به فریادهای فرشته هم که اسممو صدا می زد و ازم می خواست وایسم توجه نکردم .. با قامتی شکسته و خمیده .. همراه با یه کوله بار رنج و غم از پارک خارج شدم .. آسمون هم به خاطر من دلش گرفته بود .. یه رعد و برق زد و بارون گرفت ..
صدای فرشته رو پشت سرم می شنیدم که صدام می کرد .. اما برای من دیگه فرشته ای وجود نداشت .. اون به من خیانت کرده بود .. به دوستیمون خیانت کرده بود .. دیگه حتی نمی خواستم ببینمش .. قطره های بارون به صورتم می خورد و باعث می شد به عمق ناراحتیم پی ببرم .. یعنی من انقدر بدبخت بودم که آسمون هم داشت به حالم اشک می ریخت .. حواسم به راهی که می رفتم نبود .. به خودم که اومدم جلوی در خونه ی فرناز بودم .. زنگ و زدم .. صدای نگران فرناز تو گوشم پیچید : یگانه .. کجا بودی تا الآن دختر؟ میدونی همه چقدر نگرانت شدیم ؟ ساعتو دیدی اصلا ؟ عصبی حرفشو قطع کردم و گفتم : فقط درو باز کن فرناز. بی حرف درو باز کرد.رفتم داخل و سوار آسانسور شدم.تو آینه ی آسانسور به خودم نگاه کردم.سر تا پام خیس بود.شده بودم موش آب کشیده .. یه پوزخند به قیافم تو آینه زدم و با صدای بلند به خودم گفتم : آخه خاک به اون چشمای کشیده ت .. این چشمای آهوییت کجا بودن وقتی اون مثلا دوستت داشت گولت می زد ؟! با دست راستم یه سیلی به خودم زدم و گفتم : حالا بکش .. 8 سال کشیدی بازم بکش .. دختره ی پپه .. اون همه می دیدی اون پسره و این دختره مشکوک می زدن چرا شک نکردی ؟ با صدای بلند زدم زیر گریه .. آسانسور ایستاد .. در و باز کردم و اومدم بیرون .. فرناز دست به سینه به در تکیه داده بود و به اسانسور نگاه می کرد.تا قیافه ی پریشون و خیس ِ آب منو دید تکیه شو برداشت و نگران اومد سمت من. فرناز : چی شده یگانه ؟ این چه قیافه ایه ؟ فقط گفتم : ولم کن فرناز از سر راهم کنارش زدم و رفتم تو خونه.الهام و فرشته تو خونه بودن.دوباره یه پوزخند زدم. هه .. ! فرشته .. ! چه اسم غریبی شده بود برام .. ! بدون توجه به هیچکس رفتم سمت اتاقم. فرشته دنبالم اومد : یگانه .. صبر کن .. بذار واست توضیح بدم .. اون اتفاقا دیگه گذشته .. یگانه .. صدامو بلند کردم و با داد گفتم : دستتو به من نزن.چطور توقع داری دوباره دوست من باشی ؟ اون اتفاقا گذشته .. خاطرات من چی؟ .. این 8 سالی که بدون خونواده زندگی کردم چی؟ .. متلکایی که سر این موضوع شنیدم چی؟ .. اونام گذشتن؟ .. اون آینده ای هم که قراره بدون خونوادم خراب بشه چی ؟ اونم گذشته ؟ .. صدامو آوردم پایین و گفتم : دیگه نمیخوام ببینمت فرشته .. حتی واسه یه لحظه .. رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم .. پشت در نشستم و شروع کردم به گریه کردن .. خدا یا باید چیکار کنم ؟ خدا کمکم کن مغزم قفل کرده .. دیگه فرمون نمیده .. خداااا .. از جام بلند شدم .. اشکامو پاک کردم و از تو کمدم چمدونامو در آوردم.هر چی وسیله و لباس داشتم ریختم توش و از اتاق اومدم بیرون. فرشته در حال گریه کردن بود .. دوباره یه پوزخند .. من باید گریه می کردم .. اون گریه ش واسه چی بود ؟ فرناز با دیدنم از جاش بلند شد و اومد جلوم. فرناز : یگانه .. یگانه .. این کارا چیه ؟! .. چرا چمدونتو بستی ؟ خواستم بهش بگم : ولم کن .. تو هم دختر خاله ی همون دختری .. اما گفتم گناه این نیست که دختر خاله ش تو زرد از آب در اومده .. فقط یه پوزخند زدم ، کلیدای خونشو که بهم داده بود تو دستش گذاشتم و گفتم : اینجا دیگه جای من نیست فرناز .. بزار برم .. اینو گفتم و راه افتادم.چمدون به دست از ساختمون خارج شدم.همچنان بارون می اومد. ساعت یازده و نیم شب بود .. تنها تو خیابونا قدم میزدم .. بارون به صورتم می خورد .. صدای زنگ گوشیم اومد .. توجه نکردم ، حتما فرناز بود دیگه .. من دیگه نمی تونم برگردم اونجا .. حد اقل نه تا وقتی که فرشته اونجاس .. صدای گوشیم قطع شد و دوباره زنگ خورد ، ای بابا چه کنه اس این فرناز .. قطع شد و دوباره زنگ خورد .. از تو جیبم درش آوردم و به صفحش نگاه کردم .. آقا حسین ؟! این دیگه چی میخواست ازم نصفه شبی ؟! هنوز گوشی تو دستم بود .. صدامو صاف کردم و جواب دادم : سلام آقا حسین خوبین؟ حسین : سلام یگانه خانوم.چه عجب جواب دادی.سه بار زنگ زدم. -شرمنده حواسم به گوشیم نبود. متوجه گرفتگی صدام شد و گفت : یگانه گریه کردی ؟ چیزی شده ؟ -نه آقا حسین.چیزی نشده. حسین : چرا یه چیزی شده .. صدات نشون میده گریه کردی .. چرا ؟ اتفاقی افتاده ؟ بغضم گرفت .. -نه چیزی نشده حسین : یگانه .. خونه نیستی نه ؟ صدای بارون میاد .. کجایی بیام دنبالت ؟ -شما مگه تهرانین ؟ حسین : آره زنگ زدم همینو بهت بگم .. طاقت نیاورم تو بیای خودم امروز عصر اومدم.تو کجایی ؟ حواسم به جایی که بودم نبود.یکم چشم چرخوندم ، تابلویی که اسم کوچه روش بود رو پیدا کردم و بهش گفتم. حسین : همونجا باش تا نیم ساعت دیگه اونجام .. و قطع کرد. چیکار می کردم ؟ می گفتم نیاد ؟ الآن فقط اون بود که می تونست کمکم کنه .. بیست دقیقه ی بعد پرادوی حسین وارد کوچه شد .. جلوی پام ترمز کرد و از ماشین اومد پایین .. با بهت اومد سمت من و گفت : یگ .. یگانه .. این چه وضعیه ؟ چرا سر تا پا خیسی ؟ این چمدونا چیه دستت ؟ چی شده ؟ بغضم ترکید و باز اشکام سر خوردن رو گونه هام .. - نپرس اقا حسین .. نپرس .. حسین : باشه .. حالا بیا سوار شو ببرمت هتل. نمیتونستم مخالفت کنم. راه دیگه ای نداشتم .. خودش اومد چمدونامو گذاشت تو ماشین.منم سوار شدم. بخاری ماشینشو روشن کرد که گرم بشم. سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و نگاهمو به بیرون دوختم. هننوز بارون می اومد .. ولی به اون شدتی که قبل می بارید نه .. انگار آسمون هم از اومدن حسین خوشحال بود که گریه ش داشت بند می اومد. یه لبخند بی جون رو لبام نقش بست .. حسین : یگانه .. نمیخوای بگی چی شده؟ - نه اقا حسین .. بزار به درد خودم بسوزم .. نمک رو زخمم نپاش .. حسین : باشه .. هر طور دوست داری .. اذیتت نمی کنم .. یه لبخند قدر شناس بهش زدم و گفتم : ممنون بعد از نیم ساعت به هتلی که حسین اقامت داشت رسیدیم. پیاده شد ، در سمت منو باز کرد و چمدونامو آورد پایین و بدون هیچ حرفی وارد هتل شد. به سمت پذیرش هتل رفت و یه اتاق گرفت. کارتشو به من داد و گفت : بیا اینم اتاقت .. واسه یه هفته گرفتمش .. البته اگه بخوای میتونی تمدیدش کنی .. با بغض و تشکر بهش نگاه کردم .. چقدر ممنونش بودم .. مثل سوپر من اومد کمکم .. یه جورایی فرشته ی نجات شده بود واسم .. -ممنون .. خیلی لطف کردی بهم. حسین : تشکر باشه واسه بعد.فعلا بیا بریم تو اتاقت ، یه دوش بگیر و لباساتو عوض کن .. با این لباسای خیس سرما میخوری. سرمو تکون دادم .. چمدونامو برداشت و به سمت اسانسور رفت. طبقه ی سوم اومدیم بیرون و رفتیم سمت اتاق 62 کارتو زد و درو باز کرد .. چمدونای منو گذاشت تو اتاق و گفت : اینم از اتاقت.با من کاری داشتی طبقه ی دوم اتاق 46 اقامت دارم .. فعلا تنهات میذارم .. لباساتو عوض کن .. تا الآن سرما نخورده باشی شانس آوردی .. فعلا .. خواست از اتاق خارج بشه که صداش زدم : آقا حسین ؟! روشو سمت من کرد و گفت : جانم ؟! -به خاطر همه چی ازت ممنونم .. نمیدونم اگه شما نبودی باید چیکار می کردم .. یه لبخند زد و از اتاق رفت بیرون .. منم چمدونامو باز کردم و یه دست لباس از توش در آوردم و رفتم تو حموم. وان رو پر از آب کردم و توش دراز کشیدم .. گرمای آب ِ وان ، سردی آب ِ بارون رو از بین برد و آرومم کرد .. چشمامو رو هم گذاشتم و گرمای آب لذت بردم .. یه تکونی خوردم و بیدار شدم.تو وان حموم بودم. وا ؟! من کی اینجا خوابم برد ؟! یه دوش گرفتم و از حموم اومدم بیرون.رفتم پای تلفن و کافی شاپ و گرفتم. -بله بفرمایید ؟ -سلام .. یه اسپرسوی دوبل میخواستم -بله .. شماره ی اتاقتون ؟ -اتاق 62 -چشم .. تا ده دقیقه ی دیگه آمادس -ممنون یه نگاه به ساعت دیواری اتاق انداختم .. ساعت 12 و نیم بود.من حواسم به ساعت نبود اینا تا این وقت شب بازن ؟! چه جالب. روبدوشامبر رو در آوردم و یه دست بلوز و شلوار پوشیدم و یه شالم انداختم سرم. در اتاق و زدن.رفتم دم در و قهوه رو تحویل گرفتم و رفتم نشستم سر میز. چشمام هنوز از گریه می سوخت.بدنم هم درد می کرد.فکر کنم سرما خوردم. از قهوه بخار بلند می شد .. تو اون بخار که تو هوا ناپدید می شد این 8 سال گذشته رو دیدم .. زندگی منم مثل همین قهوه شده بود .. تلخ .. یا مثل بخاری که ازش بلند می شد .. ناپایدار و پوچ .. یاد نیما افتادم .. یاد زندگی ای که باهاش داشتم .. ##### دو سال بود که با نیما زندگی می کردم .. اما نه مثل زن و شوهر ، مثل دو تا دوست .. نیما : یگانه ، من دارم میرم -برو به سلامت .. صبونه خوردی ؟ نیما : نه وقت ندارم سریع رفتم و یه لقمه نون و پنیر واسش آماده کردم و دادم بهش -تو راه بخور .. نمیشه که بی صبونه بری نیما : گفتم که نمیخورم.خودت بخورش.خدافظ بغضم گرفت.به این رفتاراش عادت کرده بودم اولین بار نبود که یه چیزی رو از دستم پس می زد.اما من هر بار بغضم می گرفت. ##### هنوز از قهوه بخار بلند می شد.لیوان و به لبم نزدیک کردم ##### چهار سال از زندگی غیر مشترک من و نیما می گذشت.رفتاراش عجیب شده بود.بعضی شبا خونه نمی یومد.کم کم حسی که بهش داشتم کمرنگ شد .. اون موقع من معلم سر خونه ی دو تا خواهر بود.عصرا می رفتم خونه ی اونا و وقتی بر می گشتم نیما خونه نبود و تا صبحم نمی یومد.وقتی هم می اومد یا عصبی بود یا خسته بود و می خوابید.ازش راضی بودم چون کاری به کارم نداشت و سرش تو لاک خودش بود ##### یکم از قهوه رو خوردم.داغ بود.دهنمو سوزوند اما سوزشش اندازه ی سوزش دلم نبود. ##### پنجمین سال زندگی من و نیما با هم بود.حسی بهش نداشتم اما اون انگار یه حسایی داشت.بعضی وقتا میخواست بهم نزدیک شه .. نیما : یگانه بیا اینجا به دیوار تکیه داده بود و به من نگاه می کرد. رفتم نزدیکش و گفتم : هوم ؟! دستشو به صورتم کشید و گفت : چرا من تا الآن نفهمیدم تو اینقدر خوشگلی ؟! صورتشو بهم نزدیک کرد .. میخواست ببوستم .. خودمو عقب کشیدم و تو چشماش نگاه کردم : به من نزدیک نشو نیما .. من و تو به هم محرم نیستیم .. ##### لیوان قهوه رو بین دستام گرفتم و گرماشو احساس کردم.. ##### سال ششم بود که من معلم سر خونه ی چند تا بچه ی راهنمایی بودم و اونا منو به مدرسشون معرفی کردن و اونام بهم درخواست تدریس دادن. از خوشحالی بالا و پایین می پریدم. دوست داشتم خوشحالیمو با یکی شریک بشم.اون یکی هم نیما بود. وارد خونه شدم .. با صدای بلند صداش کردم .. نبود .. رفتم تو آشپزخونه .. یه ورقه ی کاغذ رو اُپن توجمو جلب کرد .. برش داشتم نوشته بود : سلام یگانه .. منو بابت همه چی ببخش .. سعی کن فراموشم کنی .. خداحافظ برای همیشه .. نیما کیفم از دستم افتاد و شروع کردم به گریه کردن .. ##### قطره اشکی که با یاد آوری اون روز از چشمام اومده بود با دستم پاک کردم و بقیه ی قهوه رو خوردم .. آره زندگی من همون بخار قهوه بود .. پوچ .. رو به فنا .. خالی .. ساعت یک صبح بود .. باید میخوابیدم فردا کلاس داشتم. لیوان قهو ه رو گذاشتم تو سینک و رفتم تو اتاق خواب و خوابیدم. گوشیم زنگ خورد.به زور چشمامو باز کردم و به ساعت نگاه کردم. وا ؟!ساعت که شیش و نیمه.من آلارم گوشیمو واسه 7 گذاشته بودم. دستمو بردم زیر بالش و گوشیمو پیدا کردم. وا ؟ این که حسینه داره زنگ میزنه ! با صدایی که سعی می کردم خواب آلود نباشه جواب دادم : الو ؟! حسین : پاشو ببینم تنبل خانوم .. پاشو سریع - باشه بابا. حسین : آفرین.تا نیم ساعت دیگه تو سالن غذا خوری منتظرتم اووف ! خدایا نمی شد یه آدم درست و حسابی به ما بندازی ؟! این خروس چیه کله ی سحر نمذاره بخوابیم؟ با غرغر از جام بلند شدم و یه آب به صورتم زدم.چشمام هنوز بسته بود. دیشب ساعت یک خوابیده بودم الآن ساعت شیشه .. ای خدا یعنی فقط 5 ساعت خواب .. با چشمای بسته لباس پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون. سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه ی همکف. از اسانسور که بیرون اومدم دنبال رستوران گشتم .. از پذیرش سوال کردم و رستوران و نشونم دادن .. منم رفتم تو رستوران .. حسین سر یه میز نزدیک در نشسته بود .. منو که دید از جاش بلند شد. با دیدنش نا خود آگاه ابروهام رفت بالا .. این پسره کی اینقدر خوشتیپ شده بود که ما خبر نداشتیم ؟! یه شلوار جین یخی ، یه پیرهن سه دکمه ی راه راه آبی و سفید ، و یه کت چرم مشکی .. اوه واو !! چندتا تلفات دادی تا الآن تو ؟! دست از کاوش تیپش برداشتم و رفتم سر میز .. خودش همه چی برداشته بود ، نیمرو ، شیر ، چایی ، کره ، مربا ، پنیر ، آبمیوه .. چه میزی چیده بود .. یه صبونه ی درست و حسابی خوردیم خلاصه .. ! بعد از صبونه کلی ازش تشکر کردم .. تا در دبیرستان منو رسوند و خودش برگشت هتل .. بر عکس دیروز امروز خیلی خوشحال بودم .. با اینکه دیشب بد ترین شب زندگیم بود اما نباید می ذاشتم اون خاطره ها زندگی الآنمو خراب کنن .. وارد دبیرستانکه شدم آقای فرهمنداومد جلوم : به به خانوم سلطانی .. صبح عالی متعالی .. با لبخند جوابشو دادم : صبح شما هم بخیر اقای فرهمند. فرهمند : امروز با کدوم کلاسین ؟! -با سال سوم ها .. چطور ؟! فرهمند : همینجوری .. ساعت چندم ؟! -ساعت اول فرهمند : منم ساعت دوم باهاشونم .. راستی خانوم سلطانی .. این آقایی که از ماشینشون پیاده شدین .. چه نسبتی باهاتون دارن ؟! به تو چه ؟! فوضول ِ محله ای مگه ؟! -یکی از آشناها هستن. ابروهاشوبرد بالا و گفت : می دونین که نباید با آشناهاتون بیاین اینجا ؟ اینجا یه دبیرستان دخترونس .. ( رو اشناهاتون تاکید کرد) -خب .. من نمی فهمم .. چه اشکالی داره ؟! فرهمند : خب اشکالش اینه که دخترا هوایی میشن .. می بینن معلمشون با یه آقاهه میاد مدرسه اونام به اون سمت جلب میشن. اوهو مگه بچه دبستانین ؟! خودشون عقل ندارن مگه ؟! من یه چی فکر می کنم یه چی دیگه از دهنم خارج میشه !! عجیبم یه خورده ولی بیخیال !! خیلی خونسرد گفتم : نه آقای فرهمند .. نگران نباشین .. ایشون یکی از آشناهای خونوادگی ما هستن .. برای مدتی اومدن تهران .. بر میگردن شهرشون تو دلم به خودم یه پوزخند زدم .. خونواده .. اشنای خونوادگی کجا بود ؟! فرهمند : خب سعی کنید کمتر باهاشون دور و بر دبیرستان آفتابی بشین. اینو گفت و راشو کج کرد سمت ساختمون. شونه هامو بالا انداختم و منم رفتم سمت ساختمون اینم دیوونست هاا !! خدا رو شکر باران نیومده بود که به قیافه ی من گیر بده.ساعت اول و کلاسم با سال سوم ها به خوبی گذشت.می خواستم برم از خانوم علیزاده اجازه بگیرم که برم چون دیگه کلاس نداشتم.در دفترو زدم و با بفرمایید ِ خانوم علیزاده رفتم تو. چند تا از دبیرا تو دفتر نشسته بودن تا زنگ تفریح تموم بشه وب رن سر کلاساشون.آقای فرهمندم بود. رفتم سمت میز خانوم علیزاده و گفتم : خانوم علیزاده من امروز فقط ساعت اول کلاس داشتم .. اگه اجازه بدین برم .. علیزاده از بالای عینکش به من نگاه کرد و گفت : خانوم سلطانی اگه ممکنه امروز برید سر کلاس دوم ها .. ساعت سوم دبیر دین و زندگیشون نمیاد .. اگه هم بی دبیر بمونن مدرسه رو میذارن رو سرشون .. از طرفی هم دبیر نداریم برای مراقبت .. لازم نیست درس بدین فقط نقش مبصر رو ایفا کنید .. به به کارم در اومد .. باید وایسم اینجا تا زنگ سوم .. جواب علیزاده رو یادم رفت بدم .. اون دوباره تکرار کرد : می مونید خانوم سلطانی ؟! سریع جواب دادم : آره می مونم .. علیزاده لبخند زد و گفت : پس فعلا بفرمایید بشینید. و با دست به یکی از صندلی ها اشاره کرد .. رفتم و رو یکی از صندلی ها که کنار فرهمند بود نشستم .. طبق معمول گوشیش دستش بود و مشغول بازی کردن .. آخه مرد گنده .. تو رو چه به بازی موبایل ؟! فرهمند سرشو بهم نزدیک کرد و آروم گفت : راپورتت و به علیزاده بدم ؟! چشمام چهارتا شد !! راپورت منو بده ؟ دیوانه ! -نه تو رو خدا آقای فرهمند .. من که کاری نکردم بهم خندید و گفت : پس امروز ناهار با من !؟ دیگه چشمای من از این بیشتر باز نمی شد!! این کی پسرخاله شده بود ؟! فرهمند : قبول نکردن تو مساویه با دادن راپورتت به علیزاده .. حالا خود دانی ! سریع گفتم : باشه باشه میام .. فقط به خانوم علیزاده چیزی نگین .. ای بمیری که به خاطر نگه داشتن کارم باید به حرفت گوش کنم. خندید و خودشو کشید کنار و صاف نشست و گفت : تا ببینم چی میشه .. ! اینم چه خوش خنده س!!بپا نترکی!! زنگ تفریح تموم شد و آقای فرهمند رفت سر کلاسش .. منم باید عین مترسک اونجا مینشستم تا زنگ سوم. **** با صدای زنگ بچه ها از کلاسشون خارج شدن و رفتن تو حیاط .. کم کم دبیر ها هم اومدن تو دفتر .. بعد از دو ، سه نفر آقای فرهمند هم اومد یه خسته نباشید بهش گفتم و خواستم برم که صدام زد : یگانه خانوم ؟! جاااااان ؟! با اسم کوچیک ؟! این اسم کوچیک منو از کجا فهمید ؟! با تعجب که چه عرض کنم با دهن باز بهش نگاه می کردم که گفت : اوه چته ؟ اسمتو از لیست دبیرا فهمیدم .. خواستم بگم ناهار یادت نره ، جیم شی فردا هم من هستم هم علیزاده .. اووف دیوونه .. ! حالا انگار من میخواستم جیم شم .. از خدامم هست یه ناهار مفت و مجانی مهمون شم !! لبخند زدم و گفتم : خیالتون راحت .. هستم. رفتم تو کلاس .. وارد که شدم بچه ها با دیدن من خشکشون زد .. ! منم برای اینکه نترسن من اومدم امتحان بگیرم گفتم : خانوم عباسی دبیر دینیتون امروز تشریف نمیارن اینه که من اومدم مبصرتون باشم .. یهو گل از گل همشون شکفته شد !! بچه های ساکتی بودن .. برای همین اون ساعت زود گذشت و کلاسا تعطیل شدن .. رفتم سمت دفتر .. آقای فرهمند بازم مشغول بازی با گوشیش بود. بالا سرش وایسادم و منتظر شدم موبایلشو بیخیال شه .. بعد از چند دقیقه بهم نگاه کرد و گفت : تویی ؟! فکر کردم هنوز نیومدی بیرون از کلاس .. این چرا اینقدر خودمونی شده بود ؟! -من خیلی وقته اینجام .. گویا شما اصلا حواستون نیست فرهمند : نه خب راستش حواسم نبود.. بلند شد و کیفشو برداشت و گفت : بریم. پشت سرش راه افتادم سمت بیرون از ساختمون. یه پیراهن مردونه ی سبز پوشیده بود با همون جین معمولیش .. موهاشم داده بود بالا .. حتما میدونست این مدل مو خیلی به صورت گردش میاد که همیشه موهاشو این مدلی میداد بالا .. ! رفت سمت پارکینگ دبیرستان .. چون دبیرای اونجا زیاد بودن و همه پولدار و ماشین دار ، یه پارکینگ اختصاصی درست کرده بودن فقط برای دبیرای دبیرستان. نگاهبان درو باز کرد و رفتیم تو پارکینگ .. فرهمند سوئیچشو در آورد و درای ماشینشو باز کرد .. همزمان با صدای دزدگیر ، چراغای یه الگانس سفید روشن شد .. بی اختیار یه سوت زدم و گفتم : اُ لا لا !! بچه مایه دار بود پس !!! هنوز وایساده بودم و به ماشینش نگاه میکردم که صدام زد : هِلو ؟! یگانه ؟! خیال نداری بیای بالا ؟! دهنمو جمع کردم و رفتم سوار شدم .. خر کیف شدم چه صندلی های نرمی داشت .. فرهمند : حالا کجا بریم ؟! یه جای رسمی یا یه جای خودمونی ؟! کی حال جای رسمی داره آخه ؟! -راستش من خیلی با جاهای رسمی آشنایی ندارم. یه لبخند دختر کش برام زد که وا رفتم فرهمند : آره منم با جاهای رسمی میونه خوبی ندارم .. راستی میتونم یگانه صدات کنم ؟! مشکلی نداره ؟! -فقط جلوی همکارا نه .. به غیر از اونجا اشکال نداره .. فرهمند : باشه بعد از چند دقیقه گشت و گذار ماشینو نگه داشت و گفت : رسیدیم -اینجا دیگه کجاس ؟! فرهمند : اینجا جوجه کبابی دوستمه ! خیلی جای دنج و آرومیه .. من همیشه وقتی بیکارم میام اینجا.تو هم خوشت میاد مطمئن باش. از ماشین پیاده شد و اومد در سمت منو باز کرد .. ! منم پیاده شدم و پشت سرش رفتم تو جوجه کبابی. رفت تو سالن رستوران و با یه پسره احوالپرسی کرد .. به من اشاره کرد و گفت : علیرضا ایشون یگانه خانوم از همکارای من هستن .. بعد به اون پسر اشاره کرد و گفت : اینم علیرضا صاحب اینجا ، البته پسر ِ صاحب اینجا هستن !! پسره یه چشم غره بهش رفت و من گفت : خیلی خوش اومدین یگانه خانوم. چند دقیقه با هم حرف زدن تا بالاخره دست از دل و قلوه رد و بدل کردن کشیدن و رفتیم تو حیاط برای نشستن .. فرهمند یه تختو با دست نشون داد و گفت : اونجا پاتوق منه .. بیا بریم اونجا .. یه گوشه از حیاط ِ رستوران بود که با درختا پوشیده شده بود .. یا بهتر بگم با درختا محاصره شده بود .. باید اعتراف کنم جای دنجی بود .. رفتیم و نشستیم .. بعد از چند دقیقه علیرضا اومد کنارمون و به فرهمند گفت : خب می مردی همونجا بگی چی میخوری ؟! باید منو تا اینجا میکشوندی ؟! فرهمند نیششو باز کرد و گفت : آره دیگه .. مگه ما با مشتری های دیگه چه فرقی داریم که نباید بیای سر میزمون یا همین تختمون ؟! علیرضا زیر لب یه چیزی گفت که من نفهمیدم .. بعد بلند ادامه داد : حالا چی میخوری ؟! فرهمند گفت : من که مثل همیشه دو تا جوجه یه دنده .. رو به من ادامه داد : یگانه خانوم ؟! تو چی میخوری ؟! جواب دادم : منم همون .. فرقی نمیکنه علیرضا یه باشه گفت و رفت .. فرهمند کتشو در آورد و انداخت رو لبه ی تخت .. آستینای پیراهنشم تا آرنج زد بالا .. وایییی چه دستای سفیدی داره .. اوه اوه منم چه هیز شدمااا .. ! فرهمند : از اینجا خوشت اومد ؟! چطوره به نظرت ؟! -اوهوم .. خیلی قشنگه .. فرهمند : اینجا رو روز اول که پدر علیرضا خرید به نام خودم زدم .. در نبود ِ منم علیرضا نمیزاره کسی بیاد اینجا .. خیلی دنج و رمانتیکه به نظرم .. مگه نه ؟! رمو تکون دادم و با لبخند به اطراف نگاه کردم .. سه تا درخت بزرگ گوشه ی حیاط کاشته بودن که سایشون میوفتاد وی تختی که ما روش نشسته بودیم .. مشغول نگاه کردن به اطراف بودم که چشمم به فرهمند افتاد که داشت با لبخند نگام میکرد .. وقتی دید دارم نگاش میکنم لبخندشو جمع و جور کرد و گفت : دیدت به زندگی قشنگه .. با لبخند تشکر کردم و گفتم : مرسی .. اما شما از کجا فهمیدید ؟! فرهمند : از طرز نگاه کردن و لبخند زدنت .. خیلی راحت میشه فهمید دختر با احساسی هستی .. اره ؟! -آره .. کم و بیش علیرضا با سینی غذا پرید وسط بحثمون .. سینی غذا رو گذاشت رو میز و یه نوش جان گفت و رفت .. فرهمند دستاشو بهم زد و گفت : امممم حالا حمله !! .. یه نگاه به من کرد و گفت : منتظر چی هستی ؟! شروع کن دیگه .. با کلی ملچ و مولوچ و شوخی و خنده غذامونو خوردیم و وقت رفتن شد .. دوباره سوار الگانس فرهمند شدیم و راه افتادیم .. فرهمند : خونتون کجاس برسونمت ؟! -مرسی .. سر راهتون منو پیاده کنید خودم میرم فرهمند : نه دیگه بگو کجا برم ؟! - ولی فکر کنم برناممون فقط ناهار بود !! فرهمند : خب من الآن تا خونه رسوندن هم بهش اضافه کردم !! -نه دیگه .. خیلی زیاد میشه .. دستتون درد نکنه ، اما منو همینجا پیاده کنید ممنون میشم .. فرهمند : اینجا ؟! -آره همینجا خوبه .. !! در ِ هتل بودیم دیگه !! ماشینو زد کنار و گفت : بفرمایید .. اینم اینجا .. از ماشین پیاده شدم و درو بستم .. خم شدم و آرنجامو گذاشتم لبه ی شیشه .. یه لبخند پسر کش براش زدم و گفتم : ناهار خوبی بود آقای فرهمند .. ممنون !! اونم خندید و گفت : قابلی نداشت .. ولی من میلادم نه فرهمند !! دوباره یه لبخند زدم و گفتم : خدا نگهدار از ماشین دور شدم و رفتم سمت هتل .. اونم ماشینو روشن کرد و از اونجا دور شد ..
از پذیرش کارت اتاقو گرفتم و رفتم تو اتاقم .. لباسامو عوض کردم و رو تختم دراز کشیدم .. دستامو گذاشتم زیر سرم و به سقف اتاق خیره شدم .. بی اختیار یه اسم و زیر لب تکرار کردم : میلاد .. میلاد .. میلاد ِ فرهمند .. همراه اسمش صورتش جلوم ظاهر شد .. صورت گرد و چشمای قهوه ایش .. با یه لبخند که تو یه نگاه میتونست دل هر دختری رو ببره .. به افکار بچگونه ی خودم خندیدم و به خودم گفتم : ولی من نه .. من اونطور دختری نیستم .. با صدای گوشیم از افکارم بیرون اومدم .. به صفحه ی گوشیم نگاه کردم : آقا حسین این مدت زندگی من خلاصه شده تو این دو تا پسر !! میلاد و حسین !! چرا ؟! چه خودمم تحویل میگرفتم من !! جواب دادم : بله ؟! حسین : سلام علیکم یگانه خانوم .. خسته نباشید .. کجایی ؟ هتلی ؟ -مرسی اقا حسین .. آره هتلم .. چطور مگه ؟! حسین : هیچی گفتم حوصله داری بریم یه گشتی تو شهر بزنیم با هم. -باشه .. تا نیم ساعت دیگه تو لابی ام .. حسین : ناهار خوردی ؟! -اره با یکی از همکارام خوردم .. شما خوردی ؟! حسین : من نخوردم هنوز .. اشکال نداره .. تو راه یه چیزی میخورم .. نیم ساعت دیگه تو لابی منتظرتم .. دیر نکنی .. خدافظ -باشه .. خدانگهدار چقدر خاطر خواه پیدا کرده بودم من !! اون از میلاد اینم از حسین ! از رو تخت بلند شدم و شروع کردم به لباس پوشیدن .. یه مانتوی آبی آسمونی که تا روی زانو هام بود پوشیدم با یه جین سرمه ای و با یه کیف و کفش سفید ستش کردم .. به خودم تو آینه نگاه کردم کلی خودشیفته شدم .. موهامم بالای سرم جمع کردم و از جلو کج از سمت راست آوردمش پایین .. به تیپ خودم تو آینه خندیدم و گفتم : حسین امشب تو رو ندزده شانس آوردی !! خود شیفتگیه دیگه چه کنم ؟! از آینه دل کندم و رفتم بیرون .. دکمه ی آسانسور و زدم و منتظر شدم بیاد بالا .. وقتی رسید کلی آدم ازش اومدن بیرون .. من سوار شدم و همکف و زدم .. آسانسور یه بار تا طبقه ی 5 رفت و برگشت پایین .. حسین تو لابی منتظرم بود .. وقتی دید از آسانسور اومدم بیرون اومد کنارم و گفت : فکر کردم پشیمون شدی !! -نه فکر کنم یه مردم آزاری دکمه ی همه ی طبه ها رو زده بود .. آسانسور تا طبقه ی 5 رفت و برگشت !! به هر حال ببخشید !! خندید و گفت : اشکال نداره .. فدای سرت .. حالا بیا بریم -کجا بریم ؟! حسین : نمیدونم .. تو میگی کجا بریم ؟! -منم نمیدونم. حسین : حالا بیا بریم .. تو راه جای قابل توجهی دیدیم میریم میبینیم !! -باشه .. بدون حرف زیادی راه افتادیم سمت پرادوی حسین و سوارش شدیم و حرکت کردیم تو خیابونا .. بعد از چند دقیقه سکوت من سر حرفو باز کردم : آقا حسین ؟! حسین : دیگه این آقا چیه من نمیفهمم .. ! -واسه احترامه !! حسین : تو منو کلا صدا بزنی برا من احترام حساب میشه .. نگران نباش .. حالا چی میخواستی بگی ؟! -میخواستم بگم تو تهرانو خیلی خوب بلدی ؟! اون شبم خیلی زود خودتو بهم رسوندی .. الآنم که گشت و گذار .. حسین : آره .. من خیلی تهران میام .. خونه دوستام .. خرید .. تفریح .. تقریبا هر تابستون اینجام .. واسه همین همه جا رو بلدم .. بی اختیار از دهنم پرید : اما من که تو این شهر به دنیا اومدم خیلی جاهاشو نمیشناسم .. حسین : غصه نخور .. گذشته ها گذشته .. خودم همه جا رو نشونت میدم .. فقط یه لبخند زدم .. یه خاطر هیچی 8 سال از خونواده و شهرم دور بودم .. حسین : یگانه ؟! -بله ؟! حسین : نمیخوای بگی اون شب چی شده بود ؟! -اون شب .. .. من دلیل این 8 سال دوری از خونوادمو فهمیدم .. حسین : به خاطر ِ این تو خیابون چمدون به دست راه می رفتی ؟! -نه .. اون خونه ای که توش بودم خونه ی فرناز بود .. دختر خاله ی بهترین دوست دوران دبیرستانم .. و .. عامل محرکم برای رفتن از خونه .. آهی کشیدم و ادامه دادم : دیگه نتونستم اونجا بمونم .. واسه همین زدم بیرون و مزاحم تو شدم .. حسین : این چه حرفیه ؟ من همیشه برای کمک به تو حاضرم .. هر کمکی بود ، فقط بهم یه اشاره کن .. صداشو آروم تر کرد و گفت : حتی بخوای جونمم میدم .. با یه لبخند جوابشو دادم .. و رومو کردم سمت شیشه و چشممو دوختم به مغازه ها و ماشین هایی که در عرض یه ثانیه از جلوم میگذشتن .. بعد از چند لحظه گرمای خفیفی رو روی دست چپم که روی پام بود احساس کردم .. یه گرمای آرامش بخش .. یه گرما مثل گرمای دستای فربد .. سرمو چرخوندم و دیدم دست حسین رو دستمه لبخند زدم و بی اختیار دستشو فشردم .. با همون لبخند گفتم : خیلی وقت بود گرمای دستی انقدر بهم آرامش نداده بود ..دستای داداشمو احساس کردم .. حسین دستمو محکمتر گرفت و بهم لبخند زد .. یه لحظه به خودم اومدم و سر خودم داد کشیدم : این که فربد نیست .. یه پسر نا محرمه .. خیلی آروم دستمو از دستش در آوردم و کشیدم به شالم .. برای عوض کردن بحث به یه پاشاژ اشاره کردم و گفتم : بریم اونجا ؟! تعریفشو از دوستام شنیدم. یه جای پارک پیدا کرد و کاشینو پارک و رفتیم تو پاساژ .. **** از پاساژ اومدیم بیرون .. به اصرار حسین من یه مانتو و یه شال خریدم .. نشستیم تو ماشین حسین گفت : من امشب میخوام برم سینما .. تو هم میای ؟! -اوهوم چه فیلمی ؟! حسین : نمیدونم .. باید برم ببینم چی رو پرده دارن !! -سینما ... پرستو های عاشقه !! حسین : بریم اونجا ؟! -آره .. حسین : پس الآن بریم خوراکی بخریم ؟! -آره اونجا سوپر نداره بخریم !! یه فروشگاه بزرگ رو با دست نشون داد و گفت : اونجا خوبه ؟!همه چی داره !! -خوبه .. بریم پیاده شدیم و رفتیم سمت فروشگاه .. حسین دو تا چرخ برداشت و یکیشو داد به من و گفت : تو برو هرچی میخوای بردار .. منم میرم ببینم این طرف چی داره .. فروشگاه بزرگی بود .. با قفسه های پر از وسیله لاین بندیش کرده بودن .. حسین از لاین کناری رفت منم از همون لاین روبه روم رفتم .. چند تا چیپس و پفک برداشتم .. داشتم به قفسه ها نگاه میکردم که یه دختر بچه ی 3-4 ساله در حالیکه بالا پایین می پرید گفت : مامان لادن مامان لادن .. من از اون شوکولات بوزورگا میخوام .. دستاشم باز کرد و اندازه ی بزرگ و نشون داد خیلی خوشگل و ناز بود .. صورت گرد و سفید و چشمای آبی .. یه پالتوی پلنگی هم پوشیده بود مثه خانومای متشخص !! همونجوری که بالا پایین می پرید دوباره گفت : مامان لادن جونم از اون پفک بوزوگا هم برام بخر !! خیلی جیگر بود .. طاقت نیاوردم و رفتم بغلش کردم به ماچ از لپای تپلیش کردم و گفتم : خانوم خوشگله چی میخوای گلم ؟! دختر کوچولو به قفسه های شکلات اشاره کرد و گفت : از اون شوکولات بوزورگا میخوام !! بهش خندیدم و گفتم : مامانت کجاس ؟! دختر بچه دوید یه طرف دیگه و چند لحظه بعد در حالیکه دست یه زن جوون و با خودش می کشید برگشت .. چشمام از پایین شروع کردن به دیدن زن جوون .. یه جفت بوت مشکی پوشیده بود با یه جین مشکی و یه مانتوی کوتاه .. چشمم به صورتش افتاد .. چهرش خیلی آشنا بود .. یعنی کاملا آشنا بود .. هنوز بعد ِ این 8 سال تغییر زیادی نکرده بود .. با بهت اسمشو صدا زدم : لادن .. .. ؟! به صورتم دقیق شد و یکم فکر کرد .. داشت دفتر خاطرات ذهنشو ورق میزد .. بعد از چند ثانیه چشماشو ریز کرد و گفت : یگانه .. .. ؟! خودتی ؟! سرمو تکون دادم و به دختر بچه اشاره کردم و با بهت گفتم : این .. این دختر توئه ؟! دختر ِ تو و .. فربده ؟! با لبخند سرشو تکون داد و دخترشو صدا زد : پارمی .. پارمی مامان بیا اینجا .. دخترش اومد کنارش .. لادن بهش گفت : پارمیدا این خانوم عمته .. به عمه جون سلام کن .. پارمیدا با اینکه حواسش به شکلاتهای تو قفسه بود گفت : سلام عمه جون .. ! یعدم دوید و رفت سمت قفسه ی خوراکی ها .. ! لادن اومد نزدیکم ، دستشو گذاشت زیر چونمو به صورتم نگاه کرد و گفت : چقدر خانوم شدی یگانه .. چه خوشگل شدی .. با لبخند بهش گفتم : تو هم خوشگل شدی .. پارمیدا هم به تو رفته !! همدیگرو بغل کردیم .. دلم براش تنگ شده بود .. خیلی زیاد .. دختر خاله م .. که الآن زن ِ برادرم هم بود .. عمه شده بودم و خودم خبر نداشتم .. چه حیف .. پارمیدا رو بغل کردم بوسیدمش و بهش گفتم : عمه قربونت بره.چی میخوای واست بخرم ؟! به شکلاتها اشاره کرد و گفت : شوکولات میخوام ! اینقدر شیرین حرف میزد که هر ثانیه یه بوس از لپاش میکردم .. آخرش جیغش در اومد : اوی عمه اِنقَدَر بوسم نکن دردم میاد !! بهش خندیدم و گذاشتمش زمین و بهش گفتم : برو هر چند تا شکلات میخوای بردار عزیزم. خوشحال شد و دوید سمت شکلات ها .. چه علاقه ای هم داشت به شکلات !! لادن اومد کنارم وایساد و گفت : این مدت کجا بودی ؟! خاله و عمو خیلی دنبالت گشتن .. بیچاره خاله ، چقدر غصه خورد .. کجا بودی تو ؟! -این مدت .. قم بودم.آره منم خیلی سختی کشیدم. لادن : حالا خیال نداری برگردی ؟! -نه .. دیگه روشو ندارم برگردم .. لادن : ولی تو اشتباه میکنی خاله و عمو هنوزم منتظرتن .. اگه برگردی با آغوش باز بهت خوش آمد میگن .. -میدونم .. اما من نمیتونم تو صورتشون نگاه کنم .. من خیلی دختر بدی براشون بودم لادن : یگانه .. ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه س .. تو الآنم میتونی بد بودنتو جبران کنی ، هنوز دیر نشده .. بغضم گرفت .. -نه لادن .. اصرار نکن من نمیتونم .. همین که تو رو دیدم و فهمیدم یه برادر زاده ی خوشگل دارم و عمه شدم کافیه .. فربد چیکار میکنه ؟! لادن : فربد تو یه شرکت کار میکنه .. عمو براش راه انداخت که بیکار نباشه .. اون بیشتر از همه از رفتنت ناراحت شد .. مگه نمیدونستی اون چقدر دوسِت داشت ؟! اون قدر غرق پارمیدا و لادن شده بودم که به کل حسین و یادم رفت !! گوشیمو در آوردم و بهش زنگ زدم و گفتم بیاد اونجایی که ما بودیم .. بعد از چند لحظه اومد همونجا .. با دیدن من و لادن و پارمیدا که مشغول زیر و رو کردن شکلات ها بود با تعجب گفت : اینجا چه خبره ؟! به لادن اشاره کردم و گفتم : این لادنه ، زن ِ داداشم .. اون خانوم کوچولو هم دخترشه .. میشه امشبو کنسل کنی ؟! خیلی وقته ندیدمشون .. یه لبخند آروم زد و گفت : باشه .. میزاریمش واسه بعد .. الآن میخوای برسونمت ؟! به لادن نگاه کردم و گفتم : اگه امروز کاری نداری بیا بریم هتل پیش من لادن جواب داد : باشه مشکلی ندارم فقط باید خریدامو بزارم خونه .. بعد باهات میام -ماشین داری ؟! لادن : آره دارم -خوبه .. پس ما همینجا منتظرت می مونیم تو برو خریداتو بزار خونه و برگرد. لادن به حسین اشاره کرد و گفت : ایشون رو تو زحمت ننداز .. با من بیا خریدا رو میزاریم خونه و میریم هتل ِ شما دیگه .. -باشه رو به حسین گفتم : آقا حسین .. شما برو .. من با لادن میام هتل .. حسین سرشو تکون داد ، خداحافظی کرد و رفت. منم با لادن خریداشو برداشتم و رفتیم سمت ماشینش که یه 405 نقره ای بود .. خریدا رو گذاشتیم تو صندوق عقب ماشین .. پارمیدا بدو بدو رفت و رو صندلی جلو نشست !! لادن بهش گفت : پارمی عقب .. وقتی عمه جون هستن تو نباید بشینی جلو دخترم .. دستمو رو سر پارمیدا کشیدم و گفتم : ولش کن بچه رو .. بزار راحت باشه .. رفتم و رو صندلی عقب نشستم ..