رمان آیناز 3
مامان در حال که سرشو گذاشته بود روی زانو هاش نشسته بود گوشه حیاط که از صدای بسته شدن در سرشو بلند کرد...صورتش خیس خیس بود...تا منو دید دوید طرفم و با عجله گفت: -آیناز برو...زودباش برو... -چرا!؟چی شده مامان؟چرا گریه کردی؟ تا حرفم تموم شد خسرو سراسیمه پرید تو حیاط و داد که نه نعره کشید: -کدوم گوری بودی دختر،هان؟؟؟؟؟ میخواستم جوابشو بدم که مامان گفت: -من که بهت گفتم...چیکارش داری؟ -تو خفه شو دارم از خودش میپرسم مگه تو زبون اینی؟ با چشمای به خون نشسته بهم نزدیک شد...روبه روم ایستاد و بلند تر نعره کشید: -گفتم کدوم گوری بودی؟ -رفته بودم خون دوستم بهش ریاضی یاد بدم... همین که کلمه آخر از دهنم در اومد حس کردم فکم جابه جا شد و گردنم رگ به رگ...کثافت اینقدر محکم زد که گردنم 180 درجه چرخید! صدای جیغ مامان همزمان شد با نعره ی خودش: - تو غلط کردی.. تو گ*ه خوردی...مگه این خونه صاحب نداره که مثل گاو سرتو میندازی پایین هر جا دلت خواست میری؟با اجازه کی رفتی هان؟ -با اجازه مامانم... از کنارش رد شدم که برم تو خونه اما یهو دستم تیر کشید...دستمو گرفته بود وهمینطور که پیچ میداد گفت: -چی وز وز کردی؟ -خسرو تورو خدا کاریش نداشته باش تورو جون بچه هان؟... -تو یکی دیگه دهنتو ببند نذار باز بزنمت...دوباره خواستم برم که کمرم سوخت...از درد جیغ کشیدم:اهههه... دردم گرفت اما گریه نکردم خیلی وقت بود که دیگه به خاطر کتک هایی که میخوردم گریه نمیکردم...فقط سرجام مچاله شدم...صدای گریه ی مامان دلمو اتیش میزد...خسرو اینقدر زد که خودش خسته شد... نفسم تو سینه گره خورده بود تا حالا ایقدر محکم بهم نزده بود..بلند شدم..برگشتم به طرفش...دیگه نمیتونستم تحمل کنم...بغضم ترکید و دهن باز کردم:-ازت متنفرم حیوون...اینبار کمربندش صورتمو نشونه گرفت...سگک کمربندش خورد به صورتم...خیلی دردم گرفت و هق هقم شدید تر شد...دویدم توی خونه وبه اتاقم پناه بردم...افتادم روی تختم وگریه کردم اینقدر گریه کردم که کم کم پلکام سنگین شد وبه خواب رفتم... با نوازش دستی چشم باز کردم...مامان بلای سرم نشسته بود و چشمای عسلیش بارونی بود...از جا بلند شدم گونشو بوسیدم وگفتم: -نبینم مامان خوشکلم گریه کنه! گریه اش شدت گرفت وگفت: -الهی دستش بشکنه...ببین چه بلایی سر صرتت آورده! بعد دستشو نوازش گونه کشید سمت راست صورتم که دردم گرفت...اخم کردم وگفتم: -آخ... -الهی بمیرم...درد میکنه؟ -إ!مامان این حرفا چیه میزنی؟خدانکنه... در حالی که اشکاشو پاک میکرد گفت: -خدارو شکر گورشو گم کرد!اومده بود بگه داره واسه سه هفته میره مسافرت... با خوش حالی گفتم: -راست میگی مامان؟ -آره،دروغم چیه؟ دستامو بهم کوبیدم و جیغ کشیدم: -آخ جون... -خب خوش حالی بسه پاشو برو یه آب بزن به دست و صورتت بعد هم بیا شام بخور... -إ!به این زودی شب شد!؟ مگه چقدر خواب بودم؟ -4 ساعت خوابیده بودی تازه میگی چقدر خواب بودم؟زود باش بیا میرم شامتو گرم کنم... وقتی مامان رفت تو آینه به خودم نگاهی انداختم ...روی گونه ام یه دایره بزرگ کبود شده بود و از کنار چشمم تا روی چونم هم یه خط کبود بود...چشمام ورم کرده قرمز شده بودن...کنار لبم هم زخم شده بود...ای الهی دستت بشکنه خسرو حالا من فردا چطوری برم مدرسه؟ بی خیال کبودی ها باز به خودم خیره شدم...پوستم خیلی سفید بود چشم هایی درشت و کشیده که رنگشون عسلی روشن بود با مژه های بلند و فر قهوه ای،بینی استخونی وسر بالا،لبهای ظیریف وبرجسته ی قرمز رنگ وابرو های کمون توی صورت گردم جا خوش کرده بودن اما خسروی بی پدر زد صورتمو داغون کرد... از خودم دل کندم واز اتاق زدم بیرون ورفتم توی دستشویی دست وصورتمو شستم وقتی برگشتم مامان سر سفره نشسته بود داشت برنج میریخت توی بشقابی که دستش بود... -اممم...چه بوی خوبی راه انداختی محبوبه خانوم... -بیا بشین اینقدر زبون نریز...بیا که میخوام حسابتو برسم... چشمامو گرد گردم وگفتم: -حساب منو برسی!؟چی شده محی جونم!؟مگه من چیکار کردم!؟ -اولاً چشماتو اونجوری گرد نکن که دل منو به رحم بیاری،دوماً بگو چیکار نکردی! نه مثل اینکه قضیه جدیه!چیکار کردم که خودم خبر ندارم!؟ -خب من نمیدونم چیکار کردم! -خودتو نزن به کوچه علی چپ بیا بشین بعد بگو بعد از مدرسه کجا رفته بودی؟ نشستم پای سفره ودر حالی که میخندیدم گفتم: -آهان،پس بگو دلتون از کجا پره! چپ چپ بهم نگاه کرد که باز خندیدم وگفتم: -چرا میزنی محی جون؟ باشه بابا بهتون میگم... مامان همه چیزو در مورد بهزاد میدوست پس نیازی به پنهان کاری نبود...وقتی همه چیزو براش تعریف کردم به فکر فرو رفت... -نظرتون چیه؟ سرشو آورد بالا با گیچی وگفت: -هان!؟ -میگم نظرتون در مورد بهزاد چیه؟ -خب اینکه پرسیدن نداره دفعه های قبل که ازت خواستگاری کرده بود بهت گفتم پسر خوبیه حالا هم همینو میگم اما نمیدونم عکس العمل خسرو چیه؟ اصلا به خسرو فکر نکرده بودم...اگه قبول نمیکرد چی!؟ گفتم: -احتمال داره قبول کنه؟ -نمیدونم!خداکنه قبول کنه اما یه مشکلی هست... با ترس پرسیدم: -چی!؟ -مگه نگفتی مادرش میخواسته دختر خالشو واسش بگیره؟اگه اینطوریه به نظرت میتونه تو رو به عنوان عروسش قبول کنه؟ -میدونم اما من از عشق اون نسبت به خودم مطمئنم واینطور که معلومه اون دختر خالشو نمیخواد... -به هر حال من که موافقم فقط میمونه نظر خودت که میدونم مثبته! همینطورکه داشتم فکر میکردم گفتم: -معلومه که مثبته من عاشقشم...بعدشم مگه من میذارم یه همچین جیگری راست راست واسه خودش بچرخه؟ یهو فهمیدم چی گفتم...ای وای آبروم رفت سرمو آوردم بالا که دیدم مامان با چشمای گرد شده داره نگاهم میکنه...همین که نگاه منو دید زد زیر خنده ... سرمو انداختم پایین..وسط قهقه هاش با خجالت گفتم: -إ!مامان نخند دیگه خب حواسم نبود! -هی دختر ترمز کن چرا اینقدر هولی؟ خجالت نمیکشی جلوی من این حرفا رو میزنی؟ میدونستم داره شوخی میکنه به خاطر همین گفتم: -اصلا دلم خواست!خب دوستش دارم مگه دوست داشتن جرمه؟ خندید وگفت: -ای ای ای دختر مارو باش چه بزرگ شده...بعد یهو زد زیر گریه سریع بغلش کردم و گفتم: -إ!مامان دیگه گریه برای چیه؟ -نمیدونستم اینقدر زود تنهام میذاری...بغض خودم هم ترکید وگفتم: -کی گفته من میخوام تنهات بذارم الهی قربونت برم،من هرجا برم شما رو هم با خودم میبرم اصلا مگه من میتونم بدون شما زندگی کنم؟ -آخه من که نمیتونم با تو بیام خونه شوهرت زندگی کنم!بقیه چی میگن؟ -بقیه هر چی میخوان بگن!حرف بقیه اصلا مهم نیست حالا هم نه به داره نه به باره هنوز هم من جواب بهزادو ندادم ...اصلا میرم بهش میگم نه... -بیخود میکنی حالا که میتونی از دست خسرو نجات پیدا کنی ویه خواستگار خوب برات پیدا شده باید قبول کنی... -پس شما هم باید قبول کنی که بیای بامن زندگی کنی... اشکاشو پاک کرد وگفت: -باشه بعدا درباره اش حرف میزنیم ...اصلا مگه تو درس نداری پاشو برو سر درست... -باشه میرم ولی دیگه گریه نکنینا... -باشه...برو گونشو بوسیدم وراه افتادم سمت اتاقم...بعد از اینکه درسای فردامو خوندم روی تختم دراز کشیدم وبه فکر فرو رفتم...خدایا آخرش چی میشه!؟میخوای با من چیکار کنی!؟ فکرم رفت سمت بهزاد...پسر خوش قیافه وجذابی بود...قد بلند،هیکلی،خوش تیپ،چشمای درشت وخمار مشکی،مژه های پر و بلند،ابرو های کمون مشکی و بینی و لب متناسب با صورت کشیده و گندمگونش اونو خیلی خواستنی وجذاب میکرد...فقط از لحاظ مالی متوسط بود که اونم مشکلی نداشت خیلی اونم مثل من زندگی خوب چند سال پیششو باخته بود...خیلی وقت بود که دیگه زندگی راحت چند سال پیشمو فراموش کرده بودم وبه زندگی الانم عادت کرده بودم...خیلی وقت بود که اون قصرو که یه روزی مامانم ملکه اش بود فراموش کرده بودم...هنوزم وقتی یادم میاد عمو خسروی به ظاهر مهربون چه جوری تمام زحمتای بابامو یه شبه بالا کشید دلم میخواد کلشو بکنم...هنوزم وقتی یادم میاد به زور مامانو عقد کرد وبهش گفت به خاطر خوشکلیش از همون وقتی که با بابا ازدواج کرده چشمش دنبالش بوده دلم میخواد تف کنم تو صورتش ...هنوزم وقتی یادم میاد چقدر از مرگ بابا خوش حال بود دلم میخواد سر به تنش نباشه...آخ بابا کجایی که دلم هواتو کرده؟کجایی که ببینی زنت ،تاج سرت،ملکه ی قصرت، همونی که عین پروانه دورش میچرخیدی،همونی که نمیذاشتی دست به سیاه و سفید بزنه داره اینجا کلفتی خسروی پست فطرتو میکنه؟همون خسرویی که بهش اعتماد داشتی!کجایی که ببینی دخترت ،همونی که بهش میگفتی شاهزاده کوچولو حالا شده کلفت کوچولو!همونی که از گل نازک تر بهش نمیگفتی حالا هر روز از خسرو فحش وکتک میخوره؟خیلی زود رفتی بابا...کاش بودی..کاش بودی...امروز برای دومین بار به خاطر بهزاد کتک خوردم...اما دیگه مهم نیست چون دوسش دارم...فقط یکم ناراحتم...دستمو گذاشتم روی کبودی های صورتم که فهمیدم صورتم از اشک خیسه...لبخند تلخی زدم وچشمامو بستم وخیلی زود به خواب رفتم...