیزی به سرم بزنه که خداروشکر تا حالا دلم همچین غلطی نکرده میرم جایی که حداقل بعدها آبروم نره... برو پایین... خجالت زده شدم... البته خیلی کم... من یه دخترم که باید مراقب خودش باشه... خوب یه لحظه فکر کردم میلاد قصدِ بدی داره و فکر کرده من دخترِ خوبی نیستم چه کار کنم...؟ -پس شما کجای می خوابی؟ میلاد با صدایی که تهش می خندید گفت : اصرار نکن و نگو که پشیمونی چون من با تو یه جا نمی خوابم... با حرص برگشتم سمتش... بلند خندید و دستش و اورد بالا و گفت : باشه باشه تسلیم... حتی الانم دست از لودگی بر نمیداشت... - شما کجا میری؟ میلاد : هیچ جا تو ماشین می خوابم... - من بر می گردم هتل شما برید خونتون... خواستم پیاده شم که ایندفعه دستم و گرفت... نگاهِ جدی و گذرام و از دستش گذروندم که باعث شد دستش و بکشه... میلاد : الان دیگه خیلی دیر وقتِ... فردا هم که جمعست بهتره اینجا بمونی... راست می گفت... در ضمن من اگه الان از اینجا هم میرفتم نمی تونستم با این وضعم برم هتل برم... - باشه پس شما هم بیایید بالا... چیزی نگفت و پیاده شد... از خداش بود... فقط خدا کنه نگه باید تو پذیرایی بخوابم و خونش حداقل یه اتاق برای من داشته باشه... تازه اتاقشم کلید داشته باشه... با هم رفتیم بالا و بعد از دادن کوچیکترین لباساش به من رفت تو یه اتاقِ دیگه... اما من هنوز وسطِ پذیراییش ایستاده بودم... چند دقیقه بعد اومد بیرون... میلاد : تو چرا هنوز اینجایی؟! - ببخشیدا اما نگفتید که کجا می تونم برم... میلاد : اوه جدا؟ خوب هر جا دوست داری... این دو تا اتاق خواب واسه تو اون یکیم واسه من... بعد کلیدِ درِ اتاقش و داد بهم... میلاد : خواستی قفلش کن... کلید و ازش گرفتم و به رفتنش تو اتاق نگاه کردم... همینکه در و بست زود پریدم تو یکی از اتاقا و لباسام و عوض کردم... بعدم اومدم بیرون و درِ اتاقش و قفل کردم... شاید پررویی بود اما اینجوری خیالِ هر دومون راحت ترِ... بعد از شستنِ دست و صورتم رفتم پیشوازِ خواب و اصلا نفهمیدم کی خوابیدم... فقط یادمِ نیمه های شب یکی صدام می کرد... یکی که صداش خیلی آشنا بود... صداش نزدیک و قابلِ لمس بود... فکر کنم داشتم خواب میدیدم...
دوباره با احساسِ اینکه کسی صدام می کنه از خواب پریدم... اما فکر کنم بازم خواب میدیدم... به ساعت نگاه کردم... 9 صبح بود... پوف... شانسِ ما داریم؟ خوب چی میشد یه روز صبح منم با نورِ آفتاب که به صورتم می خوره بیدار شم؟ بهتره بلند شم لباسام و بپوشم و برم... نه زشته صبر می کنم بیدار شه بهش می گم و بعد میرم ... بلند شدم که برم دستشویی... اول در اتاقِ میلاد و آروم باز کردم... اما میلاد یهو در و باز کرد و من و زد کنار... و رفت سمتِ دستشویی... دستم و گذاشتم رو قلبم و با وحشت به درِ دستشویی چشم دوختم... چی شد؟ پسره ی روانی... چند دقیقه بعد بلاخره اومد بیرون... نفسش و سخت داد بیرون و گفت : خوب خوابیدی؟ - این چه طرزِ رفتاربود ؟ سکته کردم... خوب خوابیدم اما الان همه رو از وجودم کشیدی بیرون... میلاد : تو صدای من و نمی شنوی از دیشب هر بار که از خواب بیدار شدم صدات کردم...؟ - عه؟ شما بودی؟؟ من فکر می کردم خواب دیدم... نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت : بابا خدا پدرمادرت و بیامرزه ترکیدم از دیشب یادم رفت بگم این اتاق من سرویس بهداشتیش درش قفل شده نمیشه ازش استفاده کرد... پقی زدم زیر خنده... اما چون داشت نگام میکرد سعی کردم جدی باشم... میلاد : بخند اشکال نداره... اما یگانه به جونِ خودت یه روز جبران می کنم... در حالی که ریز می خندیدم رفتم سمتِ دستشویی... بیـــــچاره
**** پنیر و دوباره برگردوند تو جاش و گذاشت تو یخچال... میلاد : اگه می دونستم پنیر دوست نداری نمیاوردم... آخه خامه هم کم خوردی... چرا غذات انقدر کمه؟ - یه زمانی می خوردم عینِ چی...اما از وقتی با نیما رفتم زیرِ یه سقف... سرفه ای کردم و گلوم و صاف کردم... من داشتم چی می گفتم؟ یه نگاهی بهش انداختم... دستش رو لیوانای روی میز ثابت مونده بود... نگاهش با من نبود اما حواسش کاملا با من بود... پس یعنی شنیده... حرفم یه جمع بندی ِ کلی کردم و گفتم : من عادت دارم تو جمعِ شلوغ پلوغ غذا بخورم... فربد خیلی شیطونی می کرد و انقدر به کاراش می خندیدم نمی فهمیدم کی دومین بشقابمم تموم شد اما یه مدت چون تنها بودم.. کم غذا شدم... یه جورایی اشتهام کور شد دیگه هم مثل اولا نشدم... میلاد : پس داداش داری... ؟ دست از کار کشیدم و با لبخند گفتم : آره... الان سی سالشه فکر کنم... فربد میلاد : فکر کنی؟ - خوب اون هفت سال از من بزرگتر بود... الان باید سی و دو سالش باشه... میلاد : اصلا بهت نمیاد یه داداشِ بزرگتر داشته باشی... بیشتر بهت میاد تک فرزند باشی... یکی یدونه خل... - خل و چی؟ با خنده گفت : هیچی ... نیما چی؟ نیما داداشت نیست؟ آخه الان گفتی با نیما رفتی... حرفش و قطع کردم... - نیما داداشم نیست... ظرفایی که تو دستش بود از دستش افتاد تو سینک... - چی شد؟ میلاد : تو ازدواج کردی...؟ روم و ازش گرفتم و آب پرتقال و گذاشتم تو یخچال... میلاد : با تو بودم... - فکر نمی کنم مجبور باشم جواب بدم... میلاد : اما من می خوام بدونم... - نه... میلاد: پس نیما... سقف... زندگی.. اینا یعنی چی؟ خواستم از آشپزخونه بیام بیرون... میلاد : یگانه... - الان وقتش نیست... میلاد : یگانه خواهش می کنم... به دوستیمون قَسَمت می دم از این یکی نگذر... من باید بدونم...